جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 09:35
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به جای خالی نگاه می‌کردند ‌ و هیچ نمی‌دیدند.
-پروفسور گفتین چند امتیاز؟ شصت؟
-ششصد بابا جان، ششصد!

صدا دقیقا از جای خالی می‌آمد و مشکل همین بود.
محفلی‌ها بسیج شدند و نقطه به نقطه جای خالی را با ذره بین گشتند.
-یعنی که چه؟... یعنی که چه... یعنی که چه؟
-یعنی همین دیگه بابا جان... در ضمن پات رو جا‌به‌جا کن... داری مزاحم رشدم میشی!

ویلبرت با تعجب یک قدم عقب رفت.
-پروفسور زیر خاکین؟
-معلومه که زیر خاکم! پس کجام؟... یه بذر زیر خاک رشد می‌کنه دیگه...

-بذر؟
-بذر؟
-بذر چی؟ خوشمزه‌ است؟

-باشه، فهمیدیم کجاست دیگه... بکنید خاک رو و درش بیارید... عجله کنین!

اما دابز در کسری از ثانیه کتابی به دستش گرفت و قدمی به جلو آمد.
-ببخشید بلاتریکس اما این امکان پذیر نیست. ما باید منتظر بمونیم پروفسور جوونه بزنن.

چند ده مرگخوار از اقصی نقاط سوژه روی بلاتریکس پریدند تا مانع از حمله‌اش به سمت اما دابز شوند. سخت بود، ولی بالاخره مهارش کردند.

-جوونه بزنه؟... تو ششصد سالگی تازه می‌خواد جوونه بزنه؟ یه راه دیگه پیدا کنین... اومدیم و تا یه هفته دیگه نخواست جوونه بزنه! ما باید شیشه عمر رو پیدا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 09:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز بلاتریکس به قدر کافی به حساب مرگخواری که کلمه ممنوعه رو گفته بود، نرسیده بود که سر و صدای شخص دیگه ای به گوشش رسید.
- بیا بیرون نق... ویب! ما که حرف "بد"ی نزدیم...
- کی باز کلمه ممنوعه رو استفاده کرد؟
- تام.

و قبل از اینکه تام بتونه بی گناهی خودشو ثابت کنه، به یه قورباغه تبدیل شده بود.

- بهتر شد. حالا ببینین اربابمون کجاست، وگرنه...

ولی اربابشون سر جاش بود؛ صحیح و سالم و پیاز. ولی طرف دیگه شون، سر و صدای محفلیا بلند شده بود.
- پروفمون نیست.
- این که دوشواری نداره. اسلیترین برنده جام گروه ها میشه...
- شونصد امتیاز برای گریفندور.
- پیداش کردیم.

همه به جایی که صدا ازش اومده بود، نگاه کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 04:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین بود که تربچه، که همان دامبلدور بود به سخن درآمد...
_خب...فرزندان...کلاغ رو پیدا کردیم...دیگه نیازی به اون نقشه نداریم!
_یعنی تو تمام این همه مدت میدونستی؟ تو میخواستی نقشه رو مثل یک خوک بزرگ کنی و موقعی که وقتش رسید بُکشیش؟
_سیوروس..فرزندم..تو به دلیل مرموز بودنت الان نه عضو محفلی و نه مرگخوارها...چرا خودت با زبون خوش سوژه حیاط خونه خانوم شاکری رو ترک نمیکنی؟

سوروس اسنیپ، دست از پا درازتر، از همانجایی که وارد سوژه حیاط خانه‌ی خانوم شاکری شده بود، خارج شد...

حالا به نظر نوبت پیاز، یعنی لرد ولدمورت بود...
_خب...اون نقشه رو پس ول کنید و برید سراغ کلاغه که ما زودتر به هیبت اصلیمون برگردیم!
_چطور بگیریمش کلاغ رو ولی؟
_با گونی...میتونیم با گونی بگیریمش، من خودم دیدم گونی گونی گربه شکار میکنن ملت با همین گونی!

مرگخواران و محفلی ها به سرعت یک گونی تهیه کرده و پاورچین پاورچین به سمت لانه کلاغ حرکت کردند...
در همین هنگام بود که نگهبان خانه‌ی خانوم شاکری از راه رسید و فریاد زد:
_گناه نداره که کلاغ!

فریاد این نگهبان کافی بود که کلاغ مورد نظر هوشیار شده و همراه با شیشه عمر از روی شاخه‌ی درخت پرواز کند و از دست محفلی ها و مرگخواران بگریزد!
هاگرید که از ان کار نگهبان سخت عصبی شده بود، یک کف‌گرگی به صورت نگهبان بیچاره زد...
_آخ...شما جول زدین، بنگ..حالت طبیعی ندارین!
_این نگهبان مشنگ رو ول کنید، ببینید کلاغ کجا رفت!
_گمش کردیم فکر کنم!
_اشکال نداره...ویب باهامونه و الان آپدیت میشه و میگه که کلاغه کجاس..مگه نه ویب؟...ویب؟ ویب عزیز؟ کجایی؟
_فکر کنم بد برخورد کردیم باهاش قهر کرد..ای بابا..ببینید این نقشه کجاست، دوباره باید یک ساعت منتش رو بکشیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 04:10
نمایش جزئیات
آفلاین
جماعت، پروفسور و لرد رو برداشتن و رفتن سمت خونه‌ی خانم شاکری.

خانه‌ی خانم شاکری

دم در دعوا بود که کی زنگ خانم شاکری‌اینا رو بزنه. بالطبع رودولف تونست اکثریت رو قانع کنه که به نفع همه‌ست تا او در رو بزنه و بی توجه به چشم‌غره‌ی اقلیت تک‌نفره‌ی قانع‌نشده، رفت و زنگ رو زد. بعد با دستش به بقیه اشاره کرد که یعنی «شما نیاین تو. خودم حلش می‌کنم.» همه‌ی اینا رو با یه حرکت دست گفت! و رفت داخل. سی ثانیه نکشیده بود که اومد بیرون و رفت ایستاد کنار دست اقلیت قانع‌نشده.

-حل شد.
-جدی؟ پیدا کردی کلاغه رو؟
-نه. ولی حل شد.
-یعنی چی؟
-یعنی نمی‌خوامش.
-
-سگ داره.
-کلاغ چی؟

کلاغ هم آره. ولی خانم شاکری سگ هم داشت. و همین‌طور گربه. و کرکس. و بله. همونطور که گفتم، یک لونه‌ی عظیم کلاغ، روی درخت بلند گوشه‌ی حیاط خونه‌ش هم جا خوش کرده‌بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 03:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ لبخندزنان و بی خبر از دامبلور بودن گنجینه اش، تربچه را کف دستش گرفته و در حال قربان صدقه رفتنش بود.
- الهی مامان قربونت بره که قراره آش بلغور ناهار رو خوشمزه تر کنی...مامان مخالف تربچه نیست. خانم شاکری هم مخالف تربچه نیست...

"دامبلدور تربچه" که کمی معذب شده بود، به سمت لرد پیازی شکل برگشت.
- اهم‌...تام! می‌شه به مادرت از شخصیت حقیقیه ما بگی؟
- مادر جان...اینو نمیشه بخورید. تلخه...مریضی میاره...

مروپ بی توجه به صدای آن دو، تربچه را روی تخته سنگی گذاشت و دیگی از ناکجا آباد جلویش پهن کرد.
- حالا برای آش بلغور باید...اممم...روغن!
- رشته بیافزایید تا رشته امور از دستانمان خارج نشود.

پیپ که سعی می‌کرد مهارت هایش در تمام زمینه ها را به نمایش بگذارد، کلاه آشپزی ای درست مانند کلاه مروپ بر سر گذاشته و پشت کتاب آشپزی نشسته بود.

- رشته توی آش بلغور؟ پیپ مامان...به نظر ترکیب فوق العاده ای میرسه.
- خصوصا در زمانی که با گلابی های قطعه قطعه شده مخلوط شده باشد...

در سوی دیگر، دامبلدور سعی داشت توجه هری و محفلی ها را به سمت خود جلب کند؛ واقعا علاقه ای نداشت که به آشی با مخلفات همچون گلابی اش، اضافه شود.
- اهم...فرزندان روشنایی. فرزندان ...فرزنـــدان!

در میان بحث پیپ و مروپ بر سر اضافه کردن نارنگی به آش بلغور، محفلی ها دامبلدورِ تربچه شده را بر پای تخته سنگ پیدا میکنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 03:27
نمایش جزئیات
آفلاین
-پیازِ مامانو نگاه کن... آخی...

بانو مروپ، با چهره ای پر ذوق، لردِ پیازی را از دست بلاتریکس گرفت و به پسرش خیره شد.
-پسرِ مامان حتی تو لباس پیازیش هم خیلی با ابهته! الهی مامان قربونت بره...

لرد سیاه، با غضب خود را در دستان مادرش جا به جا کرد و سعی کرد از آغوش او پایین بیاید.
-مادر در این شرایط هم ول کنمان نیستی؟! آن ریشو را هرچه سریعتر بیابید تا به همراه آن نقش‍... ویب، دنبال شیشه عمر بگردیم! اَه!

ویب که حالا رز او را رها کرده بود و به دنبال پروفسورش میگشت، چشم غره ای به آنها رفت و با قهر رویش را برگرداند.

لرد سیاه آهی کشید و به مادرش، که گویا حواسش پرت چیز دیگری شده بود، نگاه کرد.
نگاه مروپ، جایی، بین چند تکه سنگ خیره مانده بود.

-اِوا! نگاه کن پیاز مامان! یه تربچه ی خوشگل مامان اونجا به چشم میخوره! برات داداش پیدا کردم!

"دامبلدور تربچه"، که صحبت های مروپ را شنیده بود، با نگرانی سعی کرد روی سنگ ها غلت بزند و از دیدرس او خارج شود.
ولی مروپ با خوشحالی به سمت او آمد.
گویا او تنها کس در آن جمع بود که به تربچه ها علاقه داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 03:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در اثر سخنان گهربار هاگرید، دو تغییر صورت گرفته بود. که البته در کمال تاسف مشخص نبود این تغییرات هر دو مربوط به دامبلدور می‌شدند یا لرد هم تغییر شکل داده بود.

دقایقی بعد، فریاد بلاتریکس که حاکی از گم شدن اربابش بود، این موضوع را مشخص کرد.
- ارباب نیستن! ارباب نیستن! اون قالیچه کو؟

مرگخواران به جایی که آخرین بار قالیچه در آنجا قرار داشت، نگاهی انداختند و با فضای خالی مواجه شدند. البته با کمی دقت بیشتر، میشد پیاز کوچکی را در همان حوالی یافت. ولی هیچ یک از مرگخواران در اثر نفرت ذاتیشان از پیاز، توجهی به آن نکردند.

اعضای شورای محفلیون نیز همچنان در حال گشتن به دنبال دامبلدور بودند که ناگهان چشم یکی از آنها به پیاز روی زمین افتاد. در کسری از ثانیه، طبق غریزه‌ی پیازدوستش به سمت آن هجوم برد، پیاز را برداشت و سپس با ولع به سمت دهانش برد.

- چه کار می‌کنی ملعون؟ ما را سر جایمان بگذار!

گابریل با تعجب به پیاز سخنگوی در دستش نگاه کرد. شور و شوق حاصل از یافتن چنین نعمتی در آن اوضاع، ضریب هوشی بالایش را به زیر صفر رسانده بود.
اما گوش‌های بلاتریکس که به شنیدن هرگونه صدایی از لرد سیاه حساس بود، بلافاصله آن را شنید و ردیابی کرد و به پیاز رسید. سپس با حرکتی سریع آن را از دست تیت قاپید و محترمانه در دستان خودش نگه داشت.

اندکی آن طرف‌تر، محفلی‌ها همچنان به سرپرستی هری به دنبال دامبلدورِ تغییرشکل یافته می‌گشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/8/8 3:11:41
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 02:40
نمایش جزئیات
آفلاین
چه قهرمانانه و گوگوری مگور. وا. ولی خب همینه دیگه. زندگی همینه. گاهی با اینکه هیچ انتظارش رو نداری، می‌شه. رز رو کرد به همه و آدرس شیشه‌ی عمر یارو رو گفت. موقعیت شیشه چندساعتی بود که روی درخت خونه‌ی یک خانم شاکری‌نامی ثابت مونده بود. در نتیجه ملت تصمیم گرفتن برن سروختش. تا اینکه فریاد ناگهانی هری توجهشون رو جلب کرد.

-هیشکی از جاش تکون نخوره!
-چی شده؟
-پروفسور گم شده. باید شورا کنیم.

ملت شورا کردند.
-این دامبل آخرین بار چی بود؟



چندمتر آن‌ورتر


الکساندرا و هاگرید حوصله‌شون سر رفته‌بود و از چند متر اون‌ورتر و توی افق به جماعت مستاصل نگاه می‌کردند و بعدش با جدیت چیزهایی توی دفترچه یادداشت‌های توی دست‌شون می‌نوشتن.
-حالا جامون رو عوض می‌کونیم الکساندرا. تو خوب‌ها رو بنویس من بدها رو می‌نویسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 02:05
نمایش جزئیات
آفلاین
نقشه همچنان قهر بود. برای همین هری جلسه‌ی سری بین اعضای محفل گذاشت. باید ناز نقشه رو می‌کشیدن تا نشونشون بده شیشه‌ی عمر هیولا کجاست و لرد و پروفسورشون رو به حالت عادی برگردونه.
- کی اول می‌ره جلو؟
- من سگ کی باشم که برم.
- منم خفاشم.
- کدوتنبل.
- برم من؟

از مرلین خواسته، هری رز رو پرت کرد جلو. البته قبلش یه جلسه‌ی توجیحی گذاشت که چه جور باید ناز نقشه رو کشید و غیره که خب لازم به گفتن نیس که رز هیچ کدوم رو گوش نکرد.
-
-
- ویب؟
- ویب!
- ویب چرخشی.
- ویب دوقلو.
- ویب خود زن!
-

هری از ته دل جیغ کشید. یه دونه رز ویبره زن بسش بود. تموم ارث پدرخونده‌ی سگ‌پدرش رو صرف بازسازی و مقاوم سازی خونه‌ی ننه سیریوس کرده بود تا با ویبره های رز روی سرش آوار نشه و حالا، ویب دوتا شده بود و یکی حساس تر از اون یکی.
- ازش بپرس شیشه عمر لامرلین کجاس.
- دارم می‌پرسم خب.
- تو که ویبره زدی همش.
- به زبون ویبره‌ای حرف می‌زنیم دیگه.

رز حقیقتا خوشحال بود. بعد مدتها کسی پیدا شده بود که حرفش رو می‌فهمید. شاید حتی باید دست هم رو می‌گرفتن و با سگ باهوشی مثل سریوس جمهوری خودمختار تشکیل می‌دادن و زبون کشورشونم فقط دو حرف "ر" و "ز" می‌داشت.
- با من می‌کنی ازدواج؟...آخ چرا می‌زنی پدرخونده سگ؟
- باباجان هی منو تو سر این و اون نزن پیرم و آرتروز دارم زانوم درد می‌گیره.
- ببخشید پروفسور، زخمم درد گرفت یهو.
- اشکال نداره باباجان. آبنبات لیمویی تو جیب ردام هست بردار بخور.

پسر برگزیده با شور و شوق به امید پیدا کردن غورباقه‌ی شکلاتی با عکس فول اچ‌دی بچه ناخلف ننه سیریوس به ردای پروفسور حمله ور شد. و بعد یادش اومد پروفسور عصاعه و اصلا ردا نداره. بعدتر یادش اومد که چرا پروفسور رو تو سر رز زده.
- شیشه‌ی عمر!
- باشه خب نزن پدرخونده‌ گرگینه. می‌گم بش.

و بعد رو به ویب نقشه کرد.
- خوب باهم آشنا نشدیم. یه درو دیگه از اول. من ویب هستم. شما؟
- منم ویبم.
- منم که ویبم برات ویبره هم می‌زنم...جا رو به من می‌گی یا بذارم برم؟
- بیا جلو در گوشت بگم.

رز جلو رفت. ویب در گوشش چیزی گفت و خندید. رز هم خندید. ولی هری اصلا نمی‌خندید.
- چیشد پس؟ گفت بت؟
- بله.
- کجاس؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/8/8 2:15:19
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/8/8 2:18:35
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 02:05
نمایش جزئیات
آفلاین
علی بشیر از لا به لای تعریف و تمجید های بقیه حاضرین رد شد. زیاد علاقه ای به هالووین نداشت و در دین و ایمون خودش، آیین " بترسون یا ترسونده بشو مذگان " داشتند. اما خب او دل کوچکی داشت و در نهایت نگاهی به نقشه کرد.

ـ یره این نقشه چی چی رفته؟ این حالش " خوب " نیستا من گفته باشم. من اصلاً این نقشه ره اینجور می بینم غمگین می‌رم.

و چشمش به قالیچه ای خورد که در زیر پاهایش نمایان شد. علی با ذوق و شوق سوار بر مرکب انرژی، کفش هایش را در آورد و جوراب های نانویی که سه تا یک گالیون خریده بود را به همه نشان داد. بعد به آرامی روی قالیچه نشست.

ـ برخیز ای قالیچه ی پرنده.. یره برخیز. می‌گم برخیز دیگه!

ـ نه.

نگاه همه ی حاضرین اسکله، چه محفلی و چه مرگخوار به علی بشیر خیره شد. علی که نمی دانست چه خبط و خطایی از او سر زده، دوباره رو به جماعت رو به رویش کرد:

ـ این قالیچه هه با مو حرف زد یا امروز زیادی شله خوردم توهم زدم؟

و تازه همه چیز برای بلاتریکس معنا گرفت. به سرعت با چوب‌دستی‌اش به سمت علی و قالیچه رفت و نزدیک بود آوادایی نثار علی کند. اما علی بچه ی پایین شهر بود و به سرعت از روی قالیچه پایین پرید.

ـ یره خب می گفتی قالیچه صاحاب داره دیگه. مو که چشم به مال دیگرون ندارم. بیا مال خودت نخواستم اصلاً.

ـ نادون! برگشتی اون کلمه ی ممنوعه رو گفتی و لرد سیاه رو تبدیل کردی قالیچه!

دیگر مرگخواران که تازه متوجه ماجرا شدند، به سرعت وارد عمل شده و چوب دستی هایشان را بیرون کشیدند. محفلی ها هم بیکار ننشستند و مقابله به مثل کردند. نزدیک بود جنگ بزرگی رخ دهد و سوژه در این مسیر شهید شود که ناگهان رودولف با درایت فراوان به داخل پرید.

ـ صبر کنین! :کرای3:

در لحظه ای، همه چیز مانند اسلوموشن شد و تعداد زیادی جفت چشم به سمت رودولف چرخید. اما رودولف یادش رفت که چه می خواست بگوید. نه غری داشت که بزند و نه شعری داشت که بخواند. در این میان هم کمالاتی پیدا نمی شد. کرای‌3 را هم که بلد بود بزند. برای همین، قمه ی خودش را به زمین کوبید و همان جا نشست. انگار همین تلنگر کافی بود تا جماعت محفلی و مرگخوار تمرکز کرده و به هدف اصلی فکر کنند. یعنی برگرداندن پروفسور دامبلدور و لرد به حالت اولیه.

ـ دیگه هیچ کس اون کلمه های ممنوعه رو نگه! هر کی اونا رو بگه با یدونه آوادا می‌فرستمش پیش روح های مرده ی همین دریا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!