جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] شهربازی ویزاردلند!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: دوشنبه 20 آبان 1398 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
_سلام آقای پاتر....من بوگارت شما هستم!

هری به بوگارتش نگاه کرد...پسری بود که بدبختی از سر و رویش می‌بارید....یک شکاف عمیق بر روی سرش بود...لباسش به شدت کثیف، مندرس، قدیمی، پاره و اندازه نبود...
_سلام بوگارت...منم پسر برگزیده ام...من خیلی بدبختم، پدر مادر نداشتم!
_هعی...وضعت که خوبه...من حتی پسر برگزیده هم نیستم...تازه پدر مادر که نداشتم هیچ، پدر بزرگ، مادر بزرگ، خاله، عمو، عمه، دایی، دوستان، آشنایان و سایر بستگان هم نداشتم!
_عه؟ خب چیز...من مورد ظلم خانواده قرار گرفتم!
_آخه...شکنجه هم شدی؟
_ها؟
_شکنجه دیگه...درکت میکنم...منم هر کی میرسید با کابل، با شوک الکتریکی، صندلی آهن، ارّه، تابوت آهنی، و سایر ادوات شکنجه، من رو مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتم!
_خب...چیزه...ولی شرط میبندم که وقتی گفتی ولدمورت زنده اس، همه باور کردن و مورد بدرفتاری دوستات توی هاگوارتز قرار نگرفتی!
_ولدمورت که نه...ولی من رو به جرم اکاذیب دو بار کشتن...هی بهشون میگفتم ماست سفیده، میگفتن دروغ میگی!
_تو رو دیگه ولی مثل یه خوک بزرگ نکردن که بعد توسط ولدمورت کشته شی!
_نه...من رو مثل یک خوک کوچیک کردن...حتی بزرگم هم نکردن!
_بابا تو خیلی دیگه بدبختی!
_اره...میدونم...من مدرک بدبخترین آدم دنیا و مدال مورد ظلم قرارگرفته ترین انسان کره‌ی زمین رو دارم!
_چی؟ نه...منم بدبختم...منم میخوام از این مدارک و مدال‌ها!
_نه دیگه...من بدبخت‌ترین هستم...همه توجه‌ها به جلب خواهد شد!

هری پاتر به خود لرزید...این خود ترس واقعی او بود!
_نههههههه!
_من بدبخت‌تر هستم..یوهاهاهاهاها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: یکشنبه 17 شهریور 1398 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
هری، پسری بود که زنده ماند!
قهرمان دنیای جادوگری.
امید آینده دامبلدور و محفل ققنوس...

با شجاعت پا به درون تونل گذاشت. از هیچ جانوری که قرار بود با او روبرو بشود نمی ترسید.
کاملا آماده بود.

در تونل با صدای مهیبی، پشت سرش بسته شد.
و به محض بسته شدن در، چهره مصمم هری، ناگهان تغییر کرد.
-مامان! نگفته بودن قراره تاریک باشه!

کمی صبر کرد تا چشمانش به تاریکی عادت کنند. ولی ناگهان چهره سفید برفی دامبلدور را به یاد آورد.
-من فرزند روشناییم. نباید به تاریکی عادت کنم خب. یه لوموس موقت بدین حداقل نامردا! هیچی نمی بینم. الان می خوام اشکامو پاک کنم. ولی دستم کجاست؟ گیرم دستمو پیدا کردم...چشمم کجاست؟ تو اون فاصله ممکنه اشکام راهی گونه هام شده باشه و نتونم پیداشون کنم. من پدر و مادر نداشتم که اینا رو بهم...کی اونجاست؟

در تاریکی مطلق، چیزی نمی دید. ولی می دانست که دیر یا زود باید با ترسش روبرو بشود.
مدتها از زمانی که در هاگوارتز با بوگارتش مواجه شده بود می گذشت. تقریبا مطمئن بود که حالا دیگر بزرگترین ترسش، دیوانه سازها نیستند.
-اممم...کی اونجاست؟ جناب بوگارت؟ من به مذاکره معتقدم! اصلا خیلی خوبه که این جا تاریکه. شما رو نمی بینم.


ولی اشتباه می کرد...چون قرار بود بوگارتش را ببیند. به وضوح و از نزدیک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1398 04:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور و اعضای محفل به شهر بازی(که توسط مرگخوارا اداره می شه) می رن.
اما از اون جایی که پول کافی نداشتن دامبلدور برای استفاده از تخفیف، یه قرار داد با مرگخوارا امضا می کنه.
طبق این قرارداد محفلی ها باید از هر وسیله ای که استفاده می کنن رضایت کامل داشته باشن و طومار رضایتی که یه مرگخوار براشون میاره رو امضا کنن. وسیله ها خطرناکن و مرگخوارا بی رحم!
حالا قراره محفلیا وارد تونلی بشن که بوگارتی(لولو خور خوره ای) توشه و با بزرگترین ترسشون مواجه بشن.
دامبلدور به عنوان نفر اول وارد می شه و با بوگارتش(که خودشه) مواجه می شه.
بعد از خروج دامبلدور از تونل، محفلیا اونو گم می کنن و از تونل دور می شن.

* * *


فنریر می دوید و محفلی ها هم پشتش با آخرین سرعتشان می دویدند.
فنریر همچنان می دوید و محفلی ها هم پشتش جان می کندند و می دویدند.

یک هفته بعد

مالی ویزلی آنقدر دویده بود که هیکلی باربی گونه بهم زده بود!

فنریر که زیپ ژاکت ورزشی اش را باز میکرد، سوت تایم اوت را به صدا در آورد و به جماعت وا رفته محفلی نزدیک شد.
_ تمرین خوبی بود. خوب گرم شدید. حالا به ادامه ی تمرینات...
_چی ... داری...میگی؟! آه...نفسم بالا... نمیاد! ما داشتیم... دنبالت میکردیم که... معجون حقیقت... به خوردت... بدیم تا بگی... پروفسور کجاست!
_جدی؟عجیبه! من فکر کردم قراره برا مسابقات دو المپیک جادویی آماده شیم! خب تقصیر خودتونه. بجا اینهمه دویدن عین بچه جادوگر ازم می پرسیدید دامبلدور کجاست.
_خب پروفسور دامبلدور کجاست؟!
_تو جیبم!
_داری این ملت وا مونده و خسته رو مسخره میکنی گرگینه سیاه دل؟
_نه بابا... شوخی چیه؟! بیا.

و فنریر، دامبلدور را از جیبش در آورد و گذاشت بغل وین!
_حالا که خیالتون راحت شد باید خدمتتون عارض بشم که رئیس شهربازی وعده داده در صورت استقبال از تونل وحشت... حلوا خیرات بشه تا همه فیض ببرید و دلی از عزا در بیارید!
_حلوا؟ چی هست اصلا؟ با پیاز درست میشه؟
_نه پیاز نداره... با...

و همان نه اول مبنی بر عدم وجود پیاز، کافی بود تا محفلیان به سمت تونل هجوم ببرند.
فنریر با وعده های واهی محفلیان پیاز زده را خام کرده بود!

جلوی تونل


همه محفلیان و دامبلدور دوباره کنار هم جمع شده بودند و تصمیم می گرفتند که چه کسی اول وارد تونل شود.

_نه...من حلوا میخوام... امم یعنی من پسر برگزیده ام... بذارید من برم.
_نمیشه هری... پدر و مادرت تو رو دست محفل ققنوس سپردن که توی پر قو نگرت داریم!
_آخه من یه عمر بدبخت بودم... می فهمید پدر و مادر نداشتن یعنی چی؟ می فهمید زیر دستو پای عمو ورنون بزرگ شدن یعنی چی؟ می فهمید نگاه های خشن اسنیپ از پشت بینی عقابیش یعنی چی؟
_هری...پرفسور اسنیپ!
_بله... همون پرفسور اسنیپ یعنی چی؟

جماعت محفل:

_هری پاتر... پسری که زنده ماند.
برو و با سرنوشتت رو به رو شو!

و هری پیروزمندانه بخاطر بازی با احساسات ملت، وارد تونل شد تا با بوگارتش رو به رو شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1398 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها هنوز نتوانسته بودند تشخیص دهند که او یک بوگارت است. پس بی توجه به حرف های فنریر، شروع کردند به صحبت کردن با دامبلدور...


_خر خورا خروار خوار!
_پروف! هافل میگه از این رفتار شما تعجب کرده است!
_اینجا چقدر تاریک است! لوموس!

ناگهان بوگارت شروع کرد به تغییر شکل تا محفلی ها را بترساند و به جای تاریکی برود؛ اما چون محفلی ها زیاد بودند نتوانست انها را بترساند و گیج شد. اخرین چیزی که بوگارت به او تبدیل شد، مقداری استخوان و یک دم مار و صورت ولدمورت شده بود که اصلا ترسناک نبود و محفلی ها فهمیدند که فنریر به انها دروغ گفته است؛ پس ریموند شاخش را به طرف فنریر گرفت و گفت:
_فولگاری!

و دست و پای فنریر بسته شد. محفلی ها همچنان نگران این بودند که پروف کجا است. پس فنریر بار دیگر فکری به سرش زد و گفت:
_دوست دارید جای پروفتون رو بگویم؟ ازادم کنید تا بفهمید.

محفلی ها کمی فکر کردند تا ببینند کار درست چیست. وین گفت که به نظرش ازاد کردن فنریر کار درستی نیست مخصوصا الان که پروف گم شده است. و سرانجام محفلی ها فهمیدند که ازاد کردن فنریر، کار درستی نیست. پس فنریر را رها کردند و به طرف چرخ و فلک رفتند تا از ان بالا پروف را پیدا بکنند. پس برای خرید بلیط،90 سیکل پول دادند و سوار چرخ و فلک شدند؛ اما اثری از دامبلدور نبود. پس از پیاده شدن از چرخ و فلک، سوجی با حالت ماتم زده ای گفت:
_باید در پارک پخش بشویم!
_مرلینا! خودت بگو پروف کجاست!

یک ساعت گذشت و هیچکس موفق به دیدن دامبلدور نشد. پس محفلی ها مجبور شدند بروند و فنریر را ازاد بکنند تا به انها این را بگوید،اما...

_خداحافظ دوستان محفلی من!

محفلی ها چوبدستی هایشان را در اوردند تا او را بگیرند و به او معجون حقیقت بخورانند؛ اما فنریر به سرعت میدوید...






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/14 18:13:34
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/5/15 10:54:27
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: یکشنبه 13 مرداد 1398 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها رو به روی پشمک فروشی ایستاده بودند و همراه با دامبلدور شلوارک پوش که با خوردن پشمک ها ریشش پرپشت‌تر به نظر می‌آمد، پشمک می‌خوردند.
بوگارت پشمک رو نمی‌خورد بلک آنها را به ریشش که شبیه ریش پیرمرد بد قواره شده بود، می‌زد و بلاخره از بودن کنار جادوگر و ساحره ها کمی لذت می‌برد.

کمی آن طرف‌تر مرگخواری که آنها را زیر نظر داشت با تعجب به دامبلدوری که به خاطر کهولت سن باید کمری خمیده و رداهای سنگین‌تری می‌داشت، نگاه می‌کرد.
او فنریر گری‌بک بود، مرگخواری با قدرت بویایی بالا که بوی موضوع‌های بو دار را به خوبی می‌فهمید. فنریر باید می‌رفت تا کاری کند، بوی بوگارت حسابی اذیتش می‌کرد.

محفلی ها خوشحال و خندان از اینکه دامبلدورشان سرحال و جوان تر از قبل از غار بیرون آمده بود، جشن گرفته بودند و گاها معده‌های پیاز مانندشان را از تنقلات جورواجور پر می‌کردند.
فنریر به آنها رسید و دامبلدور تقلبی را از وسط جمع به گوشه ای کشید.
- تو باید الان تو غار باشی، دامبلدور واقعی کجاست؟
- دامبلدور واقعی؟ خودمم فرزندم، خود واقعیمم.
_ برای من ادای دامبلدور رو درنیار ای بوگارت بد بو! زودباش تا این پیازخور‌ها نیومدند برو تو غارت.

بوگارت بیچاره با چشمانی غوطه ور در اشک‌های تمساحش به طرف غار نمور و صندوق جیرجیرکی اش رفت.
محفلی ها که حالا متوجه غیب شدن دامبلدور شده بودند با نگرانی و ترس از دست دادن اغوش گرم او به اطرافشان نگاهی انداختند. در اطراف آنها فقط مرگخواری مظلوم و گوشه گیر نشسته بود و با لبخندی ملیح به آنها نگاه می‌کرد.

- هی اون فنریره، بریم بپرسیم ندیده پروف کجا رفته یا نه.
- وایسا، وایسا. تا حالا دیده بودی که یه مرگخوار هم مظلوم باشه هم گوشه گیر هم به یه جمع محفلی، لبخند ملیح محفلی‌کش بزنه؟
- نه ولی اون تنهاعه و ما یه گروهیم. چیزی نیست، یادتون نره که گرما و محبت داشته باشید.

فنریر گوش‌های تیزی هم داشت. او شکارچی بود و این یک ویژگی مهم برای شکارچی های خبره‌ای مانند او بود. او تمام حرف‌های محفلی‌ها را شنیده بود و لبخند شیطانی اش را که به نظر محفلی ها ملیح می‌آمد را بیشتر کرد.

- هی فنریر. ما دامبلدور رو گم کردیم تو دیدی از کدوم طرف رفته؟

فنریر دستش را بالا برد و غار را نشان داد. محفلی ها انقدر هم باهوش نبودند. اما قدرت بینایی‌اشان خوب بود.
- خیلی ممنون فنریر.

محفلی ها رفتند و رفتند تا به غار رسیدند. اما دقیقا جلوی غار کسی با صورت افتاده بود زمین که لباس‌هایی مانند لباس ‌هایی که دامبلدور قدیمی‌اشان داشت، تنش بود.
- عه چه لباساش شبیه لباسای پروفه!
- کند ذهن‌ها، خود پروفه. پروفسور چرا اینجا خوابیدین آخه؟

دامبلدور نمی‌توانست جواب دهد. اما صدای کسی از پشت سرشان آنها را به آن سمت کشاند.
- شما چرا معطلید؟ پروفسورتون چون از غار ما غرق لذت شده بود اینطوری از لذتش کم میکنه تا قندش نره بالا.

محفلی ها به همدیگر نگاهی مشکوک انداختند اما چیزی دستگیرشان نشد. تعدادی از آنها بازوهای دامبلدور را گرفتند و آن را روی زمین نشاندند.

- یالا نفر بعدی بره، ببینید پروفتون از شور و اشتیاق بیهوش شده. شما هم امتحان کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از تونل محفلی ها کنار هم نشسته بودند و برای سلامتی دامبلدور زیارت مرلین میخوندند، مرگخوران هم در گوشه ای دیگر مشغول رای گیری بودند تا نماینده ای به داخل تونل بفرستند که از حوادث در حال اتفاق نت برداری کند.در این میان بعضی از حضار هم منتظر شنیدن جیغ دامبلدور بودند.
اما در این لحظه،برخلاف انتظار همه، دامبلدور با شلوارکی کوتاه و دمپایی های حمام هاگوارتز، در حالی که ریشش رو مثل شال گردن دور سرش بافته بود و بستنی قیفی ای رو لیس میزد با ریتم شیش و هشت از تونل خارج شد.
اشک شور و شعف از کنف شدن مرگخوارانی که بعد از دیدن دامبلدور برگهایشان میریخیت محفلیون رو خیس کرده بود، حتی بعضی از محفلیون از فرصت استفاده کردند و یکی از مرگخواران رو به عنوان سلطان برگ دستگیر کردن.
دامبلدور به میانه جمع که رسید عینکش رو به سمت مرگخوارن کمی پایین گرفت و یه لیس محکم به بستنی زد، و جوری که هم بشنوند فریاد زد:
-همه بستنی مهمون منن.

محفلیون هم که در پوست خودشون نمیگنجیدند، پوستها جریدند و با خوندن
اقامون جنتلمنه...اقامون جنتلمنه...
وای بستنی رو ببین...
از کادر خارج شدند.
و اما مرگخوارانی که برگهایشان ریخته بود و احساس سرمای پاره کننده ای میکردند، به امید کنف کردن محفلیون در ایستگاه بعدی، ان ها هم از کادر خارج شدند.
.
.
.
.
بعد از خلوت شدن کادر، از تونل تاریک، گلوله ای پشمک در حالی که روی زمین میغلتید بیرون امد و زیر افتاب پخش زمین شد، دامبلدور با لباس هایی پاره و ریش پف کرده ای از ترس، زیر لب زمزمه میکرد چرا من از خودم میترسم...
زیر بار سکوت، دامبلدور دوباره زیر لب زمزمه کرد:
بقیه کجا رفتند؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموند در 1398/2/22 11:19:11
ویرایش شده توسط ریموند در 1398/2/22 14:28:30
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1398 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
اما در صندوق دوباره بسته شد. چون آن صدای قرررچ، چیزی نبود که باید شنیده میشد. اصلا مناسب این صحنه نبود. یک صدای نا هماهنگ و غیر منتظره!

در تونل نمور و تاریکی که هیچ نوری، جز شعله‌ی دو شمع لرزان و نحیف وجود ندارد و به سختی می توان صندوق کهنه و خاک گرفته ای را دید، باید صداهای خفن و اکو دار پخش میشد تا بر مرموزیت صحنه بیفزاید.
اما صدای قرررچ، این خصوصیات را نداشت. صندوق وظيفه داشت که تا جایی که می تواند، شخص وارد شده به تونل را بترساند و در این راه، لحظه‌ای را از دست ندهد. اگر مرگخواران می فهمیدند او از پس این کار برنیامده و صدای خوفناک جیررر را ایجاد نکرده است، از او خلال دندان تهیه می‌کردند.

این بار، صندوق عزمش را جزم، اراده اش را تقویت و نیرویش را در لولاهایش جمع کرد.
نفس عمیقی کشید و هوا را از گرد و غبار عطر آگین کرد.
و سپس...
در صندوق، به آرامی و با صدای جیررر بلندی باز می‌شد!

این بار نوبت دامبلدور بود که نفسش را در سینه حبس کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 12:50
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها خودشونو از سر راه انگشت اشاره اشلی به کنار پرتاب کردن، خیلیاشون خوردن توی در و دیوار و دماغ و دست و پاشون رو شکستن حتی.
ولی یک نفر نتونست خودشو به موقع کنار بکشه...
اون شخص که انگار انگشت اشاره اشلی محکم رفته بود توی چشمش، چندتا قطره اشک غشق و مهربانی رو از روی صورتش پاک کرد و به محفلیا که هنوز توی در و دیوار بودن نگاه کرد.

محفلیا بهش نگاه نکردن، در واقع همه شون هنوز توی در و دیوار بودن و داشتن سعی میکردن انگشتشون رو از توی دماغ و دهن همدیگه بیرون بکشن.

- وقتشه بری توی تونل.

وقتش بود، ولی شخص انتخاب شده نمیتونست این رو قبول کنه.
- واسه این کارا دیگه خیلی پیر شدم...

شخص منتخب این رو گفت، بعدش دماغش که انگار دو بار شکسته بود رو خاروند، ریشش رو کرد توی شلوارش، و در حالی که سعی میکرد لبخند رضایت بزنه به سمت تونل راه افتاد. در طی مسیر به خاطر موج محبتی که از سمت محفلیا بهش میرسید، چندبار هم کمرش گرفت حتی.

محفلیا هم که کم کم از گره هایی که خورده بودن آزاد شده بودن، به دامبلدور که میرفت به سمت تونل نگاه کردن، و بالاخره اولیشون گفت:
- الان یعنی پروف واسه اینکه ما نریم، دارن میرن؟
- امیدوارم که در پناه عشق زود به سمتمون برگردن.

و دامبلدور چوبدستیش رو جلوی در به اشلی تحویل داد و وارد شد.
تونل تاریک و سیاه بود و فقط با دوتا شمع روشن شده بود، ولی دامبلدور موفق شد یک صندوق بزرگ و فلزی رو جلوش تشخیص بده، صندوقی که در سنگینش با صدای قرررچ بلندی به آرومی شروع کرده بود به باز شدن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: پنجشنبه 5 اردیبهشت 1398 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور و اعضای محفل به شهر بازی(که توسط مرگخوارا اداره می شه) می رن.
اما از اون جایی که پول کافی نداشتن دامبلدور برای استفاده از تخفیف، یه قرار داد با مرگخوارا امضا می کنه.
طبق این قرارداد محفلی ها باید از هر وسیله ای که استفاده می کنن رضایت کامل داشته باشن و طومار رضایتی که یه مرگخوار براشون میاره رو امضا کنن. وسیله ها خطرناکن و مرگخوارا بی رحم!

در آخرین مرحله، الیواندر و هکتور دوئل نابرابری داشتن که هکتور برنده می شه.

.................

-شما باختین!

با اعلام این قضیه، مرگخواران در حالی که محفلی ها را با انگشت نشان می دادند، با صدای بلند شروع به خندیدن کردند.
بعضی از مرگخواران شور قضیه را در آورده و در حالی که روی زمین غلت می زدند از شدت خنده در حال خفه شدن بودند!

-پروفسور...ما تحقیر شدیم!

دامبلدور این را می دانست...ولی اعتراف کردن کار سختی بود.
-هنوز نشدیم...به نیروی عشق پناه ببر فرزندم.

-بردم پروفسور...ولی اونم بهم خندید. بیشتر تحقیر شدم.

تفریح سفید ها، خیلی وقت بود که تبدیل به شکنجه شده بود. و ظاهرا به این سادگی ها به پایان نمی رسید.
برای این که اشلی سر رسید و محفلی ها را به سمت تونلی هدایت کرد.
-خب...مرحله بعد خیلی مفرحه. تونل بوگارت(لولوخور خوره)! یکی یکی می رین اون تو و با چیزی که بیشتر از هر چیزی ازش می ترسین مواجه می شین. هر چی که باشه باید پنج دقیقه توی تونل باهاش بمونین. تازه حرف هم می زنن و به همین دلیل خیلی جالب تر شدن! ما هم از این جا تماشا و ترس های شما رو یادداشت می کنیم که در آینده ازشون استفاده کنیم. تو...بپر تو تونل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: شنبه 25 اسفند 1397 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربین روی هکتور زوم کرد.
-ببین پیرمرد تو برای من عی...

به دلیل حرفای رکیکی که هکتور قرار بود بزنه وسط حرفش آگهی بازرگانی پخش کردن.
-گلدان های رون و پسران به غیر از تاندون زانو!با خرید گلدان های ما بچه هایتان دیگر سرطان نمی گیرند!اگر همین الان سفارش دهید به همراه این گلدان،دو عدد سیب و یک کیلو نعناع برایتان به صورت رایگان ارسال میشود.

با تمام شدن آگهی دوربین روشن شد و تصویر اشلی رو که داشت سعی میکرد چیزی رو که با دستاش گرد میکرد رو از روی دستش پاک کنه گرفت.
-اه لعنتی چقد چسبناکه قبلا انقد چسبناک نبود، عه دوربین روشنه؟خب عزیزان شنونده بخاطر این آگهی بازرگانی ناگهانی معذرت خواهی میکنم.موقعی که شما داشتین آگهی رو میدیدین جر و بحث ها تموم شد و دوئل شروع شد،حالا من این دوئل رو برای شما عزیزان گزارش میکنم!اول ترکیب دو دوئل کننده رو اعلام میکنم.

دوربین به سمت هکتور میچرخه
-بله در سمت راست میدان هکتور رو با چوبی در دست میبینید و در سمت چپ...

دوربین میچرخه تا سمت چپ رو بگیره.
-اقای الیوندر قرار داشتن که الان کف زمین قرار دارن...بله انگار دوئل شروع نشده تموم شد!امیدوارم از گزارش من لذت برده باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!