شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
طبق اخبار موثق دریافتی توسط خبرنگار واحد مرکزی محفل ققنوس، در سال جاری به علت افت محسوس توانایی و کارایی محفلیا که در این چند سال اخیر جز افت و پسرفت چیزی ازشون ندیدیم و دامبلدورشونم هر سال پیرتر و زشت تر از سال قبل میگردد، در سال جاری بلیز زابینی مرگخوار موفق ادوار اخیر علاوه بر دریافت نشان های افتخار متعدد معنوی بهترین و کارآمد ترین مرگخوار از لرد ولدمورت کبیر شده است. در سال جدید عنوان بهترین محفلی قرن را نیز از آن خود کرده است.
لذا بدینوسیله از کلیه محفلی های عزیز دعوت میگردد برای ساعت 2 بعد از ظهر سالروز سوزوندن ریش و پشم دامبلدور با فندک خودش! در محل سالن کنفرانس وزارت سحر و جادو جهت حضور در مراسم اهدای نشان افتخار بهترین محفلی سال به بلیز زابینی حضور بهم رسانند. همچنین در انتهای مراسم با دمپایی و پس گردنی از کلیه محفلی های عزیز پذیرایی خواهد گردید و اگر در آخر مراسم همچنان سیر نشده بودن به رایگان چوبدستیشان را داخل بینیشان فرو خواهیم کرد.
در انتها از تمامی محفلی های عزیز تقاضا میگردد که برای دوره بعد تمام تلاش خود را به کار ببرند که حداقل از بین خودشان یک کاندید برای دریافت این عنوان بتوانند انتخاب کنند و کمی سطح خود را ارتقا دهند که حداقل بهترین حادوگر محفلی از بین مرگخواران انتخاب نگردد.
به گزارش ققنوس نیوز، جام جهانی 2014 فوتبال، شب فینال جام، پیش از پایان بازی ربوده شد. ققنوس نیوز، صادقانه شایعاتی را در باب اینکه جادوآموز های جوان مدرسه علوم و فنون هاگوارتز در این امر دخالت داشتند، تکذیب می کند. خاطرنشان می کنیم که مرگخوارها پیش از این هم ثابت کرده اند که تا چه اندازه از مشنگ ها بیزارند. خالی از لطف نیست یادآوری این نکته که لردولدمورت همیشه برائتش را از کوییدیچ مشنگی و جادویی اعلام کرده.
حواشی این مسابقه تنها به دزدیده شدن جام ختم نمی شود، گزارشات حاکی از آن است که آقای گل جام، جیمز رودریگز، به شکل مشکوکی ناپدید شد و هرگز برای تحویل جایزه اش در مراسم اختتامیه ی جام حاضر نشد. تلاش ها برای یافتن جیمز رودریگز، هنوز هم ادامه دارد.
_________________________________________________
دیدگاه خود را بیان کنید:
____________
ناشناس: این موضوع واس یه هفته ی پیشه! چرا انقدر عقبی ققنوس!؟ تا کی میخوای سانسور کنی اخبار رو؟! _____________________
جیمز سیریوس پاتر: درسته درسته. همش زیر سر ولدک و دار و دستشه. در مورد رودریگز هم به نظرم لیاقت آقای گل بودن رو نداشت. به اونا هم بگین نگردن. پیداش نمیکنن. استخوناش تا ابد تو حفره اسرار میمونه. _____________________
تدی: آقا ول کنین اینارو، فقط منچستر یونایتد! _____________________
چارلی اژدها نفله کن: چرا همه ی کامنت های مرا تایید نمیکنی ققنوس بوژبوژی مرا همش حذف میکنی کامنت هایم را مگر چه گفته ام؟؟؟؟؟؟ _____________________
لرد ولدمورت: کروشیو به همتون که دیوار کوتاه تر از ما پیدا نکردین.. _____________________
چندی پیش، محفلی ها با حمله به آزکابان تونستن اینجانب، آلبوس دامبلدور رو از دست دیوانه ساز های بی عشق آزاد کنن. این حمله که بدون دامبلدور انجام شد، یکی از بهترین نبرد های محفل در چندین قرن اخیر بود. محفلی ها بار دیگر ثابت کردن که تا وقتی عشق رو به عنوان شمعی جلوی خودت قرار میدی، نیاز به رهبر نداری و این قلبت هست که به سمت خوبی جلوت میبره.
بعد از آزادی دامبلدور، محفلی ها به همراه مرگخواران برای اولین بار کنار هم اومدن و حمله ای به وزارت خونه کردن. شاید خیلی ها باورشون نمیشد که محفل و خانه ریدل کنار هم در مقابل یه دشمن مشترک بجنگن ولی این اتفاق در هفته پیش افتاد. یه رکورد جدید بعد از کلی رکورد تیم ملی ایران تو جام جهانی به ثبت رسید. اگرچه تیم ملی در حد لالیگا موفق بوده و پیروزی ما در حد لیگ برتر ایران بوده، با این حال از ارزش های محفل چیزی کم نمیشه.
از تمام محفلی ها تشکر میکنم که جون خودشون رو وسط گذاشتن و به نجات این پیرمرد اومدن. در حال حاضر همه چیز تقریبا به حالت اولیه خودش برگشت. اگرچه هنوز جنازه آرسینوس خائن و نقاب شکسته اش گوشه کنار دنیای جادوگری مونده، مدیران ایفای نقش این جنازه ها رو هم به زودی خارج خواهند کرد تا همگی از دست این افراد راحت بشیم.
تاپیک های که قبلا قول داده شده بود حتی پدر آرسینوس هم توانایی باز کردنشون رو نداشته باشن، با برگشتم به جمع محفلی ها دوباره باز شدن.
اگر محفلی نیستین و ولی دوست دارین با دامبلدور دو کلمه حرف بزنین، به مشورت با آلبوس دامبلدوردعوتتون میکنم.
اگر از سیاهی درونتون خسته شدین، بیایین راز ققنوس رو بهتون بگیم و اون کمی سیاهی رو هم از خودتون خارج کنید. (عضویت در محفل ققنوس)
اگر احساس میکنین یه نظر دوم در مورد پستی که در انجمن محفل زدین نیاز دارین، به نقد پست های انجمن محفل بیایین تا نظر دوم و حتی سوم بهتون داده بشه.
امیدوارم در پناه عشق، آرسینوس های این دنیا رو فراموش کنیم و به وینکی های کشته شده فکر کنیم.
ساعت نه و چهل و هفت دقیقه ی شب است. آسمان تیره و هوا سرد است و باران می بارد. من در دهکده ی هاگزمید هستم و میروم که با یکی از اعضای تازه وارد محفل ، آدر کانلی گفتو گو کنم. با آنکه چندان از حضور این عضو جوان در محفل نگذشته با یکی از همکاران خود آرتور ویزلی کار بزرگی انجام داده اند. رو به روی کافه « شاد » هاگزمید می ایستم. در را به آرامی باز می کنم و وارد می شوم. موج گرما و صدا ی به هم خوردن لیوان ها و خوش بش ها و خنده ها به سمتم هجوم می آورند. او را می بینم. آنجا کنار پنجره ی دیواری کافه نشسته و لبخند ملایمی بر لب دارد. به سمتش میروم و بعد از سلام و احوال پرسی بر صندلی رو به رویش می نشینم. شال و کلاه را از سر وگردنم بر می دارم و دفترچه و خودکار را از کیفم بیرون میآورم. آدر کانلی جوان چهار شانه و نسبتا قد بلندی است. موهایش کوتاه و سیاه و چشم ها و ابرو هایش هم مشکی است. چهره ای آرام و لبخندی همیشگی دارد. لبخند می زنم و شروع می کنم : - خب بیاید از اول شروع کنیم. شما کی عضو محفل شدید؟ - حدود دو هفته پیش. - پس واقعا تازه واردید؟ - بله. - اولین مأموریتتون کی بود؟ - یک هفته ی پیش. - ماموریتتون چی بود؟ - خب ، یکی دو روز بود که گزارش دادن یک مرگخوار تو اسکاتلند دیده شده. بعد از کمی تحقیقات متوجه شدیم اسمش استونی ماراله. دامبلدور من و آرتورو برای دستگیریش فرستاد. - مگه شما تازه وارد نبودین؟ چطور پروفسور اجازه دادن؟
آدر می خندد و می گوید: - چرا. اول پروفسور به اینکه منو به این ماموریت بفرستن حتی فکر هم نمی کردن. اما من اصرار کردم و داوطلب شدم. اینقدر روی مخ پروفسور راه رفتم که بالاخره اجازه دادن. البته نه تنهایی. پروفسور آرتور رو هم با من فرستادن. - عجب! چرا؟ - خب دلیلش معلومه. مرگخوار ها موجودات خطرناکی هستن و استونی هم از اون سابقه داراش بود! تنهایی رفتن یک تازه وارد برای دستگیریش احمقانه ترین کاری بود که می تونستیم انجام بدیم. - کی راه افتادین؟ اگه میشه با جزئیات سفرتونو تشریح کنید. - صبح جمعه ی هفته ی پیش ساعت نه صبح به اسکاتلند آپارات کردیم. از اولین جایی که استونی دیده شد شروع کردیم. پیش جادوگر هایی رفتیم که اونو دیدن و ازش سوال پرسیدیم. درباره اینکه به کدوم سمت می رفت و آیا تنها بود یا نه؟ و خیلی چیزای دیگه. ردشو گرفتیم و فهمیدیم که به سمت یکی از جنگل ها حرکت می کنه. فهمیدیم آخرین نفری که باهاش تماس داشته یک پیرمرد سورتمه کش بود. ما درباره ی استونی ازش پرسیدیم. اون پیرمرد ما رو به کلبه ای تو وسط جنگل برد و گفت : - استونی تا اینجا اومد. زمین پوشیده از برف بود. جنگل پر از درختای کاج و سرو بود و روی شاخه ی درخت ها اینقدر برف نشسته بود که خم شده بودن. منو آرتور از سورتمه پایین پریدیم. از پیرمرد تشکر کردیم و پولشو دادیم. برف تا ساق پامون بالا میومد. خدا رو شکر پوتینای بلند پوشیده بودیم. به کلبه نگاه کردیم. لب دریاچه ی یخ زده بود. کلبه از تخته های پوسیده و خاک خورده درست شده بود و خیلی کوچیک به نظر می رسید. آروم آروم رفتیم سمتش. چوبدستی هامون سفت تو دستمون چسبیده بودیم. آرتور در حالی که به کلبه خیره شده بود آروم بهم گفت چی کار کنم : - اگه استونی اون تو بود جوری طلسم نزن که بمیره. از طلسم های دفاعی استفاده کن. بهتره آماده ی هر اتفاقی باشی.
خوب حرفاشو تو ذهنم نگه داشتم. تو دلم غوغایی بود. هیجان اضطراب قلبمو فشار می داد. به سمت کلبه رفتیم. احتمالا استونی اون تو بود و ما خدا خدا می کردیم صدای قرچ قرچ خورد شدن برف زیر پامونو نشنوه. وقتی جلوی در کج و پوسیدش وایستادیم آرتور یک دستشو خیلی آروم روی دستگیره گذاشت و با اون یکی دستش شمرد. قلبم گرپ گرپ به سینم می زد. یک دو سه. آرتور درو باز کرد و پریدیم تو و همانطور که حدس می زدیم اون سگ کثیف داخل کلبه بود و روی زمین خاکی کلبه خودشو مچاله کرده و خوابیده بود. ما با فریاد وارد کلبه شدیم. استونی وحشتزده از جا پرید. چوبدستیش کنارش بود ولی قبل از اینکه حتی بفهمه چی شده ده پونزده تا طلسم مختلف روش پیاده کردیم. آخر سر فقط یک جنازه ی نیمه مرده کف زمین پخش شده بود که مثل سگ له له می زد. از دهنش کف بیرون میاومد و صورتش مثل گچ سفید و پلکاش نیمه باز بود. یک مار سیاه گردنش رو فشار می داد و کلی زنجیر به دستو پاش وصل بود. یک نفس راحت کشیدم. خیلی خوشحال بودم که بالاخره گیرش آوردیم و فکر می کردم اولین ماموریتم با موفقیت تموم شد. ما تو اتاق رو گشتیم. آرتور مار رو از گردن استونی بدبخت بیرون کشید. من چوبدستیشو برداشتم و یک کاغذ پیدا کردم. تای کاغذ رو باز کردم. توش خط خطی های سیاه و عجیب غریبی بود که فقط چند تا عکسش معلوم بود. عکس یک مار که رو به یک جمجمه بود. خیلی تعجب کردم و کاغذ رو به آرتور نشون دادم. آرتور هم چیزی از نقاشی سر در نیاورد و گفت : - احتمالا یک رمزه. باید از زیر زبونش بکشیم بیرون. - اما بهتر نیست ببریمش پیش آلبوس؟ - نه شاید خیلی مهم باشه. مثل بمب ساعتی میمونه. هر چی بیشتر وقت تلف کنیم اوضاع خطرناکتر میشه. هر چند که نمی دونستم بمب ساعتی چیه ولی به حرفاش اعتماد کردم. ما استونی رو بیرون به یک درخت کاج بستیم. آرتور یک ورد خوند و استونی رو به هوش آورد. ما ازش پرسیدیم این کاغذ چه معنی ای می ده؟ اون گفت هیچی نمی دونه و اینطور بود که ما ناچارا شروع کردیم به شکنجه کردن. بیچاره دلم براش خیلی سوخت. تو چهره اش درد و رنج موج می زد. داد می کشید و جیغ می زد و التماس می کرد ولش کنیم. بیچاره چند بار غش کرد. اما چاره ای نبود. اینقدر بهش ورد زدیم که ترسیدیم بمیره ولی فهمیدیم نمی خواد چیزی بگه. یعنی خودش اعتراف کرد و گفت : - اگه چیزی بگم ارباب منو می کشه. آخر سر یک فکری به سرم زد. یخ دریاچه رو شکستم و یک لیوان آب ازش برداشتم و بعد روش ورد خوندمو به زور تو حلقش جا کردم. شروع کرد به هذیان گفتن. می خندید و چرت و پرتی می گفت. ازش پرسیدیم این کاغذ چیه. با چشمای گنگ و احمقش به ما نگاه کرد و یک چیزی زمزمه کرد. خط های کاغذ تغییر شکل دادند و نوشته ها و تصاویری شکل گرفتند. تو کاغذ نوشته بود : - زیر درخت کبود سرو. کنار دریاچه ی یخ زده. کنار کلبه ی تاریک. جمجمه ای سیاه است. جمجمه ی شیطان با یک روح تاریک که در درونش دمیده شده. آرتور به من نگاه کرد و گفت : - فکر کنم یک جان پیچه. از استونی پرسیدم : - استونی این جان پیچه؟
استونی گفت : - ببخشید ارباب. من نباید می خوابیدم. ولی خسته بودم ارباب. همش تغصیر اون محفلیاست.
و خندید. گفتم : - فایده ای نداره آرتور. هذیون می گه. باید خودمون کشفش کنیم.
شروع کردیم به گشتن. درخت های سرو رو یکی یکی نگاه می کردیم و دنبال یکیشون که سرو سیاه بود می گشتیم. سه دقیقه نکشید که پیداش کردیم. خیلی ضایع بود. درخت سرو و تنومندی بود که تنه اش از جوهر هم سیاه تر بود. شاخه هاش هم برخلاف بقیه ی سرو ها یک دونه برگ نداشت. ما برفا رو کنار زدیمو زمین یخ زده ی زیرشو کندیم. خیلی سخت بود. دستامون بی حسو سرخ شده بود. یکم که گذشت یک جمجمه با چشم ها و دهان بسته رو پیدا کردیم. مثل یک تیکه ذغال ، سیاه بود. آرتور به آرامی اونو بالا آورد. سرمای ترس رو در درونم حس می کردم. با جان پیچ هیچ شوخی ای نبود. روح شیطانی داخلش می تونست ما رو در جا بکشه. پرسیدم : - چطور کار می کنه؟
آرتور جمجمه رو با دقت روی برفا گذاشت و گفت : - فکر کنم اگه چشم و دهنش باز شن روح شیطانی خودشو نشون بده.
از آرتور پرسیدم که باهاش چی کار کنیم. اونم گفت که نابودش می کنیم. شکمم از شدت ترس به هم پیچید. من تا حالا تو عمرم یکبار هم حتی از دور جان پیچ ندیده بودم. حالا چطور می تونم روح درونش نابود کنم؟ سعی کردم آروم باشم. آرتور توضیح داد : - جان پیچ ها رو میشه احضار کرد. اما فقط یک مرگخوار می تونه این کارو کنه. کار استونیه. می تونه تو هذیون های جواب رو بگه. وقتی احضار شد باید حمله کنیم. به درون تاریکیش بریم و نابودش کنیم.
پرسیدم : - یعنی هیچ راه دیگه ای نداره؟ ما می تونیم اونو پیش دامبلدور ببریم تا اون کارشو بسازه. - نه خیلی خطرناکه. وقتی دست یک انسان غیر مرگخوار به این جان پیچا بخوره هر لحظه ممکنه روح شیطانی به اونا آسیب بزنه. ما باید نابودش کنیم چاره ای نیست و نابود کردنش هم هیچ راه خاصی ندارد. باید بشکنیمش.
نفس عمیقی کشیدمو توی سینه ام حبس کردم. رفتیم پیش استونی. ازش رمز پرسیدیم. شاید نزدیک به پونزده بار سوال کردم تا بالاخره گفت : - ای ارباب تاریکی. ای شاهزاده ی قدرت. بیا به سوی من. چهره ی کریه و تاریکی را بر من بنما.
نفسم تو سینه ام حبس بود. چوبدستیمو فشار می دادم و هر لحظه آماده بودم روح شیطانی بزنه بیرون. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. تازه داشت خیالم راحت میشد که جمجمه لرزید. استونی می خندید. خودمونو عقب کشیدیم. یک دفعه انگار جمجمه ترکید. چشم ها و دهنش باز شد و یک غبار غلیظ تاریک بیرون اومد. صدا های وحشتناک و خشنی گوشامونو کر می کرد. مار هایی از داخل چشم ها و دهن جمجمه که غبار غلیظ با سرعت ازش بیرون می اومد ، بهدبیرون میلولیدند. به سمت جان پیچ حمله کردیم. داد می کشیدیم و جلو می رفتیم. تو دود غلیظ سیاه فرو رفتیم و گم شدیم. صورت مرد تاریکی رو اون جلو جلو ها می دیدیم. چوبدستی هامون شکست. مرد گفت : - دو تا محفلی عوضی. جفتتونو با شکنجه میکشم.
آرتور داد زد : - به حرفاش گوش نکن. هنوز هم می تونیم جان پیچ و نابود کنیم. ما باید جمجمه رو بشکنیم! دو دل بودم. می خواستم فرار کنم ولی نمی شد. شاید فرار بهترین کار بود. اما... با آرتور دویدم به سمت جمجمه. ماری دور پای آرتورو گرفت و زمین انداخت. ایستادم تا نجاتش بدهم اما اون داد زد : - نه بدو. جان پیچ و نابود کن.
دویدم به سمت مرد تاریک. اون لباس های بلند و سیاهی پوشیده بود. هر لحظه به مرد نزدیک می شدم چیزای سیاهی جلوی چشمم میومدنو می رفتن. مرد سیاه که فکر میکنم همون ولدرمورت بود چوبدستیشو بالا آورد و به سمتم نشونه رفت. به جلو شیرجه زدم و در کمال تعجب از داخل ولدرمورت رد شدم. انگار اون فقط یک غبار سیاه بود. انگار که همه ی چیز های دور و برم فقط تاریکی های خیال و افکار غبار آلود بود. یک دفعه دیدم جمجمه تو دستم بود. برداشتمش و کوبیدم به زمین. اینقدر محکم کوبیدم که جمجمه نصف شد و در یک لحظه غبار غیب شد. آرتور روی زمین خوابیده بود. به جمجمه نگاه کردم. خاکستر شد و رفت تو زمین.
- واقعا که چه ماجرای شگفت انگیزی رو تجربه کردین! با استونی چی کار کردین؟ - انداختیمش آزکابان. البته قبلش با یک ورد دوباره هشیارش کردیم. - و نظرتون درباره ی محفل چیه؟
لبخند آدر پهن تر می شود و می گوید : - گروه فوق العاده! اینکه یک گروهی هست که با آشغال های اون بیرون بجنگه و امنیتو حفظ می کنه خیلی خوبه. از اینکه عضو محفل شدم خیلی خوشحالم. با روحیه ی ماجراجوی منم جور در میاد. - خیلی ممنون که وقتتونو در اختیار من گذاشتین. - خواهش میکنم.
بر خاسته و با هم دست میدهیم. از کافه بیرون میآییم و او ، آدر کانلی می رود و در تاریکی ها و هوای مه آلود و بارانی در جاده ای رو به بالا ناپدید می شود. خدا میداند به کجا می رود و قرار است باز چه ماجرا هایی را تجربه کند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
یه خدافسیِ سررررد به همهی اونایی که برنامهی ققنوس نیوز رو نمیبینن. بله! خدمتتون عرض نشود که من آرنولد نیستم و مهمتر از اون، حرفام خیلی درست و حسابین! من برخلاف بقیه، یه زبون راستگو دارم و با همین زبون راستگو قصد دارم تا شایعههای در مورد اوضاع اسفبار محفل رو تکذیب کنم.
مسئولین! مچکریم که به محفل رسیدگی کردین. الآن اوضاع محفل اوکیه. پرفکتِ پرفکته! برخلاف شوایع، ما الآن شونصدتا عضو سپید داریم. توانایی سیر کردنِ صد برابرِ این تعداد رو هم داریم. ما پولداریم! اعضامونم یکی از یکی فعالتر و خفنترن. هر روز شونصدتا مرگخوارک از چهار گوشهی خونهمون در میاریم و میندازیم توی گونی و گونیها رو ساعت ۹ میذاریم دَمِ در. اونقـــــــــد عضو داریم که خونهی گریمولد هر لحظه امکان داره که بترکه! خودمم همین الآن چسبیده به دیوار دارم براتون اوضاع رو گزارش میکنم و عملاً بین ایــــن همـــــه عـــضــــو دارم ساندویچ میشم! و نه! این اعضا هیچکدومشون مجازی و مصنوعی و ویزلی نیس. همهشون واقعیان و پُست و شناسه دارن و... بله، همین الآن بیمدرک دامبلدور از پُشت صحنه اشاره کردن که بگم ما اونقـــــــد عضو داریم که حاضریم دس به اهدای عضو بزنیم و اونا رو دو دستی تقدیمِ جبههی شدیداً کمعضو مرگخوارا کنیم. مُفت و مجانی. با گارانتی مادامالعمر! ... و... بله، بیمدرک دامبلدور اشاره میکنن که این اعضا قاچاقی نیستن و کارتُن دارن. همراه با لوازم جانبی، بصورت کامل. دفترچهی راهنما، کنترل، باتریِ کنترل، کارت حافظه و... ها؟ ... باشه باشه... اشاره میکنن که متأسفانه شارژرِ این اعضا موجود نیس و باید از فروشگاههای سراسر لندن بصورت جداگونه تهیه کنین. بله!
خلاصه اینکه اگه قصد عضویت توی محفل ققنوس رو دارین، خواهشاً نیاین. حافظهی محفل پُره. برین سراغ خونهی ریدل. حافظهی اونجا ۵۱۲ گیگ از ۵۱۲ گیگش خالیه. اوکی؟
در نهایت بازم به این اشاره میکنم که من آرنولد نیستم و حرفام خیلی درست و حسابین. من زبون راستگو دارم. هرچی من بگم درسته! گرفتین چی شد؟ امیدوارم نگرفته باشین.
کمی پیش از رادیو وزارت خبردار شدیم که طی یکی از سخنرانی های تاریخی وزیر سحر و جادو، توسط فردی ناشناخته ، وینکی به قتل رسید. این خبر من و تمام محفلی ها رو بسیار ناراحت کرد. مرلین رو شکر که ما روشنی رو در پایان اتفاق وحشتناک دیده و امیدوار به آینده هستیم. با اینکه وینکی مرگخوار بود ولی ما هیچوقت امیدمون رو از دست نداده بودیم. وینکی جن خوبی ولی وزیر بهتری بود. با عدالت کار میکرد، جامعه رو به سمت پیشرفت و بهبود پیش می برد و ما به عنوان محفل ققنوس چیزی جز این نمیتونستیم از یه وزیر بخواهیم. در واقع اگر تمام مرگخواران چنین وزیری میتونستن باشن ما خوشحال میشدیم که وزیر همیشه مرگخوار باشه. حال حاضر، آرسینوس جیگر به عنوان وزیر جانشین روی صندلی مدیریت جامعه جادوگری نشسته و اگر مثل وزیر قبلی دموکرات و دوستانه به کارها ادامه بده هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت. ما مطمئن نیستیم که این مرگخوار ، راه وینکی رو ادامه بده برای همین منتظر میمونیم تا اعلامیه اول ایشون رو تو پیام امروز بخونیم.
تا اون موقع ، از تمام ملت جادوگر دعوت به آرامش و عشق ورزیدن به خاطره وینکی مرحوم میکنم. الان وقت سوگواری هست، الان وقت یادآوری تمام کارهای یکی از بهترین های وزیر دوران جادوگری هست. به راحتی از مرگ ایشون نگذریم و یاد و خاطره اش رو تو قلب هامون زنده نگه داریم.
اما این دلیل بر این نمیشه که گوشه خونه بشینیم و گریه زاری کنیم. وینکی هم این رو نمیخواست. ما باید قوی باشیم، رو به جلو بریم و خوش بین باشیم. وزارت جدید رو بررسی کنیم و به وزیر جدید تا شنبه وقت بدیم که اهدافش رو اعلام کنه. از صبح شنبه، وقت ناراحتی تموم میشه و نوبت بازسازی جامعه جادوگری خواهد بود. همونطور که وینکی میخواست ، همونطور که من از شما میخواهم.
چند روز پیش، روح دامبلدور از بدن قبلی جدا شده و قبل از اینکه به ابدیت بره توسط محفلی ها گرفته شد و به بدن مشابه ولی جدیدی منتقل شد. بدن جدید دامبلدور از بدن قبلی خود بابت زحمات بسیار زیاد تشکر کرده و امیدوار هست که در آینده عکس هایی بسیار بگیره.
اما در مورد انجمن محفل ققنوس، تغییرات آنچنانی در انجمن به وجود نیومده و به احتمال زیاد نخواهد بود. در دوره قبلی محفل به خوبی اداره میشده و نیازی به تغییر بزرگی نیست. با این حال معرفی کوتاهی از تاپیک های غیر رول و رول فعال انجمن در ادامه خواهیم داشت تا همگی با انجمن بیشتر آشنا بشید و بتونید بهترین استفاده و بیشترین لذت رو ببرید.
اگر مرگخوار نیستین ولی از مرگخوارها خسته شدین و دنبال دعوت اونها به راه راست هستین، در جستجوی راه ققنوس درخواست عضویت داده و بعد از بررسی فعالیت شما در ایفای نقش و در صورت رضایت از فعالیت ذکر شده به عضویت محفل در بیایید. تو انجمن خصوصی محفل ما به شما انواع کیک های مالی ویزلی رو میدیم، مسابقه رمزگشایی صحبت های آرنولد برگذار میشه، کالین از خودتون و دوستاتون عکس میگیره تا یادگاری داشته باشین و آمیلیا هر موقع نیاز بود با تلسکوپش ضربه ای به سرتون خواهد زد. بقیه فعالیت های محفلی ها سورپرایز میمونه تا در صورت درخواست عضویت و تایید شدن از اونها با خبر بشید.
اگر پستی در انجمن محفل ققنوس زدین و به این نتیجه رسیدین که شاید با کمی کمک بتونید در آینده بهترش کنید ، نقدستان محفل ققنوس منتظر شماست. قابل ذکر هست بین درخواست های نقدتون باید حداقل 5 پست در ایفای نقش وجود داشته باشه تا ما بتونیم از پیشرفتتون با خبر بشیم. اگر مرگخوار هستید، لرد ولدمورت یکی از بهترین نقد کننده های سایت می باشن و نیازی به کمک ما دیگه نخواهید داشت. به این دلیل نمیگم که نخوام مرگخوارها پیشرفت کنن، به این دلیل میگم که نقد بیشتر نظر شخصی هر فرد در رول نوشتن می باشد و مشخصا نظرات من با ولدمورت در بعضی مسائل متفاوت هست. این تفاوت در نقد ها ممکنه باعث گیج شدن درخواست کننده بشه و در نتیجه از پیشرفتش جلوگیری بشه.
اگر پیشنهادی، انتقادی و یا به طور کلی نیاز به درد و دل و صحبت با دامبلدور رو دارین ، به مشورت با آلبوس دامبلدور مراجعه کنید.
در پایان، تاپیک های رول زنی زیر فعال می باشند و منتظر فعالیت و پست هاتون هستن. اگر این سوژه ها مورد علاقتون نبود و میخواستید تاپیک جدیدی رو فعال کنید حتما قبل دادن سوژه جدید با بنده مشورت کنید.
این سؤالیست که از حدود ده روز پیش، اذهان عمومی و به خصوص دغدغهمندان جبههی سپیدی را به خود مشغول کرده است، چرا که اخیراً رفت و آمد آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور به دفتر وزیر وقت سحر و جادو و همچنین، متقابلاً گپ و گفتهای آرسینوس جیگر ِ مرگخوار با رهبر محفل ققنوس افزایش یافتهاند.
تمام اینها در شرایطیست که به دنبال پرسش خبرنگار ققنوسنیوز از آلبوس دامبلدور و درخواست توضیحی در ارتباط با این مراودات اخیر، وی تنها با لبخندی هیجانزده پاسخ داد: «فقط دو روز صبر کنید فرزندان روشنایی!» و عدم کفایت این پاسخ، از کسی پوشیده نیست.
آیا سرانجام برق قدرت چشمان ِ آلبوس دامبلدور را خیره کرده است؟ آیا او تصمیم دارد برای انتخابات بعدی وزارت سحر و جادو کاندید شود؟ اگر بله، دو روز دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد و اگر خیر، باز هم..
این روز ها که همه " شیر " میخورند ( شما چطور؟ ) و شیشه های " شیر " را به سمت وزارت و ویزنگاموت نشانه رفته اند، محفل به پا خواسته و در حال جذب فسیل ها و تازه واردان به سمت خود است. در طی این رستاخیز ققنوس، آلبوس دامبلدور با کمک گلرت پرودفوت به سمت مزار " شهدای جنگ بین آلبوس و گلرت " رفتند که در آن جا " آریانا دامبلدور " خفته بود. گلرت و آلبوس و چوب دستی الدر، سه تایی، دست به دست هم دادند و با قربانی کردن یکی از اعضای محفل به نام " فلورانسو " که با رضایت خود قربانی شد، آریانا را از خواب بیدار کردند. مراسم قربانی کردن یک مراسم با شکوه برای بیدار کردن مردگان از خواب ابدی است. از فلورانسو به نیکی یاد می شود و یادش در قلب های اسلیترینی ها و محفلی ها باقی می ماند.
پس از مراسم، آریانا از خواب بیدار شده و طی یک عمل بسیار عجیب، با ماهیتابه ای بر سر گلرت و آلبوس زده و قبل از تایید شدن در ایفای نقش بازگشت به آغوش محفل به چت باکس پناه برده و شروع به صحبت کرده! در آنجا بود که آلبوس به چتر حمله کرده و تمامی مذکر های موجود را به طور حولناکی به هلاکت رسانده ( روش این هلاکت رسانی توسط شیری های والا مقام سانسور شده ) و با پدر خود به توافق رسیده که یک روز یک روز از این آریانا محافظت کنند تا یک وقت در نرود و بَد کند و شوهر کند و همه را در به در کند! در کل، همه ی این علامت ها نشانه ای از هزاران نشانه ی ظهور سفیدی بر تمام سیاهی هاست! آریانا وسیله ای برای تحقق بخشیدن به این هدف بوده و فلورانسو نیز قربانی این راه. باشد تا خون فلورانسو بدون هیچ دلیلی بر زمین نماند و انتقام این قربانی شدن را از مرگخواران بگیریم!