جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

ارتش وزارت سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اسفند 1384 07:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ارتش قدرتمند وزارت سحر و جادو
خب تا دو روز ديگه عضويت اوليه در ارتش وزارتخونه به پايان ميرسه.(آرشام جان نگذشته بود!!سه هفته وقت داده بوديم كه اين روزهاي آخره و الان شما هم عضو ارتش به حساب مياييد)
همانطور كه با خبر هستيد لرد به دنياي ما باز گشته است و وزير نيز براي تامين امنيت جامعه جادوگري اعلام آمادگي براي مقابله با هرگونه اختشاش را كرده است.ارتش وزارتخونه نيز عامل اصلي جلوگيري از اين اختشاش ميباشد پس از الان ارتش نيروهايش را بسيج براي آماده شدن در جنگي بزرگ ميكند!
كسايي كه در زير نام ميبرند طبق يه قانوني! موظف به حمايت از وزارتخونه و ارتش آن خواهند بود:
1. گويل:عضو نيروي زميني ارتش.
2. مريدانوس:عضو نيروي زميني ارتش.
3. مونتاگ:نيروي پشتيباني ارتش و در عنوان خبرنگار ارتش.
4. لرد بلرويچ:نيروي زميني ارتش.(جاسوس هم انگار هست)
5. آرشام:نيروي هوايي ارتش.(به زودي آرم مخصوص براي شما فرستاده ميشود)
6. پروفسور گريفيندور:فرمانده ديگر ارتش وزارت سحر و جادو.

خب من به زودي اهداف و طرحهاي نظامي رو براي اين افراد توضيح خواهم داد.
در ضمن نيروي ديگري از كنار قرار هستش كه به همكاري ارتش وزارتخونه بپردازه.به زودي اخبار بيشتري در اين مورد خواهيد شنيد.

مرسي
فرمانده ارشد ارتش وزارت سحر و جادو
آرتيكوس دامبلدور
---------------------------------------------------------------------------------------------------
اين پست رو زدم كه بگم فكر نكنيد ارتش يا فرمانده هاش برگ چغندر يا ريشه يا يه جاي ديگه اش هستن ها!!اين اسمش ارتشه!من فرماندش آرتيكوسم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 25 اسفند 1384 04:49
نمایش جزئیات
آفلاین
آرشام به همراه گروهی از سربازان که قصد خدمت را داشتند وارد پادگان شد.
با علاقه به اطراف نگاه میکرد و گوشش را تیز کرده بود تا صحبت های فرمانده با قدیمی ها را بشنود.
فرمانده:تجربه نشان داده که مرگ خواران برای فریب نیروهای وزارتخانه تعدادی از ساحره ها و جادوگران نابالغ را جلوتر از خود هدایت میکنند.
نباید به خاطر اینکه ساحره ها و نابالغ ها جلوی راه هستند دست از مبارزه بکشید.
بهترین راه در این شرایط استفاده از طلسم ویز ویزو هستش .
این طلسم با ایجاد زنبورهایی که فقط ویز ویز میکنند,ساحره ها را ترسانده و موجب میشود که کنار بروند.
بنا بر احتمال اگر ساحره ای کنار نرفت شما مجبویرید که به او حمله کنید.
این حمله حق است.شما برای سفیدی مبارزه میکنید پس نباید شرمنده ی این عمل شویدو...
ارشام دیگر نتوانست صحبت های فرمانده را بشنود چون از او دور میشدند.کمی جلوتر افرادی با در دست گرفتن جاروی اذرخش اماده ی پرواز بودند.بر جارو های ان ها تجهیزات مختلفی نصب شده بود.
چراغ های کار در شب و دوربین مادون قرمزو رادار های حرارت سنج باعث شده بود تا جاروی ان ها دو برابر جاروی معمولی شود.
آرشام در حال نگاه کردن به موشکی بود که داشتند بر روی جارو نصب میکردند که ناگهان...
آرتیکوس:آرشام آریانا گریفیندور.
آرشام:بله
آرتیکوس:بله و بلال.وقتی مافوقت صدات میکنه باید بگی بله قربان.
آرشام:بله قربان.
آرتیکوس:ایا حاضری به ارتش کمک کنی.
آرشام: بله قربان.
آرتیکوس:ایا حاضری جان خود را وقف ارتش کنی.
آرشام:بله قربان.
آرتیکوس:پس باید صبر کنی تا در مورد استخدامت بررسی های مربوط صورت بگیرد.
آرشام :برو بابا
آرتیکوس :چیزی گفتی.
آرشام: نه
آرتیکوس:نه و نگمه
آرشام:نه خیر قربان
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مشخصات و توانایی ها:
جارو سواری.کنترل هیپوگریف و تسترال در حال پرواز.هدایت فرش های پرنده.ساختن سپر مدافع.استتار در مناطق مسطح و.....
لقب:گوایهیر.به معنای فرمانروای باد.
آرشام:به معنای دارنده ی دست قدرتمند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
البته قطعا وقتش گذشته ولی دیدم تاپیک خوابیده گفتم یه پست توش بزنم این سیاها فکر نکنند فقط خودشون ارتش دارند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: شنبه 20 اسفند 1384 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام اينم فرم

نام:گريگوري گويل

شغل:كاميون ميرونم

سن:از اسراره

سابقه:جون داداش من خودم اين كارم

_خوبه
_ببينين بايد يه كاميون سفر ارتشو بديد من وگرنه بيخيل بيخيل من كاميون مي خوام الان هم حوصل ندارم اگه نه يه تقيبو گريزه كاميوي ميزدم
كاميون ميدي باسم الله نميدي استغفرالله من خودم عند كاميون سوارم گواهينامه پايه يك دارم من كاميون ميخوام
-----------------------------------------
راستي نيرو زميني

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جنگ را از لابه لايه اتش و خون بيرون كشيديم تا نفرت از جنگ اييني جاودان شود
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 اسفند 1384 02:51
نمایش جزئیات
آفلاین
در تنگاتنگ دليرانه عرصه خاك و خون ... در آستانه اوج ايثار هر سرباز ... مريدانوس بي مهابا از سنگري به سنگر ديگر ميدويد ، تا وضعيت تانك هاي دشمن را بررسي كند ، كه ناگهان چشمش به ممد ، پسر نوه خاله زن دايي قمرش افتاد ، كه در آن هياهو ، به شيريني و با لبخندي مليح ، در حالي كه كمر بندي از نارنجك هاي پلاستيكي را به دنبال خود مي كشيد ، به سمت تانك دشمن هجوم مي برد ...
به طرفش دويد ؛
_ ممـــد اون تانك رو بپاااااااااااااااااااااااا !!!
اما دير شده بود ...
بووووووووووووووووووووووووم ...!!!
_ ممـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد !
ولي ديگر ممدي نبود ...
خلا وجود ممد ، دلش را سخت فشرد ، حسي عجيب او را در بر گرفت ؛ انتقام ...
براي آخرين بار نقشه عمليات را دوره كردند ، سپس بي سيم ها را در دست گرفته و پس از آرزوي موفقيت از يكديگر جدا شدند ...
اكنون تنها ، در بستري از خاك ، استتار شده در رداي خاكي رنگش ، سينه خيز ، به سمت مقر فرماندهي دشمن ، پيش مي رفت ...
از آنجا مي توانست به خوبي ، كله اسموت فرمانده را ، كه در تلالو مهتاب ، مانند تك چراغي نورافشاني مي كرد ، ببيند .
تفنگ دوربين دارش را آماده كرد و به سمت كله فرمانده نشانه رفت ...
_ به به ! ببين چي اينجا داريم !!!
صداي آن غريبه از پشت سرش مي آمد ، دستش را به سمت جيب ردايش برد ؛
_ اگه يكم ديگه تكون بخوري ، يه گلوله مي خوره وسط مغزت ، ملتفتي كه ؟! ... حالا آروم از جات بلند شو !
با كمي درنگ ، بر روي پاهاي خواب رفته اش ايستاد ، رويش را برگرداند و به چهره غريبه ، كله اسموتي ديگر ، نگاهي انداخت ...
غريبه تفنگش را به سمت مري نشانه گرفت و گفت :
_ مستقيم برو ! اگه جنب بخوريا ...!!!
و با دستانش او را هل داد و مري كه در آن تاريكي حتي جلويش را به سختي مي ديد ، را روانه مقر فرماندهي كرد ...
به مقر كه رسيدند ، گوني را از روي چارچوب كنار زده و وارد شدند ،
فرمانده با سيگار برگي بر لب ، كه از آن دودي غليظ بر مي خواست ، روي صندلي راحتيش لم داده بود ! مري تمام سعيش را كرد ، تا بتواند خودش را در مقابل اين حركات ! كنترل كند ...
نيم ساعت بعد
او را به خاطر لحن تندش ، در كاميون مخصوص حمل گوشت ، كه از آن به عنوان سلول استفاده مي شد ، انداختنده بودند .
اما او هنوز اميدي داشت ... دوستانش به كمكش مي آيند !
كه ناگهان در باز شد و همه آنها به داخل هل داده شدند ...
سكوت ناشي از شكست ...
ناگهان پروژكتورها روشن شد و بروبچه هاي پشت صحنه ، ماكت هاي فرمانده و سرباز را از صحنه خارج كردند ...
شانه هاي مري و دوستانش در زير بار اين ننگ ، طاقت نمي آورد ؛
آن ها از دشمن فرضي شكست خورده بودند !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 اسفند 1384 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هادوك:من خيار شور دريايي رو انتخاب ميكنم!لعنت بر شيطون
برويچ:من هم كيك با پنير خامه اي ميخوام
اين وسط انگار فقط مونتاگ متوجه صحبت اين يارو ها شده بود
مونتاگ:من قيچي رو ميخوام
ارتيكوس رنگش به سفيدي تغيير كرد
_اخه شما دو تا حشره موزي ! اينا كه تو گزينه ها نست
هادوك:لعنت بر شيطون
_سه ماه بازداشت
_لعنت بر شيطون
_اگه ميفهمي اين چوبدستيه!ميكشمتا
_لعنت بر شيطون
برويچ:من ميدونم اين چشه بايد يه دور خاموش روشن شه
و با يه چوب سه متري دخل هادوكو مياره هادوك تا به هوش مياد اولين كلمه اي كه ميگه لعنت بر شيطونه
و ارتيكوسم دوباره از اول روزه ها شو ميخونهه
بعد از انتخاب كردن
اولين نفر كه اسموت ميشه مونتگه وقتي مياد بيرون يه نگاهي هادوك بهش ميندازه به همراه لرد
_اخه اين چه ربطي به اون مونتاگه قبلي داره
اما خب من اسموت ميكنم اما اگه يه پره ريشم بره همتونو ميكشما.........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 اسفند 1384 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
مونتاگ به راهنمای آرتیگوس وارد یه جای میشه که قراره محل نیروی پشتیبانی ارتش باشه
اونجا چند تا جعبه میوه (به دستور وزیر برای گرون کردن قیمت مخفی شده بودن) همینطورمقداری مواد اولیه برای پختن غذا و... به همراه یه مقدار وسایل پزشکی و یه لپتاب برای خبر نگار ارتش وجود داشت ته اون قسمت هم یه خوابگاه بود که برای هر چهار نیروی ارتش مشترک بود
وقتی مونتاگ وارد میشه میبینه یه آدم معلوم الحالی به اسم هادوك یکی از تخت ها رو اشغال کرده و در حال خور خور میباشد

مونتاگ یه تخت انتخاب میکنه میخواد یه چرت کوچولوی بزنه که آرتیگوس به همراه یه یارو(یو ها ها ها ها) به اسم لرد بلرویچ میان تو
لرد یه تخت انتخاب میکنه میپره روش
آرتیگوس یه داد میزن میگه برپا
همه ملت(3 نفر بودن) در عرض دو سه دقیقه درست مثل آدم های که از برره فرار کردن جلوی آرتیگوس وامیسن
آؤتیگوس با خودش میگه من باید این ها رو آدم کنم این طور نمیشه

رو میکنه به سه نفر میگه
خوب شما مو های خیلی بلندی دارین افراد ارتش هفته ای یک با اسموت میکنن
الان هم شما بای اسموت کنید
بروبچ که توی یه حال و هوای دیگه ای بودن(حالا بماند بعدا میگم) فقط نگاه میکنن
آرتیگوس میگه ما برای اسموت کردن روش های زیادی دارم
و چون ما یه ارتش دموکرات هستیم به شما حق انتخاب میدم

شما میتونین از وسایل زیر استفاده کنید

1 قیچی
2 تیغ تیز
3 تیغ ژیلت
4 ماشینت چمن زنی(نظر آرتیگوس بیشتر مونتاگ بود)
5اسید
6 آتیش
7یه مایعی که برای این کار استفاده میشه(اسمش یادم نیست (یو ها ها)
8 کرم موبر
9 نداریم
حال انتخاب با خوتونه

________________________________________
این یک رول پست مدرن و فرا ارزشی از یک کابر ارزشی میباشد

این هم آخرین عکس مونتاگ که اسموت کرده و توی خابگاه پادگانه
عکس مونتاگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 اسفند 1384 04:27
نمایش جزئیات
آفلاین
" صف دمه در پادگان "

- آش خورا ، برین کنار بابا ، راه بدین رد شم ، آقا راه بده...

- کجا عمو... مثل اینکه صفه ها ... برو ته صف داداش، برو .

- چی با منی !!

- آره داداش با توام .

- تو مثل اینکه منو نشناختی .

- هرکی میخوای باشی باش ، برو ته صف ، لات بازیم در نیار .

- ببین کوچولو ، من بلرویچم ، نواده لرد بلرویچ ، رفیق فاب لرد ولدمورت . شناختی ؟

- ای بابا . زودتر میگفتین دیگه . آقا راه بده . آقا راه بده بلرویچ خان رد شه . آقا راه بده .

ملت همه تعظیم .

" داخل پادگان "

- امر ؟

- می خواستم ژنرال نیرو زمینی بشم .

- نه بابا . چیز دیگه نمیخوای .

- نه فقط یه انتقاد داشتم . چه جور نیرو دریایی دارین که زیر دریایی نداره . خیلی ستمه خدایی ، نیرو دریایی زیر دریایی نداشته باشه .

- ببینم تو از جونت سیر شدی یا دیوونه ای .

- مثل اینکه بازم بایید خودمو معرفی کنم . ببین داداش من بلرویچم ، نواده لرد بلرویچ ، رفیق فاب لرد ولدمورت . شناختی ؟


- خوب حالا ژنرال ، شما خوتون رو ناراحت نکنین . وزیر قول داده برامون 5 تا زیر دریایی بخره . شما خودتونو اصلا ناراحت نکنین . بفرما اینم حکم ژنرالیتون .

ملت همه تعظیم .

---------------------------------------

خوب فکر کنم شمام دیگه منو شناختین . من من بلرویچم ، نواده لرد بلرویچ ، رفیق فاب لرد ولدمورت . شناختین ؟

در ضمن من میخوام نیرو زمینی خدمت کنم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد بلرویچ در 1384/12/17 17:39:18
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 اسفند 1384 04:02
نمایش جزئیات
آفلاین
-لعنت به دل سياه شيطون!
-ها تو كي هستي ديگه؟!...
-آرتيكوس جان...اين هادوك هستش ديگه...بچه باحاليه!اومده توي نيروي دريايي عضو بشه.
-ها تو ديگه كي اي؟
-لعنت به دل سياه شيطون!اين كيه؟چرا اين جوري حرف ميزنه؟
-هادوك جان!اين همكارمه!آرتيكوس جان منم گودريكم منو يادت نمياد!!بذاراتاق رو روشن كنم!
كه ناگهان اتاق با نور جادويي چوبدستي پروفسور گودريك كاملا روشن شد و آرتيكوس گويي كه با وجود نور در صورتش باعث بياد آمدن خاطرات ميشد گفت:
-ها يادم اومد!
-ها مرلين با ريش شكرت!آرتيكوس جان انگار توي تاريكي همه چي يادت ميره!
-لعنت به دل سياه شيطون!
-ها تو اينجا چيكار ميكني؟
-من اومدم نيروي دريايي رو به راه راست راهنمايي بكنم!
-ها شما با برادر حميد نسبتي داري؟
-لعنت!نه!برادر حميد كيه؟
-هيچي بابا!برو شما تاييدي!
-خودم هم ميدونستم!نميخواست بگي!
و بعد از در دفتر فرماندهي ارتش خارج شد و به مقصدي نامعلوم رفت.
چند دقيقه بعد شخص ديگري وارد دفتر شد.
-شما؟
آرتيكوس اين رو از تازه واردي كه به دفتر آنها آمده بود پرسيد.و شخص در جواب گفت:
-من مونتاگ ...
-ها بگو اااااااااااا
مونتاگ كه گيج شده بود دهنش رو تا جايي كه ميتونه باز ميكنه.آرتيكوس يه نگاهي به داخل دهن مونتاگ مي اندازه و پس از مدتي جستجو گفت:
-ها!راست ميگه!اينجا روي دندون نيش سمت چپش نوشته مونتاگ!شخصيت شما تاييد شد!حالا كارتون چيه؟
-با اجازتون ميخوام بشم خبرنگار ارتش!
-هووم...به چپ و راست پايين!شما تاييدي!خبرنگاري ارتش رو بهت تبريك ميگم!به راست راست برو!
مونتاگ نيز بعد از كمي معطلي از تعجب زياد به سمت در دفتر رفت و به سرعت از آن خارج شد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
خب هادوك و مونتاگ عزيز هر دوي شما تاييد شديد!و سطح رول نويسي شما ديده و به عنوان سطح اوليه براي پيشرفت در ارتش ثبت گرديد.
هادوك عزيز من آرم مخصوص شما رو الان با پيام شخصي ميفرستم و مونتاگ جان برای شما نیز با بوجود آمدن نیروی جدید در ارتش(که در پایین توضیح دادم)ساخته و فرستاده شد.
موفق باشيد!
---------------------------------------------------------------------------------------------------
نيرويي جديد و نشاني براي آن!

خب وقتي كه مونتاگ عزيز خبرنگاري ارتش رو خواست،من فكر كردم كه خبرنگاري به هيچيك از نيروهايي كه نام بردم به حساب نمياد.
پس تصميم به ايجاد يه نيروي جديد گرفتم كه خبرنگار و پرستار و آشپزي ارتش و غيره رو در خودش داشته باشد.
اسم اين نيروي جديد،نيروي پشتيباني هست.اين نيرو از راههاي مختلف از ارتش وزارتخونه پشتيباني ميكنه.در صورتي كه علاقه مند به عضويت در ارتش هستيد،از هم اكنون قادر به پيوستن به اين نيرو نيز هستيد.
و اما نشان اين نيرو را ميتوانيد در پايين اين جمله ملاحظه كنيد:

تصویر تغییر اندازه داده شده

نيروي پشتيباني!با وجود اين نيرو ديگر افراد ارتشي داراي امكانات رفاهي مناسب خواهند بود و ارتش به سوي آينده اي قدرتمند پيش ميرود.


مرسي
آرتيكوس
يكي از فرماندگان ارشد ارتش قدرتمند وزارتخونه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1384/12/17 9:20:28
ویرایش شده توسط آرتیکوس دامبلدور در 1384/12/17 9:27:31
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: دوشنبه 15 اسفند 1384 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
وب من یه خبر نگار هستم و دلم میخواد که خبر نگار جنگی بشم
البته برای هر سه نیرو برای همین باید سه تا از این امضا ها برای من درست کنید خوب من یه رول کوتا در قالب یه گزارش مینویسم
________________________________________

جلوی در پادگان افراد زیادی تجمع کرده بودن که از دفتر روزنامه هم به خوبی دیده میشدن( دفتر پیام امروز روبه روی پادگان هستش)

خبر نگاری برای تهیه ی خبر به طرف پادگان میره(یعنی میره اون طرف خیابون)
اوجا بیرون پادگان یه میز گذاشته بودن که آرتیگوس و پروفسور نشسته بودن ملت رو تایید میکردن(برای عضویت)

خبر نگار جلو میره و مشغول گوش دادن میشه
همه ی ملت برای این که حقوق ارتش خوبه برای عضویت اقدام کردن
ولی همه از این مطلب که کفتر های ارتش(بخونید نیروهای مصلح)
انفولانزای مرغی داشته باشن نگرانند
البته آرتیگوس به همه میگه که ما کفتر ها رو اسموت کردیم پس دیگه خطر ندارن(تنها راه مقبله با این بیماری اسموت کردنه)

خبر نگار برای تهیه گزارش وارد پادگان میشه ولی چون پادگان مکان نظامی هستش تهیه گزارش ممنوع هست

خوب بید
من رو باید عضو کنید ها(جون مادرتون)
یک خبر نگار ارزشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پادگان نظامی
ارسال شده در: دوشنبه 15 اسفند 1384 10:15
نمایش جزئیات
آفلاین
هزاران نفر دوش تا دوش ايستاده بودند منتظر دستور او! گويی زمين را بجای ريگ و آسفالت با انسان فرش کرده بودند...همه در حال آماده باش! استوار و محکم و گودريک گريفندور در برابر آن هزار و اندی سرباز ايستاده بود و فرياد ميزد:

- هووو...قدم رو...هووو...به چپ راست...به راست چپ!

سربازان مانند ماشينی اطاعت ميکردند! چه باشکوه بود آن صحنه...چه با عظمت! چه قدرتی...که ناگهان...

-هوی...گريف پاشو...گريف...خواب بد ميبينی؟ گريف...هويی!

-ها...ها...چيه؟ به چپ چپ! قدر رو!

- چی ميگی بابا...نکنه دوباره؟...استغفرالله...نذا دهنم واشه! (پاسگاه پليس دو روز بعد: گريف: نه آقا بخدا الکی يه حرفی زد از رو بچگی...آقا ما تاحالا تو عمرمون آب معدنی هم نخورديم بخدا...)...گودريک پاشو مشتری داريم!

گودريک با چشمانی خواب آلود: ها؟ مشتری دا...داريم...چی ميخواد؟ شير پاستوريزه که اون گوشس...آدامس بادکنيکيم که شرمنده تموم کرديم...ردش کن بره...بره...آخييی...

آرتيکوس با فرياد: هوووی...جناب يکی از رئسای پادگان...پاشو وگرنه خودم چپت ميکنم...متقاضی داريم ميخواد عضو ارتش بشه!

- جدی؟ چه خوب چندمين نفره؟ ديروز که تا ۱۲۸۷ رفتيم درسته؟

-نه با اجازتون اولين نفره!

و بالاخره پس از کشمکشی طولانی گريف تصميم به رسيدگی گرفت:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب...

- اسم...

- هادوک!

-شغل...

-علاف ۹۹ درصد!

-خوبه...تو کدوم قسمت ميخوای باشی؟

- نيروی دريايی!

-وزير مورد علاقت چه شکلی بايد باشه؟

-آقا با عينک ريبن خيلی خوبه!...طنزشم زياد کنيد بد نيست!

-منظورم از نظر اسموتيت بود!

-نه ممنون...صرف شد!

-نه خير شما از مرحله پرتی...بوگو ببينم...مامانت چه نسبتی با مرلين داره؟

-آقا مرلين يه بار اومده بود خونمون!

-ها داره جالب ميشه...چرا اومده بود؟

-آقا خونمون نزديک پارک بود بيچاره قضای حاجت گرفته بودش مجبور شد بياد خونه ما!

-آها ازون لحاظ!...هوووم بذار ببينم!...شما تاييدی! نشان شما به زودی توسط آرتيکوس کبير تقديمتون ميشه!

ــــــــــــــــــــــــــــ

آرتيکوس...سدا! يادت نره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
امروز خودم را زخمی کردم تا ببینم آیا هنوز درد را حس میکنم یا نه....درد تنها واقعیت است...

-- جانی کش