جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-خانوم لطفا آرامشتون رو حفظ کنید... ما غلط بکنیم اصلا.
-از کجا میدونستید من وزیر بودم پس؟

مرد به فکر فرو رفت.
-امم... خب میدونی. مشخصه!

ایوا که همچنان نتوانسته بود در بدن یک خانم متشخص جا بیفتد و آداب غذا خوردنش همچنان تعریفی نداشت، تکه ای پای در دهانش فرو کرده و نمیتوانست سوال بپرسد. بنابراین ابروهایش را بالا برد.

-خب... شاید برات سوال باشه که از کجا مشخصه...

برای ایوا سوال بود.
مرد اولی، به مرد دومی نگاه پرسشگرانه ای انداخت. مرد دومی هم که مانند ایوا مشغول خوردن شده بود، هول شد و شروع به سرفه کرد.
-امم... یعنی خب میدونی خانم... توی چیز. ها! تا حالا اسم وزارت پریزاد ها رو شنیدی؟

ایوا نشنیده بود.
-امم... آره بهرحال. توی وزارت اونا، تو وزیر شدی. ولی اونا علیهت شورش کردن. چون تو پریزاد نبودی. بعدش... چیز. امم...

رفیقش داستان او را ادامه داد:
-بعدش بهت حمله کردن و محکم زدنت! از دندونات خون اومد. کلت رو شکستن. شکمت رو پاره کردن و اینا.

ایوا در حالی مبهوت مانده بود، گازی به ساندویچش زد:
-زنده موندم.
-متاسفانه خیر... ولی! بعدش من و رفیقم پیدات کردیم و الان قراره وزیر شی دوباره و از پریزاد ها انتقام بگیری.

ایوا اما نسبت به حقیقت این داستان کمی شک داشت. پس ایوا کج و کوله از کجا آمده بود؟
ایوا خواست که چیزی بگه. اما یکی از آنها دست برد و غذایی از روی میز قاپید و در دهان باز او فرو کرد.
-ببین ما فقط میخوایم کمکت کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوا که بسیار گرسنه بود تا اون لحظه حتی یک ثانیه هم به این فکر نکرده بود که چرا وقتی تا چند دقیقه‌ی پیش کل وزارتخونه قصد دستگیری و اعدامش رو داشتن، حالا دو نفر پیدا شدن و قصد نشوندنش بر تخت وزارت رو دارن. شاید این دو نفر وزارتی نبودن؟

اما نه، اگه نبودن چطور وعده‌های وزارتی به ایوا داده بودن؟ قطعا از همین سیستم بودن که چنین قدرتی در خود حس می‌کردن و به ایوا وعده ناب وزیر شدن دوباره داده بودن.

ایوا اصولا بیشتر از شکمش کار می‌کشید تا مغزش، ولی این لحظات حتی برای ایوا هم عجیب می‌نمود. خصوصا که اجازه نداشت همچون ایوای همیشگی به غذاها حمله برده و در چند ثانیه یک لقمه چپشان کند و به آرومی و لقمه به لقمه غذاهایی که انتظارشون رو می‌کشید به سمت معده‌ش رهسپار می‌شدن.

همین آروم خوردن فرصتی به مغزش داده بود تا در کنار لذت بردن از غذا، به اتفاقات اطراف فکر کند. حداقل کمی فکر کند... یک کوچولو. بنابراین رو به دو نجات‌دهنده‌ش می‌کنه.

- از کجا متوجه توانایی‌های بالای من در امر وزارت شدین؟
- متوجه که نشدیم، از قبل وزیر بودی خـ... چیزه یعنی کمالات رو کل وجنات شما فریاد می‌زنه. مشخصه برای وزارت ساخته شدین.

شاید ایوا در حالت عادی متوجه سوتی اون شخص نمی‌شد، اما الان که کمی از مغزش در کنار شکمش کار کشیده بود، به وضوح این امرو می‌فهمه.
- شما دارین شکم منو پر می‌کنین تا سرمو ببرین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 08:58
نمایش جزئیات
آفلاین
کم مانده بود ایوا با دیدن نگهبان مانند شیری خشمگین (با این که نمیدانست دقیقا شیر چه شکلی است) به سوی او بپرد که صدایی او را نجات داد.

-همه بخوابید رو زمین این یه شورشه.
-من نمیتونم بخوابم دارن نقاشیمو میکشن.
-چی؟

وقتی چشم شورش چی به ایوا می فاتد عقل از سرش می پرد .

- شما....شما این جای پست و بی ارزش چه کار دارین؟ شما باید الان در ....یعنی..... بانوییی به زیبایی شما....
-جرعت داری حرفتو کامل کن!

نگهبان عصبانی به شورشی نگاه می کند ولی شورشی بدون هیچ گونه توجهی چوب دستی اش را به سمت او میگیرد و نگهبان ناپدید می شود.

-ممنونم.
-قابل شما بانوی زیبا رو نداشت با من بیاین مردم باید وزیر جدیدشونو ببینن.

قند در دل ایوا آب می شد با این که هنوز نمی فهمید چرا ولی شورشی که قلبش با سرعت 450000 تپش در دقیقه می تپید را بهتر از نگهبان تحمل می کرد تازه به او گفته بود او را دوباره وزیر می کند.

- خیلی خب بفرمایین بانو....
-ایزابل.
خود ایوا هم نفهمید چرا به جای ایوا گفته ایزابل. به هر حال بهتر بود با اسم جدید وزارت کند.
-خیلی خب ...اوه لطفا مراقب کیک های پرنده باشین آخه خیلی زیادن.
-چی؟ آره باشه باشه
-هی تا حالا کجا بودی؟ ما اینجا دست تنها بودیم میدونی اینجا رو پشمالو برده بود از وقتی رفتی......
چشمش به ایوا می افتد.
- بب....بببخشییییید.....من ...... سر شما اشتباهی داد زدم ...... چه خوب شد الکس که ایشون رو از دست اون جادوگر های....به هر حال....از خودتون پذیرایی کنید....ما همه جور غذا پیدا کریدم.....

ایوا دیگر چیزی نفهمید و به سمت غذا ها رفت دلش می خواست درست مثل قدیم شیرجه برود و همه را با هم بخورد ولی الان فقط می توانست عادی بخورد و این حرصش را در می آورد.

-انگار شما رو زندونی کرده بودن به جوراب مرلین انتقامتون رو میگیرم....یعنی میگیریم....
-ساکت باش آره ...بانو ایزابل قراره وزیر بشن....در ضمن مگه نگفتی کار داری

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 07:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوانوا، با چشمانی غمگین و محزون به نقاش نگاهی انداخت. به نظر آدم کلک باز و حیله گری می آمد، اما خب ایوانوا هرطور و از هر راهی که شده، باید غذا پیدا می کرد. پس این افکار را با اردنگی جانانه ای که از استعمال غذای نقاش تصور کرده بود، از ذهنش بیرون انداخت.
- چطوری وایسم؟
- شیر. مثل یه شیر. صد البته شیر جنگل. تازه غرشم کن!


ایوانوا غرش شیر را ندیده بود. هر چند که هر از چند گاهی به او القابی مانند حیوان، شیر درنده و گراز را به او می دادند، اما حقیقت این بود که او تاکنون هیچ حیوانی را ندیده بود و نهایتا با حشرات معاشرت داشت. آن هم به این خاطر که در نزدیکی خانه ریدل ها، ازدحام حشرات بر روی اجساد کشته شده توسط مرگخواران بود. یا نهایتا دیگر مرغ و گوسفند هایی که در غذا هایش برای او می آوردند.
ایوانوا به نقاش نیم نگاه مظلومانه ای انداخت. او می دانست که به هیچ طور نباید نقاش بفهمد که او نمی داند شیر چیست و چگونه غرش می کند. پس او خم شد. می خواست چهار دست و پا راه برود، که صدایی شنید.
- ای عشق روزگار من! تو اونجا چی کار می کنی؟
صدای نگهبان بود. اما نه با لباس های قبلی اش، بلکه با لباس فرشتگی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوای خون آلود، به نقاشی خیره شد که در حال ذوق کردن برای مدل جدیدش بود. شکمش، شروع کرد به سر و صدا.
یاد روز های قدیم افتاد. وقت هایی که دهانش را باز میکرد و میزی بزرگ را درون آن جا میداد و میبلعید و باعث حرص خوردن تام میشد. زمانی که دسته ای از پشمالو هارا قورت داد و تا چندین روز بعد از آن، معده درد به او، اجازه ی حرکت کردن را نداد. روزی که اتفاقی، گابریل را بلعید و نتیجه گرفت که آدم خاک بخورد، اما وایتکس نخورد.
یاد روز هایی که کج و کوله بود و لازم نبود مراقب ظاهرش باشد. روز های کج و کولگی...

- اگه مدلت باشم، در عوض بهم غذا میدی؟

نقاش، تابلویی را از کنار بقیه تابلو های تمام شده اش بیرون کشید و جلوی ایوا گرفت. نقاشی روی تابلو، میزی پر از گوشت بریان شده، انواع دسر ها و نوشیدنی ها بود. نقاش، لبخندی شرورانه زد.
- اگه قشنگ مدل بشی، کل این غذا هارو بهت میدم بخوری و لذت ببری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
انچنان شدتی که ایوا حس کرد شیری که از مادر خورده دارد از استخوان هایش جدا میشود پس فریادی از سر درد کشید.

-دیدی؟ اینجوری طناب میندازن که امواتش بیاد جلوی چشمش.
-ولی بار اول من گرفته بودمش.
-نه خیر من گرفته بودمش.
-نه من.
-منـــ.
-منـــــــــــــ.
-منـــــــــــــــــــــــ.


همینطور که نگهبان ها درگیر جر و بحث بودند نفهمیدند که ایوایی که کل عمرش را خورده و اشامیده بود روی ریل میله های راه پله افتاده و همینطور در حال شتاب گرفتن و امدن به سوی ان هاست.

- به به چه بال و پر زيبا و خوش رنگي داري ، پر و بال سياه رنگ تو در دنيا بي نظير است. عجب سر و دم قشنگي داري و چه پاهاي زيبائي داري. حیف که دستات قشنگ نیست. مگه نه؟ بذار ببینم اگه قشنگه.
-نادون اون برای قصه ی بچه هاست. فکر کردی نمیفهمم؟
-عه فهمیدی؟
-اره جون تو.
-حالا ولش کن من اول گرفتمش بدش به من.
-عمرا... خودم تحویلش میدم.

همینطور که نگهبان ها جر و بحث میکردند ایوا که با ان عظمت حالا شتاب هم گرفته بود گرومپی روی نگهبان ها سقوط کرد و هر دو کله ی نگهبانان زیر وزن زیاد ایوا فرتی گفتند و به دیوار ها پاچیدند.
نقاش که تا ان لحظه جایی قایم شده بود. بدو بدو پیش امد.

-عجب ژستی. عجب موقعیتی اگه این صحنه رو بکشم مشهور میشم.

و شروع به نقاشی ایوا در ان وضعیت طناب پیج و غرق در خون کرد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی قل خوردن برای کسی که تمام عمرش سرگرم خوردن و آشامیدن بود به این سادگی ها نبود.

ایوا چند باری قل خورد، جاخالی داد و فرار کرد.

ولی بالاخره در جایی احساس کرد که دیگر قادر به حرکت نیست.

او بین یک میز و دو صندلی گیر کرده بود و توان حرکت نداشت.

نگهبان نگاه غمگینش را به ایوا دوخت و چشمانش عاشق و عاشق تر شد. چشمانش برق می زد. چوب دستی اش را روی پیشانی اش گذاشت و فشار داد!

نگهبان می خواست از شدت عشق به ایوا بمیرد و این بازی کثیف را تمام کند ولی مطمئن نبود که قادر است با طلسم خودش را بکشد یا نه. برای همین روش مضحک سوراخ شدگی را برگزید.

چوب دستی را فشار داد و فشار داد تا این که پیشانی اش سوراخ شد و محتوای مغزش به بیرون نپاشید. چون عاشق شده بود و دیگر مغزی نداشت. ولی به هر حال مرد و تجزیه شد و هفت کفن پوساند.

و در حالی که ایوا سرگرم تماشای این صحنه تاثر برانگیز بود، دوباره طناب ها به دور او پیچیده شدند و وزیر سابق، بشدت دستگیر شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
البته میدانست اینکه حکمی قطعی و لازم الاجرا باشد تا اینکه واقعا اجرا شود زمین تا اسمان فرق دارد. با خودش فکر کرد سر بیگناه تا پای چوبه ی دار میرود اما بالای دار نمیرود. پس سعی کرد خودش را ارام نشان دهد.

-من تسلیمم. من قصد بدی ندارم فقط...

آواداکاداورا

طلسمی سیاهی از چوبدستی نگهبان که در طناب نیروهای ویژه گرفتار شده بود پرتاب شد به شخصی که طناب ایوا را گرفته بود و ایوا ازاد شد و به طبقه دوم، پشت میزی پرت شد.

-اون تنها نیست. درخواست پشتیبانی بده. شما سربازا همراه با من به سمت طبقه ی دوم. حمله میکنیـــــم.

سربازان چوبدستی های خودشون رو کشیدن و به سمت طبقه ی دوم رفتند. ایوا گیج شده بود چه خبر بود چرا ان نگهبان یاران خودش را زد!؟ نمیدانست. اما وقت فکر کردن هم نداشت وقتی در یک نبرد یک نفر از جادوی سیاه استفاده میکرد باعث میشد که عملیات دستگیری ساده تبدیل به جنگی تمام عیار شود. بعد از استفاده از طلسم سیاه دیگر هیچ فرصتی برای دفاع از ایوا در دادگاه باقی نمیماند. پس چوبدستی اش را کشید و شروع به دفاع کردن از خود کرد.
طلسم های آبی و سبز و زرد به سمت او شلیک میشد. ایوا از پشت میز ها و صندلی ها جاخالی میداد و به سمت میز بعدی قل میخورد و گهگاهی هم چند طلسم پرتاب میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

ایوا به دلیل دو تابعیتی(بلغاری - انگلیسی) بودن از وزارتخونه اخراج شده و الان می خواد حقشو بگیره. به شکل دختر زیبایی به وزارتخونه برگشته ولی اونا مجبورش کردن که مدل نقاشی بشه.

یه زنبور وارد شکم ایوا و زنبور دیگه ای وارد بدن نگهبانی که به دلیل زیبایی ایوا سعی کرده کمکش کنه می شه.

.......................................


داخل بدن نگهبان:

-اینجا چه خبره؟ این بود وعده هایی که به من داده شد؟ جلوی در گفتن داخل بدن این آقا گلستانه. گفتن گل های معطر داره. زیبا و رنگارنگه. منو از این تو بیارین بیرون.

و خودش را بیشتر از قبل به در و دیوار کوبید.

همین حرکات باعث شد نگهبان هم به در و دیوار کوبیده شود. بالا و پایین شود. درب و داغون شود و افکار چند دقیقه قبلش را هم فراموش کند.

زنبور درون ایوا هم بیکار ننشست. او هم برای پیدا کردن راه خروج شروع به پرواز های کورکورانه کرد و در اثر ضرباتش، ایوا کم کم کج و کوله شد.

نگهبان در حالی که به سقف کوبیده می شد با ناباوری گفت:
- وزیر مخلوع! ایوانوا!

و بیش از پیش کوبیده شد.

ولی وزارتخانه قبلا اسم الکساندرا ایوانوا را تبدیل به رمز مکان یاب کرده بودند و فورا در آن مکان حاضر شدند.
یکی از آن ها با دیدن ایوایی که ویز ویز کنان در سطح اتاق حرکت می کرد، طنابی در آورده، دور سر چرخانده و به طرف ایوا پرتاب کرد.

ایوا دستگیر شد.

- ایول! عجب طناب اندازی هستم.

شخصی یک پس گردنی نثار گوینده کرد.
- طناب تو رفت پیچید دور نگهبان خودمون. طلسم ما بود که گرفتش. مشنگ پرست بی خرد! اون وزیر تقلبی رو بگیرین. باید محاکمه و اعدام بشه.

ایوا غمگین شد. او نمی خواست محاکمه و اعدام شود. نمی فهمید چرا حکمش از همین حالا مشخص است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1400/11/17 22:08:56
پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خبری از خلاصه نبود و سوژه حسابی در هم پیچیده بود البته کسی هم شاکی نبود چون ممکلت لرد اینها بود و میدانید که بعد از قرن نوزدهم انگلستان جمله ی جدیدی در فرهنگ ها جاری شد به نام: " این مشکل خودته"
حال از نگهبان بشنوید که فریاد ارامی زد جوری که انگار میخواست از اتفاق بدی جلوگیری کند. اما دیر شد و صدای ویز ویزی بلند شد. ایوا کمی به شکم خودش دقت کرد. صدا از انجا نمیامد. کم کم نگاه ها به سمت نگهبان چرخید.

-اینجا چه خبره؟

نگهبان که کم کم صورتش رنگ میباخت یکدفعه دستش میپرید و یکدفعه پایش میپرید و خلاصه مثل پسرعموی جری که تام را کتک میزد داشت از خودش کتک میخورد.

نگهبان همینطور که با تکان های ناشیانه به ایوا نزدیک میشد شروع به صحبت کرد.
-راستش باید چیزی رو بهت بگم. من هم. اخخ.. مثل تو یک...اخ.. زنبور توی شکمم دارم. فک کنم الان که حضور هم دیگرو حس کردن میخوان به هم دیگه بپیوندن.
-اخیــی.. نیستشون خیره پس!

نقاش با نگاه غضبناک ایوا ساکت شد و چشمانش را به زمین دوخت. ایوا اصلا درک نمیکرد که این حرف و این اتفاقات دیگر چیست. او امده بود خودی نشان بدهد و برود. اما حالا اوضاع هر لحظه پیچیده تر میشد.

نگهبان و ایوا همینطور که ثانیه ای میخندید و ثانیه ای گریه میکردند و گاهی دستشان میپرید گاهی اپاندیس شان و گاهی هم یکی از کلیه هایشان قلقلک میگرفت؛ ناخوداگاه به همدیگر نزدیک تر شدند و به خاطر حس قریضی زنبور ها که به دنبال جفت گیری هستند. ایوا در بغل نگهبان افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده