جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هشت

بلاتریکس مجددا خنجرش را بالا برد تا با پرتابی صد امتیازی، صاف و مستقیم به سمت حد فاصل دو ابروی اسلاگهورن پرتاب کند که با دیدن ابروهای بالا رفته لرد سیاه، آن را در موهایش غلاف کرد.
-باشه! اسلاگهورن! باشه!

از سالن خارج شد. اما قبل از یافتن چیزی ارزشمند، باید بر اعصاب خود مسلط میشد. پس به سمت طویله تسترال ها رفت.
اخیرا شنیده بود که ورزشی در دنیای ماگل ها وجود دارد که به تمدد اعصاب بسیار کمک می‌کند. در واقع این رودولف بود که با دنده ای شکسته، این ورزش را به او پیشنهاد داد و او را به باشگاهی ماگلی برد تا خود از نزدیک ببیند.
در آن باشگاه، بلاتریکس به شدت به این ورزش علاقه مند شد. ولی متوجه شد برای شروع کیسه بوکسی کم دارد و هنگامی که خواست رودولف را از سر در اتاق آویزان کند، رودولف این مکان را در انتهای طویله برایش آماده کرد. جایی که چندین ماگل و جادوگر سفید، در ابعاد مختلف از سقف آویزان بودند و هنگامی که بلاتریکس مشت و لگد می‌زد، خودشان "شوپ شوپ" می‌کردند.

دقایقی بعد، وقتی که بر اعصابش مسلط شده بود، به اتاقش بازگشت تا چیزی ارزشمند پیدا کند.
-مردک مفت خور! تو مدرسه هم همینطوری بود. هی مهمونی پشت مهمونی می‌گرفت تا هی ازت کادو بگیره.

دستش را تا آرنج در صندوقچه‌ای فرو کرده بود.
-خنجر... خنجر تیغه بلند... خنجر جیبی... خنجر شکاری... این چیه؟

خنجری جواهرنشان را بیرون کشید.
-آها... این کادوی اولین سالگرد ازدواجمون بود!

و خنجر را سر جایش برگرداند و ناگهان در انتهای صندوق چشمش به کیسه قرمز رنگی خورد. کیسه را بیرون آورد و محتویاتش را چک کرد.
-بالاخره! همینه! پیداش کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
.5

اسکورپیوس خسته و گرسنه بامداد به از بیابان به خانه ریدل ها رسید. خسته گرسنه و عصبانی بود. در فکرش بود کلا این حرفه را فراموش کند و زندگی جدیدی را آغاز کند.

اسکورپیوس به محض رسیدن به خانه ریدل ها چیزی را که پیدا کرده بود به سمت هوریس انداخت. کاش طلبش تمام میشد تا می‌توانست مثل یک حیوان وحشی به او حمله کند و او را مثل خودش بی دست پا کند. ولی حیف که دست پای خودش را نداشت...طلب او هم تمام نشده بود.

- هر چه میکشیم از دست تو میکشیم اسکور.

لرد بعد از پایان حرفش چیز هایی را که در کیسه داشت رو میز ریخت و با عصبانیت و بد بیراه گفتن به اسکورپیوس رفت تا چیزی های بیشتری را برای هوریس بیاورد.

- طلبم هنوز صاف نشده؟

هوریس کمی فکر کرد. به اسکورپیوس نگاه کرد. او با دست پای رباتی و شلوار پاره شبیه به گداها شده بود. خود هوریس هم می دانست دیگر نمیشود چیزی از اسکورپیوس کشید چون اسکورپیوس هر چه داشت داده بود.

- بیا این کاغذ رو امضا کن. اینطوری دیگه طلبی نداریم.

اسکورپیوس نگذاشت حرف هوریس تمام شود. شیرجه زد با خودکاری که روی میز بود کاغذ ها را سریع امضا کرد و بعدش نفس عمیقی کشید.
در آن لحظه اسکورپیوس فکر کرد بدبختی اش تمام شده است ولی نمی دانست او فرمی را امضا کرده بود که در آن تمام درآمد و سرمایه اش را که در آینده به دست می آورد باید به هوریس اسلاگهورن میداد.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1401 11:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هفت

اسلاگهورن نفسش را در سینه حبس کرد و سعی کرد به تیزی خنجر توجه نکند.
-بلاتریکس... من... چیز بود...

بلاتریکس با ابروهایی بالا رفته، سری تکان داد.
-چی بود؟!

اسلاگهورن به سختی آب دهانش را قورت داد.
-من...

-مزاح می‌کرد بلا... فقط بلد نیست مزاح کنه... مگه نه هوریس؟

اسلاگهورن در سورئالیست ترین رویاهایش هم نمیدید که روزی جانش توسط لرد سیاه نجات پیدا کند.
-دقیقا... دقیقا همینطوره که لردسیاه میگن... شوخی بدی کردم!

بلاتریکس به سمت اربابش چرخید و با دیدن برگه ریاست ویزنگاموتی که از دم نجینی آویزان بود، نفس عمیقی کشید و از اسلاگهورن فاصله گرفت.
-برو و روزی هفده بار به جان لرد سیاهمون دعا کن! خب؟

اسلاگهورن سری تکان داد و قدمی از بلاتریکس فاصله گرفت.
-روزی صد و هفده بار دعا خواهم کرد اما خب... بلاتریکس...

قدمی دیگر دور شد و سعی کرد به لردسیاه نزدیک تر شود.

-چته؟ بگو دیگه!
-یک دقیقه اجازه بده...

و دوان دوان به سمت لردسیاه رفت و به فاصله کمی از او ایستاد.
-خب... امنه... داشتم می‌گفتم... هنوز باید برای من اشیا با ارزش بیاری... میدونی دیگه؟

اسلاگهورن خیلی پررو بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نارلک- ۴

- چقدر پررویی تو! یه لک‌لک پرکَندمَم کردی دست‌بردار نیستی که نیستی! چجوری انقدر بی‌شرفی؟ چــــیـــــجـــوری؟
نارلک با سرِ خالی از پرش، یقه‌ی اسللگهورن را گرفت و قصد داشت همانجا ابتدا او را بکشد و سپس خودش را به قتل برساند، مانند فیلم‌های اکشن-درام که قهرمان آخر داستان چنین جینگولک بازی‌هایی را درمی‌آورد و در نهایت برای سنگین‌تر شدن جوِ فیلم، خودش را یا با گلوله یا با پرش از بلندی می‌کُشت و آخرین جمله‌شان هم معمولا این دو جمله بود:‌‌ «من حداقل از مرگ نمی‌ترسم. » و یا «اغلب مردم از ارتفاع می‌ترسن، اما منو شدت اصابت و برخورد از سقوط منو می‌ترسونه.».
نارلک نیز از آنجا که تنها سلاح خطرناکش نوکش بود، جمله‌ی مخصوص خودش را ساخت.
- نوکِ من وسیله‌ای برای برقراری عدالته. ممکنه این عدالت دامن‌گیر منم بشه و بخاطر همین باید دونست که سقوط پایان یک پرنده نیست، بله مرگ پایان یک پرنده‌ست.
- نارلک! مبادا این خِپِل بی‌مصرف رو بُکُشی و وجهه‌ی ما رو خراب کنی! زودتر هم برو یکی از اون تخم‌های مثلا خانوادت رو بیار و به این خِپِل بده. سیرمونی نداره که. خودت هم نکُش.


نارلک سرخورده و افسرده شد. او نه می‌توانست اسلاگهورن را بکُشَد و نه خودش را. جمله‌ی مخصوص خودش را نیز بیخود به‌وجود آورده‌بود و تازه می‌بایست یکی از خانواده‌اش را به او بدهد.
نارلک نمی‌خواست آنقدر راحت تن به خواسته‌ی اسلاگهورن بدهد.
- اربابا، تو رو خودتون اینکار رو با من نکنین. قلب من تحمل یه فقدان عمیق دیگه رو نداره.

لرد ولدمورت نگاهی خشمگین به نارلک انداخت و به علت دور بودن از چوبدستی‌اش، یکی از دمپایی لاانگشتی‌هایش را درآورد و آن را به سمت نارلک گرفت.
- گفتیم یکی از تخم‌هایت را به اسلاگهورن بده تا با این دمپایی مورد عنایتت قرار ندادیم.

نارلک غمگین و افسرده‌تر از پیش شد. او پرهایش را که حال بسیار کم پر شده‌بود، باز کرد و به سمت لانه‌اش در بالای خانه‌ی ریدل‌ها رفت. وارد لانه‌اش شد. در لانه‌اش انبوهی از پوست تخم لک‌لک‌های شکسته‌بود و فقط یک تخم سالم طلایی‌رنگ آنجا بود.
نارلک به سمت آن رفت و آن را در دستش گرفت. آنقدر براق و دوست‌داشتنی بود که حتی نگاهش را نیز نمی‌توانست از آن بردارد. نارلک آن بلندی از سر افسوس کشید، او ناچار بود تا به دستور اربابش عمل کند و یکی از تخم‌هایش را به اسلاگهورن بدهد.
نارلک در‌حالی‌که تخمش در کیف مخصوص حمل تخم بود، به سمت لرد ولدمورت و اسلاگهورن پرواز کرد. او تخم را با اندوه و بغض به دست اسلاگهورن داد و پس از آنکه اسلاگهورن رفت تا به ادامه‌ی مال‌اندوزی‌اش از دیگر اعضای خانه‌ی ریدل‌ها بپردازد و اربابش نیز رفت تا خلوتی با پرنسسش داشته‌باشد؛ دادی از سر بیچارگی کشید.
- خداااااااااااااااااا!

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هوریس که به خاطر زره آهنی‌ای که پوشیده بود از گاز پشمالوها جان سالم به در برده، فکرش را هم نمی‌کرد که بعد از اینکه باز هم درخواست اموال ارزشمندِ بیشتری کرد، نیشِ نجینی بتواند در آهنِ زره‌اش فرو رَوَد. ولی فرو رفت!

مرگخواران که بابت این نیش خوشحال بودند حین آمد و رفت بینِ اتاق‌هایشان و آوردنِ اموالشان، گاهی تکه‌ای پیتزا، یا کیک شکلاتی یا پاستیل خرسی به پرنسس می‌دادند و دُم‌ش را با ترس نوازش می‌کردند.

هوریس اکنون با فاصله‌ی بیشتری نسبت به پرنسس نشسته بود و درحالی که بازوی راستش به‌خاطر نیش ورم کرده بود، اموال مرگخواران را در دفترش ثبت می‌کرد.

نجینی به تمام اموالش فکر کرد. به تمام وسایل پر زرق و برقی که پاپا و مرگخوارها با مناسبت و بی مناسبت برای‌ش می‌خریدند. به تابلوهای نقاشی‌اش. به کلکسیون مدادرنگی‌ای که پاپا هر سال به آن اضافه می‌کرد و پلاکس شدیدا به آن‌ها حسادت می‌کرد.. دوست نداشت هیچکدام را بدهد.. ولی اینها همه به‌خاطرِ پاپای‌ش بود.. این شد که دُم‌ش را به سمت گردن‌ش برد. گره‌ی چیزی که دور گردن‌ش بود را باز کرد و به سمت هوریس گرفت؛ که لردسیاه که متوجه دخترش شد و با حرکتی سریع و تا حدی خشمگین او را روی شانه‌هایش گذاشت:

- نجینی... شال؟!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
6


- نیمی دن بابا. تلاژ نکن! من هر شی خواشتم ندادن.

لرد سیاه علاقه ای به همصحبت شدن با دایی معتادش نداشت. مادرش همیشه او را از صحبت با مورفین منع می کرد و می گفت الگوی خوبی برای پسرش نیست. لرد سیاه خیلی نگران بود که به بیراهه کشیده شود.

برای همین سر گونی حاوی دایی اش را بست و به راه افتاد.

- سیب زمینیه؟
- خیر... داییمان است.
-
مردی که ظاهرش فریاد می زد مشنگ است، دستی به گونی کشید و خندید.
-بامزه بود. چند کیلوئه؟ ارزون بدی همشو می برم.

-گران بدهیم نصفش را می بری؟ اگر شامل دهانش هم می شود ممکن بود بدهیم. ولی حالا لازمش داریم. مزاحم ما نشو ملعون.

ملعون دست بردار نبود. شدیدا سیب زمینی می خواست.
- حداقل ببینم از این پوست نازکاس یا نه.

لرد سیاه تسلیم شد.
- خودت خواستی. بیا و پوستش را بررسی کن.

مشنگ، گونی را باز کرد و داخلش را نگاه کرد.
مورفین لاغر و تکیده، از داخل گونی برایش دست تکان داد.

مشنگ با ناباوری عقب رفت.
- داییشه واقعا! داییشو دزدیده. کرده تو گونی...

-پدرمان را هم کشته ایم. و بسیاری دیگر را. حالا هم آواداکداورا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
1

-نخواب... نخواب... سعی کن بیدار بمونی.

سو سیلی محکمی به خودش زد وسرش را محکم به این طرف و آن طرف تکان داد. چند ساعت گذشته را میان علف های گوشه حیاط پنهان شده بود و کلاهش را محکم در آغوش گرفته بود. خوب می‌دانست در داخل خانه ریدل ها چه خبر است و اگر به سراغ او می‌آمدند، چاره ای جز تسلیم کلاه نازنینش نداشت.

-پس اینجایی؟

لو رفته بود! یکی از ماموران وزارتخانه چوبدستی اش را به طرف سو گرفته بود و او و کلاهش را با فاصله کمی از زمین، معلق نگه داشته بود.
سو قصد نداشت به این سادگی ها جا بزند و دست از مقاومت بردارد.
-من تسلیمم.

بدشانسی آورده بود؛ ترس از ارتفاع داشت!

-زود، تند، سریع! یه چیز باارزش بنداز تو این سبد.
-بفرمایید...

مامور نگاهی به داخل سبد انداخت.
-این چیه؟
-نیم‌تاج رووناست دیگه.

مامور هاج و واج به سو نگاه می‌کرد.
-دست تو چه کار می‌کنه؟
-پارسال برداشتم که آخر ترم تو جشن قهرمانی ریونکلاو باهاش عکس بگیریم، یهو رفتم سفر جا موند پیش من.

مامور راضی به نظر می‌رسید. سو هم همینطور!

-می‌برمش ولی کافی نیست. معلومه که تقلبیه.

سو کلاهش را روی سرش مرتب کرد. به قدری خیالش راحت شده بود که تمایلی برای اثبات اصل بودن نیم‌تاج نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
چهاردونه پلاکس


پلاکس تلفن همراه نجینی را گرفت و شماره مادربزرگش را وارد کرد.
پس از چند ثانیه صدایی گرفته در گوشش پیچید.

_ الو، الو مادربزرگ؟ چی؟ ... کجایید؟ ... مگه شما مادربزرگ شنل قرمزی هستین؟ ... مسابقه اسکی با گرگا چیه دیگه؟ ... مادربزرگ من به کمکتون نیاز دارم! ... خواهش میکنم. ... خب بیخیال مسابقه بشین. ... من بیام اونجا؟ ... باشه میام.

پلاکس تماس را قطع کرد و تلفن را به دم نجینی داد.
_ باید برم قطب شمال.

و قبل از اینکه جوابی بشنود، مانند رباتی برنامه ریزی شده به سمت قطب شمال به راه افتاد. البته نه مستقیما، به سمت رمزتازی به مقصد قطب شمال.

چند ساعت بعد_ پیست اسکی مرکزی جنگل

پلاکس درحالی که زیپ کاپشنش را تا پیشانی کشیده بود، به دنبال مسابقات سالانه میگشت تا مادربزرگش را ببیند. فلش های بزرگ و قرمز، پرتگاهی در آن سوی پیست را نشان میدادند.
کاپشن ِِپا دار، به سمت پرتگاه دوید و قبل از سقوط، در اتاقک نگهبانی کنار آن توقف کرد.
_ آفا، من دنفال مادربسرگم میگردم.

نگهبان قلوپی از چای داغش خورد و بعد زیپ کاپشن پلاکس را کمی پایین کشید.
_ حالا بگو چی میخوای؟

پلاکس نفس نفس زنان به پیست اشاره کرد:
_ اسلاگـ... اسلاگهورن قمار کرده... با... با اسکورپیوس... بعد تولیدی باز کرده... وزارتخونه پشتشه... من دنبال مادربزرگم میگردم‌‌.
_ من که‌ نمیفهمم چی میگی، اسم مادربزرگت چیه؟
_ اسم مادربزرگم؟ مادربزرگ پلاکس دیگه، چه اسمی؟
_ تو دیوونه ای چیزی هستی؟
_ نه من فقط دنبال مادربزرگم میگردم.

نگهبان از زیر عینک مستطیلی اش به لیست شرکت کنندگان نگاهی انداخت.
_ خب، امسال فقط یه پیرزن توی مسابقه شرکت کرده، اسمشم مادربزرگ پلاکسه.
_ آره آره، کجا میتونم ببینمش؟

نگهبان به اتاقک های آن سمت پیست اشاره کرد.
_ اون اتاقک هارو رو میبینی اونجا؟
_ آره، میبینم.
_ خوبه، مادربزرگ تو اونجا نیست، دوتا کوه اونور تر، اتاقک شخصی رزرو کرده.

پلاکس با ناامیدی سعی کرد دو کوه آنورتر را ببیند. اما چیزی پیدا نبود.

_ تلاش بیخودی نکن، از اینجا دیده نمیشه. فقط میتونم یه قطب نما بهت بدم که تا میرسی به اونجا گم نشی.

پلاکس کمی تامل کرد.
_ یعنی راه آسون تری نیست؟
_ اسکی بلدی؟ میتونی تا اونجا اسکی کنی؟
_ بلد که... خب یاد میگیرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
.4

اسکورپیوس زیر بار بدهی خرد شده بود. چیزی جز یک سر ازش باقی نمانده بود و همان هم کم مانده بود از دست بدهد. به زور التماس و گریه و با حرف اینکه بهترش رو بهت میدم هوریس اسلاگهورن را راضی کرده بود که سرش بابت بدهی ندهد. دست و پای مکانیکی را هم از انبار خانه ریدل ها بر داشته بود که جایگزین دست و پاهای قبلیش شود.

حالا هم از هوریس ماموریت گرفته بود و آمده بود به بیابانی بدون آب و علف دنبال گنج تا بتواند سرش را نگه دارد. اسکورپیوس آدم ترسویی بود و برخلاف میلش شب به بیابان آمده بود و داشت از ترس لرز جاز و ولز میکرد.

- اینجاست دیگه نه. ..کاشکی اینجا باشه. باید زود برگردم.

نقشه ای که در دست داشت را روی زمین گذاشت. لباس را ور داشت و مشغول کندن زمین شد.

ده دقیقه بعد

- اینه. منو مسخره کرده؟ مگه من ارث باباش رو بالا کشیدم؟ بزار کارم باهاش تموم بشه می‌دونم چکار کنم.

اسکورپیوس با یادآوری صد نود و نه روش انتقام در ذهنش تنبون مرلین رو ور میداره و بر میگرده خونه ریدل ها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1401/5/15 11:13:07
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نارلک- ۳

- آااااااااااااخ! نکَن بی شرفِ پستِ بی‌پَر و ناموس!

اسلاگهورن، با نهایت سرعت و قدرتی که در حد یک پیرمرد سالخورده بود، پر‌های نارلک را می‌کَند و از جا درمی‌آورد. اشتیاقی که او برای رسیدن به پر‌ها داشت را، یک خون‌آشامی که پنج روز رنگ خون را هم ندیده‌بود، نداشت.
- کل پَراتو می‌کَنم! با این پَرا می‌تونم یه مغازه‌ی پَر فروشی بزنم و فقط پَرای تو رو بفروشم، به خال سمت چپ ماتحت مرلین قسم که میلیاردر می‌شم!

اسلاگهورن همینطور به کَندن ادامه می‌داد و دست از کندن نمی‌کشید. او به‌جای اینکه یک پَر را بکَند، قصد کَندَن کل پَر‌های یک لک‌لک را داشت.

لرد ولدمورت با دیدن پر‌‌های نارلک که همینطور مانند برگ پاییزی بر روی زمین می‌ریخت، می‌دید و از این سوءاستفاده‌گری، بی‌شعوری، فرصت طلبی و وحشی‌گری اسلاگهورن، به تنگ آمده‌بود.
- بس است دیگر! ما گفتیم یک پر را بکَن ولی تو همه‌ی پَر‌ها رو داری می‌کَنی! لک‌لک بدون پر به چه درد ما می‌خورد؟ بیا اینور موش جهنده‌ی فرصت طلب!

اسلاگهورن، با اخطار لرد به خود آمد و از سر و کول نارلک پایین آمد و شروع به جمع کردن پر‌های روی زمین کرد.

نارلک نیز به حالت لک‌لک پرکنده درآمده‌بود.
- اربابا، دیدین این بی‌رحم چی‌کارم کرد؟ دیدین کل پَرای سر و صورتمو کند؟ اربابا من بدون پَر سر و صورت چیکار کنم؟ ارباب اگه تخم بذارم، بچه‌م منو اینطوری ببینه سکته نمی‌کنه؟ اربابا من دیگه امید به زندگی ندارم اربااااااب.

لرد ولدمورت نگاهی به نارلک انداخت.
واقعا زشت و کریه شده‌بود و نگاه به آن می‌توانست سبب باران آمدن در رختخواب بچه‌ها شود، به این‌خاطر لرد ولدمورت جلوی چشمان نجینی را گرفت تا آن صحنه را نبیند و از عواقب احتمالی آن جلوگیری کند.
- دور شو نارلک! نمی‌خواهیم کابوس دخترمان شوی، دور شو، دورتر!

نارلک دور شد و بر روی تنگه سنگی نشست و شروع به گریه‌کردن کرد.
این فقدان بسیار سخت و جانسوز بود. آن‌قدر این درد جانسوز بود که نارلک تصمیم گرفت تا بلند شود و بر روی سنگ بایستد و خودش را به پایین بیاندازد و به این زندگی خفت‌بار و درد جانسوز پایان دهد، اما در همین حال صدایی از اسلاگهورن درآمد.
- اهم، اهم. باید بگم قبل از اینکه بپرید از روی اون سنگ، شما باید یکی از اعضای خانواده‌تونم برای تصفیه حساب به ما بدین. لطفاً قبل از خودکشی، این عضو رو به ما بدین تا ما بریم پیِ کارمون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "