جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

42 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] گـِـُلخانه‌ی تاریک

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1396 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی پیکسی خیلی مسئولیت پذیری بود. اون ندای وظیفه بود. حتی وقتی که پای سوخاری شدن خودش در میون بود.

رز در ظرف رو باز کرد. پودر سوخاری رو گرفت. و هکتور هم مشتشو کرد توی بطری تا لینی رو در بیاره و بندازه توی تخم مرغ.ولی نتونست لینی رو در بیاره بندازه توی تخم مرغ. به جاش ظرف با مشتش بلند شد و اومد توی هوا. چون وقتی دستشو توی ظرف مشت کرد دیگه از در ظرف رد نمیشد که بیرون بیاره.

- ولم کن! ولم کن! من یه پیکسی آزادم!

اما هکتور پیکسی رو ول نکرد. هکتور هول شد. هکتور شروع کرد به تکون دادن سریع دستش به اینور و اونور.

- الان میاد بیرون الان میاد بیرون

هکتور در بین این حرکات دستش به راست و چپ و دویدن همزمان، یه دفعه ای خورد به رودولف. رودولف طی یه رفلکس دفاعی قمه شو اورد جلو. قمه خورد به ظرف و ظرف شکست و لینی از توی مشت هکتور پرت شو وسط تخم مرغایی که رز داشت میشکست.

- آفرین. خب حالا میزنیمش توی آرد.

هکتور بدون توجه به سرفه های لینی اونو از توی تخم مرغ ها در اورد و توی آرد ها فرو کرد.

- حالا دوباره تخم مرغ!

لینی نفس عمیقی کشید و دوباره توی تخم مرغ ها فرو رفت.

- حالا سوخاری! و بعدشم ماهیتابه!

هکتور یه پاتیل روی آتیش گذاشت و معجون مخصوص سرخ کردنیشو رو در اورد.
و لینی با بال های به هم چسبیده در اثر پودر سوخاری به سرنوشت تلخش نگاه کرد. و هیچکس حواسش نبود که لینی با بال های به هم چسبیده نمیتونه پرواز کنه توی خونه ی ریدل و آراگوگ رو دنبال خودش ببره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1396 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
-به این طرف و اون طرف نرو لینی. این شیشه مگه کلا چقدر جا داره؟ تو بخوای نخوای باید سوخاری بشی. از این سرنوشت نگریز!

لینی بسیار مایل به گریختن بود. ولی راهی نداشت. برای همین ساکت و آرام در گوشه ای از بطری روی زمین نشست.
مرگخواران که به تازگی بسیار تکنولوژیک شده بودند در اینترنت شروع به جستجو درباره روش های سوخاری کردن کردند.

-خب...نوشته اول به تخم مرغ آغشته می کنیم که چسبنده بشه. بعد می زنیم تو آرد. بعد دوباره تخم مرغ...و در آخر آرد سوخاری! عالیه...کاری نداره...

رز اصلاح کرد:
-بجز این که ما آرد سوخاری نداریم. اصلا نمی دونیم چیه.

لینی چند ضربه به شیشه زد...ولی کسی توجه نکرد. کراب ادامه داد:
-یه نوع آرد مخصوصه...ولی می شه درستش کرد. با کمی نون خشک و فلفل سیاه و نمک...

دوباره صدای چند ضربه به گوش رسید. مرگخواران با عصبانیت به طرف بطری برگشتند.
-چته تو؟ دو دقیقه آروم بگیر ببینیم آرد سوخاری...

لینی داخل بطری ایستاده بود و کیسه نه چندان کوچکی در دست داشت. صدای خفه اش از داخل بطری به گوش رسید.
-بیایین. من دارم! تو جیبم بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1396 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
آراگوگ در حالی که با چهار چشم سمت راستش مشغول آنالیز سر تا پای لینی بود و با چهار چشم سمت چپش مسیر حرکت سوسکی را روی دیوار دنبال می کرد، گفت:
- این حشره زیادی لاغره. بیشتر شبیه جنازه است...

لینی که تا همین چند ثانیه پیش می کوشید خودش را درون شیشه ی مرکبی بچپاند، با شنیدن این جمله سرش را با صدای بامپی از لوله شیشه ی مرکب بیرون آورد و در حالی که از سر و رویش مرکب آبی می چکید، گفت:
- راست میگه. من گفتم وعده وسوسه انگیز. من لاغر ضعیف و رنجور که سیرش نمیکنم.
- ...اما خب اگه بتونید یه مقدار سوخاریش کنید بدم نمیاد به عنوان پیش غذا امتحانش کنم.

جمله ی آخر را آراگوگ به جمله ی قبلی اش افزود. جمله ای که موجب شد لینی دوباره به درون شیشه ی مرکب پناه ببرد و این بار با چوب پنبه ای در آن را ببندد. بعد از بسته شدن در شیشه، لینی دو دستش را به دیواره ی شیشه چسباند و با چشمانی درشت مشغول تماشای بحث مرگخواران شد.

- نمیشه یه پیکسی دیگه به جای این بهش قالب کنیم؟
- اگر فهمید چی؟ اون وقت دیگه ممکن نیست قبول کنه.
- خب کی میخواد اون لینی رو سوخاری کنه؟ اصلا کی میتونه این کارو بکنه؟
- من!

البته که گوینده ی این جمله فقط یک نفر می توانست باشد.

- هک تو یه آب نمیتونی جوش بیاری، اونوقت میخوای لینی رو سوخاری کنی؟
- چرا بلدم. میخوام بگم چجوری؟ اول پاتیلو پر آب میکنی بعد باید با سرعت دورش بدویی. همزمان اگه ها هم بکنی زودتر جوش میاد. این کاریه که همیشه واسه درست کردن معجون هام میکنم.

مرگخواران به یقین از این روش بی نظیر و خلاقانه ی هکتور به شگفت آمده بودند. به حدی که هیچ کدامشان چیزی به او نگفت و همیشه سکوت برای هکتور به منزله ی موافقت با ایده های بی نظیرش بود. بنابراین هکتور به سمت شیشه ی مرکب رفت و لینی همچون ماهی که گربه دیده باشد درون شیشه ی مرکب این طرف و آن طرف می رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1396 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
و اینجاس که اعتراض مرگخواران دوباره بالا می‌گیره.

- این کارا از شما بعید بود عنکبوت! اگه دیگه خانه ریدل رات دادیم.
- یعنی چی! تو قول دادی!
- مگه نشنیدی که از قدیم گفتن عنکبوته و حرفش؟

آراگوگ در کمال آرامش گوشه‌ای روی سقف جاخوش کرده بود و تارهایی برای حشره‌ی بعدی که ممکن بود به دامش بیفته می‌تنید.
- من هرگز تابع سنت‌های گذشته نبودم. عنکبوتی هستم مستقل و دارای تفکر فردی.

آراگوگ نگاهی به خلوت تنهایی می‌ندازه و با بی‌توجهی اونو به پایین پرتاب می‌کنه. اون عنکبوتی بود بی‌نیاز از خلوت تنهایی.
دلفی که انگار تیکه‌ای از وجودش رو در حال تاب خوردن تو هوا و لحظه لحظه نزدیک شدنش به زمین می‌دید، با وحشت جهشی رو به جلو می‌کنه و در آخرین ثانیه‌هایی که چیزی با برخورد خلوت تنهاییش با زمین باقی نمونده بود، اونو میون زمین و هوا می‌قاپه و دستمال درون دهنش هم به بیرون پرتاب می‌شه.
- آه گرفتمت. خلوت تنهایی من.

دلفی به محض در دست گرفتن خلوت تنهاییش، نگاه خشنی نثار حضار می‌کنه و دوان‌دوان صحنه رو ترک می‌کنه تا آرامش رو به وجود خلوت تنهاییش برگردونه.

لینی که از زمان مستقر شدن آراگوگ در خانه‌ی ریدل‌ها، امنیت سفرهای هواییش به خطر افتاده بود و به همین دلیل زمینی و با پای پیاده مسیرهارو طی می‌کرد، سعی می‌کنه از اون پایین توجه سایرین رو به خودش جلب کنه.
- شاید با وعده‌های وسوسه‌انگیزتری بتونیم این عنکبوتو بفرستیم تو خونه.

پیشنهادی که به نظر قرار بود به قیمت جونش تموم شه!
- هی چتونه؟ چرا اینطوری منو نگاه می‌کنین؟

نگاه‌های مرگخواران با شنیدن سخنان لینی آغشته به برق‌هایی شیطانی می‌شه و مستقیم اونو هدف می‌گیره.
- کاملا درست می‌گی. پیشنهاد جدید، و چی برای یه عنکبوت بهتر از میل کردن یه حشره‌س؟... پیکسی می‌خوری؟

جمله‌ی آخر رو به آراگوگ و خطاب به اون پرسیده شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1396 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پايان اين پست:
گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه و چاره اش، چند قطره از اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در اون مکانه. مرگخوارا راه های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد سياه امتحان می کنن اما موفق نمی شن و در نهايت تصمیم می گیرن لرد رو از خونه دور كنن تا قوى ترين جادوگر جمع، شخص ديگرى بشه.
بعد از دوئل بین مرگخوارا، هکتور انتخاب می شه، ولی گریه نمی کنه و نفر دوم، يعنى كراب انتخاب ميشه. بعد از قلقک دادن کراب توسط لینی، سیلی از اشک از چشماش جاری میشه و مرگخوارا مجبور به فرار ميشن. در اين ميون آراگوگ قبول مي كنه در ازاى فروختن خلوت تنهايي دلفى، بره تو خونه و چند قطره از اشك كراب رو براشون بياره. مرگخوارا به سختى خلوت رو از دلفى ميگيرن. اما تو لحظه آخر، آراگوگ دبه ميكنه!
.....................................

دلفى، بى پناه و دلشكسته، دور شدن خلوت تنهاييش را نگاه مي كرد... قطره اشكى با ياد روز هاى شيرينى كه در آن خلوت گذرانده بود، از چشمش پايين آمد و خاطراتش از پيش چشمش گذشتند...

روزهايي كه خلوت تنهاييش با فروتنى به او اجازه مي داد تا بند رختش را درونش آويزون كند...
ابزارهاى خودكشى اش كه در هر گوشه خلوتش به چشم ميخورد...
روزهايي كه خلوتش را در آغوشش ميخواباند و ساعت ها خواب كودكانه اش را نگاه مي كرد...

نه!... خلوتش به او احتياج داشت... خلوت، خلوت او بود... فقط او، نه هيچكس ديگر... نميتوانست خلوتش را به چند قطره اشك بفروشد...
پس دويد و باز هم دويد تا خلوتش را از سوزان پس بگيرد. اما ناكام ماند... خلوت به دست آراگوگ افتاده بود.
آراگوگ به بررسى خلوت پرداخت.

-عنكبوت... عجله كن! الان همه اشك ها تبخير ميشن!
-نمى خوامش!

مرگخواران تعجب زده به يكديگر خيره شدند.
-يعني چى كه نميخواي؟
-جنس فروخته شده، پس گرفته نمي شود... حتى شما عنكبوت عزيز!
-چى چيو پس گرفته نميشه؟ ميشه خوبم ميشه... بده خلـ...

صداى دلفى توسط دستمالى كه درون حلقش فرو كردند، قطع شد.

-نميخوامش... اين سقفش آب ميده... كف اش هم سنگه... رنگ ديوار هاشم پوسته شده... خرجش بالاس... نميخوامش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1396/7/26 20:01:33
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1396 00:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-من تمام روز رو وقت ندارم!

آراگوگ با كلافگى با پايش روي سقف ضرب گرفته و به خلوت تنهايي دلفى خيره شده بود.
سوزان، قبل از آنكه دلفى پشيمان شود، يك طرف خلوت را گرفت.
-قول ميديم دلفى...

و خلوت را كشيد. اما دلفى همچنان آن را نگه داشته بود.
-قول؟

سوزان بيشتر كشيد.
-قول دلفى. قول!

دلفى همچنان خلوت را با دو دست نگه داشته بود.
-ولى...

قبل از آنكه جمله اش ادامه پيدا كند، كشيده شدن ناخن هاى تيزى را روى مچ دستش حس كرد.

-دلفى!

به رد قرمز رنگ باقى مانده روى مچش نگاهي انداخت.
-با...باشه!

و خلوتش را رها كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مهر 1396 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-بده خب لعنتی. یه خلوته و یه تنهایی. بدش به این عنکبوته ما اشک بگیریم و بدیم گیاهه خشک نشه که ارباب ما رو نخوره!
-اگه ندیش خودت و خلوت تنهاییت و ما همه با هم به فنا میریم.
-تو تا حالا به فنا رفتی؟ من رفتم. خیلی بد بود.
-وینکی جن مفنای خوب؟

دلفی از هر طرف تحت فشار بود. خلوت تنهایی چیزی نبود که از آن صرفنظر کند. ولی اگر اشک های کراب از دست میرفت مشخص نبود دوباره قادر به گرفتن اشکی باشند.
چشمانش پر از اشک شد.
-خب...باشه...میدمش. ولی به شرط این که قول بدین بعد از گرفتن اشک، پسش بگیرین. من اون تو زندگی میکنم. بی خونه که نمیتونم بمونم.

مرگخواران بدون فکر قبول کردند.
-باشه باشه میگیریم.
-از اولشم بهتر میگیریم.
-ترو تمیز تحویلت میدیم. خودم جارو پاروش میکنم.
-منم حشره زداییش میکنم.
-تو خودت حشره ای!
-باشم خب...از خودمم زداییش میکنم. یعنی از خلوت تنهایی میرم بیرون!

دلفی با نگرانی و تردید دایره سیاه رنگی را در آورد.

-این چیه دلفی؟
-سوراخه! این دریچه ورودی خلوت تنهاییمه. یادتون نره ها. قول دادین پسش بگیرین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1396 11:27
نمایش جزئیات
آفلاین
جمعیت به دلفی که یک پایش را عقب گذاشته بود نگاه کردند. دلفی معنی ان نگاه هارا متوجه شد، میخواستند خلوت تنهاییش را ازش بگیرند. خلوت تنهایی خودش. خلوت تنهایی خود خودش. همان که به کمک ان، هر چه سختی و مشقت بود تحمل کرده بود.
-خلوت تنهایی کی بودی تو؟

دلفی روی زمین نشست و پاهایش را در بغلش جمع کرد هوایی سیاه و متمایل به بنفش دور و ور او را گرفت و یکهو زد زیر گریه.
-من خلوت تنهاییمو به هیشکی نمیدم. اووووعههه اوووعهههه نیمیدم. خلوت خودمه.


مرگخواران که از اینکه دلفی به طرز عجیبی خودخواه شده بود تعجب کردند. چطور میتوانستند خلوت تنهایی دلفی را از او بگیرند؟

نگاهشان به اراگوگ افتاد.
اراگوگ هم از به گریه افتادن دلفی تعجب کرد؛ یعنی اینقدر خلوتش برایش مهم بود؟ ینی الان اینقدر جوونا به privecy اعتقاد دارن؟ زمان خودش که اینطور نبود، اراگوگ چشمانش را باز و بسته کرد و یاد زمان های قدیم که خودش بچه بود افتاد. زمانی که با خواهر ها و برادر هایش همگی از مادرشان شیر میخوردند و دست و پاهایشان را در پهلوی همدیگر فرو میکردند؛ یا وقتی حمام گِل میگرفتند در را نمی بستند و حتی حشرات و دیگر تغذیه های موجود در جنگل را هم دعوت میکردند.
اراگوگ چشم هایش را باز و بسته کرد و هنوز با تعجب به دلفی نگاه میکرد. یادش امد که برای چه خلوت دلفی را میخواست.
-بالاخره میخواید برید تو یانه؟ گفتم خلوت اون دختره رو میخوام.

مرگخوارن باید عجله میکردند اشک های کراب در حال بخار شدن بود و ان ها نمیخواستند درگیر میعان کردن بخار اشک های کراب شوند. باید سریع تر مسئله را فیصله میدادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1396 01:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-حالا چیکار کنیم؟ اگه درو باز کنیم سیل اشک هممونو می بره. اشکا هم هدر می رن.

لینی پرواز کنان به در نزدیک شد و از سوراخ کلید، داخل خانه را نگاه کرد. با همین نگاه، چشمش به موجودی افتاد که در حالت عادی، دیدارش اصلا خوشایند نبود!

-آهای...هوی...هی...

عنکبوت سیاه، بی توجه به صدای لینی، گونیای کوچکی را روی تارش گذاشت و مشغول اندازه گیری شد. لینی از رو نرفت!
-هی...عنکبوت...با گونیا که زاویه اندازه نمی گیرن. بی سوادی تو؟ بیا این بطری رو بدم بهت کمی اشک جمع کن.

-سینوس این تار منهای تانژانت اون یکی...نه، نه...اصلا هماهنگ نیست. این قسمتو باید بشکافم و دوباره بتنم.

آرسینوس با شنیدن جمله بالا به طرف در هجوم برد.
-منو صدا می کنه؟ با من بود؟

لینی به سختی جلوی آرسینوس را گرفت.
-نه بابا...داره چرت و پرت می گه. هوی عنکبوت! بیا. برای تو کاری نداره. از سقف آویزون می شی. یه بطری پر اشک می کنی و می دی به من.

-و در مقابل، چی گیر من میاد؟

لینی از این همه حرص و طمع و فرصت طلبی منزجر شد! ولی چاره دیگری نداشت. اشک ها در حال تبخیر بودند.
-چی می خوای؟ مورچه خوبه؟ پشه؟...زنده شو نمی دم. گفته باشم. می رم یکی پیدا می کنم که به مرگ طبیعی مرده باشه.

آراگوگ گونیا را کنار گذاشت و پرگارش را در آورد. دایره ای فرضی دور مرکز تارش کشید.
-نه...نه...اینا رو که خودمم می تونم شکار کنم! خوب می دونم چی می خوام...خلوت تنهایی اون دختره رو.

لزومی به معرفی"اون دختره" نبود...فقط یک مرگخوار بود که خلوت تنهایی داشت!

-می خوام بفروشمش. مشتریشم حاضره. قبوله یا نه؟

جمعیت ملتمسانه به دلفی خیره شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!If you can't handle me at my worst, you dont deserve me at my best
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1396 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه و چاره اش، چند قطره از اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در اون مکانه. مرگخوارا راه های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد سياه امتحان می کنن اما موفق نمی شن و در نهايت تصمیم می گیرن لرد رو حتى براى چند دقيقه از خونه دور كنن تا قوى ترين جادوگر جمع، شخص ديگرى بشه.
بعد از دوئل بین مرگخوارا، هکتور انتخاب می شه و حالا مرگخوارا قصد دارن با پاشیدن فلفل توی چشم هکتور، اشکشو در بیارن.ولی هکتور گریه نمی کنه و می خوان با نصف کردنش کراب رو جایگزینش کنن.
بعد از نصف کردن هکتور، شروع میکنن به دراوردن گریه ی کراب ولی کراب گریه نمیکنه پس ظرف حاوی اشک مصنوعی رو میریزن درون چشمش و بعد از قلقک دادن کراب توسط لینی، سیلی از اشک از چشمان کراب جاری میشه.
----------------------
سیل اشک همرو به سمت درب خروجی هدایت کرد.مرگخواران با شدت به سمت بیرون هدایت شدن به جز البته کراب، چون مرگخواران دست و پای اورو محکم بستن و اورو روی صندلی هم محکم بستن.
-موهام!کفشام!کفشای پاشنه بلند نازنیم رو سیل برد!
-کراب یا گریه نمیکنه یا اگه بکنه سیل به راه میندازه، لینی این چه کاری بود که تو کردی؟چرا قلقلکش دادی؟هرکاری که میخوای بکنی اول به ما بگو، بعد انجامش بده.
-ولی جواب داد، حالا یکی یه بطری به من بده تا برم از روی زمین خونه ی ریدل اشک بردارم.
-من دارم ولی بهت نمیدم!قهرم اصلا!
-بده به خاله استوریا.
-نمیدم!
-دیگه داری اعصابمو بهم میریزی، یا میدی یا این ناخونارو میکنم تو فرق سرت.
-به منم نمیدی؟من که هم گروهی خوبت بودم.

لیسا برای اینکه از ناخونای استوریا در امان باشه، بطری ای از جیبش دراورد و به لینی داد. بعد همگی به سمت درب رفتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 15:34:12
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 15:36:23
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 15:37:47
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/26 15:49:54
تصویر تغییر اندازه داده شده