هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱:۳۶:۳۷ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5459
آفلاین
مرگخواران باقی‌مونده به دور شدن دو مرگخواری که زندانی رو به دوردست‌ها حمل می‌کردن نگاه می‌کنن. اونا همین‌طور می‌رفتن و مرگخوارا نمی‌دونستن تا کجا می‌رن!

به محض این که اون سه نفر به قدری دور می‌شن که دیگه در محدوده دیدشون نمی‌باشن، مرگخوارا برمی‌گردن و این‌بار با بلاتریکسی در دوردست‌های اون یکی طرف مواجه می‌شن که با دو مرگخوارِ متنبه شده در حال بازگشت بود.

- مرگخواران ما دست از وارسی اطراف بردارین و توجهتون رو به ما بدوزید!

مرگخوارا که شوکه شده بودن، دست از تعقیب کردن بلاتریکس با چشماشون برمی‌دارن و با لردی مواجه می‌شن که چیزی نمونده بود از عصبانیت به رنگ لبو در بیاد. بالاخره بی‌توجهی هم حدی داشت و مرگخوارا در طی این سوژه آن‌چنان به حضور پر قدرت لرد بی‌توجهی کرده بودن که دیگه کاسه‌ی صبر لرد لبریز شده بود.

مرگخوارا می‌دونستن چند صدم ثانیه‌ای با انفجار خشم اربابشون فاصله ندارن و کمی به هم نزدیک‌تر می‌شن و از لرد دورتر. اما پیش از انفجار خشم لرد، اسکورپیوس با جهشی خودشو از وسط جمعیت بیرون می‌پره و همراه خودش تعدادی از جادوآموزان رو هم به جلو هل می‌ده.
- ارباب به نظرم الان وقتشه به نوگلان باغ دانش پندی که از اتفاقات اخیر بدست اومده رو آموزش بدین.

به نظر میومد اسکورپیوس اونقدر که باید متنبه نشده بود! ولی به هر حال این باعث نمی‌شه که مرگخوارا از پا درمیونی اسکورپیوس نفس راحتی نکشن!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۲۳ ۱:۴۰:۳۰



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۱۲ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۲۲:۲۷:۳۹ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
- خب... یارانمان! دو ایده در این میان، درمیان هستند. ایده اول، ایده بسیار گوش نواز، اینکه وی را درمیان دراز گودالی انداخته، و با آتش و مواد مذاب، کاری کنیم که جد و آبادش جلوی چشمانش رژه بروند و به او درود بگویند. و راه دوم راهی که از بقیه کمی، فقط کمی بهتر بود و من ( درحالیکه چوبدستی را به سمت یارانش گرفته بود) ارباب شما! مایل بودم با دموکراسی نظر مثبت شما را در مورد انتخاب اولتان یا راه دوم که اصلا نیازی نمیبینم درموردش سخن بگویم، بپرسم!
- ارباب ولی راه دوم رو حداقل بگید به ما که بتو...
- کروشیو
- ار گگگگگگگگکککککاااااگگگگییگییگیگیییی باب هرچه...شما...بگ...ید!
- کس دیگری مثل دوستمان مایله نظرشو بیان کنه؟!

مرگخوار ها در سکوت به زمین خیره شدند!

- آه! دموکراسی! همیشه مارا فرحبخش می کند! خب... ای زندانی؟! اسمت چیه؟!
- بَلَع؟!
- نامت! نامت چیست؟!
- نامَم فرایدِی هسته! اما مرا برادری است که نامَش فرایدِی نایت هسته! اما پدرم اورا بیشتر دوست دارد! و من از آنها متینفر هسته کردوم!

ارباب تاریکی، که به زندانی توجهش جلب شده بود. آرام اورا پایین آورد و اورا آزاد کرد.

- خب... فرایدِی! مایلیم بدانیم چرا در آزکابان بودی؟!
- انقد با ایستیفادَع از طیلیسمَ کروشیاتوس برادروم را شَکَنجَکی کردوم! کَ نامَش از فرایدِی نایت بَ بیلَک فرایدِی تغییر کاربری کرده کرده است!
- هوم! مایلیم بلک فرایدی را ببینیم. با دوتن از یارانمان به دنبال او برو!
- اما او در سرزمینی دیگریست!
- همینکه گفتیم! مایلیم اورا ببینیم!

لرد، بشکنی زد و ناگهانی دوتن از یاران زیر بغل فرایدِی را گرفتند و اورا بردند.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۸ ۲۳:۱۲:۱۴

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱:۲۰ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲

پانسی پارکینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۰۷ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۲:۵۱:۲۸ یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۲
از اسلیترین
گروه:
جادوآموز سال‌پایینی
جـادوگـر
پیام: 37
آفلاین
که یک دفعه همه مرگخوارا از ترس منتقل شدن به مایل ها اونورتر اون هم همراه با بلاتریکس به حرف اومدن و هرکدام نظری میدادن.

لرد که از این همهمه آشفته شده بود داد زد:ساااکت مجبورمان نکنید روی هرکدومتان یک آواداکداورای زیبا انجام بدهیم.

همه جا در سکوت فرو رفت.

_بسیار خب حالا مایلیم نظراتتان را در مورد چگونگی ادب کردن این ملعون بی ادب بشنویم،بهتر است ایده تان ارزش گوش دادن داشته باشد وگرنه میگوییم بلاتریکس شما را همراه اسکورپیوس در مایل ها آن طرف تر مجازات کند

یک مرگخوار داوطلب شد.
_چه میخواهی بگویی؟
+ارباب به نظر من از اون جایی که شما بسیار مهربان و خوش برخور_

لرد که دید ابهتش دارد به دست یک مرگخوار نابود میشود چوبدستی اش را به سمتش گرفت و او را نیز به جای بلاتریکس فرستاد.

مرگخواران رد سفیدی که از ان بخت برگشته در اسمان به جا میماند را نگاه میکردند تا این که صدای تلپ بلندی شنیده شد و به نظر صدای خنده ی بلاتریکس آمد که بخاطر نفر دیگری که باید مجازات کند،خوشحال شده بود.

لرد وقتی صدای تلپ را شنید با رضایت سرش را برگرداند و به مرگخواران حاضر در اردو نگاه کرد:

_خب یارانمان،چه کسی پیشنهاد خوب و بدردبخوری دارد؟

تعداد دست های اندکی بالا رفت.

_خب...تو! مایل هستیم نظرت را بشنویم.
...
پس از مدتی لرد دو نظر را که فکر میکرد از بقیه بهترند انتخاب کرد و قرار شد بین ان ها رای گیری برگزار شود.

فلش بک

+ارباب به نظر من بهتر است این زندانی را جایی زنجیر کنید و هر کس جلو بیاید و طلسم های مخلتف را رویش انجام بدهد تا بینیم کدام جادوآموز موفق به باز کردن دهان زندانی میشود!


ویرایش شده توسط پانسی پارکینسون در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ۱۶:۲۲:۲۱

یک مرگخوار اسلیترینی


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰:۰۶ سه شنبه ۱۹ دی ۱۴۰۲

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۵:۲۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 5459
آفلاین
لرد با دیدن مرگخواران و جادوآموزانی که با شنیدن این حرف سرهاشون به صورت اتوماتیک به سمتش برمی‌گرده، بادی به غبغب می‌ندازه. لرد آماده بود تا زندانیِ بی‌ادب رو ادب کنه.
- خب ما تصمیم خودمان را گرفتیم. ما می‌خواهیم این ملعون را... یارانمان!

اما گویا مرگخوارا آماده ادب شدنِ زندانیِ بی‌ادب نبودن!
چرا که به نظر درس عبرت‌هایی که بلاتریکس به اسکورپیوس می‌داد چندان هم بی سر و صدا نبود! صداهایی که از پشت بوته‌ها می‌اومد باعث شده بود دوباره مرگخوارا سرشون به سمتی به جز جایی که لرد قرار داشت برگرده.

لرد صرفا برای این که کمی از خشمش رو خالی کنه، یکی می‌زنه پس کله‌ی زندانی و بعد فریادزنان می‌گه:
- بلاتریکس! مایلیم اسکورپیوس رو در مایل‌ها اونورتر مجازات کنی.

ناگهان سر و صداها متوقف می‌شه، کله‌ای که متعلق به بلاتریکس بود از پشت بوته‌ها نمایان می‌شه، چشم اربابی می‌گه و اسکورپیوس به دست به مایل‌ها اونورتر می‌ره.

مرگخوارا و جادوآموزان که سرگرمی خودشون رو از دست داده بودن، دوباره به سمت لرد برمی‌گردن. اما لرد این بی‌توجهی رو فراموش نکرده بود و مرگخوارا باید با عواقب کارشون کنار میومدن.
- ما تصمیم خودمان را گرفته بودیم. اما چون نطق ما را کور کردید، تا سه می‌شماریم و بعد از پایان شمارشمان اگه به ما نگین چطور می‌خواستیم این بی‌ادب رو ادب کنیم، همه‌تان را پشت بوته... یعنی مایل‌ها اونورتر می‌فرستیم.

مرگخوارا اصلا دوست نداشتن به مایل‌ها اونورتر منتقل بشن. پس آب دهنشونو قورت می‌دن.

- داریم می‌شمریم! یک... دو...




پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵:۲۸ شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه تصمیم گرفته مثل دامبلدور مدیر مدرسه باشه. به دستور لرد، مرگخوارا تعداد زیادی جادوآموز جمع می‌کنن و براش میارن و همگی با هم به اردویی می رن که یه جای خطرناک نزدیک آزکابان برگزار می شه. یه زندانی هم از آزکابان فرار کرده و به اردو رسیده. لرد از زندانی می خواد خودش رو معرفی کنه ولی زندانی هیچ حرفی نمی‌زنه و فقط زبون درازی می کنه. لرد هم تصمیم می‌گیره مجازاتش کنه. ولی اسکورپیوس برای اینکه سلامت روانی جادو آموزا حفظ بشه می خواد جلوی این کار رو بگیره.


- سرورم من مایلم داوطلبانه این کار رو بکنم. می خوام این فرد مرموز رو مجازات کنم.

جادوآموزان با دیدن بلاتریکس لسترنج که این حرف را زده و بعد با حالتی کاملا مصمم رو به روی لرد ایستاده بود، وحشت کردند.
آن زن حتی از لرد سیاه هم خشن تر و ترسناک تر به نظر می رسید. به طوری که بچه ها ترجیح میدادند زیر آواداکداورای لرد جان دهند ولی زیر شکنجه های بلاتریکس نروند.

لردسیاه که توانایی ذهن خوانی داشت از اینکه دید جادوآموزان چقدر در افکار خود از بلاتریکس می ترسند کمی حسودی اش شد. به هرحال او لرد اعصار و خبیث خبیثان و ترسناک ترسناکان بود و اصلا دلش نمی‌خواست کس دیگری جایش را بگیرد.
بنابراین با اینکه می دانست نیت بلاتریکس خیر است و هدفی جز خدمت به او ندارد، مخالفت کرد.
- بلا با اینکه خونخواهی تو رو تحسین می کنیم اما ما باید کسی باشیم که اونو مجازات می کنه.

بلاتریکس سری کوتاه تکان داد و یک قدم عقب رفت تا در صف کنار دیگر مرگخواران قرار بگیرد.
کوین که روی شانه های بلاتریکس نشسته بود شروع کرد امیدواری دادن:
- اشکالی نداره حاله بلا. مهم اینه که تو تموم تلاشتو کردی! دفعه بعدی حتما می تونی. مطمئن باش!
- تو کی رفت اون بالا؟ از رو شونه های من بیا پایین بچه!
- اشلا نیاژی نیشت کشیو مجاژات کنی. من همینطوریشم دوشتت دارم حاله بلا.

در این گیر و دار که همه حواسشان پرت بلاتریکس و کوین بود، اسکورپیوس یواشکی از دروازه بیرون آمد و خود را به جماعت مرگخوار و جادوآموز رساند و توجه آنها را به خود جلب کرد.
- ای ملت خیالتون راحت! وقتی ارباب تصمیم بگیرن کسی رو همون لحظه مجازات کنن یا بُکُشَن، طرف تا 17 سال می تونه آزادانه، شاد و خرم به زندگیش ادامه بده... تازه ته این 17 سال هم خودش دیگه از زندگی خسته میشه. میاد پیش ارباب. بعد با اینکه ارباب می زنه می کُشَتِش ولی نمی میره!... پس مجازات شدن این غریبه توسط ارباب جای نگرانی نداره.

اسکورپیوس زیادی به فکر سلامت روانی جادوآموزان بود جوری که حتی فراموش کرده بود سلامت خودش در خطر است.

- بلا فکر کنیم همین الان یه نفر رو پیدا کردیم که خیلی به مجازات احتیاج داره. فامیل خودتونم هست.
- اطاعت سرورم!
- ایول حاله بلا! دیدی گفتم دفعه بعدی حتما موفق می شی؟

بلاتریکس کوین را دست ایزابل سپرد. سپس سراغ اسکورپیوس رفت و بعد گرفتن یقه ی لباسش او را کشان کشان پشت بوته ای برد تا حسابی از خجالتش در بیاید.
مردم که مشغول تماشای دور شدن بلاتریکس و اسکورپیوس بودند با صدای لرد به خود آمدند.

- خیلی خب برگردیم سراغ کار خودمان. کجا بودیم؟... آهان. می خواستیم فرد مرموز رو مجازات کنیم.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲ سه شنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
شـاغـل
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 6961
آفلاین
اسکورپیوس جلو پرید! چرا که درس عبرت نمی گرفت.
- ارباب... مجازاتش نکنین. اون بدبخته. قصد بدی نداشت. یعنی داشت. و قصد بد برای ما سیاه ها خوبه. پس می تونین اینو ببخشین. ارباب... به جاش منو مجازات کنین.

لرد سیاه از پیشنهاد آخر استقبال کرد.
- یکی اسکورپیوس را گره بزند.

نجینی استقبال کرد. چون اسکورپیوس قبلا بارها او را گره زده بود.
ولی به محض این که با خوشحالی به سمت اسکورپیوس خزید، متوجه شد که انگشتی ندارد و بدون انگشت نمی شود گره زد و اسکورپیوس هم اکنون گره ناپذیر است.

ولی کتی به فریادش رسید.
- می تونی از انگشتای من استفاده کنی.

و نجینی استفاده کرد و اسکورپیوس را گره زد و از او توپی ساخت و به سمت دروازه ای که ایوان روزیه را دروازه بانش کرده بودند شوت کرد.
ایوان روزیه اسکلتی بود دارای سوراخ سنبه های زیاد و اسکورپیوس گل شد.

- اهم اهم...

صدای لرد سیاه بود که احساس می کرد زیادی دارد به او توجه نمی شود.
- ما هنوز مایلیم این غریبه را مجازات بفرماییم.





پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰ یکشنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۱

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

اسکورپیوس مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۳:۵۹
از دست حسودا و بدخواها!
گروه:
مرگخوار
اسلیترین
جادوآموخته هاگوارتز
جـادوگـر
شـاغـل
مترجم
پیام: 263
آفلاین
با برگشتن اسکورپیوس توجه جمع دوباره معطوف شخص مرموزی شده بود که در حال دستبرد زدن به خوراکی های دانش آموزان بود و این کارش حوصله لرد سیاه را سر برده بود.

- زود تند سریع خودت رو معرفی کن. البته فهمیده ایم اشتهای زیادی داری.

جواب شخص مرموز چیزی جز زبان در آوردن نبود.

- تو ما را مسخره کردی؟ این ما را مسخره کرد؟

مرگخواران بخت برگشته که هر ماجرایی به آنها ربط پیدا می کرد سعی کردند لرد را آرام کنند.
- نه ارباب مسخره چیه؟ زبان در آوردن در فرهنگ لغات زندانی های فراری آزکابان یعنی سپاس فراوان...ارباب اصن شک نکنید.

بنظر می آمد لرد هنوز کامل قانع نشده باشد.
-

اینبار واقعا ما را مسخره کرد. ما عصبانی شدیم...یعنی عصبانی بودیم عصبانی تر شدیم و حالا میخواهیم تو را مجازات کنیم.

حالا مرگخواران باید برای دفاع از امنیت روانی دانش آموزان مانع از مجازات شخص مرموز می شدند.


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۲ ۱۷:۱۵:۲۴

دلت آواتار میخواد؟ یه سر به این پست بزن و آواتار خودت رو سفارش بده.


ثروت مانند آب دریاست، هرچقدر بیشتر بنوشیم، بیشتر تشنه می‌شویم.




پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۰:۴۴ سه شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۱

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۵۴:۴۹ شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳
از تارتاروس
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 251
آفلاین
شخص مرموز آهی از دهانش خارج شد و شروع به حرکت دادن دستانش کرد. اول عدد دو رو نشان داد.
سوزانا با دیدن آن، کمی هیجان زده شد و با صدایش که مثل جیغ بود گفت:
- دو کلمه است. منظورش اینه که دو کلمه است.

لردولدمورت اخم هایش در هم رفت و چشمانش را به سایه ای که روی صورت آن شخص عجیب افتاده بود، دوخت.
- این ملعون میخواد با ما بازی کنه؟
-بله. ارباب اون داره...آعععه... پانتومیم بازی میکنه.
-پانتومیم؟

سدریک قبل از اینکه حرف آخر لرد را بشنود خوابش برده بود.‌ همان لحظه کله ی برعکس اسکورپیوس دقیقا بالای کله ی لرد ظاهر شد

-ما بگیم ارباب؟پانتومیم یه بازیه که باید منظور طرف رو بدون اینکه حرف بزنه بفهمیم. خوب گفتم ارباب؟
-ما گفتیم تو بگی؟ نمی‌خواستیم تو بگی. ملانی بگه.
-چشم ارباب. پانتومیم یه بازیه که باید منظور طرف رو بدون اینکه حرف بزنه بفهمیم.
-آفرین ملانی. چه قدر خوب و قشنگ و ساده گفتی. کسی به این خوبی نگفته بود.‌

اسکورپیوس از این ضربه ی احساسی که به او وارد شده بود احساس یاس و ناامیدی کرد. دیگر نمی‌توانست ادامه دهد.به لبه ی دره رفت و خودش را به پایین پرت کرد، اما یادش رفت که ته دره یک رودخانه است در نتیجه چند دقیقه بعد مثل موش آب کشیده برگشت.


ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۱/۲/۲۷ ۰:۵۴:۱۵

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
شـاغـل
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 6961
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه می‌خواد مثل دامبلدور مدیر مدرسه باشه. به دستور لرد، مرگخوارا تعداد زیادی جادوآموز جمع می‌کنن و براش میارن و همگی با هم به اردویی می رن که یه جای خطرناک نزدیک آزکابان برگزار می شه.
یک زندانی هم از آزکابان فرار کرده و به اردو رسیده. لرد و زندانی با دیدن همدیگه خوشحال می شن.

....................................

اسکورپیوس که کلا خوشش می آمد لحظات احساسی و زیبا را خراب کند جلو رفت و پرسید:
- ارباب... ایشون کی باشن؟

سر " ایشون" کاملا پایین بود و کسی صورتش را درست نمی دید. لرد سیاه هم کمی خم و راست شد... ولی ندید!
- راستش... نمی دانیم! بسیار مرموز است.

اسکورپیوس مزاحم، سوال دیگری داشت.
- پس رو چه حسابی فرمودین مرید وفادار شماست؟

لرد سیاه به طرف اسکورپیوس رفت و یقه اش را گرفت و او را به ته دره پرتاب کرد. لرد اصلا خوشش نمی آمد بازجویی بشود.
چند ثانیه صبر کرد تا صدای برخورد اسکورپیوس به ته دره را بشنود. بعد لبخند رضایتمندی زد و به محض این که به طرف مرموز برگشت، صدای اسکورپیوس خیس که ظاهرا داخل رودخانه افتاده بود و حالا در حالی که از تارهای مویش آب می چکید برگشته بود، از پشت سرش به گوش رسید.
- ولی ارباب، مواظب باشین... شاید وفادار نباشه.

لرد رو به مرموز کرد!
- هویت خودت را افشا کن ما تصمیم بگیریم وفادار هستی یا نه. یکی هم این اسکورپیوس را به جای دورتری پرتاب کنه. خیلی سریع برگشت.




پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۰۷:۰۹ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳
از بچگی دلم می خواست...
گروه:
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
جـادوگـر
پیام: 94
آفلاین
هوالی غروب در آزکابان

جلوشو بگیرین ، نزارین فرار کنه
سر نگهبان آزکابان : جلوشو بگیرین چلمنا ، شما صد نفر نمی تونین جلوی یه زندانی با دستای بسته رو بگیرین .
دیوار شکنجه گاه فرو ریخت ، میان دود و گرد و خاک تنها جنازه ای به چشم می خورد و زنجیر های پاره شده .
بله ، او فرار کرده بود .

مکان اردو ی مرگخواران ، نزدیکی غروب

بوووووومممممم
صدا انفجاری از درون آزکابان شنیده شد
بچه ها این بار جیغی بنفش کشیدند و پراکنده شدند
حتی مرگخواران هم شکه شدند :
نارلک : پناه بر مرلین ، این چی بود دیگه
اسکورپیوس : ارباب ؟ این برنامه ریزی شده بود برای ترسوندن بچه ها ؟
بلا : ای بابا تازه داشتیم یه ذره مزه خوش گذرونی رو می چشیدیم این مزاحم کی بود برم نفلش کنم ، کار شما بچه ها بود ؟؟
لرد : کی جرأت کرده منو از خواب بیدار کنه ؟؟

پایین صخره ها چند قدمی آزکابان

چند بچه ، که از جادو ی سیاه آموزان لرد بودند جیغ می کشند ، مرد مرموزی ، که زنجیر دستانش را به دنبال خود می کشد و به آنها نزدیک می شود ، صدای خشنی می گوید : اوه ، چه بچه های مامانی ای ، برای شام امشبم حرف ندارین .
و آن ها را دنبال می کند ، طبیعی است که بچه ها فرار کنند ، اما این بار جیغ نمی کشند ، تمام توانشان را برای دویدن به کار می گیریند .

از آن طرف بلا و لرد به دنبال منبع صدا هستند ، که گروهی از بچه های وحشت زده به آنها تنه می زنند ، بلا فریاد می کشد : هی ، دلتون می خواد بمیرین ؟
بچه ها که نفسی برایشان نمانده به رو به رو اشاره می کنند .
سایه عجیبی روی زمین نقش می اندازد ، بلا و لرد چوب دستی هایشان را آماده کرده اند ، شبح مرد مرموز نزدیک تر می شود حالا دیگر می تواند مخاطبش را ببیند ، آن ها هم می توانند مرد را ببینند .
مرد به محض دیدن لرد زانو می زند : ارباب
لرد : مرید وفادار من


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۹ ۲۳:۳۷:۵۳

خواستن توانستن است.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.