جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

36 کاربر(ها) آنلاین هستند (33 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] کافه‌تریای مادام پادیفوت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 آبان 1397 11:02
نمایش جزئیات
آفلاین
_اینم که رفت!

کراب سرش را روی دستهایش گذاشت و سعی کرد بفهمد مشکل کجاست.
اما از آنجایی که به فکر کردن زیاد عادت نداشت، سرش را بلند کرد و به لینی گفت:
_هی پیکسی، به نظر تو مشکل چیه که همه در میرن؟
_تا الان هرکسی که اومده یا کلا با ارتش حال نکرده یا با داغ!
_اگر مشکل داغ بود خودتم قبول نمیکردی!
_اگرمیتونستی روی من داغ بزنی معلومه که قبول نمیکردم.
تو یه نگاه به من بنداز، ببین اصلا اندازه اون داغ به من میخوره؟
_اوا راست میگیا...
ولی خب چه جایگزینی برای داغ هست که با ارتش تناسب داشته باشه؟
_شاید یه روبان صورتی با گره پاپیونی دور مچ!

کراب برگشت تا صاحب صدا را ببیند؛ اما لینی چون روی میز جلوی کراب نشسته بود، مجبور شد پرواز کند و روی شانه کراب بنشیند.
_چقدر قیافش آشناست!

دختر جوان سرش پایین بود و برخلاف گذشته، علاقه ای به تماشای منظره بیرون، از پنجره کافه نداشت.
وقتی صورتش را برگرداند، لینی اون را بخاطر آورد...
_اینکه سو لیه!
اینجا چکار میکنی؟
_خب معلومه! اومدم یکم تفریح کنم؛ گوش کردن به صحبتهای دیگران لذت بخش ترین کار دنیاست!

لینی چندبار پلک زد و بعد که توانست خودش را قانع کند که این اتفاقات همه را تغییر داده است، به کراب گفت:
_اگر واقعا تغییر کرده باشه، حتما حسابی بیخیال و خوش گذرون شده.
_یعنی ممکنه عضو ارتش بشه؟
_نمیدونم، ازش بپرس.

کراب سرفه ای کرد تا صدایش را صاف کند.
_اهممم... خب به نظرم ایده‌ی روبان صورتی خیلی عالیه! خود شما مایلید که اولین عضوی باشید که امتحانش میکنه؟
_نبابااااا... ارتش کیلویی چنده؟ برو بشین زندگیتو بکن . مگه دنیا چند روزه؟

بعد درحالی که چشمان لینی و کراب قادر به پلک زدن نبودند، سو چتر و کیفش را برداشت و همانطور که چترش را در هوا میچرخاند از کافه خارج شد.

لینی سعی کرد کراب را آرام کند:
_خب حداقل فهمیدیم بجای داغ چی رو جایگزین کنیم!

و کراب دوباره سرش را بین دستهایش پنهان کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 6 آبان 1397 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب نشسته بود و درحالی که بغض گلویش را گرفته بود به لینی خیره شده بود.
ناگهان درباز شد و پسرکی جوان داخل شد.
_لینی..لینی آمار این پسررو واسم در بیار بدو!
و به سمت پسر میرود
_سلام عزیزم اومدی عضو ارتش پر ابهت ما بشی؟؟
_ارتش؟نه!
و قیافه مظلوم شده کراب را میبیند
_حالا اسمش چی هست؟
کراب گل از گلش میشکفت و میگوید:
_ارتتتتششش صوررتیی!!
پسرک میزند زیر خنده و روی صندلی ولو میشود
_اسم بهتری نداشتید؟؟؟
و دوباره میخندد.
در همین هنگام قبل از اینکه کراب گریه اش بگیرد لینی میرسد
_کریس چمبرز.مهاجم کوییدیچ ریونکلاو.عاشق کروهشه همینو فهمیدم تا الان.
کراب با صدایی که دوباره امیدوار بود گفت:
_به!به!لینی ببین مهاجم ریونکلاو بازیکن ستاره کوییدیچ میخواد به ما بپیونده!
کریس چشم غره ای میرود و میگوید:
_کوییدیچ؟اون ورزش مسخره رو میگی؟به من چه ربطی داره؟
کراب نا امید میشود و به لینی خیره میشود.
_خب یه ریونکلاویی فوق العاده که هستی؟مگه نه؟باهوش و زیرک!!
کریس با حالتی بی خیال میگوید:
_میدونی..حالا که فکر میکنم میبینم گروهمو دوست ندارم.از کلاه شاکیم برای این انتخاب...
کراب بلند میگوید:
_لینی؟؟میشه بگی منبعت چیه؟
لینی با صدایی بلندتر میگوید:
_به من چه که توی احمق هی یادت میره که دنیا برعکس شده!!
کراب با خجالت میگوید:
_اوه..ببخشید
کریس نگاهی خشمگین به آنها میاندازد و میگوید:
_گرفتید مارو؟چی میگید اصلا؟؟من که میرم کافه سر کوچه اصلا از دست شما راحت شم اه!
کراب به لینی نگاه میکند و بغضش را فرو میدهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 28 مهر 1397 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب سر خودش و لينى تا ميتونست غر زد: اين چه وضعيتيه؟؟
يعنى يه آدم درست حسابى اينجا نيست ؟چرا من همش تنهام؟؟
که يه دفعه در باشدت بازشدو ديانا که شبيه گربه سرگردان شد بود اومد تو،

-ديانا تويى؟توچجورى درو به اين شدت باز کردى تو که اندازه يه علف بچه هم زور ندارى پيشى ملوسک😻

-جاان؟ تو چى گفتى به من؟؟؟چى چى سک؟
اين القاب زشت چيست که که به من نسبت ميدهى؟؟ هووم؟؟نکنه ميخواى بميرى؟
و مبل صورتى رنگو با قدرت ذهنش دقيقاً بلا سر کراب نگه داشت،

-(پس اونم عوض شده هميشه دوس داش بهش بگن ملوسک)

-هى پيشى يعنى خانم غلط کردم اينو از بالا سرم بردار ول کن اين مبلو!!

-اوه باشه؛
درسته اون به حرف کراب گوش کرد و مبل رو ول کرد و مبل خورد تو سر کراب البته کراب بيهوش نشد چون زياد از اين تجربه هاى شوم داشت؛

-اوخ اوخ ميخواى توى ارتش صورتى من عضو شى؟؟

-چى ميگى من همين حالا از کيگانوس که ميخواست من را به فنا دهد خلاص شدم دنبال جايى براى قايم شدن ميگردم.

-من بهت جاهم ميدم فقط بايد داغ بپوشى اون داغ رو بيار لينى!

-داغ دگر چه سيغه ايست ؟عمراً ترجيح ميدهم کيگانوس من را ببلعد.
ورفت.
کراب با چشمانى گريان:اينم رفت....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 28 مهر 1397 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- سلام كراب!

توجه كراب به پسري كه به او سلام كرده بود جلب شد.
-سلام كيگانوس. اومدي تو ارتش صورتي عضو شي؟
كيگانوس سرش را كج كرد و گفت:
- ها؟ نه! فقط اومدم ببينم اينجام همه عجيب غريبن با نه.

كراب كه ديده بود خصوصيات كيگانوس اصلا تغيير نكرده براي آزمايش نهايي گفت:
- نمي دونم. راستي ورزش مورد علاقت كدومه؟

- فوتبال.

ولي ديد كه كيگانوس لبخندي بر لب دارد.
- هي، چرا مي خندي؟

- همين جوري!

معمولا كيگانوس جواب هاي يك هويي نميداد. او تا جاي ممكن واضح پاسخ ميداد. كراب برق جسمي تيز را در پشت كيگانوس ديد.
- خب كراب ارزش كشته شدن رو نداري وگرنه الان اينجا نبودي!

و از در كافه بيرون رفت. اين دفعه واقعا خطرناك بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 27 مهر 1397 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مى توان گفت تغييرات دنياى جادوگرى در اشلى بيشتر و مضحک تر از بقيه بود اشلى ساندرزى که ون هاى گشت ارشاد برايش مکانى اشنا بود حالا چادر مشکى به تن داشت و تسبيحى در دست و سعى داشت الکتو را به سمت ون گشت هدايت کند؛ الکتو هم موبايلش را در اورده بود و داشت فيلمى از او ظبط مى کرد تا در شبکه هاى اجتماعى پخش کند. پيتر هم از ان طرف در حال خنديدن به اشلى بود. بعد از انکه اشلى توانست الکتو را در ون بيندازد؛ در را قفل کرد و رفت تا رودولف را پيدا کند تا ون را به شوراى اسلامى ببرد. الکتو اخرين نفرى بود که جلوى درب کافه گرفته بود و حالا به داخل کافه دنبال رودولف مى رفت. چادرش را تا جايى که مى توانست جلو کشيد و داخل کافه شد.
کراب با ديدن اشلى چادرى پوزخندى زد و گفت :
- خانم امديد به ارتش صورتى بپيونديد؟

و چند پلک پشت سر هم زد.

- برادر من غلط بکنم بدون اجازه ى والدين از اين کار ها کنم؛ رنگ صورتى بسيار تحريک اور و غريبى است؛ حالا که ياداورى کرديد شما براى ارتشتون مجوز کتبى از شوراى اسلامى داريد؟

کراب چشم هايش را به بالا چراخواند.
- نه اصلا شما براى چى اومدى اينجا؟
- دنبال برادر رودولفم، اگه ميشه لطف کنيد صداش کنيد.
- صداش کنم از قيد مجوز ميگذرى؟
- خير ولى مى تونم اين بار و ببخشم هفته ى بعد بر مى گردم مى بينم.
- هوى رودولف..بيا ببين اين چادرى چى ميگه؟
- از بچه هاى گشته اومدم.

رودولف سريع از پله ها پايين امد.سرش را پايين انداخته و زمين را نگاه مى کرد.
- شما تشيف ببريد منزل. من گشتيارو مى برم شورا.صحيح نيست خانم پشت فرمون بشينه.

رودولف و اشلى هم راهشان را کشيدند و رفتند و کراب دوباره تنها و علاف شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 1 مهر 1397 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب باد بزن صورتی رنگش را برداشت و در حالی که خود را با آن باد میزد، زیر لب از گرونی‌های مملکت جادوگری غر غر میکرد.
لینی و رودولف هم منتظر به در چشم دوخته بودند که در کافه با لگد یک نفر با شدت باز شد و به دیوار خورد.
- در وا شد و گل اومد، پیتر با جارو اومد. عه... چرا همه صورتی پوشیدن؟ یه دختر بچه‌ای که موهاش رنگ عوض میکرد نیومد اینجا؟ ببخشیدا درو با لگد باز کردم، من عادت دارم هر جا میرم با لگد برم تو با تیپا برم بیرون.

پیتر جیمز همانطور که تند و غیرقابل پیش بینی کلمات رو کنار هم جای میداد، دستانش هم از حرکت باز نمی‌ایستادند. کراب و لینی زیاد از رفتار او متعجب نشدند. راستش پیتر دانش‌آموزی بود که همیشه بر سر زبان‌ها بود.
شایعه‌ها میگفت هر دختری یکبار برای او معجون عشق درست کرده بود و هر پسری خودش را جزو دوستان او جا میزد تا دل دختران را نرم کند.

کراب با چشمانی پر از برق و عشق ناگهانی با باادب‌ترین لحن ممکن پیتر را دعوت به نشستن کرد.
- سلام پیتر، خوشحالم که اومدی و به جمع ارتش پاپیونی ما پیوستی.
-ها؟
- من رییس ارتش، کراب هستم. اینم لینی معاونم و رودولف همکارم. میبینی که ما همه‌مون صورتی پوشیدیم. توام فقط باید قوانین رو رعایت کنی، مثل پوشیدن رنگ های شاد و داغ پاپیونی و... . 
- داغ؟ به من داغ میزنید؟ من هنوز خیلی آرزوها دارم. اول باید دخترخاله‌م رو از خاله‌م خواستگاری کنم بعد برم دنبال کار و ثروت و بعدم بچه دار بشم اسمشو بذارم ملیندا. ملیندا جیمز، قربونش بشه عمو ویزلیش.

کراب که کاملا اعصابش از اینهمه حرفهای بی‌سر و ته پیتر به هم ریخته بود باد بزنش را به طرف رودولف پرت کرد.
- رودولف اون داغ رو بیار. این رو دیگه از دست نمیدیم.

رودولف با قدم‌هایی آرام داغ را بعد از عمری به دست کراب که از حرص رنگ صورتش به رنگ لباس‌هایش شده بود، رساند.
پیتر اما تا داغ صورتی پاپیونی رو دید، همانطور که آرزوهایش را زیر لب میگفت به سمت داغ خیز برداشت و با حرکتی کاملا حساب نشده داغ را از دست کراب گرفت و به پیشونی رودولف چسباند.

- عاااااااااآ.

پیتر که اوضاع را خطری دید با سرعت نور خودش را به در رساند و بیرون رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 29 شهریور 1397 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در همون حین که، لینی می رفت تا رودلف را راهنمایی کند، کراب متوجه دختری با موهای یکدست و صاف مشکی و ردای شیک و موق، رفتاری با متانت که کیف دستی بسیار شیک وگران قیمتی در دست داشت، شد. دختر روی صندلی رو به روی او قرار گرفت.

- سلام کراب، خیلی وقته ندیدمت.

کراب به دختر خیره شد، به طرز عجیبی برایش آشنا بود.

- نشناختی؟ بابا آلکتو ام دیگه!

کراب چشمانش را چند بار باز و بسته کرد تا باورش شود.

- چرا همچین می کنی خودمم بابا! آها انقد بهم زل زدی یادم رفت اصلا واسه چی اومده بودم.
آلکتو نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- علامیه تو دیدم. لشکر صورتی دیگه چه صیغیه؟ بیا عضو صلح کلاب شو! صلح کلاب یه کلابیه، واسه جویندگان صلح! ما به مردم یاد می دیم جنگ و دعوا رو کنار بذارن و بیان صلح و خوبی رو در همه جا فرا گیر کنن. تازه یه بخش فرهنگی ادبی هم داریم. که از زبان ها حمایت می کنیم و نمی ذاریم کسی بهشون توهین کنه.
آلکتو نگاهی به کراب انداخت.
- خب نظرت مثبتت چیه؟!

کراب به لینی که همراه با رودلف می آمد اشاره کرد لینی که سیکگنال را دریافت کرده بود به رودلف اشاره کرد، رودلف که کلا قضیه را نگرفته بود؛ سرش را به علامت " شما دیگه چی می گید" تکان داد، لینی چشمانش را چرخاند و به آلکتو اشاره کرد. رودلف که قضیه را متوجه شده بود، به طرف آلکتو آمد. در حالی که سرش پایین بود و به چشمان آلکتو نگاه نمی انداخت، گفت:
- ببخشید خواهر، ولی مجبورم بهتون بگم که برید، واقعا عذر می خوام!

آلکتو نگاهی با محبت به رودلف انداخت:
- اشکال نداره، پیش میاد! راستی می تونم شماره تونو داشته باشم؟ به نظرم خیلی جنتلمن هستین!

رودولف دو طرف دستش را گاز گرفت.
- این چه حرفیه که می زنین خواهر؟ بدمتون دست گشت.
- به هر حال دوست داشتم یه گپی باهم داشته باشیم، تو سه دسته جارو! ولی انگار قسمت نیست پس فعلا. بوس بوس!

رودلف سرش را پایین انداخت.
- مرلینو اکبر! این خواهران که موجب فساد در جامعه شدن!

آلکتو رفت. کراب منتظر بقیه اعضای ارتش صورتی بود. اما به راستی چه بر سر جامعه جادوگری آمده بود؟
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 29 شهریور 1397 20:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
همه چیز در دنیای جادوگری تغییر کرده و برعکس شده. هکتور معجون نمیسازه و فروتن شده، دامبلدور به اسنیپ شک داره، بلاتریکس موهاشو صاف کرده و قربون صدقه میره، لرد با همه مهربونه. در این بین تنها کراب تغییر نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره. تا الان فقط لینی عضو شده و عضو گیری ارتش در کافه مادام پادفوت در حال جریانه.
-------------------------------------------------------

کراب با دستمال صورتی اش عرقش را پاک کرد و جرعه ای از نوشیدنی اش را خورد تا تاثیر بوگارت را از ذهنش بشوید. تازه واردی که به سمت میز می آمد، دختری بود که لبخند مرموزی بر لب داشت و لباس تنگش مانند موهایش به رنگ صورتی آدامسی بود. کراب با خوشحالی فکر کرد که بلاخره شخص مناسبی را برای ارتشش یافته است.
-هی! برای عضو شدن تو ارتش من اومدی، مگه نه؟
-نه من برای معامله اومدم... ارتش؟ این پوشش کارتونه؟ ملان هستم.

کراب که با نشستن ساحره ای صورتی و مشتاق درکنارش، فرصت معرفی ایده درخشانش را یافته بود چندبار پشت سرهم پشت چشم نازک کرد تا دختر متوجه ی سایه ی صورتی اکلیلی چشمانش شود.
-پوشش مون به رنگ صورتی هست ملان جان. من رییس ارتش، کراب هستم. اینم لینی معاونم. شما هم به نظر ما کاملا واجد شرایطی. فقط باید قوانین رو رعایت کنی، مثل آرایش کامل، پوشیدن رنگ های شاد... .

ملانی با تعجب به کراب زل زد.
-شوخی می کنی؟ گفتن فقط برای معامله این شکلی اید.
-کی گفته؟ چه معامله ای؟ فکرکنم اعلامیه رو اشتباه چاپ کردن، ما اینجا اشخاص مشتاق و مناسبی مثل شمارو عضو ارتشمون می کنیم و ...اوه داشت یادم می رفت. داغ پاپیون صورتی!
-واستا واستا آبجی با هم بریم. اینجا چه خبره، من برای گرفتن پوست ها اینجام. هیشکی ملانی رو داغ نمیزنه.
-داغ نیس که... اسمشه. اصلا اسمشو میذاریم هات پاپیو... چرا... چرا موهات قرمز شد؟
-چون دوس داشت. مردم مخشون تاب پیدا کرده... شانس آوردی به دل نمی گیرم.

کراب که با ترس به دختر ملوس قبلی که حالا با موهای سرخ و چاقوهای ریزی در دستش از میز آنها دور می شد، نگاه می کرد روی صندلی اش وا رفت.
-لینی دیدی چقدر جامعه پر از گرگ شده؟ تازه چاقو هم داشت... همون بهتر که رفت اصن. ایش.

کراب سرخورده نشد. کراب فهمید که اول از همه به یک محافظ نیاز دارد.

در این لحظه او چشمش به هیکل قوی و آشنایی در کنار پیشخوان افتاد که بلوز بلندی پوشیده و دکمه ی یقه اش را هم بسته بود. صدای او که با مادام پادفوت حرف می زد، تا میز آنها می آمد.
-السلام علیک خواهر... خواهرم حجابت رو رعایت کن. جامعه خرابه. گوهری در صدف باش. این نوشیدنی ها چیه میدی دست جوونا... .

-رودولف میتونه محافظ خوبی باشه. لینی، برو راهنماییش کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1397/6/29 21:07:35
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 7 مرداد 1397 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-ما نیز هم آمده ایم!

کراب ترسید...وحشت کرد...و به دنبال او تمامی کسانی که برای عضویت در ارتش صورتی آمده بودند وحشت کردند. لرد سیاه درست وسط کافه ایستاده بود و آمدنش را اعلام می کرد.
-ما هم تغییر کردیم. مایلیم صورتی شویم.

کراب تمام اهدافش را نابود شده می دید. اگر لرد سیاه هم صورتی می شد، کراب و ارتشش باید با چه کسانی مبارزه می کردند؟
برای همین، مخالفت کرد!
-نه نه...شما برین در مقرتون بشینین. من ارتشمو که تشکیل دادم بهتون اعلام جنگ می کنم. باشه؟

-نباشه! ما هم عضو می شیم. صورتی به ما میاد!

صدای لرد سیاه تغییر کرده بود...ظاهرش هم در حال تغییر بود. کراب مشکوک شد.
-تو نمی تونی منو فریب بدی. زود اعتراف کن ببینم کی هستی.

لرد سیاه که نزدیک بود گریه اش بگیرد به خود کراب اشاره کرد.
-ما بوگارتیم! اومدیم اینجا یه قهوه بنوشیم...تو رو دیدیم این شکلی شدیم. یعنی تو بیشتر از هر چیزی از مایی می ترسی که صورتی شده باشیم!

بوگارت در حالی که توضیح می داد، کم کم تغییر شکل داد و به سمت مشتری دیگری رفت.

در این بین شخصی که تازه وارد کافه شده بود به کراب نزدیک شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 18 بهمن 1396 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
كراب نگاهى به نوشيدنى كره اى كه مادام پاديفوت رو به رويش گذاشت، انداخت.
-من گفتم صورتى! اين زرده! من صورتى ميخوام.

مادام پاديفوت چشم غره اى به كراب رفت.
-نميخواى نخور!
-ميخورم ديگه. چيكار كنم؟

كراب با حرص ليوان را برداشت و به لبش نزديك كرد.

-نـــــــه! نخور... من رو نخووور!

كراب با تعجب نگاهى به پيكسى صورتى رنگ روى لبه ليوانش انداخت.
-تو اينجا چيكار ميكنى چندش؟... اگه ميخوردمت و تو معده ام تكثير مي شدى به يه عالمه پيكسى هاى كوچولو كوچولو چي؟
-اومدم عضو شم!

لينى كه در پي تغييرات اخيرش به رنگ صورتى درآمده بود، بال هايش را به كمرش زده و منتظر جواب كراب بود.

-زشتى... حشره ام كه هستى... اما خب چه كنم؟... صورتى شدى و برازنده براى ارتش صورتى ها! تبريك ميگم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him