هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:  اسکورپیوس مالفوی    1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۰:۱۴:۰۵ چهارشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۵:۴۱
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 247
آفلاین
ناتان در یکی از اتاق های معبد بود و داشت خودش را آماده ی خواب می کرد که ناگهان پنجره اش باز شد و کسی خودش را داخل اتاق پرت کرد.

ناتان از جایش بالا پرید و فهمید آن شخص گادفری است.
- تو این جا چه می کنی؟

- من باید این سوال را از تو بپرسم. با خودت چه فکری کردی که به این جا آمدی؟ اصلا می دانی این راهبی که تو را به این جا آورده، کیست؟

- خودم هم وقتی فهمیدم، شوکه شدم.

- و با این حال این جا را ترک نکردی؟!

ناتان سرش را پایین انداخت و با صدای آرامی گفت:
- ترجیح می دهم این جا بمانم.

گادفری جلو رفت و به ناتان نزدیک شد، آن قدر که صورت هایشان فقط یک اینچ با هم فاصله داشت.
- چه شده؟

- هیچ.

گادفری دستانش را دو طرف صورت ناتان گذاشت و آن را بالا آورد و او را وادار کرد که به چشمانش نگاه کند.
- به من بگو چه اتفاقی افتاده؟ چرا به این جا آمدی و تصمیم گرفتی یک راهب شوی؟

- من... فکر می کنم...

حس شرم به ناتان مستولی شده بود. حس می کرد اگر دلیل غم و غصه اش را بگوید، غرورش از بین می رود. انگار ترجیح می داد باقی عمرش را با قلبی تکه پاره همان جا بماند تا این که به شکست عشقی اش اعتراف کند.

گادفری لحظاتی به چشمان زمردی و اندوهگین ناتان خیره شد و بعد گفت:
- از خودم نفرت دارم که تو را به این حال انداختم.

ناتان سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
- نه، من که به خاطر تو ناراحت نیستم. قضیه مادرم است. دوباره بحثمان شد.

- نه، این طور نیست. در واقع من می دانم چه اتفاقی افتاده. فراموش کردی خون آشام ها گوش های تیزی دارند؟ چند ساعت پیش فهمیدم کسی از درخت رو به روی پنجره ی اتاقم بالا رفت و چند لحظه بعد به سرعت پایین آمد.

گونه های ناتان سرخ شدند.
- حتما گربه بوده.

- بله، او یک گربه ی مو قرمز چشم سبز بود و از پشت پنجره چیزی دید که باعث ایجاد افکار غلط در ذهنش شد.

ناگهان چیزی درون ناتان به خروش آمد.
- غلط؟ یعنی می گویی اشتباه فکر می کنم که عشق تو رزالیست، که من هیچ اهمیتی برای تو ندارم؟

- ناتان، من تو و رزالی را به یک اندازه دوست دارم.

حسادت مثل چشمه در قلب ناتان فواره زد.
- فکر می کنم او برای تو کافی باشد. نیازی به من نداری.

صورتش را از میان دستان گادفری آزاد کرد و پشتش را به او کرد. از شدت عصبانیت تمام صورتش سرخ شده بود و نفس نفس می زد.

- ناتان، گوش کن. من نمی توانم رزالی را رها کنم، چون به او مدیونم.

- آیا راست می گویی؟ باید حرفت را باور کنم؟

ناتان از صمیم قلب می خواست که حرف گادفری را باور کند، حتی اگر دروغ باشد.

- بله، ناتان عزیزم، عشق من.

گادفری دستانش را از پشت دور کمر ناتان حلقه کرد، دهانش را روی گردن ناتان قرار داد و دندان هایش را در رگ پر خون او فرو کرد.
*
گادفری در حالی که ناتان خفته را روی دو دستش بلند کرده و در آغوش گرفته بود، به سمت در خروجی معبد می رفت. در این لحظه صدای سردی او را از پشت سر صدا کرد.
- آقای میدهرست.

گادفری رویش را برگرداند و با دیدن پطروس لبخندی زد که نشانه ای از دوستی در آن دیده نمی شد.
- اوه، برادر پطروس. می خواستم بیایم و از شما تشکر کنم که مدتی مراقب ناتان بودید، ولی گفتم شاید خواب باشید.

پطروس جلو آمد و نگاه خشمگینش را به او دوخت.
- من می دانم که تو چه کار کردی. چه طور جرات کردی؟ نوشیدن خون انسان در معبد؟! شرم آور است.

گادفری سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- موافقم. نوشیدن در فضای کسالت بار این جا یک گناه محسوب می شود.

- فکر می کنی می توانی با وجود کار پلید و چرک آلودی که کردی، این جا را ترک کنی، زالوی کثیف؟

در این لحظه ناتان چشمانش را باز کرد.
- برادر پطروس، لطفا از دست گادفری عصبانی نباشید. در واقع تقصیر از من است. اگر به این جا نمی آمدم، او هم مجبور نمی شد به این جا بیاید و آن عملی که باعث تکدر خاطر شما شده را انجام بدهد.

لحن خشمگین پطروس جای خود را به لحنی آرام داد.
- ناتان عزیز، این یک بهانه است.

- نه برادر پطروس. گادفری فقط آن کار را کرد تا غم را از دل من بزداید.

پطروس لحظاتی به صورت ناتان خیره شد و حس انزجار شدیدی که نسبت به گادفری داشت با حس محبت به ناتان جایگزین شد.
- این بار از خطای شما چشم پوشی می کنم، آقای میدهرست.

گادفری بر خلاف میل درونی اش تصمیم گرفت پاسخ مودبانه ای بدهد.
- از شما ممنونم، برادر پطروس.

و به این ترتیب همان طور که ناتان را در آغوش داشت، معبد را ترک و به سمت خانه ی گریمولد حرکت کرد.




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷:۴۷ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۵۸:۵۳
از دستم حرص نخور!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 333
آفلاین

یه یادگاری، یه یادآور برای خودم...
و با سپاس از همه‌ی کسانی که برام آیینه آوردن، میارن و خواهند آورد



Shadows all around you as you surface from the dark

- جو؟ زنده‌ای؟

Emerging from the gentle grip of night's unfolding arms

- ...اما دودلم، فقط اومده‌م سرکی کشیده، نوک پام رو تو آب فرو کنم.
- دودل نباش، جو چانم. با کله بپر تو آب.


Darkness, darkness everywhere, do you feel all alone?

- کاش من نامرئی بودم...

The subtle grace of gravity, the heavy weight of stone

- گاهی باید خودت رو رها کنی...

You don't see what you possess, a beauty calm and clear

- یه شمع فقط آب‌شدن خودش رو می‌بینه اما نمی‌دونه داره چه نوری ساطع می‌کنه.

It floods the sky and blurs the darkness like a chandelier

- تو خبر نداری اما خیلی خوب می‌تونی آدما رو با حرفات نجات بدی.

- من نمی‌دونم چه راه‌حلی واسه این موقعیت پیشنهاد بدم...
- همین که می‌شنوی و درک می‌کنی خودش تسکین می‌ده.


All the light that you possess is skewed by lakes and seas

- فقط خودتی که خودت رو محکوم می‌کنی!

The shattered surface, so imperfect, is all that you believe

باز چیزی کم داشت. باز خراب کرده بود. باز نمی‌دانست.
احساسی چکنه و نادیده‌نگرفتی در وجودش رخنه کرد. انگار کسی شیشه‌ای مربا روی سرش خالی کرده باشد.


- عوضش تو خیلی چیزای دیگه بلدی. این مهمه!

I will bring a mirror, so silver, so exact

- منم اینجام تا جلوی خودخوری و این افکارت رو بگیرم!

So precise and so pristine, a perfect pane of glass

- کدوم شخصیت‌ از آثار استودیو جیبیلی‌ بیشتر شبیه منه؟
- اولین چیزی که به ذهنم رسید رو می‌گم... پونیو.
- وجه تشابه؟
- از ناکجا اومدی و من رو بغل کردی و زندگی ناگهان زیباتر شد.
- اغراق می‌کنی.
- کمی. اصلاح می‌کنم. ناگهان کمتر شخمی شد.


I will set the mirror up to face the blackened sky

- تو فوق‌العاده‌ای جو! من همیشه و همه‌جا بهت افتخار می‌کنم. از ته قلبم اینو می‌گم!

You will see your beauty every moment that you rise

- فقط اگه یه روز ببینم نیستی! من شما رو هرجا هم که بری می‌یابم!


تصویر کوچک شده
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶:۳۷ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

روندا فلدبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۵ پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۴:۰۲
از دنیا وارونه
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 184
آفلاین
ساعت پنج عصر
اتفاق های مرموز زیادی در زندگی انسان رخ می دهد که می تواند تا سال های سال، باعث ایجاد درگیری ذهنی برای افراد شود.

مثل اتفاقی که در آن روز اول سال رخ داد.
نامه ای مرموز با محتوایی تلخ و آزار دهنده و فرستنده ای مرموز تر، هرگز چیزی نبود که اعضای خانه گریمولد در آن صبح دل انگیز بهاری منتظرش بودند.

نامه ای که در آن ذکر شده بود روندا فلدبری در خرابه ای با دست و پای بسته به حال خود رها شده تا بمیرد. این پیام به اندازه کافی شوکه کننده بود و قابلیت ایجاد جنگی بزرگ بین محفلیان و مرگخواران را داشت.
ولی واکنش پر از آرامش پروفسور دامبلدور در مواجه با چنین نامه ای، خلاف راه انداختن جنگ و خونریزی را ثابت می کرد.

و با این وجود که رفتار او برای محفلی ها چندان قابل هضم نبود، آنها حرفی نزدند و به دستورات پیر محفل گوش دادند.

بعد از آن هم جوزفین و آلنیس مامور یافتن روندا شدند و بعد کلی تعقیب و گریز گربه‌ی سیاه، توانستند در خرابه ای دخترک را بیهوش بیابند.

حال جوزفین کنار روندا زانو زده بود و سعی داشت با حرکت چوبدستی رد کبودی طناب هایی را که به دست و پایش بسته بوند، پاک کند‌ و آلنیس درحال گشتن محوطه بود.

- هیچ ردی از خودشون باقی نذاشتن! هیچی!

جوزفین سرش را بالا آورد و نگاهش را به آلنیس دوخت.
- خو این نشونه خوبیه یا بد؟
- نمی دونم. واقعا سر در نمیارم چرا مرگخوارا همچین کاری کردن!... روندا می شه بگی چطور این اتفاق واست افتاد؟

روندا که به تازگی به هوش آمده و درحال مالیدن دست و پایش بود، با خنده، جوری که انگار نه انگار اتفاقی افتاده است. جواب داد:
- داشتم می رفتم عسل بخرم که یهو یه طلسم از ناکجاآباد به سمتم اومد و بعد برخورد بهم، من بیهوش شدم. جز این چیز دیگه ای یادم نمیاد.

آلنیس مختصرا سری تکان داد و به آسمان سرخ غروب خیره شد.
هوا صاف و خنک بود و فقط تکه ابری کوچک در آسمان دیده می شد. تکه ابر مانند همان دودی بود که فرد مرموز آن را به وجود آورده بود.

توجه جوزفین هم به ابر جلب شد و اخم هایش در هم رفت. او عادت داشت همه چیز را بهم ربط دهد. منتها خوشش نمیامد چیزی به زیبا ابر را به آن دود های مرموز تشبیه کند.

سوال هایی در ذهن جوزفین به پرواز در آمدند. چرا همه چیز آنقدر مبهم بود؟ چرا فرد شنل پوش زندانی خود را رها کرد؟ چرا هیچکس برای مبارزه با جوزفین و آلنیس نیامد؟ چرا نامه از زیر در ارسال شد؟ چرا هیچ معامله ای صورت نگرفت؟ پس شرط آزادی روندا چه بود؟
خودش بود!

- آلن معامله!

صدای فریاد دخترک مو قرمز، آلنیس و روندا را از جا پراند.
در لحظه اول هیچ کدام چیزی نفهمید ولی کمی بعد چهره‌ی متعجب آلنیس جای خود را به نگرانی داد.
- یعنی داری می گی این یه تله ست؟
- لابد! زود باش پاشو باید برگردیم!


آلنیس و جوزفین فوری بازو های روندا را گرفتند و با تمام سرعت، به خانه گریمولد آپارات کردند. امیدوار بودند قبل رسیدنشان مرگخوارها بلایی سر دوستانشان نیاورده باشند.

***


صدای 'پاق' ظاهر شدن سه نفر، تنهای صدایی بود که به گوش رسید. خبری از صدای درگیری و جنگ نبود. آلنیس، جوزفین و روندا با نگرانی به در نامرئی خانه گریمولد خیره شدند.
- به نظرت... دیر رسیدیم؟
- بیا امیدوار باشیم اینطور نباشه.

هر سه دختر چوبدستی های خود را بیرون آورده و حالت دفاعی گرفته بودند.

- من جلو میرم شما ها همینجا...

آلنیس بازوی جوزفین را گرفت.
- نه جو! منم با هات میام. نمی ذارم تنها بری.‌ اگه قرار باشه یه کاری رو بکنیم با هم انجامش می دیم.

جوزفین با دیدن چشمان مصمم گرگ مقابلش حرفی نزد. فقط چوبدستی اش را در مشتش فشرد و سعی کرد لبخند پر انرژی ای تحویل آلنیس دهد.
- باشه. هم زمان با هم وارد می شیم!

و با باز شدن در خانه، لحظه ای همه چیز برای آن دو نفر متوقف شد...

اتفاق های مرموز زیادی در زندگی انسان رخ می دهد که می تواند تا سال های سال، باعث ایجاد درگیری ذهنی برای افراد شود و فرد تا آخر عمرش نتواند آن را فراموش کند.
این یکی هم مثل همان ها بود. اگر ده سال بعد هم راجع به آن اتفاق از جوزفین و آلنیس سوال می کردی، می توانستند تا ساعت ها درموردش حرف بزنند.

می توانستند بگوید وقتی در را باز کردند چه دیدند. می توانستند توصیف کنند در آن لحظه چه حالی داشتند. می توانستند با استرس شرح دهند که چه شوکی بهشان وارد شده.
و اگر روندا به داخل خانه هدایتشان نمی کرد تا ابد در همان حال می ماندند.

و آری، آن روز قرار بود تکه ای از وجودشان را از دست بدهند...
همان تکه که مربوط به افکار 'فراموش شدن' بود!

با باز شدن در، چهره ی محفلی هایی نمایان شد که نه تنها بخاطر جنگیدن با کسی خسته و درمانده به نظر نمی رسیدند، بلکه بسیار شاد و خوشحال بودند.

داخل خانه با بادکنک های رنگارنگی با طرح ققنوس هایی که از خاکستر بر می خواستند، تزئین شده بود‌.

دو دختر مات و مبهوت داخل خانه شدند.
- اینجا... اینجا چه خبره؟
- آلنیس و جوزفین عزیز تولدتون مبــــــارک!

همزمان با صدای فریاد جمعیت و تشویق هایشان، تعداد زیادی شرشره از هوا بر سر و روی آلنیس و جوزفین ریختند.
آلنیس شوکه به ریموس که کیک بزرگی در دست داشت رو کرد.
- پس اون ماموریت الکی بود؟
- اینجوری نگام نکن که ایده‌ی پروفسور بود. خود منم در جریانش نبودم!

بقیه ی اعضای محفل هم حرف ریموس را تایید کردند.
آلنیس تک خنده ای کرد. به یاد نداشت در عمرش کسی برایش چنین تولدی گرفته باشد.

- واهاییی رقیقمون کردین که!

جوزفین درحالی که با اشتیاق به جعبه‌ی کادو ها چشم دوخته بود این را گفت.

- جو چان میدونی که اول باید کیک رو بِبُرین بعد برین سراغ کادوها؟
- حق با گادفریه مونت.
- آه... باوشه!

ریموند و گادفری جوزفین را از کادو ها دور کردند.
پیکت سراغ گرامافون جادویی رفت و سوزن آن را روی سی دی درون دستگاه گذاشت. صدای موسیقی بی کلام بلند و شد و محفلی ها همراه با آن شعر "تولدت مبارک" را خواندند.


پ.ن: این پست توسط کوین و روندا نوشته شده.


ویرایش شده توسط روندا فلدبری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱ ۱۴:۱۱:۳۴



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳:۴۴ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳

محفل ققنوس

پیکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ یکشنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۲۲:۱۶:۵۸ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
از جیب ریموس!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 41
آفلاین
ساعت دو بعد از ظهر

- آلنیس تو ناسلامتی گرگی، نمی‌تونی از یه گربه جلو بیفتی؟
- قرار نیست ازش جلو بیفتیم که، باید دنبالش بریم.
- اوه...

آلنیس و جوزفین بعد از دو ساعت دنبال بازی، خسته شده بودن، و به نفس نفس افتاده بودن، ولی گربه همچنان با سرعت اولیه می‌دوید. واقعا قصد نداشت غذاشو با کسی شریک بشه. آلنیس شک داشت اگه این رویه ادامه پیدا کنه، جوزفین توان ادامه دادن داشته باشه.

- تحمل کن، چیز دیگه ای نمونده...

و توی دلش با خودش گفت: امیدوارم...

ولی خیلی نگذشت که گربه، کنار یه خرابه توقف کرد، برگشت و نگاهی به تعقیب کننده هاش انداخت، و بعد خودش و غذاش توی خرابه ناپدید شدن.

- یعنی واقعا همینجاست؟ اگه اشتباهی شده باشه...
- جو...

جوزفین با صدای لرزان آلنیس، به خودش لرزید، و با نگرانی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد، به جایی که آلنیس اشاره می‌کرد، نگاه کرد؛ روندا، با دست و پای بسته و لباس های خاکی، به یه دیوار تکیه داده شده بود.

- من حواسم به اطراف هست، تو برو روندا رو بلند کن.
- با... باشه.

جوزفین، سریع به سمت روندا دوید و بلندش کرد. تنفسش عادی بود، زخمی نبود، ظاهراً فقط با یه طلسم بیهوش شده بود. نفسی از سر راحتی کشید.

- حالش خو...
- جو، برو کنار!

آلنیس اینو گفت و طلسمی، درست به بالای سر جوزفین و روندا پرتاب کرد. جوزفین با ترس به جایی که طلسم خورده بود، نگاه کرد. مردی با موهای فر خورده و صورت کاملا پوشونده با نقاب، به چوبدستیش نگاه میکرد که طلسم آلنیس، به چند متر دور تر پرتاب شده بود.

- چجوری تونستی نامه بفرستی به مقر محفل؟

مرد چیزی نگفت، فقط محتاطانه، از روندا به آلنیس، و بعد به چوبدستیش نگاه کرد. جوزفین با دستای لرزون، چوبدستیش رو از رداش بیرون آورد و محکم تر به روندا چنگ زد.

- زود باش بگو! جو...

جوزفین، روندا رو به سمت آلنیس کشید و چوبدستیش رو بالاتر برد. انگار این کار، به آلنیس اطمینان خاطر بیشتری داده بود، چون لرزش صداش تقریبا از بین رفته بود.
- فکر نمی‌کردی دو نفری بیایم سراغت، درسته؟ چرا چیزی نمی‌گی؟ زبونت بند اومده؟...

مرد دستشو توی جیبش برد که باعث شد دو محفلی، قدمی به عقب بردارن. ولی قبل از اینکه بتونن کاری انجام بدن، دود غلیظی فضا رو در بر گرفت و در کسری از ثانیه، مرد غیبش زده بود.


یه بوتراکلِ جذاب




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۰۰:۰۱ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳

محفل ققنوس

ریموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۴:۵۷
از میان قصه ها
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 323
آفلاین
ساعت دوازده ظهر


سر ظهر بود. دقیقا خود خود سر ظهر. محفلِ گرم صبحانه تمام شد و سپیدی های دور میز به نوبت بلند شده و به سراغ کار خود رفتند.
دل آشوبه ی عمیقی در فضای خانه حکم فرما بود، از آن دل آشوبه هایی که پشت بندش بوی عرق نعنا در خانه می‌پیچید.
جوزفین و آلنیس هم از این استرس خالی نبودند. اما هر کدام با وسایل مورد نیاز خود جلوی درب محفل ایستاده بودند و با ریموند صحبت میکردند.
جوزفین روی تیشرت آبی آسمانی خودش سر همی بلند و نارنجی روشنی به تن داشت که تک جیب جلویش را تا خرخره پر از آت و آشغال کرده بود.
آلنیس هم کلاه لبه دار آفتابی گذاشته بود و با خلال دندان مشغول وارسی گوشه های دندانش بود و به صحبت ریموند و جوزفین گوش می‌داد.
-رِی خرابه یعنی دقیقن کدوم خرابه، کی خرابه؟ کجا خرابه؟

ریموند دفترچه قصه اش را باز کرد و قلم بر آن گذاشت.
-خب الان درستش میکنم. میتونیم آدرس خرابه رو پیدا کنیم.

قصه

در میان نگرانی های محفل، آلنیس و جوزفین برای پیدا کردن روندا راهی شدند. اما کسی آدرس خرابه را نمی‌دانست از قضا گربه ای که ساکن همان خرابه بود برای شکار موش در نزدیکی خانه شماره دوازده گریمولد قدم میزد و بعد از شکار آماده برگشت به خرابه خودش بود. جوزفین و آلنیس برای رسیدن به خرابه گربه سیاه را دنبال کردند.

پایان


بعد از اینکه ریموند قصه را بلند برای جوزفین و آلنیس خواند درب خانه را باز کرد. آفتاب سر ظهر چشمانش را زد، باد خنک بهاری هم پلاستیک زباله ای را از جلوی خانه حرکت میداد. کوچه خالی از زندگی بود اما در گوشه ی محوطه کنار سطل آشغال، توپ سیاه ریزه میزه و مو سیخ سیخی ای می‌جنبید.
آلنیس و جوزفین با دقت نگاه کردند‌. ریموند هم گوشه ی شاخش را خاراند و گفت:
_ پیشته شلغم، برو جلو خونتون بازی کن.

توپ سیاه رنگ سرش را بالا گرفت و به ریموند نگاه کرد، موش ورقلمبیده ای از دهنش آویزان بود. و بعد از دیدن چشم های خیره به سمتش کمی ترسید و شروع به فرار کرد. موش فقط برای خودش بود قرار نبود تقسیمش کند!

-عَکه هِی، دِ برو که رفتیم.

جوزفین گوشه ی ردای آلنیس را گرفت و تق و لق خوران دنبال گربه دویدند. تعقیب و گریز آغاز شده بود.




ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱ ۱۴:۱۲:۳۷
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱ ۱۴:۱۴:۴۵
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۱ ۱۴:۲۶:۵۱


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳:۳۰ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۵:۴۱
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 247
آفلاین
ساعت یازده و نیم صبح

جو در حالی که سعی داشت چهره ای بشاش و خالی از نگرانی به خودش بگیرد، گفت:
- اتفاقا امروز می خواستم برم بیرون و تو طبیعت چرخ بزنم واس خودم.

آلنیس هم لبخندی گرم و پر انرژی زد.
- بله، چه روزی بهتر از امروز.

بقیه ی اعضای محفل هم چیزهایی درباره ی هوای خوب و دوست داشتنی امروز، وزش ملایم نسیم و آواز پرندگان گفتند، اما در تمام این مدت تصویری شوم در ذهنشان نقش بسته بود، تصویر روندا که با دست ها و پاها و دهان بسته گوشه ای در خرابه رها شده و خون از زخم های عمیق روی بدنش جاریست.

ریموس که کار پخت پنکیک ها را به پایان رسانده بود، همرزمانش را صدا کرد تا با هم صبحانه ی دیروقتشان را صرف کنند.

اعضای محفل بوی خوش دستپخت همرزمشان را با دمی عمیق وارد بینی های خود کردند و سعی کردند رایحه ی ترس و اضطراب سهمگین را حین بازدم از وجودشان خارج کنند.

بعد وارد آشپزخانه شدند و مشغول چیدن وسایل صبحانه روی میز شدند. پنکیک های ریموس پز، نان لواش، نان تست سبوس دار، پنیر محلی، مربای هویج و توت فرنگی، هندوانه، چای، قهوه و خون.

محفلی ها روی صندلی هایشان دور میز نشستند و در حالی که سعی داشتند لرزش دست هایشان را پنهان کنند، مشغول خوردن شدند.

جو نگاهی به چهره های رنگ پریده و در هم رفته ی همرزمانش انداخت.
- این دیگه چه قیافه هاییه؟ سر میز صبونه بایست خوشحال و مشعوف بزنین. این جوری بی میل نخورین، اشتهای ما رم میندازین. آلن، بذار واست قاضی نون پنیر هندوونه بگیرم.

آلنیس بازوی جو را به نشانه ی تشکر فشار داد.
- ممنونم، جوی عزیز.

با حرف های سرشار از انرژی جو بقیه هم نیرو گرفتند و با اشتها مشغول خوردن شدند. همگی آن ها نیاز داشتند که آن روز سرحال و قبراق باشند، به خصوص جو و آلنیس.

بعد از صرف صبحانه، میز را به سرعت جمع کردند و آلنیس و جو هم به اتاق هایشان رفتند تا خودشان را از نظر فیزیکی و ذهنی برای ماموریت پیش رو آماده کنند.

جو از درخت تنومندی که وسط اتاقش روییده بود، بالا رفت، از یکی از شاخه های قطورش به صورت برعکس آویزان شد، چشمانش را بست و سعی کرد ذهنش را خالی کند.

بله، خالی، کاملا خالی، او نباید پشت پلک های بسته اش روندایی را می دید که از شدت درد به خودش می پیچد و فریاد می زد.

آلنیس خودش را به شکل گرگی اش درآورد و با ریتمی سبک و نرم شروع کرد به دویدن دور اتاقش. او نیز سعی داشت ذهنش را متمرکز و آرام کند.

آرام و به دور از هر فکر جگرخراشی، فکر روندایی با دست ها و پاهای تکه تکه شده و خون آلود کف خرابه.

پس از گذشت دقایقی آلنیس و جو کاملا آماده بودند. چهره هایشان مصمم و قاطع بود و در ذهنشان فقط این صحنه را می دیدند، روندایی که سالم و بدون هیچ آسیبی به آغوش گرم محفل بازگردانده شده و همرزمانش یکی یکی با خوشحالی او را در آغوش می گیرند.





پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹:۵۰ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳

گریفیندور، محفل ققنوس

ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۱ جمعه ۲۱ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۰:۱۱
از ایت واز! یو نو تیتر نات د سِیم...
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 49
آفلاین
ساعت یازده صبح

پیشبند گل‌گلی مالی رو پوشیده بودم. ماهیتابه رو روی گاز گذاشتم و زیرش رو روشن کردم. مایع پنکیک شکلاتی رو به آرومی کف ماهیتابه ریختم. از اونجایی که شیره افرایی که ریموند از کانادا برامون آورده بود تموم شده بود، روندا داوطلب شد تا بره و عسل بخره.

صدای جوزفین از توی هال می‌اومد. داشت شعر جدیدش رو می‌خوند. نظمی در وصف یه گرگ سفید. آلنیس هم با همون آهنگ براش زوزه می‌کشید. ریموند مشغول نوشتن توی کتابچه‌ی قصه‌ش بود و گادفری هم مشغول چرت نیم‌روزیش بود. کفگیر رو با ظرافت هل دادم زیر پنکیک سرخ‌شده و برش‌گردوندم.

همین حوالی بود که زنگ در خونه به صدا دراومد. گاز رو خاموش کردم، دستم رو با دستمال پارچه‌ای پاک کردم و رفتم دم در آشپزخونه.
- پیکت؟ روندا برگشته.

پروفسور دامبلدور روی مبل نشسته و مشغول بافتن ژاکت پشمی سبز بودن. پیکت به آهستگی از ریش پروفسور بیرون اومد و رفت سمت در. دست‌هاش به‌آهستگی رشد کردن. دستگیره رو گرفت و به‌نرمی چرخوندش. کسی نبود. ولی یه پاکت نامه خاک‌خورده جلوی در بود.

به سمت در دویدم. دوطرف خیابون رو نگاه کردم اما مورد مشکوکی نبود. یه روز خنک بهاری توی کوچه گریمولد. سوال اصلی این بود که نامه، چطور به جلوی در خونه مخفی شماره دوازده راه پیدا کرده بود. اون هم نامه‌ای که اونقدر خاکی و کثیف شده‌بود. آهسته برش داشتم. همه اهالی خونه در سکوت منتظر بودن ببینن که زنگ در، چه خبری براشون آورده.

در رو بستم و به سمت پروفسور رفتم. دو نگاه جدی در هم قفل شدند. نامه رو به سمت‌شون گرفتم. آهسته دو میله بافتنی رو روی میز عسلی گذاشتن و نامه رو ازم گرفتن. بقیه اعضا در سکوت ما رو تماشا می‌کردن. پروفسور دامبلدور نامه رو برامون خوندن:
- به نام ارباب تاریکی.
بدین وسیله اعلام می‌داریم، روندا فلدبری، عضو محفل ققنوس، به اسارت ارتش تاریکی درآمده و در خرابه‌ای در این شهر، رها شده. درصورت تمایل به معامله، تا پیش از غروب به مکان مذکور مراجعه نمایید. در غیر این صورت با خاطره فرد مذکور وداع گویید.
الف. میم. به نمایندگی از ارباب تاریکی.


نفسم راهش رو گم کرده بود. حال بقیه هم چندان تفاوتی نمی‌کرد. مدت زیادی از ورود روندا نمی‌گذشت. لحظاتی که روی پشت بوم باهاش تمرین دوئل می‌کردم از جلوی چشمام گذشت. تزئین کردن اتاقش، یا حتی... روزی که می‌خواستم به دیگران معرفیش کنم و سرشار از ذوق بود.
پروفسور دامبلدور به فرش دخیره شدن. پیکت به‌آرومی از پیرهن سفید لک‌دارم بالا رفت و توی جیبم جا خوش کرد. چاره‌ای نبود. باید می‌رفتیم. ولی انگار نظر پروفسور دامبلدور فرق داشت.
- ریموس عزیز، چقدر دیگه باید برای پنکیک‌هات صبر کنیم؟

بقیه با نگاه‌های بهت‌زده به پروفسور زل زده بودن. اما من نه. با همون چهره جدی توی چشماشون نگاه کردم. توی اون دو چشم اثری از نگرانی نبود اما، می‌تونستم بصیرت رو ببینم.
- پنکیک بدون عسل، پروفسور؟
- توی فرصتی که شما برامون پنکیک آماده می‌کنی، آلنیس و جوزفین می‌رن تا روندا و عسلی که خریده رو برامون پس بگیرن. مگه نه عزیزان دل بابا؟

بعد با همون لبخند رو کرد به چهره وارفته آلن و جو. سکوت غالب بود. توجهی نکردم. به سمت آشپزخونه رفتم و زیر گاز رو روشن کردم. فقط امیدوار بودیم به خیر بگذره. امیدوار بودیم فردا که از خواب بیدار شدیم، دوباره عطر پنکیک شکلاتی و عسل صبح‌مون رو تازه کنه و دور میز آشپزخونه کنار هم بخندیم. اون عطر برمی‌گشت اما چیزی که نمی‌دونستیم این بود: اون روز قرار بود تیکه‌ای از وجودمون رو از دست بدیم.


ستاد انتخاباتی ریموس لوپین
برای اقلیت‌ها، برای شکلات!


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴:۱۶ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۸:۴۰ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
.داصدان( داستان- صدا) پارت یک.

پیشنهاد می شود برای تجربه حسی بهتر، پست را به همراه این موسیقی در پس زمینه بخوانید!


باد، چمن های دشت را به رقص وا داشته بود. بادی که مانند معبود قدم زنان، از میان انبوه سبزه های عابد رد می شد و آنها با نشست و برخاست خود، باد را عبادت می کردند. آسمان، ابرهای پراکنده سپید را درون خود پناه داده بود. انبوه ابرهایی که همه جا مکان گرفته بودند، اما نتوانسته بودند آبی آسمان را به سپیدی تبدیل کنند. بادی که از میان چمن ها گذشته بود، نسیمی شد و حالا به درون موهای نیوت رسوخ کرده بود. دشتی پهناور و سبز، پهنه آبی آسمان و رودی حریر مانند که آب جاری اش، پاهای اورا نوازش می داد.

تپه مرتفع، چیزی جز نیوت که بالای آن نشسته و پاهایش را در چشمه ای زلال گذاشته بود برای ارائه نداشت. چشمه ای که از درون سنگی خاکستری جوشیده و به پایین تپه جاری شده بود. حالا دیگر همه چیز فرق کرده بود. ذهنش خالی، اما قلبش پر بود. قلبی سرشار از عشق، امید، هیجان و ایمان که باعث می شد صدای باد را بهتر بشنود، خنکی آب را بهتر حس کند و آسمان را آبی تر ببیند. هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده بود. حداقل در بیرون از احساسات نیوت نیفتاده بود. آدم ها، همان آدم های نفرت انگیز گذشته بودند. اما نیوت از آنها متنفر نبود. هنوز باور داشتند موجودات جادویی خطرناکند، اما نیوت آنهارا بخشیده بود.

نیوت معنی همه چیز را نمیدانست. اما می توانست معنی همه چیز را حس کند. او دیگر فقط زیبایی بال پروانه را نمی دید. بلکه صدای روحبخش پرواز اورا هم می شنید. فقط صدای زیبای جریان آب را نمی شنید. عشق و امیدی را که با هر نوازش تازیانه وار آب، بر پایش می خورد حس می کرد. او دیگر نمی دید. نمی شنید. نمی چشید. حس می کرد. همراه هر دیدن، حس می کرد. همراه هر شنیدن یا چشیدن. با گوش روح می شنید یا با چشم روح می دید. نیوت از تن رها بود. حسی آشنا که چند مدتی از آن غافل شده بود. و همین باعث شده بود هفت پشت غریبه بشود. اما حالا آشنا به خانه بازگشته بود.


تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵:۳۲ سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۵:۴۱
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 247
آفلاین
به مناسبت چهارشنبه سوری:

ایزابل گادفری را با دست ها و پاهای بسته و در حالی که یک نارنجک در دهانش گذاشته بود، لب پنجره ی باز نشاند و بعد با فاصله ای از او ایستاد و لبخندزنان به این منظره نگاه کرد.
- چه روش دلپذیری واسه جشن گرفتن امشب!

فلاش بک
تپه ی عظیمی از هیزم های شعله ور و فروزان و رزالی و ناتان که با خوشحالی و جست و خیز کنان مرتب از روی آن می پریدند و آواز می خواندند:
- در میان آتش می سوزی... پوست صافت کم کم جمع می شود، پوست سفیدت کم کم سرخ می شود، موهایت وز می خورد، اما این پایان ماجرا نیست... در میان آتش می سوزی...

گادفری در حالی که روی چارپایه ای نشسته و یک جام پر از خون را در دست گرفته بود، با چهره ای ناراضی به این منظره نگاه می کرد و سعی داشت آواز آن دو را ناشنیده بگیرد.

این شعر در واقع حالت استعاری داشت و به نابودی مشکلات اشاره می کرد، ولی برای گادفری یادآور خاطراتی بود که بنجامین در حالت مستی برایش تعریف کرده بود:
- همیشه بعد از بریدن گلو یا فرو کردن چاقو تو قلبشون، جسدشونو آتیش می زنم. این جوری دیگه مطمئن میشم راهی واسه برگشت ندارن... هه هه هه!

و بعد به سختی گریسته بود. گادفری جام را روی میز کوچکی در مقابلش گذاشت و با بی قراری دستی لای موهایش کشید.
- بنجامین! آخه چرا فکر می کنی محکوم شدی که این جوری زندگی کنی؟

بعد از جایش بلند شد و در جهتی خلاف تپه ی آتش شروع به پیاده روی کرد تا به هم ریختگی اعصابش برطرف شود. همان طور که پیش می رفت و خنکی ملایم هوا کم کم حالش را بهتر می کرد، ناگهان طلسمی میان دو کتفش برخورد کرد و او بیهوش روی زمین افتاد.
پایان فلاش بک

ایزابل جلو آمد، ضامن نارنجک را کشید و گادفری را هل داد. گادفری در حین سقوط منفجر شد و درخشش زیبایی از رنگ های زرد، نارنجی و قرمز را که با تکه های گوشت و خون ترکیب شده بود، در منظره ی تاریک شب به وجود آورد.




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲:۲۴ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲

دومینیک ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۷:۱۶ شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۱:۵۰:۱۵ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
از سرزمین رویاها
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 23
آفلاین
آرام تر سنگ بزن...
آنچه می شکنی شیشه نیست...
قلب انسان است...
درد دارد!
"
دومینیک، این یادداشت را روی میز پسرعموی گریفیندوری اش، فرد گذاشت و به سمت دیگر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رفت. با امید به آن سوی کلاس چشم دوخت. امید داشت نامه اش، دل فرد را نرم کند.
صدای پسرعموی موقرمز و خوش قیافه اش؛ در ذهنش پخش می شد. واضح و روشن، گویی همین حالا جلویش ایستاده بود و با لحنی تحقیرآمیز، آن جملات را به زبان می آورد و دوستان گریفیندوری اش، ریسه می رفتند، گویی تحقیر شدن او،یک فیلم کمدی سرگرم کننده بود:
-ازم خوشت میاد؟ خب، متاسفم، ولی بهتره حد خودتو بدونی و به کسی علاقه مند بشی که هم سطح خودته، نه کسی که ازت خیلی بالاتره!
البته، نمی توانست به خودش دروغ بگوید. خودش هم مقصر بود... خودش هم مقصر بود که با وجود اطلاع از غرور پسرعمویش، در حیاط هاگوارتز و در مقابل دوستانش، به سمتش دویده بود و در حالی که شرشر عرق می ریخت، گفته بود به او علاقه دارد... نسبت به او احساس دارد... و فرد هم به بی رحمانه ترین شکل ممکن، او را خیط کرده بود. هرگز نمی توانست آن تحقیر را فراموش کند...
سر و صدایی از سمت در ورودی، او را به خود آورد. گردن کج کرد. پسرعمویش بود... قدبلند، عضلانی و خوش قیافه، با چشمان آبی، به رنگ آسمان و موهای قرمز فرفری اش که مدام آن ها را به هم می ریخت. قلبش، با بی قراری به در و دیوار سینه اش می کوبید.
فرد به سمت میزش رفت...قلبش با شدت بیشتری بی قراری کرد... حالا نامه اش را می دید... فرقی نمی کرد عکس العملش چه باشد... به هر حال آن را می دید...و همین مهم بود...
فرد، نامه را برداشت.(قلب دومینیک، با چنان شدتی در سینه اش پشتک و وارو زد که دردی در قفسه سینه اش حس کرد.)
فرد، خنده تمسخرآمیزی سر داد و دومینیک حس کرد قلبش ذوب می شود... اصلا هیچ اهمیتی نداشت که به او می خندید...
یکی از دوستان فرد،خم شد و در گوشش چیزی گفت که دومینیک مطمئن بود به خودش مربوط می شود.فرد دوباره خندید، از همان خنده هایی که دل دومینیک را از جا می کند و گفت:«آره... خیلی احمقه.»
دنیا روی سر دومینیک خراب شد... می دانست پسرعمویش هیچ حسی به او ندارد و از او اصلا خوشش نمی آید... ولی فکر نمی کرد نامه ای که تک تک کلمات آن، از اعماق قلب شکسته اش چکیده بودند، چنین تاثیری داشته باشد. در گوشه کتابش، بخشی از موسیقی ماگلی مورد علاقه اش را نوشت:
-تو فقط برای تفریح قلب منو شکستی... دلمو بردی و بدون هیچ احساسی ولم کردی...


من به آمار زمین مشکوکم...
اگر این سطح، پر آدمهاست...
پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.