جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
گودریک که از این کشمکش بسیار عصبانی شده بود، هکتور را کشان کشان به طرف پرتگاه برد.
- الان ثابت می کنم گریفیندوریه. بپر پایین!

هکتور ناباورانه به گودریک نگاه کرد و آب دهانش را قورت داد. سالازار فورا به کمکش شتافت.
- البته که نپر پایین. خون اسلیترینی باارزشه. به جاش این یارو رو هل بده بره ته دره. اکسیژن هدر می ده.

گودریک شمشیرش را بیرون کشید. ولی سالازار تحت تاثیر قرار نگرفت.
- اون شمشیرت تقلبیه. همگی می دونیم که از چوب های بامبو درستش کردی و بعدش نتونستی حتی یه خرگوش باهاش شکار کنی.

گودریک شمشیرش را روی نوک دماغ هکتور قرار داد.
- بپر پایین و شجاعتت رو ثابت کن.

هکتور که برای اولین بار بصورت واقعی می لرزید گرفت:
- خب... وقتی بمیرم که اثبات شجاعتم فایده ای برام نداره. داره؟

- داره! شرف و حیثیتت رو نجات دادی.

هکتور شرف و حیثیت نمی خواست. جانش را دوست داشت و می خواست سال های طولانی معجون پراکنی کند.


در این بین، بقیه بجز اسکورپیوسشان برای کمک به هکتور سر رسیدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1401/5/14 14:38:56
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 14:31
نمایش جزئیات
آفلاین
کار از این حرف ها گذشته بود. سالازار و گودریک وارد فاز فیزیکی شده بودند. سالازار از یک طرف هکتور را می کشید و گودریک از طرف برای جواب دادن و مقابله کردن با سالازار او را بیشتر می کشید و هکتور مدام در حال کشش و واکنش بود.

- تو رو مرلین ولم کنید. من تو کل عمرم با اینهمه ویبره ای که رفتم تا به الان اینقدر حالت تهوع نگرفتم بودم.

اما بنظر می آمد حرف او هیچ تاثیری رو سالازار و گودریک نگذاشته بود و باعث شده بود آنها با شدت بیشتری هکتور را بکشند.

مرگخواران که در حال تماشای این صحنه بودند چمدان هایشان را روی ساحل گذاشته و در حال پفیلا خوردن بودند و آنطور که روشن بود داشتند لذت می بردند.

- برید هکتور رو نجات بدید. درسته خود ما هم دل خوشی ازش نداریم ولی این صحنه رو نمی تونیم تحمل کنیم و ببینیم دارن مرگخوارمون رو پرپر می کنن.


مرگخوارا همین حرف لرد سیاه تموم شد یه قدم عقب رفتند. بهر حال هیچکسی دلش نمی خواست به هکتور کمک کند.

- ارباب من داوطلبم.

البته بجز اسکورپیوس.

لرد که می دید هیچکسی دلش نمی خواست به هکتور کمک کنه مجبور شد با تکون داد سرش موافقت خودش رو به این قضیه نشون بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 03:37
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور به سمت جماعت مرگخوار آمد و دست هکتور را گرفت و به زور دنبال خود کشاند.
-بیا فرزند شجاع من... بیا و ببین برات چه کلاس های خوبی در نظر دارم.

هکتور با تمام قوا مشغول تلاش برای کشیده نشدن بود.
-آقای گریفیندور شک ندارم که کلاس های فوق العاده ای خواهند بود. اما من اصلا گریفیندوری نیستم!

گریفیندور به یکباره متوقف و هکتور پهن زمین شد.
-دیگه نشنوم ها! تو گریفیندوری بودن از چشم هات میباره. من یه گریفیندوری واقعی رو از شش فرسخی تشخیص میدم!

هکتور سعی کرد تا حد امکان مظلوم به نظر برسد.
-آقا به همین ریش سالازار که پشت سرتون ایستاده قسم می خورم که من مال اسلیترینم. سال ها ناظرش بودم. بارها تو کوییدیچش شرکت کردم. تایپک اختصاصی دارم اونجا اصلا!

گریفیندور دست نوازشی بر سر هکتور کشید.
-باشه فرزندم... غصه نخور... هر باغچه ای رو بیل بزنی یکی دو تا جن کوتوله توش هست. خودم درستت می کنم!

و مجددا قصد کشیدن او را کرد که سر و کله اسلیترین پیدا شد.
-هی! تو! با فرزند من چیکار داری؟!

گریفیندور چشم غره ای به اسلیترین رفت.
-فرزند تو؟ سند داری؟ مدرک داری؟ این بچه پشیمونه... می‌خواد بذاره شجاعتش بهش قالب بشه.

هکتور که تا آن لحظه با دهان باز به گریفیندور خیره شده بود، به خودش آمد.
-من؟ من زهر باسیلیسک خورده باشم! من اتفاقا اینقدر جام تو اسلیترین راحته! ولم کنین من رو! بذارید برم یه گوشه ویبره ام رو بزنم!

اما نه گوش گریفیندور بدهکار این حرف ها بود و نه اسلیترین قصد داشت کوتاه بیاید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 03:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- مثل اینکه سال‌ها اقامت در این جزیره بطور واضحی بر درک و شعورتان تاثیر گذاشته. جایی که ما در آن حاضر می باشیم، کس دیگری اول گوشت نمی‌خورد!
- انگار نمی‌دونی من کیم! سالازار اسلیترین کبیر، بنیانگذار هاگوارتز اینجا وایساده!
- ما نیز لردولدمورت کبیرتر می‌باشیم و هر شخصی باید پس از ما دست به گوشت بزند!

سالازار قدمی به جلو برداشت و می‌خواست لرد سیاه را درمورد نفر اولی که به گوشتِ نداشته‌شان دست می‌زند توجیه کند، که با شنیدن صدایی متوقف شد.
همه‌ی سرها به طرف عقب برگشت. جایی که گودریک گریفیندور با خوشحالی و غروری کاذب، کنار تعداد زیادی برگ ایستاده و خودش را تشویق می‌کرد.

- مفتخرم پایان کار این قلعه‌ی عظیم رو به اطلاع شما حضار محترم برسونم. بنده با نهایت خیرخواهی و در تلاش برای جذب جادوآموزان شجاع و قدرتمند، این کاخ زیبا رو تاسیس و خودمو موسس اون اعلام می‌کنم!

قلعه‌ی یک در یک متری گودریک، متشکل بود از چهار چوب بلند که همچون تیرک در زمین فرو رفته و برگ‌هایی عظیم و سبزرنگ که سقف و دیوارها را تشکیل داده بودند.

- همیشه وقتی بچه بودم از این خونه‌ها درست می‌کردم. بالاخره تونستم رویای کودکیمو به حقیقت تبدیل و اینجا رو بطور رسمی تاسیس کنم!

جماعت مرگخوار و لرد سیاه، همچنان با تعجب به گریفیندور که حالا با صدایی بلند برای جذب بچه‌هایی شجاع فراخوان می‌داد، خیره شده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 02:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- می‌دونستی نارگیل چقد خاصیت داره؟ طبق آخرین گزارشات انجام شده، نارگیل سرشار از فیبره، ضدپیریه، ضد قارچه، ضد ویروسه، ضد باکتریه و تازه برای کنترل دیابت هم مفیده.

لرد ولدمورت از این‌همه اظهارنظر های روونا، خشمگین شده‌بود. برای او سوال بود که چگونه فردی که سال‌ها در جزیره‌ای دورافتاده زندگی کرده‌است، چگونه توانسته‌بود از آخرین گزارشات انجام شده سر‌دربیاورد؟
لرد ولدمورت، دستی بر روی شکمش که حال صدای قاری و فول می‌داد، کشید.
- این داده‌های ناموثق به چه درد ما می‌خورد؟ به ما غذا بدید، نه این گزافه‌گویی ها یا این خمیردندان‌ها.
- می‌دونستی اغلب بداخلاقی‌های افراد بخاطر کمبود منیزیومه؟ طبق آخرین تحقیقات انجام شده، نارگیل سرشار از منیزیومه!

لرد ولدمورت خشمگین و خشمگین‌تر شد. اخمش از پشت عینک آفتابی‌اش که طرح خرس کوچولو را داشت، مشخص تر از پیش شده‌بود و رنگش تیره و کبود شده‌بود.
- ما غذای گوشتی می‌خوایم، سوسیس جزغاله می‌خوایم، پپسی و کوکاکولا می‌خوایم. ما این چرت و پرت‌هایی که می‌گید رو نمی‌خوایم!
- عزیزم هوس کباب کردی؟ هلگات برات بمیره، همین الان برات کباب می‌پزم تا اعضا و جوارحت حال بیاد.
- عجیجم گرسنش شده، عجیجم تشنش شده، عجیجم کوفتش شده. جمع کنید این بساط فسخ و وجوره! فکر کردی می‌ذارم حق ما رو با یه قلپ آب روش بخوری؟ می‌دونی من چند ساله گوشت نخوردم؟ می‌دونی من چند ساله دارم با گیاه زندگیمو ادامه می‌دم می‌دم و اگرم گوشت هوس کنم می‌رم سنگ زرشکی گاز می‌زنم؟ تو اینا رو می‌دونی و فکر می‌کنی من اجازه می‌دم پیش از من لب به گوشت بزنی؟

سالازار اسلیترین در حالی که شلوار لوله تفنگی جنگی‌ پاره‌ای بر تن داشت، شروع به داد و هوار و دفاع از حق خود در اینکه اول او باید پیش از هر فرد دیگری گوشت بخورد، کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارلک در 1401/5/14 8:13:24
ویرایش شده توسط نارلک در 1401/5/14 8:24:50

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 02:08
نمایش جزئیات
آفلاین
هلگا در حالی که با چشم هاش قلب درست کرده بود، به سمت لرد چرخید.
- عزیز دلم! همین الان برات غذای مناسبی فراهم میکنم تا بتونی بخوری.

هلگا بعد از گفتن این حرف پشتش رو به مرگخوار ها کرد و تند تند مشغول کاری شد. لرد و بقیه مرگخوار ها خیلی تلاش میکردن تا بفهمن هلگا مشغول انجام چه کاریه ولی متاسفانه امکان فهمیدنش نبودو تنها راهش این بود که صبر کنن و ببینن برای لرد چی آماده میکنه.

بلاخره بعد از دقیقه های طولانی و تق و توق های زیاد هلگا به سمتشون چرخید و چیزی که در دستش بود باور کردنی نبود. گرد، قهوه ای با موهای بلند و سه تا چشم!

این یه نارگیل بود با یه نی توش!

- این به ما چی تعارف کرد؟
- آخی. عزیزم. تو تا به حال نارگیل ندیدی؟ زمان ما از این چیزا خیلی زیاد بود. بهش میگن میوه! یه میوه سردسیره!
- اوه هلگا! پس کی میخوای یاد بگیری که نارگیل گرمسیره! از اعضای خانواده نخل است و تنها گونه‌ای است که در سرده نارگیل طبقه‌بندی می‌گردد. هزاران سال است که نارگیل توسط انسان استفاده می‌شود و ممکن است توسط مهاجران جزایر اقیانوس آرام به محدوده کنونی آن گسترش یافته باشد. منشأ تکاملی نارگیل مورد بحث است اما این گیاه، بر اساس نظریه‌ها، احتمالاً در آسیا، آمریکای جنوبی یا جزایر اقیانوس آرام تکامل یافته‌است. حدود ۷۴٪ از...
- ما تمایلی به شنیدن این اطلاعات نداریم. ما گشنمونه! به ما غذای درست و حسابی بدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
با قرار گرفتن شال دور گردن لرد، پلک چپ بلاتریکس دچار پرش شد.

-گشنته عزیزم؟

لرد سیاه هنوز دهان برای دادن پاسخ باز نکرده بودند که بلاتریکس خودش را بین آن دو انداخت.
-دست شما درد نکنه... گشنمون باشه میگیم بهتون. ممنون از مهمان نوازیتون. بفرمایید برید... آها... ببینین! پلاکس مریضه. داره میمیره! به محبت و توجه احتیاج داره.

دست هلگا بالا آمد و روی موهای بلاتریکس نشست.
-آخ دختر خوشگلم!

پلک راست بلاتریکس نیز دچار پرش شد.

-چه کردن با تو که اینقدر اعصابت مشوش شده؟ اگه هاگوارتز بودیم یا حداقل آشپزخونه‌ای داشتیم، برات دمنوش گل تسترال زبان دم می‌کردیم... آروم شی! حیف!

در کسری از ثانیه توجه همه مرگخواران به هلگا هافلپاف جلب شد.
-چی گفتی الان؟

هلگا با لبخند به دیزی نگاهی کرد.
-دمنوش گل تسترال زبان دخترم. عالیه برای...

کتی به میان صحبت هلگا پرید.
-نه نه! در مورد آشپزخونه! گفتی آشپزخونه چی؟!
-آها... گفتم آشپزخونه نداریم که براش دمنوش...

و اینبار لرد سیاه صحبت هلگا را قطع کردند.
-و ما حسی شبیه گشنگی داریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 14 مرداد 1401 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- تخلیه شدیم!

لرد سیاه در آن شلوغی قاطی وسایل شده بود و نارلک او را با خشونت وسط جزیره. پرتاب کرده بود.
- احساس مصدومیت شدیدی می کنیم. به ما شدیدا رسیدگی کنید.

پلاکس شروع کرد به دویدن به سمت دریا.

- آن دیوانه چه می کند؟

پلاکس که سرش به سمت لرد سیاه و بقیه اش به سمت دریا بود، به خیال خودش به طرف لرد می دوید... ولی در واقع، در خلاف جهت حرکت می کرد.
تا زانو داخل آب فرو رفته بود و کوسه ای نانش را برای لقمه کردن او بیرون آورده بود که پلاکس فهمید عوضی است و برگشت.

- عزیز دلم... جاییت درد می کنه؟

لرد سیاه که حواسش به حرکات شرم آور پلاکس بود جواب داد:
-بله. دست و پا و کمر و سرمان درد می کنند. همگی با هم... اهم... شما کی باشید؟

بانوی زرد پوشی در کنار لرد سیاه ایستاده بود. توجه مرگخواران به او جلب شد. سدریک از خواب پرید و با ناباوری به بانوی زرد پوش نگاه کرد.
- فکر کردم... از خواب پریدم... ولی هنوز دارم اونو می بینم... اونو...

- هلگا عزیزم. هلگا هافلپاف هستم.

لرد سیاه و مرگخواران هنوز این یکی را هضم نکرده بودند که سه دوست قدیمی هلگا از پشت سر او ظاهر شدند.

- ارباب... سالازاره!
- رووناست؟ روونافظ؟
-گودریک.... شمشیر داره...

لرد سیاه مصدوم، احساس کرد این چهار نفر زیادی دارند جلب توجه می کنند.
- البته که اونا نیستن. موسسان هاگوارتز سالها پیش...

روونا حرفش را کامل کرد:
- سالها پیش مشکوک به بیماری خاصی شدن و در این جزیره قرنطینه شدن... و بعد به فراموشی سپرده شدن. ولی اصلا مهم نیست. ما از زندگی در این جا بسیار راضی هستیم. راستی... تو می دونی یه هیپوگریف رو چطوری می شه سوار جارو کرد؟

هلگا منتظر جواب نماند و شال گردنی را دور گردن لرد سیاه پیچید.
- این گرمت می کنه. بیشتر از اینا باید مراقب خودت باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1401/5/14 0:52:24
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس نگاهی به جزیره، سپس نارلک انداخت و فکر لرد سیاه را باز گفت:
_ ارباب، چون جزیره خیلی هم دور نیست، نظر شما اینه که نارلک همه‌ی مارو تا اونجا ببره.

لرد سیاه چمدانش را زیر بغلش زد.
_ ما بسیار دانا می‌باشیم.

همه چیز خوب به نظر میرسید؛ به جز نارلک، او در لک خودش رفته و لک اندر لک شده بود. گرچه لک لک سنگینی بود، اما دلیل نمیشد بتواند تمام مرگخواران را تا جزیره حمل کند.

_ زود باش نارلک، مثلا داریم غرق میشیم!

نارلک در لک خودش باقی ماند.

_ عجله کن نارلک داریم غرق میشیم.

نارلک دیگر نمیتوانست صبر کند، باید چیزی میگفت.
_ اما من زورم به همه شما نمیرسه.

بهانه لک‌لک بیچاره اصلا منطقی و قابل قبول نبود.

پلاکس در حالی که به عنوان آخرین نفر از نارلک آویزان بود، به دور دست ها نگاه میکرد.
_ ولی من هنوز هم هیچ جزیره ای نمی‌بینم.

اسکورپیوس، که به عنوان دومین عضو خوشبخت گروه درست بالای پلاکس قرار داشت، با سلقمه‌ی محکمی اورا پشت و رو کرد.

_ عه جزیره! جزیره! جزیره رو پیدا کردم!
پلاکس با دومین سلقمه‌ی اسکورپیوس به خودش آمد و ساکت شد؛ البته نه کاملا.
_ کتیییی؟! وسایل نقاشی منو برداشتی؟! اینجا کلی سوژه قشنگ داره!


بیماری اصلا به پلاکس نساخته بود. به هرحال، قبل از اینکه آن فریاد بلند به کتی برسد، نارلک دستی کشید و تمام مرگخواران و بار و بندیلشان را روی ساحل جزیره خالی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1401 22:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تا مرگخواران خواستند خود را جمع و جور کنند و به آن طرف کشتی هجوم ببرند، کشتی کاملا یک وری شده و آرام آرام، به همراه حباب های فراوان، در آب فرو میرفت. مرگخواران بر روی آن سطح کشتی، قسمت بالایی، نشسته بودند و فرو رفتن کشتی در دریا را تماشا می کردند، در حالی که خیلی نزدیک به تعطیلات رویایی شان در جزیره ای ظاهرا مسکونی بودند، همه چیز اینگونه نابود شده بود.
-من رزم رو میخوام! برام یه رز پیدا کنین تو این دقایق آخر حداقل!

در این لحظات پر از احساس، صدای اسکورپیوس با کروشیو ی بلاتریکس خفه شد.

کشتی، مرگخواران و تمامی وسایلشان در حال غرق شدن بودند و تنها کسانی که جان سالم به در برده بودند، خدمه کشتی بودند که سریع قایق نجات را در دریا انداخته و بدون توجه به فریاد های درخواست کمک مرگخواران، با آخرین توانشان پارو زده و از آنجا دور شدند.

-مرگخواران ما! ما نمی‌خواهیم اینطور بمیریم! تمایلی هم نداریم که تعطیلاتمان خراب شود! ما فکری داریم!

لرد سیاه، لحظه ای درنگ کرد و بعد به نتیجه رسید.
-بلا زود بگو فکر ما چیست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در 1401/5/13 22:41:56
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در 1401/5/13 22:46:44
احتمالات مختلفی محتمله!