شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لرد سیاه دچار فلج موقت خواب شده که چندان هم موقت نیست. لرد بیداره...ولی نمی تونه تکون بخوره. مرگخوارا تصمیم می گیرن مدتی به همین شکل ازش مراقبت کنن. سعی می کنن از دماغش بهش غذا بدن ولی موفق نمی شن. در حالی که دارن فکر می کنن چطوری لرد رو خوب کنن، رودولف یه دست لرد رو با اره قطع می کنه که رو بدن لرد سنگینی نکنه! سپس درتلاش برای اتصال دست، رودولف دست خودش رو هم قطع میکنه و دستها با هم قاطی میشن. مرگخواران جلسهی فوریای برگزار میکنند تا به این نتیجه برسند که کدام دست، دست لردسیاه هست. و قرار میشه امتحان کنن ببین کدوم دست به لرد بهتر پیوند میخوره، ولی بلاتریکس کوتاه نمیاد و لرد رو کول میکنه و از خونه بیرون میزنه و حین دویدن لرد به دیوار برخورد میکنه و "کمانه" میکنه و به بالای درختی پرتاب میشه. برای پایین آوردن لردسیاه قرار به قطع درخت میشه. نارسیسا تنهی درخت رو تا نیمه اره میکنه ولی رودولف درحالی که دو دست دارد پیداش میشه. مرگخوارها متوجه میشن یکی از دستهای قاطی شده رو به دلخواه به خودش وصل کرده. بالاخره بقیهی درخت با تلاش رودلف اره و تنه قطع میشه و درخت میفته ولی لرد دچار صدمهی بیشتری شده و شاخههای درخت در دهان و مغزش فرو رفته. مرگخوارها به پیشنهاد لینی قصد دارند لرد رو با تخت جابجا کنند.
- - - - - - - -
-
با شنیدن کلمهی تخت از لینی، مرگخواران کمی ساکت شدند، و سپس با یادآوری اینکه پرنسس ارباب روی تخت ارباب روی بالش ارباب چنبره زده منتظر اتمام جلسهی مرگخوارن برای تشخیص دست بود، چند نفرشان سریع به سمت خانهی ریدل دویدند. بلاتریکس ندوید و همانجا کنار لرد و درخت و شاخ و برگش ماند. ترجیح میداد بقیهای که در حال و روزِ جدید لرد نقش نداشتند توسط نجینی خورده شوند.
- از الان بگم من قهر بودم و هیچ نقشی توی این ماجرا نداشتم! - منم داشتم سیم هدفونم رو جدا میکردم شاید بشه باهاش دست ارباب رو دوباره بهشون متصل کرد. - منم چون دیده نمیشم از موقعیت استفاده کردم و دست رودولف رو اشتباهی زیر ارهی خودش گذاشتم تا انتقام جدا شدن دست ارباب رو بگیرم. اینو حتما به بانو نجینی بگید. - پس زیر سر تو بود بانز؟؟ -
آن چند مرگخوار به اتاق رسیدند. نجینی ولی در حالت انتظار نبود. شلنگی که با آن به لرد میخواستند غذا بدهند، و رنگ سبزی داشت، در تکههای متفاوتی جلوی نجینی بود. البته که اینطور بود. نجینی شباهتها را برنمیتابید!
-
چند دقیقه بعد تخت لرد درحالی که نجینی روی آن چنبره زده بود توسط مرگخواران به بیرون از خانه حمل میشد تا لرد را روی آن قرار دهند و جابجا کنند.
- توی چشای ارباب یه قهر خاصی موج میزنه. به نظرم بریم باشون آشتی کنیم بلکه خودشون از بالای درخت بیان پایین. - ریونی بودین شما؟ مگه ریونیا نباید باهوش باشن؟!
بلاتریکس به لیسا و بعدش جماعت ریونی نگاه کرد.
- تکذیب میکنم. - شما نمیخواد تکذیب کنی ریون بودن ما رو. - من که ریونی بودنمونو تکذیب نکردم. - خب نمیخواد باهوش بودنمونو تکذیب کنی.
لایتینا که از هوش سرشار ریونی مذکور شوکه شده بود، تصمیم گرفت در اسرع وقت سیم کشی های کلاه گروهبندی رو چک کنه تا نکنه قاطی کرده باشه. - نخیرشم قهر خاصی که توی چشای ارباب موج میزنه رو تکذیب کردم. چرا دست ایسلندی نزنه؟
ملت مرگخوار:
- تو از کی صدای پشه میدی؟ کی بهت اجازه داد صدای ویز ویز پشه در بیاری؟ چشم ما رو دور دیدی فکر کردی ما نمیبینیم و متوجه نمیشیم؟
لرد سعی کرد متوجه شه که لینی برای چی مدام دور سرش میچرخه که بعد از حرف لینی جوابش رو گرفت. - این جور که من میبینم، برای این که مصدوم جا به جا نشه، باید یه تخت بذاریم زیر ارباب و دو نفر دو طرفشو بگیرن و آروم اربابو بیارن پایین. - دونفر و یه تخت... پیشنهاد خوبیه. فقط... اگه ما میتونستیم بریم بالا که اصلا نیازی به این روشا نبود.
لینی هیچ وقت پیکسی ریز بین و با دقتی نبود. اون فقط یه نکتهی کوچیک رو جا انداخته بود.
- اصلا از ریونیا نظر نخواستم. معلوم نیست کلاه گروهبندی چه چیزی از مورفین گرفته بوده و استعمال کرده موقع گروهبندی اینا.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing The only thing that keeps me awake is me knowing There's no one here to break me or bring me down
- ما دوباره زیر آوار مدفون شدیم. اون بار زلزله به ما زد این بار مرگخوارانمون. حداقل این شاخه درخت رو از دهانمون بکشید بیرون تا مغزمون رخنه کرده.
هکتور با شیرجه ای خودش رو به سمت لرد شتابوند و چوبی رو که در دهن لرد فرو رفته بود بیرون کشید. - این داشت اربابو اذیت می کرد من مطمئنم. من آوردمش بیرون. خودم تنهایی! - آه هک... برای اولین بار تو عمرت یه کار مفید انجام دادی. وقتی حالمون خوب شد کمی دیرتر از گروهمون میندازیمت بی...
جمله ی لرد با فرو رفتن مجدد همون شاخه توی دهنش؛ که این بار تا مغزش رفته و در برگشت از سوراخ بینیش بیرون زده بود، نصفه موند.
- مگه نمیدونید نباید مصدوم رو از حالت اولیه اش تکون داد؟ میگن ممکنه آسیب بیشتری بهش زده بشه.
این جمله رو لایتینا گفته بود و طبیعتا شاخه ی درخت رو هم اون سر جای قبلیش برگردونده بود. اما خب بلاتریکس تحمل دیدن این وضعیت رو نداشت و کلا صبرش هم کم بود. - خب الان یعنی باید اربابو تو این وضع نگه داریم؟
لایتینا با دیدن میزان صبر و تحمل بلا سریع خودش رو جمع و جور کرد. - اهم... نه البته که نه... ولی خب باید یه فکر درست برای این وضع کرد. باید دنبال یه راه حل مناسب باشیم. به نظرم دوباره یه شورای ریونی برای این کار نیازه. - بفرمایید فکر کنید ببینم چه فکری میکنید.
ریونی ها باز هم دور هم جمع شدن و به فکر کردن مشغول شدن.
نارسیسا هی خرت و خرتکنان میبرید و میبرید. بعد از گذشت دقایقی که برای نارسیسا همچون یک عمر میگذشت، دست از اره کردن برمیداره و عرق روی صورتشو پاک میکنه. - خب فک کنم الان دیگه یه هل لازم داره تا کنده بشه.
نارسیسا بعد از گفتن این حرف امیدوارانه میزان برشی که روی درخت ایجاد کرده بودو اندازه میگیره. - چی؟ چطور ممکنه؟ این که هنوز به نصف هم نرسیده!
رودولف با دیدن اوضاع پیشرو با احتیاط جلو میاد. - اره کردن که کار هرکسی نیست. مطمئنم تا الان ایمان آوردین که من چقد تو انجام این حرکت خبره هستم!
متاسفانه یا خوشبختانه به نظر میومد حق با رودولفه. با این حال یه جای کار میلنگید. - وایسا ببینم، تو چطوری دست دار شدی رودولف؟ - چیزی که زیاد بود دست بود. منم دو تاشو برداشتم و به خودم پیوند زدم. اینم سومین دسته!
رودولف دستی که معلوم نبود مال خودش بود یا لردو بالا میاره. - به هر حال شرایط بحرانی بود و لازم بود من با دو دست به ارباب خدمت کنم. این چنین مرگخوار وفاداری هستم.
بلاتریکس با فکر اینکه ممکنه یکی از دستای متصل شده به رودولف، متعلق به لرد باشه، دلش میخواست رودولفو از وسط به دو نیمهی مساوی تقسیم کنه. اما شرایط اجازهی این کارو بهش نمیداد و نجات لرد اولویت اول بود. - خیله خب. برو درختو ببر. نبینم به جای درخت، پای ارباب تو دستت ظاهر شه!
بلاتریکس برای نجات دادن لرد، روی انگشتان پاهایش ایستاد و تا آنجاییکه میشد خود را به سمت بالا کشید. _ ارباب... ارباب ... دستتون رو بدین به من !
لرد در حالیکه از عصبانیت دود از گوش هایش در حال خروج بود به بلاتریکس غرید. _ چی مون رو بدیم بهت؟ دستمون؟ دست داریم ما؟ تکون میخوریم ما؟ یه مرگخوار به درد بخور داشتیم، تو هم از دست رفتی! بیار پایین مارو...
بلاتریکس با خجالت صورتش را گرفت . _ روم سیاه ارباب! یه لحظه یادم رفت... نگران نباشین ارباب. الان نجاتتون میدم! _ زود!
بلاتریکس با عجله به سمت مرگخواران رفت تا کمک بیاورد.
چندی بعد، مرگخواران به صف در مقابل درخت ایستاده بودند و برای پایین آوردن لرد نقشه می کشیدند.
_قلاب بگیرم؟ مرگخواران به هیکل لینی نگاهی انداختند و منتظر فکر بعدی شدند.
_ من میگم این معجونو... با طلسم خارج شده از چوب دستی لایتینا، طناب ضخیمی دور دهان هکتور بسته شد و او را ساکت کرد. هکتور ویبره زنان و غمگین محل را ترک کرد! _
_ مارو زودتر بیارید پایین! این کلاغ ِ بی شعور داره روی سر ما لونه میسازه!
با صدای اعتراض لرد، لینی بال بال زنان به جنگ با کلاغ ِ بی شعور رفت تا او را از لانه سازی روی سر اربابش منصرف کند! سایر مرگخواران همچنان مشغول نقشه کشی شدند.
خرت خرت خرت خرت
_ رووودوووولف !!! _ بله ؟
بلاتریکس به سمت صدا برگشت و رودولف را دید که پشت سرش ایستاده است. _ عه... تو که اینجایی... پس خرت خرت از کی بود؟
نارسیسا در حالیکه اره رودولف را در دست گرفته بود در حال اره کردن درخت محتوی لرد بود! _ نگران نباشین ارباب! الان نجاتتون میدم!
اما بلاتریکس مخالفی نبود که با این موافقت ها کوتاه بیاد! پس جیغ زنان لرد را زیر بغل زده کول کرده و دوان دوان به سمت حیاط خانه ریدل ها فرار کرد. -نمیذارم اربابم رو پازل کنین! نمیذارم!
بلا دوید و دوید... وزن لرد سیاه و دویدن، نفسش را تنگ کرده بود. اما باید می دوید... دوید و دوید و ...
شپلق!
کمی زیادی دوید و قبل از اینکه بتواند به موقع ترمز بگیرد، با صورت به دیوار خانه برخورد کرد. -ببخشید ارباب! تصادف کردیم!
ولی خبری از اربابش نبود. -ارباب؟... ارباب؟! -کوفت تسترال و ارباب! زهر نجینی و ارباب!
دنیا روی سر بلاتریکس خراب شد. همانجا و روی همان خرابه های دنیا نشست و شیون سر داد! -ارباب رو بردن...هی هی... ارباب رو خور... ارباب؟! اون بالا چیکار میکنین؟! -اومدیم ببینیم تارزان از این بالا چی میدیده! خب خوردیم به دیوار و کمین کردیم و پرت شدیم روی این درخت دیگه! تا ایفای نقش جفتمون رو بیشتر از این نترکوندی، بیار پایین مارو!
و البته که بلاتریکس هیچی از این دیالوگ لرد را نشنید.
- چطوره از خودشون بپرسیم؟ خود ارباب بهتر میدونن چه دستی براشون مناسبه.
لایتینا با پیشنهادی که داده بود به ریونی بودنش بیش از بیش افتخار کرد. مرگخوارا برگشتن و همگی به لایتینای مفتخر نگاه کردن.
- اگه ارباب میتونستن حرکت کنن یا حرف بزنن که اصلا رودولف جرات قطع کردن دستشونو نداشت!
بلاتریکس همزمان که این رو میگفت هم به رودولف چشم غره رفت و هم به لایتینا. بلا ساحرهی چندکاره خووب!
- پرتقال یا سیب؟
- پرتقال! - سیب! - من سیب دوست ندارم. - آواکادو.
بلا که فکر کرد طلسم مرگو شنیده، یهو متوجه شد کشتن خونش اومده پایین، پس چوبدستیشو بیرون آورد و جمعیت مرگخوارای توی اتاق نصف کرد. بعدش دود خلق نشدهی نوک چوبدستی رو فوت کرد. و بعد یادش افتاد که باید با مرگخوار پرسشگر هم برخورد کنه. - ما الان بحثمون دست اربابه، بعد تو میپرسی پرتقال یا سیب؟ - خب گفتم که نظرسنجی کنم که کدوم دستو به ارباب پیوند بزنیم. پرتقال دست راستی بود سیب چپیه... یا شایدم برعکس.
بلاتریکس:
بلاتریکس میخواست سر به بیابون بذاره، اما از طرفی نمیتونست لرد رو بین این مرگخوارا تنها بذاره. پس در نتیجه چند طلسم شکنجه فرستاد و با چند نفس عمیق سعی کرد فکرشو روی مسئله اصلی متمرکز کنه.
- بیاین ببینیم کدوم دست راحتر به ارباب پیوند میخوره. اون دست میشه دست اصلی ارباب. مثل پازل!
قبل از مخالفت بلا سیل موافقت عظیم مرگخوارا حاکی از این بود پیشنهاد داده شده قبول شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing The only thing that keeps me awake is me knowing There's no one here to break me or bring me down
صدای فریاد بلاتریکس به هوا بلند شد. -لعنت ارباب بر این صدا. باز دیگه کجای کی رو دارین قطع میکنین؟
رودولف خسته و عرق ریزان دستی را روی میز کوبید. -بفرمایین...دست ارباب!
ملت مرگخوار نمیدانستند با این همه هوش و استعداد چه کنند. -اینو که خودمون میدونستیم. مشکل اینه که با دست آلوده و به درد نخور و بی استعداد تو قاطی شده. الان باید احراز هویت بشه.
رودولف با حالتی حق با جانب جواب داد: -خب نه دیگه. این دفعه رو اشتباه کردین. اون دست چپ ارباب بود. این دست راستشونه...
مرگخواران با وحشت به لرد سیاه که فریاد "شماها فقط صبر کنین ما بطور کامل بیدار بشیم ببینین چه بلایی سر تک تکتون میاریم" در چشمانش موج میزد نگاه کردند.
بله...حالا او لردی فاقد دست بود!
بلاتریکس فورا خودش را روی دست جدید پرتاب کرد. -ای بمیری رودولف! اینو برای چی کندی؟
-خب...کندم بذاریم کنار اون یکی مقایسه کنیم بفهمیم کدوم دست اربابه!
هیچ کس نمیفهمید برای این کار چه نیازی به جدا شدن دست از بدن بود. -سریع اونو بچسبون سر جاش تا با بقیه قاطی نشده!
(دست ما رو برگردونین بی لیاقتا. با همین دستا گردانتو فشار خواهیم داد رودولف. بعدش هم نخواهیم بخشید. )
چند دقیقه بعد دست راست لرد با دوخت زیگزاگی زشتی به شانه اش پیوند زده شد و مرگخواران نفس تقریبا راحتی کشیدند.