جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  36 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  164 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 2 خرداد 1393 04:24
نمایش جزئیات
آفلاین
(سوژه کمی گیج کننده شده.مجددا خلاصه می شه.خلاصه قبلی رو لازم نیست بخونین.)

خلاصه:

ایوان حافظه شو از دست داده و با اصرار خودش همراه هری و رون و هرمیون به محفل می ره.

_______________________________

آلبوس در حالی که خمیازه می کشید در را باز کرد.با دیدن ایوان به همراه سه بچه محفلی سراسیمه به دنبال چوب دستیش گشت.
-بچه ها! صبر کنین.الان نجاتتون می دم.کمی تحمل کنین.نمیرین.الان پیداش می کنم.کجاست این لعنتی؟

ثانیه ها سپری شدند و چوب دستی آلبوس پیدا نشد.ولی او بزرگترین جادوگر سفید بود.بلافاصله راه حلی پیدا کرد.ریشش را کمی تاب داد و شروع کردن به زدن ایوان با ریش بلند تاب دارش.
ایوان در حالی که بالا و پایین می پرید سعی می کرد دلیل این ضرب و جرح ناگهانی را بفهمد!
-پدر جان برای چی داری من اسکلتو می زنی آخه؟صبر کن...حداقل دلیلشو بگو!

آلبوس با شنیدن کلمه " پدر جان" و دیدن لبخند هری و دوستانش کمی آرام شد.
-این...این هیولا شماها رو گروگان گرفته؟الان اومده از ما پول بخواد؟نداریم که!ریش بخواد داریم..بچه بخواد داریم..گرگ و سگم بخواد داریم ...حتی اگه دزد بخواد یه قلم داریم.ولی پول نداریم!

ایوان که استخوان هایش را می مالید چند قدم عقب تر رفت.
-من فقط یه سرپناه و یه غذای گرم می خواستم.اگه قراره اینو ازم دریغ کنین بگین برم یه جای دیگه.من جای زیادی نمی گیرم.چون لاغرم! غذای زیادی هم نمی خورم.چون لاغرم!تازه سرو صدا هم نمی کنم.چون...

دامبلدور اضافه کرد:چون لاغری؟!

ایوان ادامه داد:
-نه!چون خودمم با سرو صدا دچار استرس می شم.حالا اجازه بدین وارد بشم.هر کاری بخوایین براتون انجام می دم.من حتی نمی دونم اسمم چیه!کی هستم!

چهره دامبلدور کمی باز تر شد.در مقابلش مرگخواری قرار داشت که همانند لوح سفیدی پاک بود.مرگخواری که فرصت اصلاح پیدا کرده بود.او می توانست این مرگخوار را از نو بسازد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 15 تیر 1392 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس که دود از دو گوشش بیرون می زد و مانند کارتون ها تمام صورتش قرمز و قرمز تر می شد؛ فریاد کشید:
- یا تو همین الان پیداش می کنی؛ یا من همین الان پیداش می کنم. شیر فهم شد؟

دافنه با بی چارگی سرش را تکان داد و گفت:
- چطوره تو پیداش کنی؟

در راه محفل:

- میخوام برم محــــــــفل- شکار ققنــــــوس- ققنوس من پر نداره- می خواد بیاد محــــــــفل- ...

هری و رون که سوار بر دوش ایوان شده بودند؛ هر لحظه شعری جدید می خواندند و با خوش حالی هر چند ثانیه یک بار شلاقی به ایوان می زدند تا تند تر راه برود. هر میون هم همان طور که موژه هایش را قوس می داد و مرتب می کرد؛ با دهانش صدایی در می آورد تا شعر هری و رون بدون آهنگ نباشد.

بعد از چندین کیلومتر راه رفتن و حداقل بیست و سه ضربه شلاق ایوان با ناراحتی التماس کرد:
- جون من آپارات کنین. من بلای خودم رو می خوام. من نمی خوام اسب بشم و به شما خر سواری بدم.

هری چند لحظه با نگرانی به ایوان نگاهی کرد و با تعجب پرسید:
- مگه اسب، اسب سواری نمی ده؟ پس خر سواری چیه؟

ایوان به سرش زد.

هری شانه اش را تکان داد و رو به بقیه ابرو هایش را بالا انداخت که به معنی "باشه. آپارات کنیم به محفل" بود. ایوان دوباره امیدش را به دست آورد.

جلوی در خانه گریمولد:


زینگ! زینگ! صدای زنگ در خانه در ساعت سه نیمه شب تمامی اعضای محفل حاظر در خانه را بیدار کرد. آلبوس دامبلدور در حالی که لباس خواب گل دار سفید قرمزش را عوض می کرد و ریش هایش را با کلیپس می بست؛ داد زد:
- اومدم؛ پسرم!

در حالی که دامبلدور به سمت در می رفت؛ صدای خانم بلک، تابلوی مادر سیریوس در همه جا طنین انداخته بود.
- بی شعور، پدر سوخته، احمق، آشغال، دو رو، احمق، روا...

صدای مادر سیریوس بلک با هشدار دامبلدور که فوش "احمق" تکراری است؛ قطع شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 15 تیر 1392 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
کافه:

دافنه بعد از به اتمام رسوندن چونه زدنش با مشتری بالاخره برمیگرده و وارد جایی میشه که مثلا قرار بوده ایوان اونجا باشه.

اون بی توجه به صندلی خالی از ایوان به سمت قفسه ها میره و دنبال وسایل مورد نیازش برا آماده کردن سفارش بعدی میگرده و در همین حین میگه:

- خوبه اینطوری که صدا نمیکنی خیلی بیشتر میچسبه. حتی برخورد استخونات به همم مایه ی اعصاب خورد کنیه آدم بود.

بعد از یافتن مواد مورد نیاز تکونی به چوبدستیش میده و با مهارت غذایی رو سرو میکنه. بلا همراه چندین بشقاب که جلوش در حال پرواز کردنن وارد اونجا میشه و با دیدن صندلی خالی رو به بلا میپرسه:

- اینو کجا بردیش؟

دافنه با حواس پرتی برمیگرده و با دیدن بشقابا میگه: منظورت اینه که کجا بذاریشون؟ خب معلومه که باید تو ظرف شویی ببریشون و بشوریشون. نکنه میخوای این کارم من بکنم؟

بلا که همچنان دم در وایساده و با تعجب به صندلی خیره شده میگه: نه بابا اونو نمیگم، اینو میگم! ایوان! ایوانو کجا بردی؟

دافنه بدون اینکه سرشو برگردونه جواب میده: سرجاش.

بلا با عصبانیت میپرسه: قبل از اینکه یه کروشیو نثارت کنم به منم بگو کجا بردیش؟!

دافنه با حالت تهدید آمیزی جواب میده: خو اون چشاتو وا کن ببین. رو صندلی بسته شده دیگه!

- پق پوق پیق تق توق تیق ...

بشقاب ها یکی پس از دیگری از رو هوا رها میشن و رو زمین فرود میان و تکه تکه میشن. دافنه با وجود این همه سر و صدا بالاخره درست حسابی برمیگرده و اول رو بشقابا و بعد از اون رو صندلی ای که ایوان باید روش میبود ولی نیست زوم میشه.

- پ ایوان کو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1392 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

ایوان روزیه داره فراموشی میگیره.لرد موقتا دافنه رو برای کمک به بلا تو کافه انتخاب میکنه.بلا برای جلوگیری از خرابکاری ایوان رو به صندلی میبنده.محفلیا که ظاهرا دنبال هورکراکس لرد سیاه میگردن بطور اتفاقی ایوان رو پیدا میکنن و شیء نامعلومی رو از لای دنده های ایوان بیرون میکشن.

نکته:ایوان حافظه شو به کلی از دست داده.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-هی اسکلت؟این چیه لای دنده های تو؟حرف بزن!

ایوان حالت معصومانه ای به استخوانهای صورتش داد.
-من نمیدونم...شاید قلبمه.من کیم؟اینجا کجاست؟خواهش میکنم دستای منو باز کنین.خانواده من الان منتظرن.تو چرا کلت زخمیه؟بیا جلو یه نگاهی به زخمت بندازم.

هری پاتر از یک طرف به جسم عجیبی که از لای دنده های ایوان خارج شده بود نگاه میکرد و از طرف دیگر به ایوان که به نظر نمیرسید نقش بازی کند!
-بچه ها...من مطمئنم این همون هورکراکس لرده.این اسکلت قورتش داده بود.شایدم لرد بهش دستور داده اون تو قایمش کنه.بهتره برگردیم محفل.

ایوان با صدایی نسبتا بلند شروع به التماس کرد.
-نرین...اینجا با من بدرفتاری میشه.منم با خودتون ببرین.غذای زیادی نمیخورم.جای زیادی هم نمیگیرم.

هری خیلی زود تسلیم شد.
-اسکلتم با خودمون میبریم که لومون نده.یه اسیر بی دردسر ضرری برای کسی نداره.شاید بشه ازش استفاده های دیگه ای کرد.

هری، رون و هرمیون به سرعت به همراه ایوان روزیه غیب و در جایی در نزدیکی محفل ظاهر شدند.

-هی...تو چرا با صندلی اومدی؟

ایوان با شرمندگی به دستهایش اشاره کرد.هری با کمی احتیاط طنابها را باز کرد ولی چوب دستیش همچنان بطرف ایوان گرفته شده بود.بعد از باز شدن طنابها با شنیدن کلمه"متشکرم" از دهان یک مرگخوار، سه محفلی مطمئن شدند که ایوان دچار فراموشی شده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 4 خرداد 1392 02:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- وایسا دهنش رو باز کنیم ببینیم چی میگه!
- آروم! وول نخور. وایسا ببینم. چرا دهنت رو بسته بودن؟
- دهن منو بسته بودن؟ . . . تو چرا طناب دستته؟ می خوای منو ببندی؟
- احمق من بازت کردم.
- منو باز کردی؟

سپس ایوان یه نگاهی به بدن خود انداخت، در حال که دنده ها بیرون زده بود و دل و روده از بیرون معلوم بود.
خلاصه الآن جیغ نزن کی جیغ بزن؟
- جییییییغ!
- ساکت! ساکت الآن میریزن اینجا! بچه ها بیاین قایم شیم.
بعد از قایم شدن رون، هرمیون و هری، بلا با عجله و نگران به داخل آشپزخونه برگشت و رو به ایوان گفت:
- چی شده ارباب اومده؟ بخشنامه رو دیده؟
- بلا! الآن سه نفر اینجا بودن. . . یکی یه دختر بود با مو های مشکی فرفری، اون یکی یه پسر عینکی بود با موهای نارنجی. . . اون یکی هم یه دختر گنده منده بود. اسمش . . . اسمش، مونا؟ رونا؟ روناک؟ . . .
- بسه دیگه چرا جیغ زدی منو ترسوندی؟ من میرم به کارم برسم. اگه یه بار دیگه بخوای منو سرکار بزاری، قبل از اینکه کسی رو جات پیدا کنن، خودم حسابت رو میرسم.
با رفتن بلا هر سه از پناهگاهشون بیرون اومدن.
- بچه ها فکر کنم روی این اسکلت یه طلسم فراموشی اجرا کردن. . . چه کنیم؟
- بزار ببینم من چیزی پیدا میکنم.
بعد از 2 دقیقه که هری در تلاش خوندن ذهن ایوان بود گفت:
- فقط یه صحنه دیدم. . . یکی دستشو کرد تو . . .
- تو چی؟
- تو چیز این . . . اَاَاَاَه
- دِ بگو دیکه . . .
- دنده هاش!
- چی؟ تو دنده هاش؟
سپس با انزجار نگاهی به دنده های ایوان انداخت، که تمام محتویات داخلی بدنش از اون طریق معلوم بود.
-وایسا! ایییییییییییییییشششششششش! . . . این چیه دیگه.
در این زمان هری دستش رو توی دنده های ایوان کرده بود و دنبال چیزی میگشت.
بعد هنگامی که یه چیز گردی آغشته به خون در آن بود، دستش رو از داخل بدن ایوان بیرون کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 3 خرداد 1392 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
در کافه
ایوان مایوسانه تقلایی کرد تا بلکه بتواند خود را از بند انواع و اقسام طلسم هایی که بلاتریکس بر رویش اجرا کرده بود رها کند. اما بعد از شنیدن صدای ناخوشایند ترک خوردن استخوان هایش از اینکار منصرف شد و با ناامیدی به در خروجی چشم دوخت. صدای بلاتریکس از دور به گوشش می رسید که به مشتریی التیماتو می داد که اگر یکبار دیگر به او بگوید که چرا به جای سفیده تخم مرغ، سیاهه تخم مرغ نوشته او را از سقف حلق اویز خواهد کرد.

یک ساعت بعد
ایوان احساس خفگی و کلافگی می کرد. مدتی می شد که دقیقا نمی دانست برای چه به صندلی بسته شده است. با این حال این موضوع را به خاطر داشت که ده دقیقه پیش صدای پاقی به نظرش رسیده بود و حالا نیز صدای خش خشی درون انبار آشپزخانه به گوشش می خورد.

- پیست.... پیست
- اوهم؟
- پیست... :vay:
- زهرمار و پیست! می خوای موقعیتمون رو لو بدی! گفتم اگه چیز مشکوکی دیدی از ایما و اشاره استفاده کن!
- ده لعنتی، دو ساعته دارم این پشت بال بال می زنم بهت بگم، حضور یه رو مرگخوار داخل آشپزخونه حس می کنم!

به دنبال این صدا ایوان دختر مو فرفری را دید که خم خم وارد آشپزخانه شد. به دنبال هرمیون پسر مو مشکی نیز از پشت یکی از میزها بیرون امد. هرمیون که چوبش را در زوایای مختلف اشپزخانه گرفته بود به ارامی به هری نزدیک شد و زمزمه وار چیزی گفت. اما هری اینبار راست ایستاد و سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت:
- هرمیون، من که به جز یه مشت وسایل آشپزی و یه اسکلت که به صندلی میخکوب شده چیزی نمی بینم! یه اسکلت!!! هرمیون؟!
- مرلینا شکر که بالاخره برای یکبار هم شده موضوعی رو فهمیدی!
- یعنی این همون هورکراکسه که دنبالش می گشتیم؟! فکر می کردم ول...
- اسمشو به زبون نیار!
- خب بابا! فکر می کردم اون یارو خوش سلیقه تر از این حرف هاست.
- ای خدا! اخه من از دست تو به کدون تسترالی پناه ببرم! اینی که الان اینجاست یه مرگخواره. مگه نشان سیاه روی استخوانش رو نمی بینی.
- بچه ها هورکراکسو پیدا کردید یا نه؟

سر رون از خروجی پشتی ساختمان پدیدار شد و چشمش به هرمیون افتاد که چوبش را به سمت ایوان گرفته بود که حالا با نگاهی مات به او و هری چشم دوخته بود.
- نه، به لطف حس جهت یابی هری ما وسط اشپزخونه مرگخوارها ایستادیم و داریم یه مرگخوار رو نگاه می کنیم که... این چرا دستاش بسته هست؟ چرا دهنش بی صدا تکون می خوره؟



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 3 خرداد 1392 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
-مروفین*؟تا اونجایی که یادم میاد ما شخصی به نام مروفین نداشتیم.

بلا فریاد بلندی زد و به یاد هری پاتر یک اکسپلیار موس فرستاد.دافنه قبل از اصابت(؟) طلسم در را بست و بلا را که داشت داد میزد که تو منظورمو فهمیدی را به حال خود رها کرد.نفس عمیقی کشید و با لبخند موزیانه ای به طرف خانه ریدل آپارات کرد.

کافه:


بلاتریکس در حالی که فکر هایش را بلند بلند به زبان میاورد، با ورد های پشت سر هم کافه را تمیز میکرد.ایوان هم -این وسط- حرف میزد.

-بلا جونم!میخوای کمکت کنم؟ بلاتریکس من! منو باز میکنی؟ آفرین دختر خوب! بلا جونمـــــ! مو فرفری من! تو که خوشگل و نازی...بلا؟
بلاتریکس با بلای آخر ایوان رویش را به طرف او کرد و پس از چند ثانیه چوبدستیش را بالا آورد.ایوان لبخندی زد و تشکر کرد اما بلا با طلسمی دهان او را بست.لیدی لسترنج نگاهی به کافه کرد و گفت:
-یه چیزیش جور نیست. باید رنگشو سیاه کنیم.همه چیو.حتی لیوان ها و حتی دکوراسیون ها.
ایوان با ترس به بلاتریکس نگریست.

خانه ریدل:


دافنه وارد شد و داد زد:
-آنتونی دالی؟دالاهوفی؟آنتی؟دالانتی؟ماسکی؟زشته؟کارت دارم.اوی، کجایی پَ؟
ناگهان زمین شکافته شد و از وسط آن مه ای غلیظ به بیرون آمد.پس از نشستن مه، مردی سرش را بالا کرد و گفت:
-آنتونین دالاهوف اینجا نیست.اون رفته.

دافنه گفت:
-مونتی!اما کجا رفته؟

ناگهان در باز شد و سیل عضیمی از مرگخواران که در اتاق های دیگر بودند به راهرو هجوم آوردند.دافنه سوالش را تکرار کرد.مونتگومری ابرویش را بالا انداخت و گفت:
-با مورفین رفته ماست بخره! :pashmak:

دافنه اخمی کرد و زیر لب بخاطر اون همه هیجان مزخرف که مونتی به او وارد کرده بود، به او فوش داد و از خانه ریدل خارج شد و جواب شامپوی سخنگوی جدید و آخرین اختراع ایوان را که در مورد حال ایوان میپرسید نداد.

...

*:نقل قول:
_ بعضی مشتری های اینجا با این چیزای معمولی راضی نمیشن باید به مروفین بگیم از اونا که از تولید به مصرف میسازه برامون بیاره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 اردیبهشت 1392 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس به کاغذ خیره شد، کمی چانه اش را خاراند و سپس خیلی ریلکس چوبدستیش را در آورد و رگباری از کروشیو و آوداکداورا و سکتوسمپرا رو به سمت پرسی و بیل روانه کرد و فریاد زد:

_ *بــــــــــوق* ... وزارت خونه رو ... *بــــــــوق* ...

دافنه که سر و صدا شنیده بود هلک و هلک از عقب کافه دوید جلو و در حالی که چوبدستیشو درآورده بود و رجز میخوند گفت:
_ کی بود بلا جونم؟ بدخواه مدخواه داشتی بگو آبجی! همچین میزنم که...

بلاتریکس: تو ببند! و برو سر کارت!

دافنه هلک و هلک برگشت سر کارش!

ساعت ها میگذشت و بلا و دافنه مشغول رتق و فتق امور کافه سیاه بودند و مشتری هارو راه مینداختند و هر از گاهی ایوان هم یه غری میزد تا اینکه بلاتریکس خسته شد و به دافنه گفت:

_ برو خانه ریدل اون دالاهوف یه وری رو پیدا کن بگو بیاد اینجا کارش دارم!

ایوان که گل از گلش شکفته بود گفت:
_ ایول دستت درد نکنه بلاتریکس. حتما میخوای اونو ببندی به صندلی منو آزاد کنی!

بلا:
_ نخیر! خسته م کردی! میخوام اون بیاد اینجا هر وقت حرف زدی یه پس کله ای بهت بزنه!

دافنه اومد بره که بلا گفت:
_ هی دافی! سر رات به مروفینم بگو بیاد...

بلاتریکس تن صداشو آورد پایین و ادامه داد:
_ بعضی مشتری های اینجا با این چیزای معمولی راضی نمیشن باید به مروفین بگیم از اونا که از تولید به مصرف میسازه برامون بیاره! میخوام کارمونو گسترش بدم! میخوام بین المللی بشیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1392 02:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

ایوان روزیه داره فراموشی میگیره.لرد موقتا دافنه رو برای کمک به بلا تو کافه انتخاب میکنه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دقایقی بعد از خروج لرد:

-بابا دستای منو باز کنین!این چه وضعیه؟این چه رفتاریه که با یه شخص بیمار دارین؟اصلا کی دستای منو بست؟یادم نمیاد!چرا بست؟دزدی کردم؟دخلتونو زدم؟اصلا من کیم؟!

بلاتریکس که با عصبانیت سرگرم درست کردن سالاد بود هویجی را در دهان ایوان چپاند.
-خفه!بذار کارمونو بکنیم.سر فرصت همه چیو برات توضیح میدم.البته اگه حوصله نداشته باشم نمیدم!فعلا تو جزو دکوراسیونی.

درست در همین لحظه در کافه باز شد.بیل ویزلی به همراه برادرش پرسی وارد کافه شدند.بیل آستین پرسی را کشید و ایوان را به او نشان داد.
-پرسی،ببین! اینا هم یه جور خانم بلک دارن.ولی این یکی تابلو نیست.فحشم نمیده!فقط اعتراض میکنه.

چشمان بلا با دیدن دو محفلی برق زد.فورا ظرف سالاد را کنار گذاشت و بطرف میز آنها رفت.بیل با دیدن بلا که با چهره ای خشمگین بطرفشان می آمد دستپاچه شد.
-پرسی؟پرسی؟کاغذه کو؟جان من زودتر پیداش کن داره میرسه.اگه برسه درسته قورتمون میده ها.گفته باشم!:worry:

پرسی با خونسردی اعصاب خردکنی جیبهایش را گشت و درست در لحظه ای که بلا به میزشان رسید کاغذی را جلوی صورت او گرفت.
-عصر بخر خانم لسترنج، مطمئنم بخشنامه وزارت مبنی بر لغو پروانه کافه داری کسایی که تو کافه شون جنگ و دعوا بشه رو شنیدیدن.و مطمئنم الان قصد ندارین ما رو بیرون کنین.چون در اون صورت ما قصد خواهیم داشت جنگ و دعوا راه بندازیم. .

بلاتریکس به بخشنامه خیره شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 30 فروردین 1392 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نجوا کرد
حیف که الان..... ینی دلم میخواد همچین کروشیویی بهت بزنم که دل دمبل بسوزه واست
هی روفوس.....
ن برو بمیر تو هم ک یخ زدی
بلا؟ اون ساعد وامونده ات رو بده بیاد
بلا با لرز دست چپش را تقدیم لرد کرد. و لرد به نرمی نشان او را لمس کرد

این عتیقه رو فعلا ببندید تا بیشتر گند نزنه
تا ی ادمی رو هم پیدا کنم، دافنه کمکت میکنه
بلا....دفعه بیام ببینم کافه این شکلیه یک راست میفرستمت تو شکم پرنسس
مرگخوار فهم شدی؟؟؟؟
بلا با لرز سری تکان داد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ریموس ویکتوریا را روی زمین انداخت.
- تو برای کی کار میکنی؟
هریت با پوزخندی سکوت کرد. مهم نبود چقدر شکنجه اش کنند،او نباید جواب میداد. باید تا جای امکان طول میکشید.پس از دو ساعت دردی متفاوت را در ساعد چپش حس کرد. سوزش نشان شوم.خندید
- من به سرورم خدمت میکنم.
صدای فریاد پرسی به گوش رسید
- گنجینه دزدیده شده.
ویکتوریا خندید
- زنده باد لرد سیاه