سوژه: بید کتک زن
به هواداری از پیامبران مرگ
در جنگلی در همین نزدیکی ها درختانی چنان کهنسال وجود دارد که آن زمانی را به یاد میآورند که حیوانات شکل انسان به خود میگرفتند و انسان بال و خز در میآورد. درختان نجوا میکنند که بعضی انسان ها حتی به بلوط و چنار و درخت برگبو تبدیل شدند و چنان در اعماق زمین ریشه دواندند که نام هایشان را فراموش کردند. یک درخت بهخصوص هست که درختان دوست دارند وقتی باد برگ هایشان را به صدا درمیآورد، داستانش را برای یکدیگر تعریف کنند؛ بید کتکزن.
این درخت روی تپهای بلند میروید. میشود راحت آن را تشخیص داد، چون دوشاخهی اصلیاش مثل شاخ های بز خمیدهاند و برگ هایش همانند گیسوان پریشان، از اطرافش آویزانند. همه ما نامش را شنیدهایم و حتی بعضی ها درگیری دردناکی نیز با او داشتهاند. اما آیا تا به حال از خودتان پرسیدهاید که این درخت چرا یا چگونه به وجود آمده؟ شاید برخی بگویند؛ ″احتمالا یکی از پدیده های طبیعی بوده!″ اما جنگل نجوا میکند که:
-اشتباه نکنید! چون این درخت زمانی زنی بود که زیر سایه بانی شاخ و برگ من میگشت و آواز میخواند. زن تمشک های مرا میچید و گل هایم را توی موهایش میگذاشت. ولی یک روز زن با موجودی فرای آدمیزاد ملاقات کرد. آن موجود خوش داشت هنگام مهتاب زیر درختان فلوت بنوازد. او این فلوت را از استخوان های انگشت یک غول ساخته بود و هوای او نغمهی قلمرو زیرزمینی تاریکی را مینواخت که موجود از آن آمده بود و با نوری که زن در وجودش داشت، بسیار فرق میکرد.
شاید باور چنین داستانی سخت باشد اما عین حقیقت است. همهی این ها حقیقت دارد و زن با همهی این ها، عاشق آن موجود شوم شد. آن هم عشقی بسیار عمیق و گریز ناپذیر مثل چاه. البته موجود شومِ داستانمان نیز در مقابل عاشق او بود. ولی وقتی بالاخره از زن خواست تا همراهش به قلمرو زیرزمینی او بیاید، زن از این فکر که باقی عمرش دیگر هرگز ستارگان را نبیند یا باد را روی پوستش حس نکتد، به وحشت اقتاد؛ برای همین تصمیم گرفت بماند. او رفتن معشوقهاش را تماشا کرد. هرچند عشق وجودش را لبریز از چنان تمنایی کرد که از پاهایش ریشه رویید تا محبوبش را تا قلمرو زیرزمینی دنبال کند و در همان حال، دستانش را سمت آسمان و ستارگانی دراز کرد که آن ها را به معشوقش ترجیح داده بود.
وای که چه اندوهی در دلش داشت. غم و اندوه کاری کرد که پوست نرمش به پوستهی درخت تبدیل شود. نالهی او به نوای خشخش باد در میان هزاران برگ تبدیل شد و شبی مهتابی که معشوقش برگشت تا برای او فلوت بنوازد، به جای زن درختی دید که نامی را نجوا میکرد. نامِ دلدادهی ابدیاش را، تا جایی که توان در تنش بود، زمزمه میکرد. آن موجود در دل سرکش و بی باک خود چنان دردی حس کرد که وقتی درخت را نوازش کرد، پوست خودش هم، که زمانی پوشیده از خز ابریشمی بود، به اندازهی تنه عشق گمگشتهاش زمخت و چوبی شد. شاید برایتان سوال باشد، پس چرا چنین زنی به بید کتک زن تبدیل شد؟ و نویسنده در جواب این سوال، حرفی ندارد جز اینکه بگوید؛ جنون تمام خاطرات انسان را از بین میبرد. جنون ترس، غم و خویی وحشی را در دل افراد زنده میکند. حالا چه چیزی باعث شده که فکر کنید زنِ داستان ما از غم معشوقهاش مجنون نشده بود؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

خجالت نکشیدی کفن مامان خشک نشده به آرمانای مامان خیانت کردی مرد؟!





