شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اسکورپیوس سعی کرد راه حلی برای حل مشکلش پیدا کند و آن را به کار بگیرد، اما چون راه حلی به ذهنش نمی رسید نمی توانست هیچ کاری هم بکند و همینطور وسط کلاس مشغول عرق ریختن بود و این حوصله اعضای کلاس را سر برده بود.
زود هنرت رو نشونمون بده وگرنه بدلیل اینکه وقت ما رو گرفتی خودمون هنرمون رو نشونت میدیم.
بقیه اعضای کلاس سرشان را به نشانه تایید تکان دادند.
استرس اسکورپیوس که بعد دیدن این صحنه دو برابر شده باعث میشه بتونه بخش هایی از مغزش رو که فعال نیست مورد استفاده قرار بده و با قدرت دو برابر مشغول فکر کردن بشه و فکری در ذهنش شکل بگیره.
- میخواین جادو رو یادتون بدم؟
اعضای کلاس با تعجب و چشمانی تعجب زده سرشون رو به نشونه تایید تکون میدن و این حرکت باعث میشه اسکورپیوس لبخندی از روی خباثت روی لبش پدیدار بشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1401/4/9 0:42:57
ثروت، قدرتی است که میتواند به انسانها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.
Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.
الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
نگاه هنرمندان رزمنده به کتی افتاد که به صورت عجیبی به آنان خیره شده بود. یکی از هنرمندان چنان سیلی محکمی به کتی زد که اسکورپیوس مطمئن بود قطعا کتی را از دست دادهاند؛ اما در کمال تعجب اسکورپیوس و حیرت تمامی اعضای کلاس، کتی ایستاد و از ذوق پرید! -باحال بود! از اینا یاد میدین؟ واهایی!
اعضای کلاس، اسکورپیوس را کنار گذاشتند و رفتند هنرشان را به کتی پراستعداد نشان بدهند. -ببینم منو میتونه شکست بده! -تو رو که... اینم میتونه شکست بده!
اشارهاش به اسکورپیوس بود. اسکورپیوس که خیلی ناراحت شده بود، قبل از کتک کاری اعضا با کتی فریاد زد. -منم بلدم داشیا! فقط رو نکرده بودم! -عه؟ بیا هنرمند! بیا رو کن! -آم...
اسکورپیوس این شدت توجه را انتظار نداشت. کلاس پر از اعضای متوجه بود!
-هی اسکور! بیا! خیلی باحاله! از کلاس قبلی من خیلی بهتره! -آم... چیزه... -رو کن داشم!
اسکورپیوس لحظهای وارد فاز «من خیلی خفنم!» شد و به سمت اعضای کلاس و کتی رفت تا هنرش را رو کند. اما اسکورپیوس که چیزی بلد نبود؛ در میان این رزمندگان هنرمند چگونه باید چیزی که ندارد را رو کند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
You forget what you want to remember You remember what you want to forget
و اما از آن طرف کتی با ذوق و شوق به حرف های استاد کچلش گوش میداد . -خب فهمیدی چطور باید از این ساز استفاده کنی؟ کتی لبخند دندون نمایی زد و سر تکون داد. -کاملا استاد ساز خودش رو به کتی داد. -بنواز ببینیم چی مینوازی کتی درحالی که هنوز نیشش تا بناگوش باز بود روی صندلی ایستاد و ساز رو محکم در سر استاد بیچاره کوبید! استاد کتی درحالی که با خشم تیکه های خورد شده ی ساز را از سرش جدا میکرد به کتی خیره شد . -این چه کاری بود؟! کتی لبخند پهن تری زد و به ساز شکسته اشاره کرد. -کتک نوازی اما متاسفانه استاد کچلش اصلا قدر این استعداد ذاتی کتی را نمیدانست.از روی صندلی بلند شد و لبه آستینش رو بالا داد . کتی درحالی که عقب میرفت با ناراحتی سر تکون داد. دلش برای استاد کچلش میسوخت.او اینهمه زحمت میکشدتا هنرمند باشد ولی کتی به تنهایی در هنر زندگی میکرد. بالاخره بعضی استعداد ها ذاتی هستن. کتی درحالی که داشت میدویید و به خودش افتخار میکرد . اما با دیدن تابلویی که جلوی در اتاقی زده بود از دوییدن باز ایستاد. "هنر های رزمی" لای در اتاق رو باز کرد با دیدن کسانی که به جان هم افتاده بودند به پشت سرش نگاه کرد . استاد کچلش داشت به او نزدیک و نزدیک تر میشد تا هنر کتک نوازی رو در چشمش بنماید. پس چاره ای نداشت..باید دل رو به دریا میزد و میرفت جایی که قدر هنر او را بداند . وارد اتاق شد . با دیدن اسکورپیوس که وسط جمع درحال کتک خوردن است سرفه ی بلندی کرد و ردای هاگوارتزش رو صاف کرد. -کتی هستم..اومدم تا از استعدادم بهره بگیرید ..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1401/4/1 18:25:01
همون موقع همه چیز جلوی چشماش تیره و تار میشه و مشتی محکم بر دماغش فرود میاد!
اسکورپیوس آخ و پاخکنان بینیشو میگیره. خوشبختانه دماغش نشکسته بود و خونریزی هم نداشت، ولی به هر حال درد که داشت! - چتونه بابا! یه سوال پرسیدم خب. نمیخواین جواب بدین ندین، چرا خشونت به خرج میدین.
شخصی که مشت رو کوبیده بود دوباره جلو میاد و باعث میشه اسکورپیوس ناخودآگاه دو قدم به عقب برداره و محکمتر دماغشو بچسبه.
- کی گفته پاسخگو نیستیم! ما خیلیم علاقمندیم تو رو با هنرهای رزمی آشنا کنیم. من یه چشمهشو نشونت دادم، حالا به صورت وسیعتری نظارهگر هنرهای رزمی باش!
و اسکورپیوس نظارهگر میشه و اینبار حقیقتی رو که به محض ورود به اتاق از چشمان تیزبینش دور مونده بود، با دو چشم بیناش میبینه. دوباره همه به جون هم افتاده بودن و مشت و لگد روانهی هم میکردن.
اسکورپیوس آب دهنشو قورت میده و مشغول جستجو در فرهنگ لغات مغزش میشه. - رزمشو میفهمم... اما هنرش کجا بود؟
مرد دستشو رو شونههای اسکورپیوس میذاره. - وقتی با قائده مشت و لگد بزنی و روی اصول حریفتو بزنی، اونوقت اسمش میشه هنر.
اسکورپیوس اصلا قانع نشده بود و قصد داشت از همون راهی که اومده برگرده. اما مرد که حس میکرد ماموریتش به پایان رسیده، اسکورپیوس رو هل میده و وسط جمعیت رهاش میکنه.
اسکورپیوس دوان دوان به سمت کلاس هنرهای رزمی و کتی به سرعت به کلاس تک نوازی رفت.
کتی زودتر به مقصد رسید! - مایلم ثبت نام کنم و کتکی بنوازم.
انسان بیکاری که پشت در نشسته بود و مشخص بود کسی در کلاسش ثبت نام نکرده ذوق زده شد. یقه کتی را گرفت و او را به داخل کلاس کشید. - شما سریعا ثبت نام شدین. اول آموزش می دم. اگه رضایت داشتین شهریه می پردازین. خب... این یک سازه! اسمشم نمی دونم. البته مهم هم نیست. انگشتاتونو باید روی تارهاش حرکت بدین.
کتی ساز را پسندید. با آن به خوبی می شد کتک زد. نگاهی به سر خالی از موی استاد انداخت. سرهای کچل همیشه او را تشویق به ضربه زدن می کردند و تنها کچل دور و برش زیاد قابل کتک زدن نبود.
فرصت خوبی به نظر می رسید...
در طبقه ای دیگر اسکورپیوس، هول هولکی خودش را داخل کلاس پرتاب کرد. -دیر نکردم که؟
تقریبا بیست نفر با مشت و لگد به جان هم افتاده بودند که با ورود ناگهانی اسکورپیوس سر جایشان متوقف شدند.
اسکورپیوس تعظیم کوتاهی کرد. - مالفوی هستم و علاقمند به هنر. حالا یکی بهم بگه هنر های رزمی چه جور هنریه!
توجه کتی، به عنوان تک نوازی برخورد، که میتوانست جالب باشد. - کلاس کتک نوازی؟ کتکو مگه مینوازن؟ میتونه جالب باشه! شاید انواع مختلف کتکو یاد بدن...
و بی توجه به قاقاروی خواب و آلود و سرگردان، با خوشحالی، به سمت آدرسی که جلوی اسم کلاس نشان میداد، به راه افتاد. قبل از اینکه در کلاس بگشاید، توجهش به کاغذ کنار در جلب شد. - اگر هر گونه استعدادی در تک نوازی دارید، تا ساعت دوازده در سالن مسابقات حاضر شوید. برنده، پول زیادی دریافت خواهد کرد.
بلاتریکس از این حرف مدیر مدرسه اصلاً خوشش نیومد. اشتباهی رخ داده؟! یعنی چی! ناسلامتی همین چند پست پیش بود که اشتباه کرده بود، اونم بعد از سالهااااا. هیشکی جرأت نداره به بلاتریکس بگه که زارت و زورت اشتباه میکنه!
مدیر مدرسه که از طرز نگاه بلاتریکس فهمید فکرای وحشتناکی توی ذهنشه، صداشو صاف کرد و توضیح بیشتری داد: - البته متن تحسینبرانگیزی بود و هیچ شکی هم توش نیس. منتها موضوع سخنرانی دستاوردهای هنرستان شکوفههای لندن در طول یک سال اخیر هستش. راستش موضوعتون بیربط و کماهمیت به نظر میاد.
دوربین به خارج از سالن اجتماعات تغییر لوکیشن میده و در سالن خیلی محکم باز میشه و مرگخوارا که شونصد نفری به بلاتریکس چسبیدن تا یه وقت نزنه مدیر مدرسه رو شل و پل کنه، به بیرون پرت میشن.
- ولم کنین بذارین ستون فقراتشو از حلقومش بکشم بیرون! مرتیکهی تسترال به ارباب میگه بیربط و کماهمیت! - مشنگه دیگه! چه توقعی داری؟! - چرت میگه باو! بیخیال تو هم!
خارج از جر و بحث مرگخوارا، اسکورپیوس حواسش کلاً جای دیگهای بود و به یه تابلوی گنده زل زده بود. - بچهها اینجا رو! لیست کلاسا رو با آدرسشون نوشتن. مثلاً سالن هنرهای رزمی طبقهی بالاس، سمت راست. فک کنم جالب باشه. برم ببینم چجوریه.
اسکورپیوس خودشو از جمع جدا کرد و مرگخوارا هم به تابلو زل زدن و متفکرانه مشغول سنجش و انتخاب کلاسها شدن.
ایوان به سرعت رو به جمعیت روی دو زانو نشست و دست های استخوانیش را بالای سرش نگهداشت تا بلا ۱۴۰ صفحه برگه سخنرانیاش را روی آن بگذارد. پلاکس هم همچون پیشخدمتهای رستورانهای ۵ ستاره با لیوان آبی در دست کنار بلا ایستاد. مابقی مرگخوارهاهم که نمیدانستند چکار کنند پشت سر بلا دیوار دفاعی تشکیل دادند.
- ... عجب استند جالبی دارن. باید برای مراسم های خودمون هم یکی از اینا سفارش بدیم... - هییییییییییش!
جمله اول را مدیر هنرستان خطاب به معاونش گفت که با تذکر خشمگینانه بلا دهان، زبان، زبان کوچک، حلق و حنجرهاش را کیپ تا کیپ بست!
بلا بعد از اینکه مطمئن شد سکوت سالن به قدر کافی مرگبار هست سخنرانیاش را آغاز کرد: - به نام نامی لرد سیاه. یگانه ابر قدرت گذشته، حال و آینده. همه از لردیم و به سوی لرد بازمیگردیم...
لینی که سعی میکرد موقع حرف زدن لبهایش زیاد تکان نخورد به هکتور گفت: - بلا مطمئنه سخنرانی درست رو میخونه؟ بیشتر شبیه سخنرانی مراسم ختمه!
.... لرد سیاه کیست؟ آیا لرد سیاه فقط یک شخص است یا یک مکتب؟ آیا دید جهان شمول ارباب میتواند....بلهههه؟ چطور جرات میکنی وسط سخنرانی من دستتو بلند کنی؟
مدیر مدرسه با ترس و لرز ایستاد و گفت: - معذرت میخوام...ولی فکر میکنم در مورد سخنرانیتون اشتباهی رخ داده!
لرد ولدمورت میخواد مالکیت خانهی گانتها رو به یکی از مرگخوارا واگذار کنه و برای این کار، باید با استعدادترین مرگخوار رو پیدا کنه. مرگخوارا هم واسه یادگیری و کسب مهارت به یه هنرستان می رن. قبل از این که فرصت کنن بگن که برای چی رفتن اونجا، مدیر هنرستان اونا رو به سمت سالن اجتماعات راهنمایی می کنه.
.................................
مرگخوارانی که نه شکل و قیافه عادی داشتند و نه لباس درست و حسابی، یکی یکی وارد سالن اجتماعات شدند.
یکی نشد البته!
موهای حجیم بلاتریکس از لای در عبور نمی کرد. دو مرگخوار موها را کمی جمع کردند و سه مرگخوار در را کمی گشاد کردند و چهار مرگخوار، بلاتریکس را هل دادند تا این که بالاخره رد شد. و مورد تشویق افراد حاضر در سالن قرار گرفت.
مرگخواران سرگرم تشکر بودند که مشخص شد، دلیل تشویق، چیز دیگریست. مدیر به بلاتریکس نزدیک شد. - عجله کنین. سخنرانیتون آماده اس دیگه؟
بلاتریکس با خوشحالی گفت: بله!
مدیر مرگخوارها را به پشت پرده بزرگی برد و تنها گذاشت.
- بلا... الان دقیقا کدوم سخنرانی تو آماده اس؟
بلاتریکس با اعتماد به نفس زیادی پاسخ داد: - سخنان من در مدح و ستایش ارباب، همیشه آماده هستن. پلاکس... تو بطری آبمو نگه می داری. ایوان، تو به عنوان پایه نگهدارنده متن سخنان من عمل می کنی. بقیه هم دور و برم باشن و منو باد بزنن و بهم رسیدگی کنن. فرصت خوبیه برای نمایش ارتش سیاه و دستاوردهاش!
مرگخواران قصد داشتند به بلاتریکس یادآوری کنند که فقط برای یادگیری هنر به آن جا آمده اند و این جمع، اصلا برای سخنرانی درباره لرد و ارتش سیاه مناسب نیست... ولی پرده باز شد و صدای تشویق تماشاگران، اجازه حرف زدن به کسی نداد.
- سلام! خیلی خیلی خوش اومدید. سالن اجتماعات طبقه دومه، جلسه اولیا مربیان اونجا تشکیل میشه. - اولیا مربیان؟ - داداچ خواهرم داری اشتباه میزنی! ما... - دختر جون باز تو دیر کردی!
خانم مدیر به دیزی زل زد. ظاهر خانم مدیر دیزی را با کس دیگری اشتباه گرفته بود. او دیزی را از وسط جمعیت مرگخوار هاج و واج مانده بیرون کشید.
- سری قبل هم بهت گفتم سری بعد دیر کردی باید با اولیات بیای! - خانم محترم من بار اولمه پامو... - حرف نباشه! وقتی پروندتو گذاشتم زیر بغلت آدم میشی. لباس فرمم که نپوشیدی! جسارت به مدیر رو چی میگی؟
خانم مدیر همانطور که با تاسف به دیزی نگاه میکرد، کشان کشان او را با خود برد.
- یکی مون کم شد! -چه بهتر! - گناه داشت بیچاره! - الان کجا بریم؟ - سالن اجتماعات! - چی شد که به اینجا رسیدی؟ -اجتماع از جمع میاد و جمع یعنی خیلی! - و همانا جمع بودن بهتر از تک بودن است! مرلین کتابش را بست و به سمت طبقه دوم راه افتاد.مرگخواران دیگر هم که به لطف دیزی دیگر مانع خانم مدیر را نداشتند، پشت سر مرلین به سمت سالن اجتماعات راه افتادند.