جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از دقایقی نه چندان لذت بخش ، فنریر دامبلبز ( ترکیب دامبلدور و بز ) و لرد گوله(ترکیب لرد و زنگوله )را بالا آورد .
_بابا جان ، چند وقت بود مسواک نزده بودی ؟
_معده ای بود بسیار بد بو.

با بیرون آمدن کلمه ممنوعه از دهان لرد ، دامبلدور به میخ و لرد به چکش تبدیل شد و الان زمان تلافی آن همه تکان خوردن های زنگوله توسط دامبلبز بود.
_ما را تکان میدادی ملعون ، الان جوری در زمین فرو ببریمت که تا عمر داری یادت نرود.

لرد چکشی، مانند فیلم های هندی سه دور در هوا چرخید و محکم بر سر دامبلدور میخی پائین آمد . با این حرکت محفلی ها به سمت رهبر شان دویدند و مرگخواران قهقه را سر دادند.

_دامبلدوری هستیم ، در زمین فرو رفته.
_همچین تو را در زمین کوبیدیم ، تا در تاریخ جادوگری فراموش نشود.
_اهم ، انگار نه انگار که قرار بود من جای کلاغ رو بهتون بگم.

بعد از چندین اتفاق جور واجور ، بلاخره نقشه شارژ شده بود و زمان این بود، که محلی که کلاغ در آنجا بود، فاش شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1399/8/9 15:02:49
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1399/8/9 15:37:11
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور مرگخواری بود فرصت‌طلب که حتی کوچیک‌ترین اشاره‌ها رو هم برای معجون‌پراکنیش غنیمت می‌شمرد چه برسه به این که عملا تو جمله‌ای "استفاده از معجون هکتور" به کار بره. پس عجیب نیست که به محض شنیدن اسمش بساط معجون‌سازیشو همون وسط پهن کنه.

مرگخوارا با رعایت حفظ فاصله و محفلی‌ها که چندان از اثرات معجون‌های هکتور آگاه نبودن در فاصله نزدیک‌تری، حلقه‌ای دور هکتور تشکیل می‌دن.

- لیموشو بدم؟ هلوشو بدم؟ کدومو بدم؟

محفلی‌ها با دقت مشغول بررسی انواع و اقسام شیشه‌های رنگارنگی که جلوی هکتور بود می‌شن.

- این چطوره؟ رنگش خیلی شبیه استفراغه. احتمالا حال به هم زنه.
- ولی بوی خیلی خوبی می‌ده! بعید می‌دونم باعث بشه بالا بیاری!
- این هم بوش بده هم رنگش! نظرتون؟
- دوست دارین این وسط اسم معجون رو هم بپرسین؟

مرگخوارا که می‌دونستن قرار نیست رنگ و بوی معجونای هکتور مشابه عملکردش باشه، همچنان ترجیح می‌دن انتخاب رو به محفلیا واگذار کنن. این وسط تام از قافله عقب مونده بود، چون دستش طی هیاهوی پهن شدن بساط هکتور، کنده و زیر در افتاده بود. تام دستشو برمی‌داره، اما در آخرین لحظات متوجه حرکات عجیبی از سمت فنریر می‌شه.

- هی بچه‌ها! فک کنم نیازی به معجون نباشه، چون فنریر خودش داره بالا میاره!

با شنیدن این حرف ناگهان همه دست از انتخاب معجون برمی‌دارن و سعی می‌کنن از بالا و سوراخ و پایین در، نگاهی به فنریر بندازن.
حق با تام بود! به نظر تغییر شکل دامبلدور یا لرد یا شایدم هردوشون، با معده‌ش سازگار نبوده و چیزی نمونده بود که جفتشونو بالا بیاره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- فنریر خودتو کنترل کن.

این صدای لینی بود که میومد. فنریر از راه تازه رسیده بعد تلاش های فراوان شکمش به صدا در اومده بود. هیچ صدایی نمیشنید.

-با‌ تو هستیم فنر.

چشمان فنریر برق میزد. بزی با ریش بلند و گوشتی با صدای زنگوله اش انگار ندایی بود برای گرسنگیه فنریر.

-بابا جانیا آآاان این چرا اینطور نگاه میکند.

با گفتن این جمله فنریر به صورت وحشی وار به بز حمله کرد. دامبلدور اینور پرید، اونور پرید و در حال فرار بود. محفلی ها و مرگخواران هم بدنبال متوقف کردن فنریر.

-این را دور کنی ی ی ی ی ی د از ما.
-اربابااااااااا.
- فقط صدا نزنید! اورا دور کنید.

ولی فنریر گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. دامبُزدور و لردگولک به بالای درختی بزرگ رفتن.

-ببین فنریر! دامبلدور بد مزس. چطور میخوای هضمش کنی؟
-فنریر جان ما بسیار خوشمزه هستیم تازه با سس بسیار لذیذ تریم.
-,پیر مرد دهانت را ببند.

دامبُزدور از فرصت سو استفاده میکرد و با هر غرغرِ لردگولک گردنش رو تکون میداد.

-نکن بشر! تکانمان نده.
- من یک پیشنهاد دارم.

این صدای تام جاگسن بود که قرار بود پیشنهاد چرته دیگه بده.

- باید فنریر رو راضی کنیم.

همه نگاهی به معنای فحش های رکیک به تام نگاه کردند. بلاتریکس با عصبانیت:
-تام! میشه پیشنهاد ندی!

در همین پاتریشیا با دیدن درخت به ذوق آمد.

- دایی؟

درخت لال بود و با چشمان اشک آلود به طرف پاتریشیا رفت. در همین حین دیگر صدایی از دامبُزدور و لردگولک نبود، و صدای ملچ ملوچ فنریر میومد. پاتریشیا و داییش همو بغل کرده بودند و صحنه احساسی بود.

-
- آخیش! چه قدر خوب.
-اون ملعونو بگیرین!

با صدای بلاتریکس محفلی ها و مرگخوار ها به صورت ارتش گوگوریو به سمت فنریر رفتند.

-پسش بده.
- چیو!
-ارباب رو.
-ارباب کجا بود؟

فنریر متوجه نبود چه چیزی رو خورده.

-باباجان آروم تر فرار کن.
- این صدای چیه از شکمم میاد بیرون.

فنریر به داخل خانه ایی که نزدیک بود رفت و در رو روی خودش قفل کرد.

-نزدیک نشین! وگرنه...
- دامبلدورمون رو بده.

ولی فنریر نمیدونست چه خبره. لردگولک فقط عق میزد و نمیتونست حرف بزنه.
-باباجان آروم باش.
-باید یکم صبر کُنِن.

همه به طرف صدا برگشتند. بشیر با حالت شادمانی و خیلی پر انرژی حرف میزد. ولی بلاتریکس همچنان عصبانی بود.
-الان صبر کردند چه کمکی می‌کنه بشیر؟
-خا باید هضم کنه تا بیاد بیرون خا.

هری تو چشماش اشک جمع شد و دستشو روی شونه علی گذاشت.
- من به تو افتخار میکنم. تو لایق محفلی علی پاتر.
- جدی مگی؟
- آخه کودن ها هضم کنه میدونی چی میشه!
-خو یکم کثیف کاری دره، ولی خا فوقش نه به اون حیوون ملعون صدمه زدِم، نه دامبلدور و لردتان.

ولی مرگخوار ها اینو نمی‌خواستند. از اونور دامبلدور از سکوتِ لرد سو استفاده تمام رو میکرد.

-بابا جان بیا و کنار بیا. تو لیاقتت همین زنگوله بودنه.
-
-میدونم سخته باباجان ولی قبول باید کرد.

چند دقیقه ایی گذشت و پشت در دعوا بود که چطور دامبلدور رو از شکم فنریر بیرون بیارن. ویلبرت چراغی روی سرش روشن شد.
-بشیر! چرا از قابلیتت استفاده نمیکنی؟
-آخه این معتادالدوله چه قابلیتی داره‌.
-یره درست صحبت کن. مو مدنوم معتادوم مو مدنوم معتادی بده، ولی خب مو دلوم پرررر مزنه یکبار دیگه ....
- چی میگی بشیر دیالوگ مال اینجا نیس.
-خو آرزو کن که دامبلدور و لرد از شکمش بیاد بیرون.

بشیر کشیده بود و مغزش Error داده بود و فقط شاد میزد. چشماش رو بست و تمرکز کرد. ناگهان خانم شاکری اونجا ظاهر شد.

-بشیر! گفتیم دامبلدور نه این.
- خا صبر کن دوباره.

چشماش رو بست، تمرکز کرد، تمرکز، باز هم تمرکز.
ناگهان یاران ارباب حلقه ها ظاهر شدند.

- حملههههه!

ناگهان گاندولف و یارانش متوقف شدند.

-اینجا کجاست؟
‌- این چرا شبیه دامبلدوره.
- بیشتر شبیه ابرفورته.
-دامبلدور کیه؟
- بزرگترین ساحره اعصار.
- نخیر! لرد بزرگ ترین ساحره اعصاره.

با صدای پلاکس زاخاریاس و پلاکس شروع کردن دعوا کردن. ولی علی همچنان داشت تمرکز میکرد.
بعد دقایقی تمام ارتش Avengers و گروه marvel اونجا بودند علی از کنترل خارج شده بود. هری از ارتش سرخ گذر کرد و دکمه restart علیو زد و از اومدن شخصیت های جدید جلو گیری کرد.

-یره ایی چه کاریه. بعد چند تا شکست رزرو چه کاریه!
- یک پیشنهاد دارم.

و باز هم پیشنهادات تام جاگسن.

-چرت باشه رحم ندارم.
- نه نیست. از معجون های هکتور استفاده کنید تا استفراغ کنن.

لیسا که تا الان به حرف نیومده بود، به حرف آمد.

-پیشنهاده" خوبیه" بد" نیس، ولی من با پیشنهاد قهرم.

پیشنهاد تام با اینکه خوب بود ولی دردسری جدید پشتش بود.






افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 12:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقشه با لذت تمام آب پرتقالش را هورت می‌کشید و از آفتاب لذت می‌برد که ناگهان خودش را در سایه‌ای عظیم یافت. پس عینک آفتابی‌اش را کمی بالا داده از زیر آن نگاهی به چهره‌های خشن پسرکی عینکی با چتری‌های مشکی و زنی لاغر و رنگ پریده با موهای وزوزی که پلک‌هایش در اثر عصبانیت می‌پریدند مواجه شد.
- چیــــــــه؟

- ارباب!
- پروف!

نقشه برای لحظه‌ای دیگر به آن دو نگاه کرد، شانه‌ای بالا انداخت و سپس عینک دودی‌اش را پایین داد و از سایه آن دو نفر لذت برد.
- برید کنار، دارین شارژمو مختل می‌کنید.

اما عینک از صورت نقشه برداشته و به گوشه‌ای پرت شد. حالا نقشه‌ چاره‌ای جز زل زدن به آن دو نداشت.

- حرف بزن! وگرنه اون کاری که دلم نمی‌خواد رو انجام می‌دم... و اینم کاری که دلش می‌خواد رو.

هری به بلاتریکس اشاره کرد که دندان هایش را به هم می‌فشرد و با دیدن چهره و گردنی که رگ‌های متورم بسیاری را نمایان کرده و مشغول خرخر کردن بود، کمی فاصله‌اش را با او زیاد کرد.

- ههمممم مممهههم مممـــه!
نقشه در دستان بلاتریکس به شدت مچاله شده و صدای نامفهومی از خودش درآورد. سپس باز شد.

- حالا حرف بزن.
- مـ...

نقشه تا خواست حرفی بزند دوباره مچاله شد.
بلاتریکس مچاله کردن دوست داشت.

- صبررررر کنییییییید! باااااباااا جانیاآاآاآاآن!

محفلیون و مرگخواران به سمت صدا برگشتند، جایی که بر فراز یک تپه سرسبز، در مقابل نور خورشید در حال غروب، با شکوه هر چه تمام‌تر دامبلدور قرار داشت.

- دامبلدورو!

در هیبت یک بز.
پیرمرد که از کالبد جدیدش چندان ناراضی به نظر نمی‌رسید، جستی زد و از تپه پایین آمده و در حالی که با هر قدم زنگوله‌اش به صدا در می‌آمد به سوی نقشه رفت؛ نقشه‌ای که حالا پر از خطوط مچالگی شده و روی زمین افتاده بود و هق‌هق می‌کرد.

- ما رو از این جدا کنید!

زنگوله با نارضایتی این مطلب را عنوان کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 11:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- یعنی چی که نیستن؟
- یعنی نیستن دیگه.

محفلی و مرگخواری که جملات فوق را گفته بودند به بقیه اعضای گروه خود نگاهی انداختند. هیچکس ایده ای نداشت در زمانی که هیولا آمده بود و "تمیز" را به لغات جادویی اضافه کرده بود یک مایع ظرفشویی و یک شارژر کجا رفته باشند.
ویب هم با چهره رضایتمندانه ای روی صندلی اش نشست و مشغول نوش جان کردن آب پرتقالش شد.
بلاتریکس-گلدون به دست- و در حالی که سرش را با نگرانی به اطراف میچرخاند گفت:

- زودباشید. باید ارباب رو پیدا کنیم، تکون بخورید.

طبیعتاً در غیاب لرد، بلاتریکس فرمانده گروه به حساب می‌آمد و اجابت کردن دستوراتش امری بود واجب. در غیر این صورت شما با کروشیویی خارج شده از چوبدستی بلاتریکس مواجه می‌شدید. برای همین هم مرگخواران شروع کردن به گشتن به دنبال لرد. همزمان محفلی ها هم عملیات جستجو را برای پیدا کردن مایع ظرفشویی آغاز کردند.

- از ابتدا نیز نباید به این هیولای ملعون اعتماد می‌کردیم.

بالاخره بعد از مدت طولانی مرلین زبان به سخن گشوده بود.

- چرا؟
- بهرحال این هیولا از دنیای زیرین آمده است. از نوچه های هادس به حساب می‌آید؛ و هیچگاه نباید به حرف ها و اعمال هادس اعتماد کنید، چه برسد به نوچه هایش.

مرلین نیامده فاز دانای کل برداشته بود.

زاخاریس که به دنبال ردی از کف بود سرش را بالا آورد و گفت:

- یعنی میگی هیولا پروفسور رو غیب کرده.
- ما هیچ احتمالی را رد نمی‌کنیم. شاید کسی که بیشتر از همه به هیولا نزدیک است بهتر بتواند جواب سوال را بدهد.

محفلی ها و مرگخواران به سمت ویب برگشتند که داشت با صدای "هورت" آب پرتقال را از درون نی به بالا می‌کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
- تمیز؟ *پوف* آخه کی میگه تمیز؟ *پوف* خوب شد، نه؟
- تمیز *پوف* خوبه. اینقدر گفتین تمیز *پوف* دلم میخواد یه دوش وایتکس بگیرم تمیز شم. *پوف* شما چطور؟
- نه ممنون، من خودم تمیزم. *پوف*
- منم تمیزم. *پوف*
- منم...
- بسه!

توجه همه به بلاتریکس جلب شد. بلاتریکس که چیزی نگفته بود ولی چوبدستیشو آماده کرده بود به نفر بعدی که بگه تمیز، یه طلسم جانانه بزنه، با گلدونی که دستش بود به سمت مخالف اشاره کرد. هیولا دوباره برگشته بود.

- روانی کردین مارو! ما از کار و زندگی میفتیم اگه همینجوری پیش بره. اصلا همون خوب و بد کلمه های جادویین.
- بابایی.
- ولی بابایی اینجوری از کار و زندگی میفته.
-

هیولا آهی کشید. اون نمی تونست حرفشو پس بگیره. همین یه بار که این کارو کرده بود، ابهتش زیر سوال رفته بود.
- خیلی خب، خوب، بد... تمیز... کلمه های جادویین.

هیولا در حالی که غر میزد، دور شد و درست توی همین لحظه، صدای رز زلر شنیده شد.
- پروف پس کو؟

محفلیا و مرگخوارا تازه متوجه شدن اثری از رهبراشون نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 10:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان از مرلینگاه عمومی هاگزمید، هیولایی شفاف بیرون آمد که تمام افراد حاضر در صحنه او را میشناختند.هیولای هالووین!
-میخواستید ویب ما را در وایتکس بیاندازید؟

هیولای هالووین دست به چانه رو به روی مرگخواران و گابریلی نشسته بود که سطل وایتکسش را آماده برای ریختن روی نقشه کرده بود.
-بابایی!

نقشه گویی که پا داشته باشد،به سمت هیولای هالووین دوید و خود را در آغوش بازش انداخت.هیولای هالووین او را بغل گرفت و گفت:
-کوچولوی من. کی بود میخواست ویب ما را در وایتکس بیاندازد؟

رودولف از مرلین خواسته گابریل را به جلو هل داد.گابریل که به شدت عرق میریخت جلو رفت و گفت:
-من .

هیولا نگاهی به گابریل انداخت و گفت:
-که میخواستی فرزند ما را در وایتکس حل کنی.هان؟

هیولا رو به بقیه مرگخواران و محفلی ها کرد و گفت:
-از این به بعد هر که لغت *تمیز* را به کار ببرد، این ملعون را به شی دیگری تبدیل میکند.برو،اصلا خودتو ناراحت نکن دخترم.

ویب خودش را روی صندلیش انداخت و هیولا نیز با بشکنی گابریل را به اردک پلاستیکی تبدیل کرد و دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/8/9 10:34:10

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 09:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- مایع ظرف‌شویی؟ با چه برندی؟ چه ترکیباتی؟ چه درصدی؟ قدرت پاک‌کنندگی؟ میزان اسید؟ میزان باز؟ من قوی‌ترش می‌کنم آ. وای می‌تونم با بلکِکس خودم مخلوطش کنم و ازش یه ترکیب شکست ناپذیر بسازم!

همه‌ی افراد حاضر در صحنه از صحبت دست کشیده و به گابریل نگاه می‌کردن. حتی مرگخوارهایی که در خفا مشغول کتک زدن محفلی‌ها بودن هم به مشت‌هاشون استراحت داده بودن.

- شکست‌ناپذیر فقط ماییم گب. الان هم می‌خوایم بیایم ‌و دچار برق گرفتگی بکنیمت تا دیگه دلت نخواد دامبلدور رو شکست ناپذیر کنی.
- ولی ارباب! اون‌جوری می‌تونم این نقشه‌ی کثیف چرک رو توش بخیسونم و علاوه بر اینکه تمیز می‌شه با استفاده از الکترولیت‌های موجود در محلول زودتر شارژ بشه آ!
- ما از این راه‌حل خوشمون اومد و به شدت طرفدارشیم. تازه بعدش هم می‌تونیم رودولف رو توش بخیسونیم تا این تتوهاش پاک بشه و سیبیلشم هضم شه. زود باش گب!

اما نقشه، و رودولف، اصلا از حرف‌های گابریل خوششون نیومد و رودولف حتی سعی در قانع کردن خودش داشت تا دیگه حتی سمتِ زدن مخ گابریل نره؛ درسته که در نهایت نتونست قانع بشه، ولی حتی فکر بهش هم نشون می‌داد که چقدر ناراضیه.

حالا نقشه یا باید به غرق شدن توی وایتکس رضایت می‌داد، یا زودتر شارژ شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 09:00
نمایش جزئیات
آفلاین
-خسته شدم.

- غر غر نکنید...فقط باد بزنید!

ویب در کمال آرامش زیر نور آفتاب دراز کشیده بود و گاهی اوقات هم از آب پرتقالش مینوشید.
به فکر فرو رفت. یک نقشه به آن ابهت! به آن زیبایی! باید تنها با یک لیوان آب پرتقال و چند بادبزن راضی به کمک میشد؟
-شارژ شدن من خیلی طول میکشه...اب پرتقال هم موجب کند تر شدن روند شارژم میشه... برام کاپرینا بیارین بنوشم! چند تا لیمو هم بندازین توش!

افلیا که دستش دیگر داشت بخاطر باد زدن پیاپی از جا کنده میشد. با شنیدن حرف های ویب عصبانیتش شدت گرفت.
- بهش آب پرتقال دادیم! داریم بادش میزنیم! کاپرینا هم میخواد! تا کی ظلم؟ تا کی زورگویی نقشه ها؟ از ما "بد" شانس تر هم هست؟
با شنیدن کلمه ممنوعه همه جا در سکوت فرو رفت... که البته این سکوت با فریاد هری شکسته شد.

-پروفسور!
-ب..بله...ب..باباجان!

دامبلدور نمیتوانست به خوبی صحبت کند چون هنگام حرف زدن از دهانش کف خارج میشد!

-شما تبدیل به مایع ظرفشویی شدین!
-هری بابا...حالا که یه ربطی به تم...تمیزی و پاکیزگی پی...پیدا کردم یا..یاد یه چیزی افتادم ب...باباجان! امروز دست‌هاتو ش...شستی بابا جان؟
- بله پروفسور.
- آفرین باباجان... هفتصد و پنجاه امتیاز برای گریفیندور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اُفلیا راشدن در 1399/8/9 9:33:29
ویرایش شده توسط اُفلیا راشدن در 1399/8/9 10:27:45
ویرایش شده توسط اُفلیا راشدن در 1399/8/9 13:27:06
کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1399 04:12
نمایش جزئیات
آفلاین
اما تلاش های جماعت برای راضی کردن لرد سیاه نتیجه چندانی نداشت. لرد تصمیم گرفته بود بزرگترین و مرگبار ترین سلاح بشریت را به کار بگیرد...بی توجه ای!

لیسا که در استفاده از این سلاح استاد بود تصمیم گرفت تجربیات گرانبهایش را با اربابش به اشتراک بگذارد.
-سرتونم به سمت دیگه برگردونید...گوشاتونم بگیرید. فکر کنید کسی با شما صحبت نمی کنه. همینه ارباب.

سلاح مرگبار لرد، نقشه را به این نتیجه رساند که باید از خیر این روش شارژ شدن بگذرد.
-نخواستیم بابا...اصلا حالا که اینطور شد از طریق خورشید خودمو شارژ می کنم.

نقشه، عینک آفتابی از جیبش در آورد و به همراه لیوان آب پرتقالی زیر خورشید دراز کشید.

-شارژ شدی؟
-خیر.
-پس کی شارژ میشی؟
-تازه ده درصدم پر شده. اگر می خواین بشه بیست درصد کافیه لینک زیر رو بکشین بالا یه لیوان آب پرتقال دیگه م برام بیارین و دو نفرم بیان با بادبزن بادم بزنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!