جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 23 شهریور 1397 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل اول
امروز مى خوايم بلاخره با هاگوارتز به يه اردوى تفريحى بريم (بلاخره)جاى بدى نيست، اسکله ى تفريحى براى دخترا خوبه ولى فکر کنم براى پسرا خيلى خسته کننده باشه.(بيچاره ها) در هر حال مهم نيست. خب کارهاى که ما و پسرا انجام مى ديم خيلي متفاوتان خیلی کارهاي که ما انجام مى دم:
صحبت مى کنيم.
اهنگ گوش مى ديم.
غيبت مى کنيم.
بازم صحبت مى کنيم.
حالا کار هايى که پسر ها انجام مى دهند:
شوخى خرکى هايى که سر دخترها خالى مى کنند.
شوخى خرکى هايى که سر دخترها خالى مى کنند.
شوخى خرکى هايى که سر دخترها خالى مى کنند.
اما در هر حال احتمالا ما دختر هاى گريف با هم مى چرخيم. که خيلى چيز عجيبى نيست.اما پسر ها به محض اينکه سوار اتوبوس شيم.دو کار را شروع مى کنند:شوخى هاى احمقانه.مخ زنى.اردوى قبلى فقط تو جيب من و سوفى (دوست صميميم) ده تايى کاغذ شماره بود حالا اين بار چى بشه خدا مى دونه!در هر حال بايد سر کرد. و البته مهم ترين مسئله براى دختر ها و کم اهميت ترين مسئله براى پسر ها
" چى بپوشم؟"
قطعا بحث امروز کلا همينه! ولى خب من انتخابمو کردم.يه تى شرت کهکشانی و شلوارک جينم. اره خودشه. خب خدارو شکل اين مشکل هم حل شد..اخيش!
بهتره ديگه برم سر ميز شام .
امروز ميز شام اشفته تر از هر وقت ديگس. سوفى براى من جا گرفته بود . يه پسر بالا ى سر سوفى وايساده بود و با تمسخر با سوفى حرف مى زد:
-مهمونمون باشيد.
-برو بابا چى مى گى؟

بعد از اين حرف پسر از سوفى دور شد.
از هر طرف پرنده هاى کاغذى اين ور ان ور مى رفتند. سر و صدا همه جا رو پر کرده بود.و صدا به صدا نمى رسيد.
يکى از پرنده ها ى کاغذى که ديگه بال بال نمى زد جلويم نشست. کاغذ را باز کردم.
"اسکورپيوس مالفو ى"چى؟
از سر جايم بلند شدم. و با خوشونت به سمت ميز اسلايترين رفتم. و راهم را ادامه دادم. تا بلاخره پسر رو پيدا کردم.او که اهميتى به عصبانى بودن من،نمى کرد گفت:
- جوابت مثبته؟
- خفه شو.
- چرا ؟

کاغذ را مچاله کردم و با تمام قدرت،به ميز اسلايترين کوبيدم.که باعث شد نيمى از انها به من نگاه کنند. يکى از انها بهم اشاره کرد که بيا بيا. اهميتى بهش ندادم و وقتى مى خواستم به سمت ميز بروم ،کريستوفر جلوم بود.وقتى به سمت چپ رفتم او هم به سمت چپ رفت؛
- اوه ...ببخشيد.
- نه نه گفتم ،اگه خواستى فردا،خب باهم باشيم.
- چى؟ البته باشه. فردا مى بينمت فعلا خداحافظ.
- فردا مى بينمت ساعت هشت ،در جلوى هاگوارتز.فعلا

سريع به سمت سوفى دويدم اصلا حواسم نبود. شام نخوردم.فقط سوفى را بلند کردم. و به سمت خوابگاه رفتم. باور نکردنی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 شهریور 1397 12:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: اساتید هاگوارتز سوالات امتحانی کلاس هاشون رو به دانش‌آموزای گروهشون دادن. از طرفی مدیریت بنا داره آخر هفته برای اردو همه دانش آموزا رو به اسکله تفریحی هاگزمید ببره. حالا به بهونه این اردو، بساط مخ زنی بین دانش‌آموزا به راه افتاده تا بلکه بتونن سوالات امتحانی رو از زیر زبون پارتنرشون بیرون بکشن.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- من نگویم که مرا از تو قاب آزاد کنید! قابم لب پنجره برده و دلم شاد کنید.

- وینگاردیوم له ویوسا!

قاب عکس پیرمرد از جایش بلند شد و آرام آرام به کنار پنجره آمد. مردمک چشمانش مدام در حدقه می‌چرخید و از پشت عینک نیم‌دایره‌ایش، محیط قلعه را از نظر می‌گذارند. از پسری که شاخه گلی پشتش پنهان کرده بود و در امتداد دریاچه قدم می‌زد، به دختر و پسری که در کنار جغد دانی صمیمی شده بودند، به یخ درون لیوان هوریس که کنارش ایستاده بود.

فلش بک


- اصلا شما می‌دونید چرا ما به جادو می‌گیم جادو؟

- چون چ چسبیده به را!

ساحره‌های دور میز لحظه‌ای جوانک ریشو را چپ چپ نگاه کردند و پس از آن که چند «ایششش»، «سخیف سطحی نگر!» و «بی خرد کوته فکر پشمالو!» زیرلبی نثارش کردند، دوباره محو صحبت‌های تند و آتشین جوان دیگر شدند.

- چون مشنگ‌ها «چ» ندارن و به ما چادوگرها این‌طور آموختن! افسوس و صد افسوس! به مرلین که ما گر خرد داشتیم، کجا این سرانجام بد داشتیم؟

- مرلین خودش اگه خرد داشت که زیرشلواری و آفتابش تو تاریخ موندگار نمی‌شدن!

- بله! بسیار تلخه ... درست به تلخی این لیوان نوشیدنی ... به تلخی دنیای پوچ و بی هدف اطرافمون.

- به تلخی چرک گوش!

- در راستای صحبت‌هایی که داشتم یاد هایکویی از شاعر نهلیست اسکاندیناوی افتادم ... وطنم را، فروختم ... و تنم را!

هوریس جوان از پشت میز کافه مادام پادیفوت برخواست تا بطری نوشیدنی کره‌ای تلخ دیگری سفارش دهد. دختران جوان نیز همه با دهانی باز و آب دهانی آویزان به دنبال او برخواستند تا بلکه او بخواهد بطریش را با آن‌ها شریک شود.

- دادا! تو لک نباش ... شاید اینا شوخیاتو نفهمن! ولی به نظر من که خیلی کولی.

- ممنون دادا ... تو تنها کسی هستی که منو میفهمه.

- پاشو بریم یه برتی بات بستنی بزنیم دادا.

دامبلدور و گلرت جوان نیز از پشت میز برخواستند و به سوی پیشخوان رفتند.

پایان فلش بک


- چیه ... تو فکر رفتی پیرمرد!

- یاد جوونیام افتادم.

- منم ... همینطور!

- خوب دیگه! بسته. برگرد سر جات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 شهریور 1397 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو پسرک رو از تالار اصلی زیر نظر داشت .
چطور و چرا اون با سوالات داشت میرفت بیرون بدون هیچ هماهنگی با لینی یا حتی بقیه بچه های ریون ؟؟
به هر حال لودو تصمیمش رو گرفت و رفت پیش لینی .

-لینی...لینی...
-چیشده لودو؟ چرا نفس نفس میزنی؟
-اون پسره سال شیشمیه..!
-کی؟ اسمشو بگو ؟ چیشده؟
-اسمشو نمیدونم خب ، همون که صورتش چربه و پر جوش...
-آهان اسماییلو میگی؟
-آره فکنم خودشه ، با سوالای اساتید ریون از تالار رفت بیرون...
-چ غلطی کرد؟؟ .... تو مطمانی؟
-اااااه.... بدو تا دیر نشده...

لینی ، لودو ، لایتینا و گادفری سریعا از تالار ریون بیرون رفتن و به دنبال اسماییل جوشی گشتن ...

-آهااا... دیدمش اونجاس...
-آره خودشه گادفری ،ولی؟ اون الکتو نیست ک داره باهاش لاس میزنه؟؟؟
-چرا خودشه لودو !
-اون فلان فلان شدرو میدونم چیکارش کنم ... حالا دیگه برا پسرای ما لوندی میکنه تا سوالارو بگیره؟؟

برا اینکارا دیر شده بود اسمال دستشو دراز کرد سوالاتو بده ب الکتو ک در لحظه آخر لودو دست ب چوب شد.

-اکسیو اگزماین

طلسم برگه هارو ب سمت لودو کشید وهمین برخورد طلسم باعث شد دست اسمال و الکتو ب سوزش بیوفته و دنبال کسی بگردن ک طلسمو خونده...
الکتو با چند ثانیه جستو جو برگه هارو در دست لودو پیدا میکنه و با حرص چوب بیسبالشو تو دستش تکون میده و میاد سمت لودو...

-مردک نادوووون ، یبار تو لندن بهت گفتم دیگه نبینمت فکر میکردم فهمیده باشی چی گفتم ...
-اوه!! جدی؟ اینجا تا دخترایی مثل ماتیلدا و حتی لینی و لایتینای گروه خودمونو داره ک در کمال سادگی جذابن..... پس نیازی به یه گریمور ک صد قلم ماله ب خودش میکشه ندارم

لودو سینه سپر کرده بودو با غرور ب دخترک نگاه میکرد ، لایتینا و لینی با تعجب به لودو نگاه میکردن و گادفری شروع کرد ب حرف زدن...

-درضمن سرکار خانوم باید بگم اگه دنبال پسرای باهوش ریونی هستی قطعا جذاب تر از اسماییل جوشم میتونی پیدا کنی...

گادفری ک سعی داشت خودشو بنوعی نشون بده فکر اینو نمیکرد که داره شعله ی الکتورو تا آخر زیاد میکنه .

-خب آره تو راست میگی گادفری ، چطوره یه طلسم عشق روت اجرا کنم تا عاشقم بشی؟؟ استیوپفای

لودو ک عضلات قوی داره با یه دست جسته ظریف گادفریرو پرت میکنه تا طلسم بهش نخوره ، در عوض طلسم ب مسیرش ادامه میده و به یک اسلیترینی برخورد میکنه.

-وای لایتینا تو بهمونی فکر میکنی ک من فکر میکنم؟
-لینی باید بگم اگه فکرت یه دوئل دست جمعی بین چهار گروهه باید بگم....آره.

پسرک اسلیترینی از جاش بلند شد و همه ب چهرش خیره شدن ...

-اون کیه لودو؟
-اون....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1397 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار گریف

-کریچر سوالا رو آورد!

کریچر دسته ای ورقه مقابل فنریر و سایر گریفی ها گذاشت.
-کریچر سوال ها رو کش رفت!

فنریر یکی از ورقه ها را برداشت.
-به به...باریکلا کریچر!

همین که یکی از گریفیا برگه را دید و خواست حرفی بزند ناگهان فنریر پرید و گریفی مذکور را خورد!

فلش بک

کریچر وارد آشپزخانه شد. دانش آموزی به صندلی بسته شده بود.
-کریچر نیازی به خشونت نیست.
کریچر بطری وایتکسش را چرخاند.
-خوبه وگرنه مجبور شد کریچر از خشونت استفاده کرد!

دانش آموز لبخند زد.
-اصلا احتیاجی نیست کریچر. سوالات تو جیبمه می تونی برشون داری.

کریچر سوال ها را برداشت و خواست از آشپزخانه خارج شود.

-کریچر؟
-گندزاده چی گفت؟
-موفق باشی!

کریچر شکلک چندش آوری در آورد و از اتاق خارج شد.

پایان فلش بک

فنریر لبخند گشادی زد.
-باریکلا کریچر آفرین!

کریچر از اتاق خارج شد. فنریر گریفی مذکور را که تو حلقش کرده بود در آورد.
-خب هرمیون چوبدستیت رو بردار!

هرمیون ناگهان از پشت سر فنریر ظاهر شد.
-بهت افتخار میکنم فنریر تو همین الان عضو ت ه و ع هستی! ممنون بخاطر کریچر حاضر شدی آدم بخوری! تو باید به خودت افتخار کنی! تو باعث شدی کریچر احساس کنه به گروهش خدمت کرده!

در چهره فنریر هرچیزی دیده می شد جز افتخار و شادی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1397/6/11 23:36:35
وایتکس!

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1397 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در همان حال که پسر ریونکلاوی رفته بود و آلکتو هم داشت برایش آشی خوشمزه و پر چرب می پخت، در میان دیوار های هاگوارتز، یعنی دقیقا در خود سلول های دیوارها که هیچ دانش آموزی نمی توانست برود، ارواح داشتند همه چیز را می دیدند و با یکدیگر صحبت و حتی غیبت دیگر ارواح و زندگان را می کردند.
البته به غیر از پیوز که داشت در تالار هافلپاف شیطنت های خاص خودش را انجام می داد و همچنین نیک سر بریده که مثل روح های خوب، دانش آموزان را راهنمایی می کرد و جایزه اش هم این بود که میتوانست در پایان روز، از داخل بدن چند نفر عبور کند تا برای چند ثانیه حس زنده بودن داشته باشد.

نیک که می خواست به طبقه هفتم برود، وارد یکی از دیوارها شد تا سریع تر به طبقه هفتم و تالار گریفیندور برود، که ناگهان با روح بانوی خاکستری رو به رو شد.
مثل همیشه خاکستری، زیبا و مُرده به نظر می رسید.
و سپس چیز دیگری به فکر نیک وارد شد. ارواح هم اجازه شرکت در اردو را داشتند! البته فقط تا وقتی که قول می دادند فرار نکنند و دوباره به هاگوارتز برگردند.

نیک گلوی نیمه بریده شده اش را صاف کرد، سپس به آرامی به سوی بانوی خاکستری رفت، اما ناگهان چیزی با صدای "ویییژ" و با سرعتی بسیار زیاد از کنارش گذشت و باعث شد سرش روی شانه اش بیفتد. کنجکاو شد، و در نتیجه سرش را دوباره صاف نکرد، بلکه به جایش به سمت آن چیز ویییژ کن که به سوی بانوی خاکستری رفته بود، رفت.

و پیوز را دید. کت و شلوار پوشیده بود، دسته گلی روحی و شفاف در دست داشت و برای اولین بار در عمرش، موقر و متین به نظر می رسید.
نیک به او و بانوی خاکستری نزدیک شد. با بد بینی به پیوز نگاه کرد و گفت:
- از کی تا حالا این ساعت از تالار هافل خارج میشی؟ عجیبه واقعا.
- اصلا عجیب نیست... صرفا اومدم از بانوی خاکستری عزیز و زیبا جهت همراهیم در اردو، دعوت به عمل بیارم.

بانوی خاکستری، همچنان خاکستری و بی حس بود و حال حرف زدن نداشت. اما وقتی دید نیک بی سر فحش آبداری به پیوز داد، و پیوز هم می خواست همان یک تکه پوست نازک گردن نیک را بکند، ناچار شد دخالت کند.
- ببینید آقایون، من اصلا قصد اومدن به اردو رو ندارم. بیخیال شید. برید پی کارتون. زشته.

پیوز و نیک از یکدیگر جدا شدند و به بانوی خاکستری که داشت در میان شکاف های دیوار از آن ها دور می شد، نگاه کردند. اما بعد از طی مسافت اندکی، بانوی خاکستری ملحق شد، و بارون خون آلود به او نزدیک شد و آن دو، دست در دست یکدیگر دور شدند.
فک پیوز و گردن نیک، از جایشان جدا شد و به زمین افتاد. سپس نیک گفت:
- ظاهرا که یه سوال، هیچ، به نفع اسلیترین شد.
- تو هم به قصد سوالا میخواستی دعوتش کنی؟
- آره!
-

و اما در سوی دیگر، بالاخره آن پسر ریونکلاوی، همراه با برگه سوالات اساتید ریونکلاوی، به نزد آلکتو بازگشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1397 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی دانش آموزان ریونی ، در این فکر بودند که با گریفیندور چه کار کنند، گریفی های رانده شده همه در سرسرا عمومي ول مي چرخيدند. گويا ناظران گریف هنوز از دستشان شاکي بودند؛ و مهمتر از همه آنها تا بعد ناهار وقت داشتند پارتنر گير بياورند.
آلکتو از همه بي قرار تر بود. طي جرو بحثي که با فنرير گري بک در خصوص تالار عمومي داشت، خراش عميقي در بازويش ايجاد شده بود و دندان هاي جلوي فنرير، در اثر ضربات متعدد چوب بيسبال، خورد شده بود.
آلکتو عاشق تخت گرم و نرمش بود و دوست داشت هر چه سريع تر اين قضيه تمام شود، تا بتواند آخرين روز هاي سال تحصيلي اش را در تختش خواب باشد. در اين فکر ها بود که سنگيني نگاهي را بر روی خود حس کرد. پسر سال ششمي ريونکلاويي با عشق به او خيره شده بود.

- چته؟ چرا نیگا مي کني؟ کسايي که مارو ديد مي زنن عاقبت خوبي در انتظارشون نيس!
- آلکتو اي الهه زيبايي! زيبايي از تو نشات گرفته!
- مث اينکه حاليت نمي شه. باس فقط با زبون چوب بيسبالمون حالیت کنیم!
- نه بد برداشت نکن من يه عاشقم يه عاشق سينه چاک! بيا و پارتنر من شو تا باهم کاراي خوب خوب کنيم!

آلکتو با گفتن "نفس کش"ـي چوب بيسبالش را بالا برد تا بر فرق سرِ پسر بدبخت بکوبد که ناگهان متوقف شد. نگهان آلکتو پسرک را کلید رهایی از مشکلاتش یافت. بنابراین از حقه های دخترانه اش که، سال ها پیش خاموششان کرده بود، استفاده کرد.
- خب عاصیصم! ما قبول می کنیم پارتنرت شیم!

پسر که از خوشحالی سکته را رد کرده بود، به آلکتو نزدیک شد.

- عه عه! نشد دیگه! یه شرط داریم!
- تو جون بخواه جوجو!

آلکتو کم کم داشت بالا می آورد.
- ما که می دونیم ناظراتون سوالای امتحانی رو لو دادن!
- خب که چی جوجوی من؟
- سوالا رو بیار، باهات بیایم اردو.

پسر کمی فکر کرد.
- واقعا میای؟!
- آره عاصیم! چرا نیایم؟!

پسر با خوشحالی به طرف پله ها رفت تا از، تالار عمومی ریونکلاو، سوالات امتحانی را کش برود.

- یه آشی واست بپزیم یه وجب سهله، هزارشونصدتا وجب روغن روش باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1397 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
وضعیت بسیار عجیبی تو چهار گروه حاکم بود. از یه طرف همه برای پیدا کردن پارتنر و اردوی تفریحی هاگزمید مشتاق بودن و از طرف دیگه فشار ناظرای گروهشون مانع دل سپردن کامل به شادی حاصل از اردو رفتن می‌شد و استرس امتحان و تنبیه شدن جایگزینش می‌شد.

اما این وسط به نظر میومد، ریونکلاو تو وضعیت مساعدتری قرار داره. می‌پرسین چرا؟ از زبون خودشون بشنوین!

تالار خصوصی ریونکلاو:

- یه اسلی! یه هافل! دو تا گریف و... سه تا ریون.

نیازی نبود تا ریونکلاوی‌های کنجکاو، کنجکاوی بیشتری برای فهمیدن حرف ناظرشون به خرج بدن. صورت مسئله واضح بود و پاسخش از اون هم واضح‌تر! ریونکلاو تو تعداد اساتید نسبت به بقیه گروها برتری داشت!

- به نظر میاد اسلی و هافل گزینه‌های ایده‌آلی هستن. یکی می‌دین، یکی می‌گیرین! یه پارتنرم بعنوان اشانتیون گیرتون میاد! فقط اگه گفتین نکته تو کجاس؟

لایتینا نگاهی به ده‌ها دستی که برای گفتن پاسخ بالا رفته بود می‌کنه و به صورت اتفاقی یکیو انتخاب می‌کنه.

- اینکه با هم هماهنگ می‌کنیم و فقط جواب سوالای یکی از سه تا کلاس ریونکلاوی رو به همه‌شون می‌دیم!
- دقیقا! و اینطوری ما جواب پنج تا از کلاسا رو داریم، در حالی که اونا دو تا رو دارن!

لایتینا نگاهی به جماعت ریونکلاوی که چند روزی بود خودشونو از انظار عمومی پنهان کرده بودن و حالا یهویی قصد خروج از کنج عزلتشون رو داشتن می‌کنه و آخرین سوالو رو می‌کنه.

- اما سوال آخر اینه که با گریفیندور چی کار باید کرد؟

و این‌بار تعداد انگشتای کم‌تری بالا می‌ره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1397 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1397 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی بچه های هاگوارتز به جز ناظرای هر گروه، به شدت خوشحال بودند. با اینکه هوریس وسط سخنرانی اش خوابش برده بود، ولی آنها، مطلب اصلی را فهمیدند." قرار بود که به اردو بروند" و دلیل اصلی خوشحالی آنها، چیزی جز خلاص شدن از ناظرا و حرف هایشان نبود!

همه برای خودشان شریک پیدا کرده بودند. یک و یا دو ساک برای اردو به ناکجا آباد آماده کردند. هافلپافی ها در تالارشان را باز کردند که بروند. اما صدایی آنها را متوقف کرد. این صدا متعلق به ناظر گروه خود بود. ناظر های هر گروه، جمله های یکسان و دقیقا هماهنگ را به گوش هم گروهی هایشان می رساندند.
-کنید گوش!

هافلی ها با ترس و لرز، رویشان را به رز کردند.
- نمی خواید که شما برید برای خوشگذرونی تو اردو؟!

همه با صدای بلندی گفتند:
- معلومه که آره!
- نذارید بیاد زلزله ی هشت ریشتری اینجا! ماموریت دارید شما!
- چه ماموریتی؟
- گیر بیارید سوالای امتحانارو از بقیه. آسونه کار! دیدید هر کی رو، بدینش شکنجه! قبول نیست مخالفت! حالا برید از اینجا. شدم خسته خیلی!

همه با نفرت به رز زلر نگاه کردند اما او در جواب نگاه خطرناک تری داد که بعضی ها از شدت ترس، غش کردند. اما بقیه، به سرعت آنجا را ترک کردند. وضعیت بقیه ی گروه ها هم همین شکلی بود. همه با ترس و لرز از ناظر هایشان، از تالار ها فرار کرده و به سرعت به طرف محل اردویشان رفتند. البته با این فکر که چجوری از زبان کسی، سوال های امتحان را بیرون بکشند و یا اینکه چطور ناظرهایشان را بپیچانند!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: دوشنبه 5 شهریور 1397 09:28
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح:

صبح شده بود و آقا خورشیده داشت وحشیانه نورشو می‌کرد تو چشم و چال ملت. صدای داد و هوار همه جای هاگوارتز شنیده می‌شد.
صدا ها از سالن عمومی گروه ها بود. همه‌ی ناظر ها داشتن سر هم گروهی هاشون داد می‌زدن و تهدید می‌کردن. بچه ها هم هی سرخورده‌ترو سرخورده‌تر از قبل می‌شدن. حرف همه‌ی ناطر ها یکی بود: سریع‌تر برین سوال ها رو گیر بیارید قبل اینکه یه کاریتون نکردم. بعد یه مدت داد و فریاد، ناظر ها که دیدن اینجوری نمی‌شه، تصمیم گرفتن که همه بچه ها رو از سالن عمومیشون بیرون کنن و با این تله‌پاتی چهار نفره پشم های همه رو بریزونن.

ملت چهار گروه که سرخورده‌تر از همیشه بودن خیلی شل و ول به سمت سرسرا راه افتادن تا شاید بتونن سوال ها رو گیر بیارن. همه غرقِ افکارشون راجع به پیدایش هستی، لک لک های بچه آور و راه پیدا کرده سوال ها بودن. ولی به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیدن. وقتی داشتن با بی‌اشتهایی صبحونه می‌خوردن، یهو هوریس با یه بطری تو دستش از پشت صندلی مدیریت پرید بیرون.

هوریس تکون تکون می‌خورد و جلو تر می‌اومد، تا اینکه به جای مخصوص سخنرانی رسید‌. یا حداقل خودش اینجوری فکر می‌کرد. هوریس در حالی که روی لبه بلند صندلی نشسته بود و مناطق صعب‌العبورش رو تحت فشار گذاشته بود یه نگاه به بچه ها کرد و هیک هیک کنان شروع کرد.

_ سلام...هییک...بر دانش...هییک...آموزان گوگولی و ناز...هیک...

و هوریس شروع کرد به سخنرانی کردن. یه سخنرانی بلند. و با اینکه تقریبا اکثر کلمه ها رو نصفه گفت، ولی تونست با موفقیت اصل مطلب رو برسونه. ولی این نظر خودش بود. بچه ها هیچی جز جمله های (فقط تا بعد ناهار وقت دارین تا یه پارتنر پیدا کنین.) و (سعی کنین پارتنر های خوب خوب پیدا کنین تا حال کنین.) رو فهمیدن. و به خاطر به خواب رفتن مدیر، نتونستن بقیه سخنرانی که راجع به اردو بود و زیر لبی زمزمه می‌شد رو بفهمن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.