
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] باکینگهام پلیس (قلعه مرموز لندن)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457


افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/06/13
تولد نقش: 1395/12/19
آخرین ورود: دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
از: وزارت سحر و جادو
پستها:
1513

لیسا برای چند ثانیه به فکر فرو رفت. انتخاب سختی در پیش داشت. اگر ناخن گیر را برمیداشت، میتوانست تا آخرین شاخه و در نهایت تنه درخت را بچیند. اگر کارد میوه خوری را برمیداشت، میتوانست به یکباره درخت را ببرد.
لیسا عمیق تر فکر کرد. با ناخن گیر، درخت را میشد زجر کش کرد، اما با کارد میوه خوری، کار درخت به یکباره تمام میشد.
- لیسا؟ همچنان میخوای فکر کنی یا میری برش داری؟ یا خودتو هم بذاریم بالای درخته، جفتتونو برداریم از سر راه؟
خشم لرد، حتی در موقع زلزله زدگی هم ترسناک بود، پس نتیجتا لیسا به سرعت چاقو را از دست آرسینوس قاپید و به سوی درخت حرکت کرد.
لیسا از میان تشویق های مرگخواران گذشت و با درخت چشم در چشم شد.
- اول از همه باهات قهرم. چون قهر کشنده ترین سلاحه و حتی نیازی ندارم به چاقو متوسل شم!
لیسا با درخت قهر کرد. به این صورت که دست به سینه شد، پشتش را به درخت کرد و حتی چندین بار هم زبان درازی کرد.
درخت اهمیتی نداد. در واقع سرش آنقدر برای در آوردن برگ های جدید و دوباره سبز شدن شلوغ بود، که قهر لیسا جزو کمترین اولویت هایش هم نبود!
لیسا وقتی این میزان بی اهمیتی درخت را دید، به غیرتِ قهر کردنش برخورد، پس به سرعت همراه چاقوی میوه خوری به درخت حمله کرد.
- آی آی... نکن همچین قلقلکم میاد!
لیسا همچنان به بریدن ادامه داد، تا اینکه ناگهان...
تق!
لیسا به تیغه شکسته چاقو نگاه کرد.
- سینوس... چاقوهاتم مثل خودت بی کیفیتن و به نظر میرسه از آب دهن ساخته شدن. ناخن گیر رو بده به لیسا و امیدوار باش بتونه باهاش درخت ببره، وگرنه خودتو تبدیل به اره میکنیم!
لیسا عمیق تر فکر کرد. با ناخن گیر، درخت را میشد زجر کش کرد، اما با کارد میوه خوری، کار درخت به یکباره تمام میشد.
- لیسا؟ همچنان میخوای فکر کنی یا میری برش داری؟ یا خودتو هم بذاریم بالای درخته، جفتتونو برداریم از سر راه؟

خشم لرد، حتی در موقع زلزله زدگی هم ترسناک بود، پس نتیجتا لیسا به سرعت چاقو را از دست آرسینوس قاپید و به سوی درخت حرکت کرد.
لیسا از میان تشویق های مرگخواران گذشت و با درخت چشم در چشم شد.
- اول از همه باهات قهرم. چون قهر کشنده ترین سلاحه و حتی نیازی ندارم به چاقو متوسل شم!
لیسا با درخت قهر کرد. به این صورت که دست به سینه شد، پشتش را به درخت کرد و حتی چندین بار هم زبان درازی کرد.
درخت اهمیتی نداد. در واقع سرش آنقدر برای در آوردن برگ های جدید و دوباره سبز شدن شلوغ بود، که قهر لیسا جزو کمترین اولویت هایش هم نبود!
لیسا وقتی این میزان بی اهمیتی درخت را دید، به غیرتِ قهر کردنش برخورد، پس به سرعت همراه چاقوی میوه خوری به درخت حمله کرد.
- آی آی... نکن همچین قلقلکم میاد!

لیسا همچنان به بریدن ادامه داد، تا اینکه ناگهان...
تق!
لیسا به تیغه شکسته چاقو نگاه کرد.
- سینوس... چاقوهاتم مثل خودت بی کیفیتن و به نظر میرسه از آب دهن ساخته شدن. ناخن گیر رو بده به لیسا و امیدوار باش بتونه باهاش درخت ببره، وگرنه خودتو تبدیل به اره میکنیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

با شنیدن دستور لرد، بلاتریکس به حالتی بسیار غیرتی شده به طرف درخت رفت. دستش را گرفت و شروع به کشیدن کرد.
-ببین گل کلم...وقتی ارباب اراده می کنن تو اینجا نباشی، نباید اینجا باشی! سریع برو کنار ببینیم. من نمی فهمم کی تو رو این وسط کاشته آخه!
درخت مقاومت کرد.
بلاتریکس کشید و درخت مقاومت کرد.
در این بین، کلاغ وقت نشناسی تکه ای چوب آورد و روی بلند ترین شاخه درخت جاسازی کرد. بلاتریکس خشمگین تر شد!
-آهای...داری چیکار می کنی؟ الان وقت لونه ساختنه؟ این درخت تا چند دقیقه دیگه اینجا نیست. بیخودی نساز!
-پاپا...شام!
-تو چی می گی این وسط فرزندم؟
نجینی به رادیو اشاره کرد.
-پیچ اینو چرخوندم...گفت شامگاه شما بخیر! شام!
-فرزندم...هوا که روشنه...کدوم شامگاه؟ تو به چشمات اعتماد داری یا به مشنگی که اون توئه؟
-به مشنگی که اون توئه فیسسسس!
لرد سیاه موقتا نجینی را ندیده گرفت!
-برین بکشینش کنار. لیسا...تو که در گاز گرفتن مهارت داری...برو به مقدار زیاد گازش بگیر تا قطع بشه!
لیسا دندان هایش را روی هم فشار داد.
-ارباب...اره بهتر نیست؟...کسی اره نداره؟...دارین؟ اره! بچه ها؟
دل آرسینوس کمی سوخت.
-من یه کارد میوه خوری و یه ناخنگیر دارم. کدوم به دردت می خوره؟
-ببین گل کلم...وقتی ارباب اراده می کنن تو اینجا نباشی، نباید اینجا باشی! سریع برو کنار ببینیم. من نمی فهمم کی تو رو این وسط کاشته آخه!
درخت مقاومت کرد.
بلاتریکس کشید و درخت مقاومت کرد.
در این بین، کلاغ وقت نشناسی تکه ای چوب آورد و روی بلند ترین شاخه درخت جاسازی کرد. بلاتریکس خشمگین تر شد!
-آهای...داری چیکار می کنی؟ الان وقت لونه ساختنه؟ این درخت تا چند دقیقه دیگه اینجا نیست. بیخودی نساز!

-پاپا...شام!
-تو چی می گی این وسط فرزندم؟
نجینی به رادیو اشاره کرد.
-پیچ اینو چرخوندم...گفت شامگاه شما بخیر! شام!
-فرزندم...هوا که روشنه...کدوم شامگاه؟ تو به چشمات اعتماد داری یا به مشنگی که اون توئه؟
-به مشنگی که اون توئه فیسسسس!
لرد سیاه موقتا نجینی را ندیده گرفت!
-برین بکشینش کنار. لیسا...تو که در گاز گرفتن مهارت داری...برو به مقدار زیاد گازش بگیر تا قطع بشه!
لیسا دندان هایش را روی هم فشار داد.
-ارباب...اره بهتر نیست؟...کسی اره نداره؟...دارین؟ اره! بچه ها؟
دل آرسینوس کمی سوخت.
-من یه کارد میوه خوری و یه ناخنگیر دارم. کدوم به دردت می خوره؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/24
تولد نقش: 1393/04/28
آخرین ورود: یکشنبه 7 تیر 1405 17:52
از: پاتیل به پا شده!
پستها:
962

هکتور که ظاهرا از دست سوزی نجات پیدا کرده بود، سریعا خودش رو به محل حادثه رسوند. ممکن نیست جایی مشکلی باشه و هکتور در اونجا حضور به هم نرسونه تا بتونه از هوش سرشار و محصولا بی نظیرش اونجا بساطی پهن کنه. بنابراین هکتور ویبره زنان خودش رو به محدوده ی حضور لرد و درخت میرسونه.
- من حلش کنم؟
- کن هک! ولی وای به حالت اگه نتونی. اگه باز هم نتونی جوری ویبره زده ات میکنیم که از وضعیت ما که زلزله زده ایم هم بدتر باشه.
هکتور تحت هر شرایطی آرامش خودش رو حفظ میکنه و خم به پاتیلش نمیاره. حتی در این شرایط که توسط لرد تهدید شده. بنابراین سعی میکنه ابتدا از راه مذاکره با درخت وارد عمل بشه.
- بیا کنار!
- نمیام!
هکتور به این نتیجه میرسه که کلا برای مذاکره ساخته نشده و باید به روش خودش وارد عمل بشه و روش خودش هم چیزی نیست جز...
- پاتیل سحر آمیز بیا به کمک این هکولی اسرار آمیز!
هکتور بعد از گفتن این جمله پاتیل تاشویی به اندازه یک قاشق مرباخوری رو از جیبش بیرون میکشه و بعد از باز کردن اون و انجام عملیات چکش خواری روی اون، مشغول بالا رفتن از درخت میشه. بلاخره بعد از اینکه درخت یک خزان کامل رو در اثر ویبره ها تجربه میکنه، هکتور به بالای درخت میرسه و با استایل فتح قله و نصب ستاره ی درخت کریسمس، پاتیلش رو نوک تاج درخت میکوبه!
- این خلاف حقوق سبزیجاته! من به سازمان حمایت از سبز برگان شکایت میکنم! اونا ازتون سبزی آش درست میکنن.
- تو که سبز نیستی!
درخت نگاهی به خودش میندازه و این حقیقت همچون پاتیلی بر فرق سرش فرود میاد که تمام برگ هاش توسط ویبره های هکتور ریخته. بنابراین موقتا سکوت میکنه تا با این واقعیت دردناک کنار بیاد. اما لرد که با قرار گرفتن روی دوش آرسینوس با هکتور روی درخت هم قد شده بود، چشم در چشم اون میدوزه و میگه:
- هک الان واقعا در این شرایط زلزله زدگی ما و بی خانمانیمون و زلزله زدگیمون و محل ناراحتمون و زلزله زدگیمون میخوای معجون درست کنی؟
- ارباب سه بار گفتید زلزله زده اید!
- چون خیلی خیلی زلزله زده ایم! چندین بار هم دچار مانور زدگی شدیم. جواب ما رو بده!
- نه ارباب میخوام برم تو حس معجون سازی، ولی هدف سوزوندن این درخته ست!
هکتور بعد از گفتن این جمله از بالای درخت پایین پرید، چندین بار ویب در جا زد و با سرعت زیاد مشغول دویدن دور درخت شد.
- هاااااا!
و هکتور دوید و ها کرد...
- هک!
و هکتور همچنان دوید و ها کرد...
- دگ!
و هکتور باز هم دوید و ها کرد...
- دگورث!
و هک همچنان میخواست بدود و ها کند که...
دنــــــگ!
بیل بلاتریکس بر فرق سر هکتور فرود آمد و اون رو همچون پاتیل تاشوی جیبیش کف آسفالت پخش کرد. بعد از اینکه بلاتریکس، هکتور رو بیل زد و به درون ماشین انداخت لرد دستور بعدی رو صادر کرد.
- هر چه سریع تر این درخت رو از سر راه ما بردارید. داریم حس میکنیم کم کم داریم دچار درخت زدگی میشیم.
- من حلش کنم؟
- کن هک! ولی وای به حالت اگه نتونی. اگه باز هم نتونی جوری ویبره زده ات میکنیم که از وضعیت ما که زلزله زده ایم هم بدتر باشه.
هکتور تحت هر شرایطی آرامش خودش رو حفظ میکنه و خم به پاتیلش نمیاره. حتی در این شرایط که توسط لرد تهدید شده. بنابراین سعی میکنه ابتدا از راه مذاکره با درخت وارد عمل بشه.
- بیا کنار!
- نمیام!
هکتور به این نتیجه میرسه که کلا برای مذاکره ساخته نشده و باید به روش خودش وارد عمل بشه و روش خودش هم چیزی نیست جز...
- پاتیل سحر آمیز بیا به کمک این هکولی اسرار آمیز!
هکتور بعد از گفتن این جمله پاتیل تاشویی به اندازه یک قاشق مرباخوری رو از جیبش بیرون میکشه و بعد از باز کردن اون و انجام عملیات چکش خواری روی اون، مشغول بالا رفتن از درخت میشه. بلاخره بعد از اینکه درخت یک خزان کامل رو در اثر ویبره ها تجربه میکنه، هکتور به بالای درخت میرسه و با استایل فتح قله و نصب ستاره ی درخت کریسمس، پاتیلش رو نوک تاج درخت میکوبه!
- این خلاف حقوق سبزیجاته! من به سازمان حمایت از سبز برگان شکایت میکنم! اونا ازتون سبزی آش درست میکنن.
- تو که سبز نیستی!
درخت نگاهی به خودش میندازه و این حقیقت همچون پاتیلی بر فرق سرش فرود میاد که تمام برگ هاش توسط ویبره های هکتور ریخته. بنابراین موقتا سکوت میکنه تا با این واقعیت دردناک کنار بیاد. اما لرد که با قرار گرفتن روی دوش آرسینوس با هکتور روی درخت هم قد شده بود، چشم در چشم اون میدوزه و میگه:
- هک الان واقعا در این شرایط زلزله زدگی ما و بی خانمانیمون و زلزله زدگیمون و محل ناراحتمون و زلزله زدگیمون میخوای معجون درست کنی؟
- ارباب سه بار گفتید زلزله زده اید!
- چون خیلی خیلی زلزله زده ایم! چندین بار هم دچار مانور زدگی شدیم. جواب ما رو بده!
- نه ارباب میخوام برم تو حس معجون سازی، ولی هدف سوزوندن این درخته ست!
هکتور بعد از گفتن این جمله از بالای درخت پایین پرید، چندین بار ویب در جا زد و با سرعت زیاد مشغول دویدن دور درخت شد.
- هاااااا!
و هکتور دوید و ها کرد...
- هک!
و هکتور همچنان دوید و ها کرد...
- دگ!
و هکتور باز هم دوید و ها کرد...
- دگورث!
و هک همچنان میخواست بدود و ها کند که...
دنــــــگ!
بیل بلاتریکس بر فرق سر هکتور فرود آمد و اون رو همچون پاتیل تاشوی جیبیش کف آسفالت پخش کرد. بعد از اینکه بلاتریکس، هکتور رو بیل زد و به درون ماشین انداخت لرد دستور بعدی رو صادر کرد.
- هر چه سریع تر این درخت رو از سر راه ما بردارید. داریم حس میکنیم کم کم داریم دچار درخت زدگی میشیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!
جزئیات کاربر

- یکی بررسی کنه چه چیزی مانع حرکت ما شد؟ حالا درسته زلزلهزدهتر شده بودیم ولی نه تا این حد که بخوایم در راه رسیدن به رختخوابمون وقفه ایجاد بشه!
هکتور که بر اثر توقف ناگهانی ماشین به بیرون پرتاب شده بود برای گزارش دادن به لرد سریع جلو میاد. تعظیمی میکنه و میگه:
- به همون درخت برخورد کردیم ارباب!
در همان لحظه صداهایی از عقب ماشین شنیده شد:
تــق! تــــوق!! شتـــــرق!!!
- بازم زلزله؟! بازم؟!
- نگران نباشید ارباب!
فقط دارم با بیل کمی ادبش میکنم!
- درخت بسیار بیادبی بوده که از جلوی راه ما کنار نرفته! اونم دو بار!! باید خودمون شخصن ادبش کنیم!
سینوس!
- بله ارباب؟!
- کمربند ما رو باز کن و مارو کول کن و ببر عقب ماشین!
لیسا که دیگر طاقتش طاق شده بود گفت:
- باهاتون قهرم ارباب! قهر! تکلیفتون با مار و ما و شماتون مشخص نیست!
-
دقیقهای بعد!
آرسینوس درحالیکه لردسیاه را به کول گرفته بود و نجینی هم روی شانهی لردسیاه لم داده بود، به عقب ماشین رفته و نزدیک درخت ایستاد. مرگخواران همه در صف قدمی عقبتر از لرد ایستاده بودند. لرد خطاب به درخت شروع به صحبت کرد:
- ما اربابیم!
-
- دستور میدیم از جلوی راه ما کنار بری!
-
- ما قدرتمندیم. هر کسی رو که بخوایم به سه سوت از سر راه برمیداریم!
-
- بزن به چاک ای دراز بیقواره!
-
- فکر نکن هر سبزی با نجینیِ ما ست میشه. هر موجود سبزی به زیباییِ پرنسسِ ما نمیشه!
-
- حالا درسته مدل موهای مرگخوار وفادار ما رو هم داری، ولی بازم تاثیری در این مساله که قصد داشتی با سرنگون کردنِ ماشینِ ما، مارو زلزلهزدهتر کنی نداره!
-
- باید به مای زلزلهزده اهمیت میدادی!
هکتور که بر اثر توقف ناگهانی ماشین به بیرون پرتاب شده بود برای گزارش دادن به لرد سریع جلو میاد. تعظیمی میکنه و میگه:
- به همون درخت برخورد کردیم ارباب!
در همان لحظه صداهایی از عقب ماشین شنیده شد:
تــق! تــــوق!! شتـــــرق!!!
- بازم زلزله؟! بازم؟!
- نگران نباشید ارباب!
فقط دارم با بیل کمی ادبش میکنم!
- درخت بسیار بیادبی بوده که از جلوی راه ما کنار نرفته! اونم دو بار!! باید خودمون شخصن ادبش کنیم!
سینوس!
- بله ارباب؟!
- کمربند ما رو باز کن و مارو کول کن و ببر عقب ماشین!
لیسا که دیگر طاقتش طاق شده بود گفت:
- باهاتون قهرم ارباب! قهر! تکلیفتون با مار و ما و شماتون مشخص نیست!
-

دقیقهای بعد!
آرسینوس درحالیکه لردسیاه را به کول گرفته بود و نجینی هم روی شانهی لردسیاه لم داده بود، به عقب ماشین رفته و نزدیک درخت ایستاد. مرگخواران همه در صف قدمی عقبتر از لرد ایستاده بودند. لرد خطاب به درخت شروع به صحبت کرد:
- ما اربابیم!

-

- دستور میدیم از جلوی راه ما کنار بری!
-

- ما قدرتمندیم. هر کسی رو که بخوایم به سه سوت از سر راه برمیداریم!
-

- بزن به چاک ای دراز بیقواره!
-

- فکر نکن هر سبزی با نجینیِ ما ست میشه. هر موجود سبزی به زیباییِ پرنسسِ ما نمیشه!
-

- حالا درسته مدل موهای مرگخوار وفادار ما رو هم داری، ولی بازم تاثیری در این مساله که قصد داشتی با سرنگون کردنِ ماشینِ ما، مارو زلزلهزدهتر کنی نداره!
-

- باید به مای زلزلهزده اهمیت میدادی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/08/03
تولد نقش: 1396/08/05
آخرین ورود: چهارشنبه 23 فروردین 1402 21:16
از: سرتم زیادیه!
پستها:
110

ماشین آتش نشانی با سرعت زیادی در حال حرکت به عقب بود. سرعت زیاد ماشین باعث شده بود استرس پس از سانحه لرد مجدداً عود کند!
_ آروم... آروم تر!
ما اصن حالمون خوب نیست.
احساس میکنیم داریم زلزله زده تر میشیم
امر میکنیم وایسید... وایسیــــد!
لیسا خواست امر لرد را اطاعت کند ولی دیگر دیر شده بود...
گـــــرومــــپ!
ماشین به شدت به چیزی برخورد کرد و در جای خود متوقف شد. همگی مرگخواران در پشت ماشین، بر اثر شدت ضربه وارده بر روی همدیگر افتاده بودند.
_
_ مردیم؟ مردیم؟
_ آخ ترکیدم!
_ پاشو از روی من... هوی... با توام!
_ این پای کیه؟ ورش دار تا نشکستمش !
همان زمان در جلوی ماشین:
آرسینوس که از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شده بود با دو دستش لبه پنجره را گرفته بود و از ماشین آویزان بود. لیسا در کف ماشین پخش زمین بود و تنها لرد و نجینی بودند که به دلیل بستن کمربند ایمنی مقتدرانه سر جای خود بدون کوچکترین تکانی نشسته بودند.
_ یاران ما! زنده اید؟
صدای آه و ناله از پشت ماشین بلند شد و مرگخواران زنده بودنشان را به لرد اعلام کردند.
_ منم زنده ام ارباب! سلام ارباب! خوبین ارباب؟
_ آروم... آروم تر!
ما اصن حالمون خوب نیست.
احساس میکنیم داریم زلزله زده تر میشیم
امر میکنیم وایسید... وایسیــــد!
لیسا خواست امر لرد را اطاعت کند ولی دیگر دیر شده بود...
گـــــرومــــپ!
ماشین به شدت به چیزی برخورد کرد و در جای خود متوقف شد. همگی مرگخواران در پشت ماشین، بر اثر شدت ضربه وارده بر روی همدیگر افتاده بودند.
_
_ مردیم؟ مردیم؟
_ آخ ترکیدم!
_ پاشو از روی من... هوی... با توام!
_ این پای کیه؟ ورش دار تا نشکستمش !
همان زمان در جلوی ماشین:
آرسینوس که از پنجره ماشین به بیرون پرتاب شده بود با دو دستش لبه پنجره را گرفته بود و از ماشین آویزان بود. لیسا در کف ماشین پخش زمین بود و تنها لرد و نجینی بودند که به دلیل بستن کمربند ایمنی مقتدرانه سر جای خود بدون کوچکترین تکانی نشسته بودند.
_ یاران ما! زنده اید؟
صدای آه و ناله از پشت ماشین بلند شد و مرگخواران زنده بودنشان را به لرد اعلام کردند.
_ منم زنده ام ارباب! سلام ارباب! خوبین ارباب؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1396/9/20 21:29:17
?Why so serious
جزئیات کاربر

- 
- سلام سینوس. خوبی سینوس؟!
- همش استخوون بود. دندونام درد گرفت. قهرم! با همهی استخوونیا قهرم!
- پس چرا ماشین حرکت نمیکنه؟
- گاز هم گرفتم!
-
شترق!!!
لردسیاه دُم نجینی را نوازش کرد :
- اون دفترچهی مسخره رو بخونید شاید راه دیگهای باشه. انگار نهایتش خودمون هر مرحله خودمون رو از زلزلهزدگی بیرون میاریم!
مرگخواران سوتزنان به به اطراف خود نگاه کردند. رودولف حتا یک قِل به سمت بلا خورد ولی با نگاه پر خشم او به جای خود برگشت. آرسینوس که با ضربهی نجینی به خود آمده بود ابتدا دماغش را بالا کشید سپس بقیه دفترچه راهنما را خواند:
- اینجا نوشته که پدال سمت راست پدال گاز هست. منظورش از گاز گرفتن فشار دادن اونه!
- لیسا. گاز بگیر!
-
- مواظب باش مارو گاز نگیری!
- شمارو یا مارو؟
- یعنی چی مارو یا شمارو؟
- یعنی شمارو یا پرنسس رو؟
- فرقی هم میکنه؟! اگه مارو گاز بگیری دخترمون رو گاز گرفتی. اگه دخترمون رو گاز بگیری مارو!
-
- ارباب لازمه با بیل بیام بهش آموزشهای لازم رو بدم!؟
لیسا که از چوب اعمال خشونت بلا به تنش خورده بود، با دو دست تا آخر پدال گاز را فشار داد، ماشین از جا کنده شد و با نهایت سرعت به عقب حرکت کرد!

- سلام سینوس. خوبی سینوس؟!
- همش استخوون بود. دندونام درد گرفت. قهرم! با همهی استخوونیا قهرم!
- پس چرا ماشین حرکت نمیکنه؟
- گاز هم گرفتم!
-

شترق!!!
لردسیاه دُم نجینی را نوازش کرد :
- اون دفترچهی مسخره رو بخونید شاید راه دیگهای باشه. انگار نهایتش خودمون هر مرحله خودمون رو از زلزلهزدگی بیرون میاریم!
مرگخواران سوتزنان به به اطراف خود نگاه کردند. رودولف حتا یک قِل به سمت بلا خورد ولی با نگاه پر خشم او به جای خود برگشت. آرسینوس که با ضربهی نجینی به خود آمده بود ابتدا دماغش را بالا کشید سپس بقیه دفترچه راهنما را خواند:
- اینجا نوشته که پدال سمت راست پدال گاز هست. منظورش از گاز گرفتن فشار دادن اونه!
- لیسا. گاز بگیر!

-
- مواظب باش مارو گاز نگیری!
- شمارو یا مارو؟
- یعنی چی مارو یا شمارو؟

- یعنی شمارو یا پرنسس رو؟
- فرقی هم میکنه؟! اگه مارو گاز بگیری دخترمون رو گاز گرفتی. اگه دخترمون رو گاز بگیری مارو!
-

- ارباب لازمه با بیل بیام بهش آموزشهای لازم رو بدم!؟
لیسا که از چوب اعمال خشونت بلا به تنش خورده بود، با دو دست تا آخر پدال گاز را فشار داد، ماشین از جا کنده شد و با نهایت سرعت به عقب حرکت کرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

دستش را روى آن گذاشت تا ضربه را وارد كند و...
-سوخت!
-دنده عقب سوخت؟
-ماشين سوخت؟
هكتور بى توجه به سوالات مرگخواران، از ماشين پايين پريده و دور ماشين مى دويد و جيغ ميزد و هر از گاهى هم به هوا مى پريد.
درنهايت، بلاتريكس لبه ماشين ايستاد و در دور بعدى چرخش هكتور، با بيل فرق سرش كوبيد. سپس با همان بيل، باقى مانده اش از روى آسفالت جمع كرد و داخل ماشين ريخت.
-متوقف شد؟
-بله ارباب! البته هى گفتم وايسا، توجه نكرد. ديگه مجبورم كرد!
در اين ميان، آرسينوس به دنبال راهنماى دقيق تر از دنده عقب مى گشت.
-يافتم! ارباب... اين بيل بيلك اين وسط، دنده است. نوشته كلاچ را گرفته و دنده را در حالت عقب قرار داده و به آرامى كلاچ را رها كنيد و گاز دهيد.
-ليسا كلاچ رو بگير. آرسينوس بزن عقب. ليسا كلاچ رو ول كن و گاز بگير!
و ليسا كلاچ را گرفت. آرسينوس زد دنده عقب و ليسا كلاچ را رها كرده و گاز گرفت...
آرسينوس:
ليسا اولين چيزى كه دم دستش بود، يعنى پاي آرسينوس را گاز گرفته بود!
-سوخت!

-دنده عقب سوخت؟

-ماشين سوخت؟

هكتور بى توجه به سوالات مرگخواران، از ماشين پايين پريده و دور ماشين مى دويد و جيغ ميزد و هر از گاهى هم به هوا مى پريد.
درنهايت، بلاتريكس لبه ماشين ايستاد و در دور بعدى چرخش هكتور، با بيل فرق سرش كوبيد. سپس با همان بيل، باقى مانده اش از روى آسفالت جمع كرد و داخل ماشين ريخت.
-متوقف شد؟

-بله ارباب! البته هى گفتم وايسا، توجه نكرد. ديگه مجبورم كرد!

در اين ميان، آرسينوس به دنبال راهنماى دقيق تر از دنده عقب مى گشت.
-يافتم! ارباب... اين بيل بيلك اين وسط، دنده است. نوشته كلاچ را گرفته و دنده را در حالت عقب قرار داده و به آرامى كلاچ را رها كنيد و گاز دهيد.

-ليسا كلاچ رو بگير. آرسينوس بزن عقب. ليسا كلاچ رو ول كن و گاز بگير!
و ليسا كلاچ را گرفت. آرسينوس زد دنده عقب و ليسا كلاچ را رها كرده و گاز گرفت...
آرسينوس:

ليسا اولين چيزى كه دم دستش بود، يعنى پاي آرسينوس را گاز گرفته بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

هکتور بلاخره از اتاق ماشین خارج شد و در حالی که با یک دست، میله پشت ماشین را گرفته بود تا از ماشین پرت نشود، نگاهی به پشت ماشین کرد و گفت:
_دنده عقب کدومه؟
مرگخواران واقعا جواب را نمیدانستند...آنها حتی اطلاعی از دنده جلو هم نداشتند..تنها امید آنها "کتاب اموزش رانندگی" بود...
_اینجا نوشته نشده چه شکلیه...ولی نوشته باید زَد تو دنده عقب...ببین اون پشت چی هست که بشه زدش!
هکتور نگاهی به پشت ماشین کرد...
_یه چیزیه که نور از خودش ساطع میکنه...نور قرمز...اکسپریاموس نباشه!
_زدنیه؟
هکتور کمی فکر کرد...تنها راه برای اینکه بفهمد که آن شی نورانی قرمز دنده عقب بود یا نه، تنها یک راه داشت..امتحان!
تاااااق!
_چی شده؟
_هیچی...شکست دنده فکر کنم...داریم برمیگردیم عقب؟
_نه..هنوز داریم میریم جلو!
_صبر کن ببینم...هکتور؟ اون چیزی که زدیش همیشه قرمزه یا فقط وقتی ترمز میگیریم؟
_وقتی سرعت کم میکنیم!
_وای! چراغ عقب رو شکوندی...اینجا تو کتاب نوشته پلیس ببینه ماشین رو میخوابونه!
هکتور باز هم به پشت ماشین نگاه کرد...یک چیز مشکوک هم در قسمت پایینی بود!
_هی...یه چیز گردی هس، ازش دود در میاد...دنده اس؟
_چه میدونیم؟ بزن روش ببینیم چی میشه!
هکتور به سمت آن "لوله ی دود خارج کن" رفت تا ضربه ای به آن بزند...
_دنده عقب کدومه؟

مرگخواران واقعا جواب را نمیدانستند...آنها حتی اطلاعی از دنده جلو هم نداشتند..تنها امید آنها "کتاب اموزش رانندگی" بود...
_اینجا نوشته نشده چه شکلیه...ولی نوشته باید زَد تو دنده عقب...ببین اون پشت چی هست که بشه زدش!

هکتور نگاهی به پشت ماشین کرد...
_یه چیزیه که نور از خودش ساطع میکنه...نور قرمز...اکسپریاموس نباشه!

_زدنیه؟

هکتور کمی فکر کرد...تنها راه برای اینکه بفهمد که آن شی نورانی قرمز دنده عقب بود یا نه، تنها یک راه داشت..امتحان!
تاااااق!
_چی شده؟
_هیچی...شکست دنده فکر کنم...داریم برمیگردیم عقب؟

_نه..هنوز داریم میریم جلو!

_صبر کن ببینم...هکتور؟ اون چیزی که زدیش همیشه قرمزه یا فقط وقتی ترمز میگیریم؟
_وقتی سرعت کم میکنیم!

_وای! چراغ عقب رو شکوندی...اینجا تو کتاب نوشته پلیس ببینه ماشین رو میخوابونه!

هکتور باز هم به پشت ماشین نگاه کرد...یک چیز مشکوک هم در قسمت پایینی بود!
_هی...یه چیز گردی هس، ازش دود در میاد...دنده اس؟

_چه میدونیم؟ بزن روش ببینیم چی میشه!

هکتور به سمت آن "لوله ی دود خارج کن" رفت تا ضربه ای به آن بزند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

- دستور میدیم یکی از اون پشت دنده عقبو پیدا کنه تا بتونیم برگردیم عقب.
همهی مرگخوارا در سکوت به همدیگه نگاه کردن. به جز رودولف که یک صدای آژیر مانندی از خودش ایجاد کرد و بعد گوششو به پنجرهی بغلش چسبوند.
- ارباب متاسفم. ازش پرسیدم که وضعیت جنسیتش چه جوریاس و گفت مرده. ما نمیتونیم بریم پشتشو بررسیش کنی...
حرف رودولف با مشت بلا ناتموم موند. و در روایات اومده که سر رودولف هنوزم به شیشه چسبیده.
- هک تو برو. ما رو یاد خاطرات بدمون میندازی.
هکتور یه بغل برگه ی خط کشی شده "نتایج دوئل" انداخت تو بغل وینسنت و به سمت در ماشین رفت.
و چند ثانیه بعد تمام ماشین به علت ویبره ی هکتور داشت میلرزید و همه ی مرگخوارا و همین طور لرد، به شکل متناوب به دیوار های دو طرف ماشین برخورد میکردن.

همهی مرگخوارا در سکوت به همدیگه نگاه کردن. به جز رودولف که یک صدای آژیر مانندی از خودش ایجاد کرد و بعد گوششو به پنجرهی بغلش چسبوند.
- ارباب متاسفم. ازش پرسیدم که وضعیت جنسیتش چه جوریاس و گفت مرده. ما نمیتونیم بریم پشتشو بررسیش کنی...
حرف رودولف با مشت بلا ناتموم موند. و در روایات اومده که سر رودولف هنوزم به شیشه چسبیده.
- هک تو برو. ما رو یاد خاطرات بدمون میندازی.

هکتور یه بغل برگه ی خط کشی شده "نتایج دوئل" انداخت تو بغل وینسنت و به سمت در ماشین رفت.
و چند ثانیه بعد تمام ماشین به علت ویبره ی هکتور داشت میلرزید و همه ی مرگخوارا و همین طور لرد، به شکل متناوب به دیوار های دو طرف ماشین برخورد میکردن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
