خلاصه:
لرد سیاه به رز دستور داده گلخونه رو در تاریکی کامل فرو ببره و گیاها رو بدون نور پرورش بده.طبیعتا گیاها بعد از مدتی پژ مرده می شن.
لرد که از ظاهر خودش راضی نیست تصمیم می گیره برای حل این مشکل از یکی از گیاها استفاده کنه.
رز برای جلب رضایت لرد گیاها رو با جادو سبز و سالم جلوه می ده.ولی این جادو ممکنه روی خواص گیاها تاثیر بذاره.
_________________________
لرد اهمیتی به این که رز به او خیره شده است نداد...او لرد بود و عادت کرده بود نگاه های خیره را به خود جلب کند.نگاه هایی پر از عشق, احترام, ترس و نفرت!
ولی وقتی نگاه خیره کمی بیشتر از حد معمول طول کشید کاسه صبر لرد هم لبریز شد.
-همتون برین بیرون!ما باید به تنهایی گیاهان مورد نیازمون رو جمع اوری بفرماییم.ضمنا انرژی منفی این لودو روی گیاهانمون اثر می ذاره.اون پشت یکی دو گیاه پژمرده دیدم.
رز و لودو تعظیم کنان از در گلخانه خارج شدند.
لرد سیاه چوب دستیش را تکانی داد و لیست گیاهان مورد نیازش روی هوا ظاهر شد.
-برگ شقایق وحشی...ساقه تیرومیکسیل...یک کاکتوس کت و کلفت؟!ما دقیقا چطوری کاکتوس رو نوش جان کنیم؟
ده دقیقه بعد:رز با نگرانی پشت در های گلخانه سرگرم فتوسنتز بود.تا اینکه بالاخره انتظارش به پایان رسید و در باز شد.لرد سیاه در حالیکه سبدی در دست داشت و روی سبد را کاملا پوشانده بود از گلخانه خارج شد.
-از کارت راضی هستیم رز.هیچ نوری در گلخانه نبود, ولی گیاها سرحال به نظر می رسیدن.همینطور ادامه بدین.
رز تعظیمی کرد و لرد به اتاق کارش برگشت.جایی که پاتیلی روی آتش در انتظار آماده کردن معجون بود.
لرد سیاه عادت به دستور دادن داشت.درست کردن معجون ها به عهده اسنیپ بود.ولی این بار مجبور بود به تنهایی کارش را انجام دهد.
معجون سخت و پیچیده ای بود.ولی بعد از دو ساعت تلاش بالاخره آماده شد.
طبق دستور معجون را در ظرفی ریخت و باقی مانده گیاهان را به آن اضافه, و بلافاصله شروع به خوردن کرد.تکه های تیز کاکتوس از یک طرف و طعم تلخ و آزار دهنده معجون از طرف دیگر برای چند ثانیه او را متوقف کردند.ولی نگاهی کوتاه به انعکاس چهره وحشتناکش روی شیشه پنجره باعث شد مصمم تر شود.
به خوردن ادامه داد...متوجه گذشت زمان نبود.حالش کم کم داشت به هم می خورد...احساس گرما می کرد.چشمانش کمی سنگین شده بودند.همینطور دست هایش.تا جایی که قدرت گرفتن قاشق را نداشت...و بعد...چیزی نفهمید!
.
.
.
چشمانش را به سختی باز کرد.
-چی شد؟...من کجام؟
چند ثانیه کافی بود که همه چیز را به خاطر بیاورد.
-معجون باید تا الان اثر کرده باشه.من یک ارباب بی عیب و نقص می شم.یک ارباب فوق العاده.
با این فکر به آرامی از روی زمین بلند شد و به طرف آینه روی دیوار رفت.