جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  252 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1403 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت یازده و نیم صبح

جو در حالی که سعی داشت چهره ای بشاش و خالی از نگرانی به خودش بگیرد، گفت:
- اتفاقا امروز می خواستم برم بیرون و تو طبیعت چرخ بزنم واس خودم.

آلنیس هم لبخندی گرم و پر انرژی زد.
- بله، چه روزی بهتر از امروز.

بقیه ی اعضای محفل هم چیزهایی درباره ی هوای خوب و دوست داشتنی امروز، وزش ملایم نسیم و آواز پرندگان گفتند، اما در تمام این مدت تصویری شوم در ذهنشان نقش بسته بود، تصویر روندا که با دست ها و پاها و دهان بسته گوشه ای در خرابه رها شده و خون از زخم های عمیق روی بدنش جاریست.

ریموس که کار پخت پنکیک ها را به پایان رسانده بود، همرزمانش را صدا کرد تا با هم صبحانه ی دیروقتشان را صرف کنند.

اعضای محفل بوی خوش دستپخت همرزمشان را با دمی عمیق وارد بینی های خود کردند و سعی کردند رایحه ی ترس و اضطراب سهمگین را حین بازدم از وجودشان خارج کنند.

بعد وارد آشپزخانه شدند و مشغول چیدن وسایل صبحانه روی میز شدند. پنکیک های ریموس پز، نان لواش، نان تست سبوس دار، پنیر محلی، مربای هویج و توت فرنگی، هندوانه، چای، قهوه و خون.

محفلی ها روی صندلی هایشان دور میز نشستند و در حالی که سعی داشتند لرزش دست هایشان را پنهان کنند، مشغول خوردن شدند.

جو نگاهی به چهره های رنگ پریده و در هم رفته ی همرزمانش انداخت.
- این دیگه چه قیافه هاییه؟ سر میز صبونه بایست خوشحال و مشعوف بزنین. این جوری بی میل نخورین، اشتهای ما رم میندازین. آلن، بذار واست قاضی نون پنیر هندوونه بگیرم.

آلنیس بازوی جو را به نشانه ی تشکر فشار داد.
- ممنونم، جوی عزیز.

با حرف های سرشار از انرژی جو بقیه هم نیرو گرفتند و با اشتها مشغول خوردن شدند. همگی آن ها نیاز داشتند که آن روز سرحال و قبراق باشند، به خصوص جو و آلنیس.

بعد از صرف صبحانه، میز را به سرعت جمع کردند و آلنیس و جو هم به اتاق هایشان رفتند تا خودشان را از نظر فیزیکی و ذهنی برای ماموریت پیش رو آماده کنند.

جو از درخت تنومندی که وسط اتاقش روییده بود، بالا رفت، از یکی از شاخه های قطورش به صورت برعکس آویزان شد، چشمانش را بست و سعی کرد ذهنش را خالی کند.

بله، خالی، کاملا خالی، او نباید پشت پلک های بسته اش روندایی را می دید که از شدت درد به خودش می پیچد و فریاد می زد.

آلنیس خودش را به شکل گرگی اش درآورد و با ریتمی سبک و نرم شروع کرد به دویدن دور اتاقش. او نیز سعی داشت ذهنش را متمرکز و آرام کند.

آرام و به دور از هر فکر جگرخراشی، فکر روندایی با دست ها و پاهای تکه تکه شده و خون آلود کف خرابه.

پس از گذشت دقایقی آلنیس و جو کاملا آماده بودند. چهره هایشان مصمم و قاطع بود و در ذهنشان فقط این صحنه را می دیدند، روندایی که سالم و بدون هیچ آسیبی به آغوش گرم محفل بازگردانده شده و همرزمانش یکی یکی با خوشحالی او را در آغوش می گیرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1403 13:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ساعت یازده صبح

پیشبند گل‌گلی مالی رو پوشیده بودم. ماهیتابه رو روی گاز گذاشتم و زیرش رو روشن کردم. مایع پنکیک شکلاتی رو به آرومی کف ماهیتابه ریختم. از اونجایی که شیره افرایی که ریموند از کانادا برامون آورده بود تموم شده بود، روندا داوطلب شد تا بره و عسل بخره.

صدای جوزفین از توی هال می‌اومد. داشت شعر جدیدش رو می‌خوند. نظمی در وصف یه گرگ سفید. آلنیس هم با همون آهنگ براش زوزه می‌کشید. ریموند مشغول نوشتن توی کتابچه‌ی قصه‌ش بود و گادفری هم مشغول چرت نیم‌روزیش بود. کفگیر رو با ظرافت هل دادم زیر پنکیک سرخ‌شده و برش‌گردوندم.

همین حوالی بود که زنگ در خونه به صدا دراومد. گاز رو خاموش کردم، دستم رو با دستمال پارچه‌ای پاک کردم و رفتم دم در آشپزخونه.
- پیکت؟ روندا برگشته.

پروفسور دامبلدور روی مبل نشسته و مشغول بافتن ژاکت پشمی سبز بودن. پیکت به آهستگی از ریش پروفسور بیرون اومد و رفت سمت در. دست‌هاش به‌آهستگی رشد کردن. دستگیره رو گرفت و به‌نرمی چرخوندش. کسی نبود. ولی یه پاکت نامه خاک‌خورده جلوی در بود.

به سمت در دویدم. دوطرف خیابون رو نگاه کردم اما مورد مشکوکی نبود. یه روز خنک بهاری توی کوچه گریمولد. سوال اصلی این بود که نامه، چطور به جلوی در خونه مخفی شماره دوازده راه پیدا کرده بود. اون هم نامه‌ای که اونقدر خاکی و کثیف شده‌بود. آهسته برش داشتم. همه اهالی خونه در سکوت منتظر بودن ببینن که زنگ در، چه خبری براشون آورده.

در رو بستم و به سمت پروفسور رفتم. دو نگاه جدی در هم قفل شدند. نامه رو به سمت‌شون گرفتم. آهسته دو میله بافتنی رو روی میز عسلی گذاشتن و نامه رو ازم گرفتن. بقیه اعضا در سکوت ما رو تماشا می‌کردن. پروفسور دامبلدور نامه رو برامون خوندن:
- به نام ارباب تاریکی.
بدین وسیله اعلام می‌داریم، روندا فلدبری، عضو محفل ققنوس، به اسارت ارتش تاریکی درآمده و در خرابه‌ای در این شهر، رها شده. درصورت تمایل به معامله، تا پیش از غروب به مکان مذکور مراجعه نمایید. در غیر این صورت با خاطره فرد مذکور وداع گویید.
الف. میم. به نمایندگی از ارباب تاریکی.


نفسم راهش رو گم کرده بود. حال بقیه هم چندان تفاوتی نمی‌کرد. مدت زیادی از ورود روندا نمی‌گذشت. لحظاتی که روی پشت بوم باهاش تمرین دوئل می‌کردم از جلوی چشمام گذشت. تزئین کردن اتاقش، یا حتی... روزی که می‌خواستم به دیگران معرفیش کنم و سرشار از ذوق بود.
پروفسور دامبلدور به فرش دخیره شدن. پیکت به‌آرومی از پیرهن سفید لک‌دارم بالا رفت و توی جیبم جا خوش کرد. چاره‌ای نبود. باید می‌رفتیم. ولی انگار نظر پروفسور دامبلدور فرق داشت.
- ریموس عزیز، چقدر دیگه باید برای پنکیک‌هات صبر کنیم؟

بقیه با نگاه‌های بهت‌زده به پروفسور زل زده بودن. اما من نه. با همون چهره جدی توی چشماشون نگاه کردم. توی اون دو چشم اثری از نگرانی نبود اما، می‌تونستم بصیرت رو ببینم.
- پنکیک بدون عسل، پروفسور؟
- توی فرصتی که شما برامون پنکیک آماده می‌کنی، آلنیس و جوزفین می‌رن تا روندا و عسلی که خریده رو برامون پس بگیرن. مگه نه عزیزان دل بابا؟

بعد با همون لبخند رو کرد به چهره وارفته آلن و جو. سکوت غالب بود. توجهی نکردم. به سمت آشپزخونه رفتم و زیر گاز رو روشن کردم. فقط امیدوار بودیم به خیر بگذره. امیدوار بودیم فردا که از خواب بیدار شدیم، دوباره عطر پنکیک شکلاتی و عسل صبح‌مون رو تازه کنه و دور میز آشپزخونه کنار هم بخندیم. اون عطر برمی‌گشت اما چیزی که نمی‌دونستیم این بود: اون روز قرار بود تیکه‌ای از وجودمون رو از دست بدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1402 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
.داصدان( داستان- صدا) پارت یک.

پیشنهاد می شود برای تجربه حسی بهتر، پست را به همراه این موسیقی در پس زمینه بخوانید!


باد، چمن های دشت را به رقص وا داشته بود. بادی که مانند معبود قدم زنان، از میان انبوه سبزه های عابد رد می شد و آنها با نشست و برخاست خود، باد را عبادت می کردند. آسمان، ابرهای پراکنده سپید را درون خود پناه داده بود. انبوه ابرهایی که همه جا مکان گرفته بودند، اما نتوانسته بودند آبی آسمان را به سپیدی تبدیل کنند. بادی که از میان چمن ها گذشته بود، نسیمی شد و حالا به درون موهای نیوت رسوخ کرده بود. دشتی پهناور و سبز، پهنه آبی آسمان و رودی حریر مانند که آب جاری اش، پاهای اورا نوازش می داد.

تپه مرتفع، چیزی جز نیوت که بالای آن نشسته و پاهایش را در چشمه ای زلال گذاشته بود برای ارائه نداشت. چشمه ای که از درون سنگی خاکستری جوشیده و به پایین تپه جاری شده بود. حالا دیگر همه چیز فرق کرده بود. ذهنش خالی، اما قلبش پر بود. قلبی سرشار از عشق، امید، هیجان و ایمان که باعث می شد صدای باد را بهتر بشنود، خنکی آب را بهتر حس کند و آسمان را آبی تر ببیند. هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده بود. حداقل در بیرون از احساسات نیوت نیفتاده بود. آدم ها، همان آدم های نفرت انگیز گذشته بودند. اما نیوت از آنها متنفر نبود. هنوز باور داشتند موجودات جادویی خطرناکند، اما نیوت آنهارا بخشیده بود.

نیوت معنی همه چیز را نمیدانست. اما می توانست معنی همه چیز را حس کند. او دیگر فقط زیبایی بال پروانه را نمی دید. بلکه صدای روحبخش پرواز اورا هم می شنید. فقط صدای زیبای جریان آب را نمی شنید. عشق و امیدی را که با هر نوازش تازیانه وار آب، بر پایش می خورد حس می کرد. او دیگر نمی دید. نمی شنید. نمی چشید. حس می کرد. همراه هر دیدن، حس می کرد. همراه هر شنیدن یا چشیدن. با گوش روح می شنید یا با چشم روح می دید. نیوت از تن رها بود. حسی آشنا که چند مدتی از آن غافل شده بود. و همین باعث شده بود هفت پشت غریبه بشود. اما حالا آشنا به خانه بازگشته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اسفند 1402 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت چهارشنبه سوری:

ایزابل گادفری را با دست ها و پاهای بسته و در حالی که یک نارنجک در دهانش گذاشته بود، لب پنجره ی باز نشاند و بعد با فاصله ای از او ایستاد و لبخندزنان به این منظره نگاه کرد.
- چه روش دلپذیری واسه جشن گرفتن امشب!

فلاش بک
تپه ی عظیمی از هیزم های شعله ور و فروزان و رزالی و ناتان که با خوشحالی و جست و خیز کنان مرتب از روی آن می پریدند و آواز می خواندند:
- در میان آتش می سوزی... پوست صافت کم کم جمع می شود، پوست سفیدت کم کم سرخ می شود، موهایت وز می خورد، اما این پایان ماجرا نیست... در میان آتش می سوزی...

گادفری در حالی که روی چارپایه ای نشسته و یک جام پر از خون را در دست گرفته بود، با چهره ای ناراضی به این منظره نگاه می کرد و سعی داشت آواز آن دو را ناشنیده بگیرد.

این شعر در واقع حالت استعاری داشت و به نابودی مشکلات اشاره می کرد، ولی برای گادفری یادآور خاطراتی بود که بنجامین در حالت مستی برایش تعریف کرده بود:
- همیشه بعد از بریدن گلو یا فرو کردن چاقو تو قلبشون، جسدشونو آتیش می زنم. این جوری دیگه مطمئن میشم راهی واسه برگشت ندارن... هه هه هه!

و بعد به سختی گریسته بود. گادفری جام را روی میز کوچکی در مقابلش گذاشت و با بی قراری دستی لای موهایش کشید.
- بنجامین! آخه چرا فکر می کنی محکوم شدی که این جوری زندگی کنی؟

بعد از جایش بلند شد و در جهتی خلاف تپه ی آتش شروع به پیاده روی کرد تا به هم ریختگی اعصابش برطرف شود. همان طور که پیش می رفت و خنکی ملایم هوا کم کم حالش را بهتر می کرد، ناگهان طلسمی میان دو کتفش برخورد کرد و او بیهوش روی زمین افتاد.
پایان فلاش بک

ایزابل جلو آمد، ضامن نارنجک را کشید و گادفری را هل داد. گادفری در حین سقوط منفجر شد و درخشش زیبایی از رنگ های زرد، نارنجی و قرمز را که با تکه های گوشت و خون ترکیب شده بود، در منظره ی تاریک شب به وجود آورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اسفند 1402 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام تر سنگ بزن...
آنچه می شکنی شیشه نیست...
قلب انسان است...
درد دارد!
"
دومینیک، این یادداشت را روی میز پسرعموی گریفیندوری اش، فرد گذاشت و به سمت دیگر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رفت. با امید به آن سوی کلاس چشم دوخت. امید داشت نامه اش، دل فرد را نرم کند.
صدای پسرعموی موقرمز و خوش قیافه اش؛ در ذهنش پخش می شد. واضح و روشن، گویی همین حالا جلویش ایستاده بود و با لحنی تحقیرآمیز، آن جملات را به زبان می آورد و دوستان گریفیندوری اش، ریسه می رفتند، گویی تحقیر شدن او،یک فیلم کمدی سرگرم کننده بود:
-ازم خوشت میاد؟ خب، متاسفم، ولی بهتره حد خودتو بدونی و به کسی علاقه مند بشی که هم سطح خودته، نه کسی که ازت خیلی بالاتره!
البته، نمی توانست به خودش دروغ بگوید. خودش هم مقصر بود... خودش هم مقصر بود که با وجود اطلاع از غرور پسرعمویش، در حیاط هاگوارتز و در مقابل دوستانش، به سمتش دویده بود و در حالی که شرشر عرق می ریخت، گفته بود به او علاقه دارد... نسبت به او احساس دارد... و فرد هم به بی رحمانه ترین شکل ممکن، او را خیط کرده بود. هرگز نمی توانست آن تحقیر را فراموش کند...
سر و صدایی از سمت در ورودی، او را به خود آورد. گردن کج کرد. پسرعمویش بود... قدبلند، عضلانی و خوش قیافه، با چشمان آبی، به رنگ آسمان و موهای قرمز فرفری اش که مدام آن ها را به هم می ریخت. قلبش، با بی قراری به در و دیوار سینه اش می کوبید.
فرد به سمت میزش رفت...قلبش با شدت بیشتری بی قراری کرد... حالا نامه اش را می دید... فرقی نمی کرد عکس العملش چه باشد... به هر حال آن را می دید...و همین مهم بود...
فرد، نامه را برداشت.(قلب دومینیک، با چنان شدتی در سینه اش پشتک و وارو زد که دردی در قفسه سینه اش حس کرد.)
فرد، خنده تمسخرآمیزی سر داد و دومینیک حس کرد قلبش ذوب می شود... اصلا هیچ اهمیتی نداشت که به او می خندید...
یکی از دوستان فرد،خم شد و در گوشش چیزی گفت که دومینیک مطمئن بود به خودش مربوط می شود.فرد دوباره خندید، از همان خنده هایی که دل دومینیک را از جا می کند و گفت:«آره... خیلی احمقه.»
دنیا روی سر دومینیک خراب شد... می دانست پسرعمویش هیچ حسی به او ندارد و از او اصلا خوشش نمی آید... ولی فکر نمی کرد نامه ای که تک تک کلمات آن، از اعماق قلب شکسته اش چکیده بودند، چنین تاثیری داشته باشد. در گوشه کتابش، بخشی از موسیقی ماگلی مورد علاقه اش را نوشت:
-تو فقط برای تفریح قلب منو شکستی... دلمو بردی و بدون هیچ احساسی ولم کردی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من به آمار زمین مشکوکم...
اگر این سطح، پر آدمهاست...
پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 25 بهمن 1402 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هدیه ی ولنتاین

گادفری ناگهان از خواب پرید. دلیلش مثل همیشه گرسنگی یا اتمام طبیعی خواب روزانه اش نبود، بلکه کمبود شدید هوا بود. داشت نفس های طولانی می کشید و سعی می کرد اکسیژن را وارد ریه هایش کند، ولی انگار اصلا اکسیژنی در کار نبود. خواست از جایش بلند شود، ولی سرش محکم با چیزی برخورد کرد. با دست هایش اطرافش را لمس کرد و متوجه شد در چیزی محصور شده.
- این یه تابوته؟!

با دستپاچگی سعی کرد درب آن را کنار بزند، ولی نتوانست.
- باید آروم باشم.

دوباره سعی کرد، ولی باز هم با شکست مواجه شد.
- دارم... خفه میشم!

حالا داشت وحشیانه نفس می کشید و اندک اکسیژن موجود در فضای کوچک تابوت را به سرعت تمام می کرد.
- بنجامین... گفته... بود... فقط... نور خورشید... و آتیش... می تونن... خون آشاما... رو... بکشن.

پس چه بودند این چنگال هایی که او را در آغوش گرفته بودند و می فشردند؟ آیا این چنگال ها متعلق به مرگ نبودند؟
***
رزالی و ناتان در آشپزخانه ی گریمولد نشسته بودند و نوشیدنی کره ای می خوردند.

- ناتان، اصلا فکرشو نمی کردم بیای این جا. فکر می کردم چشم نداری منو ببینی.

- خب، باید اعتراف کنم قبلا ازت خوشم نمیومد. ولی بعد سعی کردم از یه زاویه‌ی دیگه بهت نگاه کنم. اون موقع بود که فهمیدم تو یه راهبه ی خفن باحالی!

رزالی خندید.
- خوشحالم که به این نتیجه رسیدی.

- خوشحالم که خوشحالی. خیلی خوبه که یه حس مثبت بین من و تو باشه، هم واسه من، هم واسه تو و هم واسه گادفری.

رزالی سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- این جوری میشیم یه خانواده ی خوشبخت.

- دقیقا... راستی فکر می کنی گادفری از هدیه ولنتاینی که واسش گرفتیم، خوشش بیاد؟

رزالی سرش را به عقب گرداند و به هدیه ی گادفری که پشت سرش قرار داشت، نگاه کرد.
- مطمئنم عاشقش میشه.
***
گادفری در حالی که به شدت نفس نفس می زد، از خواب پرید و با رزالی و ناتان که رو به رویش روی تخت نشسته بودند و با حالتی دلسوزانه نگاهش می کردند، مواجه شد.

ناتان:
- گادفری بیچاره ی من...

بعد نگاهی به رزالی انداخت و با لحنی شیطنت آمیز حرفش را تصحیح کرد:
- منظورم گادفری بیچاره ی ماست... داشتی کابوس می دیدی؟

گادفری در حالی که از دیدن رزالی و ناتان کنار یکدیگر مغذب شده بود، نیم خیز شد.
- فکر نمی کردم بیای این جا، ناتان جان.

ناتان خودش را جلو کشید و کنار گادفری نشست و دستش را دور شانه های او انداخت. رزالی هم لبخندزنان این کار را در سمت دیگر گادفری تکرار کرد.
- من و ناتان تصمیم گرفتیم با هم دوست باشیم.

گادفری با لحنی که کاملا برعکسش را نشان می داد، گفت:
- عالیه.

رزالی:
- عزیزم،‌ ما به مناسبت ولنتاین یه هدیه واست گرفتیم.

رزالی و ناتان چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند و تکان دادند. یک جسم مکعب ذوزنقه ای باشکوه و فلزی به رنگ های قرمز و مشکی و با کنده کاری های ظریف و مجلل وارد اتاق شد. گادفری با دیدن آن نفسش بند آمد و لرزه ای بر اندامش افتاد.
- فوق العاده ست. واقعا ازتون ممنونم، عشقای من. این تابوت محشره!




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/25 13:32:23
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/25 13:37:51
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/25 13:41:18
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/25 18:30:07
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/25 18:33:32
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/11/25 18:40:49
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 11 بهمن 1402 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
برف سفید و درخشان همه جا را پوشانده بود و دانه هایش هم چنان به آرامی در حال بارش بود. دست رزالی در دستم بود و دو تایی با هم در میان برف ها قدم می زدیم.

- گادفری، قیافه ت حسابی تو همه. چی این قدر ناراحتت کرده؟

دستش را اندکی فشار دادم و با درماندگی نگاهش کردم. چه قدر دلم می خواست به او بگویم که چه چیزی افکارم را مشوش کرده. اما چه طور می توانستم بگویم که به او خیانت کردم و مدتیست که مشغول قرار گذاشتن با ناتانم؟ چندین بار می خواستم حقیقت را به ناتان بگویم، برایش توضیح دهم که فقط برای گرفتن پول به او ابراز عشق کردم، اما نتوانستم. هر بار که برق چشمان زمردی و لبخند شیطنت آمیز و شادش را می دیدم، از گفتن حقیقت پشیمان می شدم‌.

- گادفری، بهم بگو چی شده و خودتو راحت کن.

شاید بهتر بود همه چیز را به او بگویم. اگر نمی گفتم، ممکن بود به طور اتفاقی من و ناتان را با هم ببیند یا قضیه را از زبان کس دیگری بشنود. نفس عمیقی کشیدم و بی آن که به چهره اش نگاه کنم، بدون مکث ماجرا را تعریف کردم. بعد نگاهم را به آرامی به سمتش برگرداندم تا عکس العملش را ببینم. چیزی که دیدم چشمانم را گرد کرد. رزالی داشت لبخند می زد!

- تو... تو داری لبخند می زنی؟!

خندید.
- گادفری، من خیلی وقته قضیه ی تو و ناتانو می دونم. تو میگی به خاطر پول بهش ابراز عشق کردی، ولی این فقط یه بهونه ست. همیشه وقتی تو و اونو کنار هم می دیدم، حس می کردم یه رابطه ی عمیقی بینتونه، یه چیزی که بیشتر از دوستیه.

مدتی با دهان باز به رزالی خیره شدم. نمی دانستم چه باید بگویم. حرف هایش باعث شده بود که ناگهان شمع هایی در قلبم روشن شوند و حقیقتی را آشکار کنند که مدت ها سعی کرده بودم آن را از خودم و بقیه پنهان کنم.

مدتی همان طور بدون این که حرف بزنیم، کنار هم راه رفتیم. در آن لحظات با خودم می گفتم چرا رزالی این قدر خونسرد است؟ یعنی از قبل تصمیم گرفته بود که رابطه اش با من را به هم بزند و حالا دیگر با این قضیه کنار آمده بود؟
- رزالی، تو به خاطر این ماجرا از دست من عصبانی نیستی؟

بعد ایستادم، دست دیگرش را هم با دست آزادم گرفتم، به دریای آبی چشمانش نگاه کردم و با لحن دردآلودی گفتم:
- تو که تصمیم نگرفتی منو ترک کنی، هان؟

لبخند زد و یکی از دستانش را از میان دستم بیرون کشید و آن را کنار صورتم گذاشت.
- من می دونم که چه حسی بهم داری و منم همین حسو بهت دارم. همین واسه این که پیشت بمونم، کافیه.

لب هایم لرزیدند و چشمانم پر از اشک شدند. دست رزالی را از کنار صورتم برداشتم و آن را روی لب هایم گذاشتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 1 بهمن 1402 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
دستنوشته های خاطرات: برگ سوم


چمدان به دست، عرض خیابان را طی کردم و با صبری توأم با سردرگمی به عناوین سردر مغازه ها نگاه کردم. پس از ماموریتی که آلبوس برای به دام انداختن گریندل والد طراحی و اجرا کرده بود، این دومین باری بود که باید به دل کندن از چمدانم و تمامی ساکنین درونش فکر می کردم.

طبق همیشه، بار دیگر یکی از قفل های بسته نگه دارنده چمدان باز شد. دستی برروی قفل کشیدم و با خود فکر کردم، اگر یکبار برای همیشه رهایشان کنم چه؟!
اگر یکبار خودم و آنها را از اسارتی مداوم آزاد کنم چه؟!
من که صاحب و یا ولی آنها نیستم. من فقط محققی هستم که جانوران آسیب دیده و یا ضعیف را برای نگه داری و مواظبت ازشان، مدتی محدود و کوتاه به محل زندگی ام میبرم و هنگامی که زمانش برسد و مطمئن شوم از پس خودشان بر می آیند، به آغوش دنیای تاریک و بی رحم بیرون بازمی گردانم!

- آروم باش، دوگل! به زودی خواهیم رسید!

قدرت زیادی می خواهد، دل کندن!
دل کندن از همه چیز هم نه...
دل کندن از آنهایی که به سختی به آنها دل بستی!
حتی دل کندن از شلاقی که از اول عمر تا به اینجا تورا تازیانه می زد هم سخت است...

به کشتی رسیدم. برنامه این بود، چمدان را در جاییکه مطمئن باشم حداقل کسی اورا می بیند جاگذاری کنم. یادداشتم را طوری روی چمدان بچسبانم که حتما چشمش به آن بیفتد.

نقل قول:
درود
نپرسید این چیست و من کیستم!
در اولین فرصت این چمدان را در صحرای بزرگ صاحارا بگذارید و پس از آنکه درب آن را باز نمودید، سریعا تا جاییکه می توانید از آن فاصله بگیرید!


برنامه را که در ذهنم مرور کردم، مکانی که باید چمدان را درآن می گذاشتم انتخاب کردم، یادداشت را نوشتم و فقط مانده بود خداحافظی، سخت ترین قسمت کار. چمدان را گذاشتم. خواستم یادداشت را بر روی آن بگذارم که ناگهان درب چمدان باز شد...

---------------------------------------------------------------------

- درب چمدان باز شد و چه؟!

- درب چمدان باز شد و همه جانورانم به من حمله کردند...
- خیلی وقته این خوابو میبینی؟!

- ... بله؟!... متوجه نشدم!
- پرسیدم خیلی وقته که خوابایی مثل این رو میبینی؟!

-... بله!... خیلی وقته!... مکررا!... بارها و به صورت واضح!
- عجیبه!

- بله... واقعا عجیبه!

از روی صندلی بلند شدم و به سمت میز دکتر رفتم. روان پزشکی جادوگران اتفاقی بود که جدیدا رواج یافته بود. اما با اینحال خیلی طول کشید که با آن کنار بیایم و به سراغ یکی از آنها بروم و درگیری های ذهنی ام را با آنها به اشتراک بگذارم. حرکتی به نظر عجیب می آمد. من آدم متعصبی نبودم اما در برخی زمینه ها تقلید از ماگل ها مشکل ساز می شد.

در راه خانه، در اتاق خواب، در حال مطالعه، در هنگام نوشتن و حتی در هنگام استراحتم! همیشه و همه جا درگیر این خواب بودم و فکر می کردم دلیلش هیچوقت برایم آشکار نخواهد شد. ولی اشتباه فکر می کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1402 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
آیا سرنوشتم از قبل تعیین شده بود؟
آیا محکوم به فنا بودم؟

خیلی ناگهانی مقابلم ظاهر شد، آن قدر که فکر می کردم دارم خواب می بینم. در میان خرابه ها زیر نور مشعل ها ایستاده بود و به من نگاه می کرد. دقیقا همان طور بود که به یاد داشتم، قد بلند، شانه های پهن و ورزیده، موهای بلند و براق نقره ای و صورت درخشان و سفید مرمری. فقط این بار به جای آن حالت درنده، حالتی دلسوزانه اما قاطع در چشمان خاکستری اش دیده می شد. همیشه در ذهنم حسی بین عشق و تنفر نسبت به او داشتم، عشق به این خاطر که هدیه ی جاودانگی را به من داده بود و تنفر به این خاطر که در گوشه ای رهایم کرده بود تا بمیرم.

در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود، آرام آرام به سمتش قدم برداشتم. می ترسیدم اگر با سرعت بیشتری حرکت کنم، مثل یک خیال از جلوی چشمانم محو شود. بالاخره به یک قدمی او رسیدم. با صدایی که به سختی از ته گلویم در می آمد، زمزمه کردم:
- واقعا خودتی؟

با لحنی غمگین پاسخ داد:
- بله گادفری، این منم، همون کسی که جاودانگی رو باهات تقسیم کرد.

صدای بم، نرم و آهنگینش چیزی را در درونم به پرواز درآورد.

- و همون کسی که یه گوشه ولم کرد تا بمیرم. چرا... چرا این کارو کردی؟

دستش را دراز کرد و بازویم را گرفت. حس کردم نزدیک است که قلبم از جا کنده شود. انگار تک تک ذرات جسم و روحم در حال جنب و جوش بودند تا به سمت او حرکت کنند، درست مثل ذرات آهن که به سمت آهنربا می روند.

- بیا بشین این جا تا همه چیو واست تعریف کنم.

روی یک نیمکت سنگی نشستیم و من به منحنی خوش حالت لب هایش چشم دوختم و منتظر ماندم تا حرف هایش را بشنوم.

- گادفری، ملاقات اون شب من و تو تصادفی نبود. من مدت ها بود که زیر نظر داشتمت.

جویبار هیجان زیر پوستم جاری شد.
- چون می خواستی منو تبدیل به همراهت کنی؟

سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
- نه، چون می خواستم بکشمت.

چشمانم با وحشت گشاد شد.
- اما آخه چرا؟

- از طرف یه معبد مامور شده بودم، همون معبدی که معشوقه ات رزالی قبلا توش کار می کرد.

- چی؟! معبد تو رو، یعنی یه خون آشامو مامور کرده بود که یه انسانو بکشه؟! معبد با یه خون آشام همکاری کنه؟! نقشه ی قتل یه آدمو بکشه؟!

- بله، طبیعیه که شنیدن این حرف خیلی واست عجیب باشه. رسالت وجودی معبد کشتن خون آشاما و حفاظت از آدماست. ولی یه سری موقعیتای استثنایی ام هست که باعث میشه اونا خون آشاما رو استخدام کنن و یا آدما رو بکشن. مورد تو ام یکی از اون موقعیتا بود.

- چرا می خواستن من بمیرم؟

- به خاطر یه پیشگویی. پیشگوی اعظمشون دیده بود که تو تبدیل به یه خون آشام میشی و معبد و راهباشو نابود می کنی.

- من هیچ وقت نخواستم همچین کاری کنم. اونا بودن که می خواستن منو بکشن. اصلا چرا تو که یه خون آشامی، به سرنوشت معبد و راهباش اهمیت میدی؟ اونا دشمن تو و هم نوعاتن.

- نباید نگاه صفر و صدی به این قضیه داشته باشی. اگه جمعیت خون آشاما زیاد بشه، بقیه ی موجودات زنده با خطر جدی مواجه میشن. معبد قرن هاست که داره خیلی خوب جمعیت خون آشاما رو کنترل می کنه.

نفرت در وجودم زبانه کشید.
- جمعیت خون آشاما رو باید با کشتنشون کنترل کرد؟! میشه از اول جلوی تبدیلشونو گرفت.

- در مورد همه نمیشه این کارو کرد. جلوی تبدیل بعضیا رو هم فقط با کشتنشون میشه گرفت.

- صحیح. در هر حال تو کارتو درست حسابی انجام ندادی. چرا؟

- یه نفر منو تعقیب کرده بود، یکی از راهبه های معبد. اون منو با چوبدستیش نشونه گرفت و باعث شد نتونم کارو تموم کنم. حتما بعد از این که من رفتمم، محفلیا رو خبر کرده تا بیان نجاتت بدن.

ضربان قلبم شدیدتر شد.
- اون راهبه ای که میگی، کی بود؟

- کسی که خوب میشناسیش. رزالی.

- رزالی؟! واقعا اون رزالی بود؟ پس اون دفعه ای که با شنل نامرئی فرار کردیم، اولین بار نبود که داشت جونمو نجات می داد. ولی چرا هیچ وقت چیزی راجع به این قضیه بهم نگفت؟

- شاید به این خاطر که نمی خواد راجع به قضیه ی پیشگویی با تو حرف بزنه. شاید به این خاطر که به تو ایمان داره و مطمئنه که تو کسیو بی دلیل نمی کشی.

حس عذاب وجدان وجودم را گرفت. دستانم را مشت کردم و با حالتی شرمنده گفتم:
- واقعیت اینه که من خون آشام خیلی خوبی نیستم. یه بار یه بچه رو گاز گرفتم و چیزی نمونده بود باعث مرگش بشم. خیلی سخت می تونم عطشم به خونو کنترل کنم. جز این یه خصوصیت خیلی بد دیگه ام دارم. شدیدا کینه ای ام و نمی تونم کسایی که اشتباه می کننو ببخشم.

تبدیل کننده ام دستش را روی شانه ام گذاشت.
- می دونم. رزالی و بقیه ی کسایی که دوستت دارنم اینو می دونن و با این حال مطمئنن که تو تغییر می کنی، تغییر می کنی و بهتر میشی... این مدت خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم که منم مثل اونا فکر کنم. باید اعتراف کنم که تصمیمم از روی منطق نیست.

این را گفت و بعد لبخند زد و نگاه مهربانش را روانه ام کرد، چه قدر با نگاهی که شب تبدیل شدنم از او دیده بودم، فرق داشت، اصلا انگار این یک موجود دیگر بود که کنارم روی نیمکت نشسته بود؛ حس می کردم بعد از مدت ها می توانم تابش آفتاب بر پوستم را تجربه کنم، بدون آن که بسوزم.

چند لحظه بعد او از جایش بلند شد، رویش را برگرداند و به سمت تاریکی شب به راه افتاد. می خواستم صدایش کنم، اسمش را بپرسم، از او بخواهم بماند، از خودش بگوید و همین طور بگوید چه کار کنم تا آن پیشگویی به واقعیت تبدیل نشود. اما به جای آن فقط بی حرکت سر جایم نشستم و رفتنش را تماشا کردم. چون می دانستم که دوباره به زودی او را می بینم. قلبم این را به من می گفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/10/27 21:37:47
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/10/27 21:40:55
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/10/27 22:17:02
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1402 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد کوین کارتر

گادفری بی حرکت به پشت دراز کشیده بود، قطرات عرق صورتش را پوشانده بود و چشمانش از وحشت گرد شده بود. دشنه ای هر لحظه به سینه اش، جایی که قلبش می تپید، نزدیک تر می شد و بدن گادفری خشک شده بود و نمی توانست خودش را تکان دهد و از تیررس دشنه دور کند. دستی به دور دشنه حلقه زده بود و آن را به آرامی پایین می آورد، نه برای این که مردد بود، چون می خواست قربانی اش هر لحظه از وحشت را با تمام وجودش حس کند. این دست متعلق به کوین کارتر بود.
*
گادفری پشت میله های خانه ی ریدل ایستاده بود و به کوین که در حیاط مشغول بازی بود، نگاه می کرد. در واقع این برنامه ی چند ماه اخیرش بود. خطر حمله ی مرگخوارها و شکنجه و مرگ توسط آن ها را به جان می خرید تا فقط بتواند این کودک را تماشا کند. درخششی در وجود کوین بود که گادفری را مثل آهنربا به خود جذب می کرد، درخششی نه مثل آفتاب کورکننده ی روز، بلکه مثل درخشش سرد ماه در دل تاریک شب.
 
حس بی قراری گادفری را دربرگرفت. دیگر نمی توانست به نگاه کردن قانع باشد. او می خواست به روح این موجود کوچک رسوخ کند و از آن نور سرد بنوشد. در آن لحظه انگار عقلش را از دست داده بود، بدون آن که به خطر وارد شدن به خانه ی ریدل فکر کند، حالتی انعطاف پذیر و خمیرمانند به بدنش داد، از بین میله ها عبور کرد، با سرعتی ماوراء طبیعی به سمت کوین دوید و خودش را به او رساند و بدون آن که فرصت فریاد زدن به او بدهد، دندان هایش را در گردن نرم او فرو کرد.

گادفری در استخری پر از نور شنا می کرد، همان نور سردی که مدت ها آن را از دور حس کرده بود و حالا در میانش غوطه می خورد. لبخندی به پهنای صورتش زد، ایستاد و با دستانش یک مشت از آن نور را برداشت و داخل دهانش ریخت و فرو داد. چه حسی! انگار تک تک سلول های بدنش مرده بودند و حالا حیات در آن ها جاری شده بود.

 گادفری سرش را داخل استخر نور فرو برد و با ولع مشغول نوشیدن شد. نوشید و نوشید تا این که احساس سنگینی و خواب آلودگی بدنش را فراگرفت. در این لحظه بود که به خودش آمد و متوجه دندان های تیزی شد که آن ها را در گردن نرم فرو برده بود و کوین که در آغوشش از حال رفته بود. گادفری وحشت زده دندان هایش را بیرون کشید، کودک را روی زمین خواباند، او را تکان داد و اسمش را صدا زد، اما پسرک هیچ عکس العملی نشان نداد. ناگهان صدای پاهایی به گوش گادفری رسید. فورا از جایش بلند شد و به سرعت از خانه ی ریدل خارج شد.
*
دشنه در مقابل چشمان وحشت زده ی گادفری پایین و پایین تر آمد. گادفری می خواست دهانش را باز کند و به کوین بگوید که چه قدر متأسف است، اما فقط توانست اصوات نامفهومی را ادا کند. در همین لحظه سیلی از آب روی گادفری سرازیر شد و صدایی گفت:
- بیدار شو!

گادفری از جایش جهید و گابریل را دید که با چوبدستی مقابلش ایستاده. 

- داشتی تو خواب ناله می کردی. ولی الان دیگه همه چی مرتبه.

گابریل لبخند گرمی زد و سعی کرد دست گادفری را بگیرد تا به او آرامش دهد، ولی گادفری در حالی که تمام اجزای داخلی بدنش از شدت اضطراب در هم پیچ می خوردند، از تخت بیرون پرید و به سرعت به سمت آشپزخانه رفت. گابریل هم پشت سرش روانه شد.
- چی شده؟! 

گادفری خودش را به میز آشپزخانه رساند، به روزنامه ی روی آن چنگ زد و با عجله ورق زد تا به صفحه ی اخبار مرگخواران رسید، خبر حمله ی خون آشام به کوین کارتر را پیدا کرد و سریع آن را خواند.

آرامش به چهره اش برگشت، نفس راحتی کشید، روزنامه را روی میز گذاشت و به گابریل که با نگرانی به او خیره شده بود، گفت:
- شانس اوردم، گب. اون نمرده و تبدیلم نشده.
- گادفری، چه دسته گلی آب دادی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/8/11 0:24:21
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/8/11 0:30:16
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/8/11 0:32:19
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/8/11 1:11:30
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.