جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] گـِـُلخانه‌ی تاریک

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 19 دی 1399 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
کتی نگاهشو از لیست بلند بالا برمی‌داره و گفتگویی بین خودش و خودش شکل می‌گیره.

- تار موی بلاتریکس به نظر آسون میاد.
- بلاتریکس! از بین اون همه گزینه رفتی سراغ بلاتریکس!
- نه ببین تو رو نکته‌ی اشتباهی زوم کردی. باید روی مو تمرکز کنی نه بلاتریکس.
- ولی اون مو برای بلاتریکسه خب!

کتی برای لحظه‌ای در تصمیمش دچار شک و تردید می‌شه. اما سعی می‌کنه با مرور دلایلی که موی بلاتریکس رو در اولویت قرار داده بود، دوباره مصمم بشه.

- تا حالا موهای وز بلاتریکس رو دیدی؟ قطعا اون مو در حین شونه کردن چندتاش لای برس جا می‌مونه! حتی لازم نیست با بلاتریکس مواجه بشم. فقط برسشو می‌خوام!
- خب قانع شدم.

و همین کافی بود تا کتی به دنبال اتاق بلاتریکس روانه‌ی این سو و اون سوی خانه ریدل‌ها بشه. ازونجایی که مرگخوارا برای پیدا کردن گیاه همه جا پخش شده بودن، عبور از بعضی مناطق سخت بود. اما خوشبختانه راهروی منتهی به اتاق بلاتریکس، عاری از هر گونه جنبنده‌ای بود.

- یافتم!

کتی با جهشی خودشو داخل اتاق بلاتریکس پرت می‌کنه و بلافاصله توجهش به برسی جلب می‌شه که کنار آینه خودنمایی می‌کرد. پس به سمتش می‌ره.
- مگه می‌شه؟ این چرا هیچی مو لاش نیست؟

کتی برای یافتن بورسی دیگه، سرتاپای اتاقو برانداز می‌کنه و حتی به دنبال نشونه‌ای از مو داخل سطل زباله رو هم چک می‌کنه، اما چیزی عایدش نمی‌شه. به نظر بلاتریکس اصلا و ابدا ریزش مو نداشت و کتی باید تار مو رو مستقیما از منبعش می‌کند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 دی 1399 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین بین مرگخواران به سختی مشغول گشتن به دنبال گیاه بودند.
-فایده نداره. جدا میشیم. هرکی بره اتاق خودش رو بگرده.

در نتیجه مرگخواران متفرق شدند و تام راهی اصطبل شد.
-سبزی؟ اینجایی؟ اگه بدونی چه مغز خوشمزه‌ای برات آوردم! تازه تازه... ناب ناب... مال یه هکتوری بوده، کلا اصلا ازش استفاده نکرده. بیا بیرون دیگه...

تام شروع به گشتن اصطبل کرد و کتی را که با شنیدن صدای تام قایم شده بود، تا مرز سکته برد.
-جناب تسترال؟... شما یه گیاه سخنگو ندیدی؟ تقریبا اینقدر قدشه و سبزه و تو یه گلدونه!

تسترال مذکور خواست که پاسخ تام را بدهد، لاکن تمدنش مغلوب خوی حیوانی‌اش شد و در عوض جفتکی روانه او کرد.

-آخ... چرا می‌زنی خب؟! ببین کارهات رو! تنم ریخت! حالا کبدم کجا رفت؟

کبد تام قل خورده بود و صاف افتاده بود جلوی پای کتی. پس او هم وقت را تلف نکرد و کبد را زیر بغلش زد و دور از چشم تام از اصطبل فرار کرد تا به سراغ گزینه بعدی لیستش برود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 8 دی 1399 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین

کتی به سمت در خونه ی ریدل رفت. در باز بود. انگار که گیاه فراموش کرده بود درو ببنده. اما کتی اینطور فکر نمیکرد. در باز خونه ی ریدل به معنی پذیرفته شدن در مرگخوارها بود.
کتی به سرعت از در وارد خونه ی ریدل شد و اولین نشان مرگخواری که پیدا کرد رو به سینه زد.
کمی خودش رو در آینه برنداز کرد. نشان مرکخوار ها بر روی لباسش می درخشید.

-به به! بالاخره...کتی بل مرگخواری برازنده!

دوباره خودش رو برانداز کرد.
باز هم خودش رو برانداز کرد.
دوباره دستی به سر و رویش کشید و خودش رو برانداز کرد.
نشان مرگخواریش رو برق انداخت و دوباره خودش رو برانداز کرد.
بسی بسیار خودش رو برانداز کرد.
از برانداز کردن خودش خسته شد.

-خب...خیلی زیبام...بهتره یه گشتی بز...

لیستی که گیاه داده بود در کنار آینه افتاده بود. کتی خم شد از روی زمین برش داشت. به خواسته های گیاه نگاهی کرد.

نقل قول:
یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام،یک مژه نجینی، ملاقه هکتور، یکی از بال های لینی، پیپ آگلا، قلموی پلاکس، میوه های بانو مروپ، یک دسته موی ملانی، یکی از ناخن های فنریر، یک چهارم معده ی ایوا و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!


-چقدر پر و پیمون!

به اطرافش نگاه کرد. در سمت راستش در ورودی خونه ی ریدل بود، سمت چپش هم آینه ای ترک خورده؛ اما مستقیم...

-اصطبل!

با خیال خام خویش به سمت اصطبل رفت تا بلکه بتونه یکی از اعضای بدن تام رو بدست بیاره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 3 دی 1399 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
گیاه با شاخ و برگ هایش جلوی شنل فرد سیاه پوش را گرفت.
- هی، وایسا ببینم! تو کی هستی؟

فرد سیاه پوش که وحشت زده شده بود، عقب پرید.
-چی... چی؟ من؟ هان؟

فرد سیاه پوش از وحشت نمیتوانست کاری بکند.
- تو... هستی؟ اینجا چی کار میکنی؟

او متوجه نبود که دارد فریاد میزند. به زودی مرگخوار ها سر میرسیدند. گیاه برگ هایش را جلوی دهان فرد گذاشت.
-شش! ساکت شو. چرا داد میزنی؟ بعدم ماسکتو بردار ببینم کس هستی!

فرد که داشت از ترس و شک نفس نفس میزد سرش را به علامت منفی تکان داد.
گیاه که عصبی شده بود، با توجه به نیروی گرانش، فرمول گاوس را اجرا کرد. پس فرد ساکت شد. و البته... اختیاری نبود. هم دهنش بسته شده بود هم دست و پایش.
گیاه، شنل فرد را عقب داد و ماسکش را کنار زد. که ناگهان...
-تو... تو...

گیاه که داشت از عصبانیت نفس نفس میزد، یک چک بر گوش کتی که از زیر شنل نمایان شده بود، خواباند.

- ممم... مممم...

گیاه شاخ و برگش را از جلوی دهن کتی کنار برد تا بلکه بتواند چیزی بگوید و از خودش دفاع کند. اما تا برگ ها از جلوی دهنش کنار رفت...
- کمک! کمک! مرگخوارا کمک. اربابا کمک!

کتی داشت از ته حنجره فریاد میزد بلکه کسی صدایش را بشنود. او داشت با تری به گیاه نگاه میکرد. و عرق از سر و رویش میچکید. داشت خاطراتش را مرور میکرد.
کتی داشت در راهرو های هاگوارتز راه میرفت تا به گیاه کوچکی برخورد. بدون هیچ رحمی، او را لگد کرد و با تمام وجود، لهش کرد. به همین دلیل بود که گیاه دیگر صاف و زیبا مانند گذشته اش نا ایستاد.

- برای چی اومدی اینجا؟

کتی لکنت کنان جواب داد.
-م...ن میخواستم ببینم الان... شایستگی دارم مرگخوار بشم؟
- آهان پس تو میخوای مرگخوار بشی...

در فکر بود تا هم انتقامش را از مرگخواران و اربابشان بگیرد. هم انتقامی سخت تر از کتی.
- میخوای زنده بمونی؟

کتی به زور آب دهانش را قورت داد و سری تکان داد.

- ببین، من یک کود خیلی مقوی میخوام. وسایلی براش لازم دارم. با اون میتونم...

و از فکر شوم خودش به خنده افتاد.
- اگر میخوای زنده بمونی، باید وسایلش رو برام فراهم بکنی.

کتی، از میان شاخ و برگ های گیاه به زمین افتاد. دستی به گردنش کشید و بلند شد.
- چه وسایلی باید برات بیارم؟

گیاه، دفترچه و خودکاری به کتی داد.
- یادداشت کن.
- اما من نوشتن و خوندنم اصلا خوب نیست.
- گفتم بنویس!

کتی، سری تکان داد و شروع به نوشتن کرد.
گیاه سعی داشت کار کتی را بسیار سخت کند.
- اوهوم، بنویس. یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام...

گیاه انتظار داشت کتی دهنش باز بماند یا شروع به غر غر کند. کتی واقعی اینقدر ساکت نبود.
- داری مینویسی دیگه؟
- اوهوم.

گیاه ادامه داد.
- یک مژه نجینی، ملاقه هکتور، یکی از بال های لینی، پیپ آگلا، قلموی پلاکس، میوه های بانو مروپ، یک دسته موی ملانی، یکی از ناخن های فنریر، یک چهارم معده ی ایوا و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!

گیاه انتظار حداقل یک غر را در این مدت داشت. اما کتی حتی یک کلمه هم نگفت. روی زمین نشسته بود و داشت روی ورقش چیزی مینوشت.

- همرو نوشتی؟

اما کتی حتی سرش را هم بلند نکرد.
گیاه برگش را بلند کرد و ورق را به زور از دست کتی بیرون کشید.
و در کمال زیبایی... عکس پلاکسی بنفش را روی ورق دید.
کتی بلند شد دستش را به کمرش گرفت و پایش را به زمین کوفت.
- هنوز تموم نشده بود.

گیاه بر بدون توجه به کتی که داشت برگ هایش میکشید و ساقه اش را تکان میداد، لیست را روی کاغذی نو کشید و به کتی داد.
-اگر میخوای زنده بمونی اینهارو برو برام تهیه کن!

کتی وحشت زده به کاغذ نگاه کرد. و فریادی سر داد.
- تو از من میخوای اینهارو برات بیارم؟ برو بابا! من از جونم سیر شدم.
- میری یا دوستاتو دونه دونه بکشم؟

کتی بیچاره... چاره ای جز قبول کردن نداشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/10/3 22:24:01
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/10/3 22:26:15
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/10/3 22:33:02
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: شنبه 29 آذر 1399 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

یکی از گیاهان مورد علاقه لرد سیاه، مغز انیشتین رو خورده و الان تبدیل به گیاهی هوشمند و سخنگو شده. از مرگخواران درخواست کرد اونو ببرن و جلوی در بکارن که این کارو انجام ندادن، و در مدتی که مرگخوارا تشکیل جلسه داده بودن، گیاه فرار کرد.

......................................

یاران لرد سیاه در به در به دنبال گیاه گشتند.

-سبزک؟ سبزینه؟ سبز برگ؟
-کجا رفتی آخه؟ می خواستین مغزهای جدیدی برات بیاریم که بخوری.
-بیا بهت کود مرغوب بدم!

ولی خبری از گیاه نبود...

به فاصله کمی از مرگخواران، گیاه برگ هایش را با دقت روی زمین گذاشت. گلدانش را از روی زمین بلند کرد و یک قدم جلو رفت. برگهایش را برداشت و دوباره یک قدم جلوتر رفت.
مدتی طول کشید که به در ورودی رسید.
از خانه ریدل ها خارج شد.
درخت بید زیبایی را که جلوی در کاشته شده بود، از ریشه در آورد و به سمتی پرتاب کرد.
به سختی از داخل گلدانش خارج شد و در چاله ای که از درخت بر جا مانده بود نشست و اطرافش را پر از خاک کرد.
نور آفتاب برگ هایش را نوازش می کرد.
-خوبه... همین جا عالیه... باید رفت و آمدا رو کنترل کنم. این وظیفه منه.

طولی نکشید که فرد سیاه پوشی به در نزدیک شد. قصد ورود داشت که دو برگ جلویش را گرفت.
-هی... کجا؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1399 11:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ربکا جیغ می‌زد و همراه مرگخواران، به اطراف می‌دوید که ناگهان چیزی دور کمرش پیچید.
-عه، این چیه؟ چقدر شبیه درخ‍...

حرف ربکا با کشیده شدنش در تاریکی، توسط همان دست، یکی شد.
کمی نگذشت که از همان تاریکی درختی دختری بیرون آمد. سرفه‌ای کرد و به مرگخواران نگاه کرد.
-دنبال گل می‌گشتین؟
-تو از کجا می‌دونی؟
-ربکا کجاست؟
-تو کی هستی؟

دختر نگاهی به اطرافش انداخت و لبخندی زد.
-من پاتریشیام دیگه. درخت خونه‌ی ریدل‌ها.

مروپ با شنیدن کلمه "درخت" از دهن پاتریشیا، به سمتش دوید و همچنان از ادامه زندگی پاتریشیا خبری نیست.
بلاتریکس با کف دستش، روی پیشانی‌اش زد و به مرگخواران چپ چپ نگاه کرد.
-گیاه لرد بود که گم شده، بعد شما هنوز تو فکر این موندین که اون کیه؟

با این حرف بلاتریکس مرگخواران دوباره به اطراف دوید تا گیاه مغزخوار لرد را پیدا کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Dico debere eum multum
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: شنبه 19 مهر 1399 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواره ها گیاه مذکور را به سر جای اولش برگرداندند ، اما گیاه که از این بازی خوشش آمده بود ، مرگخواران مجبور میکرد او را به هر طرف که میخواهد ببرند.

_گیاه عزیز ، بسه دیگه . دیسک کمر گرفتیم.
_نچ نچ ! من میخوام برگردیم به ورودی خانه ریدل ها.
_اسکلمون کردی؟
_نه، چطور؟
_اگه گیاه مورد علاقه ارباب نبودی، سه ساعت پیش یه کروشیو نصبیت کرده بودم.
_اگه به بابام نگفتم، یه آشی برات نپختم.

مرگخواران که از خستگی و درد کمر دیگر رمقی برایشان باقی نمانده بود و حال حوصله بحثِ با گیاه راهم نداشتند ،خود را از گیاه دور کردند تا با هم گفت و گویی داشته باشند.

_با این وضعیت درد کمر و ... ،من یکی دیگه دست به این گیاه نمی زنم.
_ما همه مون الان خسته ایم ، باید با همفکری هم یه راهی پیدا کنیم ، شاید بشه از زیر این ماموریت خیلی ریز در بریم.
_آره موافقم ، اما چجوری؟
_بدیم ایوا بخورتش.
_من همین الان دو تا قابلمه لازانیا خوردم.فکر نکنم ظرفیتشو داشته باشم.
_این که عملی نیست.بریم سراغ ایده ...
_جییییغ
_ هی ربکا ! چه خبرته؟ وسط جلسه ای به این مهمی جای جیغ کشیدنه.
_گیاه نیستش.
_جان!

مرگخوارن تازه متوجه شدند ، چه چیزی رخ داده بود ، گیاه رفته بود و جز مقداری خاک و کود ، هیچ اثری از گیاه مغز خوار نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1399 09:34
نمایش جزئیات
آفلاین

مرگخوارا بهم نگاه کردن.کسی نظری نداشت،گیاه چرا باید میرفت دم در خونه ی ریدل ها؟ مگه میخواست بر روی دومینیک نظارت کنه هنگام بیل زدن؟ یا شایدم میخواست مثل بانو مروپ شه؟
هیچ از مرگخوارا نیازی به دو عدد بانو مروپ گانت نمی دیدن.

-دِ منتظر چی هستین؟ ببرینم دم در!...چرا دارین عین برزخیا نگام میکنین؟
-اممم...درسته گیاه جان،ولی چرا میخوای بری دم در؟
-به شما مربوط نمیشه!
-خب ماهم نمی تونیم تورو جابه جا کنیم!
-به بابام میگم منو نبردین دم در!
-باشه بابا شوخی کردیم!

مرگخوارا از زیر گلدون گیاه لرد گرفتن و به سمت در روانه شدن اما هنوز ازز گلخونه در نیومده بودن،گیاه دستور توقف داد!

-ایستتتتت!
-چیشده؟
-دیگه نمی خوام برم دم در!
-چرا خب؟
-چون خوابم میاد،باید استراحت کنم!
-بذارینش زمین!

مرگخوارا گلدون سنگین رو روی زمین گذاشتن. دو ثانیه بعدش همه مرگخوارا دیسک کمر گرفتن!

-نههههه! اینجا وسط راه نزارینم!
-جان؟
-برم گردونین سر جام!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/2 9:47:50
دلیل: ....
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1399 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

گیاه مورد علاقه لرد سیاه، به عنوان غذا، طلب روزی دو عدد مغز جادوگر کرده. مرگخوارا مغز انیشتین رو به دست آوردن.

.............................

مرگخواران در را بستند و دوان دوان به سمت گیاه برگشتند!
گیاه بسیار گرسنه به نظر می رسید.
محفظه شیشه ای را شکستند و مغز کهنه و چروکیده انشتین را از داخلش در آوردند.
گیاه با دیدن مغز، برگ هایش را کمی جمع کرد. مشخص بود که اشتهایش اصلا تحریک نشده!
بلاتریکس مغز را در دست گرفت و جلو رفت.
-هممممم...چه مغزی... پر از اطلاعاته. پر از تجربه یک عمر زندگی... پر از فرمول. چقدر باید خوشمزه باشه. به به. چقدر هم لزجه!

برگ های گیاه کم کم از هم باز شد.
بلاتریکس فرصت را غنیمت شمرده و مغز را داخل برگ ها انداخت. برگ ها شروع به جویدن مغز کردند. ظاهرا مغز بسیار خوشمزه بود. گیاه راضی به نظر می رسید.

-خب خب خب... بالاخره به یه دردی خوردین!

گیاه، ریشه هایش را از داخل گلدان بیرون کشید. گل های چسبیده به ریشه را با ردای فنریر پاک کرد. ریشه اش کثیف تر شد! برای همین دوباره با ردای ایوا پاک کرد.
-این همه وقته منتظر یه مغز بودم! کل بدنم تکامل پیدا کرد و فقط احتیاج به یه مغز داشتم. چقدر احساس هوش و ذکاوت می کنم. خب... منتظر چی هستین؟ سریع منو ببرین جلوی در ورودی بکارین. کلی کار برای انجام دادن دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرزن نیم‌نگاهی به پسرش انداخت؛ سپس چادرش را به دورش محکم‌تر کرد...

-قبل ازینکه بیرونمون کنین یه نگاه به چیزی که از قبل بعنوان مهریه برای گل‌دخترتون آماده کردیم بندازین... مطمئناً نظرتونو عوض می‌کنه...

با این حرف، ضحاک گردن یکی از مارهای روی شونه‌اش را گرفته، دستش را در دهان مار فرو برده و محفظه‌ای شیشه‌ای را از درون آن بیرون آورد، سپس با آستین بزاق مار را از رویش پاک کرد. اکنون مغزی کهنه، داخل محفظه خودنمایی می‌کرد...

-خب این مغز کهنه به چه دردمان می‌خورد؟!
-ننه نگاه به کهنگیش نکن مغز انیشتینه!

لرد همچنان بی‌تفاوت، اما مرگخواران با تعجب به محفظهٔ شیشه‌ای نگاه می‌کردند. گیاه نیز دهانش آب‌افتاده و می‌خواست با بیرون آمدن از درون گلدانش مغز را بگیرد اما بلاتریکس آن را محکم نگه داشته بود.

-خیله خب باشد، اجازه می‌دهیم مراسم خواستگاری برگزار شود؛ ولی حق داخل شدن ندارید! همان جلوی در بمانید مراسم را برگزار کنیم!

پیرزن همینکه خواست اعتراضی بکند و فک و فامیلش را به رخ آنها بکشد با نگاه‌ تهدیدآمیز مرگخواران مواجه شد! برای همین تصمیم گرفت همان جلوی در مانده و با دودی که از مغز سوختهٔ تام به مشامشان می‌خورد مراسم را انجام دهند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/6/23 13:22:42
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!