- اهم! اهم! سکوت دادگاه رو رعایت کنید لطفا.
پیکسی آبی رنگی که شباهت عجیبی به لینی داشت و فقط کمی سنش از او بیشتر بود، گریه سر داده و توجهی به لرد نمی کرد.
- من این بچه رو با خون دل بزرگ کردم
...من براش هم پدر بودم، هم مادر... پدر لینی، با حالتی پوکر فیس از در دادگاه بیرون رفت و گریه مادرش شدت یافت:
- چی کار کنم من بدون پیکسی کوچولو...نمیتونم زندگی کنم... نبودن او مرگ است و مرگ در کنار او زندگی است...
مادر لینی درحال دکلمه بود و از حالت لرد سیاه مشخص بود که اگر آن وضعیت کمی بیشتر ادامه پیدا می کرد، دادگاه را روی سر خودش و مرگخوارانش خراب می کند.
مرگخواران که متوجه عصبانیت و کلافگی اربابشان شده بودند، تصمیم گرفتند کاری انجام دهند:
- پیس...پیس!
دکلمه ی مادر لینی تازه به اوج خود رسیده بود که احساس کرد هوریس دارد صدایش می کند؛ آهسته روبه او برگشت و گفت:
- بله؟ هنوز سوگواری به قسمت قشنگش نرسیده...برو بعدن بیا.
- این کیسه گالیون رو می بینید؟ اگه دکلمه رو تمومش کنید و لینی رو بیخیال شید، مال شما میشه.
چشمان مادر لینی برقی زد، لبخند قشنگی روی صورتش نشست و دستش را برای گرفتن گالیون ها جلو برد:
- از جوونیت خیر ببینی پسرم...
و این گونه بود که خانواده ی لینی مشتاقانه منتظر حکم قاضی نشسته بودند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








اما ارباب که میخواد منو در اولین فرصت به عنوان جانشین انتخاب کنه!
اگه جاخالی بدم ناراحت میشی؟ 
یه عمر جلسات دادگاه رو هدایت و کنترل نکردم که آخر عمری بخورم تو سر کله پوکی مثل این. از همین جا مشخصه که توی سرش هم خالیه. بخورم بهش متلاشی می شه و مطمئنا می میره. بعدش دادگاه قتل اون برگزار می شه و من، با این مقام والا و سوابق درخشان، باید به عنوان آلت جرم توی اون دادگاه شرکت کنم. حالا انتخاب کنین. بخورم تو سر یکی دیگه یا برگردم توی دست خودتون؟
هه! سادهای. همه چیز از پیش تعیین شدس. ما بازیچهایم! 





