سوژه جدید -برین گم شین! دیگه هیچکدومتونو این اطراف نبینم!
لرد سیاه با خونسردی تایید کرد.
-حق با ایشان است. بروید و گم بشوید و دیگر نبینیمتان!
-تو هم!
می دانست که مخاطب خود اوست...ولی غرورش اجازه نمی داد قبول کند.
-با توئه سول...تو دو بار برو بیرون!
-با خود زبون نفهمتم! شب تا صبح این جا داد و فریاد و شکنجه و بکش بکش. آسایش ندارم من.
لرد سیاه سرش را بلند کرد و نگاهی به خانه ریدل ها انداخت.
خانه ای که تنها سرپناهش بود.
عمارت خانوادگیشان...
ولی حالا، خانه با عصبانیت به او خیره شده بود و وسایل داخلش را یکی یکی از پنجره به بیرون پرتاب می کرد.
-نمی خوام...می فهمین؟ دیگه طاقت ندارم! همتون بیرون! یه سوسک هم حق نداره اینجا بمونه. می خوام خالی بمونم! و تو یکی، قبل از همه باید بری!
مخاطبش درخت کوتاه و کم شاخ و برگ بخت برگشته ای بود که به تازگی جلوی خانه کاشته شده بود.
درخت را هم از ریشه کند و پرت کرد.
-یه عمر برگ بده...ریشه بده...میوه هم قرار باشه که بدی.... بعد، با این خفت و خواری بیرونت کنن.
درخت، ردایش را تکاند و به مرگخواران ملحق شد.
مبل...پاتیل...جارو...اگلانتاین...ساعت دیواری..تام جاگسن...عکس مادربزرگ لرد سیاه...گابریل...
به نوبت از پنجره به بیرون پرتاب می شدند.
-بابا حداقل فرصت بده وسایلمونو جمع کنیم!
-سکه های من تو کمد سدریک جا مونده!
-حداقل می ذاشتی لباسمو می پوشیدم!
فایده ای نداشت. خانه ریدل های عصبانی، لرد سیاه و همه مرگخواران را بیرون کرده بود.
و البته...درخت را!