جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ايستگاه كينگزكراس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 2 مهر 1400 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی شد؟
- کمک!
- من الان میمیرم!
- پنجره ها می خوان بیان ما رو بخورن!

- چی؟

جادوآموزان در همه جای خانه ی ریدل پخش شدند و جایی پناه گرفتند. بلاتریکس، لرد و بقیه ی مرگخوارا به آنها که سعی می کردند پشت وسایل قایم بشوند نگاه کردند.

- واقعا جادوآموزی که از یک رعد و برق مسخره نترسه برامون پیدا نکردید؟

- ارباب، جادوآموزا مهم نیستن. مهم اینه که نصف پنجره هاتون شکستن.
پلاکس این رو گفت و به قدم زدن جلوی پنجره های شکسته ادامه داد.

- ما تعیین می کنیم که چی مهمه! نه شما!

لرد به سوی جادوآموزانی که همچنان قایم شده بودند برگشت.
- حالا برید و برشون گردونید اینجا.

مرگخواران به سوی وسایل و جادوآموزان پشتشان رفتند و آنها را به سمت لرد هل دادند.

- خب! حالا گرهبندی رو ادامه می دیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 شهریور 1400 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس دستش را داخل موهایش برد و آنهارا بهم ریخت.
به جمع بچه ها نگاه کرد.
_کسی میخواد داوطلب بشه؟
هر کدام از کودکان پشت یکدیگر مخفی میشدند که آنهارا انتخاب نکنند. در میان جمعیت یکی از بچه ها که حدودا قدی متوسط با موهای بلوند داشت از جایش بلند شد و با ترس و صورتی بنفش رو به بلاتریکس گفت:
_م.... من... میشه برم دستشویی؟
بلاتریکس که عصبانی شده بود، نفس عمیقی کشید و رو به پلاکس گفت:
_طبقه ی سوم ببرش.... سریع بیارش
_چرا من ببرم!
_چون من میگم
_خب.... چرا راکارو نبردش؟
بلاتریکس چوبدستی اش را به سمت پلاکس گرفت و گفت:
_پلاکس.... بدجور اعصابم خورده... فقط ببرش

ولدمورت سریعا یکی از بچه ها را روی صندلی جلویش نشاند و گفت:
_گروه؟
بچه که از سفید به رنگین کمان تبدیل شده بود با ترس گفت:
_ســ..... سفیـــ..... نه...... نه..... سیاه


ولمورت سرش را تکان داد و گفت:
_عالیه
که ناگهان پنجره ها یکی به یکی سریع به شکستن کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: یکشنبه 28 شهریور 1400 04:26
نمایش جزئیات
آفلاین
رنگ بچه، با دیدن چهره بلاتریکس، هرلحظه پریده تر، پریده تر تر و پریده تر تر تر میشد. خوب هم بود! تا خوب صاف و بی‌رنگ نمیشد نمیتوانست رنگ گروهش را به درستی درک کند.

_ نگفتی، نظرت درمورد لرد سیاه؟
_ خب... چیزه... خیلی خوشگلن!
_ خوشگلن؟ فقط همین؟ یعنی اینهمه صفات خوب و محشر و تو دل بروی ارباب رو ندیدی؟ کوری؟ عقلت ناقصه؟ از بیمارستان آوردنت؟

بلاتریکس سعی کرد آتش پلاکس را خاموش کند. گرچه برعکس همیشه بود، اما دانش آموز گیج، حتی حوصله پلاکس را هم سر برده بود.

_ میشه... سفید بشم؟

بلافاصله دود ریزی از جای خالی بچه به هوا برخواست. لرد سیاه نوک چوبدستی اش را آرام فوت کرد و در جیبش گذاشت.
_ دشمن بود!
_ بله ارباب هرچی شما بگین، فقط، اینجوری کسی برای اینکه ترم رو شروع کنیم باقی نمیمونه!
_ سعی میکنیم دیگه نکشیم. شما هم اخطار بدین کسی گروه بی ریخت سفید رو انتخاب نکنه.

بلاتریکس با لبخندِ اجباری و تکان داد سر تایید کرد. سپس به شرور چهره ترین دانش آموز نگاه کرد:
_ بیا اینجا بچه‌ی شرورِ عزیز.

بچه‌ی شرور در حالی که از بین بقیه رد میشد چند نفری را زیر پاهایش له کرد. چند ثانیه بعد، با سینه ای ستبر و اخم های در هم روبه روی بلاتریکس ایستاد.
_ میخوام در راه لرد سیاه بکشم و کشته بشم.

رضایت لرد سیاه هنوز کامل نشده بود که باد بچه‌ی شرور، مثل یک بادکنک خالی و بعد از چند بار گشت زدن دور سالن، از پنجره به بیرون پرتاب شد.

_ فک کنم این از اونایی بود که از قطار کش رفتیم. خوراکی زیاد خورده بود.
_ مشتاقیم بدونیم یدونه دانش آموز، شکل آدم ها برامون پیدا کردین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: یکشنبه 14 شهریور 1400 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
به نظر همه، فکر بسیار خوبی بود.

یک ردیف مرگخوار پشت میزی نشستند و شروع کردند به فراخواندن دانش آموزان برای گروهبندی.

لینی وارنر، اولین دانش آموز را آورد.

- لینی؟
- بل؟
- اون دانش آموزه که داری میاری؟
- بل!
- بهتر نیست بذاری خودش راه بره؟نمی دونم الان چطوری از پاشنه پاش بلندش کردی و داری باهاش پرواز می کنی. ولی اون بچه نرسیده داره از ترس سکته می کنه. همرنگ ارباب شده! بی اختیار دارم براش احترام قائل می شم.

لینی بچه را حمل کرد و روبروی مرگخواران روی زمین قرار داد و از درست بودن محل نصبش مطمئن شد.
- دانش آموز حاضره. بگروهیدش!

بلاتریکس شروع به توضیح دادن کرد.
- ما اینجا چهار گروه داریم. سیاه خفن، سفید منفور، صورتی لوس و خاکستری بلاتکلیف. سوال اول! تا حالا چند نفرو کشتی؟

رنگ بچه قبلا در اثر پرواز نابهنگامش پریده بود. برای همین مرگخواران متوجه وحشت مضاعفش نشدند.

- صفر... نفر!

بلاتریکس جلوی اسم دانش آموز، ضربدری زد.
- خب... درباره لرد سیاه چه نظری داری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 11 شهریور 1400 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین

خلاصه:

لرد سیاه می خواد مثل دامبلدور مدیر مدرسه باشه. به دستور لرد، مرگخواران تعداد زیادی جادو آموز جمع می کنن و براش میارن. الان می خوان جادوآموز ها رو گروهبندی کنن. برای این کار احتیاج به یه کلاه دارن.


★★★


اما مرگخواران فکر های بهتری برای گروهبندی در ذهنشان داشتند و به نظرشان مناسب هم بود و حالا فرصت مناسبی برای بیان آن پیدا کرده بودند.

- شاید بهتره از روی کمالات شون دسته بندی شون کنیم و کسایی که فاقد کمالات هستن، مستقیم انتقال داده بشن به ازکابان!
- رودولف!
- هیچی میتونیم این بار رو بیخیال ساحره های باکمالات بشیم.
- شاید بهتره بر اساس علاقه به حشرات گروهبندی شون کنیم!
- یا شاید بر اساس علاقه به معجون سازی.

لحظه به لحظه و با بیشتر شدن پیشنهادات مرگخواران، میزان عصبانیت بلاتریکس هم بیشتر و بیشتر میشد. البته بلاتریکس همیشه عصبانی بود و این یعنی عصبانی کردن یک بلاتریکس عصبانی خطرناک هست.

- منو مسخره کردید؟ این چه پیشنهاداتیه که میکنید؟ مگه میخواهید مدرسه ارباب رو ورشکسته کنید؟
- اوم بلاتریکس!
- درد بلاتریکس! کروشیو بلاتریکس! تو دیگه چی میخوای؟
- چرا همه مون با همکاری با هم و با استفاده ویژگی ها و اخلاقش گروهبندی شون نکنیم؟

ظاهرا پلاکس به ایده ی خوبی اشاره کرده بود.

- بیاین همه مون با هم و با استفاده ویژگی ها و اخلاقش گروهبندی شون کنیم.
- اما این که پیشنهاد من بود.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/6/11 17:58:46
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/6/11 18:24:09
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 6 خرداد 1400 12:12
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک
-ارباب اینم از جادو آموزا!
-اینا که همون جادو آموزای هاگوارتز قبلی هستن!
-خب مای لرد!تمامی جادو آموزای لندن به هاگوارتز میرن دیگه!
-یادمان نبود

- خب ارباب باید مراسم رو شروع کنیم دیگه؟!
-نه ! این جادو آموزا که گروهبندی نشدن!
-تو اربابی؟ من از ارباب پرسیدم.
و با همان لبخند،کروشیویی نثار مرگخوار مذکور کرد.


-گروهبندی برای چی؟ ما میخواهیم تمام جادو آموزانمون توی اسلیترین باشن!
-ولی ارباب جان اگه گروه ها جدا نباشه اونوقت اسلیترین از کی ببره؟ از کی شایسته تر باشه؟از کی جلو تر باشه؟ مگه نمیخواین جام رو اسلیترین ببره؟

-اوم...بله...ما تصمیمات را گرفتیم !مرگخواران ما برید کلاهی پیدا کنید وگرنه همه جز بلا و مامان مروپ آواکاداورا میشوید!

پایان فلش بک
-الان کلاه از کجا بیاریم؟
-چطوره یکی بسازیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: شنبه 1 خرداد 1400 11:50
نمایش جزئیات
آفلاین
_سیب های مامان!
چندان سوال مهمی نپرسیدمااا.

-من یه فکری دارم!
بهشون چندتا طلسم میزنیم ببینیم میتونن دفاع کنن یا نه یا اصلا عکس العملی نشون میدا یا نه
اونموقع مشخص میشه!

همه موافقت کردن و قرار بر این شد که مرگخوارا برن و به همه طلسم پرتاب کنن

اینطور شد که مرگخوارا به خیابون رفتن
چندتاشون مسئولیت تبلیغ و بقیه مسئولیت کردن جادو آموز رو داشتن.

تبلیغ انچنان خوب پیش نرفت ولی بقیه تونستن بیشتر از ۴۵۰ جادو آموزان پیدا کنن

فقط تنها چیزی که کم داشتن یه کلاه بود برای مراسم گروه بندی،
کلاه اصلی هم که توی هاگوارتز اصلی بود و نمیتونستن گیرش بیارن این شد که یه میز گرد دیگه تشکیل شد واسه اینکه فکر کنن باید از کجا کلاه جور کنن......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
𝓗𝓪𝓹𝓹𝓲𝓷𝓮𝓼𝓼,𝓬𝓪𝓷 𝓫𝓮 𝓯𝓸𝓾𝓷𝓭 𝓮𝓿𝓮𝓷 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓭𝓪𝓻𝓴𝓮𝓼𝓽 𝓸𝓯 𝓽𝓲𝓶𝓮𝓼, 𝓲𝓯 𝓸𝓷𝓮 𝓸𝓷𝓵𝔂 𝓻𝓮𝓶𝓮𝓶𝓫𝓮𝓻𝓼 𝓽𝓸 𝓽𝓾𝓻𝓷 𝓸𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ✨
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 30 اردیبهشت 1400 01:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از تشکیل میزگرد توسط مرگخواران؛مروپ رو به مرگخواران کرد.

_هلو های مامان؛ چه جوری بفهمیم که کدوم یکی از بچه ها جادوگرن؟
_معجون راستی بهشون میدیم.
_تهدیدشون میکنیم.
_کتکشون میزنیم.
_بهتر نیست ازشون بپرسیم که اتفاق عجیبی براشون افتاده یا نه؟

مرگخواران رو به پلاکس که آخرین پیشنهاد را داده بود؛ کردند.

_رفتار غیر خشونت بار؟
اصلا در شان ما نیست.
_اف بر تو باد.
_تو سطل الکل و وایتکس غرق شی انشامرلین.

مروپ درحالی که به زور ایلین را گرفته بود تا به پلاکس حمله نکند گفت:
_سیب های مامان!
چندان سوال مهمی نپرسیدمااا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Hufflepuff
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 20 اسفند 1399 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
در ایستگاه کینگز کراس... هیچ خبری نبود. از وقتی که دانش آموز‌ها به مزرعه‌ی پیاز هاگوارتز رفته بودند، شعبه‌ی دوم هاگوارتز کاملا خلوت و خالی بود و تسترال تویش پر نمی‌زد.

- ما می‌خوایم پر بزنه.
- چیزی فرمودین سرورم؟
- ما هم می‌خوایم مثل دامبلدور مدیر مدرسه باشیم.

توجه مرگخوارها به طرف اربابشان جلب شد که به فکر آرزوهای دوران جوانی افتاده بود.

- مطمئنید که می‌خواید با یه مشت بچه‌ی رو اعصاب و مزخرف سر و کله بزنید؟
- بله. ما اصلا احساس می‌کنیم که باید زودتر از این‌ها فکرش رو می‌کردیم... ما برای گسترش ارتش تاریکی، باید از همون بچگی ملت رو تربیت کنیم. ما نابغه‌ایم!
- ولی آخه ارباب، دقیقا چیکار باید بکنیم؟ شما که هیچ تجربه ای توی مدیریت ندارین...
-
- ... که خب این عالیه!
- هاگوارتز جدیدی برامون بسازید... هر کاری که می‌تونید بکنید تا ملت بچه هاشونو بیارن اینجا. ما می خوایم مدیر بازی دربیاریم!

و این شد که مرگخوارها با شانه‌های آویزان و بدون هیچ ایده‌ای، لرد سیاه را ترک کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1399 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-

یکی یکی چمدون ها باز شد و با فکی افتاده به سرزمین پیاز محفلی ها غیر علیشون خیره میشدند.

- چی به سر اینجا اومده؟

پومانا که خطر سنجش خراب شده بود، به بچه ها استرس وارد میکرد.

-خطر تو راهه!

بچه ها از هول برخوردو هشدار خطر های پومانا، و گلوله های چمدون می‌دویدند و ازین رو، همین دویدند، اونایی که رسیدند به هاگوارتز رو هول میکرد و اوناهم بی دلیل می‌دویدند.

- چرا میدویی؟
- نمی‌دونم دیدم همه دارن بدو بدو میکنن گفتم منم همین کارو بکنم.

روی سر پومانا چراغ های قرمز و آبی روشن شده بود.

-خطر، خطر!

با هر رد شدن از روی باغچه، یک لگد نثار علی میشد.

-حیف که پتبغ نریعت.

رز داشت بی دلیل تو حیاط میدوید، که از روی علی رد شد. صدای خفه ایی انگار که تو دهنش پر باشه توجهش رو جلب کرد.

- بر... مازغخیس.
- صدای چی بود؟

علی متوجه شد که یکی متوجهش شده. پس شروع کرد با دهن پر خاک داد زدند.

- ایکجینجا.
- ها؟
- با نحمدیقعک.

ناگهان حس شیشم رز پیداش شد. انگار علی آرزو کرده بود حس شیشم رز، بیدار بشه.

-رز؟
-اع! تو کی؟ چرا شیش تا سر داری؟

رزِ شیش سر مثل رز شیش تا سرش میلرزید و جواب میداد. در حیاط بل بشویی به پا بود. آژیر خطر پومانا هنوز درست نشده بود، و بچه ها داشتند بی دلیل تو حیاط می‌دویدند.

- من حس شیشمتم.
- چرا شیش تا سر داری خب؟
- از اسمم معلوم نیس؟
- اصل بده.
- رز شیش سر، هم سنت از ذهنت. اند یو؟
- رز زلر، بچه ها میگن رز ویب، هم سنت از منزل آباد.
- خوشبختم.
- می تو!

انگار از اومدن حس شیشم رز، چیزی نصیب علی نشد. پس وجدان رز رو آرزو کرد. ناگهان بالای سر رز ها متنی اومد.
نقل قول:
vojdan roz joined the group

یک رز با سیبیل های بلند اومد.

- فکر خودتان نیستین، فکر اون بدبختم زیر زمین باشین!

ناگهان رز ها برگشتند، و با دیدن وجدان رز لرزششون بیشتر شد.
- سلام تو کی هستی؟
-س. من وجدان رز هستم.
-خب چی گفتی اون بالا؟
- گفتم که علی محدود شده آزادش کنین. اومد پیوی گفت به ادمین بگو.
- صبر کن برم چک کنم.

رز چشماشو بست و پیامی برای علی اومد.
نقل قول:
Released from restraint
. رز زیر پاش چیزی احساس کرد ولی بیشتر فشار میداد. وجدان رز چشماشو بست و باز کرد.

-ادمین جان! الان اومد پیوی گفت پاتو از روم بردار.
- چطور مگه زیر پامه؟

و ناگهان کف پاشو نگاه کرد. بعد از چند ثانیه به حالت اول برگشت.

- زیر پام چیزی نیس که.
-
-
-خب چیه؟
- منظور زیر خاکه.
- آها خب زود تر می‌گفتین.

علیرضا رو آورد و زمین رو کند. علی با دهنی پر از خاک و چشمانی قرمز به رز ها خیره شده بود.

-
-
-
-

علی هر لحظه قرمز تر میشد. علی قرمز شد، قرمز شد، بنفش شد و بغضش که پر داد بود ترکید.

-یره های شل مغز قناص الاعضا. مگه تو مختان کاه جا کِردند و .....+۱۸

همینطور که از فریاد های علی موهای رز به عقب میرفت، ناگهان پیامِِ...

نقل قول:
-عیشش مرتیکه بی ادب.
Roz shesh sar left the group
- حیف که زن اینجا هست. اه مرسی.
Vojdan roz left the group.
جلوی علی و رز نمایان شد. علی ماند و رز، و بچه هایی که بی دلیل داشتند می‌دویدند.

- چیزی شده
- چیزی نشده؟

قالیچه اش رو از روی زمین ورداشت و شروع کرد غر غر کردند.
- خانم جان مگه مو پیازوم که خاکُُم کردی؟
- درد خانم جان!
- مو باید عصبانی یا شما...

و در حالی که زیر لب غر می زد، نگاهی که ویلبرت انداخت که دومین نفر بود که ایستاده بود و به خاطر سازش اشک می ریخت. رفت سمتش و پیامی رو به روی رز اومد.
نقل قول:
Ali left the group


- یره چرا گریه مُکُنی؟
- سازم.
- آخ آخ. اگه این برار من اینجا بود، سازت رو درست مِکرد یدونه نو هم برات میاورد.
- کدوم برار؟
- همین برارم اصغر باکردار

و در بهت و حیرت ویلبرت، اصغر باکردار با آهنگ نمیچینوم گلی از میان پیازها بیرون پرید و یک عدد ساز جدید به ویلبرت داد. خوش و بش گرمی به زبون کرمانجی کرد با بشیر و به خواجه ربیع برگشت.
علی با دیدن پومانا به سمتش رفت و با ضربه ایی به پومانا، پومانا رو درستش کرد.
- دردِ خِطر، مرگه خطر. همرو دیوونه کردی.

همان لحظه پیامی جلوی پومانا ظاهر شد.
نقل قول:
The return to the factory was successful.


با قطع شدن آژیر خطر پومانا بچه ها دیگر به دویدن ادامه ندادن.
اما در کیلومتر ها آنطرف تر، در ایستگاه کینگزکراس
..



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/7/30 1:47:41
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/7/30 1:49:12
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/7/30 1:51:37
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/7/30 1:53:46
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/7/30 2:24:52
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/7/30 2:28:25
ویرایش شده توسط علی بشیر در 1399/7/30 2:29:40

If you are not willing to risk the usual you will have to settle for the ordinary. ~Jim Rohn




تصویر تغییر اندازه داده شده