جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین


تا به حال به صداهایی که طی جنگ شنیده می‌شوند فکر کرده‌اید؟ اکثر ما معمولا فقط صداهای واضح و بلند را می‌شنویم. خب راستش را بخواهید، شنیدن صداهای زیر و آهسته‌ای که در پس فریادهای خشم و استیصال پنهان شده‌اند، کار آسانی هم نیست. اما درست شنوندگان همین صداها هستند که اثرگذار می‌شوند. حال این تاثیر می‌خواهد بر قلبمان باشد یا بر تاریخ.

مثلا شما چقدر متاثر خواهید شد وقتی بفهمید سربازی خسته از جنگ، پشت آن‌همه صدای شکستن و انفجار، توانست صدای بچه‌گربه‌ای را که زیر آوارها مدفون شده بود، بشنود و او را نجات دهد؟
و همین‌طور چقدر تاثیرگذار خواهد بود وقتی بفهمید سرباز دیگری پشت صدای تیرها، صدای هق‌هق خفه‌ي کودک سه‌ساله‌ي شاه مخلوع را شنید و یک گلوله نثارش کرد؟

زمزمه‌ها تاثیرگذارند.

یا شاید بخواهید از اتفاقاتی بدانید که من شاهد آن بودم. در یک شب سرد زمستانی، وقتی که وزارتخانه و ارتش تاریکی به جان هم افتاده بودند تا قدرتی مسخره را به دست آورند، من در خانه‌ی خود پناه گرفته بودم. سعی می‌کردم گوش‌هایم را بپوشانم و به صدای فریادها و طلسم‌هایی که رد و بدل می‌شد، اهمیتی ندهم. من یک انسان عادی بودم؛ دوست داشتم شنیده شوم اما نه اهمیتی به قدرت می‌دادم نه وزارتخانه و ارتش تاریکی. من فقط می‌خواستم زندگی کنم. همین. اما همه چیز در لحظه‌ای عوض شد که کسی شروع به تقه زدن به در خانه‌ام کرد. من که بیش از حد ترسیده بودم و دلم نمی‌خواست هیچ ارتباطی با این قضایا پیدا کنم، سعی کردم آن را نادیده بگیرم. درست در همان لحظه‌ای که فکر می‌کردم هر کس که بوده پشیمان شده و رفته است، صدای زمزمه‌های ملتمسانه‌ای را شنیدم که از من کمک می‌خواست.
- خواهش می‌کنم... لطفا... در رو باز کن.

صدای لرزان دختری بود که دیگر نمی‌توانستم نادیده‌اش بگیرم. پس به توانایی شنیدن و گوش‌هایم لعنت فرستادم و در را برایش گشودم. دخترکی با موهایی سپید عملا به داخل خانه افتاد.
- کشتش... الانم... دنبال... منه.

با شنیدن کلمات دختر دلم می‌خواست سرم را به دیوار بکوبم. لعنت به دل رحمی. نباید در را برایش باز می‌کردم. زیاد نگذشت که عاقبت کارم را دیدم.
همینکه می‌خواستم در را ببندم، کسی پایش را لای در گذاشت و وارد شد. دختری با موهای قهوه‌ای سوخته و نگاهی تاریک.
- فکر نکنم راه دادنش به خونه‌ت ایده‌ي خوبی بوده باشه.

این را در حالی به من گفت که صدایش ذره‌ای خشم یا تهدید نداشت. انگار داشت به من خبر می‌داد. وقتی نگاهم به گردن‌آویز دختر افتاد، سرم را به نشانه‌ی احترام خم کردم و از او فاصله گرفتم.
- بانو بلک.

لبخندی از رضایت بر لب‌های دختر نقش بست و مخاطبش را از من به دخترک موسفید تغییر داد.
- اورموند... واقعا فکر کردی میتونی فرار کنی؟ تلاشت رو دیدم... حتی موقعی که داشتی التماس می‌کردی در رو برات باز کنه، صدات رو بالا نبردی و همش در حد زمزمه بود. ولی خب میدونی که... حتی زمزمه‌ها تاثیرگذارن.

وقتی بانو بلک این جمله را بر زبان راند، چشمانم ناخودآگاه به سمت صورتش کشیده شد و به خود لرزیدم. انگار او در تمامی این مدت ذهن مرا می‌خواند. او نگاهی به من کرد و لبخندی زد.
- میتونم بهت حق انتخاب بدم. یا بی‌طرف می‌مونی و این یعنی همین الان از این خونه می‌ری بیرون، یا طرف یکی از ما رو می‌گیری.

بیرون رفتن زیر باران طلسم‌ها کار عاقلانه‌ای نبود. طرف دخترک موسفید را گرفتن هم. پس قدمی به سمت بلک جوان برداشتم و سرم را به نشانه‌ی اطاعت خم کردم.

- فقط حواست باشه فرار نکنه... اورموند، چوبدستیت رو بکش بیرون.

وقتی دوئل دو زن جوان آغاز شد، آنچه باعث پیروزی بلک می‌شد برایم آشکار گشت. او حرکاتش را محدود اما زیرکانه نگاه می‌داشت و طلسم‌ها را زمزمه می‌کرد؛ درحالی‌که اورموند از این سو به آن سو می‌جهید و طلسم‌ها را فریاد می‌زد. حرکات بیش از حدش انرژی‌ش را رو به تحلیل می‌برد و فریادهایش زودتر از خود طلسم به حریف رسیده و به او کمک می‌کرد تا آن‌ها را دفع کند.

وقتی دخترک موسفید، بی‌جان روی زمین افتاد، بلک به سمت من برگشت.
- اسمت چیه؟
- ویسپر. (whisper)

او لحظه‌ای به من نگاه کرد و سپس لبخند زد.
- زمزمه تاثیرگذاره؛ اینطور فکر نمی‌کنی؟

سرم را بالا آوردم و به چشمانش نگاه کردم. گرمایی درون سینه‌ام شکل می‌گرفت.
- همین‌طوره بانو.
- میتونی دوریا صدام کنی.

من به بهای خون دختری که نمی‌شناختم، پشت تمام فریادها، شنیده شده بودم.

***
همچنین با استفاده از معجون عشق، آلنیس اورموند دو پست خود را به جبهه‌ی ارتش تاریکی تقدیم می‌کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین


در ادامه‌ی ایشون و قبل از شروع اوشون


بخش اول - از نگاه گلرت

حالا که خانه گریمولد خالی شده بود، گلرت به سراغ ماموریتی که از ابتدا با آن هدف به آن‌جا آمده بود می‌رود. اما هنوز چند قدم بیشتر به سمت اتاق سیریوس برنداشته بود که ناگهان صدایی از جایی در پشت سرش او را به خود می‌آورد.

با احتیاط برمی‌گردد و گوش‌هایش را تیز می‌کند تا حرکت بعدی را تشخیص دهد. به دنبال صدای شکستنی که پیش‌تر شنیده بود، صدای آرام قدم‌هایی که به سمت مرلینگاه هدایت می‌شد توجهش را جلب می‌کند. در حالی که چوبدستی‌اش را آماده جلوی خود نگه داشته بود، با قدم‌هایی آرام به همان سمت حرکت می‌کند.
- کی هستی؟ برگشتی تا کارتو تموم کنم؟ چون این‌بار قرار نیست رحمی بهت نشون بدم!

گلرت با رسیدن به مرلینگاه، با کمک چوبدستی‌اش در را هل می‌دهد تا کامل باز شود. در نگاه اول به نظر نمی‌آمد کسی داخل باشد، اما گلرت مطمئن بود که صدای قدم‌ها به همین سو ختم شده بود. پس به داخل قدم می‌گذارد و همین کافی بود تا تکه موهای بافته شده‌ی نقره‌ای-بلوندی که از پشت یک مجسمه‌ی بزرگ به شکل آفتابه‌ی مسی بیرون زده بود توجهش را جلب کند.

بیشتر که دقت می‌کند، چشمی آبی‌رنگ که ترس در آن موج می‌زد از میان دسته‌ی آفتابه در حال نگاه کردن به او بود. به محض این که هر دو چشمشان به هم برخورد می‌کند، صدای چرخیدن فردی که آن‌جا پناه گرفته بود شنیده می‌شود.

تمام این حرکات و سایزی که آفتابه‌ی مسی داشت، باعث می‌شود گلرت به سادگی متوجه شود که با یک دختر بچه طرف است. بنابراین چوبدستی‌اش را پایین می‌گیرد و به سمت آفتابه حرکت می‌کند.

بخش دوم - از نگاه گابریل

الستور آسیب دیده بود و خونریزی داشت و گابریل هیچ طلسمی بلد نبود تا به بهبود او کمک کند و از آن‌جایی که در میانه‌ی جنگ بودند، فرصتی برای یافتن کسی که برای کمک بیاید نیز نداشت. از طرفی به لطف الستور، طلسم آپارات را بلد بود، اما آن‌قدر قوی نبود و در آن مهارت نداشت تا ریسک آپارات کردن دو نفره را به جان بخرد.

بنابراین الستور را که بیهوش شده بود، کشان کشان به نقطه‌ای تاریک از کوچه که مطمئن بود نگاه یک رهگذر عادی را جلب نمی‌کند می‌برد و او را زیر کاپشنی که پوشیده بود پنهان می‌کند. سپس با صدای پاقی ناپدید می‌شود تا به خانه‌ی گریمولد برود و از جعبه‌ی کمک‌های اولیه‌ای که در مرلینگاه بود برای کمک کردن به الستور استفاده کند.

گابریل در میدان گریمولد ظاهر می‌شود و به سرعت به سمت جایی که باید خانه گریمولد رخ نشان دهد می‌رود. بعد از ظاهر شدن خانه و گشودن در، متوجه وضعیت آشفته‌ی خانه می‌شود. خیلی از وسایل شکسته بودند و آثاری از درگیری بر روی در و دیوار قابل مشاهده بود.

آخرین باری که گابریل خانه گریمولد را ترک کرده بود که به همین چند ساعت پیش برمی‌گشت، همه چیز مرتب و منظم بود. باید آن‌جا نیز درگیر جنگ شده باشد که به چنین حالی در آمده بود. پس به آرامی و با احتیاط، در سوسوی نور اندکی که از شمع‌های جان سالم به در برده از نبرد برمی‌خاست، راهش را به سمت مرلینگاه طی می‌کند.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که او را می‌بیند. حتی از پشت نیز می‌توانست یکی از سه ارباب تاریکی را تشخیص دهد. او گلرت گریندل‌والد بود که به نظر در حال حرکت به سمت اتاق سیریوس بلک بود. گابریل یک نگاه به گلرت و یک نگاه به مرلینگاه می‌اندازد.

مرلینگاه پشت سر گلرت قرار داشت، بنابراین اگر آرام حرکت می‌کرد، مطمئنا می‌توانست بدون سر و صدا آن‌چه را که می‌خواست از آن‌جا بردارد و خارج شود. گابریل قدم‌هایش را با گلرت هماهنگ می‌کند و با هر قدمی که گلرت برمی‌دارد، او نیز یک قدم به جلو می‌رود تا صدای حرکتش در صدای حرکت گلرت گم شود.

اما اشتباهش آن‌جا بود که به قدری نگاهش خیره به گلرت مانده بود که فراموش کرده بود باید جلوی پایش را نیز نگاه کند. پس ناگهان به میز عسلی کوچکی که کنار راهرو قرار داشت برخورد می‌کند و گلدانی که روی آن قرار داشت روی زمین می‌افتد و با صدای مهیبی می‌شکند.

گابریل در یک آن تصمیم می‌گیرد تا باقی مسیرش تا مرلینگاه را طی کند و وسایل مورد نیازش را بردارد. در خیالش، گلرت در حین سرک کشیدن در اتاق‌های دیگر برای یافتن او، فرصتی را برای فرارش مهیا می‌کرد. اما محاسباتش اشتباه بود و صدای قدم‌های گلرت حاکی از آن بود که دقیقا به سمت مرلینگاه در حرکت است.

- کی هستی؟ برگشتی تا کارتو تموم کنم؟ چون این‌بار قرار نیست رحمی بهت نشون بدم!

ترس سراسر وجود گابریل را فرا می‌گیرد. با وحشت نگاهی به اطراف مرلینگاه می‌اندازد و مجسمه‌ای بزرگ به شکل آفتابه‌ی مسی که در گوشه‌ی مرلینگاه قرار داشت را تنها جایی که قادر به پنهان شدن پشت آن بود می‌بیند. پس به سمتش حرکت می‌کند و پشت آن پناه می‌گیرد.

در حالی که محکم دهانش را گرفته بود تا صدایی از آن خارج نشود، با یک نگاه از لای دسته‌ی آفتابه محیط اطراف را در نظر می‌گیرد. در باز می‌شود و گلرت در آستانه‌ی آن نمایان می‌شود. نگاهی کلی به اطراف می‌اندازد و نگاهش جایی در نزدیکی او متوقف می‌شود و ناگهان، درست به تک‌چشم گابریل که در حال نگریستن بود خیره می‌ماند.

گابریل به سرعت چشمانش را می‌بندد و سرجایش می‌چرخد. صدای نزدیک شدن قدم‌های گلرت به سمتش را می‌شنود. در حالی که در خودش مچاله شده بود، منتظر می‌ماند تا با طلسم مرگی کشته شود.

بخش سوم - رویارویی

گلرت به آفتابه‌ی مسی می‌رسد و از بالا دخترک که در خود مچاله شده بود را می‌بیند. حالا دیگر می‌دانست که او کیست... گابریل دلاکور بود.

گلرت می‌خواهد دهان باز کند تا علت حضور گابریل در آن‌جا را جویا شود. آوازه‌ی سادگی او را شنیده بود و با خود فکر می‌کند شاید اگر سوالی در مورد برنامه‌های سیریوس بپرسد او به صورت ناخودآگاه بخشی از نقشه‌هایش را لو خواهد داد.

اما وقتی می‌بیند گابریل از شدت ترس در حال لرزیدن است، پشیمان می‌شود. از طرفی عجله داشت و باید سریع‌تر به صحنه‌ی نبرد بازمی‌گشت. گابریل خطری برای او نبود که وقتش را برایش تلف کند. بنابراین در یک لحظه تصمیم خودش را می‌گیرد و با قدم‌هایی محکم از مرلینگاه خارج می‌شود و با صدای بلندی که مطمئن شود گابریل آن را می‌شنود می‌گوید:
- کاش اینقد نوشیدنی کره‌ای نخورده بودم که الان توهم بزنم. برم به کارم برسم!

و از مرلینگاه دور می‌شود. گابریل که تا دقایقی پیش چیزی نمانده بود از شدت ترس روح از بدنش خارج شود، حالا نفس راحتی می‌کشد. هنوز قلبش تند تند می‌زد و نگران بود که خطر به طور کامل دفع نشده باشد. با این حال به یاد می‌آورد که الستور به او نیاز دارد و باید هرچه سریع‌تر برای کمک پیش او برگردد.

پس از جایش بلند می‌شود و از جعبه‌ی کمک‌های اولیه وسایل مورد نیازش را برمی‌دارد. هنگام خروج از مرلینگاه، ابتدا با احتیاط نگاهی به اطراف می‌اندازد. اثری از گلرت نبود. پس پاورچین پاورچین بیرون می‌آید و به سمت در خروجی حرکت می‌کند.

گلرت در گوشه‌ای پنهان شده بود و منتظر خروج او مانده بود. با بسته شدن در پشت سر گابریل، با جدیت برمی‌گردد و دوباره به سمت اتاق سیریوس حرکت می‌کند. می‌دانست سه جادوگری که پیشتر آن‌جا بودند، ردی قوی در اختیارش گذاشته‌اند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پست مرتبط

وزارتخانه در آتش می سوزد.

نوری سرخ از انعکاس شعله هایی که در طول راهروها زبانه می کشند، بر دیوارها می رقصد. صدای فریادها، برخورد طلسم ها و صدای شکستن شیشه و سنگ مانند طنین ناقوسی جهنمی در سراسر ساختمان می پیچد. اما در میان این هرج و مرج در آزمایشگاه آرکانوم تنها یک صدا شنیده می شود - صدای مکیدن خون.

گادفری روی نیکلاس خم شده است، دندان های نیشش درون گوشت پیرمرد فرو رفته و خون را با ولع می نوشد. دستانش شانه های نیکلاس را محکم گرفته اند، چشمانش سرخ تر از همیشه می درخشند و نیکلاس؟ چشمانش بسته اند، بدنش بی حرکت است، گویی زندگی از او رفته.

لحظه ای بعد گادفری دست از نوشیدن برمی دارد، سرش را بالا می گیرد، نفسش سنگین است. تاول های بدنش در حال محو شدن هستند، پوستش درخشش سابق را بازیافته و موهایش که شعله های آتش آن ها را بلعیده بودند، دوباره روی جمجمه اش شروع به رشد کرده اند. اما در همان لحظه نگاهش روی چهره ی نیکلاس ثابت می ماند و چیزی در قلبش فرو می ریزد.
"مرده؟"

افکارش درهم می ریزد. نیکلاس فلامل، کیمیاگری که قرن ها را با سنگ جادو زنده مانده بود، حالا بیجان در دستان او؟ گادفری پلک می زند، انگشتش را روی دندان نیشش می کشد و به خون نیکلاس بر آن می نگرد. حس عجیبی در سینه اش می پیچد - چیزی شبیه فقدان، شبيه حسرت. نیکلاس یک جادوگر نیک صفت نبود، اما شرور به معنای واقعی کلمه هم نبود.

"پس این گونه به پایان می رسی؟ بعد از این همه سال..."

نفس سنگینی می کشد، انگشتانش را مشت می کند و از ماشین پیاده می شود. گام هایش لرزان نیستند، اما سایه ای از اندوه بر چهره اش نشسته است. رو به روی ماشین پشت به پیکر بی جان نیکلاس می ایستد، در حالی که شعله های دوردست در چشمانش انعکاس می یابند.

و در همین لحظه -

چشمان نیکلاس باز می شوند.

بی آنکه حتی لحظه ای تأمل کند، دستانش روی کنترل ماشین حرکت می کنند. چرخ دنده ها در هم قفل می شوند، چرخ های بزرگ به حرکت در می آیند و پیش از آنکه گادفری فرصتی برای واکنش داشته باشد—
"آرغ."

سیخ های آهنین ماشین با نیرویی مهیب در بدنش فرو می روند. خون از دهانش بیرون می ریزد، چشمانش از درد گشاد می شوند. برای لحظه ای جهان پیرامونش رنگ می بازد.

در حالی که گادفری از درد ناله می کند، نیکلاس از ماشین پیاده می شود و رو به روی او قرار می گیرد و می گوید:
"می دانی، من جدا می توانستم همان اول تو را بکشم. آن قدر در رویای خون من غرق شده بودی که نتوانستی هوش خون آشامی ات را به کار بگیری. شاید بدل شدن تو به خون آشام برای دست یافتن به نامیرایی از جاودانه شدن من با سنگ جادو نیز رقت انگیزتر باشد."

گادفری که از درد نفس نفس می زند، نگاهش را به او می دوزد و با صدایی خفه و بریده بریده می گوید:
"اگر.... می توانستی... چرا... مرا... نکشتی؟"

چشمانش در آن لحظه رنگی از فهمی عمیق دارند. نیکلاس چند لحظه به او خیره می ماند. بعد دوباره آن پوزخند گستاخانه را می زند و می گوید:
"آ، میدهرست، طوری به من نگاه نکن که انگار از روی ترحم نکشتمت. آن قدر عمر کرده ام که بدانم نباید به موجودی که مرا فقط به عنوان غذایش می بیند، ترحم
نشان بدهم."

گادفری دندان هایش را روی هم فشار می دهد، درد و خشم در چهره اش موج می زنند. اما بعد در حالی که خون از دهانش جاریست، چشمانش کمی نرم تر می شوند.
"اما... این... طور... نیست... من... نمی خواهم... مجبور... باشم... کسی... را... بکشم."

و اشک از چشم هایش جاری می شود.

نیکلاس لحظاتی به او خیره می ماند. انگار برای اولین بار حرفهای گادفری را جدی می گیرد. اما سپس لبخندش برمی گردد و می گوید:
"نگران نباش. دیگر مجبور نمی شوی این کار را بکنی."

چوبدستی اش را بالا می برد، جرقه ای از آن بیرون می جهد و شعله ای عظیم از نوک آن زبانه می کشد. اما همان طور که آتش به سمت گادفری هجوم می آورد، او ناگهان فریاد می زند:
"صبر كن!"

نیکلاس بی اختیار لحظه ای مکث می کند. چیزی در فریاد گادفری، چیزی در تُن صدایش او را متوقف می کند.

گادفری، نفس نفس زنان ادامه می دهد:
"تو... واقعا... برای... چه.... به... ارتش... تاریکی... پیوستی؟... نمی تواند فقط... برای... طلای... بیشتر... بوده... باشد."

نیکلاس لحظه ای سکوت میکند. سپس نیشخندی می زند و می گوید:
"البته که بوده، میدهرست. من برای حفظ خاصیت سنگ جادو و زنده نگه داشتن خودم و کسی که عاشقش هستم، به ثروت بیشتری نیاز دارم."

گادفری نگاهش را تیز می کند.
" و... به خاطرش... حاضری... دست... به... جنایت... بزنی؟"

نیکلاس ابرویش را بالا می اندازد.
"کسی مثل تو نباید با لحن قضاوت آمیز با من حرف بزند. تو خودت جان افراد بسیاری را گرفته ای. می گویی از یک زمان به بعد قدم در راه روشنایی گذاشتی و فقط خون گناهکاران را نوشیدی. اما آن گناهکارانی که به غذای تو بدل شدند، آیا واقعا شایسته ی مرگ بودند؟"

چهره ی گادفری سخت می شود. او در فکر فرو می رود و چهره ی تک تک افرادی که تا به حال به عنوان جنایتکار کشته، در ذهنش زنده می شود و اشک های بیشتری از چشمانش جاری می شود.

نیکلاس سرش را تکان می دهد و می گوید:
"به اندازه ی کافی این جا وقت تلف کردم."

و چوبدستی اش را دوباره بالا می برد. اما در همین لحظه گادفری با سرعتی وحشیانه چوبدستی خودش را بیرون می کشد و با طلسمی ماشین جنگی را به حرکت درمی آورد و قبل از اینکه نیکلاس بتواند واکنشی نشان بدهد، سیخ های تیز ماشین در بدنش فرو می روند.

چشمان نیکلاس از درد گشاد می شوند، یک فریاد خفه از گلویش خارج می شود. و گادفری، حالا رو در روی او، در حالی که چهره اش تنها یک اینچ با او فاصله دارد، با لحنی غمگین و دردآلود زمزمه می کند:
"بله، آن ها واقعا شایسته ی مرگ بودند. همان طور که تو شایسته اش هستی."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/11/19 20:07:05
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین

احتمالا همه‌ي ما فکر می‌کنیم می‌دانیم برزخ چیست و کجاست. حدفاصل زندگی و زندگی پس از مرگ؛ این چیزی است که اکثریت فکر می‌کنند. اگر کمی به ادبیات علاقه داشته باشید یا حداقل به خودتان زحمت داده باشید که به آن فکر کنید، شاید با شنیدن نام «برزخ» واژگانی همچون تعلیق، حس استیصال و انتظار به شما یادآوری شود. اما تا به حال به این فکر کرده‌اید که شاید موضوع خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها باشد؟

برزخ، یعنی اکنون؛ زمان حال؛ همین لحظه. اجازه بدهید توضیح بدهم؛ اگر طبق همان تعاریف قدیمی برزخ را حدفاصل زندگی و زندگی پس از مرگ در نظر بگیریم که هر کسی وارد آن می‌شود، دیگر توانایی تغییر زندگی‌ش را ندارد و باید منتظر بماند تا ببیند زندگی پس از مرگش چگونه خواهد بود، دقیقا داریم از زمان حال صحبت می‌کنیم. شما در این لحظه هم توانایی تغییر گذشته را ندارید و باید منتظر بمانید تا ببینید آینده چه خواهد شد. خواهشا بیایید بی‌خیالِ آن صحبت‌های انگیزه‌بخش شویم که می‌گویند در لحظه زندگی کن و آینده‌ی تو به خودت بستگی دارد! حال خیلی‌هایمان بدتر از آن است که بخواهیم به چنین اراجیفی گوش کنیم. خیلی وقت‌ها راحت‌تر است فقط خودمان را مثل شاخه‌ي خشکی که در رودی به پیش می‌رود، به دست سرنوشت بسپاریم و خیلی به آن‌چه که قرار است پیش بیاید، فکر نکنیم. نه، اشتباه نکنید؛ ما هم از چنین دیدگاهی خوشمان نمی‌آید اما... مجبوریم... همین و بس.

این دقیقا حالتی بود که دوریا در آن قرار داشت. چوبدستی‌اش در دست راست و کنار بدنش بود و جریان خونی که درست از سرشانه‌اش آغاز می‌شد، راه خود را به نوک چوبدستی پیدا می‌کرد و به زمین می‌ریخت. صحنه را می‌شد شاعرانه توصیف کرد: جریان خون همچون رودی سرخ روی دستان سفید زنی خسته به خود می‌پیچید و از نوک چوبدستی که تنها امیدش برای زندگی بود، به زمین خشک زیر پایش می‌چکید.
اما واقعیت این است که هر چقدر صحنه را شاعرانه کنیم، دردی که در ذهن «زن خسته» جریان داشت و نفسی که به سینه‌اش سوار بود را نمی‌شود درک کرد. واقعیت این است که آن صحنه، زیبا نبود. نه نمادی بود از قدرت، نه آغازی برای یک زندگی بهتر. آن صحنه، خالصانه زشت بود.

- واقعا با خودت چه فکری کردی که من رو به دوئل توی برزخ دعوت کردی؟

الستور این را درحالی به زبان آورد که نه زخمی روی بدنش بود و نه ذره‌ای نگرانی داشت.

- تو... چرا... محفل...
- بی‌خیال! می‌خوای بگی تمام این راه و تمام اون دعوت به مبارزه فقط برای این بود که من عضو محفل شدم؟

فقط... واژه‌ای که اکثر اوقات اشتباه است. اکثر موارد، فقط به خاطر یک چیز اتفاق نمی‌افتند. چیزی اتفاق می‌افتد، چیز دیگری اتفاق می‌افتد و یک چیز دیگر و همینطور زنجیره‌ای از چیزهای به ظاهر بی‌اهمیت دست به دست هم می‌دهند و در یک لحظه، بوم! فرد منفجر می‌شود. توانش را از دست می‌دهد، لبخند از روی لب‌هایش پاک می‌شود و کاری را می‌کند که بیش از حد احمقانه به نظر می‌رسد. درست مثل دعوت کردن الستور به دوئل در برزخ.

- زیادی زندگی رو جدی گرفتی دوریا.

دست دوریا چنان محکم مشت شد که فکر می‌کردی ممکن است به زودی پوستش پاره شود و مفاصلش بیرون بزند. الستور فقط لبخندی دندان نما زد.
- دقیقا همین! خیلی همه چیو جدی می‌گیری.

دوریا برای لحظه‌ای چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.
- شاید تو درست می‌گی... اما بهم بگو... تا حالا توی برزخ بودی؟

سپس خندید.
- نه نه... منظورم اینجا نیست. منظورم برزخیه که خودت حسش می‌کنی.

وقتی صدای دوریا در گلو شکست، چشمان الستور نرم شد.
- بودم.

دوریا نگاهی عمیق به الستور انداخت.
- و ازش بیرون اومدی؟
- اومدم.
- اما... چطوری؟
- باید به قفس بکشیش.

دوریا با چین بین ابروهایش، پرسشگرانه به الستور نگاه کرد.

- باید برزخ درونت رو بکنی توی قفس و بعدش بندازیش دور.
- اما برزخ، درون من نیست.

الستور لبخندی زد.
- برزخ دقیقا درون توئه. اینکه فکر کنی شرایط بیرونی برزخ رو ایجاد کردن اشتباهه. شرایط بیرونی میتونن برات جهنم رو ایجاد کنن اما برزخ رو نه. پس باید برزخ درونت رو بکنی توی قفس.

دوریا قدمی به جلو برداشت.
- این... واقعا ممکنه؟

الستور سری تکان داد. دوریا گردنش را عقب انداخت و آهی کشید.
- پس باید هر لحظه‌م رو به قفس بکشم.

الستور نگاهی که باریکه‌ای از گیجی در آن دیده می‌شد به دوریا انداخت. دوریا به چشمان الستور نگاه کرد.
- باید زمان حال رو اسیر کنم. باید زمان رو به خواست خودم خم کنم. نیازی نیست به گذشته برگردم؛ فقط باید... فقط باید خودم رو از بند زمان رها کنم. اینطوری برزخ رو به قفس کشیدم.

دوریا سپس با خوشحالی دستانش را بهم کوبید.
- می‌دونی زمان باعث میشه به عواقب کارمون فکر کنیم؟ عملا زمانه که باعث میشه یه سری کارها رو بکنیم یا نکنیم. پس اگه من بخوام زمان رو به اراده‌ي خودم خم کنم، نباید بذارم هیچ اثری روم داشته باشه.

دوریا با گفتن این جمله چوبدستی‌ش را بیرون کشید.
- آواداکداورا.

کمی عجیب به نظر می‌رسید که الستور آن‌چنان غافلگیر شده باشد که نتواند طلسم دوریا را دفع کند؛ اما به نظر می‌رسید این اتفاقی است که افتاده است. دوریا بالای بدن الستور ایستاد و زمزمه کرد.
- با به قفس کشیدن برزخ، تنها چیزی که پیش رو باقی می‌مونه جهنمه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/11/19 22:23:44
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 18:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


روی خاکسترهای لندن دراز کشیده بود. به نرمی تخت خودش نبود، ولی حداقل نرم‌تر از خرابه‌های آجری چند متر آن طرف‌تر بود.
می‌خواست کمی، فقط کمی آرام بگیرد. مرلین را شکر می‌کرد که مردم، میدان جلوی وزارت‌خانه را مکان لایق‌تری برای نبرد می‌دانستند.
به آسمان نگاه کرد. گردوغبار و دود آتش تیره‌اش کرده بود و نمی‌شد موقعیت اجرام آسمانی را در آن تشخیص داد. نمی‌دانست چند دقیقه یا چند ساعت آنجا افتاده بود.
نفس عمیقی کشید و ریه‌اش را از دود پر کرد. به سرفه افتاد، ولی آنقدر آزارش نداد؛ بدنش حتی در برابر زخم‌ها و کوفتگی‌هایش هم بی‌حس شده بود.
چشم‌هایش را بست. نمی‌خواست، ولی می‌شنید. در دوردست‌ها، صدای انفجار و نعره می‌آمد. چشم‌هایش را بیشتر روی هم فشار داد و سرش را تکان داد تا صداها بروند، ولی فقط واضح‌تر شدند.
میان غوغای جنگ، صدایی از همه برایش آشناتر می‌زد. پانمدی، فریاد می‌زد و یارانش را راهنمایی می‌کرد. صدایش سرشار از اقتدار و ایمان بود؛ ایمان به هم‌رزمانش. ایمان به کسانی که در کنارشان سال‌ها زندگی کرده بود.
قطره‌ای از گوشه چشم گرگ سفید به پایین لغزید و خاکستر را تر کرد. سیریوس به او هم ایمان داشت، هدایت بخشی از ارتش را به او سپرده بود. ولی حالا؟ آلنیس گوشه‌ای افتاده و از جنگ فرار می‌کرد.
در خودش جمع‌تر شد و همین تکان‌ها، باعث کشیده شدن زخم‌هایش روی زمین شد و از درد فریاد کشید. به گریه افتاد. نه از درد، بلکه بخاطر ضعیف بودنش. هر کس را که بهش احتیاج داشت، ناامید کرده بود. هیچ‌وقت نتوانسته بود هیچ کدام‌شان را نجات دهد. و این عذابی بدتر از مرگ خودش بود. مرگ، ساده‌ترین چیز بود. هیچ‌وقت کسانی که از مرگ وحشت داشتند را درک نمی‌کرد. مرگ به همه چیز پایان می‌داد؛ حتی درد و غم. برای همین آنجا افتاده و منتظر مرگ بود.
بی‌توجه به زخم‌هایش، به شکل انسانی‌اش برگشت و زانوانش را در آغوش گرفت. دستانش را روی گوش‌‌هایش فشار داد، ولی هنوز می‌شنید. صداهای توی سرش به این راحتی‌ها خفه نمی‌شدند.
چشم‌هایش را بست، و این حتی بدتر بود. تصویر بدن بی‌جان گله‌اش از پشت پلک‌هایش گذشت. پوست تو خالی مادرش، و پنجه‌های خونین برادرش را دید. و این بار، حتی ذهنش هم به او وفادار نبود و علیهش عمل کرد. ریموس و سیریوس را تصور کرد... بی‌روح. غرق در خون.
با تمام توانش فریاد زد و اشک‌هایش شدیدتر پایین ریختند. بلند شد. خاکسترها درون زخم‌هایش جا خوش کرده بودند و با هر تکان، با خونش یکی‌تر می‌شدند. از درد دندان‌هایش را روی هم فشرد، ولی می‌دانست همین خاکستر می‌تواند زخمش را التیام ببخشد.
اشک‌هایش را پاک کرد. چوبدستی‌ را از آستینش بیرون کشید و به سمت صدای سیریوس رفت.
قبل از اینکه به فرمانده‌اش برسد، چهره آشنای دیگری مقابلش قرار گرفت. سالازار اسلیترین. اما این بار، باسیلیسکش به تنهایی در سمت دیگر مشغول کشتار بود.
- نمی‌دونم بازگشتت به میدان نبرد رو پای شجاعتت بذارم یا حماقت.

آلنیس لبخندی زد و موهایش را پشت سرش جمع کرد.

Just one more time
Before I go, I'll let you know

اسلیترین کبیر، دیگر لرزه بر تنش نمی‌انداخت. می‌دانست هر اتفاقی هم بیفتد، به نفع روشنایی خواهد بود. برای همین با آغوش باز این نبرد را می‌پذیرفت.

That all this time I've been afraid
Wouldn't let it show

- یه گرگ زخمی چندین برابر خطرناک‌تره.

سالازار پوزخندی زد. هیچ کس از سرگرمی بدش نمی‌آمد.
چوبدستی‌اش را آرام چرخشی داد و این بار طلسم سطح پایین‌تری به سمت دخترک فرستاد. به هر حال نمی‌خواست انرژی زیادی صرف یک حریف خسته و مجروح کند. ولی خاکستر، مرهم خوبی برای زخم‌های دختر شده بود.
آلنیس آتشی که به سمتش می‌آمد را برگرداند. خودش می‌دانست که همچین طلسم کوچکی آسیبی به سالازار اسلیترین وارد نمی‌کند. حتی می‌دانست که در نبرد جادویی به پای او نمی‌رسد.

Nobody can save me now, no
Nobody can save me now

چند آتش کم‌جان دیگر به سمت سالازار فرستاد و او با کوچک‌ترین حرکت چوبدستی، همه آنها را منحرف کرد.
همه طلسم‌ها از دور پرتاب می‌شدند. برای اینکه برتری پیدا کند، باید نزدیک‌تر می‌شد. ولی سالازار هم این را به خوبی می‌دانست که باید فاصله میان‌شان را حفظ کند. برای همین، با اولین حرکت پای آلنیس رو به جلو، چوبدستی‌اش را در هوا چرخاند و پاره سنگ‌های روی زمین را تبدیل به مارهایی کوچک و بزرگ کرد که میان خودش و دختر قرار گرفتند.
آلنیس پوشش طبیعی‌اش را برگزید و ثانیه‌ای بعد، گرگی سفید در حلقه‌ای دور سالازار در حال فرار از مارها بود. بعضی‌ها را قال می‌گذاشت، تعدادی را به دندان می‌گرفت و به سمت صاحب‌شان پرت می‌کرد و باقی را می‌درید.

Stars are only visible in darkness
Fear is ever-changing and envolving

ولی تعداد مارها کم نمی‌شد. دوباره، از زیر سنگ زاده می‌شدند و فس‌فس‌کنان به سمت گرگ می‌خزیدند.
آلنیس سرعتش را بیشتر کرد. اگر حتی سالازار می‌خواست حرکتش را دنبال کند، سرگیجه می‌گرفت و تعادلش را از دست می‌داد. پس سر جایش بی‌حرکت ایستاد و به مارهایش چشم دوخت.
سالازار خیالش راحت بود که مارها گرگ را دور نگه می‌دارند، ولی حقیقت این بود که آلنیس دایره‌ای نمی‌دوید. هرچقدر هم کم، ولی حرکتی مارپیچ داشت و در مرکز این مارپیچ، اسلیترین کبیر قرار داشت.
با این حال، عبور از مارها تقریبا غیرممکن بود. حتی برای یک گرگ. باید کار دیگری می‌کرد و ابزار قدرت سالازار، یعنی چوبدستی‌اش را از او می‌گرفت.
پس ایستاد. پشت سر سالازار متوقف شد و او را مجبور کرد که به سمتش بچرخد. مارها هم حالا به یک جهت مشخص که به گرگ منتهی می‌شد، می‌خزیدند. اسلیترین از قدرتش استفاده کرد و زیر لب با سربازان خزنده‌اش سخن گفت. حرکت مارها تندتر شد و تهدیدکنان، فس فس می‌کردند.
آلنیس صبر کرد. سر جایش منتظر ماند و به آن موجودات خطرناک که به خونش تشنه بودند نگریست. قبل از این که نیش نزدیک‌ترین مار، پوستش را لمس کند، جهید و در سمت مخالف فرود آمد. درست پشت سر سالازار.

And I, I feel poisoned inside
But I, I feel so alive

این همان لحظه‌ای بود که منتظرش بود. قلوه سنگی که در دهانش گرفته بود را با چرخش گردن، با تمام قدرت به سمت سالازار پرت کرد. سالازار انتظار مورد هدف قرار گرفتن توسط یک قلوه سنگ را نداشت. چرخید و اولین طلسمی که به ذهنش رسید به سمت سنگ فرستاد. طلسمی انفجاری. تصمیم مناسبی نبود، چون فاصله سنگ از دستش کم بود و تکه‌های سنگ و موج انفجار، باعث از هم باز شدن مشتش شد. چوبدستی از دستش لابه‌لای مارها افتاد. بعد از افتادن چوبدستی، جادوی مارها هم باطل شد و حالا چوبدستی اسلیترین زیر تپه‌ای از سنگ مدفون شده بود.
آلنیس از دست خالی بودن سالازار استفاده کرد و به سمتش یورش برد. جهید و دهانش را گشود تا دندان‌هایش، گوشت دست او را از هم بدرد. سالازار موفق شد از حمله گرگ جاخالی بدهد و عقب رفت تا چاره‌ای بیندیشد. حقیقت این بود که در نبرد بدون چوبدستی، آنقدرها هم خبره نبود. نقطه قوتش دانش جادویی‌ش بود، نه زور بازو.
آلنیس بعد از حمله ناموفق، دوباره آماده روبه‌روی سالازار قرار گرفت. دندان‌هایش را لیسید و خندید.

Nobody can save me now
King is crowned
It's do or die

حالا که دوباره در سکوت مقابل هم قرار گرفته بودند، می‌توانست صدای سیریوس را بشنود که به نام روشنایی، فرمان حمله می‌دهد. آنها را مقابل وزارت‌خانه تصور کرد که بدون ذره‌ای ترس، جلوی ارتش تاریکی ایستاده اند. با این تصورات، دل‌گرم شد و برای حمله بعدی خیز برداشت.

Nobody can save me now
The only sound
Is battle cry
Is battle cry
Is battle cry

آلنیس فقط یک گرگ زخمی نبود. بارها از مرگ برگشته بود. مرگ احساساتش، مرگ عزیزانش، مرگ ترس‌هایش. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. جایی از زندگیش قرار داشت که هیچ کس و هیچ چیز نمی‌توانست نجاتش بدهد. یا انجامش می‌داد و مهره وزیر لرد سیاه را از زمین خارج می‌کرد، یا در راه باورهایش جانش فدا می‌شد.

Nobody can save me now
It's do or die

عضلات پایش منقبض‌تر از همیشه، آماده برای یک پرش بلند بودند. زمین را به عقب هل دادند و از آن جدا شدند. سالازار این بار هم کنار رفت. ولی این دفعه چیزی فرق داشت. سنگینی چیزی را به ردایش حس کرد. آلنیس توانسته بود پنجه‌اش را به گوشه شنل سالازار گیر بیندازد.
تاب خورد و پنجه دیگرش را روی شانه او گذاشت و خودش را بالا کشید. همان لحظه‌ای که منتظرش بود. فرصت واکنش به او نداد. دهانش را گشود و دندان‌هایش در گوشت گردن سالازار فرو رفتند. گوش‌هایش با فریاد مرد تیر کشید. اسلیترین کبیر دست مخالفش را بالا آورد و پشت گردن گرگ را در مشتش گرفت. او را از خودش جدا و چند قدم آن طرف‌تر، روی زمین پرت کرد.
خون سرخ و تازه، ردای لاجوردی‌اش را کثیف می‌کرد. بی‌درنگ روی زمین نشست و سنگ‌ها را کنار زد. چوبدستی‌اش هنوز همانجا، منتظرش مانده بود. آن را برداشت و قبل از این که آلنیس بتواند برای حمله دیگری بجهد، خودش را غیب کرد.
تکه‌ای کوچک از گوشت گردن سالازار اسلیترین جدا شده و میان دندان‌های آلنیس قرار گرفته بود. آن را بیرون انداخت و خون باقی‌مانده دور پوزه‌اش را لیسید.

Just one more time
Before I go, I'll let you know
That all this time I've been afraid
Wouldn't let it show

نبردشان همچنان نیمه‌کاره مانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در راستای نبرد لرد ولدمورت در مقابل سیریوس بلک


سرای ورودی وزارتخانه، دیگری تفاوتی با جهنم نداشت. پشته های انباشته از جنازه در هر سو دیده میشد و خون تمام زمین را رنگین کرده بود. جای جای دیوارها از شدت برخورد وردهایی که کمانه کرده بودند، آسیب دیده بود و در همه جا خاک و سنگ و آجرهای فروریخته، سنگری شده بود برای آنان که زنده مانده بودند. در این جنگ خونین، هر دو ارتش تلفات زیادی داده بودند و سربازان باقی مانده، خسته و زخمی برای اتمام جنگ دعا میکردند.
لرد ولدمورت در ابتدای یک راهرو ،پشت دیوار، پناه گرفته بود. دوریا بلک در کنارش ایستاده بود و سرش را به سمت سرای اصلی چرخانده بود که اوضاع را بررسی کند.

لرد ولدمورت با پایش انگشت قطع شده ایی که روی زمین افتاده بود غلت داد و خون از انگشت مرده بیرون زد.
- میتونی ببینی چند نفرشون موندن؟ از ارتش خودمون کسی اون سمت زنده مونده؟

پیشانی دوریا زخم شده بود و خونی که هر از گاهی بر پلکش می چکید، دیدش را تار میکرد.
- چند نفرو میتونم ببینم ارباب! ولی راستش نمی تونم تشخیص بدم که اینا از ما...

نور قرمزی هوا را شکافت و به پیشانی دوریا خورد. دوریا حرفش را قطع کرد، چشمانش در حدقه به عقب چرخید و به پشت به زمین افتاد. لرد سریعا زانو زد و سرش را قبل از زمین خوردن در بازوانش گرفت. نفس راحتی کشید. دوریا زنده بود و فقط بیهوش شده بود. او مرگخوار خاصی بود. مرگخواری که لرد هرگز نمیخواست از دست بدهد.

- لرد ولدمورت! دیگه خودت تنهایی! هیچکی که بهت وفادار باشه زنده نموده! دوریا هم من خودم نخواستم بکشم وگرنه میتونستم! حالا بیا بیرون و تسلیم شو!
صدای سیریوس بود که از پناهگاهی در میان خاک و سنگ داد میزد.

لرد دوریا را با احتیاط زمین گذاشت. چطور جرات میکردند به او توهین کنند؟ تسلیم شدن؟ سیریوس واقعا برای چنین پیشنهادی لایق مرگ بود. چوبدستی اش را بیرون کشید و خواست از پناه دیوار بیرون بیایید که صدای نفر بعدی او را در جایش میخکوب کرد.

- پدر! منم دلفی! من تصمیم گرفتم به سیریوس کمک کنم! اون واقعا آدم خوبیه! تو هم میتونی کمکمون کنی پدر! من و تو! مثل وقتی که بچه بودم و باهم سیب و کرم بازی میکردیم!

صدای دلفی واضح و بلند بود. چیزی در آن کلمات بود. چیزی که فقط لرد آن را فهمید و درک کرد.

بعد از چند لحظه، نفس عمیقی کشید و چوبدستی اش را در جیب ردایش گذاشت. دستهایش را به دو طرف باز کرد و با لبخندی بر صوتش از پشت دیوار بیرون آمد.

- خب خب.... سیروس! دیگه دخترم گفت من قبول دارم! بیا بغلم داداشی!
(فکر کردی داری یک پست فاخر رو میخونی، نه؟ .... سوپرایززز! الان تازه شروع میشه!)

سیریوس از لبه پناهگاهش سرک کشید و گفت:
-جان؟

تفاوتی در حالت لرد ایجاد نشد و با همان لبخند و دستهای باز جلو آمد.
- بیا جونممممم! بغلم کن! بغلم کن!

سیریوس با قیافه بهت زده در سر جایش ایستاد و به لرد زل زد.
- کسی به لرد طلسمی زده؟ هیچ کس؟ نبود؟.... لردآ! خوبی؟

لرد ناگهان دستهای را پایین آورد و لبهایش را ور چید و با ناراحتی گفت:
- چیه؟ هر ماگلی بود تو راحت بغل کردی! بچه بگو بازم غلط کردی!... فقط ما بدیم؟ الان که ما میخواییم داداشی باشیم، ناز میکنی؟

- نه! اخه من یکم شوکه.....

دلفی هم کنار لرد ایستاد و گفت:
- همه اون ماگلا خوب! ما پیف پیف؟..... ما تیغ داریم؟ خار داریم؟

- نه! من که نمیگم....

لرد امان نداد. اشکی در چشمانش حلقه زد و با لحن هندی گفت:
- آه دلفی.... ما از همان اول هم شانس نداشتیم! آه دلفی... اینها اسم خودشان را سفید گذاشته اند ولی بخشش ندارند دلفی! آه دلفی آه!... بعد به ما میگویند سیاه! به ما میگوید صلح کن!

- باشه بابا! من یکم فکر ....

-چوبدستی رو بردار دستهامو خط خطی تلافیه! عمری من زدم به قلبت، تو نگفتی کافیه!

- میگم....

- سه و چهار و پنج و شیش وردها رو پشت هم بزن! وقت جون دادنم وایسا تو تخمهای چشمم زل بزن!

سیریوس که صبرش سر آمده بود، داد زد:
- باشه! باشه!.... ولدی خراطها! بیا بغلت کنم! آشتی کنیم!

بعد از پناهگاهش بیرون آمد و ولدمورت را در آغوش گرفت. صحنه فوق احساسی بود. چند نفر از افراد ارتش روشنایی سوت زدند و دلفی هم به گریه افتاد. ریموس هم به شوق این اتفاق فرخنده، دلستر انگوری سن ایچی آورد و بعد از آنکه چوب پنبه اش را درآورد، همه را به لیوانی دلستر مهمان نمود.

سیریوس که در تمام مدت در بغل لرد بود، گفت:
- میشه دستتو از اون پایین برداری و ولم کنی؟

لرد با عشوه شدید از آغوش سیریوس بیرون آمد و گفت:
- داشتم فیله کمرتو چک میکردم! ماشا مرلین عضلاتت خوبه!

بعد با قیافه جدی ادامه داد:
- خب... دیگه وقتشه بریم حموم!

کسی از ارتش روشنایی به سرفه افتاد و گفت:
- چقدر سریع میرن سر اصل مطلب!

رنگ از رخ سیریوس پرید.
- حموم چی؟ چی میگی لرد؟

دلفی گفت:
- ما همیشه در ارتش تاریکی پیمان برادریمونو در حموم محکم میکنیم! کدوم برادریه که پشت برادرشو کیسه نکشه؟

لرد هم گفت:
- ببین سیروس بابا! نمیخوام هیچی بین اتحادمون باشه! حتی یک تیکه لباس!.... مگر اینکه الان! در همین لحظه! اعلام کنی که همه این صلح و برادری که ازش حرف میزنی بیخوده و کلا داشتی دروغ میگفتی!

نچ نچ حاضران بلند شد و پچ پچ ها شدت گرفت. سیریوس نگاهی به اطرافش انداخت و سرش را پایین انداخت.
- من نمیدونم چت شده! ولی باشه! بریم حموم عمومی وزارتخونه!

-آفرین! تازه جنگ هم کردیم، خاکی شدی! بیا بریم بشورمت!

حدود یک ساعت بعد لرد و سیریوس در رختکن حمام عمومی وزارتخانه بودند. هر دو توافق کرده بودند برای رعایت عفت و حجاب فرماندهی، خودشان دوتایی حمام کنند و بقیه وارد حمام نشوند.

- خب در میاری؟
- تا در نیاری در نمیارم!
- خب بیا باهم کلید کمدمون رو از قفل درمیاریم! یک کلید دیگه تعارف نداره!

هر دو لخت شده و لنگ پوشیدند و وارد سرداب حمام شدند. سیریوس کاملا معذب بود و به همه جا جز سمتی که ولدمورت نشسته بود، نگاه میکرد. ناگهان سطل آب گرمی روی سرش خالی شد و سیریوس جیغ صورتی دخترانه ایی کشید.

- ای جونمممم! ترسیدی؟... بیا! پشتت رو لیف میکشم خجالتت بریزه!

بعد قبل از اینکه سیریوس بتواند واکنشی نشان دهد او را به خودش نزدیک کرد و با ضربه ایی شدید، لیف را به پشتش کوبید.

- آخخخخ! چیکار میکنی؟

- بابا لیف میکشم دیگه! حالا ارتشت فکر میکنن داریم چیکار میکنیم این تو!
- چه فکری میخوان بکنن؟

- ارتش توعه! من چه بدونم!

لرد بسیار جرفه ایی پشت سیریوس را لیف میکشید و سیریوس خسته از جنگ، کم کم شل میشد. بخارهای حماک عمومی هر لحظه بیشتر میشد و مانند ابری سفید آن دو را احاطه کرده بود. ناگهان صدای تقی امد.

- اوپس! این صابونم افتاد! افتاده کجا......آها! کنار پای توعه! خم میشی بیاریش؟

- خودت بیارش!

- همین طور سگ طور برو بیارش دیگه!

سیریوس که لیف زده شده و ریلکس شده بود، لبخندی زد و خم شد که صابون را بردارد. در همان لحظه که سیریوس نود درجه خم شده بود، لرد چوبدستی که در لنگش جا داده بود بیرون کشید و با ورد سریعی او را بیهوش کرد. سیریوس در همان حالت به زمین افتاد.
لبخند احمقانه از صورت لرد ناپدید شد و به ابهت همیشگی اش برگشت. چوبدستی اش را در هوا چرخاند و تمام بخار حمام ناپدید شد. بعد به دلفی که گوشه حمام ایستاده بود سری تکان داد و او جلو آمد.

در میان دستانش ماده ایی لزج و سیاه قرار داشت که دلفی مراقب بود از دستش سر نخورد. انها هر دو کنار سیریوس زانو زدند. لرد آروارهای سیریوس را گرفت و از هم باز کرد. بعد دلفی با احتیاط آن ماده سیاه را در حلقش ریخت. بدن سیریوس بلافاصله شروع به تشنج کرد و بعد از چند لحظه آرام شد.

لرد به دخترش نگاه کرد و لبخند زد.

این آخرین قسمت نقشه بود.
دلفی از همان ابتدا موافق جنگ فیزیکی نبود. او معتقد بود که "باور" ارتش روشنایی به آنها نیرو میدهد و این چیزی است که باید نابود شود. به همین دلیل هم آن ماده سیاه عجیب را پیدا کرده بود. ماده " باور ساز" نام داشت و دو تیکه بود. تیکه اول را لرد خورده بود و تکه دوم را هم در حمام به خورد سیریوس دادند.
حالا ان تفکرات اصیل و تاریک از وجود لرد به وجود سیریوس راه پیدا میکرد و باور او میشد. او بدون آنکه بخواهد، تغییر میکرد و با تغییرش جامعه جادوگری را نیز تغییر میداد.

حالا سیب، از درون کرم خورده بود.


ما سیریوس بلک را به نبرد سوم دعوت میکنیم! موضوع نیز "رابستن" میباشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: جمعه 19 بهمن 1403 04:38
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
گلرت گریندلوالد در برابر سیریوس بلک

تنها یک روز به انتخابات باقی مانده بود.


بیش از یک ماه از آغاز رسمی تبلیغات دو نامزد پست وزارت سحر و جادوی انگلستان می‌گذشت و در طول این مدت، تنها نامزدی که فعالانه دست به تبلیغات می‌زد، سیریوس بلک بود. چهار سال تمام وزیر سحر و جادو بود و خیال نداشت از پشت میزش کنار برود. گالیون گالیونی که طی این چهار سال جمع کرده بود حالا خرج می‌شد تا بتواند چهار سال دیگر در آن پست بماند. طی مدت وزارتش پروژه‌های بی‌شماری را سامان‌دهی کرده بود و حالا که زمان بهره‌برداری و سود بردن از آنها رسیده بود، گلرت گریندلوالد سر و کله‌اش پیدا شده بود و قصد داشت جای او را در رأس قدرت سیاسی انگلستان بگیرد.
گریندلوالد در ابتدای امر با موج منفی مخالفان مسن خود روبرو شد. روایت تاریخ گواهی می‌داد که او و آلبوس دامبلدور در دو جبهه‌ی متقابل بودند و در واقع آلبوس دامبلدور شهرتش را مدیون همین مبارزه بود. همه می‌دانستند روزگاری پیش از این، گلرت گریندلوالد توانسته بود تا حد زیادی هوادار جمع کند و پله پله مسیر رسیدن به اوج قدرت را پیش برود. تنها کسی که موفق شده بود او را متوقف کند، آلبوس دامبلدور بود. اما از آن زمان سال‌ها می‌گذشت و نسل قدیم به سختی می‌توانستند نسل جوان را متقاعد کنند که گلرت گریندلوالد قدرتمند، باانگیزه، کاریزماتیک و باهوش نمی‌تواند گزینه‌ی بهتری از سیریوس بلک باشد. جوان‌ها اتفاقاً گریندلوالد را به خاطر همین ویژگی‌ها می‌ستودند و ترجیح می‌دادند فردی در رأس قدرت باشد که هدف والایی را دنبال می‌کند و از قدرت واقعی برخوردار است.

صحبت‌های یکی از هواداران گریندلوالد با پیرمردی که اصرار داشت سیریوس بلک باید وزیر بماند:
«حتی اگر گریندلوالد اونقدری که شما می‌گی پلید باشه، باز هم به خاطر صداقتی که تو مسیرش داره ما پشتشیم. سیریوس بلک هم آنچنان سابقه‌ی درخشانی نداره. می‌دونید چند نفر رو کشته؟!»
«اما پرونده‌ی سیریوس بلک پاک شد و حتی هری پاتر نه‌تنها شکایتی ازش نداشت بلکه مدتی باهاش زندگی کرد!»
«خُب چی باعث شد فکر کنی پرونده‌ی گریندلوالد پاک‌شدنی نیست؟ اصلاً گریندلوالد سال‌ها تو زندان بوده! اگر جرمی هم مرتکب شده تاوانش رو پس داده و الان می‌تونه چشم امید ما باشه!»

این تنها گوشه‌ای از بحث و جدل‌هایی بود که گوشه گوشه‌ی انگلستان در جریان بود.

آن شب، اولین و آخرین مناظره‌ی انتخاباتی بین این دو نامزد پرحاشیه و جنجالی برگزار می‌شد.

جمعیت زیادی از جادوگران هیجان‌زده در بزرگترین استادیوم کوییدیچ انگلستان منتظر این مناظره بودند. جایگاه تماشاگران کاملاً پر بود و جماعت بسیاری هم روی زمین چمن ایستاده بودند. به کمک فناوری ماگلی که به تازگی با رانت سنگین سیریوس بلک و انحصار شخصی خودش بر بازار تلویزیون به جوامع جادوگری تحمیل شده بود، حالا جادوگران در خانه‌های خود و کافه‌ها می‌توانستند به صورت زنده نظاره‌گر این مناظره باشند.

گلرت گریندلوالد در سمت چپ ایستاده بود و سیریوس بلک در سمت راست.

سیریوس بلک صحبت‌های خود را با لحنی تند و بی‌تعارف شروع کرد:

«این آقایی که اینجا روبروی من ایستاده به دنبال نابودی دنیاست! ای مردم! اگر این آقا الان اینجاست، به رأی قانون اساسی و احترام به اون اینجاست! درحالیکه باید در زندان باشه و مردم از شرش در امان باشن!»

گلرت گریندلوالد با لبخندی صمیمانه به سیریوس نگاه می‌کرد و با خونسردی عجیبی منتظر بود تا زمان صحبت‌های خودش برسد.

صدای سیریوس بلک در میان همهمه و سروصدای جمعیت به سختی به گوش می‌رسید و فقط کسانی که تلویزیون داشتند می‌توانستند حرف‌هایش را متوجه شوند، اما زمانی که نوبت به صحبت گریندلوالد رسید، ناگهان همه ساکت شدند.

هیچ صدایی به گوش نمیرسید و هیچ کس از جایش تکان نمی‌خورد. طی یک ماه گذشته، گریندلوالد حتی به اندازه‌ی یک برگ کاغذ هم برای این انتخابات تبلیغ نکرده بود. برعکس سیریوس بلک که با پخش کردن هدایا و به دست گرفتن رسانه‌ها و روزنامه‌ها و تبلیغات گسترده سعی داشت خود را محبوب نگه دارد، گلرت گریندلوالد بدون حتی کلامی توانسته بود در دل نسل‌های جوان نفوذ کند.

این اولین بار بود که مستقیم و بی‌واسطه، با مردم سخن می‌گفت و کلام خود را با دیالوگ معروفی آغاز کرد که سال‌ها پیش با آن چندین و چند جادوگر را شیفته‌ی خود کرده بود:


«زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!»



به محض اینکه جمله‌اش تمام شد، صدای فریاد و تشویق حاضرین بلند شد. سیریوس بلک به وضوح در برابر چنین واکنشی خود را باخته بود.

گریندلوالد لبخندی زد و با نگاهش نشان داد که می‌خواهد با مردم سخن بگوید. دوباره سکوت مطلق بر فضا حاکم شد.

«سال‌های سال از زمانی می‌گذرد که مردم را به رسیدن به اهداف والاتر دعوت کردم و به جز تعدادی آینده‌نگر و باهوش، بقیه مرا پس زدند. صبور بودم و منتظر ماندم. منتظر ماندم تا آن جبهه‌ای که خود را سفید و پاک می‌داند، حقیقت خود را به مردم نشان دهد. حقیقیتی که شما جوان‌ها به آن رسیده‌اید و امروز مرا برگزیده‌اید تا بازوی توانمند شما برای رسیدن به اهداف والاترمان باشم.»

سکوت ادامه داشت.

«عزیزان من، بروید کتاب‌های تاریخ را بخوانید و رنجی که صدها سال کشیده‌ایم را دوره کنید. از ابتدای دوران به بند کشیده شدنمان به دست ماگل‌ها و شکنجه‌ها و کشتارها و در آتش سوزاندن‌ها را بخوانید و تا به عصر مدرن حاضر برسید. سال‌های سال است که قدرت ما جادوگرها به ماگل‌ها می‌چربد و از آن مهم‌تر، سال‌های سال است که با تمام سیاستمداران و دست‌های پشت پرده‌ی دنیای ماگل‌ها تعامل داریم. ده‌ها سال است که نیازی به قوانین پنهان‌سازی دنیایمان از چشم ماگل‌ها نداریم و با وجود این... »
برمی‌گردد و به سیریوس بلک می‌نگرد و ادامه می‌دهد: «آنهایی که قدرت را به دستشان سپرده‌اید اجازه نمی‌دهند این اتفاق فرخنده رقم بخورد و ما جادوگرانی که برگزیده‌ی طبیعت هستیم به جایگاه واقعی خودمان در رأس زنجیره‌ی موجودات کره‌ی زمین برسیم و زندگی را هم برای خودمان هم برای موجودات پست‌تر، یعنی ماگل‌ها، آسان کنیم.»


سخنانی که از لب‌های گلرت گریندلوالد بیرون می‌آمد، هم به جان جوان‌ها نشست، هم به جان پیرهایی که تا پیش از آن کورکورانه با گریندلوالد مخالفت می‌کردند. حقیقت این بار شیرین‌تر از همیشه پیش رویشان قرار داشت و نه تنها سیریوس بلک، که هر گزینه‌ی دیگری به جز گریندلوالد باطل و اشتباه به نظر می‌رسید.

گریندلوالد با یک جمله‌ی دیگر سخنانش را به پایان رساند:

«فردا این رأی شما است که نقطه‌ی پایانی بر خفا و زندگی در توهم ترس و توطئه را برایتان رقم خواهد زد!»

گلرت گریندلوالد بدون هیچ حرف دیگری جایگاه را ترک کرد و اجازه داد اعتراض‌های سیریوس بلک به رفتن گریندلوالد از آنجا در سروصدا و تشویق کرکننده‌ی مردم گم شود.

گلرت بشکنی زد و در قصر خانوادگی ریدل ظاهر شد.

لبخند پیروزی از چهره‌اش محو نمی‌شد. خود را به تنها صندلی خالی دور میز سه‌نفره‌ی اختصاصی که از قبل مهیا شده بود رساند و بدون هیچ حرفی، نگاه‌های حاکی از رضایت را با لرد ولدمورت و سالازار اسلیترین شریک شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/11/19 5:14:48
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین



Because I could not stop for Death – Emily Dickinson (1863)

Because I could not stop for Death –
He kindly stopped for me –
The Carriage held but just Ourselves –
And Immortality.

We slowly drove – He knew no haste
And I had put away
My labor and my leisure too,
For His Civility –

We passed the School, where Children strove
At Recess – in the Ring –
We passed the Fields of Gazing Grain –
We passed the Setting Sun –

Or rather – He passed Us –
The Dews drew quivering and chill –
For only Gossamer, my Gown –
My Tippet – only Tulle –

We paused before a House that seemed
A Swelling of the Ground –
The Roof was scarcely visible –
The Cornice – in the Ground –

Since then – 'tis Centuries – and yet
Feels shorter than the Day
I first surmised the Horses' Heads
Were toward Eternity




زمان: نیمه‌شب، میدان نبرد
مکان: خیابان‌های ویران‌شده‌ی لندن


باد سردی در میان ویرانه‌های لندن وزیدن گرفت، بوی خون، دود و جادوی سوخته در هوا پیچیده بود. ماه نیمه‌پنهان در پشت ابرهای تیره، نور ضعیفی بر زمین ریخته بود، اما این نور کافی نبود تا تاریکی‌ای را که در دل این میدان جنگ چیره شده بود، از بین ببرد.

آلنیس در میان این آشوب، روی چهارپا ایستاده بود. موهای سفید و ضخیمش در باد تکان می‌خورد، نفس‌هایش عمیق بود، و قلبش در سینه‌اش می‌کوبید. او جنگیده بود، با تمام وجودش. برای محفل، برای سیریوس، برای حقیقتی که به آن ایمان داشت. اما حالا، تنها مانده بود.

چشمان آبی تیره‌اش، به مردی خیره شد که بر بلندای میدان ایستاده بود. سالازار اسلیترین، با شنل تیره‌اش که همچون سایه‌ای از کابوس در باد می‌جنبید، از روی باسیلیسکش به او نگریست. نگاهش خالی از ترحم، اما سرشار از چیزی دیگر بود. چیزی شبیه به تحسین… و تحقیر.
- تو ماندی؟

صدای او، نرم و در عین حال سنگین‌تر از فولاد، در فضا پیچید.
- جالب است. یک گرگ که نمی‌داند چه زمانی باید فرار کند.

آلنیس لبخند کوتاهی زد، دندان‌های تیزش در زیر نور مهتاب درخشیدند.
- من گرگی هستم که یاد گرفته کی بجنگه!

سالازار چوب‌دستی‌اش را بلند کرد. در نور سبز و تاریکی اطرافش، چوب کهن کاج سیاه درخششی مرگبار داشت. هیچ کلمه‌ای بر زبان نیاورد، اما زمین زیر پای آلنیس لرزید. در کسری از ثانیه، جادویی قدیمی از نوک چوب‌دستی او جاری شد، جادویی که دیگر در هاگوارتز تدریس نمی‌شد، جادویی که فراموش شده بود.

زمین از زیر پای آلنیس فرو رفت. مارهای سنگی، همان حکاکی‌های قدیمی‌ای که روی دیوارهای متروک تالار اسرار دیده می‌شدند، حالا زنده شده بودند و همچون شلاق‌هایی عظیم به دور او پیچیدند. آلنیس با چابکی به عقب جهید، یکی از مارهای سنگی را با چنگال‌هایش درید، اما مار دیگری از زیر زمین بیرون جهید و او را به عقب پرت کرد.

سالازار، بدون اینکه کوچک‌ترین نشانه‌ای از خستگی داشته باشد، به‌آرامی گفت:
- این کافی نیست.

سپس چوب‌دستی‌اش را چرخاند و واژه‌ای زمزمه کرد که از کهن‌ترین زبان‌های جادویی بود. بادی سنگین در میدان جنگ وزیدن گرفت، و در همان لحظه، آلنیس احساس کرد که چیزی در اطرافش تغییر کرده است. هوا به یک‌باره سنگین شد، گویی خود تاریکی در حال خفه کردن او بود. نفسش به سختی بالا می‌آمد، گوش‌هایش تیز شدند تا صدایی را که در اطرافش نجوا می‌کرد، بشنود.
- نیوتا فروسکاداریوس.

و ناگهان، سایه‌ها از هر سو به او حمله کردند.

او با سرعت به یک سمت جهید، اما یکی از سایه‌ها چنگال‌هایش را روی گردن او انداخت و او را به زمین کوبید. طلسم، افسون عجیبی داشت، چیزی که فریاد نمی‌کشید، چیزی که نه جسم داشت و نه روح، اما در هر گوشه‌ای کمین کرده بود. آلنیس با زحمت خودش را از چنگ آن آزاد کرد، اما در همان لحظه، جادوی دیگری از سوی سالازار رها شد.

این بار، یک افسون آتشین بود. اما نه از آن آتش‌هایی که جادوگران معمولی استفاده می‌کردند. شعله‌ها سبز و آبی بودند، زبانه‌هایی که گویا از اعماق جهنم برخاسته‌اند. آلنیس به موقع جهید، اما نوک دمش در میان شعله‌ها سوخت، و بوی سوختگی مویش در هوا پیچید.

سالازار، درحالی‌که با آرامش قدمی به جلو می‌گذاشت، چوب‌دستی‌اش را با حرکتی دیگر چرخاند و طلسمی را زیر لب زمزمه کرد که به نظر، نیازی به صدای بلند نداشت. و ناگهان، استخوان‌های آلنیس از درونش شروع به یخ زدن کردند. او احساس کرد که مغزش تیر می‌کشد، بدنش از درون به سنگینی سرب تبدیل شده بود. جادوی کهن، جادویی بود که حتی خون گرگینه‌ای‌اش را نیز به زانو درمی‌آورد.

اما آلنیس تسلیم نشد.

با تمام نیرویی که داشت، غرشی کرد و با چنگال‌های تیزش، جادوی نامرئی را شکافت. اما دیگر خیلی دیر شده بود. او می‌دانست که نمی‌تواند پیروز شود. سالازار، همانند سایه‌ای شکست‌ناپذیر، هر جادویی که بر زبان می‌آورد، تجلیِ قدرتی بود که در نسل‌های جادوگران بعد از او دیده نمی‌شد.

آلنیس نفس‌نفس‌زنان به زانو افتاد. نگاهش به سالازار بود. چشمانش هنوز پر از عزم بود، اما نفس‌هایش سنگین شده بود.
- تمام شد؟

زمزمه کرد.

سالازار در سکوت به او نگاه کرد، سپس لبخندی خونسردانه زد.
- تمام شد؟ نه… مرگ خیلی مهربان است. و من، آلنیس… مهربان نیستم.

او به‌آرامی چوب‌دستی‌اش را پایین آورد.
- تو زنده می‌مانی. زنده می‌مانی تا ببینی که تمام دوستانت، یکی پس از دیگری، در برابر چشمانت سقوط می‌کنند. زنده می‌مانی تا آخرین شعله‌های امید را در میان خاکستر این میدان نبرد تماشا کنی. و فقط وقتی که همه چیز از دست رفت… آن‌وقت، شاید مرگ به سراغت بیاید.

باد سردی از میان خرابه‌ها گذشت. آلنیس، که تا این لحظه فکر می‌کرد مرگ، بدترین سرنوشتی است که می‌تواند به آن دچار شود، حالا با حقیقتی بسیار تاریک‌تر روبه‌رو شده بود.

سالازار اسلیترین چوب‌دستی‌اش را در میان انگشتانش چرخاند، به پشت چرخید و در میان تاریکی محو شد. باسیلیسک عظیمش به دنبالش حرکت کرد، و صدای غرش آن، همچون پایان یک افسانه‌ی تاریک، در فضا پیچید.

آلنیس در میان میدان جنگ افتاده بود. شکسته، اما هنوز زنده. و این، همان چیزی بود که سالازار می‌خواست.


---
ما همچنین با استفاده از گوی پیشگویی خود و بر اساس روایت پست، آلنیس اورموند را به شدت مجروح و آسیب‌دیده اعلام می‌کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین


طلسم‌های رنگارنگ از این سو به آن سو در حرکت بودند. در کنار صدای فریاد شلیک طلسم یا صدای دردآلود کسی که در حال حذف شدن از صحنه‌ی نبرد بود، هر از گاهی صدای بلندی حاصل از رخ دادن انفجار در گوشه‌ای از جنگی که بی‌وقفه در جریان بود نیز بلند می‌شد.

در این میان گابریل که بویی از صبور بودن نبرده بود و تا همین‌جا هم بیش از اندازه‌ی تحملش صبر کرده بود، از دور شاهد وقایع بود. الستور از او خواسته بود که با فاصله از نبرد بایستد و از دور از جان آن‌ها محافظت کند. ولی حقیقت این بود که سرعت حرکت افرادی که در نبرد حضور داشتند و حجم خرابی‌ها به قدری زیاد بود که دنبال کردن آن‌ها از دور با چشم، تقریبا ناممکن بود.

از همه بدتر آن بود که مدتی می‌شد الستور را گم کرده بود. در حالت عادی یافتن شخصی قرمزپوش در تاریکی شب ساده بود، اما آتش‌هایی که در هر سو شعله‌ور شده بودند، پیدا کردن الستور را برای گابریل سخت می‌کردند. بعد از کمی این پا و آن پا کردن، بالاخره بی‌حوصلگی طاقتش را تاب می‌کند و او را وادار به ورود به صحنه نبرد می‌کند.

گابریل به سرعت وسط معرکه پا می‌گذارد. هنوز چند قدم بیشتر جلو نرفته بود که با تنه‌ی دو نفر که سخت درگیر مبارزه با یکدیگر بودند به گوشه‌ای پرتاب می‌شود. گابریل انگار نه انگار که چیزی شده باشد، بلند می‌شود و در حالی که خم شده و دستش را نگهبان سرش کرده بود، با سرعت بیشتری به دنبال الستور از این سو به آن سو می‌رود.

- ال؟ کجایی ال؟

گابریل بسیار بی‌حوصله بود و در کمال بی‌‌دقتی حرکت می‌کرد. چندین بار به زور تعادل خودش را حفظ کرده بود تا از ضربه‌ها پرتاب نشود یا مستقیما با کسی برخورد نکند. این که تا آن لحظه طلسمی به او برخورد نکرده بود، شاید فقط به این خاطر بود که طلسم‌ها نیمه‌ی بالایی بدن افراد را نشانه می‌گرفتند و قد گابریل که به صورت خمیده نیز در حرکت بود، کوتاه‌تر از آن بود که در تیررس طلسمی قرار گیرد.

اما هیچ‌یک از خطرات پیش رو حتی برای یک ثانیه هم ذهن او را درگیر خود نمی‌کنند. در ذهن او تنها یک چیز مدام در حال تکرار شدن بود: "الستور کجاست؟".

و بالاخره پیدایش می‌کند. او سرگرم مبارزه با سالازار اسلیترین بود. مشخص بود مبارزه سهمگینی بین آن‌ها در جریان بوده است و هر دو ضربات قابل توجهی به حریف خود وارد کرده‌اند. اما به نظر در آن لحظه‌ای که گابریل آن‌ها را یافته بود، الستور در وضعیت خوبی نبود. او به عقب رانده شده بود و حالا جلوی چشمان گابریل به دیوار پشت سرش برخورد می‌کند.

گابریل بدون معطلی وسط سالازار و الستور می‌پرد و چوبدستی‌اش را به سمت سالازار نشانه می‌گیرد. از شدت ترس تمام وجودش در حال لرزیدن بود، اما به خاطر الستور پا پس نمی‌کشد.

سالازار که تا آن لحظه بی‌وقفه در حال شلیک طلسم‌هایش بود، حالا با قرار گرفتن دخترک لرزان بین خودش و قربانی‌اش، دست از مبارزه می‌کشد. او انتظار چنین چیزی را نداشت. قرار نبود در میانه‌ی این جنگ تاریک، با یک کودک مواجه شود و بدتر از آن، با او مبارزه کند.

- گابریل... فرار کن!

الستور به سختی این جمله را بیان می‌کند. اما گابریل برای دفاع از او حاضر به انجام هرکاری بود. شاید طلسم‌های زیادی بلد نبود، ولی همانقدر هم برای سرگرم کردن سالازار کافی بود نه؟

- اکسپلیارموس!

سالازار بدون آن که از جایش تکان بخورد، به سادگی با یک حرکت چوبدستی طلسم گابریل را دفع می‌کند. گابریل مدام طلسم‌هایی که خیلی از آن‌ها حتی خطرناک نیز نبودند را به سمت سالازار می‌فرستد و سالازار هربار در یک حرکت تکراری آن‌ها را از بین می‌برد.

این نبردی نبود که سالازار برای آن به آن‌جا آمده باشد. تمام انرژی خوبی که تا لحظاتی پیش برای مبارزه‌ی پر هیجانش با الستور در وجودش زبانه کشیده بود، حالا با دفاع‌های پیاپی در برابر طلسم‌های گابریل در حال فرونشست بود. دفاع کردن کار او نبود. او با حمله کردن تعریف می‌شد. اما چطور می‌توانست یک کودک 11 ساله را به مبارزه بطلبد؟

سالازار داشت حوصله‌اش سر می‌رفت. خصوصا که مشخص بود گابریل اختیار خود را از دست داده است و بدون فکر و از روی فشار عصبی بی‌وقفه هرچه به زبانش می‌آید را راهیِ او می‌کند. تا کی می‌خواست ادامه پیدا کند؟ مگر این شیطان سرخ‌رنگ برای دخترک که بود که با وجود ترسی که در تمام وجودش رخنه کرده بود، به خاطرش پا پس نمی‌کشید؟

باید کاری می‌کرد. بنابراین سالازار این‌بار با هر طلسمی که به سویش می‌آید، با جدیت یک قدم به گابریل نزدیک‌تر می‌شود. با این حرکت سالازار، در چشمان گابریل، به وضوح ترسی که پیش‌تر نیز وجود داشت به طرز قابل توجهی شروع به افزایش یافتن می‌کند.

تا زمانی که سالازار تنها یک قدم با او فاصله داشت، گابریل هم‌چنان از جایش تکون نمی‌خورد اما در نهایت برمی‌گردد و خود را به شکل سپری جلوی الستور می‌اندازد و روی زمین زانو می‌زند.

- لطفا کاریش نداشته باش.

سالازار به قصد آسیب زدن به گابریل جلو نیامده بود، تنها می‌خواست شانه‌هایش را بگیرد و در گوشش فریاد بزند "از اینجا برو!" تا دخترک بترسد و صحنه‌ی نبرد را ترک کند. شاید در آن لحظه ترسش به آخرین نقطه‌ی تحملش می‌‌رسید، اما بعدها و وقتی که بزرگ‌تر شد، تازه در میافت که چطور در آن شب تلخ سالازار به او رحم کرده بود و روی مهربانش را نشان داده بود.

اما سالازار حالا با حرکت گابریل و شنیدن این حرف سرجایش متوقف می‌شود. گابریل با آن نگاه کودکانه و معصومانه‌اش از او خواسته بود تا از جان الستور بگذرد. دیگر اثری از ترس در چشم‌های دخترک نبود، فقط یک خواسته‌ی قلبی عمیق جایش را گرفته بود.

سالازار بی‌حوصله‌تر از قبل می‌شود. انتظار قرار گرفتن در این موقعیت را نداشت. قرار بود آن شب تنها جنگ باشد و جنگ. با چهره‌ای که احساسات نهفته درونش برای گابریل قابل تشخیص نبود، به حالت نیم‌رخ می‌ایستد، نگاهش را از آن دو برمی‌گیرد و زیر لب زمزمه می‌کند:
- از اینجا ببرش.

گابریل بدون معطلی به الستور کمک می‌کند تا از جایش برخیزد و بدون این که حتی پشت سرش را نگاه کند، او را به کوچه‌ی تاریک باریکی که در نزدیکیشان بود هدایت می‌کند.

سالازار در جایی که حتی انتظارش را هم نداشت، در میانه‌ی یک نبرد، پنهان‌ترین احساساتش را نمایان ساخته بود و از جان قربانی ارزشمندی گذشته بود که بعد از مدت‌ها مبارزه‌ای سخت توانسته بود زمین‌گیرش کند. فقط به خاطر یک کودک.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: راهروهای مجلس
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1403 02:06
نمایش جزئیات
آفلاین



زمان: نیمه‌شب، در میان نبرد
مکان: ویرانه‌های یک خیابان سنگفرش شده در لندن


صدای انفجارها و فریادها در شب پیچیده بود. آسمان لندن از دود و جادوهای درخشان پوشیده شده بود. ساختمان‌های نیمه‌ویران، سایه‌هایی بلند روی خیابان انداخته بودند، و نور سبز آواداکداورا و قرمز استوپفای از گوشه و کنار چشمک می‌زد.

سالازار اسلیترین، با شنل تیره و چشمان درخشان زمردی، میان غبار و ویرانی قدم می‌زد. ردای سنگینش در باد تکان می‌خورد، چوب‌دستی‌اش را آرام در دست می‌چرخاند، اما هیچ جادوی خاصی نمی‌فرستاد. حقیقت این بود که… دیگر کسی مقابلش نمی‌ایستاد. ارتش سفید، تمام تلاشش را برای دفاع متمرکز کرده بود. مبارزه‌ای واقعی در کار نبود، فقط سد کردن، پنهان شدن، فرار کردن. و او… حوصله‌اش سر رفته بود.

در همین حال که با اخم و ملولی در کوچه‌ای نیمه‌تاریک قدم می‌زد، صدای خش‌خشی توجهش را جلب کرد. خیلی سریع چوب‌دستی‌اش را بالا آورد، اما چیزی که دید، باعث شد ابرویش کمی بالا برود.

دختربچه‌ای میان سایه‌ها ایستاده بود. موهای نقره‌ای-بلوندش در نور آتش‌های دوردست می‌درخشید، و چشمان آبی تیره‌اش از ترس و شگفتی برق می‌زد. به نظر می‌رسید که نمی‌تواند نفس بکشد، انگار در دام یک کابوس گرفتار شده باشد. سالازار اسلیترین را از نزدیک دیدن… برای خیلی از بزرگسالان هم کابوسی زنده بود.

او قدمی جلو گذاشت، و گابریل، که انگار تازه یادش آمده بود باید واکنشی نشان دهد، با جیغی خفه یک قدم به عقب پرید. اما پاهایش روی یک تکه آجر ویران‌شده لغزید، و قبل از اینکه زمین بخورد، سالازار با چابکی یک دستش را گرفت.

لحظه‌ای سکوت برقرار شد. چشمان گابریل با ترس به چشمان سالازار دوخته شده بود. اما چیزی که انتظارش را نداشت، این بود که آن مرد افسانه‌ای، آن چهره‌ی هولناک دنیای جادو، به جای آنکه او را نابود کند، فقط لبخند کم‌رنگی زد.
- می‌دانی، من در برنامه‌های امشبم نداشتم که با یک کودک بجنگم.

صدای سالازار آرام، ولی همچنان با آن هاله‌ی خطرناک بود. گابریل حتی نفسش را هم حبس کرد، انگار منتظر یک تغییر ناگهانی در وضعیت بود. اما سالازار با لحنی عجیب ادامه داد:
- با این حال، تو جالب به نظر می‌رسی. ریونکلاوی هستی… یک دختر خوش‌بین، مهربان، کسی که به همه اعتماد دارد. جالب است، چون معمولاً این‌ها کسانی‌اند که در دنیای واقعی دوام نمی‌آورند.

او دستش را از روی شانه‌ی گابریل برنداشت، و دخترک احساس کرد که قلبش تندتر می‌زند. اما نه فقط از ترس… بلکه از عجیب بودن این لحظه.
- می‌دانی، گابریل دلاکور… تو الان فقط یک کودک ساده‌ای، اما روزی بزرگ می‌شوی. و آن روز، شاید نظرت در مورد این دنیا تغییر کند. شاید بفهمی که محبت و اعتماد، سلاح‌های بی‌اثر هستند. و وقتی که این را فهمیدی… شاید بخواهی در کنار ما باشی. شاید بخواهی دنیایی بسازی که دیگر کسی نتواند مهربانی تو را ضعف بداند.

گابریل با چشم‌های گشاد شده به او خیره شد. بعد، نفس عمیقی کشید و با صدایی لرزان گفت:
- ولی… ولی من دوست ندارم کسی آسیب ببیند. من… من عاشق اینم که آدم‌ها خوشحال باشند!

سالازار به طرز عجیبی خندید. یک خنده‌ی کم‌جان، اما واقعی. بعد، ناگهان چهره‌اش حالت جدی‌تری به خود گرفت. انگشتانش کمی روی شانه‌ی گابریل فشار آورد، نه به نشانه‌ی تهدید، بلکه… به شکلی که انگار خودش هم نیاز داشت این را بگوید.
- حقیقتش را بخواهی، گابریل… من هم این نبرد را دیگر دوست ندارم.

چشمان دخترک از تعجب گرد شد.
- چی؟!

سالازار، که حالا به نقطه‌ای دوردست در آسمان نگاه می‌کرد، با لحنی تلخ ادامه داد:
- این جنگ… آن چیزی نیست که من از یک نبرد می‌خواهم. آنها فقط دفاع می‌کنند. جادوی محافظ، فرار، مخفی شدن… هیچکس نمی‌جنگد. هیچکس برای واقعی جنگیدن اینجاست. حوصله‌ام سر رفته.

بعد، مکث کرد. انگار می‌خواست چیزی را به زبان بیاورد که نباید. چیزی که گفتنش سخت بود، حتی برای او. اما شاید حضور این دختر بچه، این موجودی که هنوز باور داشت همه چیز خوب است، باعث شد زبانش باز شود.
- گودریک… تنها کسی بود که می‌توانست مرا راضی کند. او… تنها کسی بود که می‌فهمید یک نبرد واقعی چیست. که باید حمله کرد، باید فریاد زد، باید ضربه زد، باید جنگید! اما حالا… حالا فقط سایه‌ای از آن دوران باقی مانده. همه فقط از دفاع حرف می‌زنند. من دلم برای یک دوئل واقعی تنگ شده است.

لحظه‌ای سکوت شد. گابریل، هنوز کمی وحشت‌زده، اما حالا بیشتر کنجکاو، به او نگاه کرد. بعد، با صدای آرامی گفت:
- تو… دلت برای دوستت تنگ شده؟

سالازار به او خیره شد.

چیزی در این جمله بود که حتی خودش هم جرات نکرده بود به آن فکر کند. اما این دختر بچه‌ی خیال‌پرداز، که به نظر می‌رسید همه چیز را ساده‌تر از آنچه بود می‌بیند، چیزی را گفته بود که شاید حقیقت داشت.

سالازار فقط نگاهش را از او گرفت و زیر لب، تقریباً به خودش، گفت:
- شاید.

گابریل، که حالا احساس می‌کرد خطر مرگ دیگر او را تهدید نمی‌کند، به آرامی سرش را کج کرد و پرسید:
- اگه یه روز دوباره ببینیش، باهاش می‌جنگی؟

سالازار، که حالا دوباره آن برق خطرناک را در چشمانش داشت، لبخندی زد.
- البته.

گابریل لب‌هایش را جمع کرد، انگار در حال فکر کردن بود. بعد، با شجاعتی که از یک یازده‌ساله انتظار نمی‌رفت، با جدیت گفت:
- خب… شاید اگه از من بخوای یه روز باهات دوئل کنم، قبول کنم! ولی نه برای اینکه به تو بپیوندم! برای اینکه… دوستا گاهی باید با هم بجنگن، مگه نه؟

سالازار با تعجب به او نگاه کرد. بعد… خنده‌ای واقعی، هرچند کوتاه، از گلویش خارج شد.
- تو واقعاً دختربچه‌ی جالبی هستی.

گابریل لبخند زد. سالازار به او نگاه کرد، بعد سرش را تکان داد و چوب‌دستی‌اش را چرخاند.
- برو، گابریل. اینجا جایی برای یک رویاپرداز مثل تو نیست. حداقل… هنوز نه.

گابریل نفس عمیقی کشید، سرش را تکان داد، و دوید. سالازار نگاهش کرد که در میان ویرانه‌ها ناپدید شد، و بعد، با نگاهی که میان سرگرمی و اندوه گیر کرده بود، به سمت میدان جنگ برگشت.

شاید هنوز امیدی برای یک دوئل واقعی وجود داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.