
هری به بوگارتش نگاه کرد...پسری بود که بدبختی از سر و رویش میبارید....یک شکاف عمیق بر روی سرش بود...لباسش به شدت کثیف، مندرس، قدیمی، پاره و اندازه نبود...
_سلام بوگارت...منم پسر برگزیده ام...من خیلی بدبختم، پدر مادر نداشتم!

_هعی...وضعت که خوبه...من حتی پسر برگزیده هم نیستم...تازه پدر مادر که نداشتم هیچ، پدر بزرگ، مادر بزرگ، خاله، عمو، عمه، دایی، دوستان، آشنایان و سایر بستگان هم نداشتم!

_عه؟ خب چیز...من مورد ظلم خانواده قرار گرفتم!

_آخه...شکنجه هم شدی؟

_ها؟

_شکنجه دیگه...درکت میکنم...منم هر کی میرسید با کابل، با شوک الکتریکی، صندلی آهن، ارّه، تابوت آهنی، و سایر ادوات شکنجه، من رو مورد آزار و اذیت قرار میگرفتم!

_خب...چیزه...ولی شرط میبندم که وقتی گفتی ولدمورت زنده اس، همه باور کردن و مورد بدرفتاری دوستات توی هاگوارتز قرار نگرفتی!

_ولدمورت که نه...ولی من رو به جرم اکاذیب دو بار کشتن...هی بهشون میگفتم ماست سفیده، میگفتن دروغ میگی!

_تو رو دیگه ولی مثل یه خوک بزرگ نکردن که بعد توسط ولدمورت کشته شی!

_نه...من رو مثل یک خوک کوچیک کردن...حتی بزرگم هم نکردن!

_بابا تو خیلی دیگه بدبختی!
_اره...میدونم...من مدرک بدبخترین آدم دنیا و مدال مورد ظلم قرارگرفته ترین انسان کرهی زمین رو دارم!

_چی؟ نه...منم بدبختم...منم میخوام از این مدارک و مدالها!

_نه دیگه...من بدبختترین هستم...همه توجهها به جلب خواهد شد!

هری پاتر به خود لرزید...این خود ترس واقعی او بود!
_نههههههه!

_من بدبختتر هستم..یوهاهاهاهاها!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

من فکر کردم قراره برا مسابقات دو المپیک جادویی آماده شیم! خب تقصیر خودتونه. بجا اینهمه دویدن عین بچه جادوگر ازم می پرسیدید دامبلدور کجاست.

!lost
مرگخوران هم در گوشه ای دیگر مشغول رای گیری بودند تا نماینده ای به داخل تونل بفرستند که از حوادث در حال اتفاق نت برداری کند.در این میان بعضی از حضار هم منتظر شنیدن جیغ دامبلدور بودند.
و یه لیس محکم به بستنی زد، و جوری که هم بشنوند فریاد زد: