- مروپ؟ مروپ هوی! معلوم نیست کدوم گوری رفته که نمیاد این خریدا رو از دست پدر پیرش بگیره. اصلا غلط میکنه تنها و بی اجازه جایی رفته باشه! مگه مردای این خونه غیرت ندارن؟
همان طور که جورابش را تا میکرد تا به گوشهای بیندازد، در حالی که گاه زیر لبی غرولند میکرد و گاه اوج میگرفت و فریاد میزد، عرض کوتاه خانهی محقرشان را طی کرد تا به اتاق دخترش برسد.
- یه زمانی پدر ارج و قرب داشت ... صدای پاش که میاومد همه صف میکشیدن تا استقبال کنن و بارشو از دستش ... پدرسوخته تو که اینجایی! چرا جواب نمیدی پس؟!
مروپ کنج تختش، رو به پنجره نشسته بود، اما بی آن که به آن نگاه کند، سرش را انداخته بود پایین و به زانوهای جمع شدهی خودش تکیه داده بود.
- ببــ... ببخشید پدر ... حـــ حواسم نبود.
- صدات چرا این شکلی شده دختر؟ وقتی با من حرف میزنی اون ورو نیگا نکن ... کری؟!
- چـ... چشم.
بر خلاف انتظار مروپ، خبری از سیلی نبود. فروکش کردن خشم ماروولو را میشد در خوابیدن ورم رگهای گردنش، سفید شدن چهرهی کبودش و پایین آمدن شانههایش دید. مانند بادکنکی که آرام آرام بادش خالی میشود، تمام نفسی که برای فریاد زدن آماده کرده بود را با صدایی که بی شباهت به «آه» نبود از دماغش بیرون داد.
- واس چی ...؟ تو گریه کردی دختر؟
مروپ واکنش او را درک نمیکرد. روزی نبود که پدرش اشک او را درنیاورد و بعد با نیشخند و تمسخر گریههایش را به تماشا بنشیند. انگار ماروولو نیز متوجه سوالی شد که در ذهن مروپ ایجاد کرد.
- تو عین ننه خدابیامرزتی. اونم اشکش دم مشکش بود. چیز غریبی هم نی! گریه سلاح زنه ... هق هق میکنه که جلب توجه کنه و خواستشو بشونه به کرسی یا بگه من مظلومم! اما ...
حرفش را قطع کرد و رفت کنار دخترش نشست. مروپ اشکهایش را به محض ورود پدرش پاک کرده بود اما هنوز بغض در چهرهاش مشهود بود.
- به نظرت کسی تو تنهایی اسلحه میکشه؟ هان؟ دارم ازت سوال میکنم.
- نه پدر.
- باریکلا. پس این بارو نمیشه پای سلیطه بازی گذاشت! اشکت اشکه. راستکیِ راستکی!
مروپ حالا دیگر بغض فروخوردهاش را فراموش کرده بود. در تمام زندگیش تصور میکرد پدرش کوچکترین درکی نسبت به او و احساساتش ندارد. کمابیش مطمئن بود که برای او بیاهمیتترین موجود دنیاست. جرات نگاه کردن به چهرهی ماروولو را نداشت اما لحن ناآشنای پدرش کافی بود که بداند او جدیتر از همیشه است. لبانش از هم باز شد اما بهت راه تمام کلمات را سد کرده بود.
- نمیخواد بگی دردت چیه. فقط یه چی بهت میگم، خوب تو گوشت فرو کن. میشنفی؟
- بلـ... بله پدر.
- درسته که یه ضعیفهای ... رو همین حساب عقل درست و درمونی هم نداری ... اما خوب، این طبیعتته! به جاش همین طبیعت بهت یه دل گنده داده.
صدای ماروولو میلرزید. انگار زبانش از ادای این جملات ابا داشت. برای گفتن هر کلمه، با غرورش کشتی میگرفت و عرق روی پیشانیش خبر از چقر بودن این حریف میداد.
- و من پدرتم. دیدمش. خوب؟ دلت ... خیلی ... چیزه ... مهربونه! خیلی! کسی که همچین دلی داره ... اشکش گرونه. میفهمی چی میگم؟ ارزش نداره. هیشکی و هیچی، ارزش یه لحظه بغض راستکیتو نداره. خوب؟
پس از ثانیهای مکث، ناگهان مانند گلولهی رها شده از توپ بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
63 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
62
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
خاطرات مرگخواران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/22
تولد نقش: 1399/05/25
آخرین ورود: دوشنبه 22 دی 1404 12:07
از: من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
پستها:
132
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/06
تولد نقش: 1398/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 28 خرداد 1405 23:22
از: تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
پستها:
646

هر چیزی که زیاد اتفاق میفتد، تکراری نیست.
- من واقعاً نمیفهمم این کتابای قلمبهسلمبه چی دارن آخه؟ چیشون جالبه که این ویلبرت شوندصتا ازشون داره؟
تام سرش را از کتابِ درون دستانش بیرون آورد و همانطور که مسیرِ خانهریدلها در لیتلهنگلتون را طی میکرد، کتاب را برای گربهی سفید و نارنجی رنگی، که در حال بازی کردن با تکهای چمنِ تازه سبز شده بود، پرتاب کرد.
- الان تو تالار چه خبره یعنی؟
احتمالاً دوباره ویلبرت داره با جوزفین کشتی میگیره که نیاز نیست برای یه اکیو زدن بره ریشه لاتینش رو پیدا کنه و سه تا کتاب درباره تاریخچهش بخونه تا با ویژگیهای شخصیتی مخترعش آشنا شه، دروئلا دوباره یه تیکه بالش زده زیربغلش نشسته داره کتاب میخونه و از غم تموم شدنش گالن گالن اشک میریزه، لونا عینک زده و داره زیر مبلایِ کنار شومینه رو دنبالِ اسنورککش میگرده، ری هم داره روانشناسی نوینی که شک دارم خودشم بفهمه چیه رو برای پاتریشیا تعریف میکنه و اونم هی برگاش میریزه... قابل پیش بینیان کاملاً. 
و خندان از تصورِ همگروهیانِ فارغ از دنیایش، به خانهیریدلها رسید.
- ها چیشده؟ کبکت خروس میخونه؟ نکنه تو مسیر با دامبلدور دستبهیکی کردی بیای خونهیریدلها رو منفجر کنی که انقدر شادی؟
تام امروز در مود خوبی بود و حوصله جر و بحث با اگلانتاین را نداشت. پس اولین و دمدستیترین راهکار خلاص شدنِ ممکن را به کار گرفت.
شوت کردنِ گلِ چسبیده به کفش به سمت لباس اگلا!
- مرتیکه اسب!
و سریعتر از آنکه اگلانتاینِ درگیر با لباسِ گلیشده به او برسد، "آگاوتاین" را فریاد زده و با دوندگی محل جرم را به سمت اصطبل ترک کرد.
هر چیزی که زیاد اتفاق میفتد، تکراری نیست.
- جمله بیمفهوم مینویسنا... خیر سرش شونصدتا جایزه هم برده این کتاب. چقدر بیدر و پیکره دنیای ماگلا.
تام هنوز بر روی آن کتاب قفل شده بود. آخر عادت داشتند، ویلبرت تیکهای به میان میانداخت و آنها رویش قفل میشدند.
- هوی بچه!
- تو چته سو؟
- هیچی. توی این زاویه راه نرو. سایه میکنی به کلاهم آفتاب نمیرسه، ناراحت میشه.
سو هم مثل همیشه بود... مثل همیشه به کوچیکترین و بیاهمیتترین چیزی که دم دستش میرسید برای گیر دادن به تام چنگ میزد.
همه چیز مثل همیشه بود.
تام سری به نشانه تاسف برای سو تکان داده و در حالی که زیر لب "کِی میمیری راحت شیم؟" را زمزمه میکرد، وارد اصطبلِ چوبیِ قدیمی شد.
سرش پایین و در حال خواندن شعر برای تسترالهای نامرئی بود، که صدای باز شدن در و به دنبالش، صدای یکزن توجهش را جلب کرد.
- تام مامان؟ جاروی پدرِ مامان چوبریزی داره و راه نمیره، گفتن میرن تعمیرش کنن. البته نمیدونم چجوری میخواستن ببرن راهش بندازن اما سوارش شدن و رفتن... ولی خب مامان از مسائل فنی سر در نمیاره.
مروپ بعد از کمی خاراندن سر ادامه داد.
- خلاصه که تامِ مامان علاقه داره مامان رو توی یه ماجراجویی هیجانانگیز همراهی کنه؟
تام از روزمرگی خسته بود.
تام هیجان میخواست.
تام ذوق زده شد.
تام از جا پرید.
- حتما حتما!
چه جور ماجراجویی ای؟! 
- سفر به اعماق بازار میوهها و نجاتِ میوههایِ پر خاصیت و لذیذ مامان از دستِ گونیهای کثیف و غیربهداشتی مامان!
-
اما مروپ از تام هیجانزدهتر بود. در نتیجه بههنگامِ تکان دادن مشتهایش در هوا، تام که پوکرفیس به گوشهای زل زده بود و به سوال "از کجا آمدهام؛ آمدنم بهر چه بود؟" فکر میکرد را ندید.
- پس مامان میره تا تامِ مامان داره شادیاش رو تخلیه میکنه و از لیست خرید رو آماده کن.
و باز هم تامی که اینبار دیگر حتا سوالی هم در نگاهش دیده نمیشد و به پوچی مطلق رسیده بود را، ندید.
"بازار میوه و ترهبار لندن"
- سیب تازه، انگور، کیوی، طالبی، هندونه؛ اینورِ بــــــــازار!
مروپ و تام با شنیدن این اصوات، سرشان را به طرف مردِ میوهفروش برگرداندند.
میوه فروش ظاهر چندان تمیزی نداشت.
این چیزی بود که تام در اولین لحظهی تلاقی نگاهش با سرووضع میوهفروش تشخیص داد.
اما اولین برداشت بهترین برداشت نیست! به واقع... میوه فروش نهتنها "ظاهر چندان تمیزی نداشت"، بلکه بسیار کثیف بود! دستهایش را در حفرهیهای بینیاش فرو میبرد و بعد، با هماندست، خوشه خوشه انگور برای مشتریان در کیسه میگذاشت و تحویلشان میداد.
حال تام بد شده بود.
- ام... بانو... میگم... به نظرتون یکمی کرکثیف نیستن؟
- تامِ مامان!
ظاهربینی؟! اینه چیزی که من توی این همه مدت تربیت کردنم یادتون دادم؟! نههمین لباس زیباست نشان آدمیت، تامِ تقریباً نافرزندِ مامان! 
تام دوباره نگاهی به میوهفروش که اینبار در حال خاراندن شپشهایِ متعددِ سرش و همزمان گذاشتن سیبها در مشمع بود انداخت.
- بانو آخه ببینید دستاش چقدر کثیفه.
- شاید میخواد خاکی باشه تا مشتریایِ مامان احساس غربت نکنن خب!
- ولی بانو ببینید داره عرقاشم میریزه تو دبه خیارشور!
- شما دکتری تامِ مامان؟!
- خب... نه. چطور؟
- اگر دکتر نیستی از کجا میدونی توی دبه خیارشور نباید عرق ریخت خب؟! شاید واسه سلامتِ مشتریای مامان لازم باشه!
- بانو آخه ببینید شپشای سرشم داره تو سیبا میریزه.
- از تو انتظار نداشتم تام مامان... اینکه دیگه واضحه! میخواد بدنِ مامان و مرگخوارای مامان و چوبدارچین مامان در برابر شپش مقاوم بشه و شپش نزنه!
تام دیگر حرفی نداشت.
* دقایقی بعد *
- اون پلاستیکو فراموش نکنی تام مامان. سیرترشیِ مخصوصِ نوهی طویلِ مامان توشه.
تام پلاستیک بعدی را هم برداشت.
اگر آنلحظه تام و پاتریشیا در کنار هم قرار میگرفتند، از یکدیگر قابل تشخیص نبودند. آنقدر پلاستیک و وسیله بر روی سر و دوش و دست تام آویزان بود که از دور به سان درخت دیده میشد.
اما کاری نمیشه کرد... مادر، مادر است.
همانطور که تام مطمئن بود اگر در همان حالتِ مشغول و شلوغشان، جملهای همچون "گشنمه." را بر زبان آورَد، مروپ از ناکجا ماهیتابهای خواهد ساخت و با گرمای خورشید هم که شده همانجا املتی برایش خواهد پخت تا گشنه نباشد؛ تام هم در هرصورت موظف به اطاعت از او بود.
چون مادر، مادر است.
- تامِ مامان اون صندوق هلوانجیری رو یادت نره. مامان میخواد ترشی هلوانجیری و بادوم زمینی بندازه.
تام نمیدانست هلوانجیری و بادوم زمینی چگونه قرار است ترشیای را تشکیل دهند، اما اهمیتی نداشت. تام تا قبل از ورود به خانهیریدلها فکرش را هم نمیکرد که غذایی به نام شفتالو پلو با خورش سکنجبین و هندونه وجود داشته باشد... ولی در خانهیریدلها وجود داشت!
این شد که سوال نکرد، فقط صندوق دیگری بر کانتینر انسانی متحرک خود اضافه کرد و به راه رفتن به دنبال بانو مروپ، ادامه داد.
- ...میگفتم برات تام مامان، مامان یه دورهای داشت با یه کارآموزی به اسم سامان گلریز... آخ که چه شاگرد خوبی برای مامان بود! حرف گوشکن، دیدِ باز و بیمحدودیت، تنها کسی بود که تا آخر کلاسها سر کلاس مامان میموند.
البته شاید اینکه مامان یهبار بعد از مخالفتش با حضور شلیل توی قیمه چوبدستی گذاشت زیر گلوش بیتاثیر نبود. 
تام گوش میداد و سعی میکرد به خاطر بسپارد هیچوقت با شلیل در قیمه مخالفت نکند!
دقایق میگذشتند و تام در مسیر خانه زیر فشار اجناس لهولهتر میشد، اما باید دوام میآورد.
بالاخره مسیر طاقت فرسا به پایان رسید و به خانهیریدلها رسیدند.
- آره خلاصه تام مامان، قیمت پوشک خیلی گرون شده... واقعا وزارت سحر و جادو چیکار داره میکنه؟
حس میکنم مامان باید بره یه ملاقه تو سر وزیرِ مامان بزنه!
تام هیچوقت نمیفهمید چگونه بحث به اینجاها میکشید، اما تقریباً هربار که با بانو مروپ به صحبت کردن مشغول میشد، در نهایت به تمامیِ مشکلات بریتانیا و جهان و کهکشان میرسیدند!
- خسته نباشی تام مامان؛ مامان نمیدونست اگه تام مامان نبود قرار بود چجوری این بارارو تا خونه بیاره.
تام لبخند عمیقی زد. همان همیشگیای که هنگام تعریف شنیدن میزد.
مثل همیشه!
تام وسایل و میوهها را در آشپزخانه گذاشت و تصمیم گرفت تا قبل از برگشت به اصطبل کاری کند.
ریسکی تقریباً بزرگ!
چندمدتی بود که بعد از تفی شدنش به وسیله رودولف، به حضور لرد سیاه نرفته بود و تمام ملاقاتهایشان یا از طریق واسطه بود یا از طریق پنجرهی اتاق لرد.
این شد که از درِ پشتی، آشپزخانه را به مقصد اتاق اربابش ترک کرد... نمیدانست این همه شهامت را از کجا آورده، اما حسی به او میگفت باید برود و حضوری اربابش را ملاقات کند.
پلهها را دوتا یکی بالا میرفت و نفسهایش یکی پس از دیگری با سرعت خارج میشدند و قلبش تند تند در جای خود میکوبید.
اگر اربابش از حضور او در آنجا عصبانی میشد چه؟ اگر درگیر کار مهمی بود و تام مزاحم شده بود چه؟
در همین افکار بود که خود را جلوی در اتاق اربابش دید.
نفسی عمیق کشید؛ در را باز کرد و با نهایت سرعت شروع به حرف زدن کرد.
- ارباب من اومدم که ببینم خوب هستین؟ خوشین؟ سلامتین؟ چیزی...
و با جای خالی اربابش روبرو شد و تمام هیجانش خوابید.
- ارباب کجان پس؟
همانطور که سرش پایین را جستجو میکرد، چرخید تا از اتاق بیرون برود که ناگهان سرش به مانعی برخورد کرد.
مانعی بلند قد.
مانعی بلند قد و ردا پوش.
مانعی بلند قد و ردا پوش و در حال سرخ شدن از عصبانیت.
سر بالا آورد.
- آم... ارباب.
- ما مایل بودیم شما با کله در شکممان فرو بروی؟
تام که تازه یادش افتاده بود باید عقبتر بیاید، دو قدمی به عقب برداشت.
- آم... فکر کنم نه؟
- اگر فکر کنی نه پس چرا اکنون در شکم ما فرو رفته بودی؟
- ارباب راستش... گفتم... شاید ناراحت باشین.
اومدم ببینم ناراحت نباشین. بعد ام... چیز... حالتونو بپرسم... خوبین ارباب؟ 
- خیر! ناراحت نیستیم! ولی اگر تا پنج ثانیه دیگر تشریفت رو از اتاقمون نبری بیرون میدیم ایوامون یه دل سیر ازت بخوره دیگه قابلیت ناراحت کردنمون رو هم نداشته باشی!
"ناراحت نیستیم". همین کافی بود!
- واقعا؟!
واقعا نیستید؟!
چشم ارباب چشم ارباب. من میرم. 
و... در مسیر درستی نرفت متاسفانه... بیرون پریدن از پنجره طبقه سوم کمی درد داشت.
* شب-اصطبل *
- خب... امروزم مثل همیشه بودا.
چیز خاصی نداشت.
راست میگفت. برای تام پرت شدن از طبقه سومِ یکخانه بسیار عادی بود!
بعد چند ثانیهای که با تصور دوستانش از ته دل خندیده بود، لذت پرت کردن گل به سر و صورت اگلا، لبخند عمیقی که زده بود و حس خوبی که بعد از کمک به بانو مروپ داشت و خوشحالی بعد از ملاقات اربابش را به یاد آورد.
- ولی خب... هر چیزی که زیاد اتفاق میفته، تکراری نیست.
کتاب چرتوپرت نبود. کتاب مطلب درستی را بیان کرده بود. فقط چشمهای تام بود که باید باز میشد... شاید دچار روزمرگی شده بود، اما این روزمرگی برایش تکراری نبود.
او خانواده و دوستانی داشت... این همه چیز را تغییر میدهد!
با این افکار به خواب رفت و برای روز و روزها و هفتهها و ماههای آینده به رویا پردازی پرداخت.
- من واقعاً نمیفهمم این کتابای قلمبهسلمبه چی دارن آخه؟ چیشون جالبه که این ویلبرت شوندصتا ازشون داره؟

تام سرش را از کتابِ درون دستانش بیرون آورد و همانطور که مسیرِ خانهریدلها در لیتلهنگلتون را طی میکرد، کتاب را برای گربهی سفید و نارنجی رنگی، که در حال بازی کردن با تکهای چمنِ تازه سبز شده بود، پرتاب کرد.
- الان تو تالار چه خبره یعنی؟
احتمالاً دوباره ویلبرت داره با جوزفین کشتی میگیره که نیاز نیست برای یه اکیو زدن بره ریشه لاتینش رو پیدا کنه و سه تا کتاب درباره تاریخچهش بخونه تا با ویژگیهای شخصیتی مخترعش آشنا شه، دروئلا دوباره یه تیکه بالش زده زیربغلش نشسته داره کتاب میخونه و از غم تموم شدنش گالن گالن اشک میریزه، لونا عینک زده و داره زیر مبلایِ کنار شومینه رو دنبالِ اسنورککش میگرده، ری هم داره روانشناسی نوینی که شک دارم خودشم بفهمه چیه رو برای پاتریشیا تعریف میکنه و اونم هی برگاش میریزه... قابل پیش بینیان کاملاً. 
و خندان از تصورِ همگروهیانِ فارغ از دنیایش، به خانهیریدلها رسید.
- ها چیشده؟ کبکت خروس میخونه؟ نکنه تو مسیر با دامبلدور دستبهیکی کردی بیای خونهیریدلها رو منفجر کنی که انقدر شادی؟

تام امروز در مود خوبی بود و حوصله جر و بحث با اگلانتاین را نداشت. پس اولین و دمدستیترین راهکار خلاص شدنِ ممکن را به کار گرفت.
شوت کردنِ گلِ چسبیده به کفش به سمت لباس اگلا!
- مرتیکه اسب!

و سریعتر از آنکه اگلانتاینِ درگیر با لباسِ گلیشده به او برسد، "آگاوتاین" را فریاد زده و با دوندگی محل جرم را به سمت اصطبل ترک کرد.
هر چیزی که زیاد اتفاق میفتد، تکراری نیست.
- جمله بیمفهوم مینویسنا... خیر سرش شونصدتا جایزه هم برده این کتاب. چقدر بیدر و پیکره دنیای ماگلا.
تام هنوز بر روی آن کتاب قفل شده بود. آخر عادت داشتند، ویلبرت تیکهای به میان میانداخت و آنها رویش قفل میشدند.
- هوی بچه!

- تو چته سو؟

- هیچی. توی این زاویه راه نرو. سایه میکنی به کلاهم آفتاب نمیرسه، ناراحت میشه.

سو هم مثل همیشه بود... مثل همیشه به کوچیکترین و بیاهمیتترین چیزی که دم دستش میرسید برای گیر دادن به تام چنگ میزد.
همه چیز مثل همیشه بود.
تام سری به نشانه تاسف برای سو تکان داده و در حالی که زیر لب "کِی میمیری راحت شیم؟" را زمزمه میکرد، وارد اصطبلِ چوبیِ قدیمی شد.
سرش پایین و در حال خواندن شعر برای تسترالهای نامرئی بود، که صدای باز شدن در و به دنبالش، صدای یکزن توجهش را جلب کرد.
- تام مامان؟ جاروی پدرِ مامان چوبریزی داره و راه نمیره، گفتن میرن تعمیرش کنن. البته نمیدونم چجوری میخواستن ببرن راهش بندازن اما سوارش شدن و رفتن... ولی خب مامان از مسائل فنی سر در نمیاره.

مروپ بعد از کمی خاراندن سر ادامه داد.
- خلاصه که تامِ مامان علاقه داره مامان رو توی یه ماجراجویی هیجانانگیز همراهی کنه؟

تام از روزمرگی خسته بود.
تام هیجان میخواست.
تام ذوق زده شد.
تام از جا پرید.
- حتما حتما!
چه جور ماجراجویی ای؟! 
- سفر به اعماق بازار میوهها و نجاتِ میوههایِ پر خاصیت و لذیذ مامان از دستِ گونیهای کثیف و غیربهداشتی مامان!

-

اما مروپ از تام هیجانزدهتر بود. در نتیجه بههنگامِ تکان دادن مشتهایش در هوا، تام که پوکرفیس به گوشهای زل زده بود و به سوال "از کجا آمدهام؛ آمدنم بهر چه بود؟" فکر میکرد را ندید.
- پس مامان میره تا تامِ مامان داره شادیاش رو تخلیه میکنه و از لیست خرید رو آماده کن.

و باز هم تامی که اینبار دیگر حتا سوالی هم در نگاهش دیده نمیشد و به پوچی مطلق رسیده بود را، ندید.
"بازار میوه و ترهبار لندن"
- سیب تازه، انگور، کیوی، طالبی، هندونه؛ اینورِ بــــــــازار!

مروپ و تام با شنیدن این اصوات، سرشان را به طرف مردِ میوهفروش برگرداندند.
میوه فروش ظاهر چندان تمیزی نداشت.
این چیزی بود که تام در اولین لحظهی تلاقی نگاهش با سرووضع میوهفروش تشخیص داد.
اما اولین برداشت بهترین برداشت نیست! به واقع... میوه فروش نهتنها "ظاهر چندان تمیزی نداشت"، بلکه بسیار کثیف بود! دستهایش را در حفرهیهای بینیاش فرو میبرد و بعد، با هماندست، خوشه خوشه انگور برای مشتریان در کیسه میگذاشت و تحویلشان میداد.
حال تام بد شده بود.
- ام... بانو... میگم... به نظرتون یکمی کرکثیف نیستن؟

- تامِ مامان!
ظاهربینی؟! اینه چیزی که من توی این همه مدت تربیت کردنم یادتون دادم؟! نههمین لباس زیباست نشان آدمیت، تامِ تقریباً نافرزندِ مامان! 
تام دوباره نگاهی به میوهفروش که اینبار در حال خاراندن شپشهایِ متعددِ سرش و همزمان گذاشتن سیبها در مشمع بود انداخت.
- بانو آخه ببینید دستاش چقدر کثیفه.

- شاید میخواد خاکی باشه تا مشتریایِ مامان احساس غربت نکنن خب!

- ولی بانو ببینید داره عرقاشم میریزه تو دبه خیارشور!

- شما دکتری تامِ مامان؟!
- خب... نه. چطور؟

- اگر دکتر نیستی از کجا میدونی توی دبه خیارشور نباید عرق ریخت خب؟! شاید واسه سلامتِ مشتریای مامان لازم باشه!

- بانو آخه ببینید شپشای سرشم داره تو سیبا میریزه.

- از تو انتظار نداشتم تام مامان... اینکه دیگه واضحه! میخواد بدنِ مامان و مرگخوارای مامان و چوبدارچین مامان در برابر شپش مقاوم بشه و شپش نزنه!

تام دیگر حرفی نداشت.
* دقایقی بعد *
- اون پلاستیکو فراموش نکنی تام مامان. سیرترشیِ مخصوصِ نوهی طویلِ مامان توشه.

تام پلاستیک بعدی را هم برداشت.
اگر آنلحظه تام و پاتریشیا در کنار هم قرار میگرفتند، از یکدیگر قابل تشخیص نبودند. آنقدر پلاستیک و وسیله بر روی سر و دوش و دست تام آویزان بود که از دور به سان درخت دیده میشد.
اما کاری نمیشه کرد... مادر، مادر است.
همانطور که تام مطمئن بود اگر در همان حالتِ مشغول و شلوغشان، جملهای همچون "گشنمه." را بر زبان آورَد، مروپ از ناکجا ماهیتابهای خواهد ساخت و با گرمای خورشید هم که شده همانجا املتی برایش خواهد پخت تا گشنه نباشد؛ تام هم در هرصورت موظف به اطاعت از او بود.
چون مادر، مادر است.
- تامِ مامان اون صندوق هلوانجیری رو یادت نره. مامان میخواد ترشی هلوانجیری و بادوم زمینی بندازه.

تام نمیدانست هلوانجیری و بادوم زمینی چگونه قرار است ترشیای را تشکیل دهند، اما اهمیتی نداشت. تام تا قبل از ورود به خانهیریدلها فکرش را هم نمیکرد که غذایی به نام شفتالو پلو با خورش سکنجبین و هندونه وجود داشته باشد... ولی در خانهیریدلها وجود داشت!
این شد که سوال نکرد، فقط صندوق دیگری بر کانتینر انسانی متحرک خود اضافه کرد و به راه رفتن به دنبال بانو مروپ، ادامه داد.
- ...میگفتم برات تام مامان، مامان یه دورهای داشت با یه کارآموزی به اسم سامان گلریز... آخ که چه شاگرد خوبی برای مامان بود! حرف گوشکن، دیدِ باز و بیمحدودیت، تنها کسی بود که تا آخر کلاسها سر کلاس مامان میموند.
البته شاید اینکه مامان یهبار بعد از مخالفتش با حضور شلیل توی قیمه چوبدستی گذاشت زیر گلوش بیتاثیر نبود. 
تام گوش میداد و سعی میکرد به خاطر بسپارد هیچوقت با شلیل در قیمه مخالفت نکند!
دقایق میگذشتند و تام در مسیر خانه زیر فشار اجناس لهولهتر میشد، اما باید دوام میآورد.
بالاخره مسیر طاقت فرسا به پایان رسید و به خانهیریدلها رسیدند.
- آره خلاصه تام مامان، قیمت پوشک خیلی گرون شده... واقعا وزارت سحر و جادو چیکار داره میکنه؟
حس میکنم مامان باید بره یه ملاقه تو سر وزیرِ مامان بزنه!تام هیچوقت نمیفهمید چگونه بحث به اینجاها میکشید، اما تقریباً هربار که با بانو مروپ به صحبت کردن مشغول میشد، در نهایت به تمامیِ مشکلات بریتانیا و جهان و کهکشان میرسیدند!
- خسته نباشی تام مامان؛ مامان نمیدونست اگه تام مامان نبود قرار بود چجوری این بارارو تا خونه بیاره.

تام لبخند عمیقی زد. همان همیشگیای که هنگام تعریف شنیدن میزد.
مثل همیشه!
تام وسایل و میوهها را در آشپزخانه گذاشت و تصمیم گرفت تا قبل از برگشت به اصطبل کاری کند.
ریسکی تقریباً بزرگ!
چندمدتی بود که بعد از تفی شدنش به وسیله رودولف، به حضور لرد سیاه نرفته بود و تمام ملاقاتهایشان یا از طریق واسطه بود یا از طریق پنجرهی اتاق لرد.
این شد که از درِ پشتی، آشپزخانه را به مقصد اتاق اربابش ترک کرد... نمیدانست این همه شهامت را از کجا آورده، اما حسی به او میگفت باید برود و حضوری اربابش را ملاقات کند.
پلهها را دوتا یکی بالا میرفت و نفسهایش یکی پس از دیگری با سرعت خارج میشدند و قلبش تند تند در جای خود میکوبید.
اگر اربابش از حضور او در آنجا عصبانی میشد چه؟ اگر درگیر کار مهمی بود و تام مزاحم شده بود چه؟
در همین افکار بود که خود را جلوی در اتاق اربابش دید.
نفسی عمیق کشید؛ در را باز کرد و با نهایت سرعت شروع به حرف زدن کرد.
- ارباب من اومدم که ببینم خوب هستین؟ خوشین؟ سلامتین؟ چیزی...
و با جای خالی اربابش روبرو شد و تمام هیجانش خوابید.
- ارباب کجان پس؟

همانطور که سرش پایین را جستجو میکرد، چرخید تا از اتاق بیرون برود که ناگهان سرش به مانعی برخورد کرد.
مانعی بلند قد.
مانعی بلند قد و ردا پوش.
مانعی بلند قد و ردا پوش و در حال سرخ شدن از عصبانیت.
سر بالا آورد.
- آم... ارباب.

- ما مایل بودیم شما با کله در شکممان فرو بروی؟

تام که تازه یادش افتاده بود باید عقبتر بیاید، دو قدمی به عقب برداشت.
- آم... فکر کنم نه؟

- اگر فکر کنی نه پس چرا اکنون در شکم ما فرو رفته بودی؟

- ارباب راستش... گفتم... شاید ناراحت باشین.
اومدم ببینم ناراحت نباشین. بعد ام... چیز... حالتونو بپرسم... خوبین ارباب؟ 
- خیر! ناراحت نیستیم! ولی اگر تا پنج ثانیه دیگر تشریفت رو از اتاقمون نبری بیرون میدیم ایوامون یه دل سیر ازت بخوره دیگه قابلیت ناراحت کردنمون رو هم نداشته باشی!

"ناراحت نیستیم". همین کافی بود!
- واقعا؟!
واقعا نیستید؟!
چشم ارباب چشم ارباب. من میرم. 
و... در مسیر درستی نرفت متاسفانه... بیرون پریدن از پنجره طبقه سوم کمی درد داشت.
* شب-اصطبل *
- خب... امروزم مثل همیشه بودا.
چیز خاصی نداشت. راست میگفت. برای تام پرت شدن از طبقه سومِ یکخانه بسیار عادی بود!
بعد چند ثانیهای که با تصور دوستانش از ته دل خندیده بود، لذت پرت کردن گل به سر و صورت اگلا، لبخند عمیقی که زده بود و حس خوبی که بعد از کمک به بانو مروپ داشت و خوشحالی بعد از ملاقات اربابش را به یاد آورد.
- ولی خب... هر چیزی که زیاد اتفاق میفته، تکراری نیست.

کتاب چرتوپرت نبود. کتاب مطلب درستی را بیان کرده بود. فقط چشمهای تام بود که باید باز میشد... شاید دچار روزمرگی شده بود، اما این روزمرگی برایش تکراری نبود.
او خانواده و دوستانی داشت... این همه چیز را تغییر میدهد!
با این افکار به خواب رفت و برای روز و روزها و هفتهها و ماههای آینده به رویا پردازی پرداخت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/07/24
تولد نقش: 1398/07/25
آخرین ورود: شنبه 4 شهریور 1402 13:31
از: از تاریکترین نقطهی زیر سایهی ارباب!
پستها:
326

"همهی اتفاقات جهان یه دلیلی دارن. همهی کارایی که میکنیم، نتیجهای دارن که شاید الان بهشون نرسیم ولی بالاخره سراغمون میان.
هر کاری که انجام بدم، یه تاوانی هم داره که شاید الان پس ندم ولی بالاخره که میاد سراغم.
اما... هرگز نفهمیدم چرا وقتی دارم خوشبختی رو میچشم میاد سراغم؟ من براش هرگز دلیلی پیدا نکردم.
از دفترچه خاطرات ربکا لانوییت لاکوود
صفحهی 77 / 24 دسامبر 2019"
-نه، عمرا اگه بذارم تو این بچه رو بکشی. این بچه برای منه. میفهمی؟ برای من، رزالین نایت!
-هوی درست حرف بزن! من اونو زودتر از تو پیدا کردم.
-نه خیر، من اونو تو زندان از دست شکنجههای روسیها نجات دادم.
-عه؟ خب پس چرا وقتی داشت به دست همون روسیها کشته میشد نرفتی دنبالش؟
همهجا تاریک و صداهای دخترانهای اطرافش را پر کرده بود. چیزی از حرفهای دخترها نمیفهمید و فقط صدایشان دلیل بیدار شدن ربکا بود.
سرما مانند عنکبوتهای آهنی روی ستون فقراتش در حرکت بود. میتوانست با تمام وجودش ترس را احساس کند.
آیا ربکا ترسیده بود؟
چشمانش را به سختی باز کرد. نور مانند تیر در چشمش فرو رفت. چینی به پیشانیاش داد و سعی کرد بلند شود.
روی آرنجش بلند شد و اطرافش نگاه کرد. با خودش فکر کرد:
-اینجا کجاست؟ من چرا اینجام؟ اونا دیگه کین؟
نگاهش را روی دخترانی که با هم بحث میکردند انداخت. حالا که روز بود میتوانست صورت هر دو دختری که او را از دست روسیها نجات دادند، را ببیند.
رزالین، همان دختری که سربازرس را کشته بود، موهای گیس شدهی قرمزش را روی شانهاش انداخته بود. چشمان قرمز-قهوهای اش میدرخشید. چشم چپ رزالین با موهایش پوشیده و زیر سایهی آن گم شده بود.
دختر دیگری که روبه رویش ایستاده بود، قامت بلند و دست و پایی کشیده داشت. آنقدر لاغر بود که انگار همین الان میشکند. دو گیس از موهای سبز روشن دختر روی شانههایش افتاده بود. قسمتی از موهایش، روی پیشانیاش بود و با هر نسیمی که میوزیر تکان میخورد.
ربکا نفس عمیقی کشید و سرفهای کرد تا توجه دخترها را به خود جلب کند.
-میتونم بپرسم من برای چی اینجام؟
به دختر جدیدی که موهای سبز داشت اشاره کرد و پرسید:
-و تو کی هستی؟
رزالین چشمانش را در حدقه چرخاند و به سمت ربکا قدم برداشت؛ قدمهایی آرام و شمرده.
-خب خب، مامازل فرانسویِ عزیزم بالاخره از خواب بیدار شد. عزیزم! چقدر رنگت پریده! میخوای بهت قورباغه شکلاتی بدم تا یکم حالت بهتر شه؟!
رزالین انقدر به ربکا نزدیک شده بود که ربکا مطمئن بود همین الان بینیهایشان به یکدیگر برخورد میکند. اما دختر دیگر، شانهی رزالین را کشید و او را از ربکا دور کرد. ربکا نفس حبس شدهاش را رها کرد و سرش را به نشانه منفی تکان داد.
-من ازت شکلات نخواستم. جواب سوالامو بدین.
-سوال؟
رزالین درحالی که دستانش را زیر چانهاش میبرد، پرسید. دختر مو سبز سرفهای کرد و دستانش لاغرش را روی شانهی ربکا گذاشت. انگشت شست دختر روی گردن ربکا تکان میخورد. دستانش مانند یخ، سرد بود.
-منو نمیشناسی و ازم پرسیدی که بهت بگم کی هستم، درسته؟
-اهوم...
-منو پاتریشیا صدا کن. این احمقِ درازیم که پشت منه، رزالینه.
رزالین با طعنه و اعتراض گفت:
-عه من احمق نیستم! درازم نیستم! تو درازتری!
-هوف، میبینی؟ احمقتر این دختر تا حالا تو عمرت ندیدی!
پاتریشیا این را به ربکا گفت و دستش را از روی شانهی او برداشت. دور زد و کنار گوش رزالین چیزی گفت. همان لحظه، حالت چهرهی پاتریشیا و رزالین، جدی و بیتفاوت شد. ربکا که متوجه این تغییر شده بود، بلند شد و تکانی به لباسش داد.
-خب ممنون که منو نجات دادین. اگه قراره انعامی چیزی بهتون بدم، میتونین منو اینجا پیدا کنین.
کاغذی را از جیب لباسش در آورد و رویش با قلم پر کوچکی آدرس خانهای را رویش نوشت. آن را به سمت پاتریشیا گرفت و لبخند زد.
-میبینمتون.
پاتریشیا کاغذ را گرفت و قبل از اینکه ربکا قدمی بردارد گفت:
-آدرس خونهی ریدلها رو دادی دیگه؟
-چی؟ چرا باید آدرس اونجا رو بدم؟ با اون خونه چیکار داری؟
-کار خاصی ندارم... فقط میخوام یه جسد رو بهشون تحویل بدم. البته به ارباب منظورمه.
رزالین تصحیح کرد:
-نه، من میدم.
پاتریشیا پوزخندی زد و به رزالین نگاه کرد.
-داری دست و پا گیر میشی دختر جون.
-چی داری میگی؟! من قراره اونو بدم به ارباب.
-رزالین منو عصبی نکن. قرارمون این بود من بکشمش و وقتی مرگخوار شدم، به ارباب بگم تو رو هم به عنوان مرگخوار قبول کنه.
-خفه شو پترا. من قراره بکشمش و بدم به ارباب. خودتم میدونی که هرکی اونو زودتر بکشه میتونه مرگخوار ارباب بشه.
پاتریشیا کاغذ ربکا را روی زمین انداخت و دست ربکا را محکم گرفت. ربکا را به خودش نزدیک کرد و به رزالین گفت:
-من زودتر از تو میکشمش، رز. زودتر از تو و دار و دستهی قاچاقچیت. فهمیدی؟
-نه پترا من اونو میکشم. اون تنها دلیل من برای ادامه زندگیه. اگه نکشمش باید زیر پلهای لندن عین حیوون بمیرم. من اونو میکشم.
ربکا تازه فهمید برای چه آن دو نفر او را نجات دادند.
هم رزالین و هم پاتریشیا، برای نجات جان ربکا به آنجا نیامدند، بلکه میخواستند برای مرگخوار شدن دلیل محکمی داشته باشند.
دلیلی محکم که به قیمت جان ربکا تمام میشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/07/24
تولد نقش: 1398/07/25
آخرین ورود: شنبه 4 شهریور 1402 13:31
از: از تاریکترین نقطهی زیر سایهی ارباب!
پستها:
326

"نمیدونستم دست بعضی از دخترا، سرعت رشد بالایی داره!
سرعت رشد عجیبی که منو یاد درختای جنگل ممنوعه میندازه.
از دفترچه خاطرات ربکا لانوییت لاکوود
صفحهی 68 / 18 دسامبر 2019"
به اطرافش نگاه کرد. هیچ راه خروجی نبود. قطعا تا الان تمام خروجیها را بسته بودند تا ربکا را دستگیر کنند.
-خدای من... من الان باید چیکار کنم؟ چطوری میتونم از دستشون فرا...
ناگهان نگهابانی با لهجهی غلیظ روسی گفت:
-اونجا رو نگاه کنین! همون دخترهس!
-لعنتی.
ربکا سریعتر بال زد. هم باید حواسش به گردنبند میبود و هم از دست طلسمهای شکنجهی نگهبانان فرار میکرد. در دلش تا میتوانست به آن دختر فحش داد. تمام بدبختیها و بدشانسیهای آن روز تقصیر آن دختر بود.
وزیر که شاهد طلسمهای پی در پی و بیهدف نگهبانان بود، بلند به زبان روسی گفت:
-احمقا، بزنینش! همین حالا! وگرنه دستور میدم شماها رو سه ماه شکنجه کنن.
دستور وزیر، ترس و دلهره را به جان ربکا و نگهبانان انداخت. با این دستور، قطعا او را گیر میانداختند؛ حتی شده به قیمت جانشان.
شخصی به سمت نگهبانان فریاد زد:
-اون وارد کابینه شده، اطلاعات سرّی ما دستشه. بزنینش دست و پا چلفتیا!
-عمرا اگه منو بزنین! من باید این اطلاعات رو به کابینه فرانسه بدم و بعد برگردم پیش ارباب.
این حرف را ربکا در دلش گفت. چون میدانست اگر بلند بگوید، نگهبانان چیزی جز اصوات خفاشگونه نمیشنوند. پس سریعتر بال زد و به سمت پنجرهی کوچکی که هنوز باز بود رفت.
-خواهش میکنم بذارین از این وزارتخونهی لعنتی برم بیرون! بعدا میتونین بیایین دنبالم!
نیشخندی زد و به سمت پنجره پرواز کرد. آنقدر حواسش پرت رسیدن به پنجره بود که نفهمید کی یکی از نگهبانان بالای سرش ظاهر شد و چوبدستیاش را به سمتش نشانه رفت.
-اوه بونسا!(لعنتی)
-استیوپفای.
ربکا جیغ بلندی کشید و باعث شد نگهبانان اطرافش گوشهایشان را بگیرند. صدایش کم کم آرام شد. چشمانش سیاهی رفت و احساس کرد دارد بیهوش میشود. نه، این پایان ربکا نبود. این پایانی نبود که ربکا میخواست.
نگهبانی که طلسم را به او زد، جلوتر آمد و کنار گوش ربکا زمزمه کرد:
-Ty samyy slabyy.(تو ضعیفترینی.)
-نه... اینطور نیسـ...
نمیتوانست چیزی بگوید، فقط ساکتتر و ساکتتر شد. اینبار حتما او را میکشتند و سلاخی میکردند. پوستش را برای خانوادهاش میفرستادند و این باعث میشد که پایان زندگی کوتاه ربکا دردناک باشد.
میخواست گریه کند و به همهجا چنگ بیاندازد. میخواست آن دخترِ دروغگو را پیدا کند و تا میتواند او را شکنجه کند. میخواست هرکسی که اطرافش بود را بکشد. اما جز رویای کشتن آنها کار دیگری نکرد.
در آن لحظه چیزی نمیفهمید؛ نه از اتفاقات اطرافش و نه از تعریفاتی که از مرد میشد. هیچکدام را نمیشنید. یا شاید هم میفهمید چه میگویند ولی میخواست خودش را به نفهمیدن بزند.
مرد بعد از تعریف و تمجیدهایی که از همکارانش شنید، خم شد تا ربکا را بردارد، اما زمین شروع به لرزیدن کرد و همه روی زانوهایشان افتادند.
-چه اتفاقی داره میوفته؟
-نکنه باز داره تلاش میکنه تا فرار کنه؟
-نه، مگه من مرده باشم و اون از این کارا بکنه!
-اوه آره! فرانک میتونه!
ربکا با خودش گفت:
-پس اسمت فرانکه، نه؟ اما اصلا بهت نمیخوره درباره قدرتت فرانک باشی.(فرانک یعنی صادق)
زمین بیشتر لرزید و نگهبانان بیشتر نگران شدند.
-فرانک یه کاری بکن!
-فرانک سریع باش!
فرانک سراسیمه به سمت ربکا چوبدستیاش را نشانه رفت.
-وینگاردیوم لهویوسا.
طلسم خطا رفت. سنگهای اطراف ربکا به حرکت در آمدند و روی هوا شناور شدند. فرانک سرش را تکان داد و در زمینلرزهی عجیبی که رخ داده بود، سعی میکرد طلسمش را روانه ربکا کند. او انقدر این کار را کرد که بالاخره طلسم به ربکا خورد و او را از روی زمینِ لرزان بلند کرد.
وقتی این اتفاق افتاد، صدای گنگ شخصی از زیر سایهها آمد که فریاد میزد:
-عمرا اگه بذارم شما اون دختره رو بکشین!
همین که این حرف به گوش نگهبانان رسید، شاخهها و ریشههای عجیبی از زمین سر درآوردند و پای نگهبانان را به زمین محکم کرد.
-لعنتی، فرانک یه کاری بکن!
-مگه من آچار فرانسهم مَرد؟!
ربکا خودش فکر کرد:
-میشه توی روسی، اسم آچار فرانسه رو خودت نذاری؟!
ربکا واقعا حالش بد شده بود! هم سعی داشت خودش را نجات بدهد و هم میخواست همانجا بنشیند و به آنها زل بزند. بدنش درد میکرد و خسته بود. هم هوای سرد او را خسته کرده بود و هم زمین لرزه ترس به جانش انداخته بود.
-من این زندگی رو نمیخوام.
وقتی این حرف را زد، شاخهای دور بدنش پیچید و او را از وزارتخانه بیرون آورد.
خیلی خسته بود. هرچقدر در برابر طلسم بیهوشی مقاومت کند، بالاخره طلسم کار خودش را میکند.
طولی نکشید که موقع بیهوشی، دختری را بالای سرش دید که باعث شد او هم تعجب کند و هم عصبی بشود.
بدنش از حالت خفاشی در آمد و گردنبند کار خودش را شروع کرد. لباسها تک تک بر تن ربکا ظاهر میشدند.
-میکشتمت... عوضیِ خنگ...
گرمایی که در لباسها احساس میکرد حس خوبی به او میداد. قطعا این حس در زمستانهای روسیه، حس دلنشینی بود.
دختر بالای سرش کنار گوشش زمزمه کرد:
-نگران نباش. زودتر از اینکه رزالین بفهمه تو رو از اینجا میبرم. هیچوقت فکر نمیکردم زودتر از رزالین دستم بهت برسه. اما حالا آیندهی زندگی تو دستای منه! یعنی تو، ربکا لانوییت لاکوود!
ربکا، بیهوش روی دستانش افتاده بود که قهقههی ترسناکش، را سر داد.
رزالین و این دختر عجیب، بر سر جان او شرط بسته بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

هر آدمی تو زندگیش چندین مدل درد رو تحمل میکنه.
اما یه دردی هست که فرق داره.
دردی که راهی واسه آروم کردنش پیدا نمیکنی.
دردی که نمیدونی از کجاس.
آدمهایی هستن که مهمن.
آدمهایی هستن که با ارزش.
اما همیشه یک نفر هست، که قابل مقایسه با هیچکس نیست.
روزهای زیادی رو هر آدمی تو زندگیش میبینه.
اما روزهایی هستن که درد دارن.
دردی که کل وجودت رو میگیره.
غصههای زیادی رو هرکسی ممکنه تحمل کنه.
غصههایی که بزرگن.
اما یه سری غصهها، کمرت رو خم میکنه.
همه از چیزی میترسن.
اما یه ترسی هست که از بچگی باهات بزرگ میشه.
ترسی که قابل مقایسه با هیچ چیزی نیست.
گاهی بزرگترین ترس زندگیت به وقوع میپیونده.
بزرگترین درد زندگیت رو تحمل میکنی.
با ارزش ترینت رو از دست میدی.
بدترین روز زندگیت رو میبینی.
این روز رو هیچوقت فراموش میکنی؟
زندگیت دوباره مثل قبل میشه؟
این درد از وجودت میره؟
اما یه دردی هست که فرق داره.
دردی که راهی واسه آروم کردنش پیدا نمیکنی.
دردی که نمیدونی از کجاس.
آدمهایی هستن که مهمن.
آدمهایی هستن که با ارزش.
اما همیشه یک نفر هست، که قابل مقایسه با هیچکس نیست.
روزهای زیادی رو هر آدمی تو زندگیش میبینه.
اما روزهایی هستن که درد دارن.
دردی که کل وجودت رو میگیره.
غصههای زیادی رو هرکسی ممکنه تحمل کنه.
غصههایی که بزرگن.
اما یه سری غصهها، کمرت رو خم میکنه.
همه از چیزی میترسن.
اما یه ترسی هست که از بچگی باهات بزرگ میشه.
ترسی که قابل مقایسه با هیچ چیزی نیست.
گاهی بزرگترین ترس زندگیت به وقوع میپیونده.
بزرگترین درد زندگیت رو تحمل میکنی.
با ارزش ترینت رو از دست میدی.
بدترین روز زندگیت رو میبینی.
این روز رو هیچوقت فراموش میکنی؟
زندگیت دوباره مثل قبل میشه؟
این درد از وجودت میره؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

روزی بود از همان روزهای معمولی.
روی مبل نشسته و نگاهش روی رودولفی که مشغول تمجید از خودش مقابل آینه بود، قفل شده بود؛ اما او را نمیدید و در خاطرات گذشتهاش غرق شده بود.
-اهم اهم!
بلاتریکس نگاهی به رودولف انداخت.
-میگم ما الان ازدواج کردیم، نکنه جو خونه بهم بریزه؟ بریم از ارباب بپرسیم؟
منتظر پاسخ بلاتریکس نماند و رفت.
-پرسیدم... گفتن نه. با هم خوبین. اتفاقا خوبه اینجوری! البته من بیشتر خوبم و تو کمتر. اما خب... خوبیم دیگه!
و به موقع فهمید وقت فرار است.
جشن و سروری نزدیک بود. جشنی که بر عهده بلاتریکس بود.
-من! من میام کمکت میکنم. چرا تنها بری؟ اصلا مگه بلدی که تنها بری؟ زن من تنها بره؟ میام!
و آمد.
-بلا... کجایی؟
قرارشان دم ایستگاه جارورانی عمومی بود.
-من الان از جاروبوس پیاده شدم. نمیبینمت کوشی؟
-خب... ببین این جارو سفیده رو میبینی که جارو جلوییش جوش آورده؟
-آره... الان میام!
-اشتباه نیای ها! اون جارو سفیده من نیستم، اون که جوش آورده منم!
جشن تمام شده بود و اهالی خانه ریدل تلاش انکار ناپذیری برای نادیده گرفتن فریادهای گاه و بیگاه بلاتریکس میکردند.
-رودولف وایسا... وایسا کاریت ندارم که... وایسا میگم!
رودولف قطعا به دویدن ادامه داد.
-آره قطعا وقتی یکی با قمه به اون درازی دنبالت کنه کاریت نداره. بابا من به چشم خواهری نگاش میکردم. بلا بذار کنار اون قمه رو... گفتگو تمدنها... متمدن باش! اربااااااب!
سخت بود. اما رودولف جان سالم به در برد.
-دوئل میکنی؟
-خیر!
-بیا دوئل کنیم!
-خیر.
-اگه بیای دوئل کنیم من جلو همه ساحرههای خونه ازت خواستگاری میکنم!
-قبلا کردی. ما زن و شوهریم!
-واقعا؟ همه هم میدونن؟ لعنتی... به خشکی شانس! پس بیا دوئل کنیم!
روزها گذشتند و آنها هیچوقت دوئل نکردند.
-آتیییییش! آتیییییش!
آتش از دکه نگهبانی رودولف بود. دقیقا بعد از خروجش با ساحره بی نام و نشانی که معلوم نبود چگونه سر از آنجا درآورده بود، دکه سوخت و خاکستر شد و هیچوقت معلوم نشد چگونه آن حادثه رخ داده و چرا لباس بلاتریکس بوی دود میداد.
بالاخره نوبت روزهای بد رسید. آمدند و ماندند.
روزهایی که فقط آمدند تا خراب کنند.
اما آنها هم سرانجام عمرشان تمام شده بود.
چیزی که هیچوقت تمام نشده بود، بحث و جدل آن دو بود.
چیزی که هیچوقت تمام نشده بود، بودن رودولف بود. هر لحظه و هرجا که نیاز بود.
-بیا! بعد ارباب میگن زن داری... بابا ارباب کجایین که ببینین زنم تو هپروته! قدیمی و فرسوده شده! زن جدید میخوام. زنهای جدید... غلط کردم!
فریادهای بلاتریکس بار دیگر لرزه به شیشههای خانه انداخت و رودولف برای حفظ جانش تا جایی که توان داشت دوید.
روی مبل نشسته و نگاهش روی رودولفی که مشغول تمجید از خودش مقابل آینه بود، قفل شده بود؛ اما او را نمیدید و در خاطرات گذشتهاش غرق شده بود.
-اهم اهم!
بلاتریکس نگاهی به رودولف انداخت.
-میگم ما الان ازدواج کردیم، نکنه جو خونه بهم بریزه؟ بریم از ارباب بپرسیم؟
منتظر پاسخ بلاتریکس نماند و رفت.
-پرسیدم... گفتن نه. با هم خوبین. اتفاقا خوبه اینجوری! البته من بیشتر خوبم و تو کمتر. اما خب... خوبیم دیگه!

و به موقع فهمید وقت فرار است.
جشن و سروری نزدیک بود. جشنی که بر عهده بلاتریکس بود.
-من! من میام کمکت میکنم. چرا تنها بری؟ اصلا مگه بلدی که تنها بری؟ زن من تنها بره؟ میام!
و آمد.
-بلا... کجایی؟
قرارشان دم ایستگاه جارورانی عمومی بود.
-من الان از جاروبوس پیاده شدم. نمیبینمت کوشی؟
-خب... ببین این جارو سفیده رو میبینی که جارو جلوییش جوش آورده؟
-آره... الان میام!
-اشتباه نیای ها! اون جارو سفیده من نیستم، اون که جوش آورده منم!
جشن تمام شده بود و اهالی خانه ریدل تلاش انکار ناپذیری برای نادیده گرفتن فریادهای گاه و بیگاه بلاتریکس میکردند.
-رودولف وایسا... وایسا کاریت ندارم که... وایسا میگم!
رودولف قطعا به دویدن ادامه داد.
-آره قطعا وقتی یکی با قمه به اون درازی دنبالت کنه کاریت نداره. بابا من به چشم خواهری نگاش میکردم. بلا بذار کنار اون قمه رو... گفتگو تمدنها... متمدن باش! اربااااااب!

سخت بود. اما رودولف جان سالم به در برد.
-دوئل میکنی؟
-خیر!
-بیا دوئل کنیم!
-خیر.
-اگه بیای دوئل کنیم من جلو همه ساحرههای خونه ازت خواستگاری میکنم!
-قبلا کردی. ما زن و شوهریم!
-واقعا؟ همه هم میدونن؟ لعنتی... به خشکی شانس! پس بیا دوئل کنیم!
روزها گذشتند و آنها هیچوقت دوئل نکردند.
-آتیییییش! آتیییییش!
آتش از دکه نگهبانی رودولف بود. دقیقا بعد از خروجش با ساحره بی نام و نشانی که معلوم نبود چگونه سر از آنجا درآورده بود، دکه سوخت و خاکستر شد و هیچوقت معلوم نشد چگونه آن حادثه رخ داده و چرا لباس بلاتریکس بوی دود میداد.
بالاخره نوبت روزهای بد رسید. آمدند و ماندند.
روزهایی که فقط آمدند تا خراب کنند.
اما آنها هم سرانجام عمرشان تمام شده بود.
چیزی که هیچوقت تمام نشده بود، بحث و جدل آن دو بود.
چیزی که هیچوقت تمام نشده بود، بودن رودولف بود. هر لحظه و هرجا که نیاز بود.
-بیا! بعد ارباب میگن زن داری... بابا ارباب کجایین که ببینین زنم تو هپروته! قدیمی و فرسوده شده! زن جدید میخوام. زنهای جدید... غلط کردم!

فریادهای بلاتریکس بار دیگر لرزه به شیشههای خانه انداخت و رودولف برای حفظ جانش تا جایی که توان داشت دوید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/07/24
تولد نقش: 1398/07/25
آخرین ورود: شنبه 4 شهریور 1402 13:31
از: از تاریکترین نقطهی زیر سایهی ارباب!
پستها:
326

"مطمئنا هر شخصی تو زندگیش یه بار دست به کارایی میزنه که از بابتشون مطمئن نیست. خب فکر کنم منم برای اولین بار تو عمرم دارم به تصمیماتی که میگیرم، شک میکنم.
شاید این اتفاق مثل بقیه اتفاقا باشه. شاید من یه آدم عادیم که داره این احساسات عجیب بهش دست میده. مگه این اتفاقا برای همهی آدمای عادی نمیوفته؟ شک کردن به تصمیماتشون، به اطرافیانشون، حتی به خودشون؟
از دفترچه خاطرات ربکا لانوییت لاکوود
صفحهی 63 / تاریخ: 16 دسامبر 2019"
-چه افکار مزخرفی. از فکرایی که بوی معما میدن زیاد خوشم نمیاد.
ربکا بعد از رفتن رزالین، منتظر باز شدن زنجیرها مانده بود.
دستانش را تکانی داد. اتفاقی نیافتاد. مطمئنا در حال فکر زمان باید با سرعت بیشتری سپری شود اما چطور آن 2دقیقه هنوز تمام نشده بود؟
پاهایش را تکانی محکمی داد.
-لعنتی... اگه همش چرت و پرت باشه، باید چند ماه دیگه اینجا بمونم. اونم بهخاطر چی؟ بهخاطر یه دختر دیگه که زده سرجوخه رو کشته. از دست این شانس که ما نیم جو ازش نداریم.
همانطور که به زمین و زمان فحش میداد، بدنش را به اطراف تکان میداد تا شاید زنجیرها باز باشند. اما هربار که بیشتر تلاش میکرد، بدنش بیشتر به دیوار سرد پشت سرش برخورد میکرد.
لحظهای دست از حرکت کشید. نفس عمیقی کشید و بالای سرش نگاه کرد سوراخی که روی سقف بود، مثل همیشه ماه را نشانه گرفته بود. زیباییِ وصف نشدنی ماه را در آن لحظه نفهمید. فقط داشت به آن دختر فکر میکرد که چطور خزعبلاتی را کنار هم چیده تا او را بیشتر مجازات کنند.
سرش را به زیر انداخت. میخواست با تمام وجودش فریاد بکشد و هرکسی که در اطرافش میبیند را بکشد. او چه جادوگری بود که به این راحتی چوبدستیاش را از او گرفتند و شکستند؟ وزارت جدید روسیه، نه تنها چوبدستی او را از بین بردند، بلکه چندین بار او را تهدید کردند.
"-اگه حرف نزنی به اون خرابهای که ازش اومدی حمله میکنیم."
"-اگه نگی چه چیزای دیدی و چه چیزایی میدونی، تا ابد تو فکر اون خونه میمیری."
"اگه دهنتو وا نکنی بهترین آدمای اون خونه رو جلوی چشمت سر میبریم."
-لعنتی! این چه وضعیه؟ چرا این مضخرفات الان باید یادم بیاد؟
ربکا پای راستش را تکان محکمی داد و ناگهان متوجه شد که زنجیرها باز شدهاند. چون با تکانی که داده بود، پایش آزاد شد. تلخندی روی لبانش نشست. نفسش را با سرعت بیرون داد و پای چپ را هم با تکانی آزاد کرد. بعد دستانش را باز کرد و روی پنجهی پاهایش فرود آمد.
-واو! مثل اینکه هنوز پاهام کار میکنن!
با آرامش به سمت لباسها رفت. لباسها مشکی و مجهز به ابزار مخصوصِ جاسوسان بود. دستش را در جیب پالتوی روی میز کرد. لرزش ساعتی را در دستانش احساس کرد. ساعت را بیرون آورد و نگاهی به آن انداخت. فقط یک دقیقه وقت داشت.
لباسها را از روی صندلی برداشت. باید چوبدستیای، یا چیزی که بتوان با آن جادو کرد آنجا باشد! آنقدر گشت که بالاخره نامهای را در جعبهی کفشها پیدا کرد. آن را در آورد و شروع کرد به باز کردنش.
کاغذ خالی بود اما دقیقا بعد از اینکه آن را بیشتر نگاه کرد دید شخصی دارد مینویسد.
"سلام. میدونم موقعی اینو پیدا میکنی، که دنبال چوبدستیت میگردی. راستش نتونستم برات چوبدستی جور کنم پس با ابرازها ماگلی برات لباسا رو کوچیک میکنم. البته اونقدرام ماگلی نیست؛ با جادو ترکیبش کردم.
یه گردنبند تو این پاکته. اگه دور گردنت بذاریش، و لباسا رو بپوشی، کافیه بند چرمیِ آستین رو محکم بکشی. لباسا به اندازهی گردنبندت میشن و توش میمونن تا وقتی که تو دوباره اونو تو دستات محکم نگه داری.
رزالین نایت/نوشته شده در: دقیقا موقعی که داری میخونی!"
-این دختر... یکم... زیادی عجیبه!
ربکا این را گفت و لباسها را پوشید. صدای پای ماموران شیفت شب وادارش کرد که سریعتر لباسهایش را بپوشد. گردنبند را دور گردنش انداخت و بند آستین پالتو را کشید. نور کمرنگی از لباسها ساطع شد. لباسها آرام آرام، مانند بخار شدن آب، وارد گردنبند شدند.
-خدای من! باید درباره این لباسا با اون دختره بیشتر حرف بزنم!
قولنج گردنش را شکست و تبدیل به خفاش شد.
-میدونم که نمیشه به یه غریبه اعتماد کرد، ولی چیکار کنم؟ چارهی دیگهای هم دارم؟
همان موقع که از پنجره خارج شد، هوای سرد، شلاقی به صورتش زد. چشمانش با برفی که میبارید میسوخت. حالا میفهمید که داخل اتاق چقدر گرمتر بود!
سربازان شیفت شب هم بعد از خروجش وارد اتاق شدند. وقتی جسم بیجان سربازرس را روی زمین دیدند به دنبال ربکا گشتند؛ اما ربکا را پیدا نکردند. آژیر قرمز در سرتاسر منطقه روشن شد. جادوگران و ساحرگان روسی درحالی که به زمین و زمان فحش میدادند، به سمت وزارتخانه رفتند.
-لعنتی... نگو میخوان با جادو محافظ درست کنن! اگه اینکارو بکنن من گیر میوفتم.
درحالی که پرواز میکرد، با ترس نگاهی به جادوگرانِ وزارتخانه انداخت.
-اگه اون دختر عجیبه از قصد اینکارو کرده باشه، خودم میکشمش. از هرچیزی مطمئن نیستم، متنفرم! اون داره منو وادار میکنه تا به خودم و کارام شک کنم!
تنها چیزی که میان افکارش جواب داشت این بود که باید زودتر از اینجا میرفت؛ وگرنه به شکل وحشتناکی کشته میشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ربکا لاکوود در 1399/7/15 20:27:10
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 20:50
از: گیل مامان!
پستها:
867

روزی بارانی بود. قطرات باران به آرامی بر روی برگ های پاییزی فرود می آمدند و بر سطح خیابان جاری می شدند. مردی که ردای سبزش کاملا خیس شده بود با دقت جارویش را جلوی خانه ای پارک کرد. چهره اش خسته به نظر می رسید. دخل آن روزش را در جیبش قرار داد و با بی حوصلگی به خانه قدم گذاشت.
-سورپرایــــز!
مرد با شنیدن آن فریاد بلند از جایش پرید. با دیدن دخترش به سرعت خودش را جمع و جور کرد و خشمی بر روی صورتش نشاند.
-زکی! چشم سالازار کبیر روشن...نشنفته بودیم ضعیفه جماعت صداشو ببره بالا که این موردم شنفتیم.
مروپ لبخندی زد.
-پدر مامان می دونید امروز چه روزیه؟
-بازم که داری داد میزنی دختر! چته تو؟ زمان سالازار یه ضعیفه داد زد، سالازار جفت پا رفت توی تار های صوتیش!
-آخه تولد پدر مامان بود.
ماروولو تازه متوجه کیکی که در دستان مروپ بود شد.
-خوب حالا...هر چند زمان سالازار ضعیفه جماعت برا تولد باباشونم داد نمی زدن ولی بذار ببینم چه گلی به سر ما زدی با این کیکت!
کیک را از دستان مروپ گرفت و بر روی میز غذا خوری محقر خانه گذاشت. شمع های درخشان کیک، سطح چوبی میز و صورت پر چین و چروک ماروولو را روشن می کردند.
-فووو...
-اول آرزو پدر مامان!
-بازم که تو داد...آه...آرزو می کنم این ضعیفه سبک مغز یه روز بلاخره عاقل بشه. هر چند بعید می دونم این یه کیک برا بر آورده شدن آرزویی به این بزرگی جوابگو باشه.
فوووت...اون چاقو رو بیار دختر!
-چاقو برا چی پدر مامان؟!
حالا شاید این یه کیک برا برآورده شدن آرزوتون کفایت نکنه و این مسئله بسیار ناامید کننده به نظر برسه...ولی بیاین مشکلاتو با گفتگوی مسالمت آمیز حل...
ماروولو نگاهی عاقل اندر سفیه به مروپ انداخت.
-چاقو برا بریدن این کیک!
-آهان.
حالا میشه برا بریدن این کیکم چاقو نخواین پدر مامان؟!
-اگر قرار نیست این کیکو بخورم پس قراره چیکارش کنم؟ برو با زبون خوش اون چاقو رو بردار بیار دختر!
مروپ که بسیار مردد به نظر می رسید به آشپزخانه رفت و لحظاتی بعد با یک چاقو برگشت. آن را به پدرش داد و خودش زیر میز قایم شد.
ماروولو قسمتی از کیک را برید.
-چرا رفتی قایم شدی حالا؟ صبر کن بینم...این کیک چرا کلش سوخته؟!
-نه...نسوخته که پدر مامان...فقط یکمی برشته شده.
-کارت به جایی رسیده که کیک سوخته به پدرت غالب می کنی؟!
-نه ببینید پدر مامان...این کیک مثل شماست...درسته ظاهر نداره ولی باطنش خوبه.
-
-خب راستش ممکنه باطنم نداشته باشه زیاد...ولی این کیک هیچی از ارزش هاتون کم نمی کنه پدر مامان.
مروپ نگاهی به چهره بر افروخته ماروولو انداخت. اوضاع چندان دلگرم کننده به نظر نمی رسید.
-درد و بلای مورفین بخوره توی سرت...کلا به یه درد می خوردی که اونم با این سوزوندن کیکت نشون دادی به همون دردم نمیخوری!
-یعنی مامان به هیچ دردی نمیخوره پدر مامان؟
-نه.
سکوتی سنگین در خانه گانت حکم فرما شد. ماروولو نگاهی به مروپ که سرش را پایین گرفته بود انداخت. انتظار داشت طبق معمول بشنود که می گوید می خواهد به خانه سالمندان برود تا مثل همیشه جواب دهد بنشیند سر جایش و کله پاچه اش را بار بگذارد. اما این بار مروپ فقط سکوت کرده بود و ماروولو بهتر از هرکس دیگری معنای آن سکوت را درک می کرد...هر چه باشد او پدرش بود. پدری که شاید در ظاهر خشن به نظر می رسید اما در باطن بیش از هرکسی حواسش به تک دخترش بود.
مقداری از کیک را در دهان گذاشت.
-اونقدرام افتضاح نیست...سرت رو بگیر بالا دختر! زمان سالازار یه ضعیفه سرش رو پایین گرفت و سالازار...سالازار بهش گفت خیلی بی جا می کنه سرشو پایین می گیره! حالام برو اون شام عجیب تر از این کیکتو بردار بیار که روده کوچیکه بزرگه رو خورد!
مروپ سرش را بالا آورد. لبخندی زد. به پدرش نگاه کرد...به پدری که تکیه گاهش بود. پدری که همواره در دل به داشتنش افتخار می کرد.
-سورپرایــــز!
مرد با شنیدن آن فریاد بلند از جایش پرید. با دیدن دخترش به سرعت خودش را جمع و جور کرد و خشمی بر روی صورتش نشاند.
-زکی! چشم سالازار کبیر روشن...نشنفته بودیم ضعیفه جماعت صداشو ببره بالا که این موردم شنفتیم.
مروپ لبخندی زد.
-پدر مامان می دونید امروز چه روزیه؟
-بازم که داری داد میزنی دختر! چته تو؟ زمان سالازار یه ضعیفه داد زد، سالازار جفت پا رفت توی تار های صوتیش!
-آخه تولد پدر مامان بود.
ماروولو تازه متوجه کیکی که در دستان مروپ بود شد.
-خوب حالا...هر چند زمان سالازار ضعیفه جماعت برا تولد باباشونم داد نمی زدن ولی بذار ببینم چه گلی به سر ما زدی با این کیکت!
کیک را از دستان مروپ گرفت و بر روی میز غذا خوری محقر خانه گذاشت. شمع های درخشان کیک، سطح چوبی میز و صورت پر چین و چروک ماروولو را روشن می کردند.
-فووو...
-اول آرزو پدر مامان!
-بازم که تو داد...آه...آرزو می کنم این ضعیفه سبک مغز یه روز بلاخره عاقل بشه. هر چند بعید می دونم این یه کیک برا بر آورده شدن آرزویی به این بزرگی جوابگو باشه.
فوووت...اون چاقو رو بیار دختر!-چاقو برا چی پدر مامان؟!
حالا شاید این یه کیک برا برآورده شدن آرزوتون کفایت نکنه و این مسئله بسیار ناامید کننده به نظر برسه...ولی بیاین مشکلاتو با گفتگوی مسالمت آمیز حل...ماروولو نگاهی عاقل اندر سفیه به مروپ انداخت.
-چاقو برا بریدن این کیک!
-آهان.
حالا میشه برا بریدن این کیکم چاقو نخواین پدر مامان؟!
-اگر قرار نیست این کیکو بخورم پس قراره چیکارش کنم؟ برو با زبون خوش اون چاقو رو بردار بیار دختر!
مروپ که بسیار مردد به نظر می رسید به آشپزخانه رفت و لحظاتی بعد با یک چاقو برگشت. آن را به پدرش داد و خودش زیر میز قایم شد.
ماروولو قسمتی از کیک را برید.
-چرا رفتی قایم شدی حالا؟ صبر کن بینم...این کیک چرا کلش سوخته؟!
-نه...نسوخته که پدر مامان...فقط یکمی برشته شده.
-کارت به جایی رسیده که کیک سوخته به پدرت غالب می کنی؟!
-نه ببینید پدر مامان...این کیک مثل شماست...درسته ظاهر نداره ولی باطنش خوبه.
-
-خب راستش ممکنه باطنم نداشته باشه زیاد...ولی این کیک هیچی از ارزش هاتون کم نمی کنه پدر مامان.
مروپ نگاهی به چهره بر افروخته ماروولو انداخت. اوضاع چندان دلگرم کننده به نظر نمی رسید.
-درد و بلای مورفین بخوره توی سرت...کلا به یه درد می خوردی که اونم با این سوزوندن کیکت نشون دادی به همون دردم نمیخوری!
-یعنی مامان به هیچ دردی نمیخوره پدر مامان؟

-نه.
سکوتی سنگین در خانه گانت حکم فرما شد. ماروولو نگاهی به مروپ که سرش را پایین گرفته بود انداخت. انتظار داشت طبق معمول بشنود که می گوید می خواهد به خانه سالمندان برود تا مثل همیشه جواب دهد بنشیند سر جایش و کله پاچه اش را بار بگذارد. اما این بار مروپ فقط سکوت کرده بود و ماروولو بهتر از هرکس دیگری معنای آن سکوت را درک می کرد...هر چه باشد او پدرش بود. پدری که شاید در ظاهر خشن به نظر می رسید اما در باطن بیش از هرکسی حواسش به تک دخترش بود.
مقداری از کیک را در دهان گذاشت.
-اونقدرام افتضاح نیست...سرت رو بگیر بالا دختر! زمان سالازار یه ضعیفه سرش رو پایین گرفت و سالازار...سالازار بهش گفت خیلی بی جا می کنه سرشو پایین می گیره! حالام برو اون شام عجیب تر از این کیکتو بردار بیار که روده کوچیکه بزرگه رو خورد!
مروپ سرش را بالا آورد. لبخندی زد. به پدرش نگاه کرد...به پدری که تکیه گاهش بود. پدری که همواره در دل به داشتنش افتخار می کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/15
تولد نقش: 1399/05/20
آخرین ورود: شنبه 15 شهریور 1404 14:18
از: کتابخونه
پستها:
564

زمستون بود و نزدیک کریسمس داشتن میشدن؛ گابریل مثل همیشه بعد از تمرین کوییدیچ به حموم هافلی ها و بعد به کتابخونه رفت تا هم تکلیف هاشو انجام بده و هم کمی اطلاعات کسب کنه.
-خب خب خب...بذار ببینم...ماگل شناسی! عالی امروز باید برم سمت اون قفسه های خاک خورده!
گابریل حرکت کرد. تو راه داشت به تمرین کوییدیچ فکر میکرد، در همین حال بود که یهویی به دروئلا برخورد کرد!
-اوه! سلام دروئلا.
-
-دروئلا؟
-
-خانم روزیه؟
-چیشده؟
-سلام!
-علیک.
-چه خبرا دروئلا؟
-هیچی...فعلا خدافظ!
-
دروئلا خیلی سریع به گفت و گویی که بین خودش و گابریل ایجاد شده بود پایان داد.
-عجب آدم عجیبی بود!
-هیسس!
-تام؟
-ساکت!
-تو اینجا چیکار میکنی؟
-گابریل بهتره بری الان حوصله ی بحث ندارم!
-باشه.
گابریل نمی خواست بره اما شرایط رو اینجوری بهتر دید؛ حدس میزد تام تا چند دقیقه پیش مشغول بحث با دروئلا بوده.
-سلام تیت!
-اگلانتین؟
-بله.
-امم...هیچی تو اینجا چیکار میکنی؟
-داشتم دنبال کتاب میگشتم!
-موفق باشی.
گابریل سرشو انداخت پایین و به طرف در کتابخونه رفت.
-عه وائه! من چرا امدم بیرون؟
این اولین بار بود که گابریل حوصله ی رفتن و گشتن تو کتابخونه رو نداشت،اولین بار بود که از کتابخونه زده شده بود!
-سلام گب!
-سلام ایزابلا!
-اینجا چیکار میکنی؟
-هیچی راستش!
-فکر کردم میخوای بری کتابخونه.
-نه حوصله نداشتم!
-می بینم بالاخره به حرفهای پومانا گوش کردی!
-نه موضوع اصل...
اما ایزابلا راهش رو کشید و چمدون بدست به سمت در چوبی هاگوارتز رفت.
-خب...حالا چه کنم؟
-منو نگاه کن!
-لیسا؟
-خب چیه؟
-تو که نمی خوای؟
-نه فعلا قصد ندارم اسمت رو تو قهردونم بنویسم!
-خوبه!
-اینجا چیکار میکنی؟
-هیچی دنبال پوم...
اما گابریل به جملش ادامه نداد چون میترسید هم اسم خودش و هم اسم پومانا وارد قهردون لیسا بشه!
-میگفتی؟
-
لیسا قلم و کاغذ بدست به گابریل نگاه میکرد؛ گابریل اوضاع رو خیلی وخیم دید.
-دِ چرا ساکتی؟
-هیچی!
-اینجا چیکار میکنی؟
-داشتم دنبال تو میگشتم!
-واقعا؟
-اره خب!
-چه عالیییییییییی!
لیسا بالا پایین کنان از گابریل دور شد.گابریل با نگرانی به صندلی ای که تا چند دقیقه پیش لیسا روش نشسته بود نگاه کرد.
-هیچ وقت سابقه نداشته اینکار!
-چیکار؟
-اممم...هیچی!
دومینیک با بیلش و پیشی با حالتی ویبره کنان به گابریل نزدیک شد.
-هیچی به جان خودم!
-عه اون چیه؟
-هیچی! چیز خاصی نیست دومینیک!
-وایییی! اینکه قهردون لیسا هستش!
-نه!...به نظزم بهتره که بهش دست نزنی!
اما دیگه دیر بود! دومینیک ویبره زنان با بیل و پیشی و البته قهردون لیسا از گابریل دور شد!
-وای! بیچاره دومینیک. حتما باید برم به فلور خبر بدم...و البته بعد از دیدن این همه مرگخوار یه محفلی ببینم!
گابریل با امید دیدن یه محفلی به سمت خوابگاه گیریفیندور رفت. که البته بعد از چند ثانیه امیدش نقش بر آب شد!
-سلام تیت!
-ایوا؟
-چیشده؟
-هیچی...فلور هست؟
-نه رفته به برج ساعت!
-برج ساعت؟
-خب اخه ساعت خراب شده و فلور هم که خی...اصلا الان یه چیزی رو فهمیدم!
-چی؟
-یه چند ثانیه ای هست چیزی نخوردم!
-
گابریل بدو بدو به سمت خوابگاه هافلپاف رفت تا مبادا توسط ایوا خورده بشه!
-سلام گب!
-رکسان؟
-اون چیه تو دستت؟
-چوبدستیم!
-واییییییی!
و بدو بدو کنان از گابریل دور شد! گابریل برای یه لحظه به روزی که گذرانده بود فکر کرد. امروز همش مرگخوار دیده بود و حتی لحظه ای چشمش به یک محفلی نیوفتاده بود!
-امیدوارم نشونه ی شومی نباشه!
-اگه بود چی؟
-هکتور؟
-شاید نشونه ی شومی باشه!
-اره راست میگی...اما فردا می تونم یهسری به کتابخونه بزنم!
-از معجونم میخوای؟
-کدوم معجون؟
-این یکی که باعث میشه امروز فردا بشه!
-نه ممنون!
گابریل اینو گفت و وارد خوابگاه شد تا کمی بتونه استراحت کنه.
-خب خب خب...بذار ببینم...ماگل شناسی! عالی امروز باید برم سمت اون قفسه های خاک خورده!
گابریل حرکت کرد. تو راه داشت به تمرین کوییدیچ فکر میکرد، در همین حال بود که یهویی به دروئلا برخورد کرد!
-اوه! سلام دروئلا.
-
-دروئلا؟
-
-خانم روزیه؟
-چیشده؟
-سلام!
-علیک.
-چه خبرا دروئلا؟
-هیچی...فعلا خدافظ!
-
دروئلا خیلی سریع به گفت و گویی که بین خودش و گابریل ایجاد شده بود پایان داد.
-عجب آدم عجیبی بود!
-هیسس!
-تام؟
-ساکت!
-تو اینجا چیکار میکنی؟
-گابریل بهتره بری الان حوصله ی بحث ندارم!
-باشه.
گابریل نمی خواست بره اما شرایط رو اینجوری بهتر دید؛ حدس میزد تام تا چند دقیقه پیش مشغول بحث با دروئلا بوده.
-سلام تیت!
-اگلانتین؟
-بله.
-امم...هیچی تو اینجا چیکار میکنی؟
-داشتم دنبال کتاب میگشتم!
-موفق باشی.
گابریل سرشو انداخت پایین و به طرف در کتابخونه رفت.
-عه وائه! من چرا امدم بیرون؟
این اولین بار بود که گابریل حوصله ی رفتن و گشتن تو کتابخونه رو نداشت،اولین بار بود که از کتابخونه زده شده بود!
-سلام گب!
-سلام ایزابلا!
-اینجا چیکار میکنی؟
-هیچی راستش!
-فکر کردم میخوای بری کتابخونه.
-نه حوصله نداشتم!
-می بینم بالاخره به حرفهای پومانا گوش کردی!
-نه موضوع اصل...
اما ایزابلا راهش رو کشید و چمدون بدست به سمت در چوبی هاگوارتز رفت.
-خب...حالا چه کنم؟
-منو نگاه کن!
-لیسا؟
-خب چیه؟
-تو که نمی خوای؟
-نه فعلا قصد ندارم اسمت رو تو قهردونم بنویسم!
-خوبه!
-اینجا چیکار میکنی؟
-هیچی دنبال پوم...
اما گابریل به جملش ادامه نداد چون میترسید هم اسم خودش و هم اسم پومانا وارد قهردون لیسا بشه!
-میگفتی؟
-
لیسا قلم و کاغذ بدست به گابریل نگاه میکرد؛ گابریل اوضاع رو خیلی وخیم دید.
-دِ چرا ساکتی؟
-هیچی!
-اینجا چیکار میکنی؟
-داشتم دنبال تو میگشتم!
-واقعا؟
-اره خب!
-چه عالیییییییییی!
لیسا بالا پایین کنان از گابریل دور شد.گابریل با نگرانی به صندلی ای که تا چند دقیقه پیش لیسا روش نشسته بود نگاه کرد.
-هیچ وقت سابقه نداشته اینکار!
-چیکار؟
-اممم...هیچی!
دومینیک با بیلش و پیشی با حالتی ویبره کنان به گابریل نزدیک شد.
-هیچی به جان خودم!
-عه اون چیه؟
-هیچی! چیز خاصی نیست دومینیک!
-وایییی! اینکه قهردون لیسا هستش!
-نه!...به نظزم بهتره که بهش دست نزنی!
اما دیگه دیر بود! دومینیک ویبره زنان با بیل و پیشی و البته قهردون لیسا از گابریل دور شد!
-وای! بیچاره دومینیک. حتما باید برم به فلور خبر بدم...و البته بعد از دیدن این همه مرگخوار یه محفلی ببینم!
گابریل با امید دیدن یه محفلی به سمت خوابگاه گیریفیندور رفت. که البته بعد از چند ثانیه امیدش نقش بر آب شد!
-سلام تیت!
-ایوا؟
-چیشده؟
-هیچی...فلور هست؟
-نه رفته به برج ساعت!
-برج ساعت؟
-خب اخه ساعت خراب شده و فلور هم که خی...اصلا الان یه چیزی رو فهمیدم!
-چی؟
-یه چند ثانیه ای هست چیزی نخوردم!
-
گابریل بدو بدو به سمت خوابگاه هافلپاف رفت تا مبادا توسط ایوا خورده بشه!
-سلام گب!
-رکسان؟
-اون چیه تو دستت؟
-چوبدستیم!
-واییییییی!
و بدو بدو کنان از گابریل دور شد! گابریل برای یه لحظه به روزی که گذرانده بود فکر کرد. امروز همش مرگخوار دیده بود و حتی لحظه ای چشمش به یک محفلی نیوفتاده بود!
-امیدوارم نشونه ی شومی نباشه!
-اگه بود چی؟
-هکتور؟
-شاید نشونه ی شومی باشه!
-اره راست میگی...اما فردا می تونم یهسری به کتابخونه بزنم!
-از معجونم میخوای؟
-کدوم معجون؟
-این یکی که باعث میشه امروز فردا بشه!
-نه ممنون!
گابریل اینو گفت و وارد خوابگاه شد تا کمی بتونه استراحت کنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/07/24
تولد نقش: 1398/07/25
آخرین ورود: شنبه 4 شهریور 1402 13:31
از: از تاریکترین نقطهی زیر سایهی ارباب!
پستها:
326

"اگه اون دختره (فکر کنم اسمش رز بود)، نمیومد من تا الان مرده بودم. فکر کنم بهش مدیونم؛ البته اگه قولی که بهش دادم و قولی که به من داد رو فراموش کنم. هرچند، به نظر نمیاد کار منو اون به همین دیدار کوتاه ختم شده باشه...
از دفترچه خاطرات ربکا لانوییت لاکوود
صفحهی 52 / تاریخ: 14/دسامبر/2019"
-چند بار بهت بگم؟ تو هرگز نمیتونی به اون دوران برگردی. اون لحظات، همشون رفتن و هرگز بهش برنمیگردی.
دختر از سرما دندانهایش به یکدیگر برخورد میکرد. آبدهانش را قورت داد و سعی کرد نلرزد. لختههای خون را لابه لای دندانهایش احساس میکرد. خواست چیزی بگوید اما همهی حرفهایش در دهان بازش ختم شد. هرچه توان در بدنش داشت را متمرکز کرد تا بتواند حرفش را بزند اما باز هم نشد.
مرد شلاق را تکانی داد و روی شانهاش گذاشت. به صورت دختر نگاه کرد. موهایش جلوی دیدن چشمانش را گرفته بود اما از لابه لای آنها، باز میشد چشمان براق و بنفش دختر را ببیند. چشمانش را نازک و بیشتر به حرکات دختر نگاه کرد.
دختر از سرما میلرزید ولی کاملا معلوم بود که میخواهد آن را پنهان کند. آیا دختر فکر میکرد او نخواهد فهمید که سردش شده است؟ در زمستانهای روسیه، کمتر کسی میتواند با لباسهای پاره و کهنه دوام بیاورد و یا حداقل سردش نشود.
صدایش را صاف کرد. میدانست دختر صدایش را خواهد شنید. میدانست حواس دختر، تماماً به اوست. پوزخندی زد تا به طوری، تیر خلاص را شلیک کند.
-تو داری برای هیچی تلاش میکنی دختر. برای هیچی! یا میگی تو وزارتخونه چی دیدی یا تا ابد ساکتت میکنم.
بدن دختر لرزید. آن مرد فقط یک احمق بیشتر نبود و یک احمق حق ندارد با او اینگونه حرف بزند.
دهانش را به سمت زمین باز کرد و قطرات خون، هر لحظه کاشیهای کثیف اتاق را، رنگینتر میکرد.
دندانهایش را روی هم سایید و از پشت دندانهایش فریاد زد:
-میدونی چیه؟ تو یه احمقی... و یه احمق... حق نداره اینطوری با من حرف بزنه.
چهرهی مرد دگرگون شد. زیر سوسوی چراغ نارنجی رنگ اتاق هم میشد عصبانیتاش را دید. اخم کرد و شلاق را از روی شانههایش برداشت. شلاق را تکان محکمی داد و صدای شکستن هوا از کنار گوش دختر گذشت.
دختر دستانش را تکان داد. سعی داشت همان طور که دستانش به دیوار زنجیر شده، خودش را از تکانهای شلاق دور نگهدارد. مرد دندانهایش را روی هم فشار داد. دقایقی پیش میخواست مانند ماگلهای جاسوس رفتار کند اما حالا، دختر به او توهین کرده بود؛ به جادوگر اصیلزاده و روسی.
-این حرفت رو... آخرین حرفت حساب کن دخترِ احمق!
و شلاق را محکم بر شانههایش زد. فریاد خفهی دختر بلند شد.
مرد با شلاق، محکمتر و محکمتر او را میزد. در همین حین نفسهای وحشیانه مرد میرفت و میآمد.
-میزنمت. انقدر میزنمت که جونت...
-خب بزنش ولی قبلش لطفا به حرف منم گوش بده.
صدای دختر غریبهای از پشت سر مرد آمد. مرد با ترس برگشت و سمت صدا قدمی برداشت.
-تو دیگه کدوم خری هستی؟
دختر پوزخند زد.
-منو نمیشناسی؟ دارم باهات انگلیسی حرف میزنما.
-هی! تو... تو همون اسکاتلندی کثیف و عوضی هستی! گمشو از اتاق من بیرو...
-عه! کثیف شاید، عوضی که تا ابد، ولی... صبر کن ببینم! تو به من گفتی اسکاتلندی؟ هوی هوی هوی!
دختر از زیر سایهها بیرون آمد. موهای گیس شدهی قرمز دختر روی شانههای افتاده بود. چشمانش هم رنگ تیرهای بین قرمز و قهوهای داشت. دستانش را بیهدف در هوا تکان داد و با لحن تندی به مرد گفت:
-من یه انگلیسیم. دفعه آخرت باشه بهم میگی اسکاتلندی.
-من نمیدونم! هر خری هستی، باش! به من ربطی نداره. اما باید بهم بگی که تو اینجا، تو اتاق بازجویی من چیکار میکنی؟
-اومدم یه مادمازل فرانسوی، همون ربکا رو، ببرم خونش!
-چی؟! این عوضی رو هیچجا نمیـ...
-چرا میبرم...
صدای مرد با ضربهای در پهلویش خفه شد. همانطور که فریاد مرد به خاموشی میرفت، دختر خنجرش را چندبار در آورد و دوباره در بدن مرد فرو کرد.
خون با هر ضربهی دختر به اطراف میپاشید. قطرات سرخرنگ خون روی گونههای ربکا افتاد.
دختر انگلیسی، وقتی از مرگ مرد مطمئن شد، خنجر را با آرامش کنار جسد گذاشت؛ آرامشی پر از افتخار و غرورِ پیروزی.
جلوتر آمد. ربکا وقتی دستان دختر انگلیسی را لای موهایش احساس کرد، متوجه شد که دختر دستکش دارد.
دستهای از موهای ربکا را کشید و سرش را بالا آورد. کنار گوشش با خستگی و احتیاط زمزمه کرد:
-بهتره برگردی به همون جایی که ازش اومدی. جاسوسی برای وزارت سحر و جادوی فرانسه، هیچی جز مردن نداره. خیلی شانس آوردی خدای زندگانی، رزالین نایت روبه روت وایستاده.
-هه، خدای زندگانی!
-آره لقب خوشگلیه. تازه! بهم میاد!
ربکا پرسید:
-گفتی اس... اسمت رز... رزالین نایته؟
-بله. دختر دژبان جنگ افغانستان. توام که همون ربکای دست و پاچلفتی از خاندان پر دبدبهی لاکوودی. فکر کردم میخوای عضو گروه گشتزنیِ وزارتخونه بشی.
-من... عضو لژیون گشت شدم نه... نه گروه گشت... زنی.
دختر موهای ربکا را رها کرد. انگار به جای رها کردن، آن را هل میداد. هردو نفس عمیقی کشیدند اما دختر در ادامه، قهقهای سر داد.
-کاش میشد منم مثل تو بتونم یه اسمی در کنم! ولی خب میدونی چیه؟ همیشه، همه چیو، همه ندارن. یه روزی میرسه منم یه لقبی برای خودم پیدا میکنم و معروف میشم.
-اما من میتونم همه چیو داشته باشم.
-آره اما یادت نره الان داشتی میمردی و من نجاتت دادم. بهم مدیونی. و راستی...
-هوم؟
-برای اینکه بهم مدیونی برام یه کاری بکن.
ربکا نفس عمیقی کشید. سرش را به زور بالا آورد و به دختر نگاه کرد.
-چه کاری؟
-بهم قول بده... قول بده اگه یه بار دیگه همو دیدیم هرکاری که بهت میگم بکنی.
-هرکاری؟! من جونمو میخوام.
-میدونم. منم میخواستما! حواست باشه. وگرنه نمیذاشتم به خطر بیوفته؛ اونم برای یه فرانسویِ غریبه ولی خب... مشهور.
-خب؟ چه کاری باید انجام بدم؟
دختر به ربکا پشت کرد. به لباسهای روی صندلی اشاره کرد.
-اونارو بپوش. دستاتم چند دقیقهی دیگه بخاطر اینکه دستگاهاشون رو هک کردم باز میشه. وقتی اونا رو پوشیدی با سرعت هرچه تمامتر به همون خونهای که ازش اومدی میری. سعی کن به هیچکی هیچی نگی. حتی یه کلمه! درباره منم نگی به نفعته.
-هوف. خب؟
-هی! من جون خودت و خودمو دارم با هم نجات میدم!
-باشه. داشتی میگفتی.
دختر سرفهای کرد و ادامه داد:
-تو اون خونه، هیچکی نباید هیچی بدونه. اگه خواستی میتونی به یه نفر بگی امروز چیشد ولی نگو چه قولی به چه کسی دادی. منظورم از اون یه نفر آدمای عادیِ توی خونه نیست؛ من منظورم ارباب خونست.
-با ارباب چیکار داری؟!
-کار خاصی ندارم ولی تو به کمکاش نیاز داری. حالا بذار زمانبندیشو بگم. تا باز شدن قفلا فقط 2 دقیقه مونده. تو این دو دقیقه من از اینجا میرم و در حین رفتن من تو، سه دقیقه وقت داری. یعنی چی؟ یعنی دو دقیقه صبر میکنی تا قفلا باز بشه و بعد فقط یک دقیقه وقت داری تا لباس بپوشی و از اینجا خارج بشی. البته میتونی لباسا رو برداریو بری بیرون بپوشی. چون میدونم نیمه خفاشی!
-واو. خب؟
-بعد تا گروه شیفت شب بیان و به صورت همیشگی برای ابتدای شیفت اینجا رو چک کنن، 15 دقیقه وقت هست تا تو کاملا از اینجا دور بشی. منظورم از دور 1 مایل یا دو مایل نیست. حداقل 5 مایل از اینجا دور شو.
ربکا با دقت همه را گوش میداد تا اینکه دختر گفت:
-بعدش به اون خونه آپارات کن. فهمیدی؟... هوی! فهمیدی؟
-اوه آره آره. فهمیدم. حالا نگفتی باید دربارهی تو، چی به ارباب بگم. میدونی که خوششون نمیاد ندونسته به کسی کمک کنن.
دختر روی زانوهایش به سمت پنجره خم شد. برگشت و نگاهی به ربکا انداخت. چشمانش زیر نور ماه میدرخشید.
-بهش بگو یه دختر غریبه که حوالی همینخونه زندگی میکرد، جونمو نجات داد. هوم؟
این را گفت به سمت بیرون پنجره پرید و ربکا با افکارش تنها گذاشت؛ افکاری از جنس معما.
از دفترچه خاطرات ربکا لانوییت لاکوود
صفحهی 52 / تاریخ: 14/دسامبر/2019"
-چند بار بهت بگم؟ تو هرگز نمیتونی به اون دوران برگردی. اون لحظات، همشون رفتن و هرگز بهش برنمیگردی.
دختر از سرما دندانهایش به یکدیگر برخورد میکرد. آبدهانش را قورت داد و سعی کرد نلرزد. لختههای خون را لابه لای دندانهایش احساس میکرد. خواست چیزی بگوید اما همهی حرفهایش در دهان بازش ختم شد. هرچه توان در بدنش داشت را متمرکز کرد تا بتواند حرفش را بزند اما باز هم نشد.
مرد شلاق را تکانی داد و روی شانهاش گذاشت. به صورت دختر نگاه کرد. موهایش جلوی دیدن چشمانش را گرفته بود اما از لابه لای آنها، باز میشد چشمان براق و بنفش دختر را ببیند. چشمانش را نازک و بیشتر به حرکات دختر نگاه کرد.
دختر از سرما میلرزید ولی کاملا معلوم بود که میخواهد آن را پنهان کند. آیا دختر فکر میکرد او نخواهد فهمید که سردش شده است؟ در زمستانهای روسیه، کمتر کسی میتواند با لباسهای پاره و کهنه دوام بیاورد و یا حداقل سردش نشود.
صدایش را صاف کرد. میدانست دختر صدایش را خواهد شنید. میدانست حواس دختر، تماماً به اوست. پوزخندی زد تا به طوری، تیر خلاص را شلیک کند.
-تو داری برای هیچی تلاش میکنی دختر. برای هیچی! یا میگی تو وزارتخونه چی دیدی یا تا ابد ساکتت میکنم.
بدن دختر لرزید. آن مرد فقط یک احمق بیشتر نبود و یک احمق حق ندارد با او اینگونه حرف بزند.
دهانش را به سمت زمین باز کرد و قطرات خون، هر لحظه کاشیهای کثیف اتاق را، رنگینتر میکرد.
دندانهایش را روی هم سایید و از پشت دندانهایش فریاد زد:
-میدونی چیه؟ تو یه احمقی... و یه احمق... حق نداره اینطوری با من حرف بزنه.
چهرهی مرد دگرگون شد. زیر سوسوی چراغ نارنجی رنگ اتاق هم میشد عصبانیتاش را دید. اخم کرد و شلاق را از روی شانههایش برداشت. شلاق را تکان محکمی داد و صدای شکستن هوا از کنار گوش دختر گذشت.
دختر دستانش را تکان داد. سعی داشت همان طور که دستانش به دیوار زنجیر شده، خودش را از تکانهای شلاق دور نگهدارد. مرد دندانهایش را روی هم فشار داد. دقایقی پیش میخواست مانند ماگلهای جاسوس رفتار کند اما حالا، دختر به او توهین کرده بود؛ به جادوگر اصیلزاده و روسی.
-این حرفت رو... آخرین حرفت حساب کن دخترِ احمق!
و شلاق را محکم بر شانههایش زد. فریاد خفهی دختر بلند شد.
مرد با شلاق، محکمتر و محکمتر او را میزد. در همین حین نفسهای وحشیانه مرد میرفت و میآمد.
-میزنمت. انقدر میزنمت که جونت...
-خب بزنش ولی قبلش لطفا به حرف منم گوش بده.
صدای دختر غریبهای از پشت سر مرد آمد. مرد با ترس برگشت و سمت صدا قدمی برداشت.
-تو دیگه کدوم خری هستی؟
دختر پوزخند زد.
-منو نمیشناسی؟ دارم باهات انگلیسی حرف میزنما.
-هی! تو... تو همون اسکاتلندی کثیف و عوضی هستی! گمشو از اتاق من بیرو...
-عه! کثیف شاید، عوضی که تا ابد، ولی... صبر کن ببینم! تو به من گفتی اسکاتلندی؟ هوی هوی هوی!
دختر از زیر سایهها بیرون آمد. موهای گیس شدهی قرمز دختر روی شانههای افتاده بود. چشمانش هم رنگ تیرهای بین قرمز و قهوهای داشت. دستانش را بیهدف در هوا تکان داد و با لحن تندی به مرد گفت:
-من یه انگلیسیم. دفعه آخرت باشه بهم میگی اسکاتلندی.
-من نمیدونم! هر خری هستی، باش! به من ربطی نداره. اما باید بهم بگی که تو اینجا، تو اتاق بازجویی من چیکار میکنی؟
-اومدم یه مادمازل فرانسوی، همون ربکا رو، ببرم خونش!
-چی؟! این عوضی رو هیچجا نمیـ...
-چرا میبرم...
صدای مرد با ضربهای در پهلویش خفه شد. همانطور که فریاد مرد به خاموشی میرفت، دختر خنجرش را چندبار در آورد و دوباره در بدن مرد فرو کرد.
خون با هر ضربهی دختر به اطراف میپاشید. قطرات سرخرنگ خون روی گونههای ربکا افتاد.
دختر انگلیسی، وقتی از مرگ مرد مطمئن شد، خنجر را با آرامش کنار جسد گذاشت؛ آرامشی پر از افتخار و غرورِ پیروزی.
جلوتر آمد. ربکا وقتی دستان دختر انگلیسی را لای موهایش احساس کرد، متوجه شد که دختر دستکش دارد.
دستهای از موهای ربکا را کشید و سرش را بالا آورد. کنار گوشش با خستگی و احتیاط زمزمه کرد:
-بهتره برگردی به همون جایی که ازش اومدی. جاسوسی برای وزارت سحر و جادوی فرانسه، هیچی جز مردن نداره. خیلی شانس آوردی خدای زندگانی، رزالین نایت روبه روت وایستاده.
-هه، خدای زندگانی!
-آره لقب خوشگلیه. تازه! بهم میاد!
ربکا پرسید:
-گفتی اس... اسمت رز... رزالین نایته؟
-بله. دختر دژبان جنگ افغانستان. توام که همون ربکای دست و پاچلفتی از خاندان پر دبدبهی لاکوودی. فکر کردم میخوای عضو گروه گشتزنیِ وزارتخونه بشی.
-من... عضو لژیون گشت شدم نه... نه گروه گشت... زنی.
دختر موهای ربکا را رها کرد. انگار به جای رها کردن، آن را هل میداد. هردو نفس عمیقی کشیدند اما دختر در ادامه، قهقهای سر داد.
-کاش میشد منم مثل تو بتونم یه اسمی در کنم! ولی خب میدونی چیه؟ همیشه، همه چیو، همه ندارن. یه روزی میرسه منم یه لقبی برای خودم پیدا میکنم و معروف میشم.
-اما من میتونم همه چیو داشته باشم.
-آره اما یادت نره الان داشتی میمردی و من نجاتت دادم. بهم مدیونی. و راستی...
-هوم؟
-برای اینکه بهم مدیونی برام یه کاری بکن.
ربکا نفس عمیقی کشید. سرش را به زور بالا آورد و به دختر نگاه کرد.
-چه کاری؟
-بهم قول بده... قول بده اگه یه بار دیگه همو دیدیم هرکاری که بهت میگم بکنی.
-هرکاری؟! من جونمو میخوام.
-میدونم. منم میخواستما! حواست باشه. وگرنه نمیذاشتم به خطر بیوفته؛ اونم برای یه فرانسویِ غریبه ولی خب... مشهور.
-خب؟ چه کاری باید انجام بدم؟
دختر به ربکا پشت کرد. به لباسهای روی صندلی اشاره کرد.
-اونارو بپوش. دستاتم چند دقیقهی دیگه بخاطر اینکه دستگاهاشون رو هک کردم باز میشه. وقتی اونا رو پوشیدی با سرعت هرچه تمامتر به همون خونهای که ازش اومدی میری. سعی کن به هیچکی هیچی نگی. حتی یه کلمه! درباره منم نگی به نفعته.
-هوف. خب؟
-هی! من جون خودت و خودمو دارم با هم نجات میدم!
-باشه. داشتی میگفتی.
دختر سرفهای کرد و ادامه داد:
-تو اون خونه، هیچکی نباید هیچی بدونه. اگه خواستی میتونی به یه نفر بگی امروز چیشد ولی نگو چه قولی به چه کسی دادی. منظورم از اون یه نفر آدمای عادیِ توی خونه نیست؛ من منظورم ارباب خونست.
-با ارباب چیکار داری؟!
-کار خاصی ندارم ولی تو به کمکاش نیاز داری. حالا بذار زمانبندیشو بگم. تا باز شدن قفلا فقط 2 دقیقه مونده. تو این دو دقیقه من از اینجا میرم و در حین رفتن من تو، سه دقیقه وقت داری. یعنی چی؟ یعنی دو دقیقه صبر میکنی تا قفلا باز بشه و بعد فقط یک دقیقه وقت داری تا لباس بپوشی و از اینجا خارج بشی. البته میتونی لباسا رو برداریو بری بیرون بپوشی. چون میدونم نیمه خفاشی!
-واو. خب؟
-بعد تا گروه شیفت شب بیان و به صورت همیشگی برای ابتدای شیفت اینجا رو چک کنن، 15 دقیقه وقت هست تا تو کاملا از اینجا دور بشی. منظورم از دور 1 مایل یا دو مایل نیست. حداقل 5 مایل از اینجا دور شو.
ربکا با دقت همه را گوش میداد تا اینکه دختر گفت:
-بعدش به اون خونه آپارات کن. فهمیدی؟... هوی! فهمیدی؟
-اوه آره آره. فهمیدم. حالا نگفتی باید دربارهی تو، چی به ارباب بگم. میدونی که خوششون نمیاد ندونسته به کسی کمک کنن.
دختر روی زانوهایش به سمت پنجره خم شد. برگشت و نگاهی به ربکا انداخت. چشمانش زیر نور ماه میدرخشید.
-بهش بگو یه دختر غریبه که حوالی همینخونه زندگی میکرد، جونمو نجات داد. هوم؟
این را گفت به سمت بیرون پنجره پرید و ربکا با افکارش تنها گذاشت؛ افکاری از جنس معما.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
