جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  108 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  218 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 تیر 1402 21:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آزکابان

هری به اتاق رسید. به آرامی چند تقه ای به در زد و منتظر ماند ولی جوابی نگرفت. او مضطرب بود و نمی توانست بیشتر از این منتظر اجازه ورود بماند; برای بی معطلی دستگیره در را پایین کشید و وارد اتاق شد.
- ببخشید بی اجازه...

ادامه ی حرفش را نزد زیرا که مردگان نیازی به شنیدن عذر خواهی او نداشتند. با حیرت نزدیک اولین نفری که روی زمین افتاده بود شد و سرش را روی سینه ی مرد گذاشت.
نفس نمی کشید! از جایش برخاست و سراغ بقیه رفت.
- لعنتیا! کی فرصت کردن رئیس آزکابانو بکشن؟

هیچکدام از افراد داخل اتاق زنده نبودند ولی گرمای بدنشان حاکی از این بود که مرگ به تازگی سراغشان آمده. اثری از درگیری فیزیکی هم به چشم نمی خورد. مرگخواران کی توانسته بودند چوبدستی هایشان را پس بگیرند؟

- هری کجایی؟ بیا اینجا اینو ببین!

صدای رون، او را از فکر بیرون آورد. درحالی که از اتاق خارج می شد رو به اجساد گفت:
_قول میدم براتون یه مراسم ترحیم آبرومندانه برگزار کنم ولی اول باید تکلیف مرگخوارا روشن بشه.

سپس در را بست و خودش را به رون رساند. رون که روی زانوانش نشسته بود با دیدن او از جا بلند شد و بعد از کنار رفتن; هری متوجه مردی خون آلود شد که به دیوار تکیه داده بود و خنجری درون سینه اش فرو رفته بود.
-خنجر بلاتریکسه! باید کمکمش کنیم رون!
_ چو... چوبدس..تی..هامو... نو..برد..دن..ولد..ولدمورت..هو..هور..کراس...

مرد هم با دیدن هری تمام توانش را به کار گرفته بود تا حرف بزند.


خانه ریدل

لینی وارد لانه اش شد و شروع کرد به زیر و رو کردن وسایلش. هر چیزی که پیدا می کرد; او را یاد خاطرات دوران خوش گذشته می انداخت. بودن با لرد سیاه برای همه شان نعمتی بود!
با هر بار زیر و رو کردن لوازمش هدیه ای از طرف لرد سیاه پیدا می کرد که امکان هورکراس بودن را دارا بود. در واقع لینی انقدر هدیه از طرف لرد داشت که دست تنها نمی توانست جا به جایشان کند. البته همه می دانستند او عزیز کرده اربابشان است ولی نه تا این حد! برای لحظه ای ترسید که نکند دیگران بخاطر حسادت قصد جانش را بکنند آن هم زمانی که اربابش کنارش نبود؟! به هرحال آزکابان مرگخواران را تغییر داده بود.
ولی چه می شد کرد؟ باید تمام هدایا و یادگاری هایش را نزد بلاتریکس می برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: جمعه 24 تیر 1401 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق، بزرگ بود. به اندازه کافی بزرگ...

بزرگ و خالی!

چرا که اتاق او، در واقع جای دیگری بود.

لانه ای کروی شکل و آبی رنگ، وسط اتاق از سقف آویزان شده بود و به شکل نامحسوسی تاب می خورد.
این لانه را خودش به تنهایی ساخته بود.
به یاد روزی افتاد که بعد از روزها تلاش و کوشش، ساخت لانه را تمام کرده بود.

لرد سیاه با نارضایتی پرسیده بود:
- واقعا قصد داری این مقدار از فضای خانه را هدر بدهی و توی این لونه موش زندگی کنی؟

لینی با خوشحالی سرش را به نشانه تایید تکان داده بود.

او در لانه اش احساس امنیت می کرد. ولی به عنوان یک مرگخوار به اتاق مستقل هم احتیاج داشت. شاید مهمانی دعوت می کرد. شاید میز کاری در گوشه ای از اتاق قرار می داد. شاید گهگاهی لرد سیاه به دیدنش می آمد.
از همه که نمی شد در لانه پذیرایی کرد!

به خاطر آورد که برای تجدید خاطره وارد اینجا نشده. باید به دنبال چیزی می گشت که احتمال هورکراکس بودنش وجود داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 30 فروردین 1400 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
این اجبار به غرق شدن در خاطرات، عواقب خوبی برای هیچ یک نداشت.
سال‌های متوالی زندگی در آزکابان، روحشان را مضمحل کرده بود.

-یک بار...

رابستن سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند.
-بچه... بچه از تو کمدشون یه کتاب پیدا کرد، اربابم اون رو بخشیدن به بچه... اما چیز خاصی نبود. منظورم اینه... اینه که اگر یک تکه از روح ارباب توش بود، من حسش می‌کردم... نه؟

نتوانست حالت ملتمسانه صدایش را کنترل کند.

لینی دو دل به نظر می‌رسید.
-من... من خیلی ساله اینجام. چیزهای زیادی از ارباب گرفتم.

حق با او بود. تعداد نفرات قدیمی جمع کم نبود.
-باید یکی یکی بگردیم. هرکی هرچی از اربابمون گرفتن... چه به عنوان هدیه، چه برای نگه‌داری، بیاره... بالاخره پیداش می‌کنیم.

این را گفت و راهی اتاق سابقش شد.
هر پله‌ای که پشت سر می‌گذاشت، رنگ می‌گرفت و خاطرات روزهای گذشته را برایش زنده می‌کرد.
چندبار با حس شنیدن نامش برگشت و پشت سرش را نگاه کرد، اما خبری نبود.
بالاخره به پاگرد سوم رسید. نگاهش ناخودآگاه کشیده شد به سمت یک در... دری که روزهای زیادی را پشت آن سپری کرده بود... دری که یک دنیا دلتنگی را پشت خود داشت.
به سختی نگاهش را از اتاق اربابش برگرفت و وارد اتاقی که روزی متعلق به خودش بود، شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 30 فروردین 1400 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوران مشغول وارسی خانه ریدل و وسایل آن شدند...
_هر چیزی که پیدا کردین و فکر کردین ممکنه هورکراکس باشه رو بذارین روی میز، دونه دونه امتحانشون میکنیم.

رابستن لسترنج اما زیاد راضی به نظر نمی‌رسید...
_یه چیزی اینجا اشتباهه.
_چی؟
_هورکراکس...اون یه چیز دم دستی نمیتونه باشه...یادتون بیاد هورکراکس های قبلی ارباب چجوری محافظت می‌شدن و کجاها بودن!

مرگخواران به فکر فرو رفتند...بعضا ناامید هم شدند...اما بلاتریکس جیغی بلندی کشید و تمام توجه ها را به سمت خودش جلب کرد...
_هرچی...به هر حال که باید از یه جایی شروع کنیم!
_بلاتریکس راست میگه...حتی اگه هورکراکس رو پیدا نکردیم، شاید یه چیزی پیدا کردیم که سر نخی باشه!
_من فقط میدونم که حالا دیگه ما تنها کسایی نیستیم که دنبال هورکراکس هشتم ارباب هستن...وقت زیادی نداریم...قبل از اینکه بقیه دستشون بهش برسه، ما باید پیداش کنیم!

فضای تاریک خانه ریدل‌ها حالا پر از سروصدا شده بود...مرگخوران دو به دو و یا گروه به گروه در حال پچ پچ کردن و ایده دادن در مورد هورکراکس هشتم بودند...

-یه لحظه به من توجه کنید!

مرگخوارن به رویشان را به سمت لینی وارنر برگرداند...
_رابستن راست میگه... هورکراکس‌های قبلی ارباب رو یادتون بیاد..کجا بودن؟
_خب...بعضیاشون رو مخفی کرده بودن، بعضیاشون رو...
_داده بودن دست مرگخواراشون. فنجون هلگا پیش لسترنج ها بود، دفترچه پیش مالفوی ها...پس اول فکر کنید ببینید شاید ارباب یه روز یه چیز خاصی بهتون داده بودن!

مرگخوارن حالا باید فکر میکردند...حالا دیگر باید در خاطراتشان غرق می‌شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 22 فروردین 1400 11:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- ... و حواستون باشه که زیاد توی خاطراتتون غرق نشید.
چطور میشد؟ تمام آن روز ها که کنار هم بودند را فراموش کنند؟ چطور میشد آن همه اشتیاقی که برای قدرت داشتند را فراموش کنند؟
- باید از کجا شروع کنیم؟
- پیشنهاد میدم که چند دسته بشیم.
پس از اینکه به چند گروه تقسیم شدند، هر کدام به سمت یکی از اتاق های آن عمارت بزرگ رفتند.
- در ضمن یادتون باشه هر چیزی میتونه یه هورکراکس باشه؛ اما دنبال چیزهایی بگردین که برای لرد ارزشمند باشن.
- خانم بلا! چطوره گروه ما همینجا بمونه و دنبال هورکراکس بگرده. هم دستی به سر و روی این خانه میکشیم. هم دنبال هورکراکس میگردیم. زمانی که ارباب برگشتند باید اینجا تمیز باشه.
- درسته پیتر. اینجا باید مثل قبل بشه.
فنریر، رابستن و لینی در بزرگترین اتاق آن عمارت مشغول گشتن بودن. شاید نشانه ای از وجود اربابشان بیابند.
- فنریر! یادت میاد زمانی رو که کل جامعه جادوگری از شنیدن اسممون به وحشت می افتادند؟
- درست میگی رابستن. درست میگی. اما به زودی دوباره به همان دوران بر میگردیم. پر قدرت تر و وحشتناک تر!
- فنریر، رابستن. بیاین اینجا. به نظرم یه چیزی پیدا کردم.
- نه لینی. این نیست. این نمیتونه یه هورکراکس باشه.
- بازم میگردیم. انقدر میگردیم تا پیدا بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1400/1/22 11:55:24
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1400/1/22 14:17:54
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 9 فروردین 1400 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه( سوژه جدی):

در دنیای جادویی اتفاق هایی داره میفته که نشان دهنده بازگشت لرد سیاهه.
زندانیا برای پیوستن به لرد، از آزکابان فرار می کنن.
مرگخوارا به خانه ریدل ها می رن که هورکراکس هشتم لرد رو پیدا کنن و به کمک اون برش گردونن.

.......................

فنریر دستی به دیوار سیاه و تار عنکبوت بسته روبرویش کشید.
-انگار همین دیروز بود...

-انگار تو آزکابان خیلی بهت خوش گذشته...
صدای طعنه آمیز بلاتریکس از فاصله ای نزدیک تر از آنچه که فنریر انتظار داشت به گوشش رسید و او را از جا پراند.

خوش نگذشته بود.

به هیچیک از آن ها خوش نگذشته بود.

ولی همگی کاملا تمایل به پاک کردن خاطرات این مدت داشتند. حذف بخشی از زندگیشان که لرد سیاه در آن جایی نداشت.
می خواستند طوری ادامه بدهند که انگار همین دیروز از او جدا شده اند و همین امروز به او خواهند پیوست.

بلاتریکس رو به بقیه کرد.
-باید هورکراکس رو پیدا کنیم. نمی دونیم چیه... ولی فکر می کنم اگه پیداش کنیم می فهمیم. هر چی باشه بخشی از روح ارباب توشه. برین بگردین... و حواستون باشه که زیاد توی خاطراتتون غرق نشین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 آذر 1399 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
با درب ورودی خانه یک قدم... تنها یک قدم کوتاه فاصله داشتند. تنها لازم بود بلاتریکس دستش را دراز کرده، دستگیره را بفشارد. اما او در آن دنیا نبود...
با قرار گرفتنش روبه‌روی خانه، تمام خاطراتش پر رنگ تر از همیشه مقابل چشمانش جان گرفته بودند.
خاطره اولین حضورش پشت آن در...
روزهای گذرانده شده...
شادی‌ها و خنده‌ها...
و در نهایت، آخرین خروجشان...

-سر صبحی اینارو به خط کردی اینجا که ما نگاهشون کنیم؟
-نه ارباب... باید حاضر شیم... روز مهمی پیش رومونه... روز خیلی مهم! باید آماده باشیم!

و آمادگی در صورت تمام مرگخواران موج می‌زد.
اثری از شک و تردید در چشم هیچ کدام دیده نمی‌شد.
لینی قوی تر از همیشه به نظر می‌رسید.
اثری از معصومیت در چشمان ایوا دیده نمی‌شد.
هکتور از همیشه آماده تر بود.
سدریک از هر روز دیگری سرحال تر بود.
جدیت در چهره پلاکس موج می‌زد.
برق برنده قمه‌های رودولف حتی از آن فاصله دیده می‌شد.
نگاه مصمم گابریل ترسناک بود.

و رضایتی که در چشمان لرد سیاه موج می‌زد.


وقت تنگ بود و باید هرچه سریع تر دست به کار می‌شدند، لاکن نه تنها بلاتریکس غرق شده بود در خاطراتی که سال‌ها برای به یاد آوردن کوچکترین اثری از آن‌ها به هر دری زده بود، بلکه تمامی مرگخواران خیره شده بودند به دیوارهای خانه و هر کدام در حال مرور خاطرات خود بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: جمعه 23 اسفند 1398 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
در راهِ خانه، هیچ کس احساس خوبی نداشت، اما شادیِ بودنِ لردسیاه همچنان دل تاریکشان را گرمتر میکرد. آن حس بد، تنها و تنها به خاطر نبود لردسیاه در آن خانه بود. خانه خراب بود... آنقدرها که انگار نوازش بادها و نسیم صبحگاهی هم میتواند او را به زمین بیاندازد.
بلاتریکس روبه روی همه و جلوتر از بقیه با شادمانی قدم برمیداشت. تنها کسی بود که سرش را بالا نگه داشته بود و به کارهایی که باید بعد از آمدن لردسیاه انجام میداد، فکر میکرد. هیچ کس احساس شادی و یا غم نداشت. همه آرامشی داشتند که سخت در هم شکننده بود.
این بار آرامش بود که در هیاهوی بادها تکرار میشد.

درختان تکانی خوردند، باد آرامی وزید. آسمان با ابرهایش بازی میکرد. ابرهای سیاه را به اطراف میراند و تاریکی و سیاهی آنها را به رخ آدم ها میکشید؛ اما هیچ کس به ابرهای سیاه او فکر نمیکرد.
فکر همه مشغول لرد سیاه بود... لردتاریکی ها و قدرتمندترین جادوگر عمرشان.

قامت خم شده آنها دلیلی برای ایستادن نداشت. همه برای لردسیاه تا همه جا و هرجایی که بشود میرفتند. هرجایی که عمر کوتاه فانی آنها قد بدهد...
بلاتریکس پوزخندی زد. شادی در چشمان درخشید... همه فهمیدند این شادی نشان از اتفاق خوبی میداد، اما هیچ کدام سرشان را بلند نکردند و تنها به آوای دل خراش خانه گوش فرا دادند...
خانه در یک قدمی آنها و برگشت لرد سیاه نزدیک تر شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: شنبه 16 آذر 1398 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- اینجا کجاست؟

رودولف این را گفت و به بلاتریکس نگاه کرد. بقیه مرگخواران نیز به اطراف نگاه کردند. محیطی که در آنجا بودند، برای هیچکدامشان آشنا نبود. درختان جنگل تُنُک تر شده بودند و چند متر جلوتر، جنگل به پایان می رسید و زمین چمن وسیعی در جلوی رویشان قرار داشت. مرگخواران با راهنمایی بلاتریکس، جلوتر رفتند و از جنگل خارج شدند. هنوز هیچکدام نمی دانستند که در کجا هستند.

- پس ارباب کجا هستند؟
- مطمئنین اینجا جامون امنه؟ من حس بدی دارم.
- نگران نباشین. جامون امنه.

بلاتریکس بعد از گفتن این حرف، لبخندی پیروزمندانه زد و ادامه داد:
- در مورد اربابمون هم، باید بریم و جان پیچشون رو پیدا کنیم. بعد از اینکه جان پیچ رو پیدا کردیم، می تونیم دوباره ارباب رو به زندگی برگردونیم.
- ولی این جان پیچ کجاست؟
- توی اون خونه.

بلاتریکس اشاره ای به عمارت اربابی در حال تخریبی که کمی آنطرف تر بود، کرد. مرگخواران ابتدا نگاهی به آن خانه و سپس به یکدیگر انداختند. قیافه متعجب همه آن ها نشان از این بود که آن خانه را شناخته بودند ولی با دوران اوج خود، تفاوت زیادی داشت. تام زیر لب گفت:
- خانه ریدل ها؟
- بله!

با تایید بلاتریکس، شک آن ها به یقین تبدیل شد. خانه مخروبه ای که جلوی روی آنها بود، زمانی خانه ریدل ها، محل قرار و ملاقاتشان بود. اما اکنون، گویی با کوچکترین حرکت یا وزش بادی، کاملا تخریب می شد!

- از کجا باید شروع کنیم؟
- جان پیچ ارباب، توی خانه ریدل هاست. یادم میاد که به من گفته بودن که توی یکی از اتاق ها دفنش کردن. باید بتونیم پیداش کنیم. هر چه زودتر این کار رو انجام بدیم، زودتر می تونیم لرد سیاه رو در کنارمون داشته باشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 4 فروردین 1398 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
آزکابان
بعد از اینکه هری و رون تعادلشان را بدست آوردند،هری به رون گفت:
-تو همینجا وایسا من برم ببینم جریان چیه!

رون متوجه نگرانی در صدای هری شد.
-مطمئنی نمیخوای من باهات بیام؟
-نه رون لازم نیست.
-مطمئنی؟چون انگار زیاد خوب نیستی!
-گفتم نه رون!

هری واقعا نگران بود و اصلا تسلطی روی رفتارش نداشت!
-ببخشید دست خودم نبود نمیخواستم داد بزنم!
-مشکلی نیست رفیق!

رون میخواست با گفتن کلمه ی رفیق به هری بفهماند که اون همیشه پیشش هست ولی انگار هری اصلا این حرف را نشنید و به سرعت به سمت دفتر رئیس آزکابان حرکت کرد!
در راه به خیلی چیز ها فکر میکرد...به فرار مرگخوار ها...به چگونگی فرار آنها و از همه مهم تر... به اینکه واقعا ولدمورت برمیگردد؟
هری می ترسید...می ترسید که خانواده اش را از دست بدهد...می ترسید که سیاهی همه جا را بگیرد...می ترسید که دیگر توان مقابله با ولدمورت را نداشته باشه!
هری گیج شده بود و این را میشد از چند بار اشتباه رفتن مسیر دفتر رئیس فهمید!
هری بعد از اینکه آخرین مسیر اشتباه را طی کرده بود ایستاد...نفس عمیقی کشید...سعی کرد تمام افکاری که داشت را از ذهنش بیرون کند و روی کاری که میخواست انجام بدهد تمرکز کند!
هری به اتاق رسید!
جنگل
مرگخوار ها با پای پیاده،کیلومتر ها راه رفتند ولی نشانه ای از خستگی در چهره ی آن ها نبود.
مرگخواران در این دنیا نبودند...آن ها در خیالات خود دنیایی که بعد از آمدن لرد ولدمورت شکل میگرفت را،ترسیم میکردند.
بعضی برای خود قصری میساختند...عده ای به کشتن مشنگ ها فکر میکردند...افرادی هم،خود را در قامت استادی در هاگوارتز میدیدند،اما همه ی این دنیا ها یک نقطه ی مشترک داشت...لرد ولدمورت در راس همه چیز بود!
مرگخوار ها رشته ی خیالشان با حرف بلاتریکس پاره شد!
-رسیدیم!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/4 15:02:21
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/4 15:05:08