جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

ماجراهای مردم شهر لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 14 آبان 1403 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
رول پیش رو با همکاری این خون آشام و جوش مصنوعی به مناسبت تولد کوین کارتر نوشته شده.

رودخانه ی صلح

گادفری
یک گاراژ قدیمی با دیوارهایی که گچ های آن کنده شده و سیمان های زیر آن مشخص است. گادفری و ایزابل که با چهره هایی مصمم مقابل یکدیگر ایستاده اند و چوبدستی هایشان را به سمت همدیگر نشانه رفته اند. کوین که با چشم های گشاد شده و چهره ای رنگ پریده گوشه ی گاراژ ایستاده و به آن ها نگاه می کند.

گادفری:
"ایزابل، می دونم که اون سلاح پیش توئه. فورا بدش به من. تو که نمی خوای همگروهیات با کمک این سلاح همه ی محفلی ها رو قتل عام کنن و جوی خون راه بندازن؟"

ایزابل:
"داری میگی اونو بدم به تو تا برعکس این اتفاق بیفته؟"

گادفری:
"نه، همچین چیزی نمیشه. بهت قول میدم همگروهیات تو دادگاه و با شرایط عادلانه محاکمه میشن."

ایزابل پوزخند سرد و تمسخرآمیزی می زند.
"چه حرف مضحکی. انگار بارها و بارها با چشمای خودم ندیدم که دندوناتو تو گردن همگروهیام فرو کردی و خونشونو تا ته خوردی."

گادفری:
"ایزابل، فورا اون سلاحو بده به من. وقت زیادی نداریم و من نمی خوام تو صدمه ببینی."

خشم و غم در نگاه ایزابل می نشیند.
"اوه، جدا؟ فکر نکنم من دیگه اصلا اهمیتی واسه تو داشته باشم. تو فقط به بردن این جنگ فکر می کنی و گرفتن غنیمتت، خون مرگخوارا."

گادفری با لحنی ملتمسانه می گوید:
"ایزابل."

ایزابل:
"من تو چشمات می بینمش، گادفری. همون طور که قبلا بارها و بارها دیدمش، ولی سعی کردم خودمو گول بزنم و نادیده ش بگیرم. تو نگاه تو عشق نیست، فقط عطشه، عطش بی نهایت به خون."

و تکانی تند به چوبدستی اش می دهد و می خواهد. طلسمی را به سمت گادفری شلیک کند که کوین با لحنی لرزان صدایش می کند.

جوش مصنوعی
کوین با صدایی لرزان، نزدیک می‌آید.
"مامان... بابا... چرا دارین دعوا می‌کنین؟"

ایزابل لحظه‌ای چوبدستی‌اش را پایین می‌آورد و با نگاهی آکنده از درد به سمت کوین برمی‌گردد.
"کوین، عزیزم... برگرد، دور وایسا."

گادفری، که هنوز چوبدستی‌اش را به سمت ایزابل گرفته، نگاهی کوتاه و عمیق به کوین می‌اندازد.
"کوین، اینجا جای امنی برای تو نیست. همین حالا باید بری."

کوین با چشمانی پر از اشک به هر دو نگاه می‌کند و به آرامی سرش را تکان می‌دهد.
"نه، من نمی‌خوام برم! مامان و بابا باید با هم خوب باشن. شما دو نفر از آدمای خوبین، آره؟ پس چرا می‌خواین به هم آسیب بزنین؟"

این جملات ساده و کودکانه از زبان کوین، هر دو را برای لحظاتی ساکت می‌کند. ایزابل به گادفری نگاه می‌کند؛ برای لحظه‌ای، شاید برای اولین بار، نگاهی از تردید و آسیب‌پذیری در چشمانش می‌نشیند.

گادفری آهی عمیق می‌کشد و چوبدستی‌اش را کمی پایین می‌آورد، انگار که نوری کمرنگ در درونش بیدار شده باشد.
"کوین... شاید تو درست می‌گی."

ایزابل سرش را به نشانه‌ی مخالفت تکان می‌دهد، اما در عمق نگاهش چیزی از خستگی و تردید دیده می‌شود.
"تو هیچ‌وقت نمی‌فهمی، کوین... دنیا به این سادگی نیست."

گادفری
گادفری، ایزابل و کوین هر سه به فکر فرو می روند. به تک تک لحظات خوشی فکر می کنند که قبل از شروع این جنگ شوم کنار یکدیگر گذرانده بودند، لحظاتی پنهانی و پر از اضطراب اما در عین حال پر از زیبایی و عشق.

آن زمان که زیر نور ماه در ساحل رودخانه حصیر پهن می کردند و گادفری و ایزابل با یکدیگر ورق بازی می کردند و کوین با شن ها قلعه درست می کرد و صدای شاد خنده هایشان سکوت شب را از تنهایی درمی آورد. این خاطره حالا مثل یک خیال است، مثل چیزی که هرگز اتفاق نیفتاده و امکان هم ندارد که اتفاق بیفتد.

حالا گادفری و ایزابل چوبدستی به دست رو به روی یکدیگر ایستاده اند و گرچه رنج و تردید در چشم هایشان هویدا است، نمی توانند عقب بکشند، نمی توانند اجازه دهند که همگروهی هایشان به خاطر عشق ممنوعه شان فدا شوند.

و کوین، او با وحشتی که برای کودکی به سن او بیش از اندازه است، به مادرخوانده و پدرخوانده اش می نگرد و با وجود سن کمش به خوبی درک می کند که چه سرانجام شومی در کمینشان است. او قبلا ناگزیر شاهد جنگ های محفل ققنوس و مرگخواران بوده و با چشمان خودش دیده که چه طور اعضای هر دو گروه بعد از اصابت طلسم ها به بدنشان چه طور بی حرکت روی زمین می افتند و به خواب می روند، خوابی که دیگر هرگز از آن بیدار نمی شوند. و کوین، او نمی خواهد مادر و پدرش به خواب ابدی فرو بروند.


جوش مصنوعی
کوین که تمام این احساسات و خاطرات را در دل کوچک و معصوم خود دارد، نفس عمیقی می‌کشد و جلو می‌آید. هر دو بزرگسال، با تعجب به او نگاه می‌کنند؛ کودک سه ساله‌ای که حالا درست بین آن‌ها ایستاده است، مثل پلی که فاصله‌ای وسیع و پر از دشمنی را وصل می‌کند.

کوین با صدای آرام اما پر از عزم می‌گوید:
"خواهش می‌کنم... دعوا نکنین. اگه منو دوست دارین، قول بدین که به همدیگه آسیب نمی‌زنین."

ایزابل و گادفری هر دو چوبدستی‌هایشان را پایین می‌آورند. نگاه ایزابل پر از دردی است که مثل شعله‌ای آرام در چشمانش می‌سوزد؛ گادفری نیز به نظر می‌رسد که با این جمله‌ی ساده و بی‌آلایش، بار سنگینی از تردید و احساسات سرکوب‌شده‌اش آزاد شده است.

گادفری به آرامی قدمی به جلو برمی‌دارد و دستانش را با تردید به سوی کوین دراز می‌کند.
"کوین... نمی‌تونیم همیشه این‌طوری بمونیم. دنیا این‌طوری نیست که تو می‌خوای. باید انتخاب کنیم..."

ایزابل نیز به سمت کوین خم می‌شود و دستان کوچک او را در دستان سرد و لرزان خود می‌گیرد. با صدایی که حالا پر از خستگی است، زیر لب می‌گوید:
"ولی شاید حق با توئه، عزیزم... شاید باید راه دیگه‌ای پیدا کنیم."

اما ناگهان، صدای قدم‌های سریع و فریادهای دوردستی از بیرون گاراژ شنیده می‌شود. هر سه با وحشت به در نگاه می‌کنند. اعضای هر دو گروه، هم محفل ققنوس و هم مرگخواران، آن‌ها را پیدا کرده‌اند. نگاه ایزابل و گادفری دوباره به هم می‌افتد؛ آن تردید گذرا از بین رفته و چشمانشان دوباره پر از عزم و اراده می‌شود.

ایزابل زمزمه می‌کند:
"باید انتخاب کنیم، گادفری. یا با هم یا در برابر هم."

گادفری
گادفری لحظه ای به فکر فرو می رود و وجودش را بدون ایزابل و کوین تصور می کند و می فهمد که آن وجود در واقع نیستی خواهد بود. پس دستانش را به سمت ایزابل و کوین دراز می کند و با حالتی مصمم می گوید:
"من خانواده ام را انتخاب می کنم."

ایزابل و کوین در حالی که چشم هایشان پر از اشک شده، به سمت او می دوند و دستانش را می گیرند و هر سه در برابر چشمان گشاد شده ی اعضای محفل ققنوس و مرگخواران ناپدید می شوند و در ساحل همان رودخانه ی همیشگی ظاهر می شوند.

ایزابل دست آزادش را در جیبش فرو می کند و یک گوی کوچک و درخشان را که همان سلاح ویژه است، درمی آورد و روی زمین می اندازد. گادفری چوبدستی اش را بیرون می کشد و طلسمی را به سمت گوی روانه می کند و بدین ترتیب گوی به هزاران تکه ی کوچک تبدیل می شود. کوین به مادر و پدرش لبخند می زند و شادی چشمانش را پر می کند. حالا جنگ تمام شده و آن ها در صلح هستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/8/14 14:30:25
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/8/14 14:33:57
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/8/14 14:36:07
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 14 آبان 1403 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
با تمام عشق، با تمام وجود

تقدیم به تویی که وقتی شیرینی بستنی رو روی زبونم احساس می‌کنم، اسم تو توی ذهنمه.
تقدیم به تویی که با عشق به حرف‌هام گوش کردی و باهام حرف زدی.
تقدیم به تویی که در کالبد یه بچه‌ی سه ساله، خیلی چیزا بهم یاد دادی.

هیچ وقت فرصت این رو نداشتم که از نزدیک چهره‌ی این رفیق مهربون رو ببینم، ولی مطمئنم اون خیلی خیلی قشنگ تر از تصور منه...!
امیدوارم که وقتی پشت سرت رو نگاه می‌کنی، آرزوهات به خاطرات خوش پیوسته باشن.

تولدت مبارک کوین کارتر!
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own pathتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 13 آبان 1403 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
تقدیم به کوین کارتر کودک سه‌ساله‌ای که نه فقط به ردایمان، بلکه به قلبمان هم چسبید


برای شمایی که نمی‌دانید، کوین کودک سه‌ساله‌ای است عاشق بستنی و نقاشی. شاید نقاشی‌هایش را روی در و دیوار عمارت ریدل دیده باشید. یک عکس دسته جمعی از همه‌ما نقاشی کرده و فکر می‌کنم هر کداممان قایمکی از آن کپی گرفته‌ایم و آن را در اتاقمان گذاشته‌ایم. اگر می دانید از کدام عکس صحبت می‌کنم دوست خوب منید و اگر نمی‌دانید بگذارید به صورت رازی بین من و شما باشد. (سری به تمام تصاویری که کشیده است بزنید، این یکی را جا نیاندازید! بعضی از تصاویر را مامان مروپ در غیبت کوین برای سایت ارسال کردند تا همه‌مان لذت ببریم.)

داشتم می‌گفتم؛ کوین کودک سه‌ساله‌ای است که به همه‌مان یاد داد گاهی باید سه‌ساله بشوی و حتی سه‌ساله بمانی؛ همان کودک درون و این چیزها که این روزها همه می‌گویند را عملا و عینا به ما یاد داد خیلی بهتر از ماگل‌هایی که کودک درونشان را فرستاده‌اند پستوخانه و بعد از مزایای حضورش می‌گویند.

شما را نمی‌دانم اما این کودک سه‌ساله خیلی بیشتر از آن‌چه فکرش را می‌کردم ردپایش در ذهنم جا ماند. دوستش داشتم و هنوز هم دوستش دارم و می‌دانم در آینده‌های دور هم هرگز فراموشش نخواهم کرد. مطمئنم رد انگشتانش تا ابد روی ردایم می‌ماند. راستش را بخواهید گاهی دلم برای گریه‌هایش به خاطر بستنی تنگ می‌شود؛ یا کارآگاه‌بازی‌هایی که درمی‌آورد و هوش سرشارش را به رخمان می‌کشید.
راستی می‌دانستید همین تاپیک را او بنیان نهاد تا بتوانیم در آن هرطور که دل تنگمان می‌خواهد بنویسیم؟

نه! مدت زیادی از آخرین حضورش نگذشته است و اتفاق خاصی هم نیافتاده است؛ فقط امروز من کمی احساساتی‌م و دلم می‌خواهد شلوغش کنم. (بغضش را قورت می‌دهد.)

یک بار برایم از طوفان گفت؛ نقل قول می‌کرد اما خیلی به جا نقل قول کرد و از همان روز، آن جملات را نوشتم و چسباندم جلوی چشمانم. برایم ارزش زیادی داشت و دارد.

نقل قول:
وقتی طوفان تمام شد، یادت نمی‌آید چگونه از آن گذشتی و چطور جان به در بردی. حتی در حقیقت مطمئن نیستی طوفان واقعا تمام شده باشد. اما یک چیز مسلم است: وقتی از طوفان بیرون آمدی، دیگر همان آدمی نیستی که قدم به درون طوفان گذاشتی.


گاهی وقت‌ها کودکان سه‌ساله، جملاتی را به تو می‌گویند و طوری به تو گوش می‌دهند که همان‌ها برایت می‌شوند مثل چتری محکم در برابر طوفان.

امروز تولد کوین است و این متن را به همین مناسبت نوشتم. بقیه‌ش آرزو است و تبریک.

کوین عزیزم!
تلاشگر مهربون و خوش‌قلب!
می‌خوام بدونی که بهت افتخار می‌کنم؛ همینجا توی همین لحظه همین‌طوری که هستی.
امیدوارم بتونی به آرزوهات برسی و اگه گاهی برآورده نشدن به این فکر کن به خاطر اینه که شاید قراره توی مسیر تلاشت، اتفاقات قشنگی برات بیوفته که خاطره‌انگیز بشه.
ولی من بازم برات آرزو می‌کنم به خواسته‌هات برسی و بهترین‌ها برات اتفاق بیافته!

تولدت مبارک شادی دل عمارت ریدل
و همینطور شادی دل دوریا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 13 آبان 1403 12:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: بید کتک زن


به هواداری از پیامبران مرگ


در جنگلی در همین نزدیکی ها درختانی چنان کهنسال وجود دارد که آن زمانی را به یاد می‌آورند که حیوانات شکل انسان به خود می‌گرفتند و انسان بال و خز در می‌آورد. درختان نجوا می‌کنند که بعضی انسان ها حتی به بلوط و چنار و درخت برگ‌بو تبدیل شدند و چنان در اعماق زمین ریشه دواندند که نام هایشان را فراموش کردند. یک درخت به‌خصوص هست که درختان دوست دارند وقتی باد برگ هایشان را به صدا درمی‌آورد، داستانش را برای یکدیگر تعریف کنند؛ بید کتک‌زن.

این درخت روی تپه‌ای بلند می‌روید. می‌شود راحت آن را تشخیص داد، چون دو‌شاخه‌ی اصلی‌اش مثل شاخ های بز خمیده‌اند و برگ هایش همانند گیسوان پریشان، از اطرافش آویزانند. همه ما نامش را شنیده‌ایم و حتی بعضی ها درگیری دردناکی نیز با او داشته‌اند. اما آیا تا به حال از خودتان پرسیده‌اید که این درخت چرا یا چگونه به وجود آمده؟ شاید برخی بگویند؛ ″احتمالا یکی از پدیده های طبیعی بوده!″ اما جنگل نجوا می‌کند که:
-اشتباه نکنید! چون این درخت زمانی زنی بود که زیر سایه بانی شاخ و برگ من می‌گشت و آواز می‌خواند. زن تمشک های مرا می‌چید و گل هایم را توی موهایش می‌گذاشت. ولی یک روز زن با موجودی فرای آدمیزاد ملاقات کرد. آن موجود خوش داشت هنگام مهتاب زیر درختان فلوت بنوازد. او این فلوت را از استخوان های انگشت یک غول ساخته بود و هوای او نغمه‌ی قلمرو زیرزمینی تاریکی را می‌نواخت که موجود از آن آمده بود و با نوری که زن در وجودش داشت، بسیار فرق می‌کرد.

شاید باور چنین داستانی سخت باشد اما عین حقیقت است. همه‌ی این ها حقیقت دارد و زن با همه‌ی این ها، عاشق آن موجود شوم شد. آن هم عشقی بسیار عمیق و گریز ناپذیر مثل چاه. البته موجود شومِ داستانمان نیز در مقابل عاشق او بود. ولی وقتی بالاخره از زن خواست تا همراهش به قلمرو زیرزمینی او بیاید، زن از این فکر که باقی عمرش دیگر هرگز ستارگان را نبیند یا باد را روی پوستش حس نکتد، به وحشت اقتاد؛ برای همین تصمیم گرفت بماند. او رفتن معشوقه‌اش را تماشا کرد. هرچند عشق وجودش را لبریز از چنان تمنایی کرد که از پاهایش ریشه رویید تا محبوبش را تا قلمرو زیرزمینی دنبال کند و در همان حال، دستانش را سمت آسمان و ستارگانی دراز کرد که آن ها را به معشوقش ترجیح داده بود.

وای که چه اندوهی در دلش داشت. غم و اندوه کاری کرد که پوست نرمش به پوسته‌ی درخت تبدیل شود. ناله‌ی او به نوای خش‌خش باد در میان هزاران برگ تبدیل شد و شبی مهتابی که معشوقش برگشت تا برای او فلوت بنوازد، به جای زن درختی دید که نامی را نجوا می‌کرد. نامِ دلداده‌ی ابدی‌اش را، تا جایی که توان در تنش بود، زمزمه می‌کرد. آن موجود در دل سرکش و بی باک خود چنان دردی حس کرد که وقتی درخت را نوازش کرد، پوست خودش هم، که زمانی پوشیده از خز ابریشمی بود، به اندازه‌ی تنه عشق گمگشته‌اش زمخت و چوبی شد. شاید برایتان سوال باشد، پس چرا چنین زنی به بید کتک زن تبدیل شد؟ و نویسنده در جواب این سوال، حرفی ندارد جز اینکه بگوید؛ جنون تمام خاطرات انسان را از بین می‌برد. جنون ترس، غم و خویی وحشی را در دل افراد زنده می‌کند. حالا چه چیزی باعث شده که فکر کنید زنِ داستان ما از غم معشوقه‌اش مجنون نشده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 11 آبان 1403 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
“You can decorate absence however you want – but you’re still gonna feel what’s missing.” -Siobhan Vivian


Decorating absence? Something I never thought possible. But if they say such a sentence, it means there are people who does decorate it. That makes me wonder, what if I do decorate the absence that is my life as well? No, not possible! I’ve been feeling the absence of this feeling I cannot name since I ever remember. And there has been days when I cried for losing what I never had. I never had the luxury of decorating it. I had to deal with it raw. I had to feel it in my blood and bones. This void that has been there since I remember it… you ask what it is? This absence, this void I’ve been rambling on about? The truth is I have forgotten… you see, when the feelings are strong, when the grief is grave, the reasons start to slip away, the reality changes from that particular feeling to its absence and then very slowly the only thing that remains is the absence… absence of what? You don’t know, you just know someday in the past, somewhere in your heart, there was something so precious you thought living without it impossible and today there is a black abyss instead. You just don’t remember what was its story, you just know it is there with no explanation… just like an unsolved murder mystery.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/8/11 14:16:52
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1403 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بوی نم باران که در مشامش پیچید، ناخودآگاه چشمانش را بست.
چیزی در اعماق وجودش پنجه‌هایی تیز را به دلش می‌کشید و بند دلش را پاره می‌کرد؛ و باز از سر نو پنجه می‌انداخت و باز بند دلش را از هم می‌پاشاند.
چرخه‌ای معیوب که گاه به گاه به سراغش می‌آمد و او همچون کودکی بی‌سرپناه که می‌بیند مادرش دستش را رها کرده است اما چون «مامان» به او گفته است همانجایی که هست بماند، همانجا می‌ایستد و از هم گسستن زندگی‌ش را باری پشت باری دیگر به چشم می‌بیند.

زمانی را به یاد داشت که بوی نم باران برایش شعف‌انگیز بود؛ نشانی از رهایی، روزهای ابری و شادی. اما این روزها باران که می‌زد، غمی بود پنهان که نمی‌خواست رهایش کند. تا به حال چنین غمی را داشته‌ای؟ غمی عمیق که درست نمی‌فهمی از کجا سرچشمه می‌گیرد؛ غمی جانکاه که نمی‌خواهی آن را از دست بدهی.
جایی خواندم که نوشته بود: شاید آن درد که نمی‌خواهی رهایش کنی، تنها نقطه‌ی اتصال تو با چیزی است که به آن عشق می‌ورزی.
اما برای او، این غم به مانند ریسمانی نازک می‌ماند که او را به واقعیت متصل نگاه می‌داشت؛ ریسمانی که به خود می‌پیچید و بعد به سان رَسنی محکم به دور گلویش می‌افتاد و خفه‌اش می‌کرد.

گرمای آفتاب را که روی صورتش حس کرد، چشمانش را گشود و به آسمان خیره شد. ابرها از پی یکدیگر می‌گذشتند و پرندگانی زیبا در آسمان اوج گرفته، ناپدید می‌شدند. آهی کشید و به مسیرش ادامه داد.
این غم را باید به حال خود رها می‌کرد و به کارهایش می‌رسید.
داستان او هنوز تمام نشده بود و می‌دانست تا وقتی که امید در دلش خانه دارد، راهی برای رهایی نیز وجود خواهد داشت.

همه‌ی داستان‌ها قرار نیست منسجم و زیبا باشد و هر داستانی را نمی‌توان در چند خط به پایان رسانید؛ داستان او هم از همان‌ها بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1403 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف روان درمانی:
- رگ، تو مطمئنی که می خوای این کار رو انجام بدی؟

رزالین چندبار این سوال را از ریگولوس پرسیده بود، نمی دانست. چه بلایی بر سر دوستش آمده بود؟ می دانست باید از شجاعت و جسارتی که به طور ناگهانی به وجود ریگولوس سرازیر شده خوشحال باشد، ولی نمی توانست. احساس می کرد روح لطیف دوستش را از وجودش بیرون کشیده و یک روح تند و تیز را به جایش گذاشته اند. آن نگاه مصممش، آن قدرت صدایش، نحوی که با نفرت از گروه "شعله های آتش" صحبت می کرد، هیچ کدام متعلق به پسر آرام و لطیفی که زمانی می شناخت نبودند.

البته که ریگولوس همیشه باهوش بود. اما تا جایی که رزالین به خاطر می آورد، همیشه ترجیح می داد از هوشش در راه های دیگری استفاده کند. مثلا داستان ها و اشعاری بدیع خلق کند، نقاشی هایی خلاقانه و زیبا بکشد و طلسم های درمانی را فرا بگیرد. هرگز تلاش نکرده بود عده ای ماگل جادوگرستیز را به سزای اعمالشان برساند.

- داری به حرفام گوش می کنی رز؟

در لحن ریگولوس دلخوری آشکار بود. رزالین سرش را تکان داد. البته هر دو می دانستند رزالین هیچ توجهی به حرفهای دوستش نداشت.
- همونطور که گفتم، این بار تقریبا مطمئنم که مخفیگاهشون کجاست. می خوام بهشون نشون بدم که..

رزالین مطمئن بود که این اولین بار است که وسط حرف ریگولوس می پرد.
- تو حتی نمی تونی یه داکسی رو بکشی.

ریگولوس لبخندی زد. لبخندی که رزالین نمی شناخت، زیرا ملایم یا آرامش بخش نبود. موذیانه به نظر می رسید.
- رزالین عزیز. برای رسوندن افراد به سزای اعمالشون نیاز نیست حتما روح خودم رو آلوده کنم.

پس از گفتن این جملات، برخاست و از اتاق بیرون رفت. نمی خواست آن ماگل های احمق را بکشد یا شکنجه دهد. فقط می خواست به آنها بفهماند کارهایشان چه رنجی به افراد تحمیل می کند. باید حقیقت را می دیدند. باید می فهمیدند چقدر احمقند که هر وقت می بینند کسی با آنها متفاوت است، چه جادوگر واقعی باشد یا صرفا ماگلی که با دیگران متفاوت است او را می سوزانند.

آتشی از هیجان در وجودش می سوخت. آن را نمی شناخت، اما برایش لذتبخش بود. بلاخره می توانست مزد ماه ها مطالعه و تحقیق را بگیرد. بی دلیل همکلامی با ماگل هایی که نسبت به جادوگران ایده ها و افکار تند و تیزی داشتند را تحمل نکرده بود. هیچ کس نمی توانست او را بشناسد، زیرا مصمم بود و محکم گام بر می داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در 1403/6/21 21:14:18
ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در 1403/6/21 21:15:23
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 16 شهریور 1403 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف مشاوره

تلفنش را از روی میز برداشت. مدتی بود که از استفاده از جغد و نامه خسته شده بود و به این تکنولوژی ماگلی رو آورده بود تا سرعت کار خود را افزایش بدهد؛ گرچه چون نمی توانست از یک شی که توسط یک نژاد ناخالص و بی ارزش از انسان ها ساخته شده بود استفاده کند آن را کاملا شخصی سازی کرده بود: هیزل خودش تلفنش را با استفاده از ایده ماگل ها برای ساخت تلفن ساخته بود.
به بخش تماس رفت و نام " هانا کانته " را جست‌وجو کرد. سپس دکمه تماس را فشار داد.
- سلام هانا!
- سلام. چیکارم داری؟

بی حوصلگی کاملا در صدایش مشخص بود. از طرفی معلوم بود که اصلا دوست ندارد با هیزل صحبت کند.

- هیچی! فقط می خواستم فردا توی دیگ سوراخ ببینمت!
- ببخشید اما نمی توم بیام؛ فردا سرم شلوغه و حوصله دیدن تو هم ندارم.
- عیبابا! پس جمعه چطوره؟ یه کافه خوب میشناسم!
- اه! باشه.
- پس جمعه می‌بینمت!
- می بینمت.

علاوه بر اینکه هانا تمایلی به دیدن او نداشت، هیزل هم همین حس را نسبت به دیدن او داشت. اما سالازار اسلیترین کبیر به او توصیه کرده بود که با هانا ملاقات کند و با او صحبت کند.

جمعه آن هفته - کافه ای در شهر لندن

- لندن شهر قشنگیه، اما حیف که تنها ساکنانش یه مشت ماگل بی ارزش هستن.
- صدات رو ببر خانم نژاد پرست! قوانینو یادت رفته؟
- نه! اما توهین به افراد بالاتر از خودت کار زشتیه!
- بالاتر؟! مثلا شما کی باشین؟ وزیر سحر و جادو؟

هیزل بلند شد.
- هر کسی هم که باشم بخاطر اعتقاداتمم که شده هزاران مرتبه ازت بالا ترم! یه مرگخوارم و انقدر قدرتمند هستم که تو رو به راحتی زیر پام له کنم!

سپس هانا بلند شد.
- مثل اینکه غرور این خانوم کوچولو اوت کرده!
- خانوم کوچولو؟! کسی که غرور داره با استفاده از قدرت غرورش میتونه به هرجایی برسه ولی آدم ترسویی مثل تو...
- من ترسوئم هیزل؟ شاید تو ندونی ولی من از تو هم مغرورترم! من یکی از قدرتمندترین جادوگرای انگلستانم!
- صدات رو بیار پایین قدرتمندترین جادوگر انگستان! میخوای بخاطر افشاگری اعدام شی؟
- برو بابا توهم! اصلا نمیخواستم امروز بیام اینجا و اعصابم رو خرد کنم. دیگه بهتره که برم.
- برو ترسو خانم! اما هرچقدر هم بخوای چشم پوشی کنی بازم نمیتونی قدرت من رو نادیده بگیری. یه روزی می رسه که من بر تمام شما جادوگرا حکومت میکنم و تمام ماگل های روی زمین رو نابود می کنم. اون روز بزودی زود می رسه هانا و تو نمیتونی از این اتفاق جلو گیری کنی.

هانا از کافه خارج شد. هیزل خندید می دانست که آرزوی او قطعا روزی به حقیقت می پیوندد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1403 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین


نقل قول:
و همچنان مروپ و تام، تا رسیدن به خانه ریدل ها برای هم نوشابه باز کردند و هندوانه زیر بغل هم گذاشتند‌.


- راوی چی گفت الان شوهر مامان؟ نوشابه باز می‌کردیم برا هم؟!

مروپ نگاه مشکوکی به دستان خودش و تام انداخت که نوشابه و در باز کن در آنان قرار داشت.
- چشم مامان روشن! دو روز نبودم بجای دوغ آبعلی داریم نوشابه باز می‌کنیم برا هم! خجالت نکشیدی کفن مامان خشک نشده به آرمانای مامان خیانت کردی مرد؟!

تام که دو گالیونی‌اش افتاده بود چه فاجعه‌ای در شرف وقوع است با آخرین امیدش، نوشابه را پشت ردایش پنهان کرد.
- مروپ جان ببین این نوشابه یه اصطلاحه... معنیش اینه که ما چقدر همو دوست داریم و عاشق همیم. ماچ بهمون اصلا!

سپس با نگرانی به مروپ سرخ شده و در حال دود کردن چشم دوخت.
- ببین عزیزم اصلا این مسئله اونقدر مهم نیست که بخواد توی فضای شاعرانه و رمانتیک‌مون خللی ایجاد کنه.
- الان می‌خواستی بگی آرمانای مامان در مقابله با فست فود و نوشابه مهم نیست؟!

تام با دیدن مروپی که شبیه اژدها شده بود و حتی بال هم در آورده بود و از دهانش آتش به اطراف می‌پراکند، سرش را از شعله‌ای که مستقیم صورتش را مورد هدف قرار داده بود دزدید اما سرعت واکنشش آن قدر نبود که موهای پر کلاغی‌اش را هم از آتش سوزان بدزدد. لحظه‌ای بعد، تام با کله‌ای سوزان در حال دویدن بود و مروپ نیز به دنبالش.

- بعد میگم اژدهای دو سر می‌شه قبول نمی‌کنه! یکی منو از دست این نجات بده!

مروپ ضمن پرتاب گوی‌های آتشین در میان خیابان‌های لندن می‌چرخید و هر چه اعم از کیوسک تلفن، چراغ قرمز، تابلوی تبلیغات و چندین و چند هزار از مردم از همه جا بی‌خبر لندن را به سمت تام پرتاب می‌کرد.

- همشم که ۱۸۰ درجه خطا می‌زنی مروپ جان. من اینجام توی ضلع جنوب غربیت... چرا اون ماگل بدبختو پرت کردی شمال شرقیت خب!

تام که با خطا زدن‌های مروپ خیالش آسوده بود توقف کرد و با مشنگی که در شمال شرقی در حال پرواز بود بای بای کرد اما مروپ مادری با درایت و با نقشه بود و با آسوده کردن تام، تیر نهایی را به سمت او شلیک کرد.

- آخ!

این آخرین کلمه تام قبل از فرود آمدن ساعت بیگ بن بر روی کله‌اش بود. همسر مهربان و دلسوز مروپ حالا زیر وزن ساختمان به آن بزرگی، خرد و متلاشی شده بود و این موضوع مایه آسودگی خیال مروپ بود. با لبخندی دست‌هایش را به هم کوبید تا خاک‌شان را بتکاند.

- من الان ازتون انتظار جواب ندارم چون تا الان نه تاثیری دیدم نه جواب و اهمیتی... چون من یه آجرم. ولی خب از اونجایی که هیچ وقت جوابی نگرفتم گفتم بازم دهنمو باز کنم و بگم به نظرم کشتن اینطوری شوهرتون کار درستی نبود. اینم گفتم که حداقل از بار عذاب وجدان خودم بابت سکوتم کم بشه. البته من کلا اهل سکوت نبودم همیشه در حال حرف زدن بودم ولی خب با این حال خیلی بابت مرگ تام توی پستتون عذاب وجدان گرفتم. از بقیه دوستان هم عذرخواهی می‌کنم اگر جو پست ناملایم شد.

مروپ نگاه عاقل اندر سفیه‌ای به تکه آجر وراج روی زمین انداخت. خواست جوابش را بدهد اما خیلی زود دریافت که یک آجر ارزش جواب دادن ندارد پس با رضایت آجر را برداشت و به کف نزدیک ترین اقیانوسی که به دستش رسید پرتاب کرد و با خاطری آسوده به زندگی بدون تام ریدلش ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1403 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
حدود یک هفته بعد از جلسه ی مشاوره، تام و مروپ طبق دستور سالازار به شهر لندن رفتند. در کوچه پس کوچه های شهر، جایی خلوت یافتند که همانطور که مشاور گفته بود دوئل کنند.
شاید آنها زیادی منظور از دوئل را جدی گرفته بودند چرا که هر کدام سنگری در هر طرف از خیابان برای خود بنا کردند و یک گونی مهمات مخصوص برای خود آوردند.

- یااا مرلییین.

بوووم

-هندونه برای من پرت میکنی؟ طعم خرزهره منو بچش.

پووووف

- آخخخ دستم. خربزه عسل مامان بیا برو تو چشم شوهر مامان.

پاااق

و بدینگونه جنگ سخت و طاقت فرسایی در کوچه پس کوچه های لندن به پا گشت.
تام سخت در مقابل مروپ آهنین. بیل و کلنگ در مقابل ماهیتابه و ملاقه.
جنگی بدون خستگی. با رشادت های فراوان بر سر هدفی والا...آه مای مرلین...چه هدفی والاتر از فدا کاری برای...ها؟ اها از پشت صحنه اشاره میکنن این برای یه داستانی دیگر است.
داشتیم میگفتیم. پس از یک هفته آذوقه و مهمات هر دو طرف به اتمام رسید و بلاخره سکوتی طولانی بر آنجا حکم فرما گشت.

- قار قار قار. ( آه گوشام خونریزی کرد انقدر بد و بیراه میگفتن و سر و صدا میکردن. مرلینو شکر بلاخره ساکت شدن. )
- قار قار؟ ( مگه ما گوش هم داریم‌. )
-قااااار. قاررقاررر؟ ( معلومه! مگه نمیدونستی؟)
- قار. قااار قار. ( نه. چه جااالب. )

مروپ و تام که در این میان با دقت به قار قار های کلاغ ها گوش فرا داده بودند، بلاخره بحثی برای صحبت کردن یافتند.

- مروپ جان این کلاغ ها الان با ما بودن؟
- آره ور پریده ها. یعنی زبون کلاغ هارو نمیدونم ولی اون چشای ور قلمبیدشون که زل زده بود معلوم بود با مان.
- میگم ماد مازل شما امشب کباب کلاغ میل دارین.
- البته ولی محاله بذارم جنتلمنی عین شما دست به سیاه و سفید بزنه.
- نه خانووم این حرفا چیه؟ استدعا دارم.
- نه قربونت برم شما خسته ای تا استراحت کنی شام حاضره.
- حالا که انقدر اصرار دارید به روی چشم، بانوی زیبا. کمکی بود در خدمتم.

- قار قار؟ (اینا با ما بودن؟)

- قا...

بوووم

- قاااااررررر.(نههههه.)

- وات د؟ چرا صحنه عین فیلم هندیا اسلوموشن شد؟
- چیزی گفتی شوهر مامان؟
- نه یه لحظه فکر کردم که...

تام ریدل دوباره نگاهی به صحنه می اندازد که کلاغ بی جان بر گوشه ای افتاده و جان داده. انگار بی خوابی زیادی، او را دچار توهم کرده بود.

یک ساعت بعد...

- به به اصلا بدون دستپخت شما زندگی، زندگی نمیشه.
- اختیار دارید. بدون تعریف های شما هم دستپخت های مامان مزه ای نداره.

و همچنان مروپ و تام، تا رسیدن به خانه ریدل ها برای هم نوشابه باز کردند و هندوانه زیر بغل هم گذاشتند‌.

چندی آن طرف تر یکی از خانه های ساکن منطقه ی جنگ زده

- به مرلین که اینجا دیوونه خونست. تا همین چند ساعت پیش خوبه داشتن همو میکشتن.
- خبه خبه! طاقت دیدن خوشبختی ملتم نداری؟ خودت که عرضه نداری از این کارا بکنی بذار ببینیم اینا چی میگن بلکه ماهم دو کلوم ازشون یاد گرفتیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S