جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 11:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: یه هیولایی لرد و دامبلدور رو طلسم کرده تا تبدیل به اشیاء بشن و از پیروان این دو خواسته برای باطل شدن طلسم، برن دنبال شیشه‌ی عمرش که یه کلاغ اونو دزدیده بگردن. طلسم این‌طور کار می‌کنه که هر بار کسی از کلمات«بد» یا «خوب» استفاده کنه، ماهیت یکی یا هردوی رهبران رو تغییر می‌ده. پیروان، در این مسیر از یک نقشه‌ی لوس و ننر بهره می‌برن که می‌تونه محل شیشه‌ی عمر رو نشون می‌ده. در حال حاضر دامبلدور تبدیل به بید کتک زن شده و لرد پیازه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


سیریوس تا بید کتک زن را دید، خاطراتش با گرگینه‌ی بی ملاحظه زنده شد. کنترل خود را از دست داد و اسکین سگی‌اش را فعال کرد و به سمت آن دوید.

- حملـــــه! خاطرات شیون، محاله یادم بره! اون همه آواره، محاله یادم ... عه! پروف؟ سوراختون کو؟
- هر گردی گرو نیست بابا جان ... شرمنده!

با ضربه‌ی زیردمی دامبلدور، سیریوس ندای «آخ ننه جان!» سر داد و رفت تا سازوکاری تشکیل بدهد بلکه با برف سال آینده برگردد.

- آهای! کسانی که با کلاغ مخالفید! شما نمی‌خواین حیاط خونهِ‌ی خانوم شاکری رو ترک کنین؟
- چرا بابا جان ... اما پای رفتن نداریم!
- خوب یکی کلمه‌ی ممنوعه رو بگه تا پروف قابل حمل بشن دیگه!
- یعنی بگم «من»؟ اگه بگم «من»، جریمم نمی‌کنین؟ نه اصلا نمی‌گم «من». می‌خواین «منو» گول بزنین. رودولف همیشه تو کولبه همین حوقه رو روی «من» پیاده می‌کنه تا ببازم. اما «من» دیگه اون هاگرید سابق نیستم که گولشو بخورم. اثلا اگه گفتن «من» انقدر موهمه چرا خودتون نمی‌گین؟ «من» این همه کارت دارم ... یکی بگه که کم‌تر ... شت! فکر کنم از دهنم پرید گفتم «من»! اثلا «من» دیگه حرف نمی‌زنم!

علی ده عدد کارت به هاگرید داد.

- لعنتی! همیشه گفتم هفت بازی «من» نیست! «من» باید پوکر بازی کنم.

- یره تو بری چی انقده خنگی؟ ما که داریم هفت بازی نمی‌کنِم! حالا فعلا بیا ای دو تا کارتم داشته باش تا دیگه نگی «من»! عه! نیگا هم تا مسخرش کردوم خودمم گفتوم «من»!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 10:23
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخاریاس در این لحظه از پشت صحنه سوژه وارد خانه خانم شاکری شد.دستش را در جیبش کرد و داس و چکشش را بالا گرفت :
-کسی حق نداره تا وقتی که پروفسور جوونه زده از جاش تکون بخوره.

واکنش مرگخواران همانگونه که پیش بینی میشد بود.مرگخواران با جملات «به تو چه ربطی داره؟»، «نخود هر آش.» و«کسی هم هست به این پیری اهمیت بده؟»با زاخاریاس جر و بحث میکردند و بلاتریکس هم چوبدستیش را در دستش نگه داشته بود تا هر وقت لازم شد کروشیویی تقدیم زاخاریاس کند.زاخاریاس رو به علی کرد و گفت:
-هی...هی...با توام.همین الان ده بیستا گردان از ارتش سرخ آرزو کن تا بیان.
یه باندم برای پخش کردن سرود ملی روش بذار.

علی که فارغ از ماجرا روی قالیچه مشغول بیرون آوردن پیک نیک و دم و دستگاه بود گفت:
-یره به ما چیکار داری؟ ولمون کن.الان خمار میرما.

زاخاریاس علی را تهدید کرد اما علی دیگر در فضا سیر میکرد.همزمان بلاتریکس و مرگخواران به زاخاریاس نزدیک تر نزدیک تر میشدند.زاخاریاس که میدانست جلوی چوبدستی بلاتریکس و منجنیق میوه ای مروپ شانسی ندارد رو به مرگخواران کرد و گفت:
- آخه پدر مادرتون سازنده کدو تنبل بوده که هالووینو جشن میگیرید؟همین دو روز پیش انقلاب کبیر شوروی بود.چرا اونو جشن نگرفتید؟

زاخاریاس لگدی به علی زد تا از فضا بیرون بیاید. علی از نئشه گی در آمد و گفت:
-یرههههه چیکار میکنی؟خبه منم سر صبحی لگد بزنم به تو؟

اما کاری که نباید میشد شد.ناگهان شاخه ای بالا آمد و با شوتی یکی از مرگخواران را به داخل دروازه پرتاب کرد و علامت محفل 1_ مرگخواران 0 در بالای سوزه به نمایش در آمد.در جایی که قبلا دانه ای منتظر جوانه زدن بود هم اکنون بید کتک زنی بلند شده بود.:
-معذرت میخوام بابا جان.دست خودم نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 09:35
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به جای خالی نگاه می‌کردند ‌ و هیچ نمی‌دیدند.
-پروفسور گفتین چند امتیاز؟ شصت؟
-ششصد بابا جان، ششصد!

صدا دقیقا از جای خالی می‌آمد و مشکل همین بود.
محفلی‌ها بسیج شدند و نقطه به نقطه جای خالی را با ذره بین گشتند.
-یعنی که چه؟... یعنی که چه... یعنی که چه؟
-یعنی همین دیگه بابا جان... در ضمن پات رو جا‌به‌جا کن... داری مزاحم رشدم میشی!

ویلبرت با تعجب یک قدم عقب رفت.
-پروفسور زیر خاکین؟
-معلومه که زیر خاکم! پس کجام؟... یه بذر زیر خاک رشد می‌کنه دیگه...

-بذر؟
-بذر؟
-بذر چی؟ خوشمزه‌ است؟

-باشه، فهمیدیم کجاست دیگه... بکنید خاک رو و درش بیارید... عجله کنین!

اما دابز در کسری از ثانیه کتابی به دستش گرفت و قدمی به جلو آمد.
-ببخشید بلاتریکس اما این امکان پذیر نیست. ما باید منتظر بمونیم پروفسور جوونه بزنن.

چند ده مرگخوار از اقصی نقاط سوژه روی بلاتریکس پریدند تا مانع از حمله‌اش به سمت اما دابز شوند. سخت بود، ولی بالاخره مهارش کردند.

-جوونه بزنه؟... تو ششصد سالگی تازه می‌خواد جوونه بزنه؟ یه راه دیگه پیدا کنین... اومدیم و تا یه هفته دیگه نخواست جوونه بزنه! ما باید شیشه عمر رو پیدا کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 09:11
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز بلاتریکس به قدر کافی به حساب مرگخواری که کلمه ممنوعه رو گفته بود، نرسیده بود که سر و صدای شخص دیگه ای به گوشش رسید.
- بیا بیرون نق... ویب! ما که حرف "بد"ی نزدیم...
- کی باز کلمه ممنوعه رو استفاده کرد؟
- تام.

و قبل از اینکه تام بتونه بی گناهی خودشو ثابت کنه، به یه قورباغه تبدیل شده بود.

- بهتر شد. حالا ببینین اربابمون کجاست، وگرنه...

ولی اربابشون سر جاش بود؛ صحیح و سالم و پیاز. ولی طرف دیگه شون، سر و صدای محفلیا بلند شده بود.
- پروفمون نیست.
- این که دوشواری نداره. اسلیترین برنده جام گروه ها میشه...
- شونصد امتیاز برای گریفندور.
- پیداش کردیم.

همه به جایی که صدا ازش اومده بود، نگاه کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 04:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین بود که تربچه، که همان دامبلدور بود به سخن درآمد...
_خب...فرزندان...کلاغ رو پیدا کردیم...دیگه نیازی به اون نقشه نداریم!
_یعنی تو تمام این همه مدت میدونستی؟ تو میخواستی نقشه رو مثل یک خوک بزرگ کنی و موقعی که وقتش رسید بُکشیش؟
_سیوروس..فرزندم..تو به دلیل مرموز بودنت الان نه عضو محفلی و نه مرگخوارها...چرا خودت با زبون خوش سوژه حیاط خونه خانوم شاکری رو ترک نمیکنی؟

سوروس اسنیپ، دست از پا درازتر، از همانجایی که وارد سوژه حیاط خانه‌ی خانوم شاکری شده بود، خارج شد...

حالا به نظر نوبت پیاز، یعنی لرد ولدمورت بود...
_خب...اون نقشه رو پس ول کنید و برید سراغ کلاغه که ما زودتر به هیبت اصلیمون برگردیم!
_چطور بگیریمش کلاغ رو ولی؟
_با گونی...میتونیم با گونی بگیریمش، من خودم دیدم گونی گونی گربه شکار میکنن ملت با همین گونی!

مرگخواران و محفلی ها به سرعت یک گونی تهیه کرده و پاورچین پاورچین به سمت لانه کلاغ حرکت کردند...
در همین هنگام بود که نگهبان خانه‌ی خانوم شاکری از راه رسید و فریاد زد:
_گناه نداره که کلاغ!

فریاد این نگهبان کافی بود که کلاغ مورد نظر هوشیار شده و همراه با شیشه عمر از روی شاخه‌ی درخت پرواز کند و از دست محفلی ها و مرگخواران بگریزد!
هاگرید که از ان کار نگهبان سخت عصبی شده بود، یک کف‌گرگی به صورت نگهبان بیچاره زد...
_آخ...شما جول زدین، بنگ..حالت طبیعی ندارین!
_این نگهبان مشنگ رو ول کنید، ببینید کلاغ کجا رفت!
_گمش کردیم فکر کنم!
_اشکال نداره...ویب باهامونه و الان آپدیت میشه و میگه که کلاغه کجاس..مگه نه ویب؟...ویب؟ ویب عزیز؟ کجایی؟
_فکر کنم بد برخورد کردیم باهاش قهر کرد..ای بابا..ببینید این نقشه کجاست، دوباره باید یک ساعت منتش رو بکشیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 04:10
نمایش جزئیات
آفلاین
جماعت، پروفسور و لرد رو برداشتن و رفتن سمت خونه‌ی خانم شاکری.

خانه‌ی خانم شاکری

دم در دعوا بود که کی زنگ خانم شاکری‌اینا رو بزنه. بالطبع رودولف تونست اکثریت رو قانع کنه که به نفع همه‌ست تا او در رو بزنه و بی توجه به چشم‌غره‌ی اقلیت تک‌نفره‌ی قانع‌نشده، رفت و زنگ رو زد. بعد با دستش به بقیه اشاره کرد که یعنی «شما نیاین تو. خودم حلش می‌کنم.» همه‌ی اینا رو با یه حرکت دست گفت! و رفت داخل. سی ثانیه نکشیده بود که اومد بیرون و رفت ایستاد کنار دست اقلیت قانع‌نشده.

-حل شد.
-جدی؟ پیدا کردی کلاغه رو؟
-نه. ولی حل شد.
-یعنی چی؟
-یعنی نمی‌خوامش.
-
-سگ داره.
-کلاغ چی؟

کلاغ هم آره. ولی خانم شاکری سگ هم داشت. و همین‌طور گربه. و کرکس. و بله. همونطور که گفتم، یک لونه‌ی عظیم کلاغ، روی درخت بلند گوشه‌ی حیاط خونه‌ش هم جا خوش کرده‌بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 03:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ لبخندزنان و بی خبر از دامبلور بودن گنجینه اش، تربچه را کف دستش گرفته و در حال قربان صدقه رفتنش بود.
- الهی مامان قربونت بره که قراره آش بلغور ناهار رو خوشمزه تر کنی...مامان مخالف تربچه نیست. خانم شاکری هم مخالف تربچه نیست...

"دامبلدور تربچه" که کمی معذب شده بود، به سمت لرد پیازی شکل برگشت.
- اهم‌...تام! می‌شه به مادرت از شخصیت حقیقیه ما بگی؟
- مادر جان...اینو نمیشه بخورید. تلخه...مریضی میاره...

مروپ بی توجه به صدای آن دو، تربچه را روی تخته سنگی گذاشت و دیگی از ناکجا آباد جلویش پهن کرد.
- حالا برای آش بلغور باید...اممم...روغن!
- رشته بیافزایید تا رشته امور از دستانمان خارج نشود.

پیپ که سعی می‌کرد مهارت هایش در تمام زمینه ها را به نمایش بگذارد، کلاه آشپزی ای درست مانند کلاه مروپ بر سر گذاشته و پشت کتاب آشپزی نشسته بود.

- رشته توی آش بلغور؟ پیپ مامان...به نظر ترکیب فوق العاده ای میرسه.
- خصوصا در زمانی که با گلابی های قطعه قطعه شده مخلوط شده باشد...

در سوی دیگر، دامبلدور سعی داشت توجه هری و محفلی ها را به سمت خود جلب کند؛ واقعا علاقه ای نداشت که به آشی با مخلفات همچون گلابی اش، اضافه شود.
- اهم...فرزندان روشنایی. فرزندان ...فرزنـــدان!

در میان بحث پیپ و مروپ بر سر اضافه کردن نارنگی به آش بلغور، محفلی ها دامبلدورِ تربچه شده را بر پای تخته سنگ پیدا میکنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 03:27
نمایش جزئیات
آفلاین
-پیازِ مامانو نگاه کن... آخی...

بانو مروپ، با چهره ای پر ذوق، لردِ پیازی را از دست بلاتریکس گرفت و به پسرش خیره شد.
-پسرِ مامان حتی تو لباس پیازیش هم خیلی با ابهته! الهی مامان قربونت بره...

لرد سیاه، با غضب خود را در دستان مادرش جا به جا کرد و سعی کرد از آغوش او پایین بیاید.
-مادر در این شرایط هم ول کنمان نیستی؟! آن ریشو را هرچه سریعتر بیابید تا به همراه آن نقش‍... ویب، دنبال شیشه عمر بگردیم! اَه!

ویب که حالا رز او را رها کرده بود و به دنبال پروفسورش میگشت، چشم غره ای به آنها رفت و با قهر رویش را برگرداند.

لرد سیاه آهی کشید و به مادرش، که گویا حواسش پرت چیز دیگری شده بود، نگاه کرد.
نگاه مروپ، جایی، بین چند تکه سنگ خیره مانده بود.

-اِوا! نگاه کن پیاز مامان! یه تربچه ی خوشگل مامان اونجا به چشم میخوره! برات داداش پیدا کردم!

"دامبلدور تربچه"، که صحبت های مروپ را شنیده بود، با نگرانی سعی کرد روی سنگ ها غلت بزند و از دیدرس او خارج شود.
ولی مروپ با خوشحالی به سمت او آمد.
گویا او تنها کس در آن جمع بود که به تربچه ها علاقه داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 03:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در اثر سخنان گهربار هاگرید، دو تغییر صورت گرفته بود. که البته در کمال تاسف مشخص نبود این تغییرات هر دو مربوط به دامبلدور می‌شدند یا لرد هم تغییر شکل داده بود.

دقایقی بعد، فریاد بلاتریکس که حاکی از گم شدن اربابش بود، این موضوع را مشخص کرد.
- ارباب نیستن! ارباب نیستن! اون قالیچه کو؟

مرگخواران به جایی که آخرین بار قالیچه در آنجا قرار داشت، نگاهی انداختند و با فضای خالی مواجه شدند. البته با کمی دقت بیشتر، میشد پیاز کوچکی را در همان حوالی یافت. ولی هیچ یک از مرگخواران در اثر نفرت ذاتیشان از پیاز، توجهی به آن نکردند.

اعضای شورای محفلیون نیز همچنان در حال گشتن به دنبال دامبلدور بودند که ناگهان چشم یکی از آنها به پیاز روی زمین افتاد. در کسری از ثانیه، طبق غریزه‌ی پیازدوستش به سمت آن هجوم برد، پیاز را برداشت و سپس با ولع به سمت دهانش برد.

- چه کار می‌کنی ملعون؟ ما را سر جایمان بگذار!

گابریل با تعجب به پیاز سخنگوی در دستش نگاه کرد. شور و شوق حاصل از یافتن چنین نعمتی در آن اوضاع، ضریب هوشی بالایش را به زیر صفر رسانده بود.
اما گوش‌های بلاتریکس که به شنیدن هرگونه صدایی از لرد سیاه حساس بود، بلافاصله آن را شنید و ردیابی کرد و به پیاز رسید. سپس با حرکتی سریع آن را از دست تیت قاپید و محترمانه در دستان خودش نگه داشت.

اندکی آن طرف‌تر، محفلی‌ها همچنان به سرپرستی هری به دنبال دامبلدورِ تغییرشکل یافته می‌گشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/8/8 3:11:41
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1399 02:40
نمایش جزئیات
آفلاین
چه قهرمانانه و گوگوری مگور. وا. ولی خب همینه دیگه. زندگی همینه. گاهی با اینکه هیچ انتظارش رو نداری، می‌شه. رز رو کرد به همه و آدرس شیشه‌ی عمر یارو رو گفت. موقعیت شیشه چندساعتی بود که روی درخت خونه‌ی یک خانم شاکری‌نامی ثابت مونده بود. در نتیجه ملت تصمیم گرفتن برن سروختش. تا اینکه فریاد ناگهانی هری توجهشون رو جلب کرد.

-هیشکی از جاش تکون نخوره!
-چی شده؟
-پروفسور گم شده. باید شورا کنیم.

ملت شورا کردند.
-این دامبل آخرین بار چی بود؟



چندمتر آن‌ورتر


الکساندرا و هاگرید حوصله‌شون سر رفته‌بود و از چند متر اون‌ورتر و توی افق به جماعت مستاصل نگاه می‌کردند و بعدش با جدیت چیزهایی توی دفترچه یادداشت‌های توی دست‌شون می‌نوشتن.
-حالا جامون رو عوض می‌کونیم الکساندرا. تو خوب‌ها رو بنویس من بدها رو می‌نویسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»