جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 22 اردیبهشت 1396 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
"آشتی با حشرات" پلاکاردی بود که به نظر میومد انتخاب چندان مناسبی برای مغازه‌ای که لینی به راه انداخته بود نباشه. چون ملت رهگذر حتی اگه از پشت شیشه حشرات متفاوتی که این سو و آن سو می‌لولیدن رو هم نمی‌دیدن، با دیدن پلاکارد چهره‌ی منزجری به خودشون می‌گرفتن و بلافاصله ازونجا دور می‌شدن. از توصیف عکس‌العمل افرادی که قبل از پلاکارد، چشمشون به داخل مغازه می‌افتاد هم بهتره چشم‌پوشی کنیم.

لینی بال‌بال‌زنون جلوی مغازه در حرکت بود و سعی می‌کرد ملتو راضی کنه تا دقایقی چند از وقتشون رو به اون اختصاص بدن و از داخل دیدن کنن.
- بیاین داخل و از حشرات متنوع و جذابی که داریم دیدن کنین. ما موجودات بسیار دوست‌داشتنی‌ای هستیم.
- لینی اینطور که پیش می‌ری فک کنم تا صد سال دیگه‌م کسی پاشو اون تو نذاره.
- چرا اینو می‌گی هکولی؟ من مطمئنم هستن کسانی که به گونه‌ی ما علاقمند باشن.

هکتور تقویمی از داخل جیبش در میاره و همزمان نگاهی به ساعت مچیش می‌ندازه.
- الان دقیقا 3 روز و 3 ساعت و 3 دقیقه و 3 ثانیه‌س که این مغازه رو افتتاح کردی و هنوز بازدید کننده‌ای نداشتی.

البته که لینی به خوبی می‌دونست هکتور بی قصد و غرض این همه سه پشت سر هم ردیف نکرده، اما حضور نقش سومی لینی رو از اعتراض باز می‌داره.

- من پیشنهادم اینه که اسم مغازه‌تو به "آشنایی با حشرات" تغییر بدی و یه پرده‌ای چیزی بکشی که ملت از بیرون اون سوسکای لزج، عنکبوتای چندش، ملخ‌های ترسناک و...
- رز متوجهی که همین الان به دو تا از پسرخاله‌هام، شیش تا از رفقای دانشگام و چهار تا از عموهای پدربزرگ مامانم توهین کردی؟

رز "اوپس" گویان گردهای افشون شده‌ش تو هوارو می‌قاپه، تو جیبش می‌ریزه و ازونجا دور می‌شه. پیش از اینکه هکتور پیشنهاد معجون "پلاکارد عوض کن" بده، لینی "آشتی" رو به "آشنایی" تغییر می‌ده.

- عه چقد اون پروانه‌ها خوشگلن لینی.

لینی هرگز دوست نداشت بین حشرات فرق بذاره و همه‌شون رو به یک چشم می‌دید و به یک اندازه دوست داشت. اما علاقه‌ی هکتور به پروانه‌ها موضوعی بود که لینی مجبور به استفاده ازش شد. با راهنمایی لینی پروانه‌ها بال‌زنون بیرون مغازه ارز اندام می‌کنن.

- گاچی اوچا میشو ایش چانگ اون؟
- بله؟ چی فرمودن ایشون؟

لینی پیش از اینکه هکتور مشتری پرونی کنه، با لگدی اونو از صحنه خارج می‌کنه و بازدیدکننده‌هایی که به نظر چینی میومدن رو به داخل هدایت می‌کنه. لینی با دیدن نگاه مشتاق چینی‌ها، که با ولع به حشرات اطرافشون چشم دوخته بودن، لبخندزنان جلو میاد.

- اینارو که می‌بینین سوسک حموم هستن. تو کشوری به اسم ایران خیلی زیاد یافـ...
- اوشی میچا چونگ جا!
- ـیافت می‌شـ... نه!

همون موقع دست مرد چینی به جلو دراز شده و مشتی از حشرات رو داخل دستش قرار داده، به سمت دهن هدایت کرده و یک لقمه‌ی چپشون می‌کنه.

- اونا دوستای دوران دبستانم بودن. چطور تونستین؟

لینی که از شدت خشم، از شاخکاش آتیش بیرون می‌زد، لگد محکمی که از یک پیکسی بعید به نظر می‌رسه به مرد و همراهانش که حالا قصد داشتن مورچه میل کنن می‌زنه و اونارو از مغازه‌ای که بستگان و دوستانش گرد هم اومده بودن دور می‌کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 22 اردیبهشت 1396 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
"آشتی با حشرات" پلاکاردی بود که به نظر میومد انتخاب چندان مناسبی برای مغازه‌ای که لینی به راه انداخته بود نباشه. چون ملت رهگذر حتی اگه از پشت شیشه حشرات متفاوتی که این سو و آن سو می‌لولیدن رو هم نمی‌دیدن، با دیدن پلاکارد چهره‌ی منزجری به خودشون می‌گرفتن و بلافاصله ازونجا دور می‌شدن. از توصیف عکس‌العمل افرادی که قبل از پلاکارد، چشمشون به داخل مغازه می‌افتاد هم بهتره چشم‌پوشی کنیم.

لینی بال‌بال‌زنون جلوی مغازه در حرکت بود و سعی می‌کرد ملتو راضی کنه تا دقایقی چند از وقتشون رو به اون اختصاص بدن و از داخل دیدن کنن.
- بیاین داخل و از حشرات متنوع و جذابی که داریم دیدن کنین. ما موجودات بسیار دوست‌داشتنی‌ای هستیم.
- لینی اینطور که پیش می‌ری فک کنم تا صد سال دیگه‌م کسی پاشو اون تو نذاره.
- چرا اینو می‌گی هکولی؟ من مطمئنم هستن کسانی که به گونه‌ی ما علاقمند باشن.

هکتور تقویمی از داخل جیبش در میاره و همزمان نگاهی به ساعت مچیش می‌ندازه.
- الان دقیقا 3 روز و 3 ساعت و 3 دقیقه و 3 ثانیه‌س که این مغازه رو افتتاح کردی و هنوز بازدید کننده‌ای نداشتی.

البته که لینی به خوبی می‌دونست هکتور بی قصد و غرض این همه سه پشت سر هم ردیف نکرده، اما حضور نقش سومی لینی رو از اعتراض باز می‌داره.

- من پیشنهادم اینه که اسم مغازه‌تو به "آشنایی با حشرات" تغییر بدی و یه پرده‌ای چیزی بکشی که ملت از بیرون اون سوسکای لزج، عنکبوتای چندش، ملخ‌های ترسناک و...
- رز متوجهی که همین الان به دو تا از پسرخاله‌هام، شیش تا از رفقای دانشگام و چهار تا از عموهای پدربزرگ مامانم توهین کردی؟

رز "اوپس" گویان گردهای افشون شده‌ش تو هوارو می‌قاپه، تو جیبش می‌ریزه و ازونجا دور می‌شه. پیش از اینکه هکتور پیشنهاد معجون "پلاکارد عوض کن" بده، لینی "آشتی" رو به "آشنایی" تغییر می‌ده.

- عه چقد اون پروانه‌ها خوشگلن لینی.

لینی هرگز دوست نداشت بین حشرات فرق بذاره و همه‌شون رو به یک چشم می‌دید و به یک اندازه دوست داشت. اما علاقه‌ی هکتور به پروانه‌ها موضوعی بود که لینی مجبور به استفاده ازش شد. با راهنمایی لینی پروانه‌ها بال‌زنون بیرون مغازه ارز اندام می‌کنن.

- گاچی اوچا میشو ایش چانگ اون؟
- بله؟ چی فرمودن ایشون؟

لینی پیش از اینکه هکتور مشتری پرونی کنه، با لگدی اونو از صحنه خارج می‌کنه و بازدیدکننده‌هایی که به نظر چینی میومدن رو به داخل هدایت می‌کنه. لینی با دیدن نگاه مشتاق چینی‌ها، که با ولع به حشرات اطرافشون چشم دوخته بودن، لبخندزنان جلو میاد.

- اینارو که می‌بینین سوسک حموم هستن. تو کشوری به اسم ایران خیلی زیاد یافـ...
- اوشی میچا چونگ جا!
- ـیافت می‌شـ... نه!

همون موقع دست مرد چینی به جلو دراز شده و مشتی از حشرات رو داخل دستش قرار داده، به سمت دهن هدایت کرده و یک لقمه‌ی چپشون می‌کنه.

- اونا دوستای دوران دبستانم بودن. چطور تونستین؟

لینی که از شدت خشم، از شاخکاش آتیش بیرون می‌زد، لگد محکمی که از یک پیکسی بعید به نظر می‌رسه به مرد و همراهانش که حالا قصد داشتن مورچه میل کنن می‌زنه و اونارو از مغازه‌ای که بستگان و دوستانش گرد هم اومده بودن دور می‌کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1396 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مغازه ی جدیدی توی کوچه ی دیاگون باز شده بود. چرا توی کوچه ی دیاگون؟ چون اولین جایی بود که به ذهن صاحبش رسیده بود. دو طرف در مغازه دو ستون بادکنکی زرد و بنفشِ جادویی قرار گرفته بود که همه بفهمن اینجا مغازه ی جدید باز شده.
مردمی که از کوچه دیاگون رد میشدن، هزار تا کار و بدبختی داشتن بنده مرلینا. یه عده کله سحر از خواب پاشده بودن اومده بودن، کار بانکی داشتن چون.
یه عده اومده بودن یه پاتیل کوچیک بخرن اما بچه شون غر غر کرده بود برده بودنش فلورین فورتسیکو.
خلاصه هر کس داش توی گرفتاری های زندگی خودش دست و پا میزد، اما اکثر مردم نمیتونسن نسبت صدای آهنگ مهدکودکی ای که از کنار دو تا ستون بادکنکی به گوش میرسید بی توجه باشن.

- مغازه چیه؟
- بابااااا باباااا فک کنم سرزمین بازیه!
- نمیدونم اسم که نزده که!
- بااابااا باباااا...
شترق!
بله. کودک آزاری هنوز در جوامع جادوگری ریشه کن نشده بود.

یه تعدادی از مردم به سمت در مغازه حرکت کرده بودن. بلخره فضولی نیروی محرکی بزرگی در بین جادوگران و ساحرگان زمانه است. دم در مغازه، یک عدد ربات جادویی قرار داشت که گالیون تحویل میگرفت و درِ باز تحویل میداد. از بین ملتِ حرکت کننده، ملتِ دست و دل باز تر، گالیون هاشونو به صندوقِ ربات انداختن و وارد شدن.

بوی گلی که جادویی به نظر میرسید فضا رو پر کرده بود.
و توی مغازه هیچی نبود. جز یه گلدونِ جیب دار که یک گل نه چندان بزرگ توش قرار داشت!گل تکون کوچیکی خورد.
- آقایون و خانومای جادویی! خوش اومدین! از سرویس دهیمون راضی هستین؟
- سرویس دهیتون؟
- آیا من بهترین بوینده ای نبودم که دیدین؟ به بوی گل فروشیِ جادویی خوش اومدین!
-

خب... مرگخوارای لرد سیاه... در انتخاب شغل بهترین نبودن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 22:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا از حقوقشون راضی نیستن. لرد بهشون اجازه می ده که شغل های جانبی جادویی یا غیر جادویی برای خودشون پیدا کنن. به این شرط که هر هفته نصف در آمدشونو به لرد بپردازن.
کراب یک مغازه وسایل آرایشی باز می کنه و رودولف سالن ماساژ! لادیسلاو دیکتاتور شده!...هکتور نوشیدنی فروشی باز کرده...سیبل فالگیر شده...آماندا بازیگر شده...لیسا کلاس کنکور باز کرده.

...................

ساعتی از ظهر گذشته بود...

بیشتر مغازه داران دیاگون، مغازه هایشان را باز کرده بودند و حتی عده ای از آن ها برای صرف ناهار در حال ترک مغازه بودند.
ولی جادوگری تنها، روبروی مغازه ای تعطیل، به دیوار تکیه داده بود.
کلید مغازه را در دست می چرخاند.
-افت داره...به جان خودم برای من افت داره! هنوز سرم بوی کلاه وزارت رو می ده. اون وقت برم مغازه باز کنم؟ ارباب داره با آبروی من بازی می کنه.

آرسینوس هم مثل همه جادوگران به پول احتیاج داشت.مغازه اش آماده بود...ولی خودش دل و جرات شروع کار را نداشت.

نگاهی به تابلوی مغازه انداخت.
-جیگر اسم مناسبیه؟...ساحره ها رو فراری نده؟ به چشم بد به ما ننگرن؟!

آرسینوس متوجه شد که در اثر ایستادن بیش از حد زیر آفتاب، کم کم شروع به صحبت به سبک لرد سیاه کرده. برای همین عزمش را جزم کرده و به طرف مغازه حرکت کرد و کرکره را بالا کشید.

ساعتی بعد اولین مشتری وارد مغازه شد!

-نقاب دارین؟

آرسینوس توجه زیادی به مشتری نکرد!
-نقاب فروشیه خب...احتمالا داریم!

-نه خب...منظورم نقاب خاصیه. نقاب مرگخواری دارین؟

آرسینوس زیر چشمی نگاهی به مشتری انداخت.
-برای گرفتن نقاب مرگخواری، باید به خانه ریدل ها مراجعه کرده و درخواست عضویت بدی! ممنوعه آقا...فروش نقاب مرگخواری به غیر مرگخوارا ممنوعه. اون بیرونم نوشتیم.

-خب...کلاه وزارت داری پس؟ ارزون حساب کن یه نقاب دلقکم ببرم!

-این کراوات قرمزه چنده؟

صدای مشتری دیگری بود.

آرسینوس به طرف صدا برگشت و با دیدن مشتری که کراوات محبوبش را به شکل بی احتیاطانه ای در دست گرفته بود، برق از سرش پرید!
-دست نزن خانوم. بذار سر جاش. فروشی نیست....نخیر..اون یکی هم فروشی نیست. این یکی که اصلا...اون وری هم عمرا...آخری هم که اصلا فکرشو نکن!

ساحره به تابلوی مغازه اشاره کرد.
-وا...نوشتین کراوات فروشی و نقاب فروشی جیگر...

آرسینوس تی دسته بلند جادویی اش را برداشت و دو کلمه "فروشی" را پاک کرد.
-نیست آقا...نیست خانوم...فروشی نیست. برای نمایش گذاشتم اصلا! هر کی بیاد تو و تماشا کنه باید پول بده. شما هم نفری ده گالیون بدین و برین بیرون. شما رو چه به کراوات...شما رو چه به نقاب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 22 اسفند 1395 02:25
نمایش جزئیات
آفلاین
-مامان اونجا رو نگاه کن.

اطلاعیه
قبولی 100% فرزند شما در امتحانات سمج
با استاد لیسا تورپین.

ثبت نام از طریق: www.lisa.ir



چند روزی گذشت و 24 دانش آموز هاگواتز برای کلاس ها ثبت نام کردند.

روز اول:

خب بچه ها در جلسه اول قراره یاد بگیریم که چطور خلع سلاح کنیم. برای خلع سلاح باید از ورد اکسپلیارموس استفاده کنیم.

لیسا کمی مکس کرد و سوالی از بچه ها پرسید.
-اگر شخصی که طلسم روش اجرا میشه چوبدستی نداشته باشه چی میشه؟

لیسا با حالت و سپس بچه ها مواجه شد.
پس به حرف هایش ادامه داد.
-اگر شخص مقابل چوبدستی نداشت، این ورد اون رو به عقب پرتاب میکنه. حالا به گروه های دو نفره تقسیم بشید.

بچه ها خیلی سریع به گروه های دو نفره تقسیم شدند.

-حالا هم دیگه رو خلع سلاح کنید.
-اکسپلیارموس.

روز دوم:
-امروز قراره ازتون امتحان بگیرم به سوالات این برگه ها جواب میدید، بعدش فردا سر اشکالاتتون کار میکنم.

روز سوم:
لیسا با جمعیتی از والدین عصبانی مواجه شد.
-ببخشید چی شده؟
-بچه های ما براشون اخطاریه اومده.
-بخاطر اینکه از ورد استفاده کردن.

لیسا با آرامی و به همراه یک لبخند به حرف های والدین گوش داد و در جواب آن ها با دست به کاغذی که بر روی دیوار بود اشاره کرد.

به دلیل اینکه فرزندان شما زیر سن قانونی هستند در صورت دریافت اخطاریه از طرف وزارت سحر و جادو مسئولیتی نداریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/12/22 2:29:56
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/12/22 2:32:56
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/12/22 2:34:32
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/12/22 15:36:51
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اسفند 1395 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
آماندا روی یک صندلی مقابل یک میز آرایش نشسته بود و چندین نفر مشغول گریم کردن او برای بازی در فیلم پرطرفدار "جنگ جنگلی جنگندگان 2017" بودند.
بالاخره کارشان تمام شد و آماندا به جلوی دوربین رفت؛ کارگردان رو به آماندا گفت:
- خب حالا توی این صحنه ایشون باید بمیره و شخصیت تو باید با یه هفت تیر بکشتش.

آماندا آماده بود ولی نمیفهمید چرا باید از یک هفت تیر استفاده کند؟ بهترین راه که مخصوص یک مرگخوار بود را باید اجرا میکرد. وقتی کارگردان فریاد زد اکشن، آماندا به جای هفت تیر، چوبدستی اش را در آورد و به سمت یکی دیگر از بازیگران گرفت.

- آواداکداورا!

در همین لحظه بازیگر مرد.
چند ثانیه بعد
استودیو فیلم سازی پر شده بود از دیوانه ساز هایی که برای دستگیری او آمده بودند ولی هیچکدام خبر نداشتند به این راحتی ها نمیشود آماندا را گرفت!
وقتی آماندا به یک کوچه ی امن رسید یک تومار 8 هزار کیلومتری از جیبش در آورد و گزینه ی بازیگری را خط زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 15 اسفند 1395 05:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هاید‌پارک همواره به مکانی آرام و ساکت در لندن شهرت داشت.در سراسر این پارک وسیع٬ خصوصا در ساعات اول صبح به جز صدای پای عابران و پرندگان صدای دیگری شنیده نمیشد.
اما امروز با هر روز دیگری فرق داشت.

-خانم٬ فالت بگیرم؟

سیبل تریلانی در حالی که دسته‌ای کارت را بر میزد٬ معدود افراد حاضر در پارک را به سمت خود میخواند.

تاروتیه تاروت!فال تاروت!تعیین سرنوشت صد در صد تضمینی!

تبلیغ جالبی بود اما نه برای کسانی که باید سر ساعت شش سر کار حاضر میشدند٬ سرنوشت این افراد از همین الان مشخص بود٬ زندگی کارمندی و رسیدن به افتخار بازنشستگی و سپس سکته قلبی یا برای خوش‌شانس ها مغزی.

ساعتی بعد
هر کس که از مقابل کاخ وست مینستر رد میشد میتوانست زنی ژولیده مو را ببیند که مشغول سر و کله زدن با نمایندگان مجلس اعیان بود.

-قربان فالتونو بگیرم؟کاملا تضمینیه!تاروت٬ ورق‌٬ قهوه٬ برگ٬ گوی بلوری٬ چای٬ عدد٬ خاک٬ اموات....

نماینده حوصله شنیدن کلیه عناصر روی زمین را نداشت.
-نه!
-میخواید طالعتونو ببینم؟میخواید بدونید که آیا در دوره بعد رای میارید یا نه؟میخواید...

ادامه حرف بی‌فایده بود.نماینده رفته بود و سیبل هرگز نفهمید که نمایندگان مجلس اعیان انتصابی هستند و نیازی به رای ندارند.

ظهر

گارد سلطنتی تا به آن روز با خبرنگاران٬ آشوبگران٬ بیماران روانی٫ طرفداران افراطی توریست های کنجکاو٬ و تروریست های زیادی رو به رو شده بودند.اما هیچکدام به اندازه این زن نیمه‌ خل مو وزوزی کنه و پررو نبودند!
سیبل همانطور که با نگهبانان کلنجار میرفت سعی داشت صدایش را به گوش ملکه برساند.

-علیاحضرت٬ فالتون بگیرم؟

گذشته از این که محال بود صدای سیبل از صف نگهبانان٬نرده ها٬ هزار و دویست متر باغ٬ و مقادیر زیادی پنجره و در و دیوار بگذرد و به گوش نیمه کر ملکه برسد.ملکه چه نیازی به دانستن آینده داشت؟او آینده‌ای نداشت٬ تا به امروز هم بیش از حد زنده مانده بود و اگر اقدامات پزشکی نبود یک دهه پیش به جهان آخرت رفته بود.

از طرف دیگر نگهبان که تا به امروز چنین موجود عجیبی ندیده بودند به ناچار برای اخطار به او دست به شلیک تیر هوایی زدند.غافل از اینکه ملکه با شنیدن صدای تیر سکته می‌کند و نتیجتا از دنیا می‌رود.

غروب
سیبل خسته و گرسنه در خیابان‌های حومه شهر قدم میزد.
از صبح تا به این لحظه یک پوند هم به دست نیاورده بود٬ چرا قدر او و استعدادش را نمیدانستند؟
چرا اینقدر بدبخت بود؟
چرا در شهری به این عظمت حتی یکنفر نیازمند فال نبود؟
چرا لرد به او حقوق مکفی نمیداد؟
چرا کف خیابان کثیف است؟
چرا این مغازه بسته؟
چرا این اتوبوس اینقدر تند می‌آید؟
چرا اتوبوس به سمت او می‌آید؟
چرا اتوبوس ترمز نمیگیرد؟
چرا...
و هزاران چرای دیگر که با رد شدن اتوبوس از روی سیبل بی جواب ماند.

آن دنیا

سیبل بالاخره به جایی که همه عمر آرزویش را داشترسید.هر چند مسیر خیلی طولانی بود٬ اما ارزشش را داشت.هوای لطیف و نسیم خنک بهشت هر کسی را سرحال می‌آورد. نهر‌های شیر و عسل و شکلات جاری بود و در زیر هر درخت یک جفت حوری و غلمان دست به سینه ایستاده بودند.
در ورودی بهشت نگهبان با طوماری دراز از اسامی ایستاده بود و ارواح درگذشتگان را راهنمایی میکرد.

-اسمتون؟
-سیبل تریلانی٬ مرحومه مغفوره خلد آشیان جنت مکان سیبل تریلانی.
-متاسفم٬ اما شما در طول حیاتتان همواره با نیرنگ و فریب و سو استفاده از احساسات مومنین به اسم فال و طالع دست به اخاذی میزدید همچنین باعث مرگ پیرزنی معصوم و بیگناه به نام الیزابت ویدنسور شدید روح آن مرحومه خواهان اعزام شما به دوزخ شده.در ضمن از این به بعد اسمتون دوزخ مکان ملعونه قاتله فاسده ظالمه سیبل تریلانی است.

دوزخ

سیبل به همراه پیشگویان و فالگیران دیگری از قبیل نوستراداموس٬ ادگار کیسی٬ اریک هانونسن و ملا غضنفر جن‌گیر٬ از پا آویزان شده و به آرامی در حال کباب شدن بودند٬ و فرشتگان دوزخ هم به دقت مراقب بودند که از هر دو طرف به خوبی برشته شوند.






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1395/12/15 6:29:58
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1395/12/15 6:31:16
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1395/12/15 6:34:00
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1395/12/15 11:29:50
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1395 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح یک روز شنبه ی سرد و برفی بود. نیمی از مردم با عجله به این سو و آن سو می دویدند و نیمی دیگر هم در جستجوی کافه یا مکانی سرپوشیده بودند تا حداقل با نوشیدن یک فنجان چای یا قهوه کمی خودشان را گرم کنند. در میان تمام این هیاهو یک فرد شنل پوش با لباسی سفید و یک دیگ در بغلش، در حالی که چنان میلرزید که هر لحظه امکان پخش شدنش روی برف ها وجود داشت، به سمت انتهای کوچه حرکت می کرد. هر یک از مردم همیشه در صحنه هم در مورد این صحنه اظهار نظری می کرد.

- مامان مامان من از این آقاهه میترسم. اومده منو آمپول بزنه.
- نه عزیزم این دیوونه است ولش کن.نگاش نکن.

- این بیچاره به نظر میاد خیلی سردش باشه. ببین چجوری داره میلرزه. حتی پول یه دست لباس هم نداره بده.

- ولی من فکر نکنم از سرما باشه فکر کنم پارکینسون داره. احتمالا داره میمیره. میگم سوژه خوبیه ها، لایک خورش زیاده، بیا بریم باهاش عکس بگیریم بذاریم اینستا.

- ولش کن بابا معلوم نیست اون چیه تو دستش ممکنه اسید باشه بپاشه رومون.


فرد لرزان با وجود شنیدن این حرف ها اصلا نمیدانست که پارکینسون و اینستا و لایک چه هستند و با توجه به خوشبینی و اعتماد به نفسش همه را تعریف از خودش به حساب می آورد. او چند قدم جلوتر جلو در یه مغازه متوقف شد و کرکره ی مغازه را بالا برد.

روی شیشه ی ویترین مغازه با خط درشتی نوشته شده بود:
نوشیدنی های معجزه گر پروفسور هکتور دگورث گرنجر.

روی بقیه شیشه تا جایی که جا داشت پر از انواع نوشته های ریز ریز بود. نوشته هایی شبیه به اینکه: درمان لاغری، چاقی، کچلی، پرمویی، قد کوتاه، قد بلند، کم بینی، دو بینی، سه بینی، چهار بینی، بی بینی و... همگی را در اینجا پیدا کنید. مشکل از شما درمان از پروفسور زبر دست و بی همتا هکتور دگورث گرنجر.

هکتور ویبره زنان قفل در را باز کرد و وارد مغازه شد. داخل مغازه به قدری پر بود که به زحمت می شد راهی برای عبور از میان شیشه های متعدد و رنگ و وارنگ پیدا کرد. هکتور هنوز پشت پیشخوان نرسیده بود که زنگ بالای در به صدا در آمد و اولین مشتری وارد شد.
- آقا شما چیزی هم دارید من بخورم دماغم عروسکی بشه؟
- بله که دارم، هکتور واسه همه چیز یه راه حلی داره.

هکتور شیشه ای پر از معجونی خاکستری را به دست زن داد. مشتری در حالی که شیشیه را بررسی می کرد، گفت.
- این چقدر طول میکشه اثر کنه؟
- در لحظه اثر میکنه.

زن که در پوست خودش نمیگنجید و بسیار عجله داشت پرسید.
- چقدر میشه؟
- هزار دلار!

زن فورا پول را پرداخت کرد و از آنجایی که نمیتوانست حتی تا خارج شدن از مغازه هم صبر کند فورا در شیشه را باز کرد و همه معجون را یک جا سر کشید.

هکتور که از دیدن خورده شدن معجونش بسیار ذوق زده بود، مشغول بررسی عوارض معجون شد. هنوز سه ثانیه از خورده شدن معجون نگذشته بود که دماغ زن شروع به بزرگ شدن کرد و بزرگ شد و بزرگ تر و باز هم بزرگ تر و همچنان بزرگ میشد. آن قدر بزرگ که به درازی گردن زرافه و قطر دور کمر فیل در آمد. زن چنان مبهوت این وضعیت بود که خشکش زده بود.
- این... این که... بزرگ...
- این باد داره، بادش بخوابه درست میشه!

زن به نظر می آمد با دیدن ویبره و ذوق و شوق هکتور به خودش آمد و جیغش به هوا بلند شد.
- کلاه بردار. جانی. مزدور. ازت شکایت می کنم. ازت خسارت میگیرم. بیچاره ات میکنم. پولمو پس بده.

هکتور با ریلکسی تمام و در حالی که ویبره می زد به نوشته ریزی در ابعاد سه میلی متر دو پنج میلی متر روی شیشه ی مغازه اشاره کرد.
عوارض خوردن همه معجون ها بر عهده خود مشتری و مشکل خودشان است و معجون های من اصلا مشکلی ندارند. پول داده شده هم پس نمیدم.

به نظر می رسید هکتور محکم کاری های لازم را کرده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1395 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- خویشتن از پنجره برون انداز!

مردی دوان دوان به سمت پنجره رفته و خودش را از آن به بیرون پرتاب کرد.

- مورد بعدی را قرائت نمای، منشی آ!

منشی که مردی بود با لباس های نظامی سرخ و سبیل های بزرگ، از روی تکه کاغذی که در دستش بود، مشغول خواندن شد:
- دو کوچه بالاتر از همینجا، در حالی که به اینجا خیره شده بود؛ هر چند خودش می گفت قصد داشته به افق خیره بشه، گفته "ای بابا!"

مردی که در پشت میز بود، کمی درنگ و تامل کرد، دستی به چانه اش کشید و گفت:
- آن قدر ها سخت نمی گیریم... گویید خانه وی سوزانیده، اطفالش را به زنجیر کشند.

منشی چشمانش گرد شد!
- همین قربان!
- آری دیگر... آه! بر دینگ نیز گویید در گوش وی لانه نموده، آن سان که قصد خواب نمود فریاد کند.

خیال منشی راحت شد. سری تکان داد و مورد بعدی را قرائت کرد:
- یک بز دیده شده!

سکوت.

- و سرانجام؟
- هیچی، سرباز نگهبان شب، دیشب یدونه بز دیده.
- آه، ... خب پس بگویید حبسش نمایند آن بزک را! تا واپسین روز زندگانی اش و نیز در هر یوم دو، نه سه... خیر...

لادیسلاو سرانگشت هایش را بر هم تکیه داد و با ابروانی در هم گره خورده به فکر فرو رفت، سرانجام فریاد زد:
- کمکی بر جنابمان ده ای منشی!

منشی ترسید و هول شد، دو انگشتش را بالا آورد و گفت:
- سه قربان!

آقای زاموژسلی از جایش بلند شد و به سمت در رفته لبخندی شریرانه زد.
- گویید روزی سه نوبت نیز شیر وی دوشند!

در پشت سر او بسته شد، اما باز هم صدای منشی به گوش رسید:
- قربان اما بزه نره!
- این دیگر مشکل ما نیست!

لادیسلاو روی مبل بزرگ و راحتش نشسته، لبخندی از سر رضایت زد. او ترجیح داده بود که یک دیکتاتور شده و در اُقات فراقتش دیکتات نماید.
شغلی خوب و مفرح بود، با درآمد بالا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 16 بهمن 1395 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخوارا از حقوقشون راضی نیستن. لرد بهشون اجازه می ده که شغل های جانبی جادویی یا غیر جادویی برای خودشون پیدا کنن. به این شرط که هر هفته نصف در آمدشونو به لرد بپردازن.
کراب یک مغازه وسایل آرایشی باز می کنه.

...............

شغل!

جرقه ای در ذهن رودولف زده شد. او هم باید شغلی پیدا می کرد. ساحره ها هرگز به جادوگران فقیر علاقه خاص پیدا نمی کردند.

رودولف به این موضوع فکر می کرد که چه شغلی برایش مناسب است. و طولی نکشید که آن را یافت!

سالن ماساژ خوش دست!

رودولف پشت میز بزرگی در قسمت پذیرش نشسته بود که ساحره ای بسیار باکمالات وارد سالن شد.
-ببخشید...می خواستم وقت بگیرم. می دونم سرتون خیلی شلوغه. ولی من...

رودولف دفتر بزرگی را که جلویش قرار داشت باز کرد و با عجله شروع به ورق زدن آن کرد.
-نه نه...یعنی بله بله...سرمون که خیلی شلوغه. کل این دفتر پره! به سفید بودن صفحاتش توجه نکنین. با جوهر نامرئی نوشتیم که حریم خصوصی مشتریامون حفظ بشه. شما خانم؟

-کماله کمالی!

قند در دل رودولف آب شد...خودش بود! شاهزاده خانم رویاهایش!

به سرعت برق و باد چیزایی در دفتر نوشت و هزینه ماساژ را بصورت نیم بها از ساحره دریافت کرد و او را به اتاق ماساژ فرستاد.
پیش بند سفید رنگش را بست...ماسکش را زد...و وارد اتاق شد.
-خب...آماده هستین؟

ساحره با نگرانی از جا بلند شد.
-تو که همونی!

-من کدومم؟

-همون غول بیابونی که دم در تو پذیرش بود. ماساژور خانمتون کو پس؟ رو تابلو نوشته بودین.

رودلف کم کم داشت ناامید می شد. چه فرقی می کرد؟ زن یا مرد؟ او امین ناموس مردم بود!
-خب...امروز مریضه...نیومده. مگه اشکالی داره؟ به من اعتماد کنین!

ساحره با عصبانیت از جا بلند شد. با قدرتی که از او بعید می نمود تخت خواب را از روی زمین بلند کرد و بر فرق سر رودولف کوبید. ناموسش در خطر بود! قوی شده بود!

رودولف له و لورده و نابود وسط سالن افتاد. ساحره پولش را به صورت دوبرابر پس گرفت و از سالن رفت...و در جایی دیگر، مرگخواری دیگر، در پی شغل دیگری بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!