شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
ریموس لوپین طلسمی کشف کرده که به وسیله اون، با لمس هر شخصی می تونه شبیه اون بشه. تصمیم می گیره از این طلسم برای نفوذ به ارتش سیاه استفاده کنه. ریموس با لمس چند مرگخوار چندین بار تغییر شکل می ده، در حال حاضر به شکل فنریر در اومده و از طرف بلاتریکس وظیفه داشت که با کشتن زندانی ها، زندان رو خلوت کنه.
—————✦—————
سرمای هوا بر روی پوست سختش تازیانه می زد. جسد چند فرد بی گناه دیگر را هم به دست خاک سپرد و آرام دور شد. حس بدی داشت، فشار عجیبی روی قفسه ی سینه اش سنگینی می کرد. به دستان زخمت فنریر نگاه کرد.
- نه این من نیستم! من نمیتونم اینقدر بد ذات باشم...
بد ذات! این کمترین مجازاتی بود که میتوانست برای گناهی که انجام داده بود از زبان خودش بشنود.
- هی تو! میبینم که زندان بدون هیچ اثری خلوت شده! تا بهتون مزه درد رو نفهمونم که آدم نمیشید.
سرش را بلند کرد. بلاتریکس دست به سینه جلوی او ایستاده بود. در نظر لوپین جلسه بلاتریکس و اربابش خیلی زود تمام شده بود. او فکر نمیکرد به این زودی دوباره بتواند بلاتریکس لسترنج را ببیند.
- اومدم بهت بگم نیمه شب جلسه داریم! جالبه ولی ارباب گفتند تو هم باید تو اون جلسه باشی.
لوپین در یک آن جا خورد. بدون هیج دردسری میتوانست در جلسه مرگخواران بزرگ حضور یابد. در نظرش نزدیک شدن به لرد سیاه آنقدر کار سختی هم نبوده است.
- حواست باشه مثل دفعه قبل دست گل به آب ندی. راستی اسم رمز رو که یادته؟ -اسم رمز؟ -میدونستم نمیشه بهت اعتماد کرد! هیبت یه گرگ رو داری ولی مغزت اندازه یه ماهی هم کار نمی کنه. یکم فکر کن شاید یادت بیاد چی بوده.
بلاتریکس پوزخند زنان رفت و لوپین را با اسم رمزی که در حافظه فنریر اصلی جا مانده بود، تنها گذاشت.
با سرعت سرش را به اطراف تکان داد با خودش فکر کرد: _ چقدر خوب که هنوز بلاتریکس نرسیده، چقدر بد که نمیتونم این افکار مزاحم رو از خودم دور کنم! چند قدمی جلو رفت؛ دو تا از اجساد زندانیان کنار دیوار افتاده بودند، طلسمی را به سمت آنها روانه کرد؛ اجساد روی هوا شناور شدند، هدایتشان کرد و به سمت بیرون برد. فرصت خوبی بود برای اینکه اطمینان بلاتریکس و بقیه را به دست آورد. آنها را گوشه ای گذاشت و شروع به کندن باغچه کرد. در هوای سرد آن اطراف ریموس در حالی که میلرزید جسد دو فرد بیگناه را به خاک سپرد. اگر ریموس بود باید سراغ کتاب هایش میرفت. باید نقشه جدیدی برای شکست لرد سیاه میکشید. اما او ریموس نبود، او فنریر بود که باید تمام تلاشش را برای جلب اعتماد بلاتریکس به کار میبرد. دوباره به سمت زندان به راه افتاد؛ نمی توانست آدم بکشد، این کار را بلد نبود. دوباره افکارش به جوشش افتادند: _ من آدم کش نیستم ام...اما... اما هیچ کس متوجه نمی شه جسد چند تا زندانی بیگناه خاک شده یا زندانی ها صحیح و سالم فرار کردن!
عجیب بود! حالتی غیر قابل باور پیدا کرده بود. او الان آدم کشته بود ! او یک محفلی بود. محفلی ها هیچ گاه خیانت نمیکنند، هیچ گاه آدم نمیکشند هیچ گاه به کسی آسیب نمیزنند ولی نمیتوانست خطر لو رفتن را به جان بخرد باید ماموریتش را درست انجام میداد و برای این کار مجبور بود آسیب بزند مجبور بود بکشد . مجبور بود دروغ بگوید! عجیب بود چون فنریر مثل سنگ ایستاده بود! نمیتوانست در چشم هایش نگاه کند یعنی اصلا نمیتوانست در چشمی نگاه کند! احساس گناه وجودش را فرا گرفته بود، الان وقت این کار ها نبود، باید ادامه میداد! دوید و دوید انگار داشت از احساس گناهش فرار میکرد ولی افسوس که واقعیت چیزی دیگر بود. باد برخلاف وقتی در زندان ایستاده بود صورتش را نوازش نمیکرد بلکه میخراشید! ناگهان یادش آمد، جسد هارا فراموش کرده بود! نمیخواست دیگر نمیخواست ببیند آن جسد ها را نمیخواست. ولی مجبور بود...
ریموس تکان نخورد. همچنان دندان هایش را روی هم میفشرد. بوی بد زندان ذهنش را از هر فکر خالی کرده بود. بوی اجساد کنار زندان... بوی رطوبت... بوی تاریکی... کاش میتوانست برگردد و در آغوش گرم محفل بماند. کاش میتوانست دوباره همه محفلی ها را ببیند. صورت هری، هرمیون، رون و بقیه در ذهنش درخشید. او اینجا بود تا مرگخواران را شکست دهد. اما چگونه؟ ای کاش کسی اینجا بود تا درکش میکرد... ای کاش در کردن کار سختی نبود... ای کاش تاریکی روشن میشد... ای کاش ها مغزش را میخوردند. حتی نمیتوانست تکان بخورد. مغزش کار نمیکرد و فقط و فقط به حرفی که در ذهنش میدرخشید مشغول شده بود.
-فراموش نکنی از شر جسدا خلاص بشی...فراموش نکنی از شر جسدا خلاص بشی...
آیا او فراموش کرده بود یا خودش را به فراموشی میزد؟ یا شاید هر دو. هردو ذهنش را درگیر کرده بودند. مهم نبود... مهم نبود اینکه ذهنش را به چه چیزی مشغول میدارد. مهم این بود که الان باید چه کند. به اجساد نگاهی کرد. چه تلخ گوشه یا آویزان شده بودند و یا کنج اتاق روی هم افتاده بودند. بوی مرده عذاب آور بود. اصلا نمیتوانست لحظه ای در کنج آن زندان، کنار اجساد روی هم تلنبار شده بایستد. پس برگشت تا از زندان بیرون برود اما... اما بلاتریکس که انتظار بودن او را در زندان میکشید، جلوی در ایستاده بود.
-مگه... مگه اون نرفته بود؟
ذهنش از کار افتاد. مغزش کار نمیکرد. چرا بلاتریکس با چوبدستی اش روبه روی او ایستاده بود؟ آیا قرار بود شکنجه شود؟
جلسه شروع شده بود،اما هیچکس از چند متر پایین تر خبری نداشت. ریموس با خود کلنجار میرفت که چگونه این کار را بکند...اصلا باید اینکار را میکرد؟ -حالا باید چیکار کنم؟من نمیتونم یه سری آدم بیگناه رو بکشم...نه نمیتونم!
نیم ساعتی بود که ریموس جلوی در زندان ایستاده بود و به آن نگاه میکرد...البته اگر کسی او را میدید فکر میکرد که او دارد نگاه میکند ولی ذهن اون جای دیگری بود! جلسه تمام شده بود.بلاتریکس برای اینکه ببیند فنریر کاری که گفته بود را درست انجام داده یا نه به سمت زندان حرکت کرد. در مسیر حرکتش هیچ رد خون یا اعضای بدن زندانی ها وجود نداشت برای همین لبخند کوچکی بر صورت داشت. به نزدیکی زندان رسید. برایش عجیب بود که چرا هیچ صدای فریادی از زندانیان سر نمیزند چون همیشه وقتی زندانی ها چهره ی فنریر را میدیدند زهره میترکاندن. با خود فکر کرد: -نکنه همه ی زندانی هارو خورده؟هیچوقت کاری که بهش میگم رو درست انجام نمیده!
قدم هایش تند تر شد. ریموس صدای قدم های بلاتریکس را شنید. باید تصمیم میگرفت که میخواهد چیکار کند...هیچ زمانی باقی نمانده بود! چند ثانیه بعد بلاتریکس به در زندان رسید ولی کسی را ندید. وارد زندان شد. بوی رطوبت همه جا را برداشته بود...دیوار هایی با ترک های فراوان دور تا دور زندان کشیده شده بودند...بوی اجساد کل فضای زندان رو پر کرده بود...هیچکس نمیتوانست حتی یک لحظه آنجا دوام بیاورد!
-این چه وضعشه؟این فنریر دیگه شورشو در آورده...حالا کارش به جایی رسیده که به حرف من گوش نمیده
همه ی زندانی ها زنده بودند و کسی از آنها کم نشده بود. بلاتریکس محکم در زندان را کوبید و رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/3 13:54:55 ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/3 13:56:00 ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/3 13:57:30
در به آرامی باز شد و چهره ی رنگ پریده مردی با چشمان خمار نمایان شد . - اسنیپ! - دوشیزه لسترنج.
سوروس اسنیپ آرام کنار رفت . می دانست بلاتریکس از خونسردی و اعتماد لرد به او متنفر بود . بلاتریکس داخل اتاق قدم گذاشت. بدون فوت وقت به اطراف اتاق نگاهی انداخت. میزی طویل و سیاه رنگ و صدای ملایم سوختن تکه های چوب در شومینه. برعکس اکثریت اتاق ها این اتاق پنجره ی بلندی داشت . درست رو به روی میز. با قدم های آرامی به سمت پنجره رفت و پشت شیشه ی یخ زده ایستاد. انگشت بلند و رنگ پریده اش را روی شیشه کشید. با صدایی که به سختی شنیده می شد ، گفت: - زود اومدی.
پشت سرش صدای کشیده شدن صندلی شنیده شد . - از دیر کردن متفرم.
لبخند تلخی زد. به همین دلیل لرد اسنیپ رو دوست داشت . - منم از تو متنفرم.
اسنیپ پوزخندی زد . شر و بدبختی . او با این موضوع مشکلی نداشت . آرام چوبدستی اش را رو به شومینه گرفت . شومینه گر گرفت. شیشه شروع کرد به بخار کردن . - آه.
کم کم منظره ی پشت شیشه محو شد و اتاق کم کم مملو از گرمای خوشایندی شد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me
بلاتریکس با اکراه نگاهی به دور شدنِ فنریر انداخت و به داخل برج برگشت. لردسیاه دستور جلسهی کوچکی را داده بود که حاضر بود روی نیمی از موهایش شرط ببندد که اسنیپ زودتر از همه خودش را آنجا رسانده بود و بلاتریکس متنفر بود از اینکه اسنیپ اینقدر خودش را مورد اعتمادِ لرد میدانست.
تاریکیِ دره بیشتر و هولناکتر میشد. دالانِ نیمهپوشیدهای که به محل اقامت لرد میرفت نور کمی داشت. پنجرههای دالان شیشه نداشتند. خفاشهای متعددی از چارچوب پنجرهها آویزان شده بودند. صدای قدمهای محکمِ بلاتریکس سکوت را هر چند ثانیه یک بار میشکست. چند قدم تا ورودی ِ برج که دربی کندهکاری شدهای از علامت شوم بود مانده بود، که ناگهان ایستاد. صدای اسنیپ را میتوانست بشنود که در حال گزارش دادن به لردسیاه بود.
بلاتریکس دندانهایش را روی هم سایید و با خشمی که علاقهای که به کنترل کردنش نداشت پشت در رسید، ضربهی کوتاهی به در زد و وارد شد...
ریموس لوپین طلسمی کشف کرده که به وسیله اون، با لمس هر شخصی می تونه شبیه اون بشه. تصمیم می گیره از این طلسم برای نفوذ به ارتش سیاه استفاده کنه. ریموس با لمس چند مرگخوار چندین بار تغییر شکل می ده...
..................
و حالا احساس می کرد هدف مهم ترین در پیش دارد...
لمس مرگخواران و حقه های کوچک برای ایجاد اختلاف بین آن هاT دیگر برایش کافی نبود.
باید به منبع نفوذ می کرد!
خوب می دانست راه سختی پیش رو دارد.
تغییر شکل های پی در پی اش، آشفتگی کوتاه مدتی در خانه ریدل ها ایجاد کرده بود. و فهمیده بود باید با احتیاط بیشتری رفتار کند. برای همین پس از لمس آخرین مرگخوار و انداختن جسم بی هوشش در چاهی نه چندان عمیق، تصمیم گرفته بود فعلا در همین جسم باقی بماند.
-فنریر...برای چی اونجا نشستی؟ مگه بهت نگفتم به جای این که زیر دست و پای مرگخوارا باشی، بری و کمی از تعداد زندانیامون کم کنی؟!
زیر لب فحشی داد...حالا که دیگر به سادگی نمی توانست قالبش را عوض کند، در جسم گرگینه ای محبوس شده بود که حتی کاملا مرگخوار هم به شمار نمی رفت. مرگخواران علاقه خاصی به گری بک نداشتند. می رفتند و می آمدند و کارهای پیش پا افتاده شان را به او می سپردند. و حالا باید تعداد زندانیان را کم می کرد. با خودش فکر کرد: -یعنی...باید چند تاشونو آزاد کنم؟ این خیلی خوبه. شاید مفید ترین حرکتی باشه که از وقتی اومدم این جا دارم انجام می دم.
با این فکر کمی آرام تر شد.
نقشه اصلی گوشه ذهنش حک شده بود. هر طور شده باید خودش را به لرد سیاه می رساند و او را لمس می کرد. می دانست کار ساده ای نیست. نزدیک شدن به لرد سیاه حتی برای مرگخواران معمولی هم کار سختی بود. مخصوصا با دیواره دفاعی غیر قابل نفوذی که بلاتریکس و لوسیوس و دار و دسته شان در اطراف لرد ایجاد کرده بودند. مرگخواران به خوبی می دانستند که گروه نزدیک به لرد، هیچ تمایلی به نزدیک شدن شخصی غیر از خودشان به لرد ندارند.
همینطور که فکر می کرد به طرف شکنجه گاه در حرکت بود. تا این که جمله بعدی بلاتریکس متوقفش کرد. -فراموش نکنی از شر جسدا خلاص بشی..دفعه قبل چند تا از اعضای بدنشونو تو راهرو پیدا کردیم. کارتو تمیز انجام بده.
از کنار چند بوته گل سرخ که گذشت،جادوی سرد دستانش روی گلبرگ هارا با هاله ای سیاه پوشانید.چشمان ابی رنگش،رز های سیاه را از نظر میگذراندند. به نرمی حرکتی کرد و اهتزاز ردای سیاه بلندش بر سبزه های یخ زده زمینی که نور ماه انها را روشن کرده بود سایه انداخت. هنوز نگاهش را به سمت قرص نیمه کامل ماه برنگردانده بود،که شخصی چند قدم انطرف تر توجهش را جلب کرد. نجوا کرد:لاکتریا؟ دخترک گویی صدای اهسته اورا شنیده باشد سرش را به طرفش برگرداند.با نگاهی که با نگاه همیشگی اش متفاوت بود صدا زد: چیکار میکنی مورگانا؟ لاکتریا این را گفت و به طرف او حرکت کرد. مورگانا نگاهی شکاک به او انداخت. ـ ببینم حالت خوبه؟ لاکتریا پوزخندی زد. ـ از همیشه بهترم...حداقلش از تو همیشه حالم خیلی بهتره! این رفتار لاکتریا برای الهه جوان عجیب بود.تفاوتی را حس میکرد. ـ منظورت چیه؟ ـ خودتو نزن به اون راه!الهه همیشه بدبخت!من به تازگی شک کردم که باید با میرتل نسبتی داشته باشی...اینطور فکر نمیکنی؟ چشمان مورگانا خشمی را نشان میدادند که اندک اندک شکل میگرفت. ـ فکر نمیکردم اینقدر گستاخ باشی لاکتریا! ـ گستاخ؟این چیزی نیست که همه شاهدشن؟به چه چیزیت افتخار میکنی؟به الهه بودنت که فقط یه پوسته تو خالی ازش مونده؟ دستان مشت شده الهه جوان به سمت چوبدستی اش رفتند اما دوباره پایین امدند. ـ هنوزم افراد زیادی ان که به من وفادارن. ـ اره...البته که هستن!فقط نمیدونم کجا باید دنبالشون بگردم! مورگانا خواست چیزی بگوید اما دهانش کلمه ای به زبان نیاورد.سرش را با سردرگمی و ناراحتی تکان داد وگفت: لاکتریا...چی شده؟ لاکتریا عکس العملی نشان نمیداد.اما چند ثانیه بعد لبخندی شیطانی بر لب هایش نقش بست. ـ لاکتریا؟ مورگانا به لاکتریا نزدیک تر شد. ـ تو چت شده؟ ناگهان دهان مورگانا همانگونه صامت شد.صاعقه وحشتی برای لحظه ای به چشمانش برخورد کرد وهمانجا بی حرکت ماند. و پیش از انکه بفهمد چه اتفاقی افتاده است...دیگر چیزی نفهمید. *** ((گرگ و میش صبح،عمارت پرینس ها)): ـ اکسپکتوپاترونوم! بزودی رامورای درخشان از نوک چوبدستی ایلین بیرون کشیده شد و چند لحظه بعد پیچ و تاب خوران همچو هاله ای نورانی بیرون پنجره محو شد. ایلین لبخندی زد و چشمان ابی اش را به نارنجی محو شفق صبحگاهی دوخت که هنوز سر بر نیاورده بود. صدایی پایی شنید.برگشت و به پشت سرش نگریست.انچه را که میدید برایش کاملا غیر منطقی بود. ـ مورگانا!؟چقدر زود... ـ ببین کی اینجاست!بانوی تیله باز!ببینم ایلین...از دیدن من خوشحال نیستی؟ ایلین پنجره را بست و چند قدم به طرف مورگانا حرکت کرد.در نگاهش سوء ضن را میشد خواند. ـ امکان نداره... ـ میشه بپرسم چی؟ ایلین با شکاکی چشمانش را ریز کرد. ـ من نمیفهمم...چطوری پاتروناس اینقدر زود بدستت رسید؟ مورگانا جواب نداد.ایلین به چشمانش زل زد.چشمانی ان درخشندگی همیشگی یک جفت لعل ابی رنگ در انها دیده نمیشد. مورگانا با لحنی جدی پرسید: فکر کنم دوست داشته باشی برم؟ ـ اوه نه...من اینو نگفتم.من میخواستم ببینمت ولی خودت اومدی اینجا...خیلی خوبه.اگه بخوای میتونی... مورگانا بی مقدمه حرف ایلین را قطع کرد و گفت: اومدم اینجا که یه چیزیو بهت بگم ایلین. ایلین حرفش را ادامه نداد.اخمی از روی جدیت کرد و زیر چشمی به او نگریست.نگاهش پرسش کننده بود. ـ از وزارت اخراجی! ـ چ...چی؟ گویی اب یخی را بر سرش خالی کردند.نفسش بند امد.مغزش تیر کشید.انگار درست نشنیده بود.خواست سوالش را تکرار کند که مورگانا مجال انرا نداد. ـ متوجه نشدی چی گفتم؟اخراجی! ـ مورگانا...ولی اخه...چرا؟ ـ باید دوباره تکرار کنم؟ لب های ایلین میلرزید.نگاهش بهت زده بود.همچو مجسمه ای سنگی بی حرکت مانده بود. ـ مورگانا...ما باهم دوستیم!میشه بپرسم چه اتفاقی افتاده؟ ـ لازم به توضیحه؟ ـ بله!من حق دارم بدونم! مورگانا پوزخندی زد. ـ اما برای من هیچ اجباری نیست که با تو حرف بزنم.من حرفی باتو ندارم! ـ میشه بپرسم چرا داری همه چیزو خراب میکنی؟ مورگانا سکوت کرده بود و برای اولین بار نگاهش با نگاه سرد لرد ولدمورت برابری میکرد. ایلین به تردید افتاده بود...گویی مورگانا خودش نبود.زیرا هیچ شباهتی به ان دوست خوب و فوق العاده ایلین نداشت. ایلین با تردید چند قدمی جلو امد. ـ مورا...تو حالت خوبه؟ ـ از من دور شو!
آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.
باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!
And if we should die tonight Then we should all die together Raise a glass of wine ... for the last time
Now I see fire Inside the mountain I see fire Burning the trees And I see fire Hollowing souls I see fire Blood in the breeze ...And I hope that you remember me