هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴:۱۶ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۳۱:۲۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
.داصدان( داستان- صدا) پارت یک.

پیشنهاد می شود برای تجربه حسی بهتر، پست را به همراه این موسیقی در پس زمینه بخوانید!


باد، چمن های دشت را به رقص وا داشته بود. بادی که مانند معبود قدم زنان، از میان انبوه سبزه های عابد رد می شد و آنها با نشست و برخاست خود، باد را عبادت می کردند. آسمان، ابرهای پراکنده سپید را درون خود پناه داده بود. انبوه ابرهایی که همه جا مکان گرفته بودند، اما نتوانسته بودند آبی آسمان را به سپیدی تبدیل کنند. بادی که از میان چمن ها گذشته بود، نسیمی شد و حالا به درون موهای نیوت رسوخ کرده بود. دشتی پهناور و سبز، پهنه آبی آسمان و رودی حریر مانند که آب جاری اش، پاهای اورا نوازش می داد.

تپه مرتفع، چیزی جز نیوت که بالای آن نشسته و پاهایش را در چشمه ای زلال گذاشته بود برای ارائه نداشت. چشمه ای که از درون سنگی خاکستری جوشیده و به پایین تپه جاری شده بود. حالا دیگر همه چیز فرق کرده بود. ذهنش خالی، اما قلبش پر بود. قلبی سرشار از عشق، امید، هیجان و ایمان که باعث می شد صدای باد را بهتر بشنود، خنکی آب را بهتر حس کند و آسمان را آبی تر ببیند. هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده بود. حداقل در بیرون از احساسات نیوت نیفتاده بود. آدم ها، همان آدم های نفرت انگیز گذشته بودند. اما نیوت از آنها متنفر نبود. هنوز باور داشتند موجودات جادویی خطرناکند، اما نیوت آنهارا بخشیده بود.

نیوت معنی همه چیز را نمیدانست. اما می توانست معنی همه چیز را حس کند. او دیگر فقط زیبایی بال پروانه را نمی دید. بلکه صدای روحبخش پرواز اورا هم می شنید. فقط صدای زیبای جریان آب را نمی شنید. عشق و امیدی را که با هر نوازش تازیانه وار آب، بر پایش می خورد حس می کرد. او دیگر نمی دید. نمی شنید. نمی چشید. حس می کرد. همراه هر دیدن، حس می کرد. همراه هر شنیدن یا چشیدن. با گوش روح می شنید یا با چشم روح می دید. نیوت از تن رها بود. حسی آشنا که چند مدتی از آن غافل شده بود. و همین باعث شده بود هفت پشت غریبه بشود. اما حالا آشنا به خانه بازگشته بود.


تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵:۳۲ سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۰۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 232
آفلاین
به مناسبت چهارشنبه سوری:

ایزابل گادفری را با دست ها و پاهای بسته و در حالی که یک نارنجک در دهانش گذاشته بود، لب پنجره ی باز نشاند و بعد با فاصله ای از او ایستاد و لبخندزنان به این منظره نگاه کرد.
- چه روش دلپذیری واسه جشن گرفتن امشب!

فلاش بک
تپه ی عظیمی از هیزم های شعله ور و فروزان و رزالی و ناتان که با خوشحالی و جست و خیز کنان مرتب از روی آن می پریدند و آواز می خواندند:
- در میان آتش می سوزی... پوست صافت کم کم جمع می شود، پوست سفیدت کم کم سرخ می شود، موهایت وز می خورد، اما این پایان ماجرا نیست... در میان آتش می سوزی...

گادفری در حالی که روی چارپایه ای نشسته و یک جام پر از خون را در دست گرفته بود، با چهره ای ناراضی به این منظره نگاه می کرد و سعی داشت آواز آن دو را ناشنیده بگیرد.

این شعر در واقع حالت استعاری داشت و به نابودی مشکلات اشاره می کرد، ولی برای گادفری یادآور خاطراتی بود که بنجامین در حالت مستی برایش تعریف کرده بود:
- همیشه بعد از بریدن گلو یا فرو کردن چاقو تو قلبشون، جسدشونو آتیش می زنم. این جوری دیگه مطمئن میشم راهی واسه برگشت ندارن... هه هه هه!

و بعد به سختی گریسته بود. گادفری جام را روی میز کوچکی در مقابلش گذاشت و با بی قراری دستی لای موهایش کشید.
- بنجامین! آخه چرا فکر می کنی محکوم شدی که این جوری زندگی کنی؟

بعد از جایش بلند شد و در جهتی خلاف تپه ی آتش شروع به پیاده روی کرد تا به هم ریختگی اعصابش برطرف شود. همان طور که پیش می رفت و خنکی ملایم هوا کم کم حالش را بهتر می کرد، ناگهان طلسمی میان دو کتفش برخورد کرد و او بیهوش روی زمین افتاد.
پایان فلاش بک

ایزابل جلو آمد، ضامن نارنجک را کشید و گادفری را هل داد. گادفری در حین سقوط منفجر شد و درخشش زیبایی از رنگ های زرد، نارنجی و قرمز را که با تکه های گوشت و خون ترکیب شده بود، در منظره ی تاریک شب به وجود آورد.




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲:۲۴ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲

دومینیک ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۷:۱۶ شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۰:۵۱:۱۷ چهارشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۳
از سرزمین رویاها
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 23
آفلاین
آرام تر سنگ بزن...
آنچه می شکنی شیشه نیست...
قلب انسان است...
درد دارد!
"
دومینیک، این یادداشت را روی میز پسرعموی گریفیندوری اش، فرد گذاشت و به سمت دیگر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رفت. با امید به آن سوی کلاس چشم دوخت. امید داشت نامه اش، دل فرد را نرم کند.
صدای پسرعموی موقرمز و خوش قیافه اش؛ در ذهنش پخش می شد. واضح و روشن، گویی همین حالا جلویش ایستاده بود و با لحنی تحقیرآمیز، آن جملات را به زبان می آورد و دوستان گریفیندوری اش، ریسه می رفتند، گویی تحقیر شدن او،یک فیلم کمدی سرگرم کننده بود:
-ازم خوشت میاد؟ خب، متاسفم، ولی بهتره حد خودتو بدونی و به کسی علاقه مند بشی که هم سطح خودته، نه کسی که ازت خیلی بالاتره!
البته، نمی توانست به خودش دروغ بگوید. خودش هم مقصر بود... خودش هم مقصر بود که با وجود اطلاع از غرور پسرعمویش، در حیاط هاگوارتز و در مقابل دوستانش، به سمتش دویده بود و در حالی که شرشر عرق می ریخت، گفته بود به او علاقه دارد... نسبت به او احساس دارد... و فرد هم به بی رحمانه ترین شکل ممکن، او را خیط کرده بود. هرگز نمی توانست آن تحقیر را فراموش کند...
سر و صدایی از سمت در ورودی، او را به خود آورد. گردن کج کرد. پسرعمویش بود... قدبلند، عضلانی و خوش قیافه، با چشمان آبی، به رنگ آسمان و موهای قرمز فرفری اش که مدام آن ها را به هم می ریخت. قلبش، با بی قراری به در و دیوار سینه اش می کوبید.
فرد به سمت میزش رفت...قلبش با شدت بیشتری بی قراری کرد... حالا نامه اش را می دید... فرقی نمی کرد عکس العملش چه باشد... به هر حال آن را می دید...و همین مهم بود...
فرد، نامه را برداشت.(قلب دومینیک، با چنان شدتی در سینه اش پشتک و وارو زد که دردی در قفسه سینه اش حس کرد.)
فرد، خنده تمسخرآمیزی سر داد و دومینیک حس کرد قلبش ذوب می شود... اصلا هیچ اهمیتی نداشت که به او می خندید...
یکی از دوستان فرد،خم شد و در گوشش چیزی گفت که دومینیک مطمئن بود به خودش مربوط می شود.فرد دوباره خندید، از همان خنده هایی که دل دومینیک را از جا می کند و گفت:«آره... خیلی احمقه.»
دنیا روی سر دومینیک خراب شد... می دانست پسرعمویش هیچ حسی به او ندارد و از او اصلا خوشش نمی آید... ولی فکر نمی کرد نامه ای که تک تک کلمات آن، از اعماق قلب شکسته اش چکیده بودند، چنین تاثیری داشته باشد. در گوشه کتابش، بخشی از موسیقی ماگلی مورد علاقه اش را نوشت:
-تو فقط برای تفریح قلب منو شکستی... دلمو بردی و بدون هیچ احساسی ولم کردی...


من به آمار زمین مشکوکم...
اگر این سطح، پر آدمهاست...
پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۲۷:۵۷ چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۰۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 232
آفلاین
هدیه ی ولنتاین

گادفری ناگهان از خواب پرید. دلیلش مثل همیشه گرسنگی یا اتمام طبیعی خواب روزانه اش نبود، بلکه کمبود شدید هوا بود. داشت نفس های طولانی می کشید و سعی می کرد اکسیژن را وارد ریه هایش کند، ولی انگار اصلا اکسیژنی در کار نبود. خواست از جایش بلند شود، ولی سرش محکم با چیزی برخورد کرد. با دست هایش اطرافش را لمس کرد و متوجه شد در چیزی محصور شده.
- این یه تابوته؟!

با دستپاچگی سعی کرد درب آن را کنار بزند، ولی نتوانست.
- باید آروم باشم.

دوباره سعی کرد، ولی باز هم با شکست مواجه شد.
- دارم... خفه میشم!

حالا داشت وحشیانه نفس می کشید و اندک اکسیژن موجود در فضای کوچک تابوت را به سرعت تمام می کرد.
- بنجامین... گفته... بود... فقط... نور خورشید... و آتیش... می تونن... خون آشاما... رو... بکشن.

پس چه بودند این چنگال هایی که او را در آغوش گرفته بودند و می فشردند؟ آیا این چنگال ها متعلق به مرگ نبودند؟
***
رزالی و ناتان در آشپزخانه ی گریمولد نشسته بودند و نوشیدنی کره ای می خوردند.

- ناتان، اصلا فکرشو نمی کردم بیای این جا. فکر می کردم چشم نداری منو ببینی.

- خب، باید اعتراف کنم قبلا ازت خوشم نمیومد. ولی بعد سعی کردم از یه زاویه‌ی دیگه بهت نگاه کنم. اون موقع بود که فهمیدم تو یه راهبه ی خفن باحالی!

رزالی خندید.
- خوشحالم که به این نتیجه رسیدی.

- خوشحالم که خوشحالی. خیلی خوبه که یه حس مثبت بین من و تو باشه، هم واسه من، هم واسه تو و هم واسه گادفری.

رزالی سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- این جوری میشیم یه خانواده ی خوشبخت.

- دقیقا... راستی فکر می کنی گادفری از هدیه ولنتاینی که واسش گرفتیم، خوشش بیاد؟

رزالی سرش را به عقب گرداند و به هدیه ی گادفری که پشت سرش قرار داشت، نگاه کرد.
- مطمئنم عاشقش میشه.
***
گادفری در حالی که به شدت نفس نفس می زد، از خواب پرید و با رزالی و ناتان که رو به رویش روی تخت نشسته بودند و با حالتی دلسوزانه نگاهش می کردند، مواجه شد.

ناتان:
- گادفری بیچاره ی من...

بعد نگاهی به رزالی انداخت و با لحنی شیطنت آمیز حرفش را تصحیح کرد:
- منظورم گادفری بیچاره ی ماست... داشتی کابوس می دیدی؟

گادفری در حالی که از دیدن رزالی و ناتان کنار یکدیگر مغذب شده بود، نیم خیز شد.
- فکر نمی کردم بیای این جا، ناتان جان.

ناتان خودش را جلو کشید و کنار گادفری نشست و دستش را دور شانه های او انداخت. رزالی هم لبخندزنان این کار را در سمت دیگر گادفری تکرار کرد.
- من و ناتان تصمیم گرفتیم با هم دوست باشیم.

گادفری با لحنی که کاملا برعکسش را نشان می داد، گفت:
- عالیه.

رزالی:
- عزیزم،‌ ما به مناسبت ولنتاین یه هدیه واست گرفتیم.

رزالی و ناتان چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند و تکان دادند. یک جسم مکعب ذوزنقه ای باشکوه و فلزی به رنگ های قرمز و مشکی و با کنده کاری های ظریف و مجلل وارد اتاق شد. گادفری با دیدن آن نفسش بند آمد و لرزه ای بر اندامش افتاد.
- فوق العاده ست. واقعا ازتون ممنونم، عشقای من. این تابوت محشره!






ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۵ ۱۳:۳۲:۲۳
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۵ ۱۳:۳۷:۵۱
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۵ ۱۳:۴۱:۱۸
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۵ ۱۸:۳۰:۰۷
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۵ ۱۸:۳۳:۳۲
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۱/۲۵ ۱۸:۴۰:۴۹



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶:۳۳ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۰۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 232
آفلاین
برف سفید و درخشان همه جا را پوشانده بود و دانه هایش هم چنان به آرامی در حال بارش بود. دست رزالی در دستم بود و دو تایی با هم در میان برف ها قدم می زدیم.

- گادفری، قیافه ت حسابی تو همه. چی این قدر ناراحتت کرده؟

دستش را اندکی فشار دادم و با درماندگی نگاهش کردم. چه قدر دلم می خواست به او بگویم که چه چیزی افکارم را مشوش کرده. اما چه طور می توانستم بگویم که به او خیانت کردم و مدتیست که مشغول قرار گذاشتن با ناتانم؟ چندین بار می خواستم حقیقت را به ناتان بگویم، برایش توضیح دهم که فقط برای گرفتن پول به او ابراز عشق کردم، اما نتوانستم. هر بار که برق چشمان زمردی و لبخند شیطنت آمیز و شادش را می دیدم، از گفتن حقیقت پشیمان می شدم‌.

- گادفری، بهم بگو چی شده و خودتو راحت کن.

شاید بهتر بود همه چیز را به او بگویم. اگر نمی گفتم، ممکن بود به طور اتفاقی من و ناتان را با هم ببیند یا قضیه را از زبان کس دیگری بشنود. نفس عمیقی کشیدم و بی آن که به چهره اش نگاه کنم، بدون مکث ماجرا را تعریف کردم. بعد نگاهم را به آرامی به سمتش برگرداندم تا عکس العملش را ببینم. چیزی که دیدم چشمانم را گرد کرد. رزالی داشت لبخند می زد!

- تو... تو داری لبخند می زنی؟!

خندید.
- گادفری، من خیلی وقته قضیه ی تو و ناتانو می دونم. تو میگی به خاطر پول بهش ابراز عشق کردی، ولی این فقط یه بهونه ست. همیشه وقتی تو و اونو کنار هم می دیدم، حس می کردم یه رابطه ی عمیقی بینتونه، یه چیزی که بیشتر از دوستیه.

مدتی با دهان باز به رزالی خیره شدم. نمی دانستم چه باید بگویم. حرف هایش باعث شده بود که ناگهان شمع هایی در قلبم روشن شوند و حقیقتی را آشکار کنند که مدت ها سعی کرده بودم آن را از خودم و بقیه پنهان کنم.

مدتی همان طور بدون این که حرف بزنیم، کنار هم راه رفتیم. در آن لحظات با خودم می گفتم چرا رزالی این قدر خونسرد است؟ یعنی از قبل تصمیم گرفته بود که رابطه اش با من را به هم بزند و حالا دیگر با این قضیه کنار آمده بود؟
- رزالی، تو به خاطر این ماجرا از دست من عصبانی نیستی؟

بعد ایستادم، دست دیگرش را هم با دست آزادم گرفتم، به دریای آبی چشمانش نگاه کردم و با لحن دردآلودی گفتم:
- تو که تصمیم نگرفتی منو ترک کنی، هان؟

لبخند زد و یکی از دستانش را از میان دستم بیرون کشید و آن را کنار صورتم گذاشت.
- من می دونم که چه حسی بهم داری و منم همین حسو بهت دارم. همین واسه این که پیشت بمونم، کافیه.

لب هایم لرزیدند و چشمانم پر از اشک شدند. دست رزالی را از کنار صورتم برداشتم و آن را روی لب هایم گذاشتم.




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴:۴۷ یکشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۳۱:۲۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
دستنوشته های خاطرات: برگ سوم


چمدان به دست، عرض خیابان را طی کردم و با صبری توأم با سردرگمی به عناوین سردر مغازه ها نگاه کردم. پس از ماموریتی که آلبوس برای به دام انداختن گریندل والد طراحی و اجرا کرده بود، این دومین باری بود که باید به دل کندن از چمدانم و تمامی ساکنین درونش فکر می کردم.

طبق همیشه، بار دیگر یکی از قفل های بسته نگه دارنده چمدان باز شد. دستی برروی قفل کشیدم و با خود فکر کردم، اگر یکبار برای همیشه رهایشان کنم چه؟!
اگر یکبار خودم و آنها را از اسارتی مداوم آزاد کنم چه؟!
من که صاحب و یا ولی آنها نیستم. من فقط محققی هستم که جانوران آسیب دیده و یا ضعیف را برای نگه داری و مواظبت ازشان، مدتی محدود و کوتاه به محل زندگی ام میبرم و هنگامی که زمانش برسد و مطمئن شوم از پس خودشان بر می آیند، به آغوش دنیای تاریک و بی رحم بیرون بازمی گردانم!

- آروم باش، دوگل! به زودی خواهیم رسید!

قدرت زیادی می خواهد، دل کندن!
دل کندن از همه چیز هم نه...
دل کندن از آنهایی که به سختی به آنها دل بستی!
حتی دل کندن از شلاقی که از اول عمر تا به اینجا تورا تازیانه می زد هم سخت است...

به کشتی رسیدم. برنامه این بود، چمدان را در جاییکه مطمئن باشم حداقل کسی اورا می بیند جاگذاری کنم. یادداشتم را طوری روی چمدان بچسبانم که حتما چشمش به آن بیفتد.

نقل قول:
درود
نپرسید این چیست و من کیستم!
در اولین فرصت این چمدان را در صحرای بزرگ صاحارا بگذارید و پس از آنکه درب آن را باز نمودید، سریعا تا جاییکه می توانید از آن فاصله بگیرید!


برنامه را که در ذهنم مرور کردم، مکانی که باید چمدان را درآن می گذاشتم انتخاب کردم، یادداشت را نوشتم و فقط مانده بود خداحافظی، سخت ترین قسمت کار. چمدان را گذاشتم. خواستم یادداشت را بر روی آن بگذارم که ناگهان درب چمدان باز شد...

---------------------------------------------------------------------

- درب چمدان باز شد و چه؟!

- درب چمدان باز شد و همه جانورانم به من حمله کردند...
- خیلی وقته این خوابو میبینی؟!

- ... بله؟!... متوجه نشدم!
- پرسیدم خیلی وقته که خوابایی مثل این رو میبینی؟!

-... بله!... خیلی وقته!... مکررا!... بارها و به صورت واضح!
- عجیبه!

- بله... واقعا عجیبه!

از روی صندلی بلند شدم و به سمت میز دکتر رفتم. روان پزشکی جادوگران اتفاقی بود که جدیدا رواج یافته بود. اما با اینحال خیلی طول کشید که با آن کنار بیایم و به سراغ یکی از آنها بروم و درگیری های ذهنی ام را با آنها به اشتراک بگذارم. حرکتی به نظر عجیب می آمد. من آدم متعصبی نبودم اما در برخی زمینه ها تقلید از ماگل ها مشکل ساز می شد.

در راه خانه، در اتاق خواب، در حال مطالعه، در هنگام نوشتن و حتی در هنگام استراحتم! همیشه و همه جا درگیر این خواب بودم و فکر می کردم دلیلش هیچوقت برایم آشکار نخواهد شد. ولی اشتباه فکر می کردم!


تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴:۴۲ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۰۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 232
آفلاین
آیا سرنوشتم از قبل تعیین شده بود؟
آیا محکوم به فنا بودم؟

خیلی ناگهانی مقابلم ظاهر شد، آن قدر که فکر می کردم دارم خواب می بینم. در میان خرابه ها زیر نور مشعل ها ایستاده بود و به من نگاه می کرد. دقیقا همان طور بود که به یاد داشتم، قد بلند، شانه های پهن و ورزیده، موهای بلند و براق نقره ای و صورت درخشان و سفید مرمری. فقط این بار به جای آن حالت درنده، حالتی دلسوزانه اما قاطع در چشمان خاکستری اش دیده می شد. همیشه در ذهنم حسی بین عشق و تنفر نسبت به او داشتم، عشق به این خاطر که هدیه ی جاودانگی را به من داده بود و تنفر به این خاطر که در گوشه ای رهایم کرده بود تا بمیرم.

در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود، آرام آرام به سمتش قدم برداشتم. می ترسیدم اگر با سرعت بیشتری حرکت کنم، مثل یک خیال از جلوی چشمانم محو شود. بالاخره به یک قدمی او رسیدم. با صدایی که به سختی از ته گلویم در می آمد، زمزمه کردم:
- واقعا خودتی؟

با لحنی غمگین پاسخ داد:
- بله گادفری، این منم، همون کسی که جاودانگی رو باهات تقسیم کرد.

صدای بم، نرم و آهنگینش چیزی را در درونم به پرواز درآورد.

- و همون کسی که یه گوشه ولم کرد تا بمیرم. چرا... چرا این کارو کردی؟

دستش را دراز کرد و بازویم را گرفت. حس کردم نزدیک است که قلبم از جا کنده شود. انگار تک تک ذرات جسم و روحم در حال جنب و جوش بودند تا به سمت او حرکت کنند، درست مثل ذرات آهن که به سمت آهنربا می روند.

- بیا بشین این جا تا همه چیو واست تعریف کنم.

روی یک نیمکت سنگی نشستیم و من به منحنی خوش حالت لب هایش چشم دوختم و منتظر ماندم تا حرف هایش را بشنوم.

- گادفری، ملاقات اون شب من و تو تصادفی نبود. من مدت ها بود که زیر نظر داشتمت.

جویبار هیجان زیر پوستم جاری شد.
- چون می خواستی منو تبدیل به همراهت کنی؟

سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
- نه، چون می خواستم بکشمت.

چشمانم با وحشت گشاد شد.
- اما آخه چرا؟

- از طرف یه معبد مامور شده بودم، همون معبدی که معشوقه ات رزالی قبلا توش کار می کرد.

- چی؟! معبد تو رو، یعنی یه خون آشامو مامور کرده بود که یه انسانو بکشه؟! معبد با یه خون آشام همکاری کنه؟! نقشه ی قتل یه آدمو بکشه؟!

- بله، طبیعیه که شنیدن این حرف خیلی واست عجیب باشه. رسالت وجودی معبد کشتن خون آشاما و حفاظت از آدماست. ولی یه سری موقعیتای استثنایی ام هست که باعث میشه اونا خون آشاما رو استخدام کنن و یا آدما رو بکشن. مورد تو ام یکی از اون موقعیتا بود.

- چرا می خواستن من بمیرم؟

- به خاطر یه پیشگویی. پیشگوی اعظمشون دیده بود که تو تبدیل به یه خون آشام میشی و معبد و راهباشو نابود می کنی.

- من هیچ وقت نخواستم همچین کاری کنم. اونا بودن که می خواستن منو بکشن. اصلا چرا تو که یه خون آشامی، به سرنوشت معبد و راهباش اهمیت میدی؟ اونا دشمن تو و هم نوعاتن.

- نباید نگاه صفر و صدی به این قضیه داشته باشی. اگه جمعیت خون آشاما زیاد بشه، بقیه ی موجودات زنده با خطر جدی مواجه میشن. معبد قرن هاست که داره خیلی خوب جمعیت خون آشاما رو کنترل می کنه.

نفرت در وجودم زبانه کشید.
- جمعیت خون آشاما رو باید با کشتنشون کنترل کرد؟! میشه از اول جلوی تبدیلشونو گرفت.

- در مورد همه نمیشه این کارو کرد. جلوی تبدیل بعضیا رو هم فقط با کشتنشون میشه گرفت.

- صحیح. در هر حال تو کارتو درست حسابی انجام ندادی. چرا؟

- یه نفر منو تعقیب کرده بود، یکی از راهبه های معبد. اون منو با چوبدستیش نشونه گرفت و باعث شد نتونم کارو تموم کنم. حتما بعد از این که من رفتمم، محفلیا رو خبر کرده تا بیان نجاتت بدن.

ضربان قلبم شدیدتر شد.
- اون راهبه ای که میگی، کی بود؟

- کسی که خوب میشناسیش. رزالی.

- رزالی؟! واقعا اون رزالی بود؟ پس اون دفعه ای که با شنل نامرئی فرار کردیم، اولین بار نبود که داشت جونمو نجات می داد. ولی چرا هیچ وقت چیزی راجع به این قضیه بهم نگفت؟

- شاید به این خاطر که نمی خواد راجع به قضیه ی پیشگویی با تو حرف بزنه. شاید به این خاطر که به تو ایمان داره و مطمئنه که تو کسیو بی دلیل نمی کشی.

حس عذاب وجدان وجودم را گرفت. دستانم را مشت کردم و با حالتی شرمنده گفتم:
- واقعیت اینه که من خون آشام خیلی خوبی نیستم. یه بار یه بچه رو گاز گرفتم و چیزی نمونده بود باعث مرگش بشم. خیلی سخت می تونم عطشم به خونو کنترل کنم. جز این یه خصوصیت خیلی بد دیگه ام دارم. شدیدا کینه ای ام و نمی تونم کسایی که اشتباه می کننو ببخشم.

تبدیل کننده ام دستش را روی شانه ام گذاشت.
- می دونم. رزالی و بقیه ی کسایی که دوستت دارنم اینو می دونن و با این حال مطمئنن که تو تغییر می کنی، تغییر می کنی و بهتر میشی... این مدت خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم که منم مثل اونا فکر کنم. باید اعتراف کنم که تصمیمم از روی منطق نیست.

این را گفت و بعد لبخند زد و نگاه مهربانش را روانه ام کرد، چه قدر با نگاهی که شب تبدیل شدنم از او دیده بودم، فرق داشت، اصلا انگار این یک موجود دیگر بود که کنارم روی نیمکت نشسته بود؛ حس می کردم بعد از مدت ها می توانم تابش آفتاب بر پوستم را تجربه کنم، بدون آن که بسوزم.

چند لحظه بعد او از جایش بلند شد، رویش را برگرداند و به سمت تاریکی شب به راه افتاد. می خواستم صدایش کنم، اسمش را بپرسم، از او بخواهم بماند، از خودش بگوید و همین طور بگوید چه کار کنم تا آن پیشگویی به واقعیت تبدیل نشود. اما به جای آن فقط بی حرکت سر جایم نشستم و رفتنش را تماشا کردم. چون می دانستم که دوباره به زودی او را می بینم. قلبم این را به من می گفت.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ۲۱:۳۷:۴۷
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ۲۱:۴۰:۵۵
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۲۷ ۲۲:۱۷:۰۲



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۰:۱۶ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۰۹
از خونت می خورم و سیراب میشم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
ریونکلاو
پیام: 232
آفلاین
به مناسبت تولد کوین کارتر

گادفری بی حرکت به پشت دراز کشیده بود، قطرات عرق صورتش را پوشانده بود و چشمانش از وحشت گرد شده بود. دشنه ای هر لحظه به سینه اش، جایی که قلبش می تپید، نزدیک تر می شد و بدن گادفری خشک شده بود و نمی توانست خودش را تکان دهد و از تیررس دشنه دور کند. دستی به دور دشنه حلقه زده بود و آن را به آرامی پایین می آورد، نه برای این که مردد بود، چون می خواست قربانی اش هر لحظه از وحشت را با تمام وجودش حس کند. این دست متعلق به کوین کارتر بود.
*
گادفری پشت میله های خانه ی ریدل ایستاده بود و به کوین که در حیاط مشغول بازی بود، نگاه می کرد. در واقع این برنامه ی چند ماه اخیرش بود. خطر حمله ی مرگخوارها و شکنجه و مرگ توسط آن ها را به جان می خرید تا فقط بتواند این کودک را تماشا کند. درخششی در وجود کوین بود که گادفری را مثل آهنربا به خود جذب می کرد، درخششی نه مثل آفتاب کورکننده ی روز، بلکه مثل درخشش سرد ماه در دل تاریک شب.
 
حس بی قراری گادفری را دربرگرفت. دیگر نمی توانست به نگاه کردن قانع باشد. او می خواست به روح این موجود کوچک رسوخ کند و از آن نور سرد بنوشد. در آن لحظه انگار عقلش را از دست داده بود، بدون آن که به خطر وارد شدن به خانه ی ریدل فکر کند، حالتی انعطاف پذیر و خمیرمانند به بدنش داد، از بین میله ها عبور کرد، با سرعتی ماوراء طبیعی به سمت کوین دوید و خودش را به او رساند و بدون آن که فرصت فریاد زدن به او بدهد، دندان هایش را در گردن نرم او فرو کرد.

گادفری در استخری پر از نور شنا می کرد، همان نور سردی که مدت ها آن را از دور حس کرده بود و حالا در میانش غوطه می خورد. لبخندی به پهنای صورتش زد، ایستاد و با دستانش یک مشت از آن نور را برداشت و داخل دهانش ریخت و فرو داد. چه حسی! انگار تک تک سلول های بدنش مرده بودند و حالا حیات در آن ها جاری شده بود.

 گادفری سرش را داخل استخر نور فرو برد و با ولع مشغول نوشیدن شد. نوشید و نوشید تا این که احساس سنگینی و خواب آلودگی بدنش را فراگرفت. در این لحظه بود که به خودش آمد و متوجه دندان های تیزی شد که آن ها را در گردن نرم فرو برده بود و کوین که در آغوشش از حال رفته بود. گادفری وحشت زده دندان هایش را بیرون کشید، کودک را روی زمین خواباند، او را تکان داد و اسمش را صدا زد، اما پسرک هیچ عکس العملی نشان نداد. ناگهان صدای پاهایی به گوش گادفری رسید. فورا از جایش بلند شد و به سرعت از خانه ی ریدل خارج شد.
*
دشنه در مقابل چشمان وحشت زده ی گادفری پایین و پایین تر آمد. گادفری می خواست دهانش را باز کند و به کوین بگوید که چه قدر متأسف است، اما فقط توانست اصوات نامفهومی را ادا کند. در همین لحظه سیلی از آب روی گادفری سرازیر شد و صدایی گفت:
- بیدار شو!

گادفری از جایش جهید و گابریل را دید که با چوبدستی مقابلش ایستاده. 

- داشتی تو خواب ناله می کردی. ولی الان دیگه همه چی مرتبه.

گابریل لبخند گرمی زد و سعی کرد دست گادفری را بگیرد تا به او آرامش دهد، ولی گادفری در حالی که تمام اجزای داخلی بدنش از شدت اضطراب در هم پیچ می خوردند، از تخت بیرون پرید و به سرعت به سمت آشپزخانه رفت. گابریل هم پشت سرش روانه شد.
- چی شده؟! 

گادفری خودش را به میز آشپزخانه رساند، به روزنامه ی روی آن چنگ زد و با عجله ورق زد تا به صفحه ی اخبار مرگخواران رسید، خبر حمله ی خون آشام به کوین کارتر را پیدا کرد و سریع آن را خواند.

آرامش به چهره اش برگشت، نفس راحتی کشید، روزنامه را روی میز گذاشت و به گابریل که با نگرانی به او خیره شده بود، گفت:
- شانس اوردم، گب. اون نمرده و تبدیلم نشده.
- گادفری، چه دسته گلی آب دادی؟


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۱۱ ۰:۲۴:۲۱
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۱۱ ۰:۳۰:۱۶
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۱۱ ۰:۳۲:۱۹
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۴۰۲/۸/۱۱ ۱:۱۱:۳۰



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۴:۳۵
از لبخند های دروغین متنفرم!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 115
آفلاین
تلما به سختی چشمانش را باز کرد.خمیازه ای کشید و به اطراف نگاه کرد؛ساعت ۴ صبح بود.هرکاری کرد و هرچه قدر این طرف و ان طرف شد خوابش نبرد.
ناگهان بی دلیل بغضی گلویش را فشرد.دلش گریه میخواست؛میخواست اشک هایش را در تنهایی بریزد.نمی خواست کسی گریه کردن اورا ببیند.
آرام برای اینکه آلیشیا و هم اتاقی هایش بیدار نشوند،با پنجه های پایش راه رفت. کیفی را که هنگام آمدن به هاگوارتز،وسایل مهم خود را درون ان ریخته بود برداشت و به سالن اصلی گریفیندور رفت.
روی صندلی کنار شومینه نشست.سرمای شدیدی را احساس میکرد؛به همین دلیل خودش را جمع کرد.
از درون کیف اش دفتر خاطرات ارزشمند پدرش را برداشت؛با نور کم شومینه نمیتوانست ان را بخداند،برای همین کنارش گذاشت.
سپس کلید طلایی رنگ عمارت هلمز را برداشت و نگاهی به آن انداخت و دوباره در کیف گذاشت.
پاهایش را روی زمین گذاشت.از درون کیف،آینه ی مادرش را برداشت و نگاهی به ان کرد و با بغض آن را نیز دوباره در کیف قرار داد.
کیف را کنار گذاشت.به ۱۱ سال تمام تنهایی در عمارت هلمز فکر کرد.اشتباه بزرگی بود.واقعا بزرگ...این اواخر عمارت هلمز برایش تبدیل به زندانی از خاطرات خانواده اش شده بود.با اشک آرام به خوابگاه رفت.و تا صبح اشک ریخت.


یه گریفیندوری مرگخوار


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۲

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۲۷ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲
از کی دات کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 202
آفلاین
باد به آرامی بین موهای ریموس سر می‌خورد و غصه‌هایش را می‌شست و می‌برد. شاید پس از مدت‌ها، یک همدل پیدا کرده بود. می‌خواست آن سال‌ها را دوباره زندگی کند، اما این بار شادتر. به آهستگی مسیر چشمانش را تغییر داد. نگاه سردرگم پسرک، منتظر عابری بود که راه را برایش روشن کند. شاید اعتقادش به سرنوشت آن چنان محکم نبود، اما می‌توانست به امید فروغ آینده، نیکی نذر کند.

آهسته از روی نیمکت بلند شدند. چیزی تا مقصد نمانده بود. سرما استخوان‌سوزتر از همیشه و راه به پایان‌ناپذیری زمان می‌ماند. در مقابل سرما مکان و برای هر لحظه راه امانی داشتند. یک سایه نیز می‌تواند پناه باشد. یک حضور، یک نگاه... با پشت سر گذاشتن حوالی میدان گریمولد، هوای سحر قابل تنفس‌تر می‌شد. نقطه‌ای که عزمش را داشتند، کم کم پشت مه صبح‌گاه نمایان می‌شد. شاید برای دیدن آن به افسونی نیاز نبود. وقتی نیت، حتی کورسویی در دل داشته باشد، همیشه می‌توان آن را به وضوح دید.

- و بالاخره... خونه.

تعلق و تملک، شور زندگی می‌بخشیدشان. در روی لولا چرخید. ریموس چوبدستی را محکم در دست گرفت و با تکانی کوچک، مه زردرنگی که از درون خانه به سمت‌شان می‌آمد را مهار کرد. جلوتر، غبار کف آشپزخانه را پوشانده بود. باد از لابه‌لای در سر خورد و پرده پوسیده را به رقص درآورد. جرمی نیز چوبدستی از آستین درآورد و با احتیاط پله‌ها را طی کرد. بحث‌های سر میز غذا، دنیاهای وارونه، تک تک اتفاقات تلخ و شیرین محفل را از نظر گذراند. خانه‌ای که روزی با گرمای اجاق، صمیمی می‌شد و تازگی مارمالاد پرتقال هوا را پر می‌کرد، اکنون گذرگاه کرم‌های بی‌خانمان شده بود.

***


چوبدستی جرمی در هوا تکان می‌خورد و تار عنکبوت‌های هر گوشه را نیست می‌کرد. گردروبی اتاق‌ها نیز با طمانینه به انجام رسید. خاطرات لا‌به‌لای هر قطعه دیوار، لانه داشتند. جرمی با پشت دست عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و به سمت آشپزخانه رفت. ریموس در حالی که روی میز خم شده بود، یک کنسرو لوبیا در دست گرفته و باز می‌کرد. به محض ورود جرمی به چهارچوب در، سرش را بالا آورد و لبخندی ملایم بر لبش جا خوش کرد. دو بشقاب سفیدرنگ روی میز چوبی قرار گرفته بودند. گوشه یکی از بشقاب‌ها ترک خورده بود. دلتنگی در گوش دل او نیز زمزمه کرده بود.

هر دو پشت میز نشستند و قاشق به دست گرفتند. فروغ صبح‌گاه، پنجره را می‌شکافت و روی زخم‌های ریموس می‌تابید. زخم‌هایی که در طول زمان، تا عمق دلش نیز نفوذ کرده بودند. جرمی به آرامی با پشت قاشق فلزی‌اش لوبیاها را جابه‌جا می‌کرد. نفسی عمیق کشید. هوای تازه به درون ریه‌هایش رسوخ می‌کرد. صدای آوازی به گوش نمی‌رسید. مگر مرغ مقلد چشم‌انتظار روشنی نبود؟ شاید او نیز از خستگی شب به خوابی ابدی فرو رفته بود.

درخت‌ها غبار تاریکی را از تن خود می‌تکاندند. سار روی شاخه هر درخت می‌نشست و زیر لب خبر مهمی را زمزمه می‌کرد. خورشید خود را در دل آسمان جا کرده بود. ابرها به مقصد تازه‌ای کوچ می‌کردند و حوالی میدان گریمولد، زیر نور یک چراغ در خانه شماره دوازده، دو قلب کنار هم می‌تپیدند.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۲/۷/۲۴ ۲۱:۰۳:۲۵
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۲/۷/۲۴ ۲۲:۲۰:۱۹

RainbowClaw









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.