هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶:۲۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۰:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6392
آفلاین
- جارو مال ماست!

لرد جمله اش را گفت و منتظر بازخوردش شد!

نیک به جک، جک به نیک، و مرگخواران به هر دو نگاه می کردند.

ایوان روزیه که تازه از قبر خارج شده بود و هنوز یادش نمی آمد که لرد سیاه چقدر ترسناک است، سوال اصلی را پرسید.
- کدوم جارو ارباب؟

لرد سیاه زیادی غرق در خاطرات کودکی و نوجوانی اش شده بود.

-منظورمون اینه که ماگل ها ساکت. این اسکلت بیشتر از هممون زیر خاک بوده و این زیرا رو می شناسه. اون بگه کجا رو بکنیم که نجات پیدا کنیم.

ایوان با خوشحالی دستی به خاک کشید. مشتی برداشت و بویید. کمی خورد(که از قفسه سینه خالی اش دوباره به طبیعت پیوست)... و با اطمینان به سمتی اشاره کرد.
-اون طرف رو!

پلاکس با تردید پرسید:
- مطمئنی؟ به نظرم از همون طرف اومدیم ها!

بلاتریکس سرش را از جایی پشت سر لرد دراز کرد.
-ارباب بکشمش که دیگه نتونه تردید کنه؟

لرد با زمزمه بلاتریکس از جا پرید!
- بلا صد بارگفتیم بی سرو صدا این ور و اون ور ما پنهان نشو. جایی که ایوان گفت رو بکنیم و جلو بریم.


یک ساعت بعد!


-ایوان؟
-بله ارباب؟
-خودت می میری یا بکشیمت؟

صدای مدیر باغ وحش به گوش رسید.
- پنج دقیقه بعد، بازدید شروع می شه. اون چاله چیه؟ اونو پر کنین سریع.

لرد سیاه، ایوان و مرگخواران، درست وسط قفسشان در باغ وحش بودند. ولی این بار دو ماگل خوشگل هم همراهشان بود.




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۹:۰۱:۰۶ سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۸:۵۶
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 182
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا نصف شب از باغ وحش هاگزمید بازدید میکنن و به صورت اتفاقی توی یکی از قفسا گیر میوفتن، و صاحب باغ وحش اونارو برای به دست آوردن بازدید بیشتر نگه میداره، مرگخوارا سعی میکنن با کندن زمین فرار کنن و به یه کانال فاضلاب میرسن و میفهمن که دوتا ماگل هم دارن از زندانشون فرار میکنن، گابریل از کثیفی چاله بی‌هوش میشه و ماگلا و مرگخوارا میخوان که با کمک همدیگه از اونجا فرار کنن، تا اینکه بین ماگلای زندانی یعنی نیک و جک دعوا پیش میاد.

***

لرد همیشه لرد بود، از همان بچگی همیشه ارباب بود، همیشه خون و خصلت اربابیت در وجود لرد بود و او هم به این خصلت افتخار می‌کرد، لرد همیشه در بچگی به همسن و ‌سالانش دستور می‌داد و همیشه هم خوب دستور می‌داد. همان‌طور که گفتم... لرد بهترین لرد و اربابی بود که این دور و بر پیدا می‌شد.

فلش بک
-بابا اون جارو مال منه!
-نخیر! مال خودمه!
- دوث داری با من دوث بشی؟

کسی به نفر سوم اهمیت نداد، نفر سوم که فقط در آن آشوب دنبال دوست می‌گشت ناراحت و دل‌شکسته به سمت جاروی خودش رفت.
اما جدا از همه این‌ها، در بین آشوب و آشفتگی، همیشه بهترین‌ها نیز یافت می‌شوند، وقتی آن دونفر با هم بر سر بهترین جارو دعوا می‌کردند، کسی از میان جمعیت آن‌ها را دید و به سمتشان رفت، ردایش روی زمین کشیده می‌شد و چشم‌هایش اشعه مرگبار شلیک می‌کردند. کسی در جمعیت پس از برخورد اشعه مرگبار با وجودش بیهوش شد.
-اینجا چه خبر است؟
-تام! اون می‌خواد جارومو بگیره!
-چون جارو مال خودمه!

لرد آن موقع لرد ولدمورت نبود، فقط تام بود. اما تامی قدرتمند و ارباب. کمی فکر کرد و به دو جادوآموز که بهم تنه می‌زدند خیره شد.
-
-چیه؟
-
-
جادوآموزی که لرد به او خیره شده بود درحال سوختن بر اساس اشعه‌های مرگبار بود، برای همین لرد تصمیمش را گرفت تا بیشتر از این جادوآموز مردم نسوزد. تصمیم خوبی هم گرفت، می‌توانست همه را راضی نگه دارد و اربابیتش را استفاده کند.
-تصمیم گرفتیم. جارو مال ما است.
-ولی...
-جارو-مال-ما-است!

و با رضایت کامل جارو را از جادوآموز ها گرفت.

پایان فلش بک

لرد به آن دونفر نگاه کرد، به یاد ایام جوانی‌اش افتاد.
فهمید باید چکار کند.


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۱ ۹:۱۹:۲۷

Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰:۱۷ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۰۶:۲۴
از از اطراف قلعه...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 35
آفلاین
اما کمی برای این حرف دیر شده بود.
گابریل سبز شد، قرمز شد، بنفش شد و ناگهان به ترکیبی از رنگ صورتی و قهوه ای و زرد درآمد که باعث شد دیگر بالا نیاورد.
- گابریل؟! حالت خوبه؟ هکتور گابریل چرا خشکش زده؟
- نمیدونم! نمیدونم!
هکتور سعی کرد به یاد بیاورد چرا گابریل به این شکل درآمده. او فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد تا اینکه...
- وایتکس! گب انقدر وسایلش رو با وایتکش شسته اینطوری شده. این حالت وقتی بوجود میاد که مقداری مایع سفید کننده یا ضد عفونی کننده هرچند کم وارد بدن شخص بشه و با معجون تهوع مخلوط شه! چارشم دست خودمه!
- ولی گب که وایتکس نمیخوره! فکر نکنم ایوا هم همچین کاری رو انجام بده.
- گب انقدر لیوان آب کدو حلواییش رو با وایتکس شسته یکمی همراه اون وارد معدش شده.
- خب سریع معجون رو بهش بده!
هکتور در جیب ردایش دنبال معجون گشت و با کمال خونسردی و دقت شیشه ای کوچک را که مایعی آبی در آن میدرخشید را در دستش تکان داد. کمی از آن را در دهان گابرل ریخت و منتظر ماند.
- خب! الان حالش خوب میشه!
در همین لحظه گابریل بیهوش روی زمین افتاد!
- نباید اینجوری می شد ولی احتمالا ضعف کرده، چون خیلی از محتویات معدش خالی شد. بزارین استراحت کنه.
مرگخواران با صدای رودولف به خودشان آمدند و به او نگاه کردند.
- دیگه وقتشه که کارمون رو شروع کنیم. شما دوتا ماگل دست به کار شید. بگین که باید از کجا شروع کنیم.
دو زندانی کمی به یکدیگر نگاه کردند.
- جک! باید اینجا رو بکنیم.
- چرت نگو نیک اینجا جای درسته!
و با دستش به زیر پای لرد اشاره کرد.
- چی داری میگی؟ اونجا اصلا درست نیست احمق!
- تو داری به کی میگ احمق؟
- خب به تو! مگه تو احمق نیستی؟
اینجا بود که جک از کوره در رفت و با تمام قدرت به سمت نیک حمله کرد...



dark side isn't wrong side.


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۱:۴۲:۳۳ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۰

گریفیندور

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۸:۲۵ جمعه ۳ بهمن ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۱۴:۲۴
از ویزلی آباد!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 53
آفلاین
-نه!نه!بالا نیار!بگیرش فنریر!جلوی دهنشو بگیر!

ملانی این را گفت و فنریر را به سمت گبریل هل داد. فنریر به موقع جلوی دهان گب را گرفت و همانطور که او را از چاله هایی که کنده بودن دور می کرد داد زد:
-قورتش بده گب! قورتش بده!

اما گابریل همچنان در حال عق زدن بود و دستی که فنریر جلوی دهانش گرفته بود تقریبا داشت خفه اش می کرد.
بلاتریکس که دیگر درآن وضعیت این یک مورد از تحملش خارج بود، یقه ی هکتور را از پشت گرفت و او را کشید و برد جلوی گب و فنریر.
-زودباش یکی از اون معجوناتو بده بهش بخوره! تو این وضعیت تنها چیزی که کم داریم اینه که گبریل تو چاله هایی که کندیم بالا بیاره!
-خب بذار معجونامو ببینم... معجون ضد ویروس... معجون ضد ماگل... معجون ضد عشق...
-زود باش!
-هولم نکن! معجون ضد گرسنگی... معجون ضد نفخ... ایناهاش! معجون ضد تهوع! حتی اگه حالت تهوع نداشته باشی هم تهوعت رو از بین می بره! فقط یه مشکلی هس...
-چی؟!
-خب اونکه الان نمی تونه معجون رو سر بکشه، باید معجون رو بریزیم تو دماغش که از اونحا بره تو معده ش.
-هر کار دلت می خواد بکن فقط سریع تر!
-خیلی خب فنریر! سرشو بگیر بالا!

و هکتور به کمک فنریر مشغول خوراندن معجون به گب شد.
لرد که گوشه از قفس ایستاده بود و با تأسف بلا و هکتور و فنریر را نظاره می کرد، با دیدن این صحنه خیالش از بابت بالا آوردن گب راحت شد. اما سرش را که برگرداند، بقیه ی مرگخواران را دید که پاپ کورن به دست، بلا و هکتور و فنریر را به تماشا نشسته بودند. حال آنکه در آن موقعیت پاپ کورن از کجا آورده بودند بماند!
-شما ها چرا نشسته اید و یکدیگر را می نگرید؟! زود باشید! تا صبح باید کار حفاری را تمام کرده و از اینجا فراری مان دهید!

مرگخواران با این حرف لرد به خودشان آمدند و بلا و هکتور و فنر و گب را به حال خود رها کردند. پاپ کورن ها را کناری انداختند و قاشق به دست، به سرکار خود بازگشتند. اما...

"نویسنده دستی بر پیشانی خویش کوفت و با خود گفت: حواست کجاست... و نوشتن را از سر گرفت"

نویسنده مرگخواران دو زندانی ماگل را که ناگهان از ناکجا پیدایشان شده بود به کل فراموش کرده بودند. مرگخوار ها به فکر افتادند که با آن دو چه کنند، که خوشبختانه رودولف پیش قدم شد.
-هی ماگل! بیا اینجا ببینم!

اما زندانی فراری که ظاهرا هنوز با کلمه ی ماگل آشنایی کامل پیدا نکرده بود به سمت رودولف خیز برداشت و یقه اش را چسبید.
-هوی! حرف دهنتو بفهم! منگل خودتی!

رودولف رگ شقیقه اش باد کرده بود و کم کم می رفت تا عصبانی شود، که مرلین را شکر، ملانی وخامت اوضاع را دریافت و خودش را بین آنها انداخت.
-نه! نه! رودولف منظور بدی نداشت که! گفت ماگل! مابین خودمون به کسی که خیلی خوش تیپ و جذاب و خفن باشه میگیم ماگل! ماگل یهنی خوش تیپ! یعنی خفن! یعنی جذاب!

آتش خشم ماگل به همان سرعت که شعله کشیده بود فروکش کرد.
-عه؟!خب می گفتین از اول.منو ببخش داداشه گلم. منو ببخش که تو رو زود قضاوت کردم. منو ببخش.

و یقه ی رودولف را رها کرد و شروع کرد به تف مالی ماچ کردن رودولف.

-خب، خب، بسه دیگه. بیشتر از این نباید وقتمونو تلف کنیم.

تام این راگفت و برگشت سمت ماگل دوم.
-شما می دونین این فاضلاب به کجا می رسه؟ می شه ازش فرار کرد؟

این یکی ماگل به نظر منطقی تر بود.
-آره ما تموم سوراخ سنبه های این فاضلابو مثل کف دستمون بلدیم. الآنم اگه فقط چند متر اون طرف تر رو کنده بودیم...

با حسرت نگاهی به آن طرف میله ها انداخت و ادامه داد:
-بگذریم، طبق نقشه ی ما از اینجا که بری پایین می رسی به یه دو راهی...

ماگل همینطور داشت نقشه ی فاضلاب را برای تام و مرگخوار ها توضیح می داد که ناگهان صدای جیغی توجه همه را به خود جلب کرد!

-نه! نه! نه! کثیفی! میکروب! چرک! سیاهی! نههه! یکی نجاتم بده!

ملت مرگخوار همگی به سمت گابریلی برگشتند که سر تاپایش آغشته به محتویات معده ی خودش بود و همانطور که پشت سر هم داشت بالا می آورد، با وحشت سعی داشت سرتا پایش را از آن مایع لزج پاک کند.
هکتور نگاهی به لرد و مرگخوارها انداخت و گفت:
-فکر کنم اشتباهی معجون تهوع آور دادم بهش.


ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۹ ۱۱:۴۶:۱۸
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۹ ۱۱:۴۷:۲۵


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰:۵۶ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۰۶:۲۴
از از اطراف قلعه...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 35
آفلاین
مرگخواران به زندانیان نگاه میکردند و زندانیان به مرگخواران. زندانیان از دیدن این انسان ها با لباس های عجیب و غریب جا خوردند و فکر کردند که حتما دیوانه اند. واگر نه در باغ وحش چه میکردند؟ آن هم در قفس!
- خب خب! اینجا چی داریم؟ دو تا ماگل تازه نفس!
- دوتا چی؟ بشین یرجات وگرنه دک و پوزتو میارم پایینا!
- به ارباب توهین میکنی؟
- این عجب غولیه! نه غلط کردم!
- خب حالا بهتر شد، اگه جرئت داری حرفتو دوباره تکرار کن!
- ممنون رودولف. گب...
- اِ اِ اِ به هوش آمدی رودولف.
- کتی! وسط حرف ما نپر! گب، حالا که بهتر شدی یکی از این بیل ها رو بردار. رودولف توهم همینطور. از تو انتظار زیادی داریم. ایوا دو قاشق دیگر هم از معده ات بیرون بیاور!
- ارباب، بهتر نیست اول بپرسیم این دو ماگل چیکاره هستند؟
- من نیک هستم و این هم جکه. ما دوتا زندانی هستیم که داشتیم از زندان کنار اینجا فرار میکردیم؛ الانم که گیر شما افتادیم. در ضمن ماگل یعنی چی؟
- نترس حرف بدی نیست.
- خب شما دوتا شروع کنید به کندن. اونوقت هم شما آزادید هم ما!
- گابریل دیگه برا چی داری اونطوری نگاه میکنی؟
- این جا خیلی کثیفه و این دوتا هم بو گند میدن.
- خب ما مجبور شدیم که از فاضلاب زندان خارج بشیم.
- ساکت شو و کارتو بکن! هی گب! کجا؟!
بله این گابریل بود که مبه سمت چاله ای که قبلا کنده بودند میرفت تا در آن بالا بیاورد...


dark side isn't wrong side.


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸:۲۷ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۸:۵۶
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 182
آفلاین
-بدویین!
-
-گفتم سریع بدویین، باید هرچه زودتر بریم بیرون و اربابو ببریم.
-خودت چی؟ تو هم کار کن خب.
-نمیشه دیگه... من مسئولیت دستور دادن به شماها رو دادم. من سخنگوی اربابم.
-دلیل نمیشه دستور بدی.
-همینه که هست.
-

پیتر هم در گوشه ای ایستاده بود و عصا به دست و با حالتی موقر و متین() به مرگخواران نگاه میکرد و دستور میداد و حتی در خودش نمیدید ذره ای کمک کند. بالای سر چندتن از مرگخواران جدید ایستاده بود و به آنها دستور میداد. غافل از اینکه لرد پشت سرش ایستاده بود.
-پیتر؟
-ارباب! خوش اومدین. صفا آوردین اصلا.
-دستور نده. بِکَن!
-چشم! ای ارباب که سیمایت همچون ماه شب چهارده... هرچه بگی همونه. اصلا ببینین اربابم چقدر مهربون و لطیفه!
-

و پس از آن، لرد سیاه رفت. پیتر هم کنار همان مرگخواران تازه وارد که نه، کنار بقیه مرگخواران مشغول کندن شد. همه درحال کندن خاک بودند، به جز لرد و بلا و گابریل بیچاره که در گوشه ای درحال جداکردن ناخالصی های خاک بود. کمی که گذشت مرگخواران به موفقیت های بهتری دست پیدا کردند. خاک درحال گود شدن بود و نشان میداد هرکسی با قاشق هم میتواند فرار کند. به جز سدریک که هر چند دقیقه یکبار خوابش میبرد و باید بیدارش میکردند.
و بالاخره، وقتی همه دور گود ترین چاله جمع شده بودند متوجه چیزی شدند. از آن طرف خاک صدا می آمد.

-برو اونور!
-فکر کنم به یه چاله از قبل درست شده رسیدیم. شاید چاهه برسه به زمین و زودتر از نقشه بتونیم فرار کنیم. برم؟
-برو.

و قاشقی از آن طرف چاله شان را شکافت و دیوار خاکی فرو ریخت و مرگخواران توانستند ببینند که چاله درحال وصل شدن به یک کانال فاضلاب بود و در آن کانال فاضلاب، دو مرد که با لباس های نارنجی مخصوص زندان کنار باغ وحش به آنها زل زده بودند. و هردوگروه به دنبال یک چیز بودند. فرار.

پ.ن:
-آخه کی زندانو کنار باغ وحش میسازه؟


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۰ ۱۵:۰۹:۳۲

Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۰:۳۵:۱۳ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
#99

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۳:۰۷
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 212
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا نصف شب از باغ وحش هاگزمید بازدید میکنن. اما به صورت اتفاقی توی قفس یکی از حیوونا گیر میفتن. پلاکس که تنها کسیه که توی قفس گیر نیفتاده میره که نگهبان رو بیاره تا با کلیدش درِ اون قفس رو باز کنن. اما نگهبان با خودش فکر میکنه فردا که مردم برای بازدید از باغ وحش میان، براشون خیلی جالبه که مرگخوارا و لرد رو داخل قفس ببین. برای همین به شکل خبیثانه ای پلاکس رو هم میفرسته داخل و در رو روی همه شون قفل میکنه. توی محوطه ی باغ وحش هم نمیشه از جادو استفاده کرد و مرگخوارا رسماً کاری با چوب دستیشون نمیتونن بکنن.
حالا مرگخوارا سعی دارن توسط قاشقایی که از معده ی ایوا بیرون کشیدن، زمین رو بکنن و از قفس بیان بیرون!


***


تام که با جدیت قاشق را در دل خاک فرو کرده بود، آن را بیرون آورد و اندازه ی یک قاشق سوپ خوری خاک که در آن مورچه های بیگناه وول میخوردند و از دستش بالا میرفتند را گوشه ای ریخت و پیروزمندانه به آن چشم دوخت.
بلاتریکس که اعصابش طی چندین ساعت ماندن در یک قفس تحت فشار قرار گرفته بود، مانند عقاب بالای سر اعضا راه میرفت و منتظر بود تا از مرگخواران کوشایی که داشتند زمین را میکندند ایراد بگیرد.
-تام! اون قاشقو یه جوری تو دستت نگیر که انگار خنجره! این قاشقه. درست بِکَن زمینو!

تامِ سرافکنده دوباره روی زمین زانو زد و قاشق را طوری که بلاتریکس صحیح میدانست در دست گرفت.
تلاش های باقی مرگخواران و لردی که گوشه ای در قفس، موقرانه نشسته بود و لحظه به لحظه از موقعیت بیشتر عصبانی میشد، بسیار دیدنی بود!
گابریل دلاکور زیبا و آراسته، از سر ناچاری روی زمین کثیف نشسته، با دو انگشت قاشقش را گرفته بود و به گفته ی خودش زمین را میکند. اما آنچه مرگخواران بهت زده میدیدند، دختری مضطرب با موهای پریشان بود که با وحشی گری، خاک را با قاشق زیر و رو میکرد و سعی داشت هر ناخالصی و کثافتی را که در آن پیدا میکرد دور بیندازد.
-همه ی میکروبا رو نابود میکنم... این خاک باید تمیز باشه! خاکو شست و شو میدم... و همه جا تمیز میشه... کی فکر میکرد خاک هم انقدر کثیف باشه؟ همه میکروبا رو نابود میکنم...!

بلاتریکس قاشق را از دست او گرفت.
و در عرض چند ثانیه، گابریل که حال، کناری نشسته، سرش را با دستانش گرفته بود و از فکر کثیفی های خاک به خود میپیچید، با کتی بل تعویض شد.
قبلا هم گفته بودم. بلاتریکس اعصاب نداشت.
او رفت که بر کار دیگران نظارت کند.




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۸:۴۰:۵۰ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰
#98

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۱۰:۳۵ یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 165
آفلاین
آخرین راه، همین بود و راه دیگری نداشتند.

- بلا، کاش بیشتر میگشتی ببینی، یه وقت بیلم پیدا شد...

نگاه بلاتریکس، برای ساکت شدن مرگخوار کافی بود. معلوم بود! ایول بیل نمیخورد. به چه دلیل؟ نمیدانیم. با ما همراه باشید، شاید فهمیدید.

- فقط اگه بفهمم یه مرگخوار، کار نمیکنه، فکر نمیکنم بتونه خورشید فردا رو ببینه.

همه آّب دهانشان را قورت دادند و به صف شدند تا قاشق هایشان را تحویل بگیرند.
- بگیر.
- اما بلا... اینکه چنگاله!
- حرف نباشه. بعدی!

کتی مظلوم و معصوم و بیگناه و بیچاره... قاقارو را با آخرین حد توانش بر کله ی مرگخوار بدبختی کوفت و قاشقش را قاپید.
- بیا. این چنگاله مال تو.
- کتی، این مرگخواره کی بود؟

هر چه بود، قاقارو پس از اینکه صورت مرگخوار را دید، رنگش پرید.
- میگم کتی... رودلف کجاست؟
-نمیبینمش...

کتی، رودلف بیهوش شده را به دیواره قفس تکیه داد.
- رودلف، تو استراحت کن. من میرم زمینو بکنم.

و به مرگخوارانی که قاشق هایشان را درون زمین فرو میبردند پیوست. سرنوشت شومی برای رودلف مقتدر شده بود!



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹:۴۶ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۰
#97

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۲۱:۲۷
از کنار خیابون رد شو:)
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 68
آفلاین
لرد به مرگخواران نگاه کرد و مرگخواران به لرد، چشم در چشم، نفس در نفس. آیا آنها میتوانند خود را از این زندان شیشه ای نجات دهند؟ منتظر قسمت بعدی باشید.

- حیف شد! باید تا هفته دیگه صبر کنم، قسمت جدید بیاد.

هیچ کس جز کتی در آن شرایط قمر در عقرب نمیتوانست با خیال آسوده سریال باغ وحش هاگزمید را دنبال کند.

زمان گذشت تا اینکه بلاخره یکی از مرگخواران بلند شد به وسط معرکه رفت.
-دوستان من! همانطور که اطلاع دارید، الان ما در شرایط خوبی به سر نمیبریم. روحیه خودتون را نبازید، تا امید هست زندگی باید کرد. گیر کردن تو قفس ببر پایان زندگی نیست. خودتون رو پیدا کنید.
گذشته رو یادتون بیاد. کی همیشه به ما امید و انگیزه میداد؟
-مه لقا خانم.

مرگخوار با انگیزه که در جو حس و حال همراهی دیگران قرار گرفته بود بدون توجه به جواب دیگران، ادامه داد.

- بله همینه! کی همیشه پشتیبان و همراه ما بود؟
-مه لقا خانم!

شترق...

بلاتریکس یک پس گردنی حواله مرگخوار سخنران کرد و به جای او در وسط میدان ایستاد.
-ایوا بیا اینجا ببینم!

ایوا لنگان لنگان رفت و کنار بلا ایستاد. بلافاصله بلا دستش را تا آرنج در داخل دهان ایوا برد. دستش از حلق، نای، قلب، کبد، روده و... گذشت تا بلاخره به معده جورابی که در پائین ترین نقطه بدن ایوا بود، رسید. پس از چند ثانیه با تلاش های بسیار توانست دستش را بیرون بیاورد. چندین قاشق که به موهای ببر آغشته شده بودند، در دست بلا نمایان بود.

- بلا قرار با این غذا بخوریم دیگه؟؟ با اجازه من برم دستم رو بشورم.
-آخ! اگه غذای زرشک پلو با مرغ باشه چه حالی میده.
-من باقالی پلو رو ترجیح میدم.

بلا که بعد از آن مدت طولانی در قفس ببر بودن، خسته و کلافه شده بود، برای کم شدن از خشم درونی اش هم که شده دو عدد کروشیو ناقابل را به جای زرشک پلو و باقالی پلو نثار دو مرگخوار گرسنه کرد. سپس نفس عمیقی کشید و رو به بقیه کرد.

- تا شب نشده باید با این ده تا قاشق زمین رو بکنیم و از این قفس بیرون بریم.

لرد و مرگخواران اول به بلا و سپس به قاشق های در دستش نگاه کردند.


•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱:۵۳:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۹
#96

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۵۵:۴۷
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1257
آفلاین
وضعیت خطرناکی بود... مرگخوارن همگی در قفس یک ببر گیر افتاده بودند...ببر پای لرد ولدمورت را گرفته بود و قصد خوردنش را داشت...نگهبان باغ وحش قفس را قفل کرده بود تا فردا صبح که باغ‌وحش شروع به کار کرد، مردم از مرگخواران دیدن کنند...تنها راه نجات مرگخواران الکساندرا ایوانوا بود...الکساندرا باید ببر را میخورد...اما به طرز عجیبی از این کار امتناع میکرد...
_ایوا؟
_بله؟
_چرا نمیخوری؟ بخورش!
_ایوا نخوری، میخورن!
_آخه...آخه...

صبر لرد ولدمورت در آن لحظه تمام شد!
_الکساندرا ایوانوا...آخه بی آخه! دستور میدیم همین الان ببر رو بخوری!
_چشم ارباب..چون دستور میدین!

ببر پوزخندی زد...او باور نمیکرد که ایوانوا بتواند او را بخ...عه؟ نذاشت جمله کامل بشه! خورد که!
_بیا ایوا..دیدی درد نداشت؟
_ببر رو به چه خوشکلی خوردی!
_ارباب رو هم نجات دادی!
_

ولی ایوانوا زیاد خوشحال به نظر نمی‌رسید...
_چیزی شده ایوا؟ به ما بگو! خودخوری نکن!
_هعی...راستش من دلم رو صابون زده بودم برای اون گله فیل‌ها...فکر نکنم دیگه تا دو سه ساعت آینده جا داشته باشم برای اینکه اونا رو بخورم!
_

لرد اما متفکرانه و بدون توجه به ایوانوا و سایر مرگخواران، به قفس خیره شده بود...
_یاران سیاه دل و مشکی مغز...توجه دارین که هنوز نجات پیدا نکردیم؟ ما در یک قفس گیر افتادیم!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.