جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1391 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ستاد احیای ایفای نقش ‏
در راستای آب کردن یخ سوژه
‏==================================‏
دینگ ‏،‏ دینگ ‏،‏ دینگ ‏،‏ ‏....‏ ( افکت پاره شدن نخ های ریش دامبلدور )‏
آلبوس بی خبر از صدا ‏:‏ ‏
هری با خبر از صدا ‏:‏ ‏
هری با سرعت بسیار زیاد در حال پایین آمدن از ریش دامبل هست ولی در این حین تار های ریش دامبل نیز با همان سرعت شروع به صدا دادن می کند ‏.
۱۰‏ متر مانده به پایان مسیر ناگهان ریش دامبل با صدای جججججررررر ‏،‏ جر می خورد و هری با سرعت زیاد در حال پایین آمدن است و دلش را به این خوش کرده که حداقل ریش های دامبل نرم هستند ولی در این حین با کله گرام به ریش ها برخورد کرده و در ضمن شکستن سطح زیرین ،‏ با مخ به سطح زمین برخورد کرده و دچار فراموشی موقت ( به گونه ای که ادامه روند مسالمت آمیز سوژه را دچار بحران می کند ) می شود ‏.
دامبلدور ‏:‏ ( هنوز ) ‏

در این سوی سوژه در کنار لرد و بلا ‏
لرد ‏:‏ خوبه حالا من اول می رم و تو با فاصله دنبال من میای ‏.‏ شیر فهم شد ؟
بلا ‏:‏ بله ‏،‏ ارباب ‏.
لرد با سرعت تمام داخل تونل شده و تا بلا به خود بجنبد تقریبا نصف مسیر را طی می کند و در این حین به علت فریاد ساختگی و بلند ( عجله کن بلا ) ی لرد نصف تونل ریزش می کند و بلا در آنسوی تونل می ماند و لرد از تونل بیرون آمده و پاق ‏...‏ غیب می شود ‏.

دوباره آنسوی سوژه پیش آلبوس ‏
دامبل با طمانینه تمام به پایین پنجره نگاه کرده و بعد از اطمینان از نفله شدن هری ‏،‏ باقیمانده ریش چینی خود را برداشته و ریش اصلی خود را که ساخت ژاپن است را وصل کرده و پاق ‏...‏ غیب می شود ‏.

جایی وسط سوژه ‏،‏ جایی که لرد و دامبل باهم ایستاده اند ‏.
لرد ‏:‏ خوب ‏،‏ هری رو فرستادی یه جای دیگه ؟
دامبل ‏:‏ آره ‏،‏ پس قسمت دوم نامه رو خوندی ؟ بلا رو چی کار کردی ؟
لرد ‏:‏ آره خوندم ‏.‏ بلا هم پیش هریه ‏،‏ ولی بهتره من با هری و تو با بلا بریم ‏،‏ چطوره ؟
دامبل ‏:‏ خوبه ! ‏ :pashmak:

این ور و آنور سوژه ‏
بلا و هری در کمال زوال عقل ( هر دو فراموشی دارند و فکر می کنند طرف مقابل هستند ) به هوش می آیند ‏:‏ ‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ا�فیاس.دوج در 1391/1/16 18:26:43
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 14 فروردین 1391 02:46
نمایش جزئیات
آفلاین
نور مهتاب بر اتیکت متصل به ریش های نقره ی فام دامبلدور افتاد و آن را روشن ساخت، هری با نگاه عبوسی به حروف حک شده بر روی اتیکت نگاه کرد، نوشته بود ساخت چین. هری به فکر فرو رفت و همین باعث شد که ابروانش با زاویه 7 درجه به سمت داخل خم شود و دو خط ناموازی میان انها شکل بگیرد، هری به این فکر میکرد که زیاد وقت ندارد و وقتی این فکر از میان سلول های خاکستری مغزش می گذشت باعث شد بترسد و ابروهایش 14 درجه به سمت بالا متمایل شود و چشمانش کمی نم دار گردد حدود چند سی سی ...

کارگردان:کات کات ... این اراجیف چیه مینویسی ؟! بابا همه خوابشون برد.
اگبرت:عذر میخوام، نقد مگان جونز برا جینی رو در حزب ارزشی های ماهی مرکبی خونده بودم جو گیر شدم !!!
کارگردان:از اول میگیریم .. 1 .. 2 ..

_آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ... شپلخیوس ... بومفش ...

(توضیحی بر اصوات:به علت طولانی شدن فضا سازی بدلکار نقش هری قوای خودش رو از دست میده و با فریاد آآآآآآآآآآ به سمت زمین سقوط میکنه و با صدای شپلخیوس با زمین برخورد میکنه و مغزش با افکت بومفش بیرون میپاشه)

کارگردان:ای بابا چه خاکی تو سرم کنم، الان نصفه شبی من یه بدلکار دیگه از کجا گیر بیارم چند ساعت دیگه خورشید میزنه باید این صحنه رو بگیریم اگر نه تهیه کننده بر کنارم میکنه ... فلانی بیا اینجا ببینم ، برو ببین این دور و اطراف کیو پیدا میکنی ورش دار بیار اینجا.

فلانی اطاعت میکنه و میره.

چند دقیقه بعد ...

فلانی:قربان این حوالی من فقط تونستم جینی ویزلی رو پیدا کنم.
کارگردان: نه فلانی اون که به درد ما نمیخوره، چند دقیقه دیگه دوباره برو ببین کی رو پیدا میکنی.

چند دقیقه بعد ...

فلانی:قربان تا شعاع چند صد کیلومتری اینجا فقط جینی ویزلی دیده میشه.
کارگردان: :vay: بازم بگرد ...

چندین بار دیگه هم فلانی اطاعت میکنه اما باز هم جز جینی ویزلی همیشه حاضر در صحنه کس دیگه ای رویت نمیشه، فلانی به دستور کارگردان جینی رو در محضر وی حاضر میکنه.

کارگردان: خب بگو ببینم دخترم شما سابقه بازیگری داشتین؟!
جینی: وا نه من تو بازیگری سابقه نداشتم، اما جزو اعضای سازمان احیاگران سوژه ام ... اینم کارتم ... و توی سازمان رکورد دادن بیشترین سوژه در ثانیه مال منه ... اینم چند نمونه از کارام ...

کارگردان نگاهی به رزومه میندازه ...

سوژه اول
مکان تاپیک پرورشگاه جادوگران

سوژه جدید
دامبلدور یه روز داشته از خیابون رد میشه یهو درست جلوی پرورشگاه هری رو میبینه.
دامبلدور: سلام هری
هری: سلام دامبلدور
دامبلدور: میگم هری بیا بریم یه سر به پرورشگاه بزنیم ببینیم چه خبره.

پایان سوژه

سوژه دوم
مکان تاپیک خانه دومبل اینا

دامبلدور یه روز داشته از خیابون رد میشه یهو درست جلوی خونشون هری رو میبینه.
دامبلدور: سلام هری
هری: سلام دامبلدور
دامبلدور: میگم هری بیا بریم یه سر به خونمون بزنیم ببینیم چه خبره.

پایان سوژه

سوژه سوم
مکان بحبوحه سیاهی


دامبلدور یه روز داشته از خیابون رد میشه یهو درست جلوی بحبوحه سیاهی هری رو میبینه.
دامبلدور: سلام هری
هری: سلام دامبلدور
دامبلدور: میگم هری بیا بریم یه سر به بحبوحه سیاهی بزنیم ببینیم چه خبره.

پایان سوژه

کارگردان میاد عذر جینی رو بخواد که ناگهان ندای درونیش سرش داد میزنه وقت تنگه ...

چند دقیقه بعد ...

جینی در نقش بدل هری از ریش دامبل اویزون شده و اتیکت ساخت چین رو نظاره میکنه ..

کارگردان: 1 .. 2 ... 3 ... حرکت

_____

هری هنگام پایین رفتن در لای ریشل دامبلدور دستش به چیزی خورد. نگاهی به پایین انداخت، هنوز راه زیادی باقی مانده بود. با اینکه نمیدانست ممکن است چه چیزی از لای ان ریش در بیاید با ترس و لرز آن را از لای تارهای موی ریش بیرون کشید:این برگه دیگه چیه؟ چیییی؟ ساخت چین؟!پس بگو چرا اینقدر داد میزنه!
هری آهی کشید و چون از کیفیت محصولات جادویی چینی با خبر بود تصمیم گرفت خودش را هرچه زودتر به پایین برساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 13 فروردین 1391 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هری دنباله ردای دامبلدور رو میگیره و اونو به سمت میز میبره. دامبلدور با کنجکاوی میگه: ببینم فرزندم، الان داری دقیقا چیکار میکنی؟
هری دامبلدور رو روی صندلی میشونه و میگه: خب آخه آلبوس من، پدر من، وقتی من از ریش هات آویزون بشم، اگه دستت به جایی بند نباشه که من و تو با هم با مغز پرتاب میشیم کف زمین!

دامبل با متانت یکی دو بار دست هاش رو بهم میکوبه و میگه: آفرین آفرین، کاملا مشخصه که زیر دست خودم بزرگ شدی. همون هوش و استعداد ذاتی ای که در جوونی داشتم رو...البته منظورم این نیست که الان جوون نیستم ها، به هر حال همون...

دامبلدور با دیدن قیافه هری حرفش رو نیمه تمام میذاره و بعد در حالی که یک دستش رو به صندلی و دست دیگه اش رو به تخت محکم میکنه میگه: خیلی خب، خیلی خب. اون قیافه رو نگیر بچه. شش هزار سال ازم کوچیک تری! من امادم.

هری ریش بلند بالای دامبلدور رو از روی زمین بر میداره و بعد از لای میله های شکسته شده پنجره به پایین پرت میکنه:آلبوس اونجا رو. ریشت تازه چند متر هم اضافه اومد. عین یه تشک ابری اون زیر پخش زمین شده. خوبه اگه بیفتم هم خیالم از بابت زمین زیرش راحته!!

دامبلدور با نارضایتی سرفه ای میکنه و بعد اضافه میکنه: زودباش دیگه بچه جان. ما که تمام روز رو وقت نداریم. من نمیخوام زودتر از ولدمورت برسم بی...آخخخخخخخخخخ!
هری که حوصله یک سخنرانی کوتاه دیگه را نداشت خودش را از ریش های دامبلدور آویزان کرده بود و از پنجره بیرون رفته بود.

...آروم تر، اروم تر، الان ریشم رو میکنی!
...اینقدر داد نزن آلبوس الان نصف قاره اروپا صدات رو شنیدن!
...داری ریشم رو میکنی بعدشم میگی داد نزنم؟!؟!
...تو مگه نگفتی ریشت خیلی مستحکمه؟ پس این همه داد و بیداد برای چیه؟!
...آیییییییی، خودت که داری بیشتر داد میزنی هری!

هری هنگام پایین رفتن در لای ریشل دامبلدور دستش به چیزی خورد. نگاهی به پایین انداخت، هنوز راه زیادی باقی مانده بود. با اینکه نمیدانست ممکن است چه چیزی از لای ان ریش در بیاید با ترس و لرز آن را از لای تارهای موی ریش بیرون کشید:این برگه دیگه چیه؟ چیییی؟ ساخت چین؟!پس بگو چرا اینقدر داد میزنه!
هری آهی کشید و چون از کیفیت محصولات جادویی چینی با خبر بود تصمیم گرفت خودش را هرچه زودتر به پایین برساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 22 اسفند 1390 02:18
نمایش جزئیات
آفلاین
-فوکس...بس کن...گریه نداره که.خودم برات بهترشو میخرم!

دامبلدور با نوازش فوکس سعی کرد او را آرام کند.ولی درد ناشی از شکستگی نوک(!)شدیدتر از این حرفها بود.با اشاره دامبل هری شیشه کوچکی به او داد.
-بفرمایین پروفسور.حداقل اشکاشو جمع کنین.به درد میخوره بعدا...حالا که میله ها به اندازه کافی خم شدن...بزنین بریم دیگه!

بعد از قطع شدن اشکریزی ققنوس، دامبل در شیشه را بست و آنرا در مکان نامشخصی از ردایش پنهان کرد.
-هری پسرم.تو مجبور نیستی با من بیای.این راه خطرناکیه.تو که میدونی من اصلا دلم نمیخواد تو رو به خطر بندازم.همونطور که هرگز تا حالا این کارو نکردم!

هری پاتر با به یاد آوردن زندگی آرام و زیبا و بی خطرش از لحظه اشنایی با دامبلدور تا آن روز، آهی کشید.
-پروفسور ما جارو نداریم...شما که حتما بلدین مثل لردولدمورت پرواز کنین؟...نه؟

چهره دامبل به وضوح در هم رفت...

فلش بک:

مینروا مک گونگال سراسیمه بطرف جادوگر پیر دوید..
-بس کن آلبوس.میبینی که نمیشه!آخه کی تونسته با پر مرغ پرواز کنه؟خودتو به بادبادک بستی..رفتی تو یه بادکنک و ما رو مجبور کردی بفرستیمت هوا...موتور جت به خودت وصل کردی..هیچکدوم نتیجه نداد!الان باز میفتی دست و پات میشکنه.بیا پایین!

آلبوس از بالای درخت لبخند پدرانه معروفش را نثار مینروا کرد و شروع کرد به بال بال زدن...

دو دقیقه بعد:

مینروا اجزای متلاشی شده دامبلدور را از اطراف درخت جمع کرد و سرگرم وصل کردن آنها به هم شد.
-چرا قبول نمیکنی؟بدون جارو نمیتونی پرواز کنی خب...سر پیری این حرکات چیه انجام میدی!من نمیدونم کی تا حالا تونسته بدون جارو پرواز کنه که تو دومیش باشی!

چهره شرور لرد سیاه در مغز متلاشی شده دامبلدور پدیدار شد...

پایان فلش بک

دامبلدور به سختی لبخندی زد.
-بله که میتونم پرواز کنم.ولی تو رو که نمیتونم اونجوری ببرم.پس بهتره بریم سراغ نقشه بعدی..از ریش من آویزون میشی و میری پایین.بعد منو یه جوری پایین میبری!عجله کن که داره دیرمون میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 27 آذر 1390 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
نزد هری و دامبلدور:

دامبلدور پشت میزش نشسته بود و در حالی که یک دستش زیر شانه اش بود، با دست دیگرش موجودات میان ریش هایش را جستجو میکرد.

هری نیز با بیحصولگی به پنجره خیره شده بود و دنبال نشانی از پاسخ مثبت لرد به نامه شان بود.

- ااااا پروفسور! یه جغد داره میاد!

دامبلدور به سرعت دست هایش را از میان ریشش بیرون آورد و ایستاد و هری به وضوح پرتاب شدن چندین حشره از روی دستان دامبلدور را دید.

- پروفسور شما پاکیزگی رو رعایت نمیکـ...

دهان هری در همان حالت باز ماند. زیرا دیدن صحنه ای که دامبلدور پرشی بلند کرد و نامه را در هوا قاپید، برای هرکسی عجیب بود.

- جواب مثبته! بزن بریم.

و سوتی زد تا فوکس را فرا خواند. هری نیز همچنان با حیرت به حرکات عجیب و البته جدید دامبلدور فکر میکرد.

- پروفسور؟ یک حس غریبی به من میگه که شما با همیشه تون یه فرقایی کردین ... شنگول و متحرک شدین.

و با دیدن دامبلدور که به سرعت به سمت پنجره دوید اضافه کرد: مثل تک شاخ یورتمه میرین و ... جدا چی شده؟

دامبلدور که با چاقو سعی داشت میله های جلوی پنجره را بشکند گفت: مرگخوارا یه دامبلدور پرتحرک رو میخواین. از حالا دارم آماده میشم، ببینم از این خوشت میاد؟ ...

دامبلدور پس از مشاهده ی چشمان گشاد شده ی هری که عاملش خنده ی شیطانی خودش بود، " اهم اهم" ی کرد و به سمت فوکس رفت، منقارش را لمس کرد و گفت: خوبه، نوکای تیزی داری. ببینم با پنجره چه میکنی!

فوکس به سمت پنجره رفت و شروع به کوباندن نوکش به آن شد بلکه بتواند میله های جلوی پنجره را از سر راه بردارد و بعد از آن در دل آسمان به پرواز در بیایند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 27 آذر 1390 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان حال، زندان محفل:

دامبلدور با نگرانی نگاهای به بیرون پنجره انداخت و با صدای لرزان گفت: هری، این خیلی ارطفاعش زیاده، از این پایین بپریم هاگوارتز بی صاحب میشه. من شاید یکم ریشم سیفید شده باشه ولی بجون تو هنوز جوونم
هری دستی به ریش نداشته خود کشید و همان طور که دور تا دور اتاق کوچک رژه میرفت، گفت: خب ما باید از اینجا بیرون بیایم. در باز نمشه و تنها راه پنجرست.
ناگهان، هری نگاهی به ریش دامبلدور نمود و پرسید: پرفسور، میگم ریش شما چند متره؟
دامبلدور که گویا موضوع را متوجه نشده بود، با نگاهی خودپرستانه گفت: کتاب گینس میگه تا 40 متر میرسه. البته من که دوست ندارم از خودم تعریف کنم، ولی خودم فکر میکنم که تا 45...
هری که در افکار خویش بود گفت: جنسش چی؟استحکام داره؟
دامبلدور لبخندی زد و گفت:بله بله، یکم گرم ریش من هزاران گالیون ارزش داره بخاطر جنسش. من یادمه یک روزی از...
- اینقدر حرف نزن پیرمرد، ریشت رو از پنجره بنداز بیرون که من بتونم ازش برم پایین، بعد من از پایین یک نردبونی چیزی برات گیر بیارم بتونی بیای پایین.

خانه ریدل

بلا آه بلندی کشید و گفت: یا لرد، خسته شدم،دیگه داره تموم میشه، میگم شما نمیخواین یکم کمک کنید؟
لرد پای چپ خود را بر روی پای راست خویش گذاشت و گفت: بچه همه کارا رو که من دارم میکنم! فکرش که از من بود، نظارتش رو هم که من دارم میکنم. چه پررو هستی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 24 آذر 1390 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا به لرد، و محفلی ها به دامبلدور خیانت کردن.لرد و بلاتریکس در زندان خانه ریدل، و دامبلدور و هری در محفل زندانی شدن.دامبلدور نامه ای به لرد مینویسه و میگه که دلیل این کودتا اینه که هر دو گروه از رهبراشون ناراضی هستن.پس بهتره که اون(دامبل) و لرد جاشونو با هم عوض کنن.یعنی فرار کنن و به مقر گروه مقابل برن و رهبریشو به عهده بگیرن.لرد پیشنهاد دامبلدور رو قبول میکنه...الان باید راهی برای فرار پیدا کنن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-بلا، تونل بزن من فرار کنم.فقط به اندازه کافی جادار باشه.ارباب اصلا خوشش نمیاد که موقع فرار کردن رداش خاکی بشه.
-ببخشید ارباب، من شباهتی به موش کور دارم؟...امم...تازه ناخنام میشکنه.جادو هم که نمیتونیم بکنیم.اگه مایل باشین از نجینی کمک بگیریم؟

لرد نگاهی به نجینی که با بیخیالی در طول سلولشان میخزید انداخت.
-فکر خوبیه.دست بکار شو فرزندم.تو با اون دندونای تیزت میتونی ما رو از اینجا نجات بدی.ریش دراز اون بیرون منتظر ماست که جامونو عوض کنیم.

نیم ساعت بعد:

-نجینی!کجا رفتی؟ابله!این سوراخه که فقط اندازه خودته.البته من میتونما...ولی این بلا با این هیکلش چطوری ازش رد بشه؟برگرد موجود نادان!

داد و فریاد لرد بی نتیجه بود.طبق گفته دانشمندان، قدرت شنوایی نجینی بسیار ضعیف بود.لرد با عصبانیت ردایش را دور کمرش گره زد.
-بیا بلا...مجبوریم با دستهای خودمون این تونلو گشادتر کنیم!البته دستهای ارباب ظریف و آسیب پذیره.میدونی که...به خاکم حساسیت داره.پس خودت مشکلو حل کن !از موهاتم میتونی به عنوان جارو استفاده کنی.منم تشویقت میکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 5 آبان 1390 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا به سرعت از خودش واکنش نشان داد و صاف جلو پای لرد افتاد. لرد با ابروانی بالا انداخته، همزمان دو کار را انجام داد. یکی سرگرم شدن با مشاهده ی بلا با دهانی O شکل و چشمانی ورقلمبیده بود و دیگری هم فکر کردن به عواقب قبول کردن پیشنهاد دامبلدور. ( توصیف صحنه / به علت ابهت ارباب از کشیدن صورت ارباب معذوریم )

- ارباب من شوکه شدم.
.
.
.
- ارباب من به کمکتون نیاز دارم.
.
.
.

- ارباب نمیخواین بلندم کنین؟
.
.
.
بالاخره بلا بعد از کمی تامل، از کمک لرد ناامید شد و با احساسی آمیخته به ضایع شدن و دل شکستگی از روی زمین بلند شد.

جرقه ای در ذهن بلا زده شد و با ذوق و شوق پرسید:

- ارباب الان که دیگه کسیو ندارین و فقط خودم و خودتونیم، قبول میکنین؟

لرد با حواس پرتی پاسخ داد: اوهوم.

بلا از روی خوش حالی نامه را به هوا پرتاب کرد و فریاد زد: مبارکه !

و چشم هایش را بست و دستانش را باز کرد تا به آغوش نه چندان باز لرد برود ( حرکت بلا / از روی ناچاری چهره ی ارباب کشیده شد ) که لرد چشم هایش را که تا آن لحظه برای تفکر بسته بود باز کرد و گفت:

- پس نامه رو بردار تا موافقتمو نسبت به نظر دامبلدور اعلام کنم.

بلا همانجا وسط راه متوقف شد و کلیه ی امیدها و آرزوهایش برباد رفت. او فکر میکرد لرد به چیز دیگری جواب مثبت داده است ...

- بله ارباب.

و قلم پری را برداشت و با نوشتن " قبوله " نامه را به پای جغد بست و او را رها کرد تا برود. به نظرش نوشتن این کلمه، در عین ابراز موافقت، شکوه و عظمت لرد را نیز حفظ میکرد.

لرد دور شدن جغد را دنبال کرد و بعد از اینکه جغد از نظرها ناپدید شد، رو به بلا برگشت و گفت: وقت پیدا کردن راهی واسه فراره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 4 آبان 1390 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس موهای وزوزی، بلند، سیاه و زیبایش را تابی داد و عشوه کنان گفت:
_ ارباب خواهش میکنم! منو ببینید!

تام که با دست جلوی چشم هایش را گرفته بود، گفت:
_ نه! من عمرا تو رو نبینم! تو میخوای با استفاده از زیبایی ذاتیت منو گول بزنی!

بلاتریکس: یعنی نمیگید دیگه ارباب؟
تام: نچ!

بلاتریکس: باشه خودتون خواستید! مجبورم به اون چیز اسمشو نبر قسمتون بدم!
تام: قسم؟ من؟ هه هه! قسم دادن به درد خام کردن آدمای مثبت میخوره نه قویترین و سیاهترین جادوگر قرن!

بلاتریکس: باشه پس خودتون خواستید! ارباب " جـــــون مــــــادرت " نشونم بده!

تام چشم هایش را که مانند کاسه خون شده بود باز کرد و در حالی که به سختی نفس میکشید گفت:
_ تو ... تو ... تو ... چطور جرات کردی؟ چطور؟ ... بعدا خدمتت میرسم!

سپس تام نامه دامبلدور را بسمت بلاتریکس پرت کرد:

نقل قول:

سلام تام

امیدوارم حالت خوب باشه. اگر از حال من خواسته باشی ملالی نیست جز دوری شما.
پسرم، من هم مانند تو در زندانم. تنها فرد وفاداری که در محفل برایم مانده هریه که اون خبرارو بهم میرسونه. شنیدم که تو هم مانند من در زندانی و آن هم در زندان طرفداران سابق خودت. چه تفاهمی!

بقول گفتنی:من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد!

از این صحبت ها که بگذریم میرسیم به موضوع اصلی. میدونم که تو هم مثل من یک فرد وفادار برات مونده و اونم بلاتریکسه. خب تو میتونی بوسیله بلاتریکس فرار کنی و من هم بوسیله هری میتونم فرار کنم و بعد از اون میتونیم انتقاممونو از همگروهیای سابقمون بگیریم!

حتما میپرسی چطوری؟ خب علت اینکه محفلی ها و مرگخواران ما رو به زندان انداختند این بود که از رهبریمون راضی نبودند و فکر میکنند طرف مقابل رهبری بهتری داره! خب ما اون چیزی که میخوانو بهشون میدیم! بعد از فرار، تو به پیش محفلی ها میری و پیشنهاد میدی اربابشون بشی و منم به پیش مرگخواران میرم و پیشنهاد میدم رهبرشون بشم!

نظرت چیه پسرم؟ لطفا جوابو با همین جغد برام بفرست.

ارادتمند
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور
بیب .. بیب...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 آبان 1390 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

2:00 A.M

- دوستان من ، دیگه نمیشه چنین وضعی رو تحمل کرد . روز به روز وضعیت ما بدتر میشه و به خاطر کارهایی که انجام ندادیم مجازات میشیم . من فکرامو کردم و به این نتیجه رسیدم که ما باید تعییرات اساسی به وجود بیاریم .

تمام مرگخواران از صحبت های دالاهوف متعجب شده بودند ... آنان در وضعیت های بسیار بدی قرار گرفته بودند ولی به خاطر نداشتند که مرگخواری به خود اجازه گفتن چنین سخنانی را بدهد .

- منظورت از تغییرات اساسی چیه ؟

سوال اسنیپ ، سوال تمام مرگخواران بود .
- یعنی اینکه تام ریدل نمیتونه دیگه ارباب ما باشه ! الان بهترین وقته که کار ریدل و بلاتریکس رو یکسره کنیم . اگه الان دست به کار نشیم ، فرصتی دیگه واسمون پیش نمیاد و نمیتونیم با ریدل بجنگیم . نظرتون چیه ؟

هیچیک از مرگخواران سخنی به زبان نیاورد ... سکوت سرسرا را فرا گرفت .

خانه گریمالد

2:00 A.M


- خب نظرتون چیه ؟

مالی که کلافه شده بود ف با ناراحتی گفت : ولی آلبوس خیلی به ما کمک کرده ... این کار خیانت نیست ؟

- محفل داره روز به روز ضعیف و ضعیفتر میشه . اگه آلبوس کمی به فکر ما بود ، خوش دست به کار میشد ولی الان همونطور که خودتون دارین میبینین ، کاملا بیخیاله و حتی اهمیت هم نمیده که ما در خطر حمله مرگخوارا هستیم . حالا نظرتون چیه ؟ بازم فکر میکنید این کار خیانته ؟

هیچیک از محفلی ها سخنی به زبان نیاورد ... سکوت سرسرا را فرا گرفت .

دوماه بعد ...

زندان خانه ریدل

بلاتریکس نامه را از دهان جغد بیرون آورد و آن را تقدیم اربابش کرد .
تام ریدل شروع کرد به خواندن نامه ...

من یه نقشه عالی دارم که اگه توهم باشی ، میتونیم عملیش کنیم و به قدرت برگردیم . تام وقتشه که برای یه بار هم که شده با هم متحد شیم و به هم کمک کنیم . این کار هم به نفع توئه و هم من ... اگه دوس داری از این زندان لعنتی خلاص شی ، جواب مثبتتو با همین جغد واسم بفرست .

- سرورم ، چی توی اون نامه نوشته بود ؟ از طرف کی بود ؟

تام ریدل به فکر فرو رفت ... وقت انتقام از مرگخواران فرا رسیده بود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...