در همین حین بود که تربچه، که همان دامبلدور بود به سخن درآمد...
_خب...فرزندان...کلاغ رو پیدا کردیم...دیگه نیازی به اون نقشه نداریم!
_یعنی تو تمام این همه مدت میدونستی؟ تو میخواستی نقشه رو مثل یک خوک بزرگ کنی و موقعی که وقتش رسید بُکشیش؟
_سیوروس..فرزندم..تو به دلیل مرموز بودنت الان نه عضو محفلی و نه مرگخوارها...چرا خودت با زبون خوش
سوژه حیاط خونه خانوم شاکری رو ترک نمیکنی؟
سوروس اسنیپ، دست از پا درازتر، از همانجایی که وارد
سوژه حیاط خانهی خانوم شاکری شده بود، خارج شد...
حالا به نظر نوبت پیاز، یعنی لرد ولدمورت بود...
_خب...اون نقشه رو پس ول کنید و برید سراغ کلاغه که ما زودتر به هیبت اصلیمون برگردیم!
_چطور بگیریمش کلاغ رو ولی؟
_با گونی...میتونیم با گونی بگیریمش، من خودم دیدم گونی گونی گربه شکار میکنن ملت با همین گونی!

مرگخواران و محفلی ها به سرعت یک گونی تهیه کرده و پاورچین پاورچین به سمت لانه کلاغ حرکت کردند...
در همین هنگام بود که نگهبان خانهی خانوم شاکری از راه رسید و فریاد زد:
_گناه نداره که کلاغ!
فریاد این نگهبان کافی بود که کلاغ مورد نظر هوشیار شده و همراه با شیشه عمر از روی شاخهی درخت پرواز کند و از دست محفلی ها و مرگخواران بگریزد!
هاگرید که از ان کار نگهبان سخت عصبی شده بود، یک کفگرگی به صورت نگهبان بیچاره زد...
_آخ...شما جول زدین، بنگ..حالت طبیعی ندارین!
_این نگهبان مشنگ رو ول کنید، ببینید کلاغ کجا رفت!
_گمش کردیم فکر کنم!
_اشکال نداره...ویب باهامونه و الان آپدیت میشه و میگه که کلاغه کجاس..مگه نه ویب؟...ویب؟ ویب عزیز؟ کجایی؟

_فکر کنم بد برخورد کردیم باهاش قهر کرد..ای بابا..ببینید این نقشه کجاست، دوباره باید یک ساعت منتش رو بکشیم!