جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

46 کاربر(ها) آنلاین هستند (41 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] ماجراهای کاشت مو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: جمعه 30 مهر 1400 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
از اونجا که دیزی خیلی بدشانس بود یهو یه مشتری با دو تا سبد خرید پر اومد

دیزی درحالی که استرس داشت و دست و پاشو گم کرده بود گفت
_ببخشید من الان باید چیکار کنم؟

_باید خریدامو حساب کنید دیگه

دیزی واقعا نمیدونست با اون دستگاه های عجیب غریب باید چیکار کنه و چجوری خریدا رو حساب کنه
_خب میتونید برید چند تا چیز دیگه هم بخرید.مثلا چیپس.چیپس خریدید؟

_نه من از چیپس خوشم نمیاد

_واقعا؟عه خب میتونید برید شربت پرتقال بخرید.ببینید اونجاست.کتی لطفا راهنماییشون کن

_اما من شربت پرتقال هم لازم ندارم.

اقایی که پشت سر اون خانم ایستاده بود و خیلی عصبی شده بود با صدای بلند خطاب به دیزی گفت
_خانم لطفا زودتر حساب کنید دیگه.ماهم منتظریمااا

_بله حتما فقط صبر کنید یکم.وای میدونید چی شد.این دستگاهه خراب شده برید بدید اون خانمه براتون حساب کنه.
کتی لطفا راهنماییشون کن

کتی در حالی که زیر لب کلی غرغر میکرد رفت تا مشتری ها رو بفرسته سمت دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 26 مهر 1400 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- پس چیکار کنیم دقیقا؟ تو این وضعیت جنگ راه بندازیم و جلب توجه کنیم و کل نیروهای پلیس منطقه رو اینجا جمع کنیم و به خاطر دو سبد خوراکی، بدبخت و بیچاره بشیم؟

کتی قضیه را زیادی بزرگ کرده بود. خودش هم متوجه این اتفاق شد.
- به نظرم باید راه آسون تر و مسالمت آمیزتری هم باشه.

و به طرف مرد رفت.
-آقا! فرض کنیم من و دوستانم، همگی کیسه های گالیونمونو جا گذاشتیم. و کارتی هم نداریم. تا اینجاشو فهمیدی؟

نگهبان فروشگاه در تلاش بود که حرف های کتی را هضم کند.
- همه رو فهمیدم، بجز گالویون! اون نمی دونم چیه.

-اون قسمتش اهمیتی نداره. حالا این مهمه که راهی برای جبران این قضیه وجود نداره؟ کاری... کمکی... خدمتی! ما اینا رو لازم داریم. مادرمون مریضه. باید براش ببریم.

نگهبان فروشگاه نگاهی به مرگخواران انداخت!
- مادر همتون یکیه؟ چقدر بدبختین شما! دلم سوخت. برای همین سعی می کنم یه راهی پیدا کنم. صندوقداری بلدین؟ فقط یکیتون. یکی از صندوقدارای ما مرخصی ساعتی گرفت و رفت.

دیزی با شنیدن این حرف از جا پرید. کراواتش را مرتب کرد و روزنامه نیازمندی هایی که همیشه در دست داشت کنار گذاشت.
- صندوقدار دیزی، با بیش از پنجاه سال سابق کار، در خدمت شماست.


ده دقیقه بعد، دیزی سر جایش نشسته بود و مرگخواران ساکت و مرتب پشت سرش ایستاده بودند. همگی ظاهرا منتظر مشتری بودند و باطنا آرزو می کردند که مشتری هرگز نیاید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 17 مهر 1400 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان ولوله شد هیچ کس منظور مرد را نمیفهمید. که ناگهان فکری به سر کتی بل زد:
-همه وقتی گفتم برن سمت در.
-چرا تو؟ چرا من نه؟
-گوش کنین باور کنین به نفع مونه نشد... یه کروشیو... هر کدومتون... میتونین بهم بزنین.

بعد از راضی کردن همه

کتی:
-آقا اون زنه با یه سبد پر چیپس های طلایی فرار کرد و یه کلاغ هم دو تا ذرت رو برد ، از اون طرف رفتن.

تا مرد حواسش رفت به نقطه ای که کتی اشاره کرد با فرمان او همه ی مرگخوار ها از در ورودی بیرون دویدن .

-اینم از این.
-آخیش از شرش خلاص شدیم.
-اینا چرا این طوری می کنن؟

ناگهان مرد فروشنده را دیدند که در حالی که فریاد می زد دنبال آنها می دوید و کمک می خواست. تمام مرگ خوار ها در حالی که هر کدام چرخ های خرید فروشگاه را که پر از جنس بود هل میدادند فرار کردند.

-الان میگیرتمووووووووون.

ناگهان کتی ایستاد:
-ما چند نفریم؟

راموندا جواب داد:
-خب بگذار ببینم بیست نفر اونجا...دویست نفر هم اون طرف ... وایساااااا حرکت نکن می خوام بشمرمت!

قارقارو در حالی که توی سرش می زد به کتی اشاره کرد که ادامه دهد.
-خب هرچند تا که هستیم مگه از یک بیشتر نیستیم؟

ناگهان تمام مرگخوار ها ایستادند.

-راست میگه.
-ای بابا.
-حالا اینا به کنار مگه ما یارای لرد نیستیم چرا داریم فرار می کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مهر 1400 15:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد صندوقدار با نگاه پرسشگرانه ای به کارتِ رنگ آمیزی شده نگاه کرد؛ از نظرش بعید بود که کارت، اعتباری داشته باشه.
-این چجور کارتیه؟
-آها! این یه کارت صد آفرین هست که طبق گفته شما، ما رفتیم و کشیدیمش.
-

حدس مرد درست بود؛ مرگخوارا داشتن به نوعی کلاهبرداری می کردن، ولی این کارشون عمدی نبود و مرد قاعدتاً این رو نمی دونست!
-من تا به حال با آدمای زیادی مواجه شدم که تلاش داشتن با یه روش ماهرانه بهم پول تقلبی بدن؛ ولی شما ضایع ترین کلاهبردارایی هستین که توی عمرم دیدم!

کتی با این حرف مرد جا خورد و با چهره ای مظلوم که اثری از دزدی و کلاهبرداری در آن نبود، به مرد صندوقدار نگاه کرد.
-چرا تهمت می زنی آقا؟ رفتیم کارت به این خوبی کشیدیم و طبق گفته خودتون آوردیم، اونوقت مارو کلاهبردار خطاب می کنید؟
-چرا کارِتون رو توجیح می کنید خانوم محترم؟! به نقشه ی شومی که توی سر داشتین اعتراف کنید و کارت واقعی رو بدین و تمام!

کتی و صندوقدار درست مثل دو نفر که هر کدوم از کشورای مختلفی بودن و بدون آگاهی از زبونِ کشور همدیگه، تلاش می کردن چیزی رو به هم بفهمونن بودن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: جمعه 12 شهریور 1400 01:27
نمایش جزئیات
آفلاین
کتی کمی دقت کرد که "اون مرد" و "صندوق" را ببیند.

ندید!

ولی وانمود کرد که دیده است.
-بله بله. مرد که اونجاست. صندوق هم نزدیکشه. دیدم.

و بدون این که منتظر پاسخی از طرف صندوقدار بشود به طرف مرگخواران رفت.
-هی... کدوم یکی از شماها کارت دارین؟ باید بکشیمش.

پلاکس هیجان زده شد.
-من می کشم. کشیدن کار منه. شما فقط کارت رو بدین.

مرگخواران جیب هایشان را گشتند.

-من یه کارت صد آفرین از ارباب گرفتم. اون می شه؟

کتی و مرگخواران به هم نگاه کردند. نمی فهمیدند کارت صد آفرین دیزی ممکن است به چه درد این انسان ها بخورد؛ ولی اهمیتی نداشت. آن ها کارت خواسته بودند و کارت، کارت بود.

پلاکس بساط نقاشی اش را بر پا کرد و از صورت اسکورپیوس به جای پالت رنگ استفاده کرد.

کشید و کشید.

نتیجه کار بسیار رضایتبخش بود. گرچه پلاکس سبک خودش را روی کارت پیاده کرده و کمی جمجمه و مار هم به کارت اضافه کرده بود.

کتی کارت را برداشت و به سمت صندوقدار برگشت.
- کشیدیم... خوب شده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 3 شهریور 1400 09:28
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران، در حالی که سبد های خرید را به دستشان گرفته بودند، به سمت هاپیر می، روانه شدند. کتی هم، در حالی که سبد خرید دستش گرفته بود، در قسمت سبزیجات، پرسه میزد.
- چرا باید دیزی رو بکنن مسئول قسمت چیپس و پفک؟ و منو بکنن مسئول قسمت سبزیجات؟

زمانی که ایوا خوراکی های بیشتر خواسته بود، ملانی، ایده ی خوبی داده بود. خوراکی قرض گرفتن، از جایی به نام هاپیر می! بعدا، معلوم شد که هایپر می، فروشگاهی بزرگ و پر از خوراکی است، که از شیر مرغ، تا جان آدمیزاد، درش پیدا میشود. ( که پلاکس، تصمیم گرفت جان هم نیز، از آن فروشگاه بخرد. ) هر کدام از مرگخواران را، مسئول قسمتی کرده بودند. تا خرید هایشان، مملو از همه چیز باشد؛ و ایوا نیز، بعدا نگوید:
- چیپس نیست. اگه چیپس بود، میتونستم بالا بیارم.

موقع جدا شدن از هم، تصمیم گرفتند، موقع تمام شدن کارشان، دم صندوقی جمع شوند، که پیرزن چروکیده ای، پشتش بود.

- کلم بروکلی؟ کلم داریم که! کلم بروکلی دیگه چی بود ساختن؟

کتی، مانند رد پا، دستمال هایی، حامل آب دماغ، پشت سرش ریخته بود. و قاقارو، پشت سرش، دستمال هارا از روی زمین، جمع میکرد.
- قسم میخورم کمرم نصف شد. تا الان، دو تا کیسه بزرگ دستمال هدر دادی. اسراف گر! هی، یادت نره ریحون برداری!

کتی، در حالی که ریحون را با حرص، درون سبدش میچپاند، به سمت صندوق، به راه افتاد.
پس از اینکه، پیرزن، تمام خرید هایشان را اسکن کرد، روی چیزی انگشت زد و رو به مرگخواران کرد.
- کل خریدتون، یک میلیارد و چهارصد میلیون و سیصد و پنجاهو شیش هزار تومن. لطفا پس از کشیدن کارتتون و گرفتن فاکتور، به اون مرد بدین تا مهر بزنه؛ وگرنه نمیتونین برین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 شهریور 1400 22:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه
لرد ولدمورت تصمیم گرفته تا مو دار شه، مروپ هم برای اون با میوه یک کله و مو درست میکنه، اما ایوا اونو می‌خوره. مروپ و بلاتریکس داخل معده ایوا میرن تا کله رو پیدا کنن، اما همونجا گیر می‌کنن. حالا در حالی که ایوا گشنه‌ش شده، مرگخوارا باید کاری کنن تا ایوا بالا بیاره. از طرفی مروپ و بلاتریکس کله رو گم کردن...

~~~~~~~~

- بلای مامان یه کاری بکن. کله‌ی پسرم رفت!

بلاتریکس چشماشو تیز می‌کنه تا ببینه جایی که کله درونش سقوط کرده بود دقیقا به کدوم نقطه از بدن ایوا ممکنه منتهی بشه.

اما بلاتریکس نه دکتر بود و نه تا به حال به آناتومی بدن انسانی چشم دوخته بود. اون فقط در مواقع لزوم ناخودآگاه دست تو شکم ملت کرده بود و اعضا و جوارحی رو به صورت رندوم بیرون کشیده بود. هیچ‌وقت به جایگاه اونا تو بدن فکر نکرده بود!
- چاره‌ای نیست، باید راه بیفتیم تو بدن ایوا و این مسیرو دنبال کنیم ببینیم کله به کجا رفته!
- خیله خب شفتالوی مامان، بزن بریم.

و بلاتریکس و مروپ عازمِ سفرِ یافتنِ کله‌ی پرمو می‌شن.

از اون طرف، مروپ چنان داد و فغان و گریه زاری‌ای داخل معده‌ی ایوا به راه انداخته بود که حضارِ خارج از شکم ایوا، این صدا رو با قار و قور شکمش اشتباه گرفته بودن. حتی خودش هم بدش نمیومد که هر حرکتی تو بدنش رو به معنای گشنگی تعبیر کنه!

بنابراین ایوا دستی به شکمش می‌کشه و رو به مرگخوارا می‌گه:
- من گشنه‌مه. مطمئنم اگه زیاد بخورم بعدش بالا میارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1400 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین
و بعد مایکل رابینسون از راه رسید...

-بانو مروپ، بانو بِلا چی شده؟

آنها با صدایی گرفته از درون معده ایوا گفتند:

-ما اینجا گیر افتادیم! ما رو نجات بده!

و بعد مایکل رابینسون کمی فکر کرد... و باز هم فکر کرد... و باز هم فکر کرد و بعد از نیم ساعت گفت:

-خب چی کار کنم تا نجاتتون بدم؟

بانو مروپ با صدایی ناواضح تر گفت:

-سر عزیز مامان رو بیار مایکل مامان!

-نه مروپ اول باید خودمون نجات پیدا کنیم بعد دنبال سر ارباب بگردیم!

مروپ کمی فکر کرد و گفت:

-هرچی بلا مامان گفت رو انجام بده مایکل مامان!

اما پاسخی نشنید...

-مایکل مامان؟!

-مایکل؟

همانطور که حدس زدند مایکل رفته بود آن هم نه بخاطر کار بخاطر اینکه وقت ناهار شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 12 تیر 1400 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک، درون معده ی ایوا

-بانو داره بالا میاره! نگاه کنین یه ذره نور داره وارد می شه! میشه یه چیزی دید! زود باشین سر ارباب رو پیدا کنیم و بریم بیرون!
-بلای مامان! اونجا رو ببین! سر میوه ای عزیز مامان!

بلاتریکس و بانو مروپ سر میوه ای ارباب رو برداشتند و آماده شدند که بالا آورده شوند.
همینطور که منتظر بودند متوجه جسم خیلی بزرگی شدند که از کنارشان رد می شد.
-بلای مامان... این چیه؟
-این..این معبد پانتئون رم هست.
چجوری ایوا این رو درسته خورده؟... اصلا ایوانا کی رم بوده؟
-بلای مامان سریع بیا داخلش! میتونیم باهاش بریم بیرون!

هر دو به سمت معبد هجوم بردند و داخل شدند؛ اما به دلیل لیز و لزج بودن کف معبد و کج شدن اون هنگامی که از دهان ایوا خارج می شد، بلاتریکس و بانو مروپ تا دهان ایوا پیش رفتند ولی تا به دهانش رسیدند لیز خوردند و قبل از اینکه بیفتند بانو جیغ زد:
-عزیز مامان...!
اما کسی صدای او را نشنید و آنها دوباره به درون معده ی ایوا پرت شدند و ناگفته نماند که سر میوه ای لرد سیاه از دست بانو افتاده و دوباره گم شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1400 14:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ملانی با احتیاط به ایوا نزدیک شد تا خون ماگل را در حلقش بریزد. مرگخواران به شدت استرس داشتند و هرکدام گوشه‌ای پناه گرفته بودند.
-ملانی مواظب باش!

ملانی با قیافه "منم قهرمان عالم!" به ایوا نزدیک شد. گفت:
-ایوا، دهنتو آروووووم باز کن!

مرگخواران محکم‌تر به پناهگاهشان چسبیدند. لرد خیلی آرام ردایش را جمع کرد تا کثیف نشود. سکوت همه جا را فرا گرفت...
ایوا دهانش را باز نکرد.

-ایوا! باز کن دهنتو!

ایوا باز نکرد.

-ایوا دهانت را باز کن تا آن روی تسترالمان بالا نیامده است!

ایوا آرام دهانش را باز کرد و زیر لب و با احتیاط گفت:
-خودتون گفتین تا اطلاع ثانوی ببندمش ارباب!

مرگخوارها که حس میکردند خطر رفع شده آرام از پناهگاهشان جدا شدند. ایوا مظلومانه دستش را بالا برد.

-چه میخواهی بگویی ایوا؟
-ارباب... من خیلی معدم خالی شده... من... من... ارباااااب! ببخشینم!
-خب که چه؟
-ارباااب... من... من... گشنمه!

مرگخواران جیغشان را فرو خوردند. ایوا داشت انگشتش را آرام به سمت دکمه روشن کردن جاروبرقی معده‌اش میبرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟