آمیکوس کرو
از اليا
- تولد نقش
- 1396/11/23
- آخرین ورود
- پنجشنبه 18 خرداد 1396 21:41
- عضویت
- 1386/05/20
- پستها
- 367
سلام استاد
تکلیف جلسه سوم
شب خوبی نبود البته نه برای همه ثروت مندان شهر در مراسم های عیش ونوش و رقص خوش گذرانی
می کردند . باد به شدت می وزید ، نوجوانی لاغر اندام در کوچه ای خالی از هر جنبنده ای قدم از قدم بر
می داشت ، هوا سرد و برفی بود و عضلات نوجوان گرسنه با لرزش خود برای گرم کردن او تلاش می کردند.
نوجوان به خاطر پیدا کردن چیزی برای خوردن حاضر بود هر کاری بکند. در پنجاه قدمی نوری سو سو می زد
ظاهرا یک مغازه بود با کمی حرکت به جلو قنادی آشکار شد ، آدولف نوجوان به امید یک شیرینی دانمارکی به
مغازه وارد شد ...
_ ببخشید آقا من خیلی گرسنه ام مادرمریضمم همین طور می شه یکم شیرینی به من بدین؟
_ برو گمشو! ما اینجا به یه کسایی مثل تو چیزی نمیدیم...
پسرک نا امید و خسته دوباره وارد کوچه ، هوای سرد و بادهای شدید شد. او آن شب را بدون خوردن هیچ
غذایی به روز رساند .
صبح روز بعد با چک چک آب از سقف سوراخ خانه بیدار شد دیگر نای حرکت نداشت ، مادر بیمارش هم همانطور خوابیده بود ، اما آدولف باید بلند می شد تا چیزی برای خوردن بدست آورد!!! باید باز هم تلاش می کرد پس شروع به کشیدن یک نقاشی کرد، یک نقاشی ساده با ذغال! سطح سخت خانه دستش را می آزرد اما چاره چه بود ؟ تلاش برای زندگی لازم بود.!
بعد از کشیدن نقاشی از خانه بیرون رفت تا شاید در عوض آن یک قرص نان بدست آورد .
هوای بیرون سرد تر از قبل بود و بسیار آزار دهنده ، چند بار تا مرز برخورد با زمین رفت اما خودش را به سختی کنترل کرد. آه چقدر سخت بود!
نقاشی را نزد یک نانوا برد و از او طلب یک قرص نان کرد. اما با این عمل از جانب نانوا مواجه شد:
او نقاشی را پاره پاره کرد و بعد گفت :
_ بزن به چاک موش کثیف عوضی و گرنه می دمت دست پلیس ، یالا
مردی با ترکیب لباسی که برای مردم عجیب می نمود همان جا ایستاده بود . او جادوگریست که به خاطر کاری نکرده تحت تعقیب است و برای همین از لندن به برلین گریخته بود. او پس از دیدن این صحنه به شدت عصبانی شد ، کنترلش را از دست داد و چوب جادویش را بیرون آورد :
_ کروشیو
نانوای ماگل از درد به خود می پیچید .
توجه مردم به آن مرد جلب شده بود اما کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت. سپس رو به آدولف نوجوان کرد و در حالی که سعی میکرد خود را مهربان نشان دهد با به صورتی ناشیانه با زبان آلمانی گفت :
_ پسلم برو هر چقد دلت می کاد نون بردار
آدولف از خدا خواسته اما به شدت متعجب بسیار قانعانه دو قرص نان برداشت .
_ بیشتل بردار
آدولف دو قرص دیگر برداشت و پس از تشکری نا تمام به سرعت پا به فرار گذاشت .
جادوگر میان سال دست از شکنجه کشید و نانوای بد ذات را تهدید کرد اگر بار دیگر این کارش را تکرار کند یک آواداکدورا یا طلسم مرگ به او تقدیم می کند.
سپس با صدایی نا پدید شد البته با یک قرص نان و دو سکه ی کوچک برای پنج قرص نان !
اما از آن پس آدولف هیتلر تصمیم گرفت هیچ وقت به دنیا نخندد ، و البته این کارش عملی هم کرد.!!!
خود دنیا آدولف را اینگونه ساخت !!!
امیدوارم مورد رضایت واقع بشه.
تکلیف جلسه سوم
شب خوبی نبود البته نه برای همه ثروت مندان شهر در مراسم های عیش ونوش و رقص خوش گذرانی
می کردند . باد به شدت می وزید ، نوجوانی لاغر اندام در کوچه ای خالی از هر جنبنده ای قدم از قدم بر
می داشت ، هوا سرد و برفی بود و عضلات نوجوان گرسنه با لرزش خود برای گرم کردن او تلاش می کردند.
نوجوان به خاطر پیدا کردن چیزی برای خوردن حاضر بود هر کاری بکند. در پنجاه قدمی نوری سو سو می زد
ظاهرا یک مغازه بود با کمی حرکت به جلو قنادی آشکار شد ، آدولف نوجوان به امید یک شیرینی دانمارکی به
مغازه وارد شد ...
_ ببخشید آقا من خیلی گرسنه ام مادرمریضمم همین طور می شه یکم شیرینی به من بدین؟
_ برو گمشو! ما اینجا به یه کسایی مثل تو چیزی نمیدیم...
پسرک نا امید و خسته دوباره وارد کوچه ، هوای سرد و بادهای شدید شد. او آن شب را بدون خوردن هیچ
غذایی به روز رساند .
صبح روز بعد با چک چک آب از سقف سوراخ خانه بیدار شد دیگر نای حرکت نداشت ، مادر بیمارش هم همانطور خوابیده بود ، اما آدولف باید بلند می شد تا چیزی برای خوردن بدست آورد!!! باید باز هم تلاش می کرد پس شروع به کشیدن یک نقاشی کرد، یک نقاشی ساده با ذغال! سطح سخت خانه دستش را می آزرد اما چاره چه بود ؟ تلاش برای زندگی لازم بود.!
بعد از کشیدن نقاشی از خانه بیرون رفت تا شاید در عوض آن یک قرص نان بدست آورد .
هوای بیرون سرد تر از قبل بود و بسیار آزار دهنده ، چند بار تا مرز برخورد با زمین رفت اما خودش را به سختی کنترل کرد. آه چقدر سخت بود!
نقاشی را نزد یک نانوا برد و از او طلب یک قرص نان کرد. اما با این عمل از جانب نانوا مواجه شد:
او نقاشی را پاره پاره کرد و بعد گفت :
_ بزن به چاک موش کثیف عوضی و گرنه می دمت دست پلیس ، یالا
مردی با ترکیب لباسی که برای مردم عجیب می نمود همان جا ایستاده بود . او جادوگریست که به خاطر کاری نکرده تحت تعقیب است و برای همین از لندن به برلین گریخته بود. او پس از دیدن این صحنه به شدت عصبانی شد ، کنترلش را از دست داد و چوب جادویش را بیرون آورد :
_ کروشیو
نانوای ماگل از درد به خود می پیچید .
توجه مردم به آن مرد جلب شده بود اما کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت. سپس رو به آدولف نوجوان کرد و در حالی که سعی میکرد خود را مهربان نشان دهد با به صورتی ناشیانه با زبان آلمانی گفت :
_ پسلم برو هر چقد دلت می کاد نون بردار
آدولف از خدا خواسته اما به شدت متعجب بسیار قانعانه دو قرص نان برداشت .
_ بیشتل بردار
آدولف دو قرص دیگر برداشت و پس از تشکری نا تمام به سرعت پا به فرار گذاشت .
جادوگر میان سال دست از شکنجه کشید و نانوای بد ذات را تهدید کرد اگر بار دیگر این کارش را تکرار کند یک آواداکدورا یا طلسم مرگ به او تقدیم می کند.
سپس با صدایی نا پدید شد البته با یک قرص نان و دو سکه ی کوچک برای پنج قرص نان !
اما از آن پس آدولف هیتلر تصمیم گرفت هیچ وقت به دنیا نخندد ، و البته این کارش عملی هم کرد.!!!
خود دنیا آدولف را اینگونه ساخت !!!
امیدوارم مورد رضایت واقع بشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...


)
... هه هه هه ... هري پاتر خودت خواستي!

: ترسيدي؟

در حالی که دستمالی که از فروشگاه اسکاور خریده رو دور دهانش پیچیده وارد کلاس میشه !

از بین ببرمش ! و نا خود آگاه با لحن مورد علاقه هاگرید گفت : البته نباید این رو میگفتم

)

اسنیپ چی اونم نمیشه؟