جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  216 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 30 آبان 1399 12:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ خوران بی هدف در کوچه ها میچرخیدند و هرزگاهی به پنجره خانه ها یا مغازه ها سرک میکشیدند که شاید فرد مورد نظرشان را بیابند. ولی بعد از چند ساعت، هنوز هم به جایی نرسیده بودند. همه خسته شده بودند، بنابراین تصمیم گرفتند در محوطه ی کوچکی میان درختان ، کمی استراحت کنند.

رودولف روی کنده چوبی نشست، خودش را کش و قوسی داد و گفت:
-اینجوری که نمیشه! خب یه آدرسی ،چیزی.....انگار داریم دنبال یه سوزن تو کاه میگردیم!
تام که روی زمین خاکی نشسته بود گفت:
- مگه چاره ایم هست؟دستور اربابه! باید زیر سنگم شده پیداش کنیم!
بقیه مرگ خوران هم حرف او را تایید کردند.

ردولف با ناامیدی ادامه داد:
-کاش یه کمکی داشتیم....یه کسی که این خانومو برامون پیدا کنه....هزینه زیادی هم نخواد...
بعد آهی کشید و به پاهایش خیره شد. برآورده شدن چنین آزویی غیر ممکن بود.غیر ممکن...

-خب دیگه پاشین راه بیوفتیم! کلی جا مونده که نگشتیم!

رودولف با شنیدن این صدا سرش را بالا گرفت که بلند شود و به بقیه بپیوندد ولی با دیدن چیزی که به پایین ترین شاخه درخت روبروی او آویزان شده بود، بی حرکت ماند.

نقل قول:
متخصص پیدا کردن هر چیزی، حتی از زیر سنگ!
ما سوزن های درون کاه را برایتان میآوریم!
تخفیف برای مرگخواران


تابلوی به رنگ قرمز بود و حاشیه های آن به رنگ زرد برق میزد. رودولف مطمعن بود که چند لحظه پیش هیچ چیزی در آن جا نبود. در راه هم مغازه ایی ندیده بودند که چنین تابلویی، تبلیغ آن باشد...

-چرا نمیای پس؟
رودولف برگشت و لینی را دید که به دنبال او آمده بود.
- اینو ببین!
-این چیه؟ چه برق برقیه!!...... تخفیف برای مرگخواران؟ تا حالا با مرگ خوار بودن تخفیف نگرفته بودم!... بذار برم بقیه رو صدا کنم...

بقیه مرگ خوران کنار رودولف جمع شدند. همه به جز رودولف از دیدن تابلو ذوق زده شده بوند. اما هنوزم هم چیزی به نظر رودولف درست نبود. یک جای کار میلنگید.

-چه خوبه! خب بدیم همین برامون پیداش کنه! من میخوام برم خونه!

-تازه تخفیفم میدن! من کت جدید میخوام...شاید رو چیزای دیگه هم تخفیف بدن!

-چرا زودتر ندیدیمش! اینهمه لازم نبود بگردیم!

-اصلا حرف دل ما رو زده !

با شنیدن این حرف رودولف حرفای آنان را قطع کرد و گفت:
- یه لحظه گوش کنین! فهمیدم چرا این تابلوعه برام یه جوریه! این حرف دل مارو نزده! دقیقا جملات خودمونو گفته! انگار منتظر بوده ما چنین حرفی بزنیم! بعدشم این آدرس و اسمی هم نداه....مشکوکه!

لینی به درخت اشاره کرد و گفت:
-نداشت...ولی الان داره..

همه به درخت نگاه کردند.انگار تابلو کش آمده بود و دو جمله دیگر در آن جا گرفته بود.

نقل قول:
متخصص پیدا کردن هر چیزی، حتی از زیر سنگ!
ما سوزن های درون کاه را برایتان میآوریم!
تخفیف برای مرگخواران
با فروشنده خانم جذاب! فقط کافی است تابلو را لمس کنید تا انتقال یابید! اگر تا چند ثانیه انتقال نیافتید اینجا را مجددا لمس کنید!


تام پرسید: خب رودولف... حرفی؟ سخنی؟
رودولف که با دیدن فروشنده ی خانم جذاب نرم شده بود،گفت:
-نه دیگه... به هر حال ما مرگخواریم! نباید از امتحان کردن یه تابلو بترسیم که! ملت باید از ما بترسن!

در لحظه بعد؛ همه مرگ خوران انگشت شان را روی تابلو گذاشتند و در یک چشم بر هم زدن همگی به همراه تابلو غیب شدند.
درست در همان لحظه، چند مرد که پشت یونیفرمشان نوشته شده بود " شهرداری هاگزمید" وارد محوطه شدند.
یکی از آنها از بقیه مسن تر به نظر میرسید گفت:
-من مطمئنم صدای چند نفرو از اینجا شنیدم!....ولی کسی اینجا نیست....
-حتما توهم زدی داداش...
-شاید!....خب همه اون تابلو های عجیب جمع شد دیگه نه؟ از بس ملت شکایت کردن که اون تابلو ها یه جای عجیب بردنشون خسته شدم!....فقط دستم به کسی که این شوخی مسخره رو کرده برسه....میدونم باهاش چی کار کنم....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1399 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین

-خب...
-خب و زهر باسیلیسک! برین بگردین پیداش کنین!
-خب ارباب دقیقا کجارو باید بگردیم؟
-من از کجا باید جوابگوی شما مرگحواران باشم؟ از مادرمان بپرسید!
-چشم ارباب!...بانو ما کجا باید بریم که این خانم رو پیدا کنیم؟
-شلیل های مامان،من از کجا بدونم؟
-

مرگخواران که نظری درباره منزل خانم مورد نظر نداشتن راهی کوچه پس کوچه های لندن شدن...

-ای بابا! بازم ما سردرگمیم! تو اون سوژه هم به خاطر اژی سردرگم شدیم الان هم به خاطر فنریر و زنش!
-من موندم چرا ارباب...

اما لینی نتونست حرفش رو کامل کنه به این دلیل که رودولف جلوی دهنش رو گرفت!

-اصلا تو چرا وارد سوژه شدی؟
-نه این جدیده"چرا ارباب ماموریتهای مات و بی سرنخ میدن؟"
-این بهتره از قدیمه هست!

مرگخواران همینطور که میرفتن به دهکده ی هاگزمید سر راهشون رسیدن...

-الان باید زنگ تک تک این خونه هارو بزنیم؟
-...
-بلا؟

بلاتریکس برای اولین بار سر هیچ کدوم از مرگخوارا فریاد نکشید و جوابگوشون نبود! چونکه سرش توی پیام امروز بود!

-بلا اون چیه دستت؟...پیام امروز!
-اوهوم.
-
-ببینین ارباب اول شده تو این که هیچی باید اول باشه ارباب، ولی نفر بعدی یعنی نفر دوم منم! اما موهام از تو کادر زده بیرون!

در همین لحظه دستی به موهاش کشید و رو به بقیه مرگخوارا کرد...

-من میرم سه دسته جارو...شما هم دنبال زن فنریر بگردین!

و بدو بدو به سمت کافه ی سه دسته جارو روانه شد...

-الان چیکار کنیم؟
-
-
-"چرا ارباب ماموریتهای مات و بی سرنخ میدن؟"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 30 تیر 1399 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
- ما ازدواج نکردیم، نمی کنیم و نخواهیم کرد! رهایمان کنید!

-نه لیمو ترش مامان نمی شه!

-مادر، ما تنهایی را به ازدواج ترجیح می دهیم!

-اینجوری نمی شه کلم بروکلی مامان!

-مادر خواهش می کنیم! ولمان کنید!

-باشه کدو هلوایی مامان! بعدا مامان یه کاری می کنه!

در همان لحظه فنریر که در اثر سقوط از سقف صاف شده بود سرش را بالا آورد و نگاه معنا داری به مرگخواران کرد. مرگخواران هم با نگاه هایی پر از ( ) جوابش را دادند. فنریر نگاهی به مروپ انداخت و گفت:
-دومی رو انتخاب می کنم!

-خیلی عالیه فنریر مامان! حالا بریم بگردیم پیداش کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1399 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف کمی فکر کرد و دید آن عکس دوم می‌تواند با جادوی جوانی خیلی زیبا بشود.


- خب من عکس دوم را میخواهم.

- ببخشیدا من اینجا کلمم؟ انگار نه انگار که زن داری!

- بلا من دیگر از تو خسته شدم چون خیلی بی رحمی .

- باشه پس منم میرم دنبال یک شوهر دیگر.

مروپ که فرصت را غنیمت شمارد که نظر پسرش را درمورد ازدواج بپرسد.

- نارنگی مامان، تو نظرت چیه ؟

- در مورد چی مادر جان؟

- در مورد زن گرفتن

- مادر من، اول اینکه ما قیافه نداریم و هیچ زنی ما را نمیخواهد، دوم ما عظمت داریم و ازدواج به درد ما نمیخورد.تمام.

- کرفس مامان اخه تو نباید که تک تنها باشی . برو یه زن با عظمت بگیر.


بلا حواسش جمع شده بود تا ببیند جواب لرد چیست.

-مادر ما مرگخواران وفادار داریم دیگر چه نیازی به زن داریم؟

-خب گلابی مامان اگر آنقدر به وفاداری مرگخوارانت مصممی پس برو یکیشان که میخواهد عروسی کند عروسی کن.

-مادر تا الان هیچ مرگخوار زنی اقدام به عروسی نکرده . من که نمیتوانم با رودولف ازدواج کنم.

- اهان، سیب مامان اگر رودولف اقدام به ازدواج کنه کی تنها میمونه؟ خب بلا. بلا هم که خیلی مرگخوار خوبیه.اصلا بذار صداش کنم.

-

- بلا مامان بیا ببینم.

-بله بانو مروپ.

-ببینم تو.....

- مادر جان تو را خدا مرا بد بخت نکنید.

- پسرم وسط حرف مامان میپری؟

-ببخشید.

- ببینم بلا تو از لرد سیاه راضی هستی؟

- اخه نمیشه که، لرد باید از ما راضی باشن.

- نه تو باید راضی باشی.

- آخر او لرد ماست.

- پس راضی هستی خب پسر نمیتونی یه چیزی بگی یا میخوای واسه من و بلا خفه خون بگیری؟

بیچاره لرد مانده بود چه کار کند.( برای اولین بار از زندگیش)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط لرد
زنده باد لردسیاه🥰
زنده باد اسلایترین🤪
زنده باد شرارت واقعی😍
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: شنبه 28 تیر 1399 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
فنریر قراره زن بگیره! بهش یه دفترچه دادن که عکس ساحره ها توش هست. عکس اول توسط بانو مروپ و به خاطر تشخیص دادن وجود خشونت در او مردود شد. حالا فنریر مونده و عکس دوم که چندان باب سلیقه او نیست!
***


مروپ همچنان چمدان به دست به فنریر نگاه می‌کرد.

- بجنب گرگینه. میخواهی مادر ما را راهی خانه سالمندان کنی؟

البته که فنریر قصد انجام همچین کاری را نداشت. مطمئناً آخرین چیزی که هر مرگخوار می‌خواست آن بود که باعث رفتن بانو مروپ به خانه سالمندان شود.
فنریر همچنان به عکس نگاه می‌کرد. کم کم آماده می‌شد تا "بله" را بگوید. فقط یک معجزه میتوانست نجاتش دهد.

- بده من اونو!

رودولف دیگر طاقت نداشت. عکس صفحه اول را از توی دماغش خارج کرده و به سمت فنریر و دفترچه هجوم برد. هر جوری که بود می‌خواست این گنجینه ارزشمند را بدست بیاره.
فنریر از هم از مرلین خواسته دفترچه را با اولین حمله تقدیم رودولف کرد.

- چه می‌کنید؟

رودولف دفترچه را به سینه اش چسبانده بود و با قمه هایش از آن محافظت می‌کرد.

- ارباب. اجازه بدید به جای این فنریر نالایق من یه سروسامونی بگیرم.

لرد نمیخواست این کار را بکند. بلاتریکس چوبدستی اش را کشیده بود و از طرفی امر همایونی ارباب مبنی بر زن گرفتن فنریر نباید پایمال می‌شد.

- مادر؟ این قمه کش را منصرف کنید.
- رودولف مامان باید یا عکس دوم رو انتخاب کنه یا دفترچه رو پس بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 تیر 1399 01:09
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ با لبخند رضایتمندی منتظر جواب "بله" فنریر بود که ناگهان لبخند بر لبانش خشکید.
-این بود آرمان های سخت گیری مادرشوهرانه مامان در زمینه انتخاب عروس؟!

فنریر با نگاه امیدواری به مروپ چشم دوخت. آیا ممکن بود که مادر دلسوز در انتخابش برای او تجدید نظر کرده باشد؟

مروپ عکس صفحه اول دفتر را از جیب ردایش در آورد و این بار با اشعه ایکس چشم های مادرانه اش مشغول کاویدن ساحره داخل تصویر شد.
-خبه خبه...سوزن چرخ نخ ریسی داخل جیب عروس مامان چیکار می کنه؟!
-می خواد بخوردش؟

سوال متفکرانه فنریر واکنشی جز نگاه دلسرد مروپ در پی نداشت.

-خیر...می خواد این سوزن رو توی انگشت اشاره مبارک یکی یدونه مامان فرو کنه. هزاران شرم و خانه سالمندان بر مامان که می خواست این عروس بد طینت رو به شوید پاک و معصوم مامان قالب کنه!

مروپ شیون کنان عکس را مچاله کرد و در دماغ رودولف فرو نمود. سپس در حالی که چمدانش را به مقصد خانه سالمندان جمع می کرد به فنریر چشم دوخت.
-فنریر مامان زیر لفظی می خواد؟

فنریر که چند لحظه ای با تماشای حرکات مروپ ماتش برده بود، با شنیدن کلمه "زیر لفظی" به خودش آمد. آب دهانش را قورت داد و به عکس صفحه دوم دفتر چشم دوخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: دوشنبه 23 تیر 1399 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر که در محضر لرد سیاه، قادر به فرار یا مخالفت نبود، مثل بچه آدم رفت و روی صندلی ای که مرگخواران دورش حلقه زده بودند نشست.

مروپ به عنوان مادرِ جمع، ذوق زده دفتر را باز کرد و اولین تصویر را به فنریر نشان داد.
-به به...گزینه اول رو ببین. بی نظیره. جادوگره... سیاهه... خبیثه... خوشگل و باهوشه... وفادار و اصیله. صبر کن ببینم. اینو با این همه ویژگی خوب چرا دارم می دم به تو؟ اینو برای پسر قند عسلم ذخیره کنم! تو این یکی رو ببین انجیر مامان!

مروپ صفحه اول را پاره کرد و در جیبش گذاشت تا سر فرصت لرد سیاه را خفت کند! و صفحه دوم را جلوی چشم فنریر گرفت.
فنریر با بی میلی نگاهی به عکس دوم انداخت. مروپ توضیحاتش را ادامه داد.
-خوشگل... که نیست.دروغ چرا؟! ولی سیاه و خبیث هست. دماغش... قشنگ نیست، ولی جای کار زیادی داره. کافیه یه ذره خرجش کنی. سن و سالش کمی زیاده، ولی معنیش اینه که تجربیاتش هم زیاده. تخصصش تولید و پخش سیب های سمیه. کارش هم خیلی گرفته. ظاهر خیلی مهم نیست. خودتم همچین تیپ ساحره کشی که نداری. پسندیدی یا برم سراغ بعدی؟


فنریر از ترس لرد سیاه به صفحه نگاه می کرد، ولی هیچ اثری از پسندیدن در چهره اش دیده نمی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1399 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- دیدین من نبودم؟ دیدین به من تهمت ناروا زدین؟

غرغر های لیسا شروع شده بود و اگر کسی جلوی او را نمی‌گرفت، تا مدت ها می‌خواست آن را ادامه دهد.
- صبر کنید ببینم کدومتون اول به من دست زد؟

همه‌ی مرگخواران را با چشمان باریک از نظر گذراند.
ناگهان بر روی یک نفر متوقف شد.
- تو بودی تام! تو اولین نفر به من دست زدی. همه‌ی مشکلات از تو شروع شد. اگر تو این کارو نمی‌کردی بقیه هم اینطوری نمی‌کردن.

لیسا با جیغ این حرف ها را می‌زد و با هر کلمه، از عصبانیت صورتش سرخ تر می‌شد.

- من بخاطر اینکه... خب میدونی من دستم خودش اومد. کنده شد و پرت شد.
- لیسا حالا آروم باش الان میمیری.
-بعد هم پرنسس گفتن اینو. یعنی تو میگی پرنسس اشتباه کردن؟

لیسا گیر افتاده بود. پرنسس اشتباه نمیکرد، اما او هم عصبانی و قهر بود.
- نخیر. پرنسس اشتباه هیچوقت اشتباه نمیکنن. فقط ایشون اون‌ور رو اشاره کردن. شما درست ندیدید.

لیسا باید انتقام همه مشکلات اخیرش را الان می‌گرفت. هیچکس نمی‌توانست جلوی عصبانیت او را بگیرد.

- لیسا کافیه!
- چشم ارباب.

در واقع هیچکس جز لرد سیاه. او فقط به سمت دیوار برگشت.
- دیگه باهاتون حرف نمی‌زنم.

از مانع لیسا رد شده بودند. حالا وقتش بود گزینه های مناسب را به فنریر نشان دهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1399 06:49
نمایش جزئیات
آفلاین
نجینی بیشتر خزید. خزید و خزید تا -مثل آنکه- به مقصدش رسید و ایستاد. فی الواقع... نشست. بهتر بگوییم، از حرکت کردن و خزیدن دست کشید. خب... دست هم نداشت مثل اینکه، خلاصه بدانید دیگر حرکت نکرد. حالا مار ها هنگام "دیگر حرکت نکردن" چگونه می‌شوند را به خودتان می‌سپاریم.
بعد، دمش را خم کرد و به شخصی اشاره کرد. مرگخواران سویِ دم نجینی را دنبال کردند. به پای شخصی ختم میشد. سرشان را بالا آوردند و با لیسا روبرو شدند.

- چیه؟ چرا اینطوری نگاه می‌کنید؟ قهرم با همتون اصن.

در حالت عادی، مرگخواران "اوف... دوباره" ای سر می‌دادند و بعد نگاهشان را از لیسا می‌گرفتند. اما شرایط فرق می‌کرد. درصورت مخالفت با نظر پرنسس اربابشان عاقبت خوشی در انتظار نبود. نتیجتا تصمیم گرفتند تا غرهای لیسا را به جان بخرند.

- پرنسسمان می‌گوید تو فنریری لیسا. سریعا خودت رو تسلیم کن.
- اما ارباب... جسارتا... پرنسس اشتباه نکردند؟

چشمان سرخِ لرد، سرخ تر شدند و قرنیه هایش درشت تر.
- الان به پرنسس ما توهین کردی؟
- من... نه... فقط...
- مرگخوارانمان! این فنر لیسا نما را گرفته و پوستش را بکنید تا خودش را لو دهد.

چندنفر از مرگخوارانِ خودشیرین... که شامل تمامشان میشد، به سمت لیسا یورش بردند تا اولین نفری باشند که فنریر بودن او را لو می‌دهد.

- اگه دستتون بهم بخوره!

دست اولین نفر به لیسا خورد... اتفاقی نیفتاد. پس دیگران هم نزدیک تر شدند و دست و پای لیسا را گرفتند و آماده کندن پوستش شدند که صدای سقوط مهیبی از پشت سرشان آمد. همه ی مرگخواران برگشتند و به منظره مقابلشان خیره شدند. فنریر گری بک، که به سقف چسبیده بود و تصمیم داشت تا فراموش شدن خواستگاری اش همانجا بماند، دیگر نتوانسته بود فشار جاذبه را تحمل کند و با درودی به ساحت مقدس اسحاق نیوتن بر روی زمین پهن شده بود.
حالا نوبت آن بود که دفترچه رودولف را در آورده و گزینه ها را نشان فنریر دهند... البته بعد از مقادیر بسیاری قهر از طرف لیسا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/3/22 6:56:20
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/3/22 17:42:35
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1399 03:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- پرنسس؟ چرا پس کاری نمی‌کنین؟

مدتی می‌شد که از قبول کردن معامله می‌گذشت، اما برخلاف انتظار همگان، نجینی بی هیچ حرکتی به روبه‌رویش خیره مانده بود و تلاشی برای یافتن فنریر نمی‌کرد.

- پرنسس؟
- تمرکز دخترمان را بهم نریزید! بگذارید حواسش را بر پیدا کردن فنریر متمرکز کند!

مرگخواران پس از این دستور صریح لرد، چند قدمی عقب‌ رفتند و بی هیچ حرفی، به نجینی زل زدند. دقایقی دیگر به کندی سپری شد.

کم‌کم حوصله‌ی مرگخواران سر رفت و خستگی بر آنان چیره شد. سدریک بی‌توجه به اتفاقات اطرافش، گوشه‌ای دراز کشید و با خیال راحت به خوابی عمیق فرو رفت.
مروپ که می‌دید احتمال دارد این اوضاع بسیار طول بکشد، بساط آشپزی‌اش را به راه انداخت و مشغول تفت دادن پیاز و آناناس در ماهیتابه شد.
اگلانتاین در گوشه‌ای خلوت درحال روشن کردن پیپش بود و تام نیز با کندن اعضای مختلف بدنش و مجددا چسباندن آنها سر جایشان، خود را سرگرم می‌کرد.

هر یک از مرگخواران مشغول انجام کاری بودند، که ناگهان حرکتی از سوی نجینی توجه همه را جلب کرد.
نوک دم نجینی رو به بالا سیخ شده و به آرامی به سمت راست در حال خزیدن بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده