جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  45 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 20 آبان 1396 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف نيز به سمتي كه همه نگاه ميكردند، برگشت.
-زن كيه؟! نفس كش... بيا جلو ببينم. چرا قايم شدي؟ بيا حسابت رو بذارم كف دستت!

آرسينوس قدمى به رودولف نزديك شد.
-اهم... رودولف...

ولى رودولف كه جانش و سلامتش را در خطر مي ديد، بي توجه به نگاه هاى سايرين، به فرو رفتن در نقشش ادامه داد.
-نه آرسينوس...پا در ميونى نكن! ولم كن... ولــــــم كن بذار حقش رو بذارم كف دستش!
-ترجيح ميدم جناب پادشاه صدام كنى... در ضمن، من كه نگرفتمت.

رودولف به سرعت به سمت آرسينوس رفت، كه از غيب، افرادى سياه پوش، با نقاب هاى عجيب و غريب پشت به آرسينوس و رو به رودولف ظاهر شدند و چوبدستى هايشان را به سمت او گرفتند.
-جناب پادشاه، ببخشيد كه پشتم به شماس... تو! چطور جرئت ميكني به سمت پادشاهت حمله كني؟! عقب بايست...عقــــــــب!

و رودولف عقب ايستاد!

-اهم... خب رودولف... از بلاتريكس مراقبت ميكني يا...

و به مأموران چوبدستي به دست اشاره كرد.

-آخ كه ارباب نگذره ازتون به حق چهار مؤسس هاگوارتز! اين همه ساحره اينجاس كه نياز به مراقبت يه مرد دارن... اونوقت بلاتريكس آخه؟!...مراقبت ميكنم... مراقبت ميكنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 19 آبان 1396 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
_ سنگ... شنل... چوب دستی!

مرگخواران که به دور یکدیگر حلقه زده بودند، با صدای اسنیپ، هر یک دستان خود را به نشانه ی یک شیء جلو آورند.

_ خب... سنگ که چوب دستی رو میشکونه... شنل هم چوب دستی رو می پوشونه... پس... لینی باختی!

لینی معترضانه جواب داد :
_ نخیر! قبول نیست. چوب دستی میتونه سنگ رو پودر کنه... حتی می تونه شنل رو هم بسوزونه! من بردم!

آستوریا با عصبانیت کمی به جلو خیز برداشت.
_ چرا انقد جر میزنی؟ دفعه قبلی هم سنگ اورد گفت سنگ، شنلو سوراخ میکنه! آخه سنگ چجوری شنلو سوراخ میکنه؟

لینی با جدیت تمام، شروع به توضیح دادن کرد.
_ معلومه دیگه... سنگو داغش کن بذارش رو شنل. سوراخ میشه دیگه!

لینی به چهره هم گروهانش نگاه کرد. بنظر نمی رسید حرفهایش کسی را قانع کرده باشد.
_ اگه گوشه ی سنگش تیز باشه چی؟ نمیشه ؟! سنگ جادو؟! بازم نه؟

مرگخواران با قیافه هایی به این شکل به لینی نکاه می کردند. لینی بال بال زنان و بغض کنان حلقه مرگخواران را ترک کرد و با ناراحتی روی میز نشست.
_ آخه نمیگین من به این ریزه میزه ای چجوری بلاتریکسو دنبال خودم بکشونم؟ چرا زور میگین نامروتا؟

مرگخواران متوجه شده بودند که لینی به نکته ظریفی اشاره کرده است و عقب نشینی کردند. سنگ، شنل، چوب دستی هم نتوانسته بود نفر بعدی ای که باید از جنازه بلاتریکس مراقبت میکرد را مشخص کند.
_ پس چیکار کنیم؟

رز با یکی از برگهایش به رودولف اشاره کرد.
_ اصن مگه زن اون نیست؟ خب خودش جورشو بکشه دیگه!

با حرف رز همگی به سمت رودولف برگشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مهر 1396 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-من از اين مراقبت نميكــــــنم!

كراب، در خانه ميدويد و به هر مرگخوارى كه مى رسيد، اين عبارت را جيغ زنان تكرار مى كرد.
آرسينوس به سختى كراب را متوقف كرد.
-چرا؟
-نه...نه! اصرار نكن...من ديگه از اين مراقبت نميكنم!

آرسينوس كرواتش را صاف كرد.
-من كه اصرار نكردم... فقط پرسيدم چرا؟
-من رو زد!

فلش بك

هنوز ثانيه اى از خروج آستوريا از آشپزخانه نگذشته بود، كه سيلى محكمى روى صورت كراب نشست.
كراب جيغى كشيد و به اطرافش مشت و لگد پرت كرد.
-بانز...چرا زدى؟ چون نامرئيى دليل نميشه كه... بانز؟... بانز؟!

كسى نبود.
كراب واقعا ترسيده بود... سيلى خورده و تنها، با يك عدد بلاتريكس مرده...

پايان فلش بك

-نه...بلاتريكس مرده و چون مرده نميتونه كسى رو بزنه، من مطمئنم كه تو اشتباه كردى. اما نگران نباش! ميدونم كه همه چى درست ميشه. الان همه رو جمع ميكنيم و سنگ، شنل، چوبدستى بازى ميكنيم. هركى باخت، از بلاتريكس مراقبت ميكنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 مهر 1396 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب کیف آرایشش رو از کیفش در آورد و دست به کار شد. همزمان که رژ صورتی به لبش میکشید ، زبون خودش هم بیرون آورده بود و با هر حرکت دستش زبونش هم به همون سمت میرفت. سشوار و اتوی مو گزینه بعدی بود ولی وقتی این وسایل رو از کیفش در آورد دید که هکتور قبلا بلا رو کچل کرده و به خاطر اینکه انرژی که صرف درآوردن وسایل از کیفش هدر نره، به موهای خودش دستی کشید. بعد از اتمام موی سر خودش ، از کیفش چند تا لاک در آورد و هر کدوم رو بغل رژ گذاشت تا یه ست خوب با اون و ردای بلا در بیاره.
-خب رژ که صورتیه، رداش هم که مشکیه ، زیر ناخون هاش هم که مشکیه ، فک کنم بهترین رنگ بنفش باشه.

بعد از چند دقیقه که به نظر بلا آماده میرسید ، کراب از رو زمین بلندش کرد و یه دست بلا رو انداخت دور گردنش و دست خودش رو هم دور کمرش گرفت و قدم زنان از اتاق معجون سازی هکتور خارج شد. کراب پیش خودش گفت.
-فک کنم بلا بدش نیاد قبرستان ریدل رو ببینه. جسد تمام محفلی هایی که کشته رو اونجا انداختیم حتما خوشحالش میکنه.

بعد به طور مصنوعی سر بلا رو تکون داد و لباش رو به حالت خندیدن تغییر داد. آروم آروم به طرف قبرستان میرفتن که صدای شکم کراب خبر از تموم شدن انرژیش و نیاز به غذا داد. در نتیجه تصمیم گرفت قبرستان ریدل بهترین جا نیست و بهتره که به آشپزخونه ریدل برن.
وقتی به آشپزخونه رسیدن ، بلا رو آروم روی صندلی نشوند و سر بلا محکم به میز کوبیده شد. کراب سریعا به طرف یخچال رفت و پیتزای باقی مونده مرگخوار پارتی دیشب رو در آورد و روی میز گذاشت. هر گازی که خودش به پیتزا میزد ، یه پیتزا هم تو دهن بلا فرو میکرد.
آستوریا وارد آشپزخونه شد تا یه لیوان خون محفلی بخوره که با بلا و کراب مواجه شد. خوشحال از اینکه کراب به خوبی داره این قضیه رو مدیریت میکنه ، لیوان خونش رو در آورد و جرعه ای خورد و بعد سر بلا رو از میز بلند کرد. با دیدن قیافه بلا ، تمام خون تو دهنش روی صورت بلا ریخت و بدون اینکه بتونه چشمش از رو بلا برداره گفت.
-این چرا این شکلی شده؟
-خوشگللللللل شده دیگه جیگر شده ، حالا دیگه میتونه یا جادوگر خوب رو بگیره و بچه دار شه و بچه هاش رو هاگوارتز ثبت نام کنه و وسط کریسمس واسشون لباس که خودش دوخته بفرسته . اون موقع شاید بتونه مالی ویزلی رو شکست بده
-رژ صورتی ؟
-آره تازه لاکشم بنفش زدم تا به صورتیه بیاد.

آستوریا لیوانش رو روی میز گذاشت و به سرعت از آشپزخونه بیرون رفت تا یه مرگخوار دیگرو پیدا کنه مسوول بلا بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1396/7/18 16:21:05
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-من!

همه به سمتی که صدای داوطلب از آن سمت به گوش رسیده بود برگشتند...
ولی هیچ مرگخواری در آن قسمت حضور نداشت.

-کی داوطلب شد؟

سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد!

-بانز؟ تو بودی؟

یک دست ردا که روی هوا معلق بود، آستین هایش را معترضانه تکان داد.
-من خودم نامرئیم...صدام که نامرئی نیست...اگه می خواستم می گفتم. تازه امروز ردا تنمه. خودمم نامرئی نیستم.

آستوریا به آرامی لبخندش را از چهره پاک کرد و روی دیگر خود را به مرگخواران نشان داد!
-سریع کسی که داوطلب شده بود یک قدم بیاد جلو...وگرنه...

کراب با دستپاچگی یک قدم جلو رفت.
آستوریا به طرف کراب برگشت.
-تو بودی؟ تو داوطلب شدی؟ بعدش برای چی خفه شدی؟ ما رو مسخره کردی با این قیافت؟

کراب دلشکسته از طعنه ای که این وسط به قیافه اش زده شده بود جواب داد:
-من نبودم...ولی الان داد زدی ترسیدم، داوطلب شدم.

آستوریا دوباره لبخند شد. احتیاجی به خشونت نبود...کراب داوطلب شده بود. مشکلی وجود نداشت.
کراب نگاهی به جسد بلاتریکس انداخت.
-مواظبش می شم. نمی ذارم ارباب بفهمه...خوشگلش می کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب...تا كى ميتونيم پنهون كنيم؟ ارباب بالاخره ميفهمن كه بلا مرده و...
-درست شنيدم؟! بلا مرده؟!

آستوريا كه به تازگى نجينى را از گردش نيمروزى بازگردانده بود، با تعجب به سايرين نگاه مى كرد.
-دِ جواب بدين ديگه!

تصميم بسيار سختى بود... تنها ساحره اى كه آستوريا از او حساب مى برد، بلاتريكس بود... پس قطعا از مرگش شاد مى شد. اما... او از پنهان كردن و فريب دادن لردسياه، به هر دليلى خشمگين مى شد!

-ام... چيزه...هكتور داره يه معجون درست ميكنه و...
-لينى!
-آره!

زمان، زمان ديدن عكس العمل آستوريا بود.
ابتدا چشمانش در حدقه گشادتر شد... دقايقى بعد، گونه هايش كمى سرخ شد؛ و در آخر، لبانش به لبخند خطرناكى باز شد.
-و شما هم ميخواين اين رو از ارباب پنهون كنيد؟

-ام...
-نه...ما فقط...
-خب...راستش...

-باشه... ارباب اين چند روز كمى مشغله دارن...ميتونيم چند روزى رو صبر كنيم و بعد به ارباب بگيم! كى اول از بلاتريكس مراقبت ميكنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

فضا دود آلود بود. دود هایی رنگارنگ... حداقل بیست پاتیل که زیرشان روشن بود را می شد به شکلی محو تشخیص داد.
در میان این دریای پاتیل ها که با فاصله هایی بسیار کم از یکدیگر چیده شده بودند، سایه محو موجودی در حال دویدن بود و به سرعت و به شکلی عجیب و غریب از بین پاتیل ها در حال حرکت بود.

موجود لرزان و پوزه دار هر لحظه بر سرعتش می افزود و میان پاتیل ها می دوید. درست در زمانی که سرعتش به قدری زیاد شد که حتی سایه ی محوش هم قابل تشخیص نبود، در به شکلی کاملا ناگهانی درست در صورتش باز شد.

شمایل یک ساحره ی لاغر قد بلند در آستانه در ظاهر شد. سرش به شکلی غیر عادی بزرگتر از بدنش به نظر می رسید. ساحره با دیدن وضعیت موجود در اتاق و موجودی پهن شده روی زمین، غرولندی کرد.
- منم اگه جای تو بودم با این وضعیت خوابم می برد. اینجا پر از دوده. به هر حال بهتره زودتر بیدار بشی. لرد سیاه احضارت کردن و میدونی که من هیچ خوشم نمیاد ایشونو منتظر بذاری.

موجود عجیب و غریب به شدت میکوشید انتهای پوزه اش را که حالا در نوری که از در باز داخل اتاق شده بود، مشخص شده بود ماسک ضد شیمیایی است را از حلقومش بیرون بکشد. گویا در تقلا بود چیزی بگوید ولی حاصل فقط کلماتی نامفهوم بود.
بلا در حالی که مستقیم به سمت پنجره ی اتاق می رفت تا آن را باز کند، گفت:
- تو بلاخره میخوای بلند بشی یا...

با فرو رفتن دودی چند رنگ در بینی بلا، ادامه ی جمله اش به ناچار ناتمام ماند. زیرا در اثر استشمام این دود بلا در حالی که دو دستی گلویش را گرفته بود و چشم هایش به اندازه ته دو تا از پاتیل های هکتور شده بود، با صورت به زمین خورد.
در همان لحظه گویا هکتور موفق شده بود فیلــــــتر ماسکش را از حلقومش بیرون بکشد.
- بلا دارم معجون زندگی جاودانی درست می کنم.

ولی به نظر کمی برای این تذکر دیر میرسید.

***

ساعاتی بعد بلاخره هکتور به این نتیجه رسید که بلا کاملا مرده است. زیرا امکان نداشت بلا در مقابل به آتش کشیدن و جزغاله کردن موهایش، آن هم درست در مقابل جشمانش، بی اعتنا باشد. بنابراین هکتور تصمیم گرفته بود این موضوع را با سایر مرگخواران در میان بگذارد.

- مطمئنی مرده؟ بعدشم این خیلیم شبیه بلا نیستا. ببین کلا کچله!
- من سوزوندم که ببینم زنده هست یا نه!
- واقعا راه حل بهتر از این پیدا نکردی که موهاشو بسوزونی؟
- الان مشکل ما موهاش نیست. مشکل اینه که کی قراره این خبرو به ارباب بگه.

لینی که سعی داشت هوش رونکلاوی اش را به رخ بقیه بکشد، این را گفته بود و با این جمله جمع را در سکوتی سنگین فرو برد. هیچ کس دلش نمیخواست کسی باشد که این خبر را به لرد می دهد. چون قطعا کسی که این خبر را می رساند به بلا در آن دنیا می پیوست. بنابراین مغز ها به کار افتاد و پیشنهاد بعدی خیلی زود ارائه شد.
- چطوره به لرد بگیم چند روزی رفته مسافرت؟

در همین زمان دستی در هوا بلند شد و سیلی محکمی در گوش ارائه دهنده ی این پیشنهاد زد.

- بلا بود؟
- نه بابا، این که مرده نمیتونه تکون بخوره.
- من یه پیشنهاد دیگه دارم. بیاید نوبتی ازش مراقبت کنیم و وانمود کنیم حالش خوبه. عین یه عروسک خیمه شب بازی مراقبشیم. چطوره؟

سیلی بعدی در گوش این مرگخوار خورد.
- بلا بود، من دیدم!
- نه حتما دچار توهم شدی. بلا مرده. مرده که تکون نمیخوره.

اما این بار حتی گوینده ی این جمله هم ترسیده بود. شکی وجود نداشت که بلا مرده بود. ولی از قرار معلوم این یک مردن ساده و طبیعی نبود. بلا مرده ای عجیب و غریب بود و مرگخوار ها برای نجات جانشان چاره ای نداشتند جز اینکه پیشنهاد آخر را بپذیرند و نوبتی از بلا مراقبت کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1396/7/17 21:17:07
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 3 مهر 1396 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-برگرد همون جایی که بودی تا اون دستتو قلم نکردیم!

آرسینوس وحشت زده از جا پرید. قرار نبود کسی داخل اتاق باشد. یا حداقل قرار نبود به هوش باشد.
-ار...باب...شما...آخه در زدم...جواب ندادین...

-و تصمیم گرفتی همچون تسترالی سرتو بندازی پایین و بیای تو؟

آرسینوس دقیقا همین تصمیم را گرفته بود. ولی اعتراف کردنش کار سختی بود.
-نه ارباب...من فقط نگران شما بودم. شما بی هوش شده بودین.اومدم بالای سرتون وایسم که مرلینی نکرده کسی نخواد در اون حالت ضعیف و آسیب پذیر، قصد جونتون رو کنه.

چشمان آرسینوس کم کم داشت به تاریکی اتاق عادت می کرد و لرد سیاه را می دید که روی لبه تختش نشسته.
لرد دستش را روی گلویش گذاشته بود و اخم هایش را در هم کشیده بود.
آرسینوس متوجه شد که وضعیت زیاد عادی نیست.
-ارباب؟...حالتون خوبه؟

-ما خواب بودیم...بعد حس کردیم یکی دهنمونو باز کرد. بوی بسیار بدی می داد...سعی کرد در دهان ما پنهان بشه. ما گرسنه بودیم ...و قورتش دادیم! کاش نمی دادیم. به جای هضم شدن، یه ساعته داره سعی می کنه از همون راهی که رفته پایین بالا بیاد!


دو ساعت بعد!


آرسینوس مطمئن شده بود که بد شانس ترین مرگخوار حاضر در خانه ریدل ها، شخصی جز خودش نیست.
درست در همان لحظه باید آن در لعنتی را باز می کرد که حالا به این حال و روز دچار شود؟!

-حرف نزن سینوس...بکش...

آرسینوس "چشم"ی گفته و دو پایش را دو طرف سر لرد گذاشت و با تمام وجود پای معجون سبز رنگ بدبو را گرفت و به طرف بیرون کشید.

دو ساعت تمام بود که همین کار را انجام می داد. معجون لجباز، دنده های لرد را گرفته بود و خارج شدن از بدنش را رد می کرد. ولی آرسینوس زورش زیاد بود!

بالاخره موفق به بیرون کشیدن معجون شد!

-حل شد ارباب! از شرش خلاص شدین.

-ما گرسنه ایم! این کل معده مونو پر کرده بود. الان از درون تهی شدیم! تا ما می ریم چیزی میل کنیم، اینو بسته بندی کن و با جغد سفارشی بفرست برای محفل. بریزن تو سوپشون...اونا هم حق دارن طعم های جدیدی رو امتحان کنن.


پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1396 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
شخصی که "تو" خطاب شده بود، در کمال ریلکسی کراواتش را صاف کرد، نفس عمیقی کشید و یک قدم کنار رفت، سپس رو به جایی که ثانیه ای قبل ایستاده بود و اکنون خالی بود، گفت:
- بانز، بلاتریکس با توئه. بدو برو اتاق ارباب سر و گوش آب بده.

صدای بانز، از فاصله دو سانتی متری بلاتریکس بلند شد.
- من که اینجام!
- دهنت چرا انقدر بو میده؟! نکنه معجون توی شکم خودته؟

بانز با دیدن دست بلاتریکس که در حال هجوم به سوی دهانش است، به سرعت با فرو کردن دست و پایش در حلق بقیه مرگخواران، خود را به بالای تپه مرگخواران ایجاد شده در مرلینگاه رساند و از دسترس بلاتریکس دور شد.

- آرسینوس؟ ما تا شب نمیتونیم منتظر تو باشیم؟ سریع برو ببین اتاق ارباب رو، اگر وضعیت امن بود یدونه بزن به در، اگرم نا امن بود و ارباب افتادن دنبالت هم که اصلا زنده برنمیگردی.
- نه خب... اگر زنده برگشتم و نا امن بود اوضاع، هجوم میارم تو، همگی وارد چاه بشیم فرار کنیم.

حال مرگخواران بهم خورد، اما چاره ای جز موافقت نداشتند؛ و آرسینوس هم پیش از اینکه بلاتریکس کلمه ای برای مخالفت بر زبان بیاورد، از مرلینگاه خارج شد و به سوی اتاق لرد سیاه حرکت کرد.

پس از چند دقیقه، آرسینوس پشت در اتاق لرد بود. او اصولا زیاد فکر نمیکرد. اما این موقعیت، از موقعیت های بسیار معدودی بود که او را به تفکری عمیق وا داشته بود. و تمام تفکر وی روی این موضوع بود که در بزند، یا نزند.
دو راهی سختی بود.
اما در نهایت آرسینوس دستش را بالا آورد، چندین ضربه ملایم به در چوبی نواخت، سپس با حالتی نیم خیز ایستاد.
آماده فرار بود، اما هیچ صدایی از داخل اتاق نیامد!

آرسینوس به آرامی در اتاق را باز کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1396 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-نخير! من ننداختم. خودش افتاد. من...من...

با هر قدم كه بلاتريكس رو به جلو برميداشت، هكتور هم يك قدم به عقب مى رفت.
-ببين بلا، الان اصلا مهم نيست كه مقصر كيه...الان...الان بايد چيكار كنيم؟... آها...الان بايد يه فكر به حال ارباب كنيم!

در حالى كه بلاتريكس تنها يك قدم با او فاصله داشت، قدم ديگري به عقب برداشت و...

شلپ!

پايش درست در تنها راه نجاتش از دست بلاتريكس خشمگين فرو رفته بود. وقت تصميم گيرى بين فرو رفتن در چاه، و يا مقابله با بلاتريكسى بود كه از شدت عصبانيت، از سوراخ هاى دماغش دود بيرون ميزد...پس نفس عميقى كشيد و با لرزش شديدى، تمام بدنش را در چاه فرو برد!

-آره فرار كن...فرار كن! ولى بدون كه بعدا ميگيرمت و با روده هات، سر در خونه آويزونت ميكنم!

و با خشم به سمت سايرين برگشت. همه ى مرگخواران، از ترس آنكه خشم بلاتريكس رداگير آنها هم شود، به يكديگر چسبيده بودند و حتى نفس هم نميكشيدند.

-هى...شما ها...يكيتون بره اتاق ارباب و يه سر و گوشى آب بده. تو! تو برو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1396/6/31 21:57:29