جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

وزارتخانه سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین







لینی که با تمام وزن بر روی بقیه‌ی مرگخوارها افتاده بود، با وحشت به در خیره شد. به محض برخورد معجون با سطحِ در، چارچوب‌ش به شدت لرزید و در نارنجی شد.

در ِ نارنجی‌شده دوباره شروع به صحبت کرد:

- تا اون کچل بی‌دماغ رو نزنید باز نمی‌شم. تازه باید توی سر پرنسس‌ش هم بزنید!!

این آپشن را دیگر فقط لرد داشت. اصلن کسی غیر از لردسیاه جرات نداشت که پرنسس داشته باشد. معجون هکتور عمل نکرده بود ولی نه تنها در را منفجر نکرده بود بلکه خواسته‌ی در را انحصاری‌تر و خطرناک‌تر کرده بود.

کپه‌ی مرگخواران شروع به ویبره زدن کرد. آنها که همگی به در خیره بودند، سرهایشان را همزمان بلند کردند و نگاهی به هکتور کردند. سپس همگی نگاهشان را از هکتور برداشتند و به پلاکس خیره شدند. آخرین بار او را با قلم‌موی آغشته به رنگ نارنجی دیده بودند که به جان در و دیوار و سقفِ راهروی وزارتخانه افتاده بود و حالا همگی او را مقصر می‌دانستند :

- من نبودم.

- ولی آخه من هم نبودم!

- من هم نبودم!

- من هم قهر بودم!

- هیس فس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
صحنه آهسته می‌شه و مرگخوارا شاهد ماجرای وحشتناکی می‌شن. یک دست هکتور آرام آرام در حال نزدیک شدن به در معجون بود و خودش، خود هکتور، لحظه به لحظه به در نزدیک‌تر می‌شد.

اتفاقی که هرگز نباید میفتاد، یا حداقل مرگخوارا نباید می‌ذاشتن بیفته!

مرگخوارا که از دیدن نتایج معجون‌های هکتور بر روی اشخاص و اجسام مختلف خاطرات خوشی نداشتن، نمی‌تونستن شاهد رخ دادن این اتفاق باشن. باید کاری می‌کردن پیش از این که هکتور و معجونش به در برسن.

پس صحنه اسلوموشون ادامه پیدا می‌کنه و این‌بار مرگخوارانی دیده می‌شن که با وحشت به سمت هکتور حرکت می‌کنن تا مانع معجون‌پراکنیش بشن.

پیتر و لینی هم هر دو همزمان کله‌ها رو از جیب بلاتریکس در آورده و یکی با پا و دیگری با بال جهشی به جلو می‌کنن. به نظر میومد معجون‌های هکتور حتی از بلاتریکس هم ترسناک‌‌تر بودن که این دو، رویارویی با بلاتریکس عصبانی رو به جون می‌خریدن تا مانع معجون‌پراکنی هکتور شن!

حالا مرگخوارا به وضوح می‌بینن که در معجون باز شده و فقط حرکتش رو به جلو کافیه تا مواد داخلش با در برخورد کرده و معجون پراکنده بشه. آخرین ثانیه‌هایی بود که می‌تونستن تلاش خودشونو بکنن و مانع این اتفاق بشن.

در یک چشم به هم زدن صحنه از حالت آهسته به نرمال برمی‌گرده. جماعت مرگخواری که به سمت هکتور خیز برداشته بودن محکم بهش برخورد میکنن و همگی با هم با صدای گرومپی پخش زمین می‌شن. لینی که به دلیل پرواز کردن، رو نوک تپه‌ی تلفات قرار داشت، به بررسی محیط می‌پردازه.
- معجون ریخت رو در.

به نظر میومد مرگخوارا چند ثانیه دیر جنبیده بودن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها همه تلاششون رو میکردن تا خودشونو به کوچه هکتور چپ بزنن.

- اون؟ اون کیه؟
- بذار لیست مرگخوار ها رو چک کنم ببینم کی اسمش اونه و کچل و بی دماغه!
- همه به من میگن اون. کچل و بی دماغ هم هستم!

همه نگاه ها به سمت گوینده دیالوگ چرخید. و گوینده کسی نبود جز هکتور!

- تو الان کچل و بی دماغی؟

هکتور که فرصتی پیش اومده بود تا خودی نشون بده و محال بود چنین فرصی رو به این سادگی ها از دست بده جفت پا پرید وسط جمع.
- آره ببین!

در نگاه کرد... و باز هم نگاه کرد... در سراپا نگاه شد... ولی فایده ای نداشت. کل صورت هکتور مو و دماغ بود!
- دماغت اندازه دم تسترال درازه!
- یعنی تو رو صورت من دماغ میبینی؟
- خب معلومه که میبینم. کور که نیستم!

هکتور دست هاش رو به هم مالید و پاتیلی رو صاف جلو در گذاشت!
- تو دچار دومبب شدی!
- این چی هست؟
- دماغ و مو بزرگ بینی! بیماری خطرناکیه ولی نگران نباش معجون درمان بخشش دست منه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سو زیرچشمی نگاهی به لرد انداخت و آب دهانش را قورت داد. سپس اندکی چرخید و به بلاتریکس خیره شد. می‌دانست با این کارش حکم ورود به سازمان فداییان لرد سیاه را با دستان خودش امضا می‌‌کند.

در همین حین که سو مشغول بررسی اوضاع و سنجش میزان جرئتش بود، بلاتریکس به سرعت روی کمر سدریک که خواب بود و تکان نمی‌خورد، پرید و با قیچی‌ کوچکی روی سرش مشغول شد. ثانیه‌ای بعد، سدریک کچل را از یقه‌ی ردایش بلند کرد و مقابل در برد، سو را نیز پشت سرش هل داد‌.
- منظورش اینه‌. بزنش زود.

سو که خوشحال بود دیگر قرار نیست به اربابش پس گردنی بزند، دستش را عقب برد و با تمام قدرت روی گردن سدریک کوبید.

- بفرما. حالا باز شو سریع.
- این کچلو که نگفتم. اون یکی که دماغ هم نداره باید بزنین.

بلاتریکس ارّه‌ای از یکی از هزاران جیبش بیرون کشید و بالای دماغ سدریک نگه داشت. درست لحظه‌ای که می‌خواست فرایند برش را شروع کند، در مانعش شد.
- من نخواستم یه کچل بی‌دماغ رو بزنین؛ گفتم اون کچل بی‌دماغ رو بزنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاه ها روی در قفل شدند؛ دهان ها خشک و شقیقه ها مرطوب شدند. البته ایوان فقط سر جایش میخکوب شد. هیچ کسی در این لحظه جرئت نگاه کردن به لرد سیاه را نداشت.

-منظورش از کچل کی بود؟

مرگخواران باید جواب می‌دادند. در این موقعیت، سکوت بدترین انتخاب بود. اما شرایط به قدری نامساعد بود که حتی در هم صدایش درنیامد.

-گفتیم با کی بود؟ نکنه ما رو گفت؟!
-نه ارباب، منظورش منم.

لرد سیاه نگاهی به گوینده انداخت.
-درسته، تو کچلی. خیلی هم کچل!

-بله ارباب، کچل تر از ایوان وجود نداره.
-تازه من کشف کردم این علاقه‌ش به شامپو هم برآمده از کمبود های درونیشه.

ایوان توانسته بود از سنگینی موقعیت بکاهد، اما فقط برای مدتی کوتاه!

-چرا خودتونو می‌زنید به اون راه؟ اسکلت مگه کچل و غیر کچل داره؟ من با این یکی کچل بودم.

سو تلاش کرد ریش گرو بگذارد، اما بی فایده بود. -پیس پیس! به خاطر من بگذر. من که انقد دوستت دارم!
-اتفاقا تو بیشتر از همه اذیتم کردی! توی کل عمرم اندازه‌ی این چند روز باز و بسته نشدم. اصلا تو باید بهش پس گردنی بزنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1400/5/4 15:50:36
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
کاسه صبر بلاتریکس لبریز شده بود. یک در، ارتش تاریکی را علاف خودش کرده بود.

-ارباب بهتر نیست بی خیال در بشیم؟ یه در چه اهمیتی داره؟ با لگد بازش کنیم و بریم دنبال ایوا.

با شنیدن اسم ایوا شاخک های دو مرگخوار موذی، آرکو و جیسون تکان خورد.
البته شاخک های لینی هم تکان خورد که اهمیتی نداشت. این یکی در اثر حشره بودن و رسیدن فصل گرده افشانی، خودبخود تکان خورده بود.

آرکو از داخل جیب بلاتریکس فریاد کشید:
-اینجوری یعنی ارباب از پس به در زپرتی بر نیومدن و تسلیم در شدن و در مقابلش سر تعظیم فرود آوردن و ... تو ادامه بده جیسون...

- و خوار و خفیف شدن و کل ابهتشون با خاک یکسان شده و از کرم های خاکی هم ناچیز تر و بی مقدار تر...

بلاتریکس آرکو را از جیبش در آورد. او را به جیسون بست... و هر دو را لای در گذاشت.
-در عزیز... اول این دو تا رو له کن و بعد به ما بگو چی می خوای.

در با تمام وجود، آرکو و جیسون را فشار داد و له و لورده کرد و همه خوشحال شدند.

-خب... راستش شما مجبورین از من رد بشین. چون چیزی که دنبالش می گردین پشت منه. برای باز شدنم... یکیتون باید یه پس گردنی به اون کچله بزنین. اصلا ازش خوشم نیومد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
در که ظاهرا بسیار خود خواه به نظر می رسید، نگاهش را دقیقا روی لرد ستون قدرتمند متمرکز کرد.

-من به مدت چهل و هشت ساعت استراحت می خوام.

بلا که کاسه صبرش لبریز شده بود، جایگاه خودش را تغییر داد و درست وسط فاصله بین در ایستاد.
- میدونی من تا همین الان هم خیلی تحمل کردم، نزار کل عصبانیت امروزمو سر تو خالی کنم.
- اصلا حق با دره!
-دلت کتک میخواد آرکو؟

آرکو تازه متوجه پیامد های گفته خود شد. هر چند هدف آرکو سر هم نشدن ایوا بود ولی بعید نبود تا چند ثانیه دیگه خودش هم تیکه تیکه شود.

- بلا ترب خوردم، به بزرگی خودت ببخش.
-باید بگم من خیلی بخشندم.

اینگونه بود که یکی دیگر از جیب های لباس بلا توسط آرکو اشغال شد.

-کسی نظری داره؟
-
-
-
-پس خواسته من چی میشه؟

و همانند بلا کاسه صبر در هم لبریز شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیزی کران در 1400/5/4 14:11:45
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی آرامش به جمع برمیگرده، همه نفس راحتی میکشن.

- ما خسته شدیم!

گویا کلا آرامش به این جمع نیومده بود.

- اربابا شما امر کنید فقط! چی کار کنم؟
- بگید در برامون باز بشه!

بلا رفت تا با لگدی جانانه در رو برای لرد باز کنه.

- نه بلا. بگید در خودش با میل خودش برامون باز بشه. همونجوری که برای سو باز شد.
- در! باز شو برای اربابمون.
- نمیخوام!

بلا تلاش کرد خودش رو کنترل کنه.
- الان چی گفتی؟

هرکس دیگه ای جز در بود با دیدن این نگاه بلا قطعا دود میشد و به هوا میرفت. ولی در این جور تهدید ها سرش نمیشد. بلاتریکس و غیره نمیشناخت.
- همین که گفتم. اگه خواسته منو انجام ندید باز نمیشم!

گویا این ماجرا به این راحتی حل نمیشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس در یک لحظه اختیار از کف می‌ده، اما باز هم در هر شرایطی می‌دونه که باید با لرد با احتیاط برخورد کنه. پس به آرامی لرد که همچنان نقش ستون رو ایفا می‌کرد گوشه‌ای می‌ذاره و بعد نگاهی به ارکوارت می‌ندازه. فقط نگاه می‌کنه!

ارکوارت حتی اگه نمی‌خواست هم نمی‌تونست جلوی خودشو بگیره و در کسری از ثانیه آب می‌شه می‌ره تو زمین. بلاتریکس خوشنود از کرده‌ش، به دنبال دو زندانی فراریش می‌گرده.
- لینی؟ پیتر؟

لینی پشت لشگری عنکبوت پناه گرفته بود و پیتر درون کوزه‌ای پنهان شده بود. هیچ‌کدوم دوست نداشتن به داخل جیب‌های بلاتریکس برگردن!

بلاتریکس هم اما کسی نبود که تسلیم بشه و برگردوندن اونا به جیبشو به زمان دیگه‌‌ای موکول کنه.
- خودتون با زبون خوش میاین برمی‌گردین تو جیبم، یا خودم بیام جمعتون کنم؟

لینی لحظه‌ای تو فکر می‌ره و به لحظه جمع شدنش توسط بلاتریکس فکر می‌کنه. عنکبوت‌هایی که برای دفاع از اون جان‌فشانی می‌کردن و یکی پس از دیگری با صدای قرچ‌قرچ جان به جان آفرین تسلیم می‌کردن. آیا لینی برای نجات خودش باید اونا رو فدا می‌کرد؟

پیتر هم حال بهتری نداشت. اون توی کوزه بود و شاید جمع شدنش به این شکل می‌بود که کوزه از وسط می‌ترکید و تو دست و پاش فرو می‌رفت. تازه به نظرش این یکی از بهترین حالات ممکن بود، که با این حال باز هم دوست نداشت رخ بده!

- من که فرار نکرده بودم. ارکو شوتم کرده بود.
- منم که دلتنگ جیبت شدم.

و این‌چنین می‌شه که لینی و پیتر دوباره به جیب‌های بلاتریکس بازگشته و لرد هم رو کولش برمی‌گرده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 4 مرداد 1400 12:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که اکنون در دستان بلا بود گفت.
- سمت راست پشت اون دره.

بلاتریکس در حالی که یک تنه لرد را بلند کرده بود و به ارکو و جیسون چشم غره میرفت به سمت در خودکار سو حرکت کرد.

ارکو فکری کرد و سو را با لگدی پشت میزش کنار در پرت کرد.
- بدو باید نوبتشونو ثبت کنی دیگه تو مثلا مسئول دَری.

سو با خوشحالی پشت میزش نشست:
- سلام بلا. من مسئول در هستم. نوبت قبلی برای عبور داری؟ همه باید برای عبور نوبت قبلی داش...

لرد که عصبانی شده بود فریاد زد:
- نوبت قبلی دیگر چه صیغه‌ایست برو کنار سو می خواهیم رد شویم.

دیگر لرد دستور داده بود و نمی شد روی حرف لرد حرف زد.
سو با ترس و لرز از پشت میز کنار رفت.

ارکو دیگر چاره‌ای نداشت باید کاری بسیار خطرناک می کرد. اگر در حین کار دستگیر می شد مجازاتی کمتر از مرگ در انتظارش نبود ولی اگر موفق می شد نجات پیدا می کرد. البته اگر این کار را انجام نمی داد هم کشته می شد.
با ترس و لرز به سمت لرد و بلاتریکس که او را حمل می کرد رفت.
پشت بلاتریکس خیلی آرام خم شد و دستانش را در جیب های بلا فرو کرد.
خیلی آرام لینی و پیتر را گرفت و به جلو پرت کردلینی پرواز کنان و جیغ کشان به طرف تار هایش رفت و پیتر هم در اولین سوراخی که دید پناه گرفت.
در همان لحظه رودولف از پشت گفت:
- ارکو داری چیکار می کنی؟

گندش در آمده بود. حواس ارکو اصلا به پشت سر نبود چون تمام تمرکزش را پای بو نبردن بلا گذاشته بود.
بلا با شنیدنصدای رودولف و لینی و پیتر به طرف ارکو برگش و او را در حالی که هنوز یکی از دستانش در جیبش بود دید.
-داری چه غلطی می کنی عزیزم؟

ارکو آب دهانش را قورت داد و در حالی که هنوز دستش در جیب بلا بود گفت:
- بلا شکر خوردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!