هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:  ایزابل مک‌دوگال    1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴:۴۷ یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۸:۴۰ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
دستنوشته های خاطرات: برگ سوم


چمدان به دست، عرض خیابان را طی کردم و با صبری توأم با سردرگمی به عناوین سردر مغازه ها نگاه کردم. پس از ماموریتی که آلبوس برای به دام انداختن گریندل والد طراحی و اجرا کرده بود، این دومین باری بود که باید به دل کندن از چمدانم و تمامی ساکنین درونش فکر می کردم.

طبق همیشه، بار دیگر یکی از قفل های بسته نگه دارنده چمدان باز شد. دستی برروی قفل کشیدم و با خود فکر کردم، اگر یکبار برای همیشه رهایشان کنم چه؟!
اگر یکبار خودم و آنها را از اسارتی مداوم آزاد کنم چه؟!
من که صاحب و یا ولی آنها نیستم. من فقط محققی هستم که جانوران آسیب دیده و یا ضعیف را برای نگه داری و مواظبت ازشان، مدتی محدود و کوتاه به محل زندگی ام میبرم و هنگامی که زمانش برسد و مطمئن شوم از پس خودشان بر می آیند، به آغوش دنیای تاریک و بی رحم بیرون بازمی گردانم!

- آروم باش، دوگل! به زودی خواهیم رسید!

قدرت زیادی می خواهد، دل کندن!
دل کندن از همه چیز هم نه...
دل کندن از آنهایی که به سختی به آنها دل بستی!
حتی دل کندن از شلاقی که از اول عمر تا به اینجا تورا تازیانه می زد هم سخت است...

به کشتی رسیدم. برنامه این بود، چمدان را در جاییکه مطمئن باشم حداقل کسی اورا می بیند جاگذاری کنم. یادداشتم را طوری روی چمدان بچسبانم که حتما چشمش به آن بیفتد.

نقل قول:
درود
نپرسید این چیست و من کیستم!
در اولین فرصت این چمدان را در صحرای بزرگ صاحارا بگذارید و پس از آنکه درب آن را باز نمودید، سریعا تا جاییکه می توانید از آن فاصله بگیرید!


برنامه را که در ذهنم مرور کردم، مکانی که باید چمدان را درآن می گذاشتم انتخاب کردم، یادداشت را نوشتم و فقط مانده بود خداحافظی، سخت ترین قسمت کار. چمدان را گذاشتم. خواستم یادداشت را بر روی آن بگذارم که ناگهان درب چمدان باز شد...

---------------------------------------------------------------------

- درب چمدان باز شد و چه؟!

- درب چمدان باز شد و همه جانورانم به من حمله کردند...
- خیلی وقته این خوابو میبینی؟!

- ... بله؟!... متوجه نشدم!
- پرسیدم خیلی وقته که خوابایی مثل این رو میبینی؟!

-... بله!... خیلی وقته!... مکررا!... بارها و به صورت واضح!
- عجیبه!

- بله... واقعا عجیبه!

از روی صندلی بلند شدم و به سمت میز دکتر رفتم. روان پزشکی جادوگران اتفاقی بود که جدیدا رواج یافته بود. اما با اینحال خیلی طول کشید که با آن کنار بیایم و به سراغ یکی از آنها بروم و درگیری های ذهنی ام را با آنها به اشتراک بگذارم. حرکتی به نظر عجیب می آمد. من آدم متعصبی نبودم اما در برخی زمینه ها تقلید از ماگل ها مشکل ساز می شد.

در راه خانه، در اتاق خواب، در حال مطالعه، در هنگام نوشتن و حتی در هنگام استراحتم! همیشه و همه جا درگیر این خواب بودم و فکر می کردم دلیلش هیچوقت برایم آشکار نخواهد شد. ولی اشتباه فکر می کردم!


تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴:۴۲ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۴۳:۳۶
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 243
آفلاین
آیا سرنوشتم از قبل تعیین شده بود؟
آیا محکوم به فنا بودم؟

خیلی ناگهانی مقابلم ظاهر شد، آن قدر که فکر می کردم دارم خواب می بینم. در میان خرابه ها زیر نور مشعل ها ایستاده بود و به من نگاه می کرد. دقیقا همان طور بود که به یاد داشتم، قد بلند، شانه های پهن و ورزیده، موهای بلند و براق نقره ای و صورت درخشان و سفید مرمری. فقط این بار به جای آن حالت درنده، حالتی دلسوزانه اما قاطع در چشمان خاکستری اش دیده می شد. همیشه در ذهنم حسی بین عشق و تنفر نسبت به او داشتم، عشق به این خاطر که هدیه ی جاودانگی را به من داده بود و تنفر به این خاطر که در گوشه ای رهایم کرده بود تا بمیرم.

در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود، آرام آرام به سمتش قدم برداشتم. می ترسیدم اگر با سرعت بیشتری حرکت کنم، مثل یک خیال از جلوی چشمانم محو شود. بالاخره به یک قدمی او رسیدم. با صدایی که به سختی از ته گلویم در می آمد، زمزمه کردم:
- واقعا خودتی؟

با لحنی غمگین پاسخ داد:
- بله گادفری، این منم، همون کسی که جاودانگی رو باهات تقسیم کرد.

صدای بم، نرم و آهنگینش چیزی را در درونم به پرواز درآورد.

- و همون کسی که یه گوشه ولم کرد تا بمیرم. چرا... چرا این کارو کردی؟

دستش را دراز کرد و بازویم را گرفت. حس کردم نزدیک است که قلبم از جا کنده شود. انگار تک تک ذرات جسم و روحم در حال جنب و جوش بودند تا به سمت او حرکت کنند، درست مثل ذرات آهن که به سمت آهنربا می روند.

- بیا بشین این جا تا همه چیو واست تعریف کنم.

روی یک نیمکت سنگی نشستیم و من به منحنی خوش حالت لب هایش چشم دوختم و منتظر ماندم تا حرف هایش را بشنوم.

- گادفری، ملاقات اون شب من و تو تصادفی نبود. من مدت ها بود که زیر نظر داشتمت.

جویبار هیجان زیر پوستم جاری شد.
- چون می خواستی منو تبدیل به همراهت کنی؟

سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
- نه، چون می خواستم بکشمت.

چشمانم با وحشت گشاد شد.
- اما آخه چرا؟

- از طرف یه معبد مامور شده بودم، همون معبدی که معشوقه ات رزالی قبلا توش کار می کرد.

- چی؟! معبد تو رو، یعنی یه خون آشامو مامور کرده بود که یه انسانو بکشه؟! معبد با یه خون آشام همکاری کنه؟! نقشه ی قتل یه آدمو بکشه؟!

- بله، طبیعیه که شنیدن این حرف خیلی واست عجیب باشه. رسالت وجودی معبد کشتن خون آشاما و حفاظت از آدماست. ولی یه سری موقعیتای استثنایی ام هست که باعث میشه اونا خون آشاما رو استخدام کنن و یا آدما رو بکشن. مورد تو ام یکی از اون موقعیتا بود.

- چرا می خواستن من بمیرم؟

- به خاطر یه پیشگویی. پیشگوی اعظمشون دیده بود که تو تبدیل به یه خون آشام میشی و معبد و راهباشو نابود می کنی.

- من هیچ وقت نخواستم همچین کاری کنم. اونا بودن که می خواستن منو بکشن. اصلا چرا تو که یه خون آشامی، به سرنوشت معبد و راهباش اهمیت میدی؟ اونا دشمن تو و هم نوعاتن.

- نباید نگاه صفر و صدی به این قضیه داشته باشی. اگه جمعیت خون آشاما زیاد بشه، بقیه ی موجودات زنده با خطر جدی مواجه میشن. معبد قرن هاست که داره خیلی خوب جمعیت خون آشاما رو کنترل می کنه.

نفرت در وجودم زبانه کشید.
- جمعیت خون آشاما رو باید با کشتنشون کنترل کرد؟! میشه از اول جلوی تبدیلشونو گرفت.

- در مورد همه نمیشه این کارو کرد. جلوی تبدیل بعضیا رو هم فقط با کشتنشون میشه گرفت.

- صحیح. در هر حال تو کارتو درست حسابی انجام ندادی. چرا؟

- یه نفر منو تعقیب کرده بود، یکی از راهبه های معبد. اون منو با چوبدستیش نشونه گرفت و باعث شد نتونم کارو تموم کنم. حتما بعد از این که من رفتمم، محفلیا رو خبر کرده تا بیان نجاتت بدن.

ضربان قلبم شدیدتر شد.
- اون راهبه ای که میگی، کی بود؟

- کسی که خوب میشناسیش. رزالی.

- رزالی؟! واقعا اون رزالی بود؟ پس اون دفعه ای که با شنل نامرئی فرار کردیم، اولین بار نبود که داشت جونمو نجات می داد. ولی چرا هیچ وقت چیزی راجع به این قضیه بهم نگفت؟

- شاید به این خاطر که نمی خواد راجع به قضیه ی پیشگویی با تو حرف بزنه. شاید به این خاطر که به تو ایمان داره و مطمئنه که تو کسیو بی دلیل نمی کشی.

حس عذاب وجدان وجودم را گرفت. دستانم را مشت کردم و با حالتی شرمنده گفتم:
- واقعیت اینه که من خون آشام خیلی خوبی نیستم. یه بار یه بچه رو گاز گرفتم و چیزی نمونده بود باعث مرگش بشم. خیلی سخت می تونم عطشم به خونو کنترل کنم. جز این یه خصوصیت خیلی بد دیگه ام دارم. شدیدا کینه ای ام و نمی تونم کسایی که اشتباه می کننو ببخشم.

تبدیل کننده ام دستش را روی شانه ام گذاشت.
- می دونم. رزالی و بقیه ی کسایی که دوستت دارنم اینو می دونن و با این حال مطمئنن که تو تغییر می کنی، تغییر می کنی و بهتر میشی... این مدت خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم که منم مثل اونا فکر کنم. باید اعتراف کنم که تصمیمم از روی منطق نیست.

این را گفت و بعد لبخند زد و نگاه مهربانش را روانه ام کرد، چه قدر با نگاهی که شب تبدیل شدنم از او دیده بودم، فرق داشت، اصلا انگار این یک موجود دیگر بود که کنارم روی نیمکت نشسته بود؛ حس می کردم بعد از مدت ها می توانم تابش آفتاب بر پوستم را تجربه کنم، بدون آن که بسوزم.

چند لحظه بعد او از جایش بلند شد، رویش را برگرداند و به سمت تاریکی شب به راه افتاد. می خواستم صدایش کنم، اسمش را بپرسم، از او بخواهم بماند، از خودش بگوید و همین طور بگوید چه کار کنم تا آن پیشگویی به واقعیت تبدیل نشود. اما به جای آن فقط بی حرکت سر جایم نشستم و رفتنش را تماشا کردم. چون می دانستم که دوباره به زودی او را می بینم. قلبم این را به من می گفت.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ۲۱:۳۷:۴۷
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ۲۱:۴۰:۵۵
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ۲۲:۱۷:۰۲



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۰:۱۶ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۴۳:۳۶
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 243
آفلاین
به مناسبت تولد کوین کارتر

گادفری بی حرکت به پشت دراز کشیده بود، قطرات عرق صورتش را پوشانده بود و چشمانش از وحشت گرد شده بود. دشنه ای هر لحظه به سینه اش، جایی که قلبش می تپید، نزدیک تر می شد و بدن گادفری خشک شده بود و نمی توانست خودش را تکان دهد و از تیررس دشنه دور کند. دستی به دور دشنه حلقه زده بود و آن را به آرامی پایین می آورد، نه برای این که مردد بود، چون می خواست قربانی اش هر لحظه از وحشت را با تمام وجودش حس کند. این دست متعلق به کوین کارتر بود.
*
گادفری پشت میله های خانه ی ریدل ایستاده بود و به کوین که در حیاط مشغول بازی بود، نگاه می کرد. در واقع این برنامه ی چند ماه اخیرش بود. خطر حمله ی مرگخوارها و شکنجه و مرگ توسط آن ها را به جان می خرید تا فقط بتواند این کودک را تماشا کند. درخششی در وجود کوین بود که گادفری را مثل آهنربا به خود جذب می کرد، درخششی نه مثل آفتاب کورکننده ی روز، بلکه مثل درخشش سرد ماه در دل تاریک شب.
 
حس بی قراری گادفری را دربرگرفت. دیگر نمی توانست به نگاه کردن قانع باشد. او می خواست به روح این موجود کوچک رسوخ کند و از آن نور سرد بنوشد. در آن لحظه انگار عقلش را از دست داده بود، بدون آن که به خطر وارد شدن به خانه ی ریدل فکر کند، حالتی انعطاف پذیر و خمیرمانند به بدنش داد، از بین میله ها عبور کرد، با سرعتی ماوراء طبیعی به سمت کوین دوید و خودش را به او رساند و بدون آن که فرصت فریاد زدن به او بدهد، دندان هایش را در گردن نرم او فرو کرد.

گادفری در استخری پر از نور شنا می کرد، همان نور سردی که مدت ها آن را از دور حس کرده بود و حالا در میانش غوطه می خورد. لبخندی به پهنای صورتش زد، ایستاد و با دستانش یک مشت از آن نور را برداشت و داخل دهانش ریخت و فرو داد. چه حسی! انگار تک تک سلول های بدنش مرده بودند و حالا حیات در آن ها جاری شده بود.

 گادفری سرش را داخل استخر نور فرو برد و با ولع مشغول نوشیدن شد. نوشید و نوشید تا این که احساس سنگینی و خواب آلودگی بدنش را فراگرفت. در این لحظه بود که به خودش آمد و متوجه دندان های تیزی شد که آن ها را در گردن نرم فرو برده بود و کوین که در آغوشش از حال رفته بود. گادفری وحشت زده دندان هایش را بیرون کشید، کودک را روی زمین خواباند، او را تکان داد و اسمش را صدا زد، اما پسرک هیچ عکس العملی نشان نداد. ناگهان صدای پاهایی به گوش گادفری رسید. فورا از جایش بلند شد و به سرعت از خانه ی ریدل خارج شد.
*
دشنه در مقابل چشمان وحشت زده ی گادفری پایین و پایین تر آمد. گادفری می خواست دهانش را باز کند و به کوین بگوید که چه قدر متأسف است، اما فقط توانست اصوات نامفهومی را ادا کند. در همین لحظه سیلی از آب روی گادفری سرازیر شد و صدایی گفت:
- بیدار شو!

گادفری از جایش جهید و گابریل را دید که با چوبدستی مقابلش ایستاده. 

- داشتی تو خواب ناله می کردی. ولی الان دیگه همه چی مرتبه.

گابریل لبخند گرمی زد و سعی کرد دست گادفری را بگیرد تا به او آرامش دهد، ولی گادفری در حالی که تمام اجزای داخلی بدنش از شدت اضطراب در هم پیچ می خوردند، از تخت بیرون پرید و به سرعت به سمت آشپزخانه رفت. گابریل هم پشت سرش روانه شد.
- چی شده؟! 

گادفری خودش را به میز آشپزخانه رساند، به روزنامه ی روی آن چنگ زد و با عجله ورق زد تا به صفحه ی اخبار مرگخواران رسید، خبر حمله ی خون آشام به کوین کارتر را پیدا کرد و سریع آن را خواند.

آرامش به چهره اش برگشت، نفس راحتی کشید، روزنامه را روی میز گذاشت و به گابریل که با نگرانی به او خیره شده بود، گفت:
- شانس اوردم، گب. اون نمرده و تبدیلم نشده.
- گادفری، چه دسته گلی آب دادی؟


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۱۱ ۰:۲۴:۲۱
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۱۱ ۰:۳۰:۱۶
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۱۱ ۰:۳۲:۱۹
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۱۱ ۱:۱۱:۳۰



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۴۲:۴۸
از لبخند های دروغین متنفرم!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 153
آفلاین
تلما به سختی چشمانش را باز کرد.خمیازه ای کشید و به اطراف نگاه کرد؛ساعت ۴ صبح بود.هرکاری کرد و هرچه قدر این طرف و ان طرف شد خوابش نبرد.
ناگهان بی دلیل بغضی گلویش را فشرد.دلش گریه میخواست؛میخواست اشک هایش را در تنهایی بریزد.نمی خواست کسی گریه کردن اورا ببیند.
آرام برای اینکه آلیشیا و هم اتاقی هایش بیدار نشوند،با پنجه های پایش راه رفت. کیفی را که هنگام آمدن به هاگوارتز،وسایل مهم خود را درون ان ریخته بود برداشت و به سالن اصلی گریفیندور رفت.
روی صندلی کنار شومینه نشست.سرمای شدیدی را احساس میکرد؛به همین دلیل خودش را جمع کرد.
از درون کیف اش دفتر خاطرات ارزشمند پدرش را برداشت؛با نور کم شومینه نمیتوانست ان را بخداند،برای همین کنارش گذاشت.
سپس کلید طلایی رنگ عمارت هلمز را برداشت و نگاهی به آن انداخت و دوباره در کیف گذاشت.
پاهایش را روی زمین گذاشت.از درون کیف،آینه ی مادرش را برداشت و نگاهی به ان کرد و با بغض آن را نیز دوباره در کیف قرار داد.
کیف را کنار گذاشت.به ۱۱ سال تمام تنهایی در عمارت هلمز فکر کرد.اشتباه بزرگی بود.واقعا بزرگ...این اواخر عمارت هلمز برایش تبدیل به زندانی از خاطرات خانواده اش شده بود.با اشک آرام به خوابگاه رفت.و تا صبح اشک ریخت.



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۲

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۲۷ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲
از کی دات کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 202
آفلاین
باد به آرامی بین موهای ریموس سر می‌خورد و غصه‌هایش را می‌شست و می‌برد. شاید پس از مدت‌ها، یک همدل پیدا کرده بود. می‌خواست آن سال‌ها را دوباره زندگی کند، اما این بار شادتر. به آهستگی مسیر چشمانش را تغییر داد. نگاه سردرگم پسرک، منتظر عابری بود که راه را برایش روشن کند. شاید اعتقادش به سرنوشت آن چنان محکم نبود، اما می‌توانست به امید فروغ آینده، نیکی نذر کند.

آهسته از روی نیمکت بلند شدند. چیزی تا مقصد نمانده بود. سرما استخوان‌سوزتر از همیشه و راه به پایان‌ناپذیری زمان می‌ماند. در مقابل سرما مکان و برای هر لحظه راه امانی داشتند. یک سایه نیز می‌تواند پناه باشد. یک حضور، یک نگاه... با پشت سر گذاشتن حوالی میدان گریمولد، هوای سحر قابل تنفس‌تر می‌شد. نقطه‌ای که عزمش را داشتند، کم کم پشت مه صبح‌گاه نمایان می‌شد. شاید برای دیدن آن به افسونی نیاز نبود. وقتی نیت، حتی کورسویی در دل داشته باشد، همیشه می‌توان آن را به وضوح دید.

- و بالاخره... خونه.

تعلق و تملک، شور زندگی می‌بخشیدشان. در روی لولا چرخید. ریموس چوبدستی را محکم در دست گرفت و با تکانی کوچک، مه زردرنگی که از درون خانه به سمت‌شان می‌آمد را مهار کرد. جلوتر، غبار کف آشپزخانه را پوشانده بود. باد از لابه‌لای در سر خورد و پرده پوسیده را به رقص درآورد. جرمی نیز چوبدستی از آستین درآورد و با احتیاط پله‌ها را طی کرد. بحث‌های سر میز غذا، دنیاهای وارونه، تک تک اتفاقات تلخ و شیرین محفل را از نظر گذراند. خانه‌ای که روزی با گرمای اجاق، صمیمی می‌شد و تازگی مارمالاد پرتقال هوا را پر می‌کرد، اکنون گذرگاه کرم‌های بی‌خانمان شده بود.

***


چوبدستی جرمی در هوا تکان می‌خورد و تار عنکبوت‌های هر گوشه را نیست می‌کرد. گردروبی اتاق‌ها نیز با طمانینه به انجام رسید. خاطرات لا‌به‌لای هر قطعه دیوار، لانه داشتند. جرمی با پشت دست عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و به سمت آشپزخانه رفت. ریموس در حالی که روی میز خم شده بود، یک کنسرو لوبیا در دست گرفته و باز می‌کرد. به محض ورود جرمی به چهارچوب در، سرش را بالا آورد و لبخندی ملایم بر لبش جا خوش کرد. دو بشقاب سفیدرنگ روی میز چوبی قرار گرفته بودند. گوشه یکی از بشقاب‌ها ترک خورده بود. دلتنگی در گوش دل او نیز زمزمه کرده بود.

هر دو پشت میز نشستند و قاشق به دست گرفتند. فروغ صبح‌گاه، پنجره را می‌شکافت و روی زخم‌های ریموس می‌تابید. زخم‌هایی که در طول زمان، تا عمق دلش نیز نفوذ کرده بودند. جرمی به آرامی با پشت قاشق فلزی‌اش لوبیاها را جابه‌جا می‌کرد. نفسی عمیق کشید. هوای تازه به درون ریه‌هایش رسوخ می‌کرد. صدای آوازی به گوش نمی‌رسید. مگر مرغ مقلد چشم‌انتظار روشنی نبود؟ شاید او نیز از خستگی شب به خوابی ابدی فرو رفته بود.

درخت‌ها غبار تاریکی را از تن خود می‌تکاندند. سار روی شاخه هر درخت می‌نشست و زیر لب خبر مهمی را زمزمه می‌کرد. خورشید خود را در دل آسمان جا کرده بود. ابرها به مقصد تازه‌ای کوچ می‌کردند و حوالی میدان گریمولد، زیر نور یک چراغ در خانه شماره دوازده، دو قلب کنار هم می‌تپیدند.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۲/۷/۲۴ ۲۱:۰۳:۲۵
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۲/۷/۲۴ ۲۲:۲۰:۱۹

RainbowClaw




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۲

گریفیندور، محفل ققنوس

ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۱ جمعه ۲۱ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۳۸:۲۳
از ایت واز! یو نو ایتز نات د سِیم...
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 45
آفلاین
- می‌تونم مهتابی صداتون کنم؟

چشم‌های جرمی، به لبخند کمابیش محو ریموس دوخته شد. نور باریک‌ترین هلال ماه، صورت پسرک را نوازش می‌کرد و دل ریموس را آرامش می‌بخشید.
- مهتابی و پرستاره؟ شب قشنگی می‌شه.

پروانه‌ها یک به یک در آسمان دل جرمیِ پرستاره به پرواز درآمدند. نسیم پس از غروب، با موج موهایش یکی می‌شد. خاطرات را قدم به قدم پشت سر می‌گذاشت. سرش محفل افکار شده بود.
گاه رویا، گاه زیبا.
یا که دلمشغولی او
غوطه‌ور در غوطه خوردن
عاری از هرگونه پروا.

نور چراغ کنار خیابان، مانند جیرجیرکی در بالین مرگ، سوسو می‌زد. آسمان را تنها ماه روشن می‌کرد و دل‌ها را امید به پیدا شدن بود که جلا می‌داد. شاید پیدا شدن روشنایی، پیدا شدن دل‌های حقیقی غبارگرفته. اما خیابان، گویی انتهایی به جز مرگ نداشت. پرچین اطراف باغچه خانه‌ها، یادآور حصاری بود که به دور خود می‌کشیدند. شنل نامرئي‌کننده‌ای که شاید غم‌ها، یا حتی تنها آرزوهایشان را با آن مخفی می‌ساختند.
جرمی به آهستگی گردن چرخاند. گویی پشت سرش چشم‌هایی او راتماشا می‌کردند. شاید شانه‌هایی در انتظار او بودند برای شکستن بغض، یا گونه‌هایی که پاک‌شدن از اشک تنها مرادشان بود.

- برنگرد جرمی. به مقصد فکر کن. ممکنه برای ما اشتیاقی به لبخند نمونده باشه، اما هنوز می‌شه آسمون بقیه رو روشن کرد.

مردد به سراسر خیابان نگاه کرد. روشنی هیچ پنجره‌ای به چشم نمی‌آمد.
- البته اگه آسمونی مونده باشه...

دست‌هایش را تکیه‌گاه شانه‌های پسرک کرد. نیمکت چوبیِ تنها، چشم به راه عابران، گوشه‌ای از پیاده‌رو را سکونت گزیده بود. ریموس دست در جیب بی‌نوایش برد. دو پاره نان هم برای پر کردن خلا کافی بود. دست‌های آزرده‌خاطرش، جرمی را به سمت نیمکت هدایت کرد و خود نیز شانه به شانه او نشست.
- راه‌های رفته نیستن که حسرت‌ها رو شکل می‌دن جرمی، راه‌های نرفته‌ان.
- اما هر راه رفته، هزاران راه نرفته‌ست، درسته؟

نگاه‌ها به کف خیابان دوخته شده بود. می‌شد منتظر آواز مرغ مقلد ماند که با هوای تابش صبحگاهی یکی می‌شود. اما تنها صدای ققنوس ایرلندی در فریاد سکوت شب به گوش می‌رسید.
شهر به سکون خوابیده بود. ابرهای ایهام در یکدیگر می‌چرخیدند. هلال ماه، روشنی‌بخش قصه و نقطه نقطه‌های طلایی و نقره‌فام ستارگان امید، روزی‌بخش لحظات بودند. تک‌درخت سرو تمنا اما، ایستاده بود استوار و به‌مانند شوق چشم‌هاشان، زیر سایه شب.

شبی مهتابی و پرستاره...


?Are we falling like snow at the beach


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ چهارشنبه ۵ آبان ۱۴۰۰

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۲۷ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲
از کی دات کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 202
آفلاین
تنها روی پشت بام خانه شان نشسته بود و در حالی که دستانش را دور دو زانوی خود حلقه کرده بود، به جرقه های آتش که رو به بالا می رفتند زل زده بود. آن جرقه ها یادآور تمام شب هایی بود که با دوستانش تا صبح بیدار می ماندند و از بودن یکدیگر لذت می بردند. شعله های رقصان آتش او را یاد انعکاس تصویر خود در چشمان کسی می انداخت که آن شب از غم او به آنجا پناه برده بود.

جرمی همیشه از ته دل عاشق دیزی بود اما چه حیف که هیچ گاه نتوانسته بود علاقه ای به او ابراز کند. حال دیزی به جبهه سیاهی پیوسته بود و جرمی این را پایان کار می دید. پتو را محکم تر به دور خود کشید و به یاد آن شب هایی افتاد که در کنار دوستانش هیچ سرمایی را احساس نمی کرد. بقض به گلویش فشار آورد. یاد وقتی افتاد که نشانه مرگخواران را روی دست دیزی دیده بود. همان وقتی که خشکش زد و نمی توانست چیزی بگوید. همان وقتی که قلبش به تپش افتاده بود و نفس هایش سنگینی می کرد.

ناخواسته اشک از چشمانش سرازیر شد و دو چشمش را بست. می خواست تا صبح فقط به خاطراتشان فکر کند و اشک بریزد. می خواست به همان مواقعی فکر کند که در مسابقات شطرنج برای دیگری فداکاری می کردند. همان مواقعی که همدیگر را در آغوش می کشیدند و همان مواقعی که احساساتش لبریز می شدند و دوستانش او را دلداری می دادند... اما اکنون هیچ یک از آنها در کنار او نبود. مرگخوار شدن دیزی از یک سو و نبود دوستانش از سویی دیگر او را می رنجاند.

قطراتی که از چشمان اشک آلودش سرازیر می شدند، همان حرف هایی بود که در گورستان دلش دفن کرده بود. دل کوچکش دیگر تحمل این همه غصه را نداشت. بیشتر از هر وقت احساس بی کسی می کرد. کسی را نداشت که اشک هایش را پاک کند. کسی را نداشت که سرش را روی سینه او بگذارد و تا صبح گریه کند. کسی را نداشت که با نوازش و سخت در آغوش کشیدنش مرحمی برای او باشد.

اشک هایش اجازه نمی دادند تا تصویری صاف از آسمان ببیند. اما در همین حد که می توانست متوجه سو سو زدن ستاره ها و درخشش ماه شود برایش کافی بود. «ماه» کمترین تشبیهی بود که می توانست برای دیزی به کار ببرد. همیشه مهتاب را در صورت دیزی می دید که موج می زند ولی حالا دیگر او در کنارش نبود. در میان این همه اندوه، صدایی در سرش بود که فقط یک جمله را تکرار می کرد...

ای کاش، به او گفته بودم...
ای کاش...


RainbowClaw




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۱:۴۹ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۴۳ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۴۰۲
از میتوانی درون هاگوارتز مرا بیابی :>
گروه:
کاربران عضو
پیام: 47
آفلاین
نقل قول:
مکگوناگال:اوه سلام جادو آموزان عزیز؛ به هاگوارتز خوش آمدید. پیش از این که غذا هاتون رو ظاهر کنیم، میخواستم از دو تا از جادو آموزان تشکر کنیم با هم‌ لیلی لونا پاتر؛ رکسان ویزلی؛ ممنونم از تون بابت کمک به هاگوارتز؛ عزیزانم لطفا تشویق شون کنید!

من و لیلی بلند شدیم و از بچه ها تشکر کردیم؛ همه دست می‌زند به جز آلبوس سوروس
من و آلبوس که دیروز دعوای ناجوری کرده بودیم کسی نبود بهش بگه حداقل برای خواهرش لیلی لونا دست بزنه نه برای من
من و لیلی تا چند وقته دیگه داشتیم عضو محفل میشدیم
چندین سال از وقتی که منو آلبوس بهترین دوستای هم بودیم میگذره اون از وقتی که در گروه اسلیترین افتاد منو فراموش کرد، فکر می‌کرد من گریفی بودم و نمیشه دوست باشیم
لیلی لونا هم کلاس من نیست...
از وقتی وارد قطار هاگوارتز شدم دلم شور رزی رو میزد
این دختر کجا مونده؟
تا الان باید می‌رسید؛ با روش هایی که زن عمو هرمیون بلده باید رزی خانوم خیلی زودتر می‌رسید؛ اما اون گفته بود که میاد
نقل قول:
مکگوناگال:جادو آموزان عزیز؛ بفرمایید میل کنید ظرف های مقابل تون طوری طلسم شدن که کافیه با چوبدستی رو به بشقاب اسم غذای مورد علاقه تونو بگین تا توی بشقاب تون ببینیدش

پروفسور داشت داشت از نزدیکی ما رد میشد
گفتم:پروفسور؛ من نگران رز ویزلی هستم اون باید تا حالا می‌رسید؛
مکگوناگال:رکسان همراه من بیا باید باهاشون تماس بگیریم
توی راه پرسید:مطمئنی که میخواسته بیاد؟
نامه رز رو به مکگوناگال دادم
نقل قول:
سلام رکسی عزیزم! چطور مطوری دختر؟دلم برای هاگوارتز و تو تنگ شده خیلی زیاد:) خوشم که خواهم دیدتون:) توی قطار هاگوارتز میبینمت!

گفتم:پروفسور دوشیزه گرنجر چیزی نگفتن؟ با ترفند هایی که ایشون بلدن باید تا حالا رسیده بودن!
یک موش کوچک از وقتی که رکسان؛ لوسی و لیلی سوار قطار شدن همراه شان بود؛ ناگهان احساس کردم کسی پشت سرمه ای برگشتم و داد زدم :رزززیییییییی
رز:اون موش جذابو نشناختی تو
گفتم:تو دیوونه ای
بعد با خنده پیش پروفسور رفتیم و بعد هم برای صرف شام به سرسرای بزرگ رفتیم من پاستا ظاهر کردم
اون بهترین دوست منه و دیوونه ترینشون


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۴ ۱۲:۲۹:۴۰

و اما بشنوید از گربه ای گریفیندوری به نام رکسان :>


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۷:۵۱ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۶ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۵۸ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰
از فلورانس، خیابان نورلند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
آرتمیسیا آرام وارد راهرو شد. در را به آرامی باز کرد. کسی در اتاق نبود.
_پس چرا گفتن بیام؟
آرتمیسیا که هنوز داخل راهرو بود، به اتاق نگاه میکرد.
_داری فضولی میکنی جادو آموز فضول؟
آرتمیسیا سریعا به عقب برگشت.

فیلچ پشت سرش بود. آرتمیسیا هول شده بود و تند تند سرش را به علامت منفی تکان میداد.
_م.. من آخه چرا باید فضولی کنم؟
_وقتی بردمت پیش پروفسور اونوفت متوجه میشی
_اما... من که....
ناگهان هرمیون به سمت در آمد.
_آرتمیسیا....؟
_آآ... آره خودمم
_بدو بیا تو دیگه.... همه منتظرن!
فیلچ که گیج شده بود به رفتن آرتمیسیا نگاه میکرد.

آرتمیسیا که همراه هرمیون وارد سالن شدند در را بستند.
هرمیون تک چشمی به آرتمیسیا انداخت و گفت:

_باید مراقب باشی!.... اگه کسی هم داخل سالن نبود بازم بیاتو چون اینجوری فکر میکنن اطلاعات رو میدزدی
آرتمیسیا با سر جواب مثبت داد و با هرمیون به سمت بقیه ی اعضا رفتند.


Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۳:۰۰ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰

محفل ققنوس

آگاتا تراسینگتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۲ پنجشنبه ۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۰:۵۲ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
از از پیش یک مشت ماگل😐
گروه:
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
- سلام به همگی
وا چرا هیچ کس نیست!
-الو؟کسی صدایم را میشنود؟
نه انگار کسی نیست!
داشت مبه طرف در روبرو ام میرفتم که ناگهان

-پخخ

پناه بر مرلین این چه کوفتیه دیگه؟
رگشتم و با دیدن جرج ویزلی ک داشت قهقه میزد روبرو شدم
حالا که منو اذیت میکنه یک درس حسابی بهش میدم
-وینگاردیوم له ویوسا
جرج به هوا درآمد
آمد که جیغ بزنه آوردمش پایین .افتاد روی زمین و به نفس نفس افتاده بود
- خوبی ؟طوریت نشد؟
- نه ممنون ام عضو جدیدی؟
-بله آگاتا هستم آگاتاا تراسینگتون
-منم جرج ویزلی هستم بیا تو آشپزخانه یکی از آن شیرینیهای خوشمزه قناری شو بهت بدم....



در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.