در راستای نبرد لرد ولدمورت در مقابل سیریوس بلک
سرای ورودی وزارتخانه، دیگری تفاوتی با جهنم نداشت. پشته های انباشته از جنازه در هر سو دیده میشد و خون تمام زمین را رنگین کرده بود. جای جای دیوارها از شدت برخورد وردهایی که کمانه کرده بودند، آسیب دیده بود و در همه جا خاک و سنگ و آجرهای فروریخته، سنگری شده بود برای آنان که زنده مانده بودند. در این جنگ خونین، هر دو ارتش تلفات زیادی داده بودند و سربازان باقی مانده، خسته و زخمی برای اتمام جنگ دعا میکردند.
لرد ولدمورت در ابتدای یک راهرو ،پشت دیوار، پناه گرفته بود. دوریا بلک در کنارش ایستاده بود و سرش را به سمت سرای اصلی چرخانده بود که اوضاع را بررسی کند.
لرد ولدمورت با پایش انگشت قطع شده ایی که روی زمین افتاده بود غلت داد و خون از انگشت مرده بیرون زد.
- میتونی ببینی چند نفرشون موندن؟ از ارتش خودمون کسی اون سمت زنده مونده؟
پیشانی دوریا زخم شده بود و خونی که هر از گاهی بر پلکش می چکید، دیدش را تار میکرد.
- چند نفرو میتونم ببینم ارباب! ولی راستش نمی تونم تشخیص بدم که اینا از ما...
نور قرمزی هوا را شکافت و به پیشانی دوریا خورد. دوریا حرفش را قطع کرد، چشمانش در حدقه به عقب چرخید و به پشت به زمین افتاد. لرد سریعا زانو زد و سرش را قبل از زمین خوردن در بازوانش گرفت. نفس راحتی کشید. دوریا زنده بود و فقط بیهوش شده بود. او مرگخوار خاصی بود. مرگخواری که لرد هرگز نمیخواست از دست بدهد.
- لرد ولدمورت! دیگه خودت تنهایی! هیچکی که بهت وفادار باشه زنده نموده! دوریا هم من خودم نخواستم بکشم وگرنه میتونستم! حالا بیا بیرون و تسلیم شو!
صدای سیریوس بود که از پناهگاهی در میان خاک و سنگ داد میزد.
لرد دوریا را با احتیاط زمین گذاشت. چطور جرات میکردند به او توهین کنند؟ تسلیم شدن؟ سیریوس واقعا برای چنین پیشنهادی لایق مرگ بود. چوبدستی اش را بیرون کشید و خواست از پناه دیوار بیرون بیایید که صدای نفر بعدی او را در جایش میخکوب کرد.
- پدر! منم دلفی! من تصمیم گرفتم به سیریوس کمک کنم! اون واقعا آدم خوبیه! تو هم میتونی کمکمون کنی پدر! من و تو! مثل وقتی که بچه بودم و باهم سیب و کرم بازی میکردیم!
صدای دلفی واضح و بلند بود. چیزی در آن کلمات بود. چیزی که فقط لرد آن را فهمید و درک کرد.
بعد از چند لحظه، نفس عمیقی کشید و چوبدستی اش را در جیب ردایش گذاشت. دستهایش را به دو طرف باز کرد و با لبخندی بر صوتش از پشت دیوار بیرون آمد.
- خب خب.... سیروس! دیگه دخترم گفت من قبول دارم! بیا بغلم داداشی!
(فکر کردی داری یک پست فاخر رو میخونی، نه؟ .... سوپرایززز! الان تازه شروع میشه!)
سیریوس از لبه پناهگاهش سرک کشید و گفت:
-جان؟
تفاوتی در حالت لرد ایجاد نشد و با همان لبخند و دستهای باز جلو آمد.
- بیا جونممممم! بغلم کن! بغلم کن!
سیریوس با قیافه بهت زده در سر جایش ایستاد و به لرد زل زد.
- کسی به لرد طلسمی زده؟ هیچ کس؟ نبود؟.... لردآ! خوبی؟
لرد ناگهان دستهای را پایین آورد و لبهایش را ور چید و با ناراحتی گفت:
- چیه؟ هر ماگلی بود تو راحت بغل کردی! بچه بگو بازم غلط کردی!... فقط ما بدیم؟ الان که ما میخواییم داداشی باشیم، ناز میکنی؟
- نه! اخه من یکم شوکه.....
دلفی هم کنار لرد ایستاد و گفت:
- همه اون ماگلا خوب! ما پیف پیف؟..... ما تیغ داریم؟ خار داریم؟
- نه! من که نمیگم....
لرد امان نداد. اشکی در چشمانش حلقه زد و با لحن هندی گفت:
- آه دلفی.... ما از همان اول هم شانس نداشتیم! آه دلفی... اینها اسم خودشان را سفید گذاشته اند ولی بخشش ندارند دلفی! آه دلفی آه!... بعد به ما میگویند سیاه! به ما میگوید صلح کن!
- باشه بابا! من یکم فکر ....
-چوبدستی رو بردار دستهامو خط خطی تلافیه! عمری من زدم به قلبت، تو نگفتی کافیه!
- میگم....
- سه و چهار و پنج و شیش وردها رو پشت هم بزن! وقت جون دادنم وایسا تو تخمهای چشمم زل بزن!
سیریوس که صبرش سر آمده بود، داد زد:
- باشه! باشه!.... ولدی خراطها! بیا بغلت کنم! آشتی کنیم!
بعد از پناهگاهش بیرون آمد و ولدمورت را در آغوش گرفت. صحنه فوق احساسی بود. چند نفر از افراد ارتش روشنایی سوت زدند و دلفی هم به گریه افتاد. ریموس هم به شوق این اتفاق فرخنده، دلستر انگوری سن ایچی آورد و بعد از آنکه چوب پنبه اش را درآورد، همه را به لیوانی دلستر مهمان نمود.
سیریوس که در تمام مدت در بغل لرد بود، گفت:
- میشه دستتو از اون پایین برداری و ولم کنی؟
لرد با عشوه شدید از آغوش سیریوس بیرون آمد و گفت:
- داشتم فیله کمرتو چک میکردم! ماشا مرلین عضلاتت خوبه!
بعد با قیافه جدی ادامه داد:
- خب... دیگه وقتشه بریم حموم!
کسی از ارتش روشنایی به سرفه افتاد و گفت:
- چقدر سریع میرن سر اصل مطلب!
رنگ از رخ سیریوس پرید.
- حموم چی؟ چی میگی لرد؟
دلفی گفت:
- ما همیشه در ارتش تاریکی پیمان برادریمونو در حموم محکم میکنیم! کدوم برادریه که پشت برادرشو کیسه نکشه؟
لرد هم گفت:
- ببین سیروس بابا! نمیخوام هیچی بین اتحادمون باشه! حتی یک تیکه لباس!.... مگر اینکه الان! در همین لحظه! اعلام کنی که همه این صلح و برادری که ازش حرف میزنی بیخوده و کلا داشتی دروغ میگفتی!
نچ نچ حاضران بلند شد و پچ پچ ها شدت گرفت. سیریوس نگاهی به اطرافش انداخت و سرش را پایین انداخت.
- من نمیدونم چت شده! ولی باشه! بریم حموم عمومی وزارتخونه!
-آفرین! تازه جنگ هم کردیم، خاکی شدی! بیا بریم بشورمت!
حدود یک ساعت بعد لرد و سیریوس در رختکن حمام عمومی وزارتخانه بودند. هر دو توافق کرده بودند برای رعایت عفت و حجاب فرماندهی، خودشان دوتایی حمام کنند و بقیه وارد حمام نشوند.
- خب در میاری؟
- تا در نیاری در نمیارم!
- خب بیا باهم کلید کمدمون رو از قفل درمیاریم! یک کلید دیگه تعارف نداره!
هر دو لخت شده و لنگ پوشیدند و وارد سرداب حمام شدند. سیریوس کاملا معذب بود و به همه جا جز سمتی که ولدمورت نشسته بود، نگاه میکرد. ناگهان سطل آب گرمی روی سرش خالی شد و سیریوس جیغ صورتی دخترانه ایی کشید.
- ای جونمممم! ترسیدی؟... بیا! پشتت رو لیف میکشم خجالتت بریزه!
بعد قبل از اینکه سیریوس بتواند واکنشی نشان دهد او را به خودش نزدیک کرد و با ضربه ایی شدید، لیف را به پشتش کوبید.
- آخخخخ! چیکار میکنی؟
- بابا لیف میکشم دیگه! حالا ارتشت فکر میکنن داریم چیکار میکنیم این تو!
- چه فکری میخوان بکنن؟
- ارتش توعه! من چه بدونم!
لرد بسیار جرفه ایی پشت سیریوس را لیف میکشید و سیریوس خسته از جنگ، کم کم شل میشد. بخارهای حماک عمومی هر لحظه بیشتر میشد و مانند ابری سفید آن دو را احاطه کرده بود. ناگهان صدای تقی امد.
- اوپس! این صابونم افتاد! افتاده کجا......آها! کنار پای توعه! خم میشی بیاریش؟
- خودت بیارش!
- همین طور سگ طور برو بیارش دیگه!
سیریوس که لیف زده شده و ریلکس شده بود، لبخندی زد و خم شد که صابون را بردارد. در همان لحظه که سیریوس نود درجه خم شده بود، لرد چوبدستی که در لنگش جا داده بود بیرون کشید و با ورد سریعی او را بیهوش کرد. سیریوس در همان حالت به زمین افتاد.
لبخند احمقانه از صورت لرد ناپدید شد و به ابهت همیشگی اش برگشت. چوبدستی اش را در هوا چرخاند و تمام بخار حمام ناپدید شد. بعد به دلفی که گوشه حمام ایستاده بود سری تکان داد و او جلو آمد.
در میان دستانش ماده ایی لزج و سیاه قرار داشت که دلفی مراقب بود از دستش سر نخورد. انها هر دو کنار سیریوس زانو زدند. لرد آروارهای سیریوس را گرفت و از هم باز کرد. بعد دلفی با احتیاط آن ماده سیاه را در حلقش ریخت. بدن سیریوس بلافاصله شروع به تشنج کرد و بعد از چند لحظه آرام شد.
لرد به دخترش نگاه کرد و لبخند زد.
این آخرین قسمت نقشه بود.
دلفی از همان ابتدا موافق جنگ فیزیکی نبود. او معتقد بود که "باور" ارتش روشنایی به آنها نیرو میدهد و این چیزی است که باید نابود شود. به همین دلیل هم آن ماده سیاه عجیب را پیدا کرده بود. ماده " باور ساز" نام داشت و دو تیکه بود. تیکه اول را لرد خورده بود و تکه دوم را هم در حمام به خورد سیریوس دادند.
حالا ان تفکرات اصیل و تاریک از وجود لرد به وجود سیریوس راه پیدا میکرد و باور او میشد. او بدون آنکه بخواهد، تغییر میکرد و با تغییرش جامعه جادوگری را نیز تغییر میداد.
حالا سیب، از درون کرم خورده بود.
ما سیریوس بلک را به نبرد سوم دعوت میکنیم! موضوع نیز "رابستن" میباشد!