لقب : آذرخش
دليل شما براي انتخاب اين لقب چيست؟
چون هم اسمش رو دوست دارم هم نقشش رو در طبیعت و خشن و سوزاننده هم هست ...

در چه گروه هايي عضو هستيد؟
اوباش و باشگاه هافلپافی های اصیل
در چه گروه هايي قبلا عضو بوديد؟
مرگخواران
آيا قبلا ناظر انجمن بوديد؟ اكنون چطور؟
خیر ، خیر
چه نوع مهارت هايي براي فعاليت در ارتش داريد؟( علاوه بر رول نويسي )
توانایی طراحی های گرافیکی ، رول نویسی جد و طنز ... ساخت فیلم در هالی ویزارد و توانایی های مدیریتیم هم بالاست
آيا در صورت لزوم در راستاي خدمت به ارتش ، حاضريد كه با يكي از گروه هايي كه در آن عضو هستيد به مقابله بپردازيد؟
خیر
لينك يكي از بهترين پست هاي رولي كه تاكنون ارسال نموده ايد را درج كنيد
طنز - کلاس پیشگویی
جدی - کلاس گیاه شناسی
يك نمايشنامه در مورد موضوع زير بنويسيد : ( غير ادامه دار )
فرض كنيد كه در يك قصر جادويي زنداني شده ايد. در 20 تا 30 خط خود را آزاد كنيد.
به اطرافم نگاه کرد... تاریکی محض فضای خوف انگیز قلعه را تسخیر کرده بود ...
فضا سرد و ترسناک بود. اتاق سنگی ای که درون آن قرار داشتم با کف سیاه رنگ و دیوار های سنگی پوشیده شده بود. نور تیره ای از پنجره ای نزدیک سقف بلند چندین متری اتاق میتابید.
اطرافم را برای پیدا کردن راه فرار می کاویدم. لگدی به یکی از چند صندلی که تنها جسم موجود در اتاق بود زدم و نگاهی به اطراف کردم. چوبدستی ام را کشیدم و فریاد زدم : « بومبواردو »
اثری نداشت ... گرچه پیشبینی میشد ... اگر قلعه در برابر طلسم ها مقاوم نبود نمیگذاشتند چوبدستی ام پیش خودم بماند. ترس وجودم را فرا گرفته بود و چون نوشیدنی تلخی ، سرما و تلخی اش را در تمام وجودش پخش می کرد.
بار دیگر اطراف را به امید چاره ای کاویدم ... فکری به ذهنم رسید. چوبدستی را در جیبم گذاشتم ... من یک روح بودم ...
به سرعت به سمت دیوار مقابلم رفتم و مثل همیشه روی رد شدن از دیوار تمرکز کردن و تا نیمه در آن فرو رفتم اما ...
صدای زنگ مانندی شنیدم و چند متر به عقب پرتاب شدم .. گویی دیوار نقش فنری را بازی کرده بود که مرا عقب می انداخت ...
نا امید و خسته بودم ... هیچ راه نجاتی نبود ... من آنجا از گرسنگی و تشنگی جان میدادم و استخوان هایم در میان زمین خاک گرفته قلعه می پوسید ... در میان آن صندلی های کهنه ...
روی یکی از صندلی ها نشستم و به تنها مونس های روز های تنهاییم فکر کردم ... صندلی ها و موش ها ... موش ها ؟ ... موش ها !!!!
فکر نابی به ذهنم رسیده بود. مانند دیوانه ها اطراف اتاق را برای یافتن یک موش می گشتم ... من یک روح بودم ...
سرانجام موشی با صدایی جیر جیر مانند در لبه دیوار شمالی قلعه دیده شد. درست در وسط دیوار. به سمت او رفتم و مانند هر روح دیگری فقط روی یک چیز تمرکز کردم ... جسم جدید !
و نتیجه داد...
من وادر جسم موش شدم. حالا همه چیز را از نگاه موش میدیدم ... به سرعت شروع به دویدن به اطرف کردم ... قلعه به نظرم بسیار بزرگتر می آمد. تا اینکه سرانجام موش دیگری را دیدم. احساس امید دوباره در من زنده میشد. مانند تابش نوری که مدت ها پشت ابر پنهان بوده ناگهان از پست ابر های یاس بیرون امد و وجودم را روشن کرد ...
به دنبال موش به راه افتادم و بالاخره به چیزی که می خواستم رسیدم ... یک سوراخ ...
وارد سوراخ شدم ... سوراخی کثیف و پر از آشغال در زاویه ای در قلعه بود که کف آن خاکی بود و دو - سه موش در آن سرگردان بودند. از بن آنها حرکت کردم ... مسیر پیش رویم صاف و با شیب کمی رو به پائین بود. زمان برایم معنی نداشت اما مدت زیادی حرکت کردم تا اینکه حس روشنایی همراه با پیچ تندی در مقابلم ظاهر شد ... پیچیدم ...
در پشت پیچ ، انتهای تونل و راه خروج از قلعه نمایان بود ... سریعتر دویدم ... احساس آزادی از هر حسی برایم شیرین تر بود... از جسم موش خارج شدم و به سمت آسمان آبی نیمه ابری پریدم و در لحظه آخر نگاهی به پائین انداختم ...
متوقف شدم ... موش مرده بود ... نمی دانستم رهایی من به نابود شدن یک موجود زنده می ارزید یا نه ... قلعه از بالا بسیار وحشتناک تر بود ... تصمیم گرفتم تا می توانم از آنجا دور شوم ... پس در آسمان آرام بر فراز دشت های گل به پرواز در آمدم ...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





