جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] هالیویزارد
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:53
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
402
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

«مجموعه ماجراهای نیکولا کوچولو کوین دنی»
عنوان قسمت : «کوین و انجمن سری ضد مسواک»
یک شب مهتابی در محفل ققنوس. همه خوابن. اما در اتاق پشتی چراغ روشنه... نور زرد رنگ ضعیفی از زیر در بیرون زده.
داخل اتاق: کوین با ژست مخفیکارانهای روی چهارپایهای ایستاده، با پتوی مشکی دور دوشش و یک خمیردندان نصفه در دستش.
کوین (در حال سخنرانی):
- اعضای محترم انجمن سری ضد مسواک! ما، بچههایی هستیم که در برابر سلطهی فلوراید مقاومت میکنیم! ما، قربانیان کفهایی هستیم که چشمهامون رو میسوزونه و قلبمون رو میلرزونه!
دوربین روی حضار: یک عروسک شکسته، یک خرس پشمالوی قدیمی، و کِلِور، تنبل خانگی کوین، که با حوصله برگشته سمت دیوار خوابیده.
کوین (با بغض در صدا):
- من... من فقط یه بار زبونم رو با خمیر دندون سوختم. یه بار! ولی اونا میخوان هر شب اون فاجعه تکرار شه...
در همین لحظه، ریموند دم در ظاهر میشه.
ریموند (با لبخند مهربون):
- انجمن سری یا یه تئاتر یهنفره؟
کوین (جیغکشان):
- نفوذی! اعضای انجمن، فراررررر!
کوین زیر تخت شیرجه میره. خرسش توی راه گیر میکنه. کِلِور هم همونجا میمونه و خرخر میکنه.
ریموند (خم میشه و به تخت نگاه میکنه):
- میخوای یه حقیقت ترسناکتر بگم؟ اگه امشب مسواک نزنی... دندونات تو خواب با هم دعوا میکنن و یکیشون تبعید میشه!
چند ثانیه سکوت. بعد، از زیر تخت صدای کوین:
کوین (زمزمه وار):
- فقط امشب... چون واسه صلح جهانیه.
***
عنوان قسمت : «کوین، دنیا رو نجات میده... اگه خوابش نبره!»
نیمهشب. ری داره کتابی کنار شومینه میخونه. صدای پاهای کوچک میاد... کوین با پتوش مثل شنل ابرقهرمانها وارد میشه.
کوین (خیلی جدی و درحالیکه پتو رو میکشه بالا):
- ری؟... یه سوال مهم دارم.
ری (بدون اینکه نگاه کنه):
- نه، نمیتونی الان بستنی بخوری.
کوین:
- نه اون نیست! خب... شاید یه ذره هست...
ولی بیشترش فلسفیه! 
ری (میخنده):
- باشه، بپرس فیلسوف کوچولو.
کوین (خیلی جدی):
- اگه من الان بخوابم، بعدش صبح میشه، درسته؟
ری:
- تقریباً همیشه همینطوره.
کوین:
- خب پس اگه هیچوقت نخوابم، صبح نمیاد. و اگه صبح نیاد، ماماجون مالی نمیتونه بگه "بلند شو وقت صبحونهست!
" و اگه صبحونه نباشه... هیچکس مدرسه نمیره... و اگه مدرسه نباشه... کسی امتحان نمینویسه... و اگه امتحان نباشه... دنیا خوشحالتره!
پس من با نخوابیدن... دارم دنیا رو نجات میدم!
ری (با قیافهی گیج ولی متأثر):
- وای...
دونم بخندم یا بهت افتخار کنم.کوین (با افتخار):
- میتونی هر دو رو بکنی. من قهرمان شبم. اسمم هم هست"کوینِ شبنخواب"... پسرک افسانهای که جلوی طلوع خورشید ایستاد!
در همین لحظه، جوزفین از بالای پلهها فریاد میزنه.
جوزفین:
- اگه تا پنج دقیقه دیگه نخوابی، اسم قهرمانیت میشه "کوینِ بدون بستنی فردا!
کوین (زمزمهوار به ری):
- قهرمانا همیشه دشمن دارن.

ری (لبخند):
- آره ولی قهرمانا هم میخوابن... چون حتی نجات دنیا، نیاز به استراحت داره.
کوین (با پوزخند ولی چشمای خمیازهدار):
- باشه، فقط پنج دقیقه... بعدش دوباره دنیا رو نجات میدم...
و میخوابه تو بغل ریموند، با پتو تا نوک بینی، لبخند نصفه و بوی شیر کاکائو.
***
عنوان قسمت: «شورش علیه هاگوارتز»
لوکیشن: کلاس تاریخ جادوگری
کوین (بلند تو کلاس):
-چرا باید در تاریخ فقط دربارهی مرگ و تاریکی یاد بگیریم؟! چرا از بستنیهای جادویی حرف نمیزنن؟!
استاد بینز (روح بیحوصله):
- چون موضوع درس، «سقوط امپراتوری تاریکی» است.
کوین:
- خب منم دیروز از پلهها افتادم. اونم سقوط بود. ولی کسی تاریخشو نمینویسه!

آستریکس (زیرلب):
- اگه قراره تو رو بنویسن، حداقل یه جلد از تاریخ باید درمورد "کوین وپروفسور های خسته و خشمگین" باشه.
***
عنوان قسمت: «جعبهی هر چیزی»
لوکیشن: انباری تالار گریفیندور
کوین (با جعبهای روی سر):
- این، جعبهی هر چیزیه!
آستریکس:
- یعنی چی؟ جعبهی هر چیزی چیه؟
کوین:
- یعنی هر چیزی توش میتونه باشه! دیروز یه جوراب انداختم توش، امروز تبدیل شد به دایناسور خیالی من، اسمش رو گذاشتم "پوفیوس رکس".
لیسا (درحال عبور):
- آیا "پوفیوس رکس" همونه که امروز صبح خوراکیهامو خورد؟
کوین (جدی):
- اون خودش انتخاب کرد که بخوره. من فقط انگیزه دادم.
***
عنوان قسمت: «آیا زمان واقعاً از ما فرار میکنه؟ گفتوگویی فلسفی بین کوین و یک قاشق»
کوین نشسته روی صندلی بچهگانهی آشپزخونه. روبهروش یه قاشق فلزیه. سکوت سنگینی حاکمه. مروپ و تام از دور فقط نگاه میکنن.
کوین (خیلی آهسته):
- میدونی قاشق جان... من امروز یه چیز مهم فهمیدم. وقتی خوش میگذره، زمان زوووود میگذره. اما وقتی بانو مروپ داره با من دربارهی "اخلاق در استفاده از مداد شمعی روی دیوار" حرف میزنه، زمان کش میاد مثل آدامس!

قاشق(ساکت است)
کوین:
-و این یعنی یا زمان یه چیز چسبناکه، یا... من زیادی بستنی خوردم
.تام آروم به مروپ:
- فکر میکنی لازم باشه باهاش صحبت کنیم یا بذاریم با قاشقش تا ته بره؟

مروپ (لبخند برلب):
- این حرفا رو ضبط کنیم، یه روز کوین رهبر یه فرقه فلسفی میشه...
کوین (با چشمای گرد):
- هی قاشق... اگه زمان مثله توه، پس چرا همه ازش استفاده میکنن ولی آخرش خالی میمونه؟

قاشق بیصدا سرجاش میدرخشه.
کوین )نجواوار)
- تو از من عاقلتری، قاشق جان... شاید ما همه فقط یه قاشق توی ظرف سوپِ زمانیم...

در همین لحظه، قاشق از دستش میافته توی کاسه شیر.
کوین (با فریاد):
- قاشقمو از دست دادم!
زمان رفت! زمان غرق شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/22
تولد نقش: 1404/03/18
آخرین ورود: دوشنبه 19 آبان 1404 14:37
از: فریزر - آشپزخونه هاگوارتز
پستها:
93

"لینک موسیقی فیلم"
"نویسنده موسیقی و نمایشنامه:بم"
"نویسنده موسیقی و نمایشنامه:بم"
~~~
عنوان: پژواکهایی به رنگ تو
شخصیتها:
لیا – زنی سی و چند ساله، با چشمانی خسته، لباس سادهی تیمارستان. ذهنی شکننده، قلبی پُر از خاطره.
مایک – مردی سی و چند ساله. لبخندی گرم، حضوری آرام. گاهبهگاه دیده میشود. ناپایدار.
محل: اتاقی در تیمارستان. دیوارهای سفید. یک پنجرهی بلند با میله. تختی فلزی. یک صندلی چوبی.
~~~
پردهی اول – شب اول
نور ضعیف. صدای قطرات باران پشت پنجره. لیا روی تخت نشسته. پتویی نازک روی پاهایش. با انگشت، الگوی فرضیای روی ملحفه میکشد. در سکوت.
(صدای در. آرام. مایک وارد میشود. لباسی ساده به تن دارد. لباسش خشک است، ولی بوی باران را حس میکنی.)
مایک:
(لبخند میزند، آرام نزدیک میشود)
بازم اون خوابو دیدی؟
لیا:
(بدون نگاه کردن)
نه. امشب... صداش فرق داشت.
بارون نمیبارید. فقط صدای نفسهام بود.
مایک:
(مینشیند روی صندلی. فاصلهی کمی دارد.)
صدای نفسهات؟ مثل وقتی که گریه میکنی؟
لیا:
(نگاهش میکند، انگار تازه حضورش رو حس کرده)
نه...
مثل وقتی که میدونی قراره یکی رو ببینی
و نمیدونی قراره ببخشه یا نه.
(مکث. سکوت سنگین بینشان.)
مایک:
لیا... من هر شب میام.
اگه نمیخواستم، نمیاومدم.
لیا:
(زمزمهوار، در خودش)
آره... ولی مگه اومدن یعنی موندن؟
مایک:
(نمیداند چه بگوید. فقط نگاهش میکند.)
امشب سردت نیست؟
لیا:
(دستهایش را روی زانو میگذارد. میلرزد.)
هوا نه...
ولی دستهام...
از وقتی دیگه دستاتو حس نمیکنن،
انگار هیچی دیگه گرم نمیشه.
(مایک میخواهد دستش را دراز کند، اما انگار مکث میکند. آرام دستش را پایین میآورد. لیا این را نمیبیند.)
لیا:
یادته اون شب؟
گفتم "اگه یه روز من دیوونه شم، فراموشم نکن."
مایک:
(با لبخندی تلخ)
من... فراموشت نکردم.
لیا:
(به آرامی سر بلند میکند)
ولی من... تو رو کشتم، مایک.
(سکوت. مایک چیزی نمیگوید. فقط نگاه میکند. چشمانش مثل همیشه گرم است، ولی نور کمتری درونشان هست.)
~~~
پردهی دوم – شب سوم
نور چراغ کمرنگ است. صدای باران باز هم پشت پنجره. لیا روی تخت دراز کشیده، نگاهش به سقف است. مایک آرام وارد میشود، دستش را در جیب لباسش فرو برده، اما انگار خستهتر و ناپایدارتر است.
مایک:
(آرام، با همان لبخند سرد)
لیای من… هنوز حرفهامون مونده.
من اونجا بودم… اون شب.
لیا:
(چشمانش را روی هم میگذارد، آهسته)
تو همیشه اونجایی. توی خاطرم.
اما دستم بهت نمیرسه.
مثل مهای که میشینه روی شیشه،
ولی پاک نمیشه.
مایک:
(مینشیند، نگاه میکند به دستهای لیا که لرزش دارند)
میدونی… تو فقط جسمش رو کشتی.
اما من همیشه اینجا بودم… توی تو.
لیا:
(با بغض، آرام بلند میشود و به سمت پنجره میرود)
نمیدونی چقدر سخته...
وقتی هر روز از خودت فرار میکنی،
و اون یه نفر فقط خاطره است.
یادم رفت که چطوری دوست داشتن،
ولی تو هرشب میآی…
و من باید نقش آدمی که دوست داشتنیه بازی کنم.
مایک:
(بلند میشود، کمی نزدیکتر)
حقیقتش… من هر شب دارم محو میشم، لیا.
مثل یه سایه،
که حتی توی ذهنت هم به سختی پیدا میشم.
لیا:
(میچرخد به سمت او، دستهایش را باز میکند، ولی انگار لمس نمیکند)
تو واقعیتی؟ یا فقط خیال؟
من که دیگه نمیتونم فرق رو بفهمم.
مایک:
(چشمانش کمکم تار میشود)
تو واقعیتی، لیا.
ولی من… دیگه ندارم جایی برای موندن.
مایک آرام عقب میرود، سایهاش به آرامی روی دیوار محو میشود. لیا دستهایش را جلو میبرد، انگار میخواهد او را بگیرد، اما دستش به هوا میخورد.
~~~
پردهی سوم – صبح آخر
نور نرم و سرد صبحگاهی از پنجرهی اتاق تیمارستان میتابد. اتاق سفید و خلوت است. صدای آرام باران که متوقف شده. همه چیز انگار منتظر چیزیست که نیامده.
لیا روی تخت نشسته. لباس تیمارستانی سادهای پوشیده، نگاهش به نقطهای دور خیره است. چشمهایش مات و پر از خستگیاند. انگار درون خودش غرق شده.
صدای آرام باز شدن در. لیا نگاهش را به سمت در میچرخاند، منتظر. اما کسی وارد نمیشود. فقط سکوت.
لیا:
(لبخند نازک و تلخی میزند، صدایش نازک و خسته است)
مایک؟
تو هنوز اونجایی؟
(سکوت. لیا آهسته دستش را به سمت هوای خالی اتاق دراز میکند، انگار میخواهد کسی را بگیرد، اما چیزی نیست.)
لیا:
(با صدایی آرام و زمزمهوار، انگار که با خودش حرف میزند)
تو هرگز… واقعاً نبودی؟
یا من…
که تمام این سالها،
هیچوقت تو رو نمیدیدم؟
(چشمانش را میبندد، نفس عمیقی میکشد، گویی در حال تسلیم شدن است.)
لیا:
(آهسته، با بغضی که به سختی فرو میخورد)
من…
من کشتمت.
با دستهای خودم.
وقتی که تو برای نجات من موندی…
و من...
نگذاشتم.
(اشک به آرامی از چشمهایش سُر میخورد. صدای نفسهایش پرطنینتر میشود.)
لیا:
(با صدایی که شکسته میشود)
ولی هنوز…
هنوز صدات رو میشنوم.
لبخندت رو میبینم.
و هر شب،
تو رو از دست میدم.
(پاهایش را جمع میکند، سرش را روی زانوها میگذارد، بدنش آرام آرام میلرزد.)
لیا:
(آهسته، تقریباً نجوا)
و حالا…
حالا که دیگه نیستی،
منم دارم کمکم
فراموش میشم.
(دستش را از زیر سرش بلند میکند، آرام روی تخت پهن میکند، انگار که به چیزی یا کسی سلام میکند.)
لیا:
(مثل یک خداحافظی نهایی)
خداحافظ، عشق من…
خداحافظ، سایهی رویاهای من…
(لیا آرام دراز میکشد، چشمانش را میبندد. تصویر مایک که کمکم در هوای اتاق محو میشود، در ذهن او آخرین بار در قالب یک لبخند محو، باقی میماند.)
(نور اتاق کمکم کم میشود، صحنه در سکوت محو میشود و پرده میافتد.)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/20 23:29:08
جزئیات کاربر

The Crown of Shadow
نقل قول:
در دنیایی که نبردها دیگر بر سر سرزمین یا ثروت نیستند، بلکه در عمق ذهن، هویت، و ارادهی انسانها شکل میگیرند، ما تماشاگر دوئلی خواهیم بود که نه از جنس خون، بلکه از جنس باور است. این فیلم، سفریست درون ناخودآگاه تاریکترین چهرهی نظم: سالازار اسلیترین. جایی که او در جدال با کهنترین بازتاب غرور و طغیان، لوسیفر، در میدانهایی که از جهان واقعی و ذهنهای بیمار الهام گرفتهاند، درگیر میشود. هر صحنه، تصویری از لایهای متفاوت از این نبرد است: از آتشهای جهنم تا آسمان آفتابسوختهی مصر، از برجهای افتخار انسانی تا بیزمانی خورشید. اینجا واقعیت معنا ندارد؛ تنها چیزی که اهمیت دارد، این است که چه کسی در پایان، ارادهی خود را به هستی تحمیل میکند. ما با «صحنه اول» وارد این نبرد میشویم، اما مطمئن باشید که هر قدم در ادامه، شما را به جایی خواهد برد که تاکنون تنها در کابوسها تجربهاش کردهاید. آماده باشید، زیرا در Crown of Shadow، شکست به معنای فروپاشی ذهن است.
موسیقی متن (معرفی شده توسط لرد ولدمورت): Marco Iacobini - Inner Revolution
صحنه اول: ورود به جهنم
دوربین از میان پردهای از دود سرخ و تار ضخیم عبور میکند؛ صدایی شبیه نفس کشیدن زمین، عمیق، خفه، و گویی آمیخته با خشم، در پسزمینه طنین میاندازد. نمای ابتدایی از بالا گرفته شده، جایی در دل دوزخی بیانتها که هیچ افق روشنی برای آن متصور نیست. چشمانداز از زمینهایی سوخته و شکافخورده تشکیل شده است؛ گدازههایی که از لابهلای زخمهای زمین بالا میزنند، ستونی از دود سیاه را به هوا پرتاب میکنند، و سایههایی تکهتکه میان شعلهها حرکت میکنند، نه کامل، نه انسانی، بلکه چیزی نزدیک به خاطرههایی شکننده از ارواح سرگردانی که نه به زندگی تعلق دارند و نه مرگی در انتظارشان است. شعلهها به رنگی میان سرخ و سبز میسوزند، بهگونهای که انگار عناصر متضاد در حال نبردی درونیاند؛ و این، آغاز همان چیزیست که تا پایان نیز ادامه خواهد یافت: کشمکشی میان قدرتهای نخستین.
دوربین آرام حرکت میکند، از شکافی در دل صخرهای فرود میآید، و به نقطهای میرسد که سطح زمین ترک میخورد و پلههایی از سنگهای سیاه، یکی پس از دیگری، از دل زمین بیرون زدهاند؛ گویی خود زمین، مسیر رسیدن به صحنه را برای کسی آماده کرده است. مهی سنگین، همچون پردهای از زمان، بر آن پلهها فرود آمده، و در میان آن، صدای گامهایی شنیده میشود؛ آهسته، اما پرصلابت. لحظهای بعد، از دل مه، سالازار اسلیترین پدیدار میشود؛ بلند، عبوس، با شنلی از تارهای شب و نقره، و چشمانی که به رنگ سبز سوختهاند، چنانکه گویی خود مارهای باستانی، نگاهشان را به او قرض دادهاند. چهرهاش بیاحساس است، اما در سکوتش چیزی از جنس تهدید موج میزند، نه بهخاطر خشونت، بلکه بهخاطر یقین بیرحمی که در وجودش رسوب کرده است.
سالازار بیآنکه به اطراف نگاه کند، گام به گام از پلهها بالا میرود. سکوت دوزخ، حالا با هر قدم او، گویی به لرزه درمیآید. زمانی که به نوک صخره میرسد، دوربین از پشت به او نگاه میکند: دریای گدازه پیش رویش، آسمانی که نه تیره است و نه روشن، بلکه ترکیبی از ابرهایی ساکن و رعدهایی خاموش. سپس، انفجاری از نور در آسمان دیده میشود؛ شکافهایی در تاریکی باز میشوند، و در میان آنها، نوری درخشان اما سرد، نوری که بیش از آنکه گرما بدهد، حقیقتی دردناک را فریاد میزند، آرام آرام شکل میگیرد. از دل آن نور، با بالهایی به رنگ آفتاب سوخته، و چهرهای بیسن اما پر از تکبر خدایان، لوسیفر فرود میآید. بالهایش همانند شعلهای معکوس میلرزند، انگار نور را میسوزانند بهجای آنکه نور بتابانند. نگاهش به سالازار میافتد، و در آن نگاه، نه خشم، بلکه نوعی تحقیر خاموش نهفته است؛ مانند پادشاهی که از دیدن شورشیای خیرهسر متعجب نشده، اما هنوز به تماشای رقص او علاقهمند است.
بین آنها هنوز هیچ کلامی رد و بدل نمیشود. سکوت میان دو قدرت، سنگینتر از هر طلسمی در فضا آویزان است. دوربین آرام به اطراف میچرخد؛ از آسمان آتشین به زمین ترکخورده، از چهره خونسرد سالازار به خندهی محو اما مرگبار لوسیفر، و از بالهای گسترده به لرزش شعلههای خاموششونده. نور از بالا فرو میریزد و سایه از زیر برخاسته؛ جهان در تعلیق، آماده است برای برخورد.
و آنگاه، با صدایی که همزمان از دل خاک و لبهای باد برمیخیزد، لوسیفر آرام میگوید: «چه دیر رسیدی، مار زمین...»
و دوربین به بالا میچرخد، جایی که آسمان، با ضربهی آتشین رعدی سفید، تکهتکه میشود.
نبرد آغاز نشده، اما جهان از همین حالا، در حال فروپاشیست.
صحنه دوم: برج ایفل، فرانسه
دوربین با سرعت از دل آتشهای دوزخ بالا میکشد و ناگهان، میان انفجاری از نور سفید، صفحه تاریک میشود. صدای قدمهای آهنی بر فلز شنیده میشود، و نور دوباره بازمیگردد. اینبار بر فراز پاریس. برج ایفل، غولآسای آهنین، چون شمشیری از جنس غرور انسان در دل شب برپا شده، اما هوا سنگینتر از همیشه است. آسمان، رنگی میان بنفش تیره و خاکستری بیمار دارد و هیچ ستارهای در آن نمیدرخشد. شهر خاموش است؛ نه نوری در پنجرهها، نه ماشینی در خیابان، و نه صدایی جز وزش بادی که بوی زنگزدگی و باران پوسیده میدهد.
در میان مه، سالازار و لوسیفر روی طبقهی دوم برج ایفل روبهروی یکدیگر ایستادهاند. ارتفاع نفسگیر است، اما نه آنها را میترساند و نه تأثیری بر تعادلشان دارد. زیر پایشان، فلزهای پیچیدهی فرانسوی که زمانی سمبل عشق و علم بودند، حالا در این لحظهی بیزمان، صحنهی میدان جنگی شدهاند که بین دو مفهوم متضاد از قدرت، شعله خواهد گرفت. دوربین با حرکت مارپیچ بالا میرود و نشان میدهد که رعدهای نقرهای و سیاه، چون مارهای خشمگین آسمان را میدرند، و برج، با لرزشی ناخوشایند، گویی از حضور این دو موجود آگاه شده، نفس میکشد.
لحظهای سکوت. سپس، لوسیفر با چشمانی که از نور خورشید دزدیدهشدهاند، دستش را بالا میبرد و ضربهای از نور طلایی بهشکل صلیبی شکسته بهسمت سالازار پرتاب میکند. دوربین مسیر این انرژی را دنبال میکند؛ از میان ستونهای آهنین برج، از کنار پیچوخمهای پلههای مارپیچی، تا آنکه سالازار، با حرکت دستش، مار سیاهی از سایهها میآفریند که در هوا میپیچد و آن ضربه را میبلعد. انفجاری خاموش برج را به لرزه میاندازد و در لحظهای کوتاه، همهچیز در مه گم میشود.
سالازار، قدمی آرام برمیدارد و چشمانش میدرخشند. زیر پای لوسیفر، فلز برج ترک برمیدارد، و از میان آن، مارهایی از جنس مه و دود بالا میزنند. لوسیفر لبخند میزند و با ضربهای به زمین، صدای ناقوس کلیسایی فراموششده در اعماق پاریس در هوا میپیچد؛ و بلافاصله، رعدهایی عمودی چون شمشیرهایی از آسمان به پایین میکوبند، زمین را میشکافند و برج را در نور نقرهای موقتی غرق میکنند. دوربین از بیرون، نمای کامل برج ایفل را نشان میدهد که در مرکز آن، انرژیهایی از نور، تاریکی، باد، و زمان درهم تنیده شدهاند؛ گویی جهان برای چند لحظه، تمرکزش را بر این نقطه گذاشته است.
نبرد فیزیکی آغاز میشود. لوسیفر در هوا شناور میشود و پرتوهای نور را چون نیزههایی فروزان از بالهایش پرتاب میکند؛ سالازار با طلسمی از سایه، میدان دید را تکهتکه میکند. زمین تبدیل به منشورهایی از خاطرات جنگهای بشری میشود، و هر قدم، بازتابیست از جنونی تاریخی. سالازار، دستش را بالا میبرد و با زمزمهای قدیمی، برج ایفل را تبدیل به هزارتویی از آینهها میکند؛ هر انعکاس، چهرهای تحریفشده از لوسیفر را نشان میدهد. اما لوسیفر، با طلسمی از شکستن غرور، همهی آینهها را میدرَد و در مرکز میدان ظاهر میشود؛ بدون زخم، اما با نگاهی جدیتر.
یکلحظهی توقف، تنفسی سنگین، و زمین برج ترک برمیدارد. سازهی فلزی، نمیتواند قدرت این دو را تحمل کند. برج در حال خم شدن است، و صحنه، در حال فروریختن. لوسیفر، در حالی که در هوا ایستاده، بالهایش را باز میکند؛ نور سفید کورکنندهای تمام قاب تصویر را میپوشاند، و ناگهان، همهچیز در سکوت فرو میرود.
دوربین از زاویهای دیگر، روی تکهی شکستهای از برج ایفل حرکت میکند که در مه معلق مانده. سالازار و لوسیفر، حالا هردو در هوا شناورند، با چشمانی که بهجای نفرت، آینههایی از فلسفه در خود دارند. و با یک ضربهی دیگر، برج ایفل در نور غرق میشود، و جهان، دوباره درهم میشکند.
زمان خم میشود، مکان میلرزد، و تصویر در حالی محو میشود که صدای برخوردی دیگر، ما را به مکان بعدی میبرد.
صحنه سوم: برج بیگ بن، انگلستان
باد سردی از رود تیمز برخاسته و از خیابانهای خالی و خیس لندن عبور میکند. مهی غلیظ مانند پتو بر چهرهی شهر افتاده، اما آنچه در آن میگذرد، حتی از سردترین زمستانها نیز بیروحتر است. دوربین بهآرامی از رود عبور میکند، از روی پل وستمینستر، و بالا میرود تا به برج بیگ بن برسد. برج، همانگونه که قرنهاست ایستاده، باشکوه و خاموش، در دل سکوتی غیرطبیعی فرورفته است. عقربههای آن در ساعت ۱۲:۰۰ منجمد شدهاند، گویی زمان، نفس خود را در سینه حبس کرده است. ناگهان، موجی از فشار هوا برج را میلرزاند، و با انفجاری خاموش، سالازار و لوسیفر در مقابل یکدیگر ظاهر میشوند؛ بر سکوی باریکی میان دندههای ساعت عظیم، جایی که هر تیک و تاک، خاطرهای از نظم و تکرار است.
دوربین نمایی کلوزآپ از چشمان سالازار نشان میدهد، چشمانی که اینبار نهتنها سبز، بلکه آغشته به رنگ خاکسترند، گویی ذهنش درگیر مرور چیزیست که هنوز رخ نداده. لوسیفر با لبخندی بیدندان به او نگاه میکند، بالهایش آرام و کشیده در هوا شناورند، اما در میان پرهایش برقهایی از رعدهای آبی جریان دارند. لحظهای بعد، با ضربهای ناگهانی از سمت لوسیفر، عقربههای ساعت شتاب میگیرند؛ صدای چرخدندهها بلند میشود، اما نه برای اعلام ساعت، بلکه بهعنوان آغاز یک جنگ.
سقف برج شکافته میشود و بارانی از یخ و زنگزدگی بر زمین میبارد. لوسیفر دستش را بالا میبرد و از حلقهی ساعت، تکهای از زمان منجمدشده را بیرون میکشد، همچون شمشیری شفاف که درخشش آن انعکاس خاطرات گذشته است. با ضربهای، این شمشیر زمان را در برابر سالازار فرود میآورد، اما سالازار با زمزمهای باستانی، ساعت را به مار بزرگی تبدیل میکند که با هر حرکت، دقیقهها را میبلعد. عقربهها به دور میدان مبارزه میپیچند، و زمان از چرخش میافتد؛ حالا هیچ گذشته و آیندهای نیست، تنها اکنون، و در این اکنون، فقط قدرت باقی مانده.
نبرد به سطح بعدی میرسد. لوسیفر تکههایی از خاطرات لندن را از دیوارها بیرون میکشد، فریادهایی از بمبارانها، گریههایی از ایستگاههای مترو در شبهای جنگ، و آنها را چون چاقوهای صوتی به سمت سالازار پرتاب میکند. سالازار با بالهایی از تاریکی دور خود حصاری میسازد، و سپس با ضربهای شدید، تمام سازهی فلزی بیگ بن را به سطح یک زمین منفی از آیینههای یخی تبدیل میکند. در هر سطح بازتابی از نگاه لوسیفر دیده میشود، اما هر بازتاب شکسته است، نیمهکاره، ناقص، گویی حقیقت را تکهتکه کردهاند. لوسیفر با نعرهای، یکی از زنگهای برج را احضار میکند، آن را معلق در هوا نگاه میدارد، و سپس با تمام قدرت به سوی سالازار پرتاب میکند. زنگ در هوا میچرخد، و صدایش مانند ناقوس مرگ به اطراف میپیچد.
سالازار، با قدرتی از اعماق زمین، زنگ را در میان هوا متوقف میکند، و با فشردن آن، صدای زمان را خاموش میسازد. در این لحظه، همهچیز از حرکت بازمیایستد، حتی باد. دوربین در سکوت روی دو چهره متمرکز میشود، سالازار با چشمانی سرد و خالی، لوسیفر با لبخندی که حالا لرزان است. سپس با ضربهای از جادوی سیاه، میدان نبرد درهم فرو میریزد، و ساعت بیگ بن همچون ماسهای در طوفان، به هوا پاشیده میشود.
پیش از آنکه همهچیز در تاریکی فرو برود، چشمانداز آخر، سقوط برج در مه و گرد و غبار است. و در میان این غبار، صدایی زمزمه میکند: «نظم را اگر از زمان بگیری، جز فریاد چیزی باقی نمیماند.»
نور محو میشود، و ناگهان، تصویری خشک و بیرحم از دیوار چین ظاهر میگردد.
صحنه چهارم: دیوار چین، چین
باد خشک و بریدهای از میان سنگچینهای هزارساله عبور میکند. دوربین از ارتفاعی بالا دیوار چین را دنبال میکند، همچون ماری سنگی که بر فراز تپههای خاموش میخزد. آسمان به رنگ خاکستری کدر درآمده، خورشید پشت لایهای از ابرهای قیرگون مدفون است، و سایهای سنگین بر خط دیوار افتاده. در این سکوت ابدی، ناگهان از جایی که افق به پایان میرسد، ترکهایی در آجرها پدید میآید. از دل این ترکها، تکههای خاطره، فریادهایی نامفهوم به زبانهای فراموششده، به بیرون نشت میکنند. سالازار، با شنلی که از غبار زمان بافته شده، در یکی از برجکهای نگهبانی ظاهر میشود. چشمانش هنوز خاموش است، اما انگشتانش در لرزش ریز و مداومی از درک تهدیدی در راهند.
برج مقابل، چند صد متر دورتر، با نوری معکوس روشن میشود. لوسیفر، با بالهایی که حالا زخمهایی در پرهایشان دیده میشود، فرود میآید. اما اینبار دیگر لبخندی در چهرهاش نیست. نگاهش جدی، و حضورش سنگینتر از پیش است. دو موجود، در دو سوی دیوار، همچون ژنرالهایی که در میدان مین بدون سرباز ایستادهاند، آمادهاند تا مرزهای معنایی را فرو بریزند. لوسیفر اولین ضربه را میزند؛ نعرهای میکشد و از دهانش طوفانی از شن و استخوان بیرون میریزد. دیوار در آن نقطه فرومیریزد، اما بهجای آوار، خاطرات دفنشدهی درون سنگها زنده میشوند. روحهایی که در زمان ساخت دیوار جان دادند، حالا با فریادهایی خاموش از لابلای آجرها بیرون میجهند.
سالازار آرام جلو میآید، یک دست در هوا بالا میبرد، و وردی بسیار قدیمی را بر زبان میآورد. سنگهای دیوار شروع به لرزش میکنند، و یکییکی از جا کنده میشوند، اما بهجای سقوط، در هوا باقی میمانند. سپس با نظم خاصی، چون استخوانبندی یک مار، در اطراف لوسیفر حلقه میزنند. لحظهای بعد، دیواری معلق از خاطرات درد و محافظت، لوسیفر را احاطه میکند. اما لوسیفر لبهایش را تکان میدهد، و ناگهان از زمین، ستونهایی از آتش آبی برمیخیزند. این آتش نه میسوزاند و نه میدرخشد، بلکه حس تعلق را از دل هر چیزی میرباید. دیوار میلرزد، خاطرات یکییکی خاموش میشوند، و مار سنگی در هم میپیچد و فرو میریزد.
در آن میان، نبرد فیزیکی شدت میگیرد. سالازار با چرخشی در هوا، گردبادی از پرندگان سیاه احضار میکند؛ پرندههایی که هرکدام حامل بخشی از مرگهای ناگفتهی تاریخ چین هستند. لوسیفر با چرخاندن بالهایش، آنها را به موجی از سکوت بدل میکند که حتی صدای خودش را میبلعد. درگیری در طول دیوار گسترش مییابد؛ هر قدم، نقطهای از گذشتهی انسانیست که یا محافظت کرده، یا تبعید.
دوربین، از بالای یک برج مخروبه، نمایی گسترده از نبرد ارائه میدهد. تکهسنگها، اجساد خاطرهها، ارواح خاموش، و قدرتهایی از جنس فکر و ترس، در هوا میچرخند. و ناگهان، با ضربهای بیصدا، دیوار چین بهطور نمادین، از وسط به دو نیم میشود. سالازار و لوسیفر، هر دو در میانهی گردبادی از خاک و سایه، با چشمانی بسته، آماده میشوند برای انتقالی دیگر. جهان تکان میخورد، زمان لایهای دیگر از خود را میریزد، و با لرزشی ناگهانی، زمین به صدا درمیآید.
و تصویر، در انعکاس اشعههای نقرهای آفتاب، ذوب میشود تا ما را به ساحل آزادی ببرد...
صحنه پنجم: مجسمه آزادی، ایالات متحده
دوربین با حرکت هوایی از بالای اقیانوس اطلس عبور میکند، صدای موجها چون زمزمههایی فراموششده در پسزمینه شنیده میشود. سپس به آرامی به سمت جزیرهای کوچک در ورودی نیویورک میرسد. مجسمه آزادی در سکوت ایستاده، مشعلش همچنان برافروخته اما بینور، چون فانوسی که راه را نمینماید، بلکه فقط ترس را تقویت میکند. شهر در پسزمینه به خاموشی رفته، دودهای سفید از خیابانهای منهتن بالا میآیند و انعکاسشان بر آب مثل نقاشی سوختهای از تمدن است. مهی سنگین بر آب نشسته و اطراف مجسمه را در خود فروبرده؛ همانجا که زمین از فلز و سنگ ساخته شده، اما اکنون در تسخیر ذهنهاییست که فراتر از این عناصر میاندیشند.
سالازار و لوسیفر هر دو روی تاج مجسمه ظاهر میشوند، جایی که هفت شعاع آن همچون خنجرهایی بیجان به آسمان شکاف انداختهاند. زیر پایشان، چهرهی فلزی مجسمه ترک خورده و از درون آن، صداهایی بیکلام شنیده میشود؛ صداهایی از رؤیاهایی که هرگز آزاد نشدند، وعدههایی که دروغ بودند. لوسیفر این بار اول حمله نمیکند. سکوتی سرد میان آن دو حاکم است، گویی هر دو به این مکان احترام میگذارند، یا شاید آن را با ترسی غیر قابلبیان مینگرند. اما سکوت، پایدار نمیماند.
ناگهان، سالازار با طلسمی عمیق، ستون مشعل را از دل مجسمه جدا میکند. نور آن خاموش میشود و به مار غولپیکری از نور فاسد بدل میگردد که به دور کل مجسمه میپیچد. لوسیفر قدمی به عقب میرود و با حرکت انگشتش، پرچمهای نامرئی هزار ملت را بهصورت تیغههایی از کلمات درمیآورد؛ جملاتی که در تاریخ بشر تکرار شدهاند: آزادی، صلح، عدالت. این کلمات، چون خنجرهایی زهرآگین، بهسمت سالازار پرتاب میشوند. اما سالازار با زمزمهای از دل عهدی باستانی، تمام آن واژهها را جذب میکند و از دهانش، همان واژهها را بهصورتی تحریفشده و تاریک بازمیگرداند: کنترل، سکوت، اطاعت.
درگیری فیزیکی آغاز میشود. سکوی مجسمه به لرزه درمیآید. سالازار با طلسمی از یخ، پای مجسمه را در زمان منجمد میکند و باعث میشود که ساختار آن فرسوده و سست شود. لوسیفر اما از بالای مشعل، پرتوهایی از شعلهی سفید بهسمت سالازار میفرستد. شعلههایی که نه میسوزانند و نه نابود میکنند، بلکه ذهن را با رؤیاهای کاذب از واقعیت دور میسازند. سالازار لحظهای تردید میکند؛ خاطراتی از هاگوارتز، از هلگا، از لحظاتی انسانی در ذهنش برق میزند. اما بلافاصله، چشمانش دوباره به یخ میمانند، و با فشردن مشت خود، زمین زیر پای لوسیفر به شیشهای ترکخورده بدل میشود.
در یک لحظه، کل مجسمهی آزادی از وسط شکاف برمیدارد و دو نیم میشود. دوربین از بالا سقوط آن را به آب نشان میدهد، جایی که چهرهی زنانهی آن در میان موجها فرو میرود و صدای برخورد فلز با آب، همچون ناقوس مرگ ایدئولوژی است. مه غلیظتر میشود. سالازار در هوا شناور میماند، لوسیفر نیز با بالهایی زخمی، اما هنوز استوار، روبهرویش میماند. نبرد هنوز پایان نیافته، اما مفهومی از تسلیم، در فضا شناور است.
پیش از آنکه نور صحنه محو شود، دوربین روی چشم راست مجسمه، حالا بیجان و سوراخشده، زوم میکند؛ از میان آن، تصویری از هرمهای مصر در دوردست پدیدار میشود. و صدایی در تاریکی زمزمه میکند: «قدیمیترین نمادها، آخرین مانعاند.»
صحنه ششم: اهرام سهگانه، مصر
دوربین از ارتفاعی آرام به پایین فرود میآید؛ شنهای صحرا، در موجهایی طلایی، چون پوست پیر زمین در باد حرکت میکنند. سه هرم عظیم، همانند کوههایی مهندسیشده، در دل بیابان ایستادهاند. نور آفتاب مستقیم و خشن است، اما در لابهلای سنگها، سایههایی عجیب و ناموزون دیده میشوند. پرندهای در آسمان نیست. سکوت، سنگین و غیرطبیعیست. صحنه، از آن ابتدا بوی مردگان میدهد، بویی که نه از تعفن، بلکه از فراموشی کهنه سرچشمه میگیرد.
در میان این سکوت، شکافی در نوک هرم خئوپس گشوده میشود و سالازار از آن بیرون میجهد. ردای او به رنگ خاک باستان درآمده و هر قدمش، شن را از معنا پر میکند. بر فراز هرم، ایستاده با چشمانی که هیچکس را نمیبینند، اما همهچیز را در خود دارند. چند لحظه بعد، صدای صدایی تیز و فلزی از درون هرم وسطی، خفرن، بلند میشود. سنگها یکییکی به کناری میلغزند، و لوسیفر از عمق تاریکی با بالهایی که حالا شبیه به تورهای استخوانیاند، بالا میآید. چهرهاش شبیه نقاب یک فرعون فراموششده است، انگار خودش را به شکل آنچه مردم پرستیدهاند، درآورده.
لحظهای خاموشی برقرار است، تا اینکه زمین شروع به لرزیدن میکند. سالازار، با عصایی که از استخوان مومیاییشده ساخته شده، ضربهای به زمین میزند و از شنها، ارتشی از ارواح به پا میخیزند. این ارواح، سربازان گمنام هزار سالهاند، با زرههایی از کلمات مصری باستان، که هر حرکتشان در هوا پچپچی از راز است. لوسیفر در مقابل، از درون سنگهای هرم، خاطرات پرستش را بیرون میکشد؛ حس ایمان کور، حس قدرت دروغین. او ارتشی از سایههای فرعونها میآفریند، نیمهواقعی، نیمهخاطره، که تنها با نگاه میتوانند ذهن را در هم بشکنند.
برخورد آغاز میشود؛ اما اینبار، نه با فریاد، بلکه با سکوت. هر ضربه، بُرشی در تاریخ است. هر طلسم، تخریبی در معنا. سالازار با فریاد خاموش، ماسهها را به سیلی از سرگذشت بدل میکند، و آنها را چون شلاقی هزارلایه بر صورت لوسیفر میکوبد. لوسیفر اما، مجسمهای طلایی از چهرهی خود میسازد و آن را در آسمان آویزان میکند؛ نور خورشید از آن عبور کرده، و فضای نبرد را به فضای معبدی آلوده تبدیل میکند. هوای اطراف سنگین میشود؛ جملات فراموششدهی کاهنان، چون تیغههای صوتی در هوا پرواز میکنند.
در میانهی نبرد، سالازار یکی از هرمهای کوچکتر را با دست خود میبلعد؛ آن را در خود فشرده و از درون، ماهیتی تاریک و ناشناخته آزاد میکند؛ سایهای قدیمیتر از تاریخ، قدیمیتر از جادو. لوسیفر لحظهای مکث میکند، چشمانش برای نخستین بار هراسی واقعی را نشان میدهند. اما دیر شده. موجی از انرژی خام، خاک، طلا، ارواح و صدای مرگ بر او فرود میآید و تمام سنگهای اطراف را به سوی آسمان پرتاب میکند.
صحنه در خاک غرق میشود. دوربین بالا میرود، اهرام دیگر کامل نیستند. هرم وسط شکسته، تاج آن افتاده، و سکوت جایگزین باور شده است. در افق، خورشید شروع به لرزش میکند، گویی واقعیت دیگر قادر به حفظ فرم خود نیست.
و ناگهان، همهچیز در سفیدترین سفیدی میسوزد.
صحنه هفتم: خورشید، مرکز منظومه شمسی
دوربین با سرعتی فراتر از تصور از دل آسمانها عبور میکند. زحل، مشتری، مریخ… سیارات یکییکی به عقب میجهند و فضا مثل آینهای خم میشود تا سرانجام به صفحهی سوزانی از نور برسیم. خورشید، بهسان گوی عظیمی از آتش روان، در دل تاریکی میتپد. سطحش نه زرد، که سفیدِ محض است. لکههای خورشیدی، همانند دهانهای باز جهان، فریادهایی خاموش از دل انرژی آزاد میکنند. جاذبه در اینجا نمیکشد، بلکه رها میکند. قوانین فیزیک مثل کتابی در حال سوختن، بیمعنا شدهاند.
در میانهی این طوفان پلاسما، سالازار و لوسیفر ظاهر میشوند. نه ایستاده بر زمینی، نه آویزان در هوا؛ بلکه شناور در میدانهای مغناطیسی عظیمی که پیرامونشان در هم میپیچد. بدنها دیگر فرم معمولی ندارند. سالازار به پیکرهای از سایهی زنده بدل شده؛ ردایش دیگر پارچه نیست، بلکه موجی از زمانهای مرده است. چشمهایش چون دو سیاهچاله، همهچیز را میبلعند. در مقابل، لوسیفر حالا به شکلی از نور مطلق در آمده، نوری که دیدن آن، دردآور است. بالهایش چون شرارههای طلایی، در هر ضربه، ذرات ماده را تجزیه میکنند.
نبرد آغاز میشود. نه با ورد یا چوبدستی، بلکه با هویت. هر دو پیکرهای از مفهوم شدهاند؛ سالازار، تاریکی خالص که بهجای نابودی، تفکر میآورد؛ و لوسیفر، نوری که نه میبخشد، بلکه کنترل میکند. برخوردشان با سطح خورشید، چالههایی عظیم از فراماده بهوجود میآورد؛ گویی خود ستاره دارد زخم برمیدارد. لوسیفر با خشم، تکهای از تاج خورشیدی را چون شلاقی از پلاسما بهسمت سالازار میفرستد. سالازار، با حلقهای از خاطرات فراموششده، آن را در هوا متوقف میکند؛ حلقهای از نامهایی که دیگر هیچکس به یاد ندارد.
دوربین لحظهای از درون خود خورشید عبور میکند و نشان میدهد که در دل آن، اقیانوسی از صدای خدایان کهن، روحهای سوزان، و قراردادهای شکسته میجوشد. سالازار دست خود را در دل خورشید فرو میبرد و از آن، قلبی سیاه بیرون میکشد؛ قلبی که ظاهراً روزی متعلق به نخستین خداوند تاریکی بوده است. لوسیفر عقب میرود، نوری که در چشمانش بود، برای لحظهای خاموش میشود. این لحظه، پایان سلطه است.
در انفجاری از نور و صدا، فضا خم میشود. هیچچیز دیده نمیشود جز شعله، خاکستر، و سکوت. زمان میایستد. سپس، از درون شعله، فقط یک پیکره بیرون میآید: سالازار، با بالهایی سوخته اما برافراشته، و تاجی از پلاتین ذوبشده بر سرش. پیکر لوسیفر، نیمهجان، در دستان اوست. قدرت جابجایی از سرزمین نور، حالا به او تعلق دارد.
دوربین به آهستگی از خورشید فاصله میگیرد. در پسزمینه، انفجار آرامی در دل ستاره آغاز میشود؛ نه پایان زندگی، بلکه آغاز تغییری که هنوز کسی درک نکرده است.
صحنه هشتم: بازگشت به جهنم
دوربین با حرکتی نرم از میان پردهای از خاکستر عبور میکند. در پسزمینه، صدایی ضعیف از شعلهها شنیده میشود که بیشتر شبیه زمزمههای معلقاند تا آتش. چشمانداز جهنم تغییر کرده. حالا دیگر سرزمینی از شعلههای بیمعنا نیست، بلکه بیشتر شبیه تختگاهیست متروک از مجازاتهای فراموششده. ستونهای سوخته، رودهایی از گدازههایی که بهآرامی جاریاند، و سکوهایی از سنگ سیاه که نام هیچ موجودی را دیگر بر خود ندارند.
سالازار در سکوت قدم میزند. ردای او حالا نه از تاریکی، بلکه از خردههای ستاره ساخته شده است. چشمانش خالی از احساسند، اما تهی نیستند؛ در آنها باریست که تنها کسانی درک میکنند که جهان را از درون سوختهاند. در آغوش او، پیکر نیمهجان لوسیفر، چهرهای خاموش و شکسته، با بالهایی که حالا دیگر جز پوستهای سیاه نیستند. بر سر سالازار، تاجی از فلز ذوبشده است، اما هیچ غروری در قامت او دیده نمیشود. این پیروزی، طعم خون نمیدهد، طعم حقیقت میدهد.
در مرکز جهنم، سکویی از سنگ خارا قرار دارد. سالازار لوسیفر را بهآرامی بر آن میگذارد. نه چون مجازات، بلکه چون بازگرداندن جسمی به خاک خود. سپس بدون هیچ ورد یا حرکتی، بالهای سوختهی لوسیفر را از پیکرش جدا میکند و در کناری قرار میدهد. تاجی از جمجمههای سوخته، که روزی بر سر لوسیفر بود، حالا بیصاحب افتاده است. سالازار نگاهی به آن میاندازد، اما دست نمیبرد. تنها چیزی که برمیدارد، بالهای سوخته است.
با قدمهایی آرام، به سوی دروازهای باز میرود. جهنم شکافته میشود؛ در آنسوی دروازه، روشناییای سفید و غیرواقعی دیده میشود. سالازار وارد نمیشود. فقط پیکر بیهوش لوسیفر را به سوی آن پرتاب میکند. دروازه بسته میشود. سکوتی مطلق بر جهنم حاکم میشود. و آنگاه صدای نفس کشیدن خاموش شعلهها، دوباره جان میگیرد.
دوربین آهسته بالا میرود. سالازار تنها در مرکز دایرهای از خاکستر ایستاده. بالهای لوسیفر را بر دوش انداخته، اما پرواز نمیکند. تاج پادشاهی را بر سر دارد. فقط اوست، و خلأی که اکنون فرمانروایش است. تصویر کمکم به تاریکی میرود. و در لحظهی آخر، تنها جملهای روی پرده میآید:
«هر سلطهای، آغاز تنهاییست.»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/08/13
آخرین ورود: امروز ساعت 10:36
از: شبانگاه توی سایه ها.
پستها:
714
شغل
ارشد گریفیندور، مدیر رسانهای جادوگران پلاس، نگهبان دروازههای هاگوارتز و داور دوئل

مسابقه جام آتش | ماموریت هوش و ذکاوت.
عنوان: "به نشانهی پر"
ژانر: معمایی - کمدی
صحنه اول: تالار کوچک مربیگری جغدها – شب جشن مردگان (Dia de los Muertos)
زاویه دوربین: نمای اسلوموشن از شمعهایی که در حال سوختناند، درخشش رنگها و بوی صمغ و گلها در فضا پیچیده. صدای آرام نواهای سنتی مکزیکی در پسزمینه.
(نمای داخلی)
کاسپر، مربی جغدهای نامهبر، با پیراهنی سنتی از ایالت اُآخاکا-مکزیک با دوختدوزهای رنگین، شلوار پشمی گشاد، کمربند چرمی با سگک نقرهای، و کلاه پهن مکزیکی (سومبررو) که در لبههایش دانههای خشک ذرت و دانههای آفتابگردان برای خوراک پرندگان چیده شدهاند، در حال تغذیه جوانترین جغد خود، "پیکو" است.
تالار با تزئین مخصوص جشن مردگان، فضای مرموزی دارد، اما بزرگترین راز امروز، غیبت "نورما" اولین و زیرکترین جغد دستآموز اوست.
کاسپر احترام به طبیعت و ارتباط گرفتن با پرندگان و قوه درکشان را از پدربزرگش آموخته بود و نورما بعنوان تنها جغدی که پدربزرگ را از نزدیک دیده بود همه ساله در این جشن برای ادای احترام روی شانههای کاسپر جلوی سفرهی یادبود (آلتار) مینشست.
اما امسال کاسپر تنها جلوی شمعها، عکسی محو از اجدادش، و تکهای پارچهی گلدوزی شده دیده میشود.
[در سکوت، دستش را بالا میبرد و مشت کوچکی از دانههای ذرت را روی پارچه میپاشد.]
کاسپر (زیرلب): «پدربزرگم... یه نشونه بده. نورما کجاست؟»
[دوربین بالا میرود. ذرتها الگویی شبیه پنجهی جغد درست میکنند. یکی از دانهها قل میخورد و به سمت گنجهی گوشهی اتاق میلغزد.
کاسپر به گنجه نزدیک میشود. گنجهای چوبی با قفل طلسمشده. زیر لب وردی آرام میخواند، قفل باز میشود و نور شمع های معلق طومارهای قدیمی، پوشههایی با مهر قرمز، ورق های تاروت و گوی بلورینی را نمایان میکند.]
[پیکو، جغد سیاه با چشمان زرد روی گوی بلورین میپرد و ناگهان گوی شروع به درخشیدن میکند.در گوی، تصویری مبهم: چشمانداز قدیمی از تالار خونآشامان و صدای زمزمهای که میگوید: «همهچیز از یک نامه شروع شد...» سپس گوی خاموش میشود]
کاسپر (آهسته): باید ردش رو پیدا کنم [از صندوق طوماری برمیدارد که در آن زمان دقیق ارسال نامه و جواب های دریافت شده ثبت شده است]بنظر میاد نامهای که از نورما به تالار خونآشام ها رفته هیچوقت پاسخی ازش نیومده شاید حتی باز هم نشده، ولی این تالار برای من ناآشناست، مثل اینکه وقتشه دست از تکروی بردارم و به رفیق اوبلیکس یه سر بزنم. [زیر لب لبخندی شیطنت آمیز میزند]
[کات به سیاهی. صدای جغد. موسیقی سنتی آرام مکزیکی در بکگراند.]
صحنه دوم: تالار خونآشامها – شب – نمای داخلی.
زاویه دوربین: نمای تراولینگ از راهروهای تاریک تالار. مشعلها خودبهخود روشن میشوند. صدای قطرات آبی که از سقف میچکند. صدای گامهای موزون کاسپر با صدای برخورد مهرههای کفش چوبیاش با سنگفرش.
در باز میشود. کاسپر وارد میشود.
کاسپر (با لبخند شیطنتآمیز):
سلام اوبلیکس! میبینم که هاپوفونیکس هم اینجاست!
[نمای باز: آستریکس روی مبل چرمی عمیق، در حال نوشیدن قهوهی بخارآلود. کنار پایش، سگی عظیمالجثه، نژاد جرمن، نشسته. گوشهای تیز، چشمهایی نافذ و یقهای با مهر خونآشامها.]
آستریکس (ابرو بالا میاندازد، فنجان را آرام روی نعلبکی میگذارد):
اولا: آستریکس. دوما: حالا من هیچی، به شوخیهای بیمزهات تو این سالها عادت کردم…
اما چطور جرأت میکنی فالکوندرا، سگ سلطنتی خونآشامهای برن، نگهبان گنجینه شب، رو با اون فسقلی بیخاصیت اوبلیکس یکی بدونی؟
کاسپر (با لبخند عمیقتری مینشیند، کلاهش را برمیدارد):
اوخی... یه کم دیگه بترکه از غرور، بال در میاره میره جای نورما!
آستریکس:
نورما؟ جغد نامهبرت؟ اون هنوز هم زندهست؟ یا بالاخره یهبار به جای هوا، توی دیگ سوپ افتاده؟
کاسپر:
نه تنها زندهست، که گمشده. و آخرین نامهای که ازش بیپاسخ مونده، اومده اینجا. به تالار تو.
آستریکس (ساکت میشود، جدی):
اسم فرستنده نورما بوده؟
کاسپر (طوماری از داخل شنلش بیرون میکشد، باز میکند):
نه. فقط مهر من رو داره. ولی یه جمله روی گوی دیدم... “همهچیز از یک نامه شروع شد.”
آستریکس (آهسته):
و تو از اون برداشت کردی بیای سراغ من؟
کاسپر:
نه. ذرتا بهم گفتن.
آستریکس (چشم ریز میکند):
باز اون فالذرتهات... یه روزی یکی از اون دونهها توی مغزت جوونه میزنه.
[فالکوندرا خرخر میکند. دوربین از صورت کاسپر به سمت اتاق میچرخد.]
آستریکس (بلند میشود، به یکی از دیوارهای کتابخانه ضربه میزند. قفسهای به طرفین باز میشود. پشت آن، راهرویی باریک با درهای متعدد.):
اگر نامهای بوده، فقط توی آرشیو خون میتونیم پیداش کنیم.
کاسپر (با تعجب):
آرشیو خون؟
آستریکس:
هر چیزی که وارد این تالار بشه، ذرهای از ردش توی حافظهی خونی دیوارها میمونه... ولی فعال کردنش نیاز به دو چیز داره.
یکی نشونهای از فرستنده. یکی هم… رد خونت.
کاسپر:
رد خون من؟ یعنی باید خودمو...
آستریکس (با خونسردی، یک خنجر جادویی درمیآورد):
فقط یه قطره کافیه.
[دوربین به آرامی روی صورت کاسپر زوم میکند. بعد به پیکو که روی شانهاش نشسته.]
کاسپر (زیر لب، به پیکو):
خدا کنه تهش پشیمون نشم که سراغ اوبلیکس اومدم...
[خنجر میبرد. قطرهای خون روی سنگ. نور قرمز از زمین بلند میشود. دیوارها شروع به لرزیدن میکنند.]
آستریکس (در تاریکی، به آرامی):
بیرحمانهترین حقیقتها همیشه از روی خون آشکار میشن.
[کات به نمای داخلی آرشیو. صدها طومار معلق در هوا. یک نامه درخشانتر از بقیه، آرام پایین میافتد.]
[کاسپر نامه را در هوا میگیرد. دوربین روی گوشهی پاکت زوم میکند: اثری محو از پنجهی یک جغد، با رگههایی از جوهر طلایی جادویی.]
کاسپر (زیر لب):
مهر نورما...
[او انگشت اشارهاش را آرام روی اثر پنجه میگذارد. در لحظهای که تماس برقرار میشود، نور آبی ملایمی از مهر ساطع میشود. صدای محیط محو میشود و کات به دنیای ذهنی.]
[در ذهن کاسپر: تصاویر فلاشگونه – نورما در حال پرواز میان مه، رد خونی که روی سنگها کشیده میشود، سایهای نامعلوم که تعقیبش میکند، و مهمتر از همه: تصویری گذرا از آلتار جشن مردگان و گلبرگهایی که ناگهان آتش میگیرند.]
صدای نورما (بسیار آهسته، مبهم):
…اگه منو نمیبینی، دنبال رد سرخ بگرد...
[کات به کاسپر که ناگهان نفسنفسزنان عقب میکشد. پیکو با نگرانی نوک به شانهاش میزند.]
آستریکس (با دقت نگاهش میکند):
چی دیدی؟
کاسپر (زیر لب، چهرهاش جدی):
نورما داره رد خون میکشه... نه برای کمک... برای اینکه منو برسونه به چیزی.
آستریکس:
پس یه جغد داره معمایی میسازه... برای استادش.
کاسپر (آهسته، لبخند محوی میزند):
نه... داره درسی میده. شاید وقتشه نقشهامون عوض بشه.
---
[صحنه سوم – تالار خون، راهرو پنهان زیر آرشیو]
[دوربین نمای بالایی از دو شخصیت را در حال قدمزدن در راهرویی با دیوارهای سنگی قدیمی و شمعهایی معلق که با نزدیکشدن روشن میشوند، نشان میدهد.]
کاسپر (درحال بررسی خون خشکشده روی دیوار):
این خون... جوهری نیست. انگار زندهست، هرجا نور کمتره، تیرهتر میشه.
آستریکس (دست به دیوار میکشه، چشمهاش کمی قرمز میشن):
چیزهایی که دیده نمیشن... همیشه اونجان. فقط باید بلد باشی بخونیشون.
[آستریکس با نوک انگشت، خراشی روی کف دستش ایجاد میکنه. چند قطره خون روی دیوار میچکه، دیوار شروع به لرزیدن میکنه. ناگهان خطوطی طلایی بین لکههای خون نورانی میشن، انگار نقشهای در حال شکلگیریست.]
کاسپر (با حیرت):
داری با خونِ خودت رمز رو فعال میکنی؟
آستریکس:
وقتی خون یکی از ما با نشونهی یکی از اونا ترکیب شه... جادو کامل میشه.
[پیکو از شانهی کاسپر پرواز میکنه، چندبار دایرهوار دور دیوار میچرخه و جیغی تیز میکشه. همزمان فالکوندرا با غرشی آروم از روی یکی از قفسههای کتابخانه میپرد.]
کاسپر (چشم از جغدش برنمیداره):
پیکو به من نشون میده کجا نگاه کنم... ولی فالکوندرا میفهمه چی رو باید دید.
[دو حیوان کنار هم روی قفسه مدارک آرشیو شده مینشینند. مجموع وزن پیکو با فالکوندرا ناگهان انگار اهرمی نامرئی را پایین میبرد و راهرویی مخفی با صدایی خفیف باز میشه.]
آستریکس (با لبخند طعنهآمیز):
تا حالا جغدی دیدی که از خوننوشها رمز بشکنه؟
کاسپر (نیشخند):
فقط وقتی با یه خوننوش لجباز همتیمی باشه.
[داخل اتاق مخفی: صندوقی کوچک، با پارچهای از جنس همان گلدوزی اُآخاکا، وسط نور کم شمعها منتظر باز شدن است.]
[کات به نمای بالا. موسیقی معمایی
با ریتم آرام مکزیکی در پسزمینه.]
[دوربین نمای داخلی اتاقی مخفی با سقف کوتاه و دیوارهایی از سنگ تیره. شمعهای نیمسوخته و گردگرفته در گوشهها، صندوقی با پارچهای گلدوزیشده در مرکز. هوایی سنگین و متراکم فضا را پر کرده.]
کاسپر (نگاه به صندوق):
اینجا بوی خاک کهنه میاد... و خاطره.
آستریکس (آهسته نزدیک میشود):
همهچیز رو میشه در خون خوند...
اگه بدونی دنبال چی میگردی.
[با ناخن انگشتش زخمی سطحی روی دستش ایجاد میکنه. چند قطره خون روی صندوق میچکه. بلافاصله نمادهای روی صندوق کمی روشن میشن، اما ناقص.]
آستریکس (ابرو در هم):
خاطرهی این خون تنها کافی نیست... انگار چیزی کم داره.
[همان لحظه، صدای بالزدن از ورودی تونل. پیکو وارد میشود. در منقارش، گلبرگی از گل همیشهبهار (marigold) که در جشن مردگان استفاده میشود. گلبرگ را روی زمین میاندازد.]
کاسپر (نفسگیر):
پیکو همیشه میدونه کجا باید برم...
[در سکوت، فالکوندرا قدمزنان جلو میاد، پارس نمیکنه. بینیاش را به زمین نزدیک میکنه، مستقیم به سمت بخشی از دیوار میره و پنجهاش را روی نقش محوی از ماه فشار میده. نماد ماه روی دیوار روشن میشود.]
کاسپر (با لبخند):
...و فالکوندرا میفهمه چی رو باید دید.
[پیکو با بال زدن آرام، گلبرگ را به سمت نماد ماه میبرد و روی آن میگذارد. ناگهان ماه روی دیوار نورانی میشود، نور نقرهای به گلبرگ میتابد و گلبرگ شروع به سوختن میکند – اما آتشی بیدود و آبیرنگ.]
[تصویر جادویی روی دیوار نقش میبندد: نقشهای ناتمام از تالارهای زیرزمینی، علامتی با طرح «چشم بستهی پرنده» و صدایی در گوش کاسپر میپیچد:]
صدای ذهنی نورما (زمزمه):
استاد عزیز... حالا نوبت شماست که دنبالم بیاید...
[نور محو میشود. آستریکس و کاسپر بههم نگاه میکنند.]
آستریکس (با پوزخند):
اگه جغدت بتونه آتیش دربیاره، ترجیح میدم سگم شعری از دانته بخونه تا کمتر تحقیر شم.
کاسپر (نیشخند):
نکنه بترسی هاپوفونیکس ازش عقب بیفته؟
[فالکوندرا زیر لب غرش میکنه. پیکو با غرور روی شانهی کاسپر مینشیند.]
[کات به نقشهی سوختهای که حالا روی زمین افتاده. نشانی از مرحلهی بعد روی آن نقش بسته.]
---
صحنهی پایانی – «صدای بیپر»
[فضا نیمهتاریک. تالار مخفی در اعماق قلعه. نقشه سوخته به ورودی یک محراب کوچک میرسه. دیوارها پوشیده از نقوش کهنه، نمادهایی از جغدها، ماه، و جادوگران فراموششده.]
[کاسپر با گوی در دست و آستریکس با فالکوندرا همراهش، به محراب نزدیک میشن. صدای آرام نواختی از ساز سنتی مکزیکی در پسزمینه.]
کاسپر (درحالی که گلبرگ نیمسوخته را در یک حفره روی محراب میذاره):
آخرین نشونه... نورما، حاضرم.
[لحظهای سکوت. سپس، محراب باز میشود و محفظهای کوچک از سنگ بیرون میجهد. یک طومار پیچیده با مهر پنجهی نورما. کاسپر با احترام مهر را لمس میکند.]
[چشمهایش بسته میشوند. صدایی در ذهنش میپیچد. صدای نورما:]
نورما (ذهنی):
گاهی برای آموزش، باید وانمود کرد که گم شدی... اما حالا وقتشه حقیقت رو بخونی.
[کاسپر طومار رو باز میکنه. دوربین بهجای نشون دادن متن، روی صورت کاسپر زوم میکنه. چهرهاش از تعجب به شوک، و سپس سکوت مطلق میرسه.]
آستریکس (با اخم):
چیه؟ چی نوشته؟ یه پیشبینی آخرالزمانی دیگهست یا دعوتنامه به بالماسکهی جغدها؟
[کاسپر طومار رو آروم میبره سمت نور شمع، و بدون اینکه چیزی بگه، برمیگردونه به آستریکس.]
[دوربین بالا میره، و فقط یک جملهی عجیب روی کاغذ دیده میشه – با دستخطی روان و انسانی، نه رد پنجه یه جغد:]
«کاسپر... تو هرگز مربی من نبودی. فقط مأمور مراقبتم بودی تا برنگردم.
اما حالا... من برگشتم.»
[ناگهان گوی در دست کاسپر شروع به لرزیدن میکنه. نور آبیاش شکسته میشه. صدای جغد – اما نه پیکو – درون تالار میپیچه.]
صدای مرموز:
همهچیز از یک نامه شروع شد... اما پایان، هنوز نوشته نشده.
[نورها خاموش میشن. تصویر تاریک میشه. فقط صدای بالزدن پرندهای ناشناس در پسزمینه، و نواختی آرام از ساز در انتهای تونل.]
کات به سیاهی. لوگوی داستان ظاهر میشه: «به نشانهی پر»
پایان...؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
339

توجه: خواندن این پست ممکن است برای همه مناسب نباشد.
پرونده قبیله موتو
در ابتدا، صفحهای سیاه دیده میشود که کلمات زیر به آرامی به رنگ قرمز در آن ظاهر میشوند:
فردریک وایزمن:
این بزرگترین تراژدی تاریخ مستند سازی است...
این بزرگترین تراژدی تاریخ مستند سازی است...
و مستند آغاز میگردد.
در شروع، صفحه سیاه است و تنها صدای خشخش به گوش میرسد. تصویر به مرور روشن میشود و شروع به تکان خوردن میکند. دوربین زوم نیست و تنها سایهای از یک شیء قهوهای پیداست. تصویر بیشتر تکان میخورد و بالاخره فیکس میشود. تصویر زوم شده و مبلی قهوهای رنگ در آن نمایان میشود.
صورتی از قسمت بالای کادر وارد دید میشود. مردی جوان با صورتی سرخ و سفید و موهای خرمایی. روی دوربین خم شده و انگار در حال تنظیم دوربین است. مرد از بالای تصویر خارج میشود و چند ثانیه بعد با لبخندی کودکانهای جلوی دوربین میآید. تیشرت سفید و شلوارک آبیاش او را شبیه به یک کودک بسیار قد بلند کرده است. مرد با صدای بلند فریاد میزند:
- تونی! تونی! بیا! دوربینمون شارژ شده و آماده است!... تو...
تصویر به یک باره قطع میشود و خطوط رنگی روی صفحه به نمایش در میآیند. چند لحظه بعد تصویر دوباره ظاهر میشود. کادر تصویر همچنان بر روی مبل قهوهای تنظیم شده است اما این بار مردی میانسال روی مبل نشسته است. بدنش ورزیده است. شلوار کارگو و جلیقه شش جیب قهوهای بر روی پیراهن سبز مردانه به تن کرده است. موهایش کوتاه و خاکستری است. چشمان آبیاش در میان چروکهای صورت برنزهاش میدرخشد.
صدای مرد جوانتر از فرای تصویر به گوش میرسد که میگوید:
- الان دیگه تصویر داریم تونی!
مرد میانسال که تونی نام دارد، لبخند جذابی میزند و با صدای بم میگوید:
- مطمئنی الفرد؟ این دیگه یه حلقه فیلم جدیده؟ چون داریم میریم بیرون و فقط این یک دفعه میتونیم فیلم بگیریم، پس خیلی مهمه دوربین بینقص باشه!
آلفرد جواب میدهد:
- آره بابا! مطمئنم!.... خب تونی فیلم اصلی رو از اینجا کات میزنم... بریم... سه، دو، یک ...حرکت!
تونی صاف مینشیند، با صلابت خاصی به دوربین خیره میشود و میگوید:
- سلام به همه بینندگان برنامه "چیزهایی که باور نمیکنید"! تونی تاکر هستم، جهانگرد عجیب شما!... امروز به یک قسمت آفریقا اومدیم که با یه قبیله خاص آشنا بشیم! به دلایلی که نمیدونم، مسئولین این منطقه نمیخوان اسمی از کشور یا شهر و حتی خود قبیله ببرم و به همین شرط هم اجازه دادن که بیاییم اینجا و فیلمبرداری کنیم! فقط میتونم بگم... ما الان در یک منطقه کوهستانی و بسیار سرسبز هستیم. اینجا زندگی به سادهترین شکلش جریان داره و خیلی از مردم برق و آب لولهکشی هم ندارن! ما اومدیم اینجا که به یکی از خطرناکترین و بکرترین نقاط کره زمین سفر کنیم و شما رو هم همراه خودمون به این سفر ببریم!
به اطراف نگاهی میاندازد. دستهایش را به طرفین باز میکند و ادامه میدهد:
- خب... من و آلفرد، فیلمبردار و دوست عزیزم، اومدیم به نزدیکترین روستای مسکونی این منطقه و الان تو یه خونه یکی از محلیها هستیم. قراره یک راهنما که منطقه رو میشناسه با ما به قبیله بیاد و در کل مسیر همراهمون باشه. هی آلفرد، بیا یه سلامی به بینندهها بکن و نظرتو در مورد خونه لاکچریمون بگو!
آلفرد از پشت دوربین بیرون میآید و با خنده روی مبل و کنار تونی مینشیند. تونی دستش را دور شانههای او حلقه میکند.
- اینجا همه چی خاکی و کهنه است! خیلی پشه داره و وای خدای من... اینجا خیلی گرم و مرطوبه! در کل داره خوش میگذره!
بعد هر دو میخندند.
تصویر کاملاً عوض میشود.
مرد سفیدپوست نسبتا مسنی در اتاق نشیمنی روبروی دوربین نشسته است. تصویر با کیفیت بالا روی او زوم شده و نمای اتاق پشت سرش به صورت محو پیدا است. زیرنویسی در پایین تصویر سمت چپ ظاهر میشود و فرد را معرفی میکند:
"دکتر هافمن، دکتری بومشناسی آفریقا، استاد دانشگاه سیدنی"
مرد با لحنی جدی شروع به صحبت میکند:
-اینکه اونا چطور قبیله موتو رو پیدا کردن واقعاً عجیبه! قبیله موتو در تمام این سالها برای من و همکارانم یک افسانه بوده. هیچ وقت فکر نکردم ممکنه واقعی باشه و در واقع همیشه باور داشتم که مثل هزاران افسانه، قبیله موتو هم یک داستان خیالی برای ترسوندن بچهها باشه. البته درستش اینکه قبیله اونها رو پیدا کرده. همه چیز این پرونده عجیبه و غیر منطقیه.
تصویر عوض میشود و زن جوان سیاهپوستی را نشان میدهد که روی صندلی مشابه نشسته است. زیرنویس بلافاصله نمایان میشود.
"ماریا راندین، متولد روستای گالاتینا، ساکن نیویورک"
- روستای ما هم کنار اون کوه بود و همه خانوادهها در مورد قبیله موتو میدونستن. همه ازش وحشت داشتن. اونا هر چند وقت یک بار میومدن و ازمون غرامت میخواستن. ما به مسئولین محلی گفتیم ولی هیچ کس کاری برای ما نکرد، انگار قبیله روی اونا هم تسلط داشت. کمکم همه خانوادهها یا دزیده شدن و یا مثل خانواده من از اونجا مهاجرت کردن. فقط چند روستا باقی موندن. اونا با قبیله موتو معامله کردن... دلم نمیخواد هرگز به اونجا برگردم. هرگز.
تصویر به دوربین آلفرد برمیگردد. او دوربین را پایین گرفته و تصویر پاهایش را هنگام راه رفتن نشان میدهد. یک کفش ورزشی سفید پوشیده که کاملاً خاکی شده و همچنان شلوارک آبی تیرهای به پا دارد. کمی بعد تصویر بالا میآید و اطراف را نشان میدهد. چندین خانه روستایی گلی در اطراف به چشم میخورد و راه میانه روستا خاکی و سربالایی است. چندین زن و بچه در سکوت کنار هم جمع شدهاند و به دیوار یکی از خانهها تکیه داده و به دوربین زل زدهاند.
آلفرد میگوید:
- همون طور که میبینین، خونههای روستا کاملاً گلیاند، اینجا جز جادههای محلی، جادهای وجود نداره و مردم انگار صد سال از دنیا عقبن!... نمیدونم چرا ولی فکر میکنم از دوربین میترسن!
در همین لحظه تونی همراه با مرد سیاهپوستی وارد کادر میشود. مرد بسیار لاغر است و لباس بسیار گشاد سفیدی با خطوط آبی پوشیده است که رنگ چهرهاش را تیرهتر نیز میکند. تونی با همان لبخند شاد رو به دوربین میگوید:
-خب ایشون راهنمای ما آقای آپی هستن! و ما رفتیم که یه چیز جالب رو برای سفرمون تهیه کنیم!... خون بز!
- چی؟
- خب آقای آپی میگن که برای اینکه قبیله ما رو به عنوان دشمن حساب نکنه باید با خون بز رو پیشونیمون یه علامت خاص بزنیم! این علامت رو همه افراد روستا هم دارن و این باعث میشه ما رو هم از خودشون حساب کنن! باورتون نمیشه اینا یه چیز جالب دارن... یک پارچه خاصه که طرح قبلاً با یک نخ متفاوت روش دوخته شده... که خون بز رو روش میزنند و بعد روی پوست میذارن! کاملاً یک تاتوی موقته!
آپی نگاه ترسناکی دارد، چشمان سفیدش در میان پوست سیاهش عجیب به نظر میرسند. او با تکان دادن سرش تأیید میکند. تونی و آلفرد میخندند و تصویر تکان میخورد و میچرخد.
اکنون آلفرد نیز در کادر است و انگار دوربین به دست آپی داده شده است. تونی چیز ناواضحی میگوید و دستمال سفیدی را به دست آلفرد میدهد و خود نیز دستمالی را به دست میگیرد. هر دو با خنده دستمال را به پیشانی میگذارند و چند لحظه فشار میدهند. دستمال را که برمیدارند، نمای خونین اسکلتی که مار از آن بیرون زده در روی پیشانیشان به چشم میخورد.
تصویر اتاق نشیمن را نشان میدهد.
این بار زن سفیدپوست نسبتا چاقی روی صندلی نشسته است. صورتی جدی دارد و موهای بورش را محکم پشت سرش جمع کرده است. زیرنویس نام او را نشان میدهد.
"آنا ساندی، کاراگاه حوزه بینالملل، متخصص جرایم بسیار خشن و ناهنجار"
-ما با مسئولین منطقه حرف زدیم ولی کسی اصلاً ورود اونها به منطقه یا حتی کشور رو تایید نمیکنه. اطلاعات پاسپورتشون نشون میده که اونا اصلاً از امریکا خارج نشدن و اگر فیلمها نبودن اصلاً نمیتونستیم بودنشون در اون منطقه رو اثبات کنیم. تنها خوششانسی ما در این پرونده این بوده که اونها از یه موبایل و اینترنت ماهوارهای با لوکیشن مشخص استفاده میکردن و انگار دوربینشون هم به نحوی به این اینترنت وصل بوده. برای همینم تصاویر بلافاصله مخابره و در سیستم اصلی ثبت میشده. ولی... واقعیت اینکه ما هنوزم نمیدونیم اونا چطوری اونجا رفتن.
تصویر عوض میشود.
"دکتر هافمن، دکتری بومشناسی آفریقا، استاد دانشگاه سیدنی"
- در حقیقت ما قبیلههای زیادی در آفریقا داریم که عادات عجیبی دارند. این عادات و رسوم عجیب میتوانند در قسمت شکار، جنگ و یا حتی ازدواج باشند ولی هیچ قبیلهای به اندازه موتو باستانی نیست. اینکه چطور در تموم این سالها این قبیله تونسته خودشو مخفی کنه واقعاً شگفتانگیزه. اونها به قدری باستانی هستن که زبان خودشون، خط خودشون و آداب خودشون رو دارن و به خاطر همینم افسانه به نظر میرسند. همکارانم بعد از دیدن فیلمها ازم پرسیدن چطور یک قبیله تا حالا با دیگران داد و ستد نکرده؟ چطور با هیچ قبیلهای وصلت نکرده؟... همه معتقد بودن این خیلی عجیبه... البته وقتی آخر فیلم رو دیدن فکر میکنم جواب سوالشونو گرفتن... و اون نشان روی پیشانی که مجبور شدن بذارن... من هیچ چیز مشابه اونو پیدا نکردم. به هیچ چیز شبیه نیست. کاملاً جدیده.
تصویر به دوربین آلفرد برمیگردد.
یک جنگل بسیار سرسبز دیده میشود که پوشیده از خزه و گیاهان استوایی است. آپی و پشت سرش تونی گیاههای بلند را کنار میزنند و جلو میروند. صدای نفسزدنهای آلفرد در فیلم به گوش میرسد.
آلفرد با صدای خستهای میگوید:
- تقریباً دو ساعته که داریم بدون توقف راه میرویم... الان به ظهر نزدیکیم و واقعاً امیدوارم عصر هوا خنکتر باشد... آپی دارد ما را از یک مسیر محلی میبرد که فقط خودش و اهالی روستا بلدند... اینجا هیچ جادهای ندارد چون گیاهها مدام رشد میکنند و مسیر را میپوشانند... فکر کنم موقع غروب برگردیم و احتمالاً یه عالمه برگ و شاخه قراره بخورد تو صورتم!
خنده خفهای میکند.
تصویر عوض میشود و این بار تونی را نشان میدهد که روی چند برگ بزرگ نشسته است. خیس از عرق است و لباسش به تنش چسبیده است. به دوربین لبخند میزند.
0خب ما یک پیادهروی فوقالعاده داشتیم! نزدیک به پنج ساعت یک مسیر پرشیب را آمدیم بالا و آپی...(نفس میگیرد) به من گفت که فاصله خیلی کمی با قبیله داریم. الان اون جلوتر رفته که با نگهبانها صحبت کند. چون اگر این کار را نکند ممکن است با تیر سمی و یا یه چیزی مثل این به ما حمله کنند... من و آلفرد اینجا یکم استراحت میکنیم و منتظر آپی میمانیم... اگر قبیله قبول کند میرویم اونجا و اگر نه مسیر را به سمت روستا برمیگردیم! واقعاً امیدوارم این پنج ساعت را بیخودی نیامده باشیم!
تصویر اتاق نشیمن را نشان میدهد.
کاراگاه ساندی روی صندلی نشسته است.
- ما فیلم را حدود ۲۰ بار یا حتی بیشتر هم دیدیم و چیزی که مسلم است اینکه این کار کاملاً برنامهریزی شده بوده. ما کسی به نام آپی را پیدا نکردیم. این شخص وجود خارجی ندارد. نه اسمش جایی ثبت شده و نه صورتش در پایگاه داده پلیس آفریقا است. محلیها هم هیچ کدام شناساییاش نمیکنند. به هر حال... اون کسیه که کلید اصلی ماجرا بوده... و اونقدر آرام و با اعتماد به نفس این کار را انجام داده که ما فکر میکنیم این اتفاق برای افراد زیادی تکرار شده... جدا... وحشتناکه.
تصویر عوض میشود و مرد جدیدی را نشان میدهد. مرد صورتی تیره دارد و میانسال است. سبیل سیاه بزرگی دارد و چشمان کوچک سیاهش برق میزنند. زیرنویس در سمت چپ ظاهر میشود.
"سولو نیرین، کشاورز منطقه بارین، یکی از مناطق نزدیک به کوه موتو"
حرفهای ایشان به صورت ترجمهشده پخش میشود.
- ما تو زمینهامون ذرت میکاریم و وقتی رشد میکنند و بلند میشن یه استتار عالی درست میکنند... گاهی اوقات نوجونها یا معتادها رو آنجا پیدا میکنیم ولی قبل از آن روز هرگز چنین چیزی را پیدا نکرده بودیم. معمولاً وقتی مردم وارد مزرعه میشن گیاهها رو در مسیرشون له میکنند ولی اونها فقط آن وسط بودند... مسیری نبود... نمیدونم چطوری اونجا آومدن... یکی از کارگرها شروع کرد به جیغ زدن و بعد من پلیس را خبر کردم.
تصویر به دوربین آلفرد برمیگردد. تصویر دو در چوبی بزرگ را نشان میدهد که از کندههای درخت ساخته شدهاند. کندهها در قسمت بالای در تراشیده شده و کاملاً تیز هستند. این کندههای نوک تیز در دو سمت در امتداد دارند و یک حصار را ایجاد میکنند. دو مشعل در دو سمت در آویزان شدهاند. دو نگهبان قوی هیکل جلوی در ایستادهاند و جز تکه پارچهای که به کمرشان بستهاند چیزی بر تن ندارند. هر دو به افق نگاه میکنند.
صدای زمزمهوار تونی از پشت دوربین به گوش میرسد.
-خب خیلی خوششانسیم!... نه تنها قبیله حاضر شده به ما اجازه ورود بده، بلکه میخواهند بگذارند ما شاهد یکی از مراسمهای عرفانیشان باشیم. انگار یک مراسم قبل از تولد نوزاد است. یک جور قربانی برای خوششانسی... خدای من... باورم نمیشود میتوانیم همچنین چیزی را ضبط کنیم.
تصویر عوض میشود.
دکتر هافمن در تصویر ظاهر میشود. قیافهاش خسته و غمگین است.
-کسانی که در مورد آفریقا مطالعه داشتند میدونن که معمولاً قبیلهها مراسمهای روحانی رو کاملاً ایزوله و در خفا انجام میدن... حتی همه افراد در آن قبیله هم اجازه رفتن به این مراسمها رو ندارند... اونها باید همون موقع برمیگشتند و فرار میکردند... البته با توجه به مسیرشون احتمالاً باز هم عاقبت خوبی نداشتند... همه چیز در این تراژدی وحشتناکه.
این بار ماریا راندین روی صندلی نشسته است.
- بعضی اوقات افراد روستایی یا افراد قبیلههای خاص بچههای ناخواسته رو در جنگل یا کوه برای یک شبانهروز رها میکنند... بعد از یک روز کامل برمیگردند و اگر نوزاد زنده مونده باشه، اعتقاد دارند که جسمش با ارواح روحانی تسخیر شده... این بچهها رو معمولاً کاهنها یا جادوگران قبیله بزرگ میکنند. نه اسم دارن و نه شناسنامه... چون همه فکر میکنند اینها روحن... فکر میکنم آپی هم از این بچهها بوده. این توجیح میکند که چرا نمیتونن پیدایش کنند و اینکه چرا به راحتی به قبیله رفت و آمد میکنه.
تصویر دوربین آلفرد، یک آتش بزرگ را نشان میدهد که افراد قبیله دور آن جمع شدهاند. همه افراد به شکل یک دایره، در سکوت ایستادهاند و مانند نگهبانان پوشش درستی ندارند. جلوی همه آنها یک پیرمرد ایستاده که شعلههای آتش بر روی صورتش میرقصند. مرد چندین گردنبند مهرهدار به گردن دارد. ریشش سفید و بلند است. درست مقابل او یک زن باردار با شکم بسیار برآمده قرار دارد. پیرمرد دستهایش را روی شانههای زن گذاشته و چشمهایش را بسته است. سرش را به عقب انداخته و با صدای زمخت مشغول خواندن یک شعر است. زن نیز در مقابل او شکمش را بغل کرده و چشمهایش را روی هم فشار میدهد.
صدای بم جدیدی به گوش میرسد و دوربین بلافاصله میچرخد و مشخص میشود که آپی است که صحبت میکند. انگلیسی حرف میزند اما لهجهای محلی دارد.
-اون مرد جادوگر قبیله است. داره برای الههای که میپرستند نیایش میکنه که بچه رو تقدیس کنن. اینها همه نیایشهای محلی برای لرد ولدمورت هستند. یک جادوگر کهن و بسیار قوی و مقدس که این قبیله میپرستنش. اونا دارن دعا میکنن که بچه با نظر و احترام لرد متولد بشه.
جادوگر قبیله ناگهان فریادی میزند و آپی صحبتش را قطع میکند. جادوگر سرش را به سمت یکی از مردان قبیله تکان میدهد و مرد در جمعیت گم میشود. چند ثانیه بعد، آن مرد به همراه دیگری، مرد سومی را به صحنه میآورند. مرد توسط آن دو تن نگه داشته شده و پاهایش روی زمین کشیده میشود. مرد لاغر و بسیار نحیف است و بیمار به نظر میرسد. مرد گریه میکند و میخواهد خودش را از دست آن دو تن نجات دهد ولی آنها او را رها نمیکنند.
مرد را به نزد جادوگر میبرند و او را مقابل آتش روی زمین میخوابانند. ناگهان جمعیت شروع به ناله کردن میکنند و صداهای نامفهومشان کمکم به کلمه "لرد" تبدیل میشود.
تونی میپرسد:
- آپی اینجا داره چه اتفاقی میافته؟ چه خبره؟
آپی با صدای خونسردی جواب میدهد:
- اون مرد خیلی وقته مریضه و خوب نشده. میخوان روحش رو به روح لرد تقدیم کنن که این قربانی بچه رو تقدیس کنه. البته این کافی نیست... ولی خب... شروع مراسمه.
تونی با صدای متعجب دوباره میپرسد:
- تقدیم کنن یعنی چی؟ یعنی ...
صدایش قطع میشود. دوربین کمی میلرزد. جادوگر دستش را بالا میبرد و صدای جمعیت بلندتر میشود. به همراه زن حامله زانو میزند. مردی که روی زمین خوابانده شده، بیشتر تقلا میکند و جیغ میزند ولی هر دو مرد او را بسیار محکم نگاه داشتهاند. زنی از داخل جمعیت جلو میآید و در دستش جادوگر که بالا است چاقویی میگذارد.
صحنههای بعدی با لرزش شدید دوربین ثبت شده و کاملاً واضح نیست اما مشخص است که جادوگر مرد را به صورت وحشیانه میکشد و صورتش را قطعهقطعه میکند. بعد جادوگر دست خونی مرد مرده را به شکم زن حامله میکشد و رد خونی به جا میگذارد.
مکالمه ترسناکی از آلفرد و تونی به گوش میرسد.
- تونی!
- خفه شو آلفرد! الان باید ساکت باشیم!
- ولی تونی...
- آلفرد!
- پیشونی مرده رو دیدی؟ اون از علامتهای پیشونی ما داشت!
صدای جمعیت قطع میشود و این بار جادوگر با دستهای خونی به دوربین نگاه میکند. دوربین پایین میآید و قیافه تونی و آلفرد را از نمای پایین نشان میدهد. بالای سرشان آسمان غروب پیدا است.
تونی میگوید:
- ببین آپی... بهشون بگو که ما با مسئولین هماهنگ کردیم... ما میخواییم بریم خونه... فقط همین... ما چیزی نمیگیم... به هیچ کس!
سکوت میشود و بعد آپی با صدای سرخوشی میگوید.
- کدوم مسئولین؟
تونی و آلفرد با قیافههای ترسیده و شوکه تنها به جلو خیرهاند. تصویری از چیزی که به آن مینگرند پیدا نیست.
- یادتون هست چطوری اومدین اینجا؟... اصلاً چرا اومدین اینجا؟... یادتون هست ما چطور آشنا شدیم؟ میدونین اینجا کجاست؟
تونی و آلفرد با چهرههای وحشتزده تنها خیره ماندهاند و چیزی نمیگویند.
آپی ادامه میدهد:
- خودتونو اذیت نکنین! قرار نیست چیزی یادتون بیاد... شما فقط هدایای ما به روح لرد ولدمورت هستین... امیدوارم پسرم با قربانی کردن شما تقدیس بشه و سالم به دنیا بیاد.... روحش تاریک بشه و یک خادم خوب برای لرد عزیزم باشه...
دستهایی وارد تصویر میشوند و تونی و آلفرد را میگیرند و محکم نگه میدارند. هر دو دست و پا میزنند و کمک میخواهند. دوربین میلرزد و روی زمین میافتد. تونی و آلفرد روی زمین کشیده میشوند و با زور پیش جادوگر برده میشوند.
تصویر سیاه میشود و کلمات به رنگ قرمز نمایان میشوند.
"تصاویر بعدی دوربین شامل صحنههای بسیار دلخراش قتل دو مستند ساز هالیوود، تونی کالر و آلفرد پیر است که قابل پخش نمیباشد."
تصویر عوض میشود.
تصویر کارآگاه سانی را نشان میدهد. قیافهاش رنگی از خجالت و حسرت دارد.
- ما هیچ چیز در مورد لرد ولدمورت پیدا نکردیم. تمام کوهستان چند دفعه زیر و رو شد و باز هم اثری از قبیله یا هر گونه تمدن دیگری پیدا نکردیم. ما... در مزرعههای بارین فقط دو جنازه بدون چهره پیدا کردیم که اصلاً نمیدونیم چطور آنجا رفتند و نمیدونیم چطور کشته شدند... پرونده این قتلها فعلاً باز میمونن...
هافمن برای بار آخر در تصویر ظاهر میشود.
- قبیله موتو به پرستش یک جادوگر بزرگ به نام لرد ولدمورت معروفند. اینکه لرد ولدمورت کیه یا حتی چیه رو هیچ کس نمیدونه. اونها به قربانی کردن انسانها باور داشتند... ما هر چه در موردشان میدونیم از افسانههای محلیه و جز این فیلم هیچ چیزی نمیدونیم. یعنی در مورد اینکه چرا قربانی میکنند... چطوری قربانیها رو انتخاب میکنند و یا چرا صورتهاشون را میبرند، چیزی نمیدونیم... نمیدونم هرگز خواهیم فهمید یا نه...
ماریا در تصویر ظاهر میشود.
میخواهد صحبت کند اما بغض امانش نمیدهد. به گریه میافتد و از روی صندلی بلند میشود.
مستند با تصویر صندلی خالی تمام میشود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/2/26 11:29:36
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 12 اردیبهشت 1405 15:32
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

توهمستان (نسخه سینمایی)
دوربین روی دماغ جوزفین زوم میکنه و منافذ درشتش به دوربین چشمک میزنن. یه چیزی توی دل دوربین میلرزه و ضعف خوشایندی حس میکنه که فیلمبردار میزنه پس کلهش تا کارش رو درست انجام بده چون هوا گرم بود و گرما مرگ بود و مرگا گیاهی بود که پسر شجاع سعی داشت برای درمان پدرش پیدا کنه.
رگهای خونی توی دوربین ریشه دووندن و لنزش جوونه زد و غنچه کرد و غنچه شکفت و شازده کوچولویی نبود که نازش رو بخره و براش تجیر بکشه. پس یه ببعی راست شکمش رو گرفت و اومد و یه لقمهی چپش کرد. بعد خانوم گرگه اومد سراغ ببعی تا اغفالش کنه، ولی ببعی خانوم گرگه رو هم خورد. چون در واقع گرگی در لباس گوسفند بود و کسی خبر نداشت به جز دماغ جوزفین.
دماغ جوزفین اون روز امتحان ریاضیش رو خراب کرده بود و حسابی گریهش گرفته بود و فرت فرت آب میریخت و آبها کش اومدن و کش اومدن و چشم درآوردن و گوش درآوردن و دست و پا و مثانه و لوزه و آپاندیس و پردهی سماخ و سماق و خیلی چیزهای دیگه و نهایتاً به شکل جوزفینِ 2 در اومدن.
اینجا بود که سیبل در نقش معلم خوبه که هوای بچهها رو داشت، طلسم دفع بیماری و بازگشت معشوق زد و آبدماغ برگشت زد و جوزفین رو خورد و جوزفین اصلی از آبدماغ جوزفینِ آبدماغی به شکل مینیاتوری آویزون شد.
سپس دوربین روش زوم کرد و جوزفین مینیاتوری کاغذ درازی از جیبش درآورد و با صدایی به شدت نازک شروع کرد به خوندن:
خواهد آمد روزی
که جسدها اورانگوتان شوند
و جوجه کلاغها از سیبها سربرآورند
و تولدی بمیرد
آنگاه نگاهها میخوابند و خورشید خون ماه را میمکد
[در اینجا آب دماغی که جوزفین مینیاتوری ازش آویزون بود دچار لرزش شد]
و جوزفین به یاوهگویی ادامه داد:
-چونان که مثلثها دچار تردید شدند... و تابلوی ورود ممنوعی از شاخههای حیرت شکوفه زد.
و شیشهی دوربین شکست و جهان تماشاگران خطخطی شد.
در صحنهی بعدی ماهیهای قرمز تپلی با کلههای جوزفینشکل توی حوض در خود میلویدن و ریموس پاهای خودش رو توی آب تکون میداد و به حماقتهای جوانی خود میاندیشید.
انقدر اندیشید که حوصلهش از اندیشیدن سر رفت و یکی از ماهی قرمزهای کلهجوزفینی رو برداشت انداخت تو دهنش و شروع کرد به جویدن و بعد مثل آدامس بادش کرد و ترکوند و صورتش جوزفینی شد.
جوزفین رو از صورتش کند و انداخت زمین و بلند شد رفت.
سپس اسد آمد.
اسد با اسب آمد.
اسد بادام آورد.
جوزفین چسبید به کف پای اسب اسد.
اسد با اسب جوزفینمالشده راهی یمن شد که به مادر کورش سر بزنه.
جوزفین پای اسب رو قلقلک داشت و اسبه فکر کرد جوزفین فوتفتیش داره و داره آزارگری میکنه و رم کرد و سوارش رو انداخت پایین دره تا مردم ازش فیلم بگیرن و وایرال کنن و از این کارای بد بد یاد بگیرن تا مثل جوزفین وایرال بشن.
البته فیلمبردار در اون لحظه دوربین رو پرت کرده بود آنسوی پرچین تا همچین صحنههایی توی فیلمشون نباشه و کمیته ارشاد جادوگران گیر نده.
در نتیجه در اون اثنا تماشاگران شاهد سمنو پزی مورچهخاتون برای نوههاش بودن تا سمنوها رو به همراه یه عروس جدید ببرن برای ماهی اوزون برون تا دهکدهشون نفرین نشه.
سپس فیلمبردار دوباره دوربین شکسته رو برداشت و برگردوند به صحنهی اصلی که توی اون اسد شده بود جسد و آب دماغ جوزفین مثل مار آناکوندا از لونهی دماغیش اومده بود بیرون و سعی داشت جسد اسد رو ببلعه.
در این لحظه صحنه عوض شد و دوربین داشت تماشاگران که شکل ماهی اوزون برون بودن و روی صندلیهای زرشکی سینما نشسته بودن و تو تاریکی با چشمهای باباقوریشون به پرده نمایش زل زده بودن که این فیلم مزخرف بیمعنی داشت ازش پخش میشد.
و تماشاچیهای حقیقی حتی بیشتر زل زده بودن به پرده تا ببینن حداقل در پایان این همه دری وری چه اتفاقی میفته.
اما اتفاق خاصی نیفتاد. صرفاً آناناسالدونه واردات قند از روسیه رو ممنوع کرد و اسدها رو شلاق زد و مردم هم در اعتراض به این حرکت سینماها رو آتیش زدن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


جزئیات کاربر
شغل
وزیر سحر و جادو، مدیر فنی جادوگران، استاد هاگوارتز

سکانس اول، خارجی - محوطه هاگوارتس.
[یک نمای اولترا لانگ شات از بالای قلعه هاگوارتس گرفته میشه و آروم آروم به پایین میاد تا به محوطه میرسه و پایین و پایین تر میاد.]
یک زن جوان با ردای طلایی رنگ منقوش به یک گورکن با قدمهای استوار در حال حرکت روی چمنهای سبز محوطه است. آرام و باصلابت پیش میرود تا به وردی غربی قلعه میرسد.
[دوربین یک کلوز شات از چشمهای هلگا میگیرد که تردید و ترس را به صورت همزمان در آن نشان میدهد.]
زن دستش را روی ورودی در میگذارد و با تکانی آن را باز میکند. درست پشت در با یک مرد جوان رو در رو می شود.
[دوربین از پشت سالازار در حال که صورت هلگا هم در کادر دیده میشود، یک نمای از پایین به بالا میگیرد. چکمههای چرمی، ردایی که در جریان هوای ورودی به اهتزاز در آمده و یک مار عظیم الجثه روی آن نقش بسته و کلاه ردای سبز رنگ که بر سر مرد جوان است.]
هلگا نگاهی حاکی از ترس و خشم به سالازار میاندازد و شروع به صحبت می کند:
- من میدونم داری چیکار میکنی! میدونم که با نظرات گودریک و روونا مخالفی. اما این راهش نیست سالازار! بمون با همدیگه درستش می کنیم. من بهت قول میدم که...
نقل قول:
سکانس اول، داخلی- سرسرای عمومی.
[دوربین یه نمای نزدیک زمین میگیره و سرسرای عمومی هاگوارتس رو نشون میده که با مبلمان سلطنتی پر شده و یک پیانو رویال سفید هم گوشه تصویره.]
یک داف جوان با ظاهری بسیار مقبول در حالی که یک کت و شلوار سفید با کفش پاشنه بلند و روسری پشت سر گره زده شده پوشیده، تق تق کنان وسط سرسرا راه میره. در همین حین صدای راوی به گوش میرسه:
- جشنواره فیلمهای سینمایی... این فیلم هم عشقیه، هم بزن بزن داره، هم اکشنه، هم رمانتیکه! هلگا هافلپاف قلبش رو به یه آقا پسر باخته، ولی اون دم به تله نمیده!
[در همین حین دوربین یک مرد جوان با یه پیراهن سفید و شلوار پارچهای و کفش ورنی نشون میده که آستینهاشو بالا زده، گره کرواتشو شل کرده و یه سیگار توی دستشه.]
سالازار یه لیوان برمیداره و کمی نوشیدنی توش میریزه و شروع به خوردن میکنه که هلگا بهش میرسه. یکی میزنه توی گوشش و شروع میکنه همینطور که اشک میریزه حرف بزنه.
- چرا سالازار؟ فقط بگو چرا؟! پس چی شد اون همه حرفای عاشقونه که بهم میزدی؟ پس چی شد اون وقت که میگفتی میریم یه کلبه با هم توی گودریک هالو میگیریم و دور از چشم همه زندگی میکنیم؟ این بود جواب تموم محبتای من؟!
سالازار از جاش بلند میشه و با پرخاش به هلگا میگه:
- اه ولم کن بابا. خستهم کردی دیگه! این همه دارم تلاش میکنم برای کی دارم میکنم؟ فکر میکنی من به خاطر کی دارم میگم ماگلزادهها نیان توی هاگوارتس؟ من میخوام اینا نیان که تو راحت باشی، نخوای به همه درس بدی. بعد تو با من اینجوری میکنی؟
هلگا که گریهش متوقف شده، چشمای خیسش رو با پشت دستش پاک میکنه و میگه:
- پس این قضیه روونا چیه؟ گودریک میگفت شما دوتا رو دیده که داشتین از دستشویی دخترا میومدین بیرون!
سالازار صورتش از عصبانیت سرخ میشه و همزمان با این که لیوان نوشیدنیش رو روی زمین میکوبه فریاد میزنه:
- صد دفعه گفتم اسم اون بیشرف رو جلوی من نیـــــــــــار! احمق! من با روونا بودم کثافت؟ من عاشق تو بودم زبون نفهم! حیف احساسی که من به تو داشتم. این گودریک داره سوسه میاد و تو هم باور میکنی!
هلگا که دست و پاش رو گم کرده بود گفت:
- اما... یعنی تو با روونا توی اون دستشویی نبودی؟
سالازار که مسیری که بحث پیش میرفت رو اصلاً دوست نداشت جواب داد:
- آخه هوشگله، من اصلاً روونا مثل خواهرمه. اصلاً میدونی چیه؟ ام... من یه چیز اونجا ساختم... امممم... اسمش توک زبونمه ها... آها! یه تالار!
هلگا که بیشتر مشکوک شده بود با تردید پرسید:
- تالار؟ توی دستشویی؟ خب اصلاً این همه تالار توی قلعه داریم!
[دوربین یه نمای بسته از سالازار رو نشون میده که عرق از پیشونیش شروع به چکیدن میکنه و با استیصال اطرافش رو نگاه میکنه تا یه راه فرار پیدا کنه اما به نتیجهای نمیرسه.]
سالازار صداش رو صاف میکنه و تصمیم میگیره با اعتماد به نفس کاذب بحث رو پیش ببره که کسی شک نکنه!
- سریه!
روونا که حالا دیگه داشت عصبانی میشد بهش نزدیک شد و گفت:
- آهان! پس برای من سریه ولی برای اون روونا سالازار قاپ زن سری نیست. آره؟!
سالازار که فهمید گند بدی زده سریع درستش کرد:
- نه میگم تالار اسراره! قراره بذارمش اینجا که اگه یه موقع نبودم نوادهم بیاد بازش کنه رمزشو کشف کنه به خدا!
[دوربین شروع به زوم آوت میکنه و با یه موسیقی ملایم صدای سالازار و هلگا قطع میشه.]
راوی شروع به صحبت میکنه:
- اینجوری شد که آقا پسر شیطون قصهی ما برای این که به هلگا خانوم ثابت کنه که داره راست میگه، مجبور شد بهش یه قول ناشکستنی بده. قول ناشکستنی چیه؟ مثل پیمان ناگسستنیه. یعنی اگه قولشو بشکنه زرپی میفته میمیره. پس برای این که نمیره، مجبور شد یه تالار اسرار واقعاً توی هاگوارتس بسازه. در نتیجه حالا که دیگه مشکلی نیست، چشم به هم بزنید هاشمی نیست!
[با تموم شدن جملهی راوی همهی بازیگران، عوامل، تیم تولید، طراح صحنه و لباس، ناظر کیفی، خانواده محترم رجبی، سینه موبیل و... با هم شیرجه میزنن و زیر میز قایم میشن.]
[یک نمای اولترا لانگ شات از بالای قلعه هاگوارتس گرفته میشه و آروم آروم به پایین میاد تا به محوطه میرسه و پایین و پایین تر میاد.]
یک زن جوان با ردای طلایی رنگ منقوش به یک گورکن با قدمهای استوار در حال حرکت روی چمنهای سبز محوطه است. آرام و باصلابت پیش میرود تا به وردی غربی قلعه میرسد.
[دوربین یک کلوز شات از چشمهای هلگا میگیرد که تردید و ترس را به صورت همزمان در آن نشان میدهد.]
زن دستش را روی ورودی در میگذارد و با تکانی آن را باز میکند. درست پشت در با یک مرد جوان رو در رو می شود.
[دوربین از پشت سالازار در حال که صورت هلگا هم در کادر دیده میشود، یک نمای از پایین به بالا میگیرد. چکمههای چرمی، ردایی که در جریان هوای ورودی به اهتزاز در آمده و یک مار عظیم الجثه روی آن نقش بسته و کلاه ردای سبز رنگ که بر سر مرد جوان است.]
هلگا نگاهی حاکی از ترس و خشم به سالازار میاندازد و شروع به صحبت می کند:
- من میدونم داری چیکار میکنی! میدونم که با نظرات گودریک و روونا مخالفی. اما این راهش نیست سالازار! بمون با همدیگه درستش می کنیم. من بهت قول میدم که...
نقل قول:
- بسه آقا بسه! کات کات! کات!
- وایسا ببینم مگه کار کارگردان نداره؟! تو برای چی کات میدی؟! سکانس به این قشنگی رو خراب کردی!
- من کیم؟ من سرمایهگذار این پروژهم که با این کارگردانی داغونت داری خرابش میکنی! نمیخوام آقا! جمع کن برو. این فیلمی که تو داری میسازی 10 گالیون هم نمیفروشه!
- ای خاک تو سر من که اومدم دارم کار فاخر میکنم. من دیگه یه لحظه هم اینجا نمیمونم. ببینم کیو میخوای بیاری این فیلم سنگین رو بسازه!
- هه! فکر کردی بچه جون. من انتخابم رو کردم! آقا منوچهر بیا اینجا ببینم! این آقا بهترین کارگردان ایرانه! چنان کاراش میفروشه که بیا و ببین. اینم آقای بهمن هاشمیه که قراره راوی کار باشه... عع! آقای اسپیلبرگ چرا غش کرد؟اشکال نداره. آقا منوچهر شروع کن!
سکانس اول، داخلی- سرسرای عمومی.
[دوربین یه نمای نزدیک زمین میگیره و سرسرای عمومی هاگوارتس رو نشون میده که با مبلمان سلطنتی پر شده و یک پیانو رویال سفید هم گوشه تصویره.]
یک داف جوان با ظاهری بسیار مقبول در حالی که یک کت و شلوار سفید با کفش پاشنه بلند و روسری پشت سر گره زده شده پوشیده، تق تق کنان وسط سرسرا راه میره. در همین حین صدای راوی به گوش میرسه:
- جشنواره فیلمهای سینمایی... این فیلم هم عشقیه، هم بزن بزن داره، هم اکشنه، هم رمانتیکه! هلگا هافلپاف قلبش رو به یه آقا پسر باخته، ولی اون دم به تله نمیده!
[در همین حین دوربین یک مرد جوان با یه پیراهن سفید و شلوار پارچهای و کفش ورنی نشون میده که آستینهاشو بالا زده، گره کرواتشو شل کرده و یه سیگار توی دستشه.]
سالازار یه لیوان برمیداره و کمی نوشیدنی توش میریزه و شروع به خوردن میکنه که هلگا بهش میرسه. یکی میزنه توی گوشش و شروع میکنه همینطور که اشک میریزه حرف بزنه.
- چرا سالازار؟ فقط بگو چرا؟! پس چی شد اون همه حرفای عاشقونه که بهم میزدی؟ پس چی شد اون وقت که میگفتی میریم یه کلبه با هم توی گودریک هالو میگیریم و دور از چشم همه زندگی میکنیم؟ این بود جواب تموم محبتای من؟!
سالازار از جاش بلند میشه و با پرخاش به هلگا میگه:
- اه ولم کن بابا. خستهم کردی دیگه! این همه دارم تلاش میکنم برای کی دارم میکنم؟ فکر میکنی من به خاطر کی دارم میگم ماگلزادهها نیان توی هاگوارتس؟ من میخوام اینا نیان که تو راحت باشی، نخوای به همه درس بدی. بعد تو با من اینجوری میکنی؟
هلگا که گریهش متوقف شده، چشمای خیسش رو با پشت دستش پاک میکنه و میگه:
- پس این قضیه روونا چیه؟ گودریک میگفت شما دوتا رو دیده که داشتین از دستشویی دخترا میومدین بیرون!
سالازار صورتش از عصبانیت سرخ میشه و همزمان با این که لیوان نوشیدنیش رو روی زمین میکوبه فریاد میزنه:
- صد دفعه گفتم اسم اون بیشرف رو جلوی من نیـــــــــــار! احمق! من با روونا بودم کثافت؟ من عاشق تو بودم زبون نفهم! حیف احساسی که من به تو داشتم. این گودریک داره سوسه میاد و تو هم باور میکنی!

هلگا که دست و پاش رو گم کرده بود گفت:
- اما... یعنی تو با روونا توی اون دستشویی نبودی؟
سالازار که مسیری که بحث پیش میرفت رو اصلاً دوست نداشت جواب داد:
- آخه هوشگله، من اصلاً روونا مثل خواهرمه. اصلاً میدونی چیه؟ ام... من یه چیز اونجا ساختم... امممم... اسمش توک زبونمه ها... آها! یه تالار!
هلگا که بیشتر مشکوک شده بود با تردید پرسید:
- تالار؟ توی دستشویی؟ خب اصلاً این همه تالار توی قلعه داریم!
[دوربین یه نمای بسته از سالازار رو نشون میده که عرق از پیشونیش شروع به چکیدن میکنه و با استیصال اطرافش رو نگاه میکنه تا یه راه فرار پیدا کنه اما به نتیجهای نمیرسه.]
سالازار صداش رو صاف میکنه و تصمیم میگیره با اعتماد به نفس کاذب بحث رو پیش ببره که کسی شک نکنه!
- سریه!
روونا که حالا دیگه داشت عصبانی میشد بهش نزدیک شد و گفت:
- آهان! پس برای من سریه ولی برای اون روونا سالازار قاپ زن سری نیست. آره؟!
سالازار که فهمید گند بدی زده سریع درستش کرد:
- نه میگم تالار اسراره! قراره بذارمش اینجا که اگه یه موقع نبودم نوادهم بیاد بازش کنه رمزشو کشف کنه به خدا!
[دوربین شروع به زوم آوت میکنه و با یه موسیقی ملایم صدای سالازار و هلگا قطع میشه.]
راوی شروع به صحبت میکنه:
- اینجوری شد که آقا پسر شیطون قصهی ما برای این که به هلگا خانوم ثابت کنه که داره راست میگه، مجبور شد بهش یه قول ناشکستنی بده. قول ناشکستنی چیه؟ مثل پیمان ناگسستنیه. یعنی اگه قولشو بشکنه زرپی میفته میمیره. پس برای این که نمیره، مجبور شد یه تالار اسرار واقعاً توی هاگوارتس بسازه. در نتیجه حالا که دیگه مشکلی نیست، چشم به هم بزنید هاشمی نیست!
[با تموم شدن جملهی راوی همهی بازیگران، عوامل، تیم تولید، طراح صحنه و لباس، ناظر کیفی، خانواده محترم رجبی، سینه موبیل و... با هم شیرجه میزنن و زیر میز قایم میشن.]
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/13
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 01:14
از: عمارت بلک
پستها:
51

مأموریت هوش و ذکاوت| تولید فیلم جادویی در <<هالی ویزارد>>
سایههای جادو - یک نمایشنامه جادویی در هالیویزارد
صحنه ۱: ورودی هالیویزارد
*نور ملایم و جادویی در ورودی انجمن هالیویزارد میتابد. درختان جادویی با برگهای درخشان و رنگارنگ در اطراف ورودی قرار دارند. صدای جادوگران و جادوگران جوانی که در حال گفتگو و خندیدن هستند به گوش میرسد. دوربین به آرامی به سمت درب بزرگ و چوبی میرود که با نمادهای جادویی تزئین شده است. در اینجا، دو جادوگر جوان به نامهای «الکس» و «سارا» در حال ورود به انجمن هستند. احساس هیجان و ترس در چهرههای آنها نمایان است.*
راوی (با صدای آرام و مرموز):
_«در دل لندن، جایی که جادو و واقعیت به هم میپیوندند، انجمن هالیویزارد قرار دارد. جایی که جادوگران و جادوگران جوان به دنبال کشف رازهای جادو و قدرتهای نهفته خود هستند. اما امشب، سایهای تاریک بر این مکان جادویی افتاده است. سایهای که میتواند سرنوشت آنها را تغییر دهد.»_
صحنه ۲: داخل هالیویزارد
*دوربین به داخل انجمن میرود. جادوگران و جادوگران جوان در حال نشستن در اطراف یک میز بزرگ هستند. در وسط میز، یک کتاب بزرگ و قدیمی با جلدی چرمی و جادوئی قرار دارد. جادوگری به نام «الکس» با موهای مشکی و چشمان درخشان به کتاب نگاه میکند. او با دستهای لرزان جلد کتاب را باز میکند و صفحات آن را ورق میزند.*
الکس:
_«بچهها، این کتاب حاوی جادوهای ممنوعه است. اگر بتوانیم یکی از این جادوها را یاد بگیریم، میتوانیم بر قدرتهای تاریک غلبه کنیم!»_
*دوستانش، «سارا» و «مکس»، با نگاهی متعجب به او نگاه میکنند. سارا با صدای لرزان میگوید:*
سارا:
_«اما الکس، این جادوها خطرناک هستند! ما نمیدانیم چه عواقبی خواهند داشت. آیا واقعاً میخواهی به این خطر نزدیک شوی؟»_
*مکس با چشمان نگران به سارا نگاه میکند و به آرامی میگوید:*
مکس:
_«من هم با سارا موافقم. ما باید محتاط باشیم. این جادوها میتوانند ما را به خطر بیندازند.»_
*الکس با نگاهی مصمم و پر از شجاعت به آنها میگوید:*
الکس:
_«ما نمیتوانیم از ترس عقبنشینی کنیم. اگر بخواهیم بر تاریکی غلبه کنیم، باید شجاعت داشته باشیم! ما نمیتوانیم اجازه دهیم که قدرتهای تاریک بر ما تسلط پیدا کنند.»_
صحنه ۳: ورود سایه تاریک
*ناگهان، درب بزرگ با صدای بلندی باز میشود و یک سایه تاریک وارد میشود. این سایه، «دارکوس» نام دارد، یک جادوگر قدیمی و قدرتمند که به دنبال انتقام است. او با صدای خشن و تهدیدآمیز میگوید:*
دارکوس:
_«شما جادوگران جوان فکر میکنید که میتوانید بر قدرتهای تاریک غلبه کنید؟ من آمدهام تا نشان دهم که جادو همیشه در دستان من خواهد بود!»_
*جادوگران جوان به شدت ترسیده و به یکدیگر نگاه میکنند. سارا با صدای لرزان میگوید:*
سارا:
_«این چه کسی است؟»_
مکس:
_«به نظر میرسد که او یک جادوگر قدیمی است. ما باید احتیاط کنیم!»_
*دارکوس به آرامی به سمت آنها نزدیک میشود و جادوگران جوان به سرعت به عقب میروند. او با نگاهی پر از تحقیر به آنها مینگرد.*
دارکوس:
_«شما هنوز خیلی جوان و ناتوانید. جادو در دستان من است!»_
صحنه ۴: نبرد جادو
*جادوگران جوان به سرعت به سمت هم میروند و دست در دست هم میگذارند. الکس با شجاعت به سمت دارکوس میرود.*
الکس:
_«ما نمیتوانیم بگذاریم که تو بر ما تسلط پیدا کنی! ما با هم متحد خواهیم شد!»_
*جادوگران جوان یک جادو قدرتمند را به سمت دارکوس پرتاب میکنند. جادو به شکل نورهای درخشان به سمت او میرود، اما دارکوس با یک حرکت دست، جادو را به سمت زمین برمیگرداند.*
دارکوس:
_«شما هنوز نمیدانید که چه چیزی در انتظار شماست. من از تاریکی قدرت میگیرم و هیچکس نمیتواند بر من غلبه کند!»_
*جادوگران جوان به شدت ترسیده و به یکدیگر نگاه میکنند. سارا با صدای لرزان میگوید:*
سارا:
_«ما باید به سرعت فکر کنیم. اگر نتوانیم او را متوقف کنیم، همه چیز از دست خواهد رفت!»_
صحنه ۵: جستجوی قدرت
*جادوگران جوان به سرعت به سمت کتاب بزرگ میروند و شروع به جستجوی جادوهای ممنوعه میکنند. سارا با چشمان درخشان میگوید:*
سارا:
_«باید یکی از این جادوها را پیدا کنیم که بتواند دارکوس را متوقف کند!»_
*مکس با اشاره به یک صفحه خاص در کتاب میگوید:*
مکس:
_«اینجا! این جادو میتواند قدرت تاریکی را به خود بازگرداند!»_
*الکس با نگاهی مصمم میگوید:*
الکس:
_«باید این جادو را یاد بگیریم. اما باید مراقب باشیم، چون ممکن است عواقب خطرناکی داشته باشد.»_
*در این لحظه، سارا به یاد میآورد که در کتاب اشارهای به یک جادو قدیمی وجود دارد که میتواند قدرت تاریکی را به خود بازگرداند. او با هیجان میگوید:*
سارا:
_«بله! این جادو میتواند به ما کمک کند. اما برای انجام آن، باید به قلب تاریکی برویم و با آن روبرو شویم.»_
صحنه ۶: جادو نهایی
*جادوگران جوان با هم جادو را آغاز میکنند. دوربین به آرامی به سمت دارکوس میرود که در حال خشمگین شدن است.*
دارکوس:
_«شما نمیتوانید بر من غلبه کنید! من از تاریکی قدرت میگیرم!»_
*جادوگران جوان با تمام قدرت خود جادو را به سمت دارکوس پرتاب میکنند. نورهای درخشان در هوا میچرخند و سرانجام به دارکوس میرسند. او با فریادی بلند به زمین میافتد.*
دارکوس:
_«نه! این غیرممکن است!»_
*دارکوس به آرامی به سمت جادوگران جوان میچرخد و با صدای خشن میگوید:*
دارکوس:
_«شما فکر میکنید که میتوانید بر من غلبه کنید؟ من هنوز قدرت دارم!»_
*جادوگران جوان به هم نگاه میکنند و الکس با صدای بلند میگوید:*
الکس:
_«ما باید به هم اعتماد کنیم و این جادو را کامل کنیم!»_
*جادوگران جوان با هم جادو را به سمت دارکوس پرتاب میکنند و نورهای درخشان به دور او میچرخند. دارکوس به شدت تحت فشار قرار میگیرد و در نهایت با فریادی بلند به زمین میافتد.*
صحنه ۷: پیروزی و امید
*جادوگران جوان به آرامی به یکدیگر نگاه میکنند و لبخند میزنند. الکس با صدای پر از امید میگوید:*
الکس:
_«ما توانستیم! ما با هم میتوانیم بر هر تاریکی غلبه کنیم!»_
*دوربین به آرامی به سمت درختان جادویی در بیرون انجمن میرود و نور خورشید به آرامی در حال طلوع است.*
راوی:
_«در این دنیای جادو، دوستی و اتحاد همیشه بر تاریکی پیروز خواهد شد. و این داستان تنها آغاز یک ماجراجویی جدید است.»_
*پرده به آرامی پایین میآید و صدای تشویق و دست زدن تماشاگران به گوش میرسد.*
صحنه ۸: بازگشت به واقعیت
*جادوگران جوان در حال خروج از انجمن هستند و به یکدیگر نگاه میکنند. سارا با لبخند میگوید:*
سارا:
_«ما باید به دیگران بگوییم که چه اتفاقی افتاد. این داستان باید به همه گفته شود!»_
مکس:
_«بله، ما باید به دیگران یادآوری کنیم که قدرت در اتحاد است.»_
*الکس با نگاهی مصمم میگوید:*
الکس:
_«ما باید همیشه آماده باشیم. تاریکی همیشه در کمین است و ما باید با هم متحد بمانیم.»_
صحنه ۹: آیندهای روشن
*دوربین به آرامی به سمت آسمان میرود و نور خورشید به آرامی در حال تابیدن است. جادوگران جوان به سمت افق حرکت میکنند و در دل آنها امید و شجاعت وجود دارد.*
راوی:
_«و اینگونه است که داستان جادوگران جوان در هالیویزارد ادامه مییابد. آنها با هم، بر تاریکی غلبه کردند و به سوی آیندهای روشن حرکت کردند. اما آیا آنها همیشه قادر به حفظ این اتحاد خواهند بود؟»_
*پرده به آرامی پایین میآید و صدای تشویق و دست زدن تماشاگران به گوش میرسد. این داستان همچنان ادامه دارد و ماجراجوییهای بیشتری در انتظار آنهاست.*
صحنه ۱۰: بازگشت به هالیویزارد
*چند روز بعد، جادوگران جوان دوباره به انجمن هالیویزارد بازمیگردند. آنها در حال بحث دربارهی ماجراجوییهای اخیر خود هستند. سارا با نگاهی جدی میگوید:*
سارا:
_«ما باید از این تجربه درس بگیریم. قدرت واقعی در دوستی و اتحاد است، اما ما باید همیشه مراقب باشیم.»_
*مکس با تأکید بر این موضوع میگوید:*
مکس:
_«بله، ما باید از جادوهای ممنوعه دوری کنیم. این جادوها میتوانند ما را به خطر بیندازند.»_
*الکس با نگاهی مصمم میگوید:*
الکس:
_«اما ما همچنین باید به یاد داشته باشیم که جادو میتواند برای خیر استفاده شود. ما باید از آن به درستی استفاده کنیم.»_
صحنه ۱۱: تهدید جدید
*در این لحظه، درب انجمن به آرامی باز میشود و یک جادوگر ناشناس وارد میشود. او با چشمان تیز و نگاهی مرموز به جادوگران جوان نگاه میکند.*
جادوگر ناشناس:
_«شما جادوگران جوان، باید آماده باشید. تاریکی دوباره در حال بازگشت است و این بار، خطر بزرگتر از همیشه است.»_
*جادوگران جوان به یکدیگر نگاه میکنند و احساس نگرانی در چهرههای آنها نمایان است. سارا با صدای لرزان میگوید:*
سارا:
_«ما باید آماده باشیم. این بار، ما نمیتوانیم اشتباه کنیم.»_
*دوربین به آرامی به سمت آسمان میرود و نور خورشید به آرامی در حال غروب است. سایهها به آرامی در حال شکلگیری هستند و داستان جادوگران جوان هنوز به پایان نرسیده است.*
راوی:
_«آیا آنها خواهند توانست بر این تهدید جدید غلبه کنند؟ آیا دوستی و اتحاد آنها کافی خواهد بود؟ این داستان همچنان ادامه دارد و ماجراجوییهای بیشتری در انتظار آنهاست.»_
*پرده به آرامی پایین میآید و صدای تشویق و دست زدن تماشاگران به گوش میرسد. این داستان همچنان ادامه دارد و ماجراجوییهای بیشتری در انتظار آنهاست.*
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
...
جزئیات کاربر

عنوان: «سکوت مارها»
[صحنه اول: تالار بزرگ مالفوی مانور — شب] دوربین با حرکت نرم از روی کف مرمری سرد عبور میکند؛ شعلههای سبز-آبی شومینه روی دیوارهای نقرهای میرقصند. صدای خفیف وزوز مارها در پسزمینه شنیده میشود.
روی صندلی بلند، لوسیوس مالفوی نشسته؛ موهای نقرهایاش روی شانههایش ریخته و عصای مارشکلش را چون عصای سلطنتی در دست دارد. انگشتانش با ریتمی ناآرام روی نقره ضرب گرفتهاند.
دوربین روی چشمان خاکستری او زوم میکند؛ بیرحم، اما در عمقشان سایهای از تردید میدرخشد.
صدای قدمهای تند. بلاتریکس لسترنج وارد میشود، لبخندی دیوانهوار بر لب، شنلش پشت سر میکشد.
بلاتریکس (با زهرخند):
–ارباب، تو رو برای این مأموریت انتخاب کرده، لوسیوس. ثابت کن که هنوز مالفویها شایستهاند.
لوسیوس لبخندی سرد میزند، اما دوربین، لرزش خفیف دستش را روی عصا شکار میکند.
[کات به کلوزآپ شعلههای سبز که ناگهان زبانه میکشند.]
[صحنه دوم: کوچه ناکترن — نیمهشب] مه بنفشرنگ خیابان را پوشانده. دوربین از بالا حرکت میکند؛ لوسیوس، با ردای بلند و سیاه، چون سایهای در دل مه، پیش میرود.
چراغهای گاز، نور آبی لرزانی روی چهرهی مرموزش میاندازند؛ خطوط سخت، اما زیر پوست، تلاطم.
کودکی لاغر با چشمانی گودافتاده از پسکوچه میگوید:
–آقا... سکهای ندارید؟
لوسیوس بیاعتنا عبور میکند. اما دوربین، عقب میماند؛ نشان میدهد که او پلک میزند و برای لحظهای، اخمش باز میشود.
صدای وزوز مارها بلندتر میشود.
[صحنه سوم: دفتر مخفی وزارتخانه] نور قرمز تندی از لامپهای جادویی، اتاق را مثل صحنهی بازجویی روشن کرده. مرگخواران دور میزی حلقه زدهاند؛ روی میز، نقشهها، پروندهها و نشانهای خونآلود.
لوسیوس وارد میشود. همه ساکت میشوند.
دوربین از بالا سایهها را نشان میدهد که مثل مارها دور او حلقه زدهاند.
لوسیوس (آرام اما قاطع):
–امشب... نام یک خائن از فهرست پاک میشود. به افتخار لرد تاریکی.
فریاد همزمان مرگخواران:
–برای لرد ولدمورت!
اما دوربین زوم میکند روی نگاه کوتاه لوسیوس به آینهی کنج اتاق؛ چهرهاش در آینه، خسته، شکاک و ترسان.
صدای مارها به نجواهای درونیاش تبدیل میشود.
[صحنه چهارم: شب — بالکن مالفوی مانور] لوسیوس، تنها، به آسمان تاریک خیره شده. دوربین از پشت نزدیک میشود. باد موهای نقرهایاش را میرقصاند.
صدای ملایم نارسیسا از داخل شنیده میشود: –لوسیوس... تا کی این بازی؟ چقدر دیگه از خودت رو باید بفروشی؟
لوسیوس چشم میبندد، اما چیزی نمیگوید.
دوربین به عصای او پایین میآید؛ مار نقرهایِ سر عصا به نظر میرسد که واقعاً زنده است و به او زل زده.
صدای ضعیف نارسیسا:
–دراکو، پسرمون، داره نگاهت میکنه...
لوسیوس (زمزمه، تقریباً بیصدا):
–من این مسیر رو انتخاب نکردم... مارها خودشون میان...
[صحنه پنجم: فلاشبک کوتاه — لوسیوس جوان] رنگ تصویر گرمتر میشود.
لوسیوس جوان، تازه فارغالتحصیل از هاگوارتز، به لرد ولدمورت زانو میزند. چهرهاش مغرور، سرشار از آرزوست.
صدای راوی (صدای مسن لوسیوس):
–وقتی جوون بودم، فکر میکردم قدرت یعنی جاودانگی. اما قدرت، مثل مار، اول به دستت حلقه میزنه... بعد گردنت رو فشار میده.
[صحنه پایانی: شب — بازگشت به بالکن] دوربین آرام عقب میرود، لوسیوس تنها میماند، عصایش را روی زمین میکوبد.
مار نقرهای روی عصا، با صدای جادویی، صدای ضمیرش را نجوا میکند:
–خیلی دیره... برای بازگشت.
صحنه تاریک میشود. فقط صدای مارها باقی میماند، در دل سیاهی.
کات به سیاهی.
راوی (صدای نهایی، در تاریکی): «وقتی مارها سکوت میکنند، صدای وجدان آغاز میشود...»
[صحنه اول: تالار بزرگ مالفوی مانور — شب] دوربین با حرکت نرم از روی کف مرمری سرد عبور میکند؛ شعلههای سبز-آبی شومینه روی دیوارهای نقرهای میرقصند. صدای خفیف وزوز مارها در پسزمینه شنیده میشود.
روی صندلی بلند، لوسیوس مالفوی نشسته؛ موهای نقرهایاش روی شانههایش ریخته و عصای مارشکلش را چون عصای سلطنتی در دست دارد. انگشتانش با ریتمی ناآرام روی نقره ضرب گرفتهاند.
دوربین روی چشمان خاکستری او زوم میکند؛ بیرحم، اما در عمقشان سایهای از تردید میدرخشد.
صدای قدمهای تند. بلاتریکس لسترنج وارد میشود، لبخندی دیوانهوار بر لب، شنلش پشت سر میکشد.
بلاتریکس (با زهرخند):
–ارباب، تو رو برای این مأموریت انتخاب کرده، لوسیوس. ثابت کن که هنوز مالفویها شایستهاند.
لوسیوس لبخندی سرد میزند، اما دوربین، لرزش خفیف دستش را روی عصا شکار میکند.
[کات به کلوزآپ شعلههای سبز که ناگهان زبانه میکشند.]
[صحنه دوم: کوچه ناکترن — نیمهشب] مه بنفشرنگ خیابان را پوشانده. دوربین از بالا حرکت میکند؛ لوسیوس، با ردای بلند و سیاه، چون سایهای در دل مه، پیش میرود.
چراغهای گاز، نور آبی لرزانی روی چهرهی مرموزش میاندازند؛ خطوط سخت، اما زیر پوست، تلاطم.
کودکی لاغر با چشمانی گودافتاده از پسکوچه میگوید:
–آقا... سکهای ندارید؟
لوسیوس بیاعتنا عبور میکند. اما دوربین، عقب میماند؛ نشان میدهد که او پلک میزند و برای لحظهای، اخمش باز میشود.
صدای وزوز مارها بلندتر میشود.
[صحنه سوم: دفتر مخفی وزارتخانه] نور قرمز تندی از لامپهای جادویی، اتاق را مثل صحنهی بازجویی روشن کرده. مرگخواران دور میزی حلقه زدهاند؛ روی میز، نقشهها، پروندهها و نشانهای خونآلود.
لوسیوس وارد میشود. همه ساکت میشوند.
دوربین از بالا سایهها را نشان میدهد که مثل مارها دور او حلقه زدهاند.
لوسیوس (آرام اما قاطع):
–امشب... نام یک خائن از فهرست پاک میشود. به افتخار لرد تاریکی.
فریاد همزمان مرگخواران:
–برای لرد ولدمورت!
اما دوربین زوم میکند روی نگاه کوتاه لوسیوس به آینهی کنج اتاق؛ چهرهاش در آینه، خسته، شکاک و ترسان.
صدای مارها به نجواهای درونیاش تبدیل میشود.
[صحنه چهارم: شب — بالکن مالفوی مانور] لوسیوس، تنها، به آسمان تاریک خیره شده. دوربین از پشت نزدیک میشود. باد موهای نقرهایاش را میرقصاند.
صدای ملایم نارسیسا از داخل شنیده میشود: –لوسیوس... تا کی این بازی؟ چقدر دیگه از خودت رو باید بفروشی؟
لوسیوس چشم میبندد، اما چیزی نمیگوید.
دوربین به عصای او پایین میآید؛ مار نقرهایِ سر عصا به نظر میرسد که واقعاً زنده است و به او زل زده.
صدای ضعیف نارسیسا:
–دراکو، پسرمون، داره نگاهت میکنه...
لوسیوس (زمزمه، تقریباً بیصدا):
–من این مسیر رو انتخاب نکردم... مارها خودشون میان...
[صحنه پنجم: فلاشبک کوتاه — لوسیوس جوان] رنگ تصویر گرمتر میشود.
لوسیوس جوان، تازه فارغالتحصیل از هاگوارتز، به لرد ولدمورت زانو میزند. چهرهاش مغرور، سرشار از آرزوست.
صدای راوی (صدای مسن لوسیوس):
–وقتی جوون بودم، فکر میکردم قدرت یعنی جاودانگی. اما قدرت، مثل مار، اول به دستت حلقه میزنه... بعد گردنت رو فشار میده.
[صحنه پایانی: شب — بازگشت به بالکن] دوربین آرام عقب میرود، لوسیوس تنها میماند، عصایش را روی زمین میکوبد.
مار نقرهای روی عصا، با صدای جادویی، صدای ضمیرش را نجوا میکند:
–خیلی دیره... برای بازگشت.
صحنه تاریک میشود. فقط صدای مارها باقی میماند، در دل سیاهی.
کات به سیاهی.
راوی (صدای نهایی، در تاریکی): «وقتی مارها سکوت میکنند، صدای وجدان آغاز میشود...»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتیست که دیگران را وادار به اطاعت میکند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 23 فروردین 1405 20:20
از: هر جا که بخوام!
پستها:
540

~ تولدی دوباره ~

تماشاچیان در محوطهی تئاتر مانندی نشسته بودن و منتظر آغاز نمایشی بودن که ازش بعنوان "تولدی دوباره" یاد میشد. با خاموش شدن نوری که سرتاسر سالن رو روشن کرده بود، همهمهای که بین تماشاگران در جریان بود، میخوابه و به جاش صدای ساحرهای تو سالن طنینانداز میشه.
- احتمالا همگی ماجرای ورود سالازار اسلیترین به جهنم رو میدونین. انسانی فانی که به چیزی فراتر از اون تبدیل شد و تونست به حکومت چندین هزار سالهی لوسیفر مورنینگاستار در جهنم پایان بده و خودش تاج پادشاهی رو بر سر بذاره. چیزی که ما امروز تعریف میکنیم، چشمهای از اتفاقاتیه که در جهنم، برای دختری که همراه خودش از زمین برده بود رخ داد و باعث تغییر شخصیت و هویتش شد. دختری که با نام گابریل دلاکور پا به جهنم گذاشت و با نام گابریلا پرنتیس به زمین برگشت.
خود مختار...
در میان تاریکیای که تزئینات سن رو در خودش پنهان کرده بود، ناگهان نوری نقطهای در مرکز سن رو روشن میکنه که ساحرهای که پیشتر سخن گفته بود پدیدار میشه. ساحره چوبدستیش رو همچون بلندگو جلوی صورتش گرفته بود و آماده بود تا داستان رو جلو ببره.
- سالازار میدونست گابریل کودکیه که هرکس هرچی بگه باور میکنه و هرکاری ازش بخواد انجام میده. سادگی و خوشخیالی گابریل در مواجهه با انسانهای سوءاستفادهگر میتونست براش خطرناک باشه. خصوصا که حالا دیگه در رکاب سالازار بود و هرچی قدرتت بیشتر باشه، دشمنان بیشتری هم پیدا میکنی. گابریل اگه میخواست در کنار سالازار به موفقیت برسه، باید شخصیت مستقلی پیدا میکرد و این چیزی بود که سالازار از جلسات روزانهش با گابریل به دنبالش بود. سالازار پیش از شروع آموزشهای تاریخی و جادوییش به گابریل، میخواست شخصیت اونو قوی کنه. این داستانیه که در اون، گابریل بعنوان گابریلا از نو متولد میشه.
راوی کنار میره و نوری تمام صحنه رو روشن میکنه و پیادهسازی جایی شبیه به اتاق سالازار اسلیترین در جهنم رو نشون میده. بازیگرانی که باید سالازار و گابریلِ یازدهساله باشن، رو به روی هم نشسته بودن.
- هرکس هرچه گفت نه باور نکن و نه قبول! همیشه به ذهن خودت رجوع کن و ببین در لحظه چه چیز را ترجیح میدهی انجام دهی. تو دختر باهوشی هستی. به خودت متکی شو. استقلال خودت را بدست بیاور و با ذهن خودت تصمیم بگیر کجا چه کاری باید انجام دهی. نه هرچه بقیه میگویند، بلکه هرچه تو میخواهی!
دختری که نقش گابریل رو ایفا میکرد، با چشمان آبیرنگش چنان محو تماشای سالازار شده بود که مشخص بود روح و جسمش همزمان در حال گوش دادن به گفتههای سالازار هستن.
صدای راوی بدون این که خودش در صحنه حضور پیدا کنه، در فضا طنینانداز میشه.
- اون حالا سالازار رو به چشم الگویی میدید که میخواست همانندش بشه.
رها از بند خوب یا بد...
پردهها به سرعت بسته و سپس باز میشن و اینبار سالازار و گابریل در یکی از خیابونای جهنم دیده میشن. شیطانی در زنجیر جلوی پاشون رو زمین زانو زده بود.
- اینقدر مثبتنگر نباش دختر! این شیطان به ما خیانت کرده. بهم بگو اگه تو باشی چی کارش میکنی؟
گابریل با اطمینان جواب میده:
- باهاش صحبت میکنم تا بفهمه اشتباه کرده و از کارش پشیمون بشه!
سالازار بدون این که نگاهش رو از گابریل برداره، تکونی به دستاش میده و همچون بشکنزدنی، غبار سیاه رنگی از نوک انگشتانش خارج میشه و با سرعت به سمت شیطان حرکت میکنه. لحظهای بعد، پیکر بیجان شیطان با صدای مهیبی روی زمین میفته و خونی همچون گدازههای آتیش از بدنش خارج و روی سنگفرش خیابون جاری میشه.
سالازار در تمام مدت حتی لحظهای به سمت شیطان خیانتکار برنگشته بود و مستقیم به گابریل خیره مونده بود.
- میکشیش. سزای خیانت، مرگه.
سالازار بعد از گفتن این حرف شروع به حرکت در خیابون میکنه و گابریل به دنبالش به حرکت در میاد.
- ولی این کار بدی نیست؟ کشتن؟
- کار بد؟ کار خوب؟ چه چیزی یک کار را در دستهی خوب و یه کار را در دستهی بد قرار میدهد؟ اصلا خوب یا بد یعنی چه؟
گابریل برای لحظهای به فکر فرو میره.
- هرکاری بقیه رو خوشحال کنه خوبه، هر کاری بقیه رو ناراحت کنه بده؟
- چه کسی را؟ این شیطان به ما خیانت کرد. قاعدتا با این کار کسی را که چنین دستوری به او داده بود خوشحال کرده است. اما ما را چه؟ ما هم خوشحال بودیم که او به ما خیانت کرده است؟ پس دوباره میپرسم، خوب یا بد یعنی چه؟
گابریل اینبار برای مدت طولانیتری در فکر میره. اونقد طولانی که صحنه شروع به تاریک شدن میکنه و تنها دو نقطهی نورانی باقی میمونه. جایی که سالازار حالا ایستاده بود و دوباره به چشمان آبیرنگ گابریل خیره شده بود و جایی که راوی به سن قدم گذاشته بود.
- سالازار اثری از تردید، هرچقدر هم کمرنگ، تو چشمای گابریل میبینه. گفتههاش کمکم داشت روی گابریل اثر خودشو میذاشت. سوالی که باقی میمونه اینه که، براستی معیار خوبی و بدی چیه؟
نوری که سالازار و گابریل رو روشن میکرد خاموش میشه و پرده کشیده میشه. راوی هنوز سرجاش ایستاده بود.
- سالازار از هر موقعیتی برای به چالش کشیدن باورها و ذهن گابریل استفاده میکنه و حالا، یک سال از ورود اونا به جهنم و تصاحب تاج پادشاهی لوسیفر توسط سالازار گذشته.
فقط لذت، لذت و لذت...
راوی در تاریکی فرو میره و با کنار رفتن پرده، الستور، سالازار و گابریل نمایان میشن.
- من میگم شقهشقهش کنیم! اینطوری میتونم دلی از عزا هم در بیارم.
گابریل با تعجب به الستور نگاه میکنه.
- ولی چرا فقط خیلی ساده... نمیکشیمش؟
- اوه گابریل، اونوقت این سرگرمیش کجاست؟
سالازار عصای الستور رو که کنارش به دیوار تکیه داده شده بود برمیداره و به سمت الستور پرتاب میکنه.
- این شیطان مال خودت. هرکار دوست داری با او بکن. ما از سرگرمی استقبال میکنیم و همینجا به تماشا مینشینیم.
سالازار صندلیای از غیب ظاهر میکنه و روش میشینه. اما به جای نگاه کردن به الستوری که به شقهشقه کردن شیطان رو آورده بود، توجهش به سمت گابریل بود. گابریل در ابتدا نگاهش بین شیطان و الستور در حال جا به جا شدن بود تا جایی که با دیدن لبخند الستور که روی صورتش پهنتر شده بود، بهش خیره میمونه.
- گابریل از حسی که الستور در حین انجام کار میگیره خوشش میاد. اون همیشه بقیه رو اولویت گذاشته بود و نه خودش. حالا، این که میدید یه نفر چقد از انجام کاری که خودش میخواد لذت میبره، به وجد میاد. جرقههایی توی ذهنش پدیدار میشن که ازش میخوان اونم کاری که خودش دوست داره رو انجام بده؛ و این چیزیه که سالازار از چهرهی گابریل میخونه.
صدای راوی در پسزمینهای که الستور همچنان با شیطان مشغول بود پخش میشه و با پایان یافتن حرفاش، پرده دوباره به سرعت بسته و باز میشه.
فراتر از جادو...
روشنایی سن، بر روی دختری با موهای نقرهای بود که لا به لاش رنگ سرخی جریان پیدا کرده بود. درون چشمای آبیرنگش هم رگههای سرخرنگی پدیدار شده بود. بازیگر عوض شده بود و این نشان از گذر زمان میداد.
سالازار پشت به گابریل در حال باز کردن کشویی بود. خنجری رو که مشخص بود از مدتها پیش مخصوص گابریل دستور ساختشو داده، از توی صندوقچهای برمیداره و به سمت گابریل میگیره.
- این برای توئه.
همزمان که گابریل دستش رو برای گرفتن خنجر جلو میبره، سالازار ادامه میده:
- تو در تاریخ، جادو و طلسمها پیشرفت زیادی داشتی. اما در کنارش ما شاهد برخی از تمریناتت با دیگر شیاطین نیز بودیم. مهارتهای رزمی خوبی پیدا کردهای. برای همین به ذهنمان رسید، چرا سلاح مخصوص به خودت را در کنار چوبدستی نداشته باشی؟
گابریل خنجرو تو دستش میگیره. سبک بود و درخشان. بر روی دستهش عقاب با شکوهی در حال اوجگیری در آسمون دیده میشد و بر روی بخش بُرّان آن، ماری در جستجوی شکار بود. گابریل انگشتش رو به آرامی بر روی لبهی خنجر میکشه و بلافاصله خون قرمز رنگی از دستش جاری میشه. خنجر تیزی بود.
از گابریل به گابریلا...
اینبار پرده به مدت طولانیتری بسته میمونه. در حالی که چیزی نمونده بود تا تماشاگرا خیال کنن نقض فنی پیش اومده، صدای راوی فضا رو پر میکنه.
- وقت تصمیمگیریه. وقت دوباره متولد شدن.
با پایان یافتن سخن راوی، پرده به آرومی شروع به کنار رفتن میکنه. در سمت چپ دختری سیزدهساله با موهای نقرهای و چشمان آبیرنگ در لباسی سفید و درخشان دیده میشه و در سوی مخالف، دختری با همون سن اما موهای سرخ و چشمانی به رنگ بنفش که جامهی سیاهی به تن کرده بود. درست مثل این بود که آتش سرخ جهنم رو از درون به دختر سمت چپی تزریق کرده باشی و شاهد ترکیب رنگ آبی چشماش با قرمز باشی تا خروجی بنفش رو تولید کنه. رنگ نقرهای شانسی در برابر سرخ آتشین نداشت و به طور کامل اونو در خودش بلعیده بود. نتیجهی نفوذ تار و پود جهنم به درون دختر چپ، دختر سمت راست بود.
- من بخشی از تو هستم. همیشه درونت خواهم بود و تو رو به شک میندازم. تا روزی که بپذیری باید مثل من میموندی. تا روزی که دوباره من بشی.
- هاه!
دختر چپ شروع کرده بود و دختر راست پوزخندزنان پاسخ گفته بود.
- اشتباه نکن. من از روزگاری "تو" بودن پشیمون نیستم. تو بودی که توجه سالازارو بهمون جلب کردی. اما این من بودم که اون توی چشمای تو دید.
دختر مو سرخ خنجری که سالازار بهش هدیه داده بود رو بیرون میاره که باعث میشه دختر مو نقرهای ناخودآگاه دستش به سمت جیب لباسش بره. خالی بود.
- من گابریلا هستم و حالا قصد دارم برای همیشه تو رو از وجودم بیرون کنم، گابریل.
- ولی من خود تو هستم. ما یکی هستـ...
- بودیم.
گابریلا حتی فرصتی به گابریل نمیدهد و در چشم به هم زدنی، با چنان سرعتی به سمت گابریل خیز برمیداره که ثانیهی بعد، خنجر درون قلب گابریل فرو رفته بود و خون در حال پخش شدن روی لباسش بود.
گابریلا خنجرو بیرون میکشه و کنار گابریل که روی زمین میفته زانو میزنه. دستشو تو موهای نقرهای رنگش میبره و نوازشش میکنه.
- نگران نباش گب. داری میری همونجایی که همیشه میخواستی. یه دنیای رنگینکمونی و ببین کی قراره تا اونجا همراهیت کنه؟
گابریلا سرش رو به سویی میچرخونه و گابریل نگاهشو دنبال میکنه. تکشاخ سفید زیبایی به آرومی به سمتشون میومد. با هر قدمی که به طرفشون برمیداشت، خونهایی که روی لباس گابریل نشسته بود پاک میشن و زخمی که برداشته بود بسته میشه. لبخندی روی لبای دو دختر نقش میبنده.
گابریل به کمک گابریلا از جاش بلند میشه و به سمت تکشاخ میره. تکشاخ منتظر و پذیرای حضور اون بر پشتش بود. گابریل میدونست شانسی در برابر گابریلای جدید نداره. پس بدون هیچمقاومتی سوار بر تکشاخ میشه و به سمت جایی که دروازهای به شکل رنگینکمون داشت و از داخلش نور خیرهکنندهای میتابید میتازه. بالاخره به دروازه میرسه و با سرعت کمتری ازش عبور میکنه. گابریلا نمیدید گابریل اون پشت چی دیده، اما چهرهی گابریل بشاشتر از همیشه شده بود و لبخند گرمی که رو صورتش بود، حالا عمق بیشتری پیدا کرده بود.
گابریل برای آخرین بار نگاهشو به سمت گابریلا برمیگردونه.
- مطمئنی... این چیزیه که میخوای؟
- این چیزیه که میخوایم. این چیزیه که بهش تبدیل شدیم. این چیزیه که بهمون قدرت میده.
دروازه شروع به بسته شدن میکنه و گابریل پیش از بسته شدنش، همراه تکشاخ یورتمهکنان جلو میره.
- این چیزیه که سالازار از من ساخته.
گابریلا رو به جمعیت تماشاچیان، در حالی که تنها روشنایی سالن روش قرار داشت این رو بیان میکنه. همزمان برقی تو چشماش میدرخشه و نگاه نافذش رو به تماشاچیا ثابت میمونه. در همون حالت پردهها کشیده میشن و راوی با قدمهایی آروم وسط سن میاد.
- از اینجا به بعدش رو میدونین. گابریلا میخواست متفاوت و خاص باشه و رنگ سرخ چیزی نبود که تو جهنم نایاب باشه، اتفاقا از هر سمتش این عمدهی رنگی بود که دیده میشد. پس رنگ موهاشو به آبی تغییر میده تا در سرخ آتشین جهنم بدرخشه، اما بنفشیِ چشماش همیشه باهاش میمونه، تا همه بدونن اون از حالا به بعد، فرزند جهنمه.
پرده برای آخرین بار کنار میره و تمام بازیگران در حالی که دستای همو گرفتن جلو میان و تعظیم کوتاهی رو به تماشاگرا میکنن. همزمان تماشاگرا از جاشون بلند میشن و با تشویقی اونا رو همراهی میکنن.
صحنهای که یادآور لحظهای بود که گابریلا هویت جدیدش رو به سالازار گفته بود و همراه شیاطینی که بینشون رشد کرده و بزرگ شده بود، در حال جشن گرفتن تولد دوبارهش بود. همون روزی که شیاطین، لقب فرزند جهنم رو بهش اختصاص میدن.
و داستان زندگی گابریلا، تازه شروع شده بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/2/23 2:20:08
🦅 Only Raven 🦅
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج



اشکال نداره. آقا منوچهر شروع کن!