خلاصه:
ایوان حافظه شو از دست داده و با اصرار خودش همراه هری و رون و هرمیون به محفل می ره.
_______________________________
آلبوس در حالی که خمیازه می کشید در را باز کرد.با دیدن ایوان به همراه سه بچه محفلی سراسیمه به دنبال چوب دستیش گشت.
-بچه ها! صبر کنین.الان نجاتتون می دم.کمی تحمل کنین.نمیرین.الان پیداش می کنم.کجاست این لعنتی؟

ثانیه ها سپری شدند و چوب دستی آلبوس پیدا نشد.ولی او بزرگترین جادوگر سفید بود.بلافاصله راه حلی پیدا کرد.ریشش را کمی تاب داد و شروع کردن به زدن ایوان با ریش بلند تاب دارش.
ایوان در حالی که بالا و پایین می پرید سعی می کرد دلیل این ضرب و جرح ناگهانی را بفهمد!
-پدر جان برای چی داری من اسکلتو می زنی آخه؟صبر کن...حداقل دلیلشو بگو!

آلبوس با شنیدن کلمه " پدر جان" و دیدن لبخند هری و دوستانش کمی آرام شد.
-این...این هیولا شماها رو گروگان گرفته؟الان اومده از ما پول بخواد؟نداریم که!ریش بخواد داریم..بچه بخواد داریم..گرگ و سگم بخواد داریم ...حتی اگه دزد بخواد یه قلم داریم.ولی پول نداریم!
ایوان که استخوان هایش را می مالید چند قدم عقب تر رفت.
-من فقط یه سرپناه و یه غذای گرم می خواستم.اگه قراره اینو ازم دریغ کنین بگین برم یه جای دیگه.من جای زیادی نمی گیرم.چون لاغرم! غذای زیادی هم نمی خورم.چون لاغرم!تازه سرو صدا هم نمی کنم.چون...
دامبلدور اضافه کرد:چون لاغری؟!
ایوان ادامه داد:
-نه!چون خودمم با سرو صدا دچار استرس می شم.حالا اجازه بدین وارد بشم.هر کاری بخوایین براتون انجام می دم.من حتی نمی دونم اسمم چیه!کی هستم!

چهره دامبلدور کمی باز تر شد.در مقابلش مرگخواری قرار داشت که همانند لوح سفیدی پاک بود.مرگخواری که فرصت اصلاح پیدا کرده بود.او می توانست این مرگخوار را از نو بسازد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










.