هوای تالار بوی فلز و خاک مرطوب می داد. نور ارغوانی اطراف دخترک مو سرخ می تپید، مانند قلبی که بین ایستادن و زدن مردد است. لیلی عقب رفت، ولی سایه – همان لیلی دوم – به سمتش آمد. صدایش آرام بود، اما هر واژهاش زهری کشنده داشت.
– جالبه، نه؟ چطور آدمی میتونه یک عمر لبخند بزنه و وانمود کنه که چیزی ازش کم نیست، در حالی که درونش تهی تر از همه ست. تو لبخند زدن رو از جینی یاد گرفتی، اما هیچ وقت یاد نگرفتی چطور خودت باشی.
– دور شو! من... من نیازی به شنیدن این حرفا ندارم. تو فقط... انعکاس منی،... واقعی نیستی.
سایه پوزخندی زد.
– انعکاس؟ نه لیلی اشتباه نکن. من چیزی ام که سعی کردی دفن کنی. من اونم که هر شب، وقتی چشمتو می بستی، به صدای خندهی برادرات گوش میداد و از خودش میپرسید «چرا من نه؟». من صدایی ام که پدرت هرگز نشنید.
لیلی سعی کرد فاصله بگیرد، اما دیوار پشتش مثل جسمی زنده جلو آمد. او را در تنگنای خودش فرو برد. نفس دخترک تند شده بود. دلش میخواست فریاد بزند، اما حنجره اش او را یاری نمی کرد.
– تا ابد اسیر می مونی لیلی. تا ابد تبدیل می شی به دختری که "پاتر" بودنش، فقط سایه دوتا پسره.
- نه! بس کن! خواهش می کنم ادامه نده...
نور ارغوانی شدت گرفت. زمین لرزید. صدای قلب دختر در گوشش پیچید. پاهایش سست شد و داشت روی زمین می افتاد که یک نفر نزدیک آمد و دستش را گرفت. لیلی با تعجب چرخید و نگاهی به کوین که از ناکجاآباد ظاهر شده بود، انداخت.
– چی؟ کوین تو اینجا چی کار می کنی؟
کودک به جای پاسخ دادن خندید و به سایه اشاره کرد.
– لیلی باهاش دوشت شو.
– نمی تونم... اون من نیستم. صدای احساسات درونمه که به شکل سایه ظاهر شده.
– خب... پش بژار یه بار دیگه شدات مال خودت بشه، نه مال اون... شعی کن باهاش دوشت بشی و تو آغوش بکشیش. اونم بخشی اژ وجودته هر چقدرم بد و تاریک باشه باید بپژیریش و باهاش شُلح کنی.
کوین قدمی جلو رفت. با دستان کوچک اما مطمئنش، دست سایه را گرفت و در دست لیلی گذاشت. لیلی اولش مردد بود و نمی دانست چه کار باید کند. اما بعد سعی کرد چشمانش را ببنند و به این فکر کند که حق با سایه است. او تمام مدت احساساتش را سرکوب می کرد. خاطرات بدش را هم در اعماق قلبش دفن می نمود. انقدری این را کرده بود که تمام احساسات به این حال و روز افتاده بودند و حتی خودش هم توان مواجهه با آنها را نداشت.
وقتی به این درک رسید که سایه منشا از دردهای سرکوب شده دارد، آرامشی عجیب در برش گرفت و فهمید می تواند خودش را ببخشد و با تمام احساسات خوب و بد بپذیرد. همین تفکر باعث شد بی هیچ ترسی جلو بیاید و سایه را در آغوش بکشد.
بعد این کار او، در کسری از ثانیه نور ارغوانی از هم شکافت و سایه با لبخندی بی صدا ناپدید شد.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 23:58
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
427
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

وزنی ناپیدا روی شانههایش سنگینی میکرد؛ باری که عقلش میدانست وجود ندارد، اما جسم ظریفش آن را بهتمامی حس میکرد. تالار چنان تاریک و پرابهام بود که هر قدمش از قدم پیشین سستتر و بیاعتمادتر میشد.
ناگهان احساس کرد سایهای تاریک بر دیوار کنارش او را دنبال میکند. سایهای با همان موهای بلند و صورت ظریف لیلی لونا، اما… چیزی در آن میان غریب بود.
از گوشهی چشم حرکات سایه را زیر نظر گرفت. در آغاز میکوشید حرکاتش را تقلید کند و وانمود کند تنها بازتابی از اوست، اما هر بار که لیلی نگاهش را دوباره به مسیر میدوخت، سایه لبخندی شبحوار و شیطانی میزد و از او عقب میافتاد؛ گویی از تماشای تردید و سردرگمی صاحبش بیشتر لذت میبرد تا تقلید از قدمهای لرزان او.
پس از لحظاتی سکوت، شکیباییاش به پایان رسید. به سمت سایه برگشت؛ انتظار داشت با دیدنش، دوباره مطیع شود و تقلید را از سر گیرد، اما اینبار با خونسردی و بیاعتنایی سایه، بدنش سراسر لرزید. با اکراه نزدیکتر رفت و به موجود شبحوار نگریست. موجود، دست سیاهش را بر دیوار مقابل نهاد و این بار لیلی بود که تقلید کرد؛ دستش را درست روی همان نقطه گذاشت. کف دستانشان یکدیگر را لمس کرد. بادی سرد وزید و موهای بلند لیلی و سایه در هم آمیخت. چشمان سبزش، بیآنکه خود بداند، بسته شد و تن سستش بیاختیار بر زمین نشست. در آن سوی دیوار نیز همان اتفاق افتاد؛ سایه درست به سان آینهای، روی زمین نشسته و پیشانیاش را بر پیشانی لیلی نهاده بود.
همهچیز ناگهان تاریکتر شد... سردتر... خاموشتر...
- لیلی لونا پاتر.
صدایی سرد در گوشش پیچید. صدایی شبیه خودش، اما از جنسی دیگر؛ نه آن صدایی که اطرافیان یا خانوادهاش شنیده بودند بلکه همان صدایی که در لحظات شکست و تلخی از درونش با او نجوا میکرد. همان وقتها که در امتحانات نمرهای پایین میگرفت و تصمیم بر آن مینهاد که حقیقت را در نامههای هفتگیاش از مادرش، جینی، پنهان کند. یا زمانهایی که با چشمانی پر از حسرت، شنل نامرئی پدر را در دستان آلبوس و جیمز میدید.
- دختری که هیچوقت در میون برادرانش دیده نشد. دختری که تنها میراث پاتر براش چشمان پدرش بود. آه... لیلی بیچاره.
نوری ارغوانی اطرافش را فرا گرفت. دیگر سایهای نبود؛ آنچه برابرش ایستاده بود خود لیلی بود اما با چهرهای متفاوت از همیشه. لبخندی که بر لب داشت، لبخند نبود؛ تنها گوشههای لبش بود که به اجبار بالا رفته بودند. چشمان پر از کینهاش، بیپلکزدن، مستقیم در عمق نگاه لیلی واقعی خیره شده بودند.
- یادته تموم اون وقتهایی که جیمز و آلبوس عزیزدردنه بهخاطر موفقیتهاشون تحسین میشدند، به خودت گفتی از اینکه پدر و مادرت زیر سایه سنگین دوتا پسرشون هیچوقت تو رو ندیدند چقدر متنفری؟ یادته چندبار به خاطر ولگردیهای شبانهشون که با شنل پدرت میرفتند و تو رو راه نمیدادند، برادراتو نفرین کردی؟ اوه… یادت هست اون روز داخل ایستگاه کینگزکراس، وقتی هری پاتر مشهور، کنار آلبوس سوروس کوچولو نشست و با نگاهی پدرانه به اون دلداری داد چقدر حسرت خوردی که کاش تو جای آلبوس بودی؟ آدمای داخل ایستگاه رو یادته چطوری به پسر هری پاتر معروف نگاه میکردن انگار که یک قدیسه؟ هیچ وقت پدرت چنین توجهای رو به تو نشون داد؟
کاش آن یکی لیلی خفه میشد. کاش این واژهها در همان نور ارغوانی محو میشدند. اینها همان حرفهایی بودند که سالها بر شانههایش سنگینی کرده اما هرگز به آنها مجال بیان نداده بود. اگر کسی میشنید چه؟ اگر اینها تنها در ذهنش نبودند؟ نه… باید همه را انکار کند. مثل همیشه. مثل هربار.
ناگهان احساس کرد سایهای تاریک بر دیوار کنارش او را دنبال میکند. سایهای با همان موهای بلند و صورت ظریف لیلی لونا، اما… چیزی در آن میان غریب بود.
از گوشهی چشم حرکات سایه را زیر نظر گرفت. در آغاز میکوشید حرکاتش را تقلید کند و وانمود کند تنها بازتابی از اوست، اما هر بار که لیلی نگاهش را دوباره به مسیر میدوخت، سایه لبخندی شبحوار و شیطانی میزد و از او عقب میافتاد؛ گویی از تماشای تردید و سردرگمی صاحبش بیشتر لذت میبرد تا تقلید از قدمهای لرزان او.
پس از لحظاتی سکوت، شکیباییاش به پایان رسید. به سمت سایه برگشت؛ انتظار داشت با دیدنش، دوباره مطیع شود و تقلید را از سر گیرد، اما اینبار با خونسردی و بیاعتنایی سایه، بدنش سراسر لرزید. با اکراه نزدیکتر رفت و به موجود شبحوار نگریست. موجود، دست سیاهش را بر دیوار مقابل نهاد و این بار لیلی بود که تقلید کرد؛ دستش را درست روی همان نقطه گذاشت. کف دستانشان یکدیگر را لمس کرد. بادی سرد وزید و موهای بلند لیلی و سایه در هم آمیخت. چشمان سبزش، بیآنکه خود بداند، بسته شد و تن سستش بیاختیار بر زمین نشست. در آن سوی دیوار نیز همان اتفاق افتاد؛ سایه درست به سان آینهای، روی زمین نشسته و پیشانیاش را بر پیشانی لیلی نهاده بود.
همهچیز ناگهان تاریکتر شد... سردتر... خاموشتر...
- لیلی لونا پاتر.
صدایی سرد در گوشش پیچید. صدایی شبیه خودش، اما از جنسی دیگر؛ نه آن صدایی که اطرافیان یا خانوادهاش شنیده بودند بلکه همان صدایی که در لحظات شکست و تلخی از درونش با او نجوا میکرد. همان وقتها که در امتحانات نمرهای پایین میگرفت و تصمیم بر آن مینهاد که حقیقت را در نامههای هفتگیاش از مادرش، جینی، پنهان کند. یا زمانهایی که با چشمانی پر از حسرت، شنل نامرئی پدر را در دستان آلبوس و جیمز میدید.
- دختری که هیچوقت در میون برادرانش دیده نشد. دختری که تنها میراث پاتر براش چشمان پدرش بود. آه... لیلی بیچاره.
نوری ارغوانی اطرافش را فرا گرفت. دیگر سایهای نبود؛ آنچه برابرش ایستاده بود خود لیلی بود اما با چهرهای متفاوت از همیشه. لبخندی که بر لب داشت، لبخند نبود؛ تنها گوشههای لبش بود که به اجبار بالا رفته بودند. چشمان پر از کینهاش، بیپلکزدن، مستقیم در عمق نگاه لیلی واقعی خیره شده بودند.
- یادته تموم اون وقتهایی که جیمز و آلبوس عزیزدردنه بهخاطر موفقیتهاشون تحسین میشدند، به خودت گفتی از اینکه پدر و مادرت زیر سایه سنگین دوتا پسرشون هیچوقت تو رو ندیدند چقدر متنفری؟ یادته چندبار به خاطر ولگردیهای شبانهشون که با شنل پدرت میرفتند و تو رو راه نمیدادند، برادراتو نفرین کردی؟ اوه… یادت هست اون روز داخل ایستگاه کینگزکراس، وقتی هری پاتر مشهور، کنار آلبوس سوروس کوچولو نشست و با نگاهی پدرانه به اون دلداری داد چقدر حسرت خوردی که کاش تو جای آلبوس بودی؟ آدمای داخل ایستگاه رو یادته چطوری به پسر هری پاتر معروف نگاه میکردن انگار که یک قدیسه؟ هیچ وقت پدرت چنین توجهای رو به تو نشون داد؟
کاش آن یکی لیلی خفه میشد. کاش این واژهها در همان نور ارغوانی محو میشدند. اینها همان حرفهایی بودند که سالها بر شانههایش سنگینی کرده اما هرگز به آنها مجال بیان نداده بود. اگر کسی میشنید چه؟ اگر اینها تنها در ذهنش نبودند؟ نه… باید همه را انکار کند. مثل همیشه. مثل هربار.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: سهشنبه 27 مرداد 1405 18:09
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
431

در زمستانی سرد، هاگوارتز بسته شد و جادوآموزان و اساتید در تالار بزرگ جمع شدند. سالازار اسلیترین اعلام کرد که امسال هیچکس به خانه بازنخواهد گشت و باید از پورتالی عبور کنند که آنها را به دنیایی موازی میبرد، جهانی که گودریک گریفیندور ساخته است تا شخصیت واقعی هر کس در آن آزمایش شود.
جادوآموزان با هیجان و کمی ترس وارد پورتال شدند. حتی لرد ولدمورت، با ظاهر جوان تام ریدل، تصمیم گرفت خود را محک بزند و وارد پورتال شد.
ولی با این تفاوت که بر خلاف تمامی افراد، میتوان هروقت که بخواهد به دنیای عادی برگردد.
در دنیای جدید، همه جا آرام و محزون بود و نور کمرنگ مسیر را روشن میکرد. دانشآموزان با سردرگمی و کنجکاوی به جلو رفتند و برخی نگران چالشها بودند. ناگهان گودریک گریفیندور ظاهر شد و اعلام کرد که چالش اول بسیار ساده است و از آنها میخواهد آماده شوند و چوبدستیهایشان را کنار بگذارند.
-------
گودریک مکثی کرد و نگاهی آرام اما نافذ به جمعیت انداخت. شمعها هنوز با شعلههای لرزانشان میسوختند و نور کمسو روی صورتهای جوان جادوآموزان میافتاد. سکوت سنگین تالار، هر نفس را بلند میکرد و هر صدای کوچک، طنینش در فضا میپیچید.
او آهسته قدم برداشت. هر حرکتش، سنگهای تالار را به آرامی به صدا درمیآورد و انعکاس ردای سرخرنگش روی دیوارها کشیده میشد. دستش را بالا برد و با حرکتی آرام، نشان داد که همه باید توجه کنند.
-چالش اول شما، آزمون اعتماد است.
به چهره های متعجبی که به او چشم دوخته بودند نگاه کرد.
-اما نه به من، نه به دیگری… بلکه به خودتان!
نور شمعها، حرکت ردای او و سایههایی که روی دیوار میافتادند، ترکیبی ساخته بودند که انگار زمان در تالار کند شده است. جادوآموزان در سکوت به او نگاه میکردند، هیچکس جرات تکان خوردن نداشت.
گودریک یک قدم دیگر برداشت و نگاهش را به سمت انتهای تالار بردو مکث کرد تا حرف هایش تاثیر خودشان را بگذارند.
-در این فضا، هر یک از شما با تصویری روبهرو خواهید شد که باورهای درونیتان را آشکار میکند. ترسها و آرزوهای پنهان شما، آنچه که حتی از خودتان پنهان کردهاید، همه… در مقابلتان قرار خواهد گرفت.
شعلهها آرام آرام لرزیدند، انگار با هر کلمهی او بیشتر میسوختند و نور خیرهکنندهای روی صورتهای جوانان تابید. تالار، حالا پر از حس انتظار بود؛ انتظار چیزی نامعلوم که هر کسی به نوعی آن را حس میکرد، حتی اگر نمیدانست چیست.
گودریک مکثی کرد و سپس با حرکتی آرام دستش را روی سکوی پیش رو کشید. مهی از نور سرخ و طلایی از زمین برخاست و آرام آرام در هوا پخش شد، نورهایی که بر دیوارها و ستونها سایههایی عجیب و مرموز میانداختند. سایهها کشیده میشدند و از کف تالار تا سقف حرکت میکردند، انگار زنده بودند و همه چیز را زیر نظر داشتند.
-برای عبور از این مرحله، باید ابتدا با خودتان روبهرو شوید. نه با نقابهایی که بر چهره دارید، نه با ماسکهایی که روحتان را پوشانده است… فقط خودِ واقعیتان را ببینید و بپذیرید.
لیلی نفس عمیقی کشید. قلبش با هر کلمهی او تندتر میزد. نگاهش به شعلههای شمعها دوخته شده بود و در همان حال، سایهها روی دیوار، حرکت آرام او را دنبال میکردند. احساس کرد هر قدمی که میخواهد بردارد، سنگینی خاصی دارد؛ گویی تالار خود از او انتظار دارد.
گودریک قدمی نزدیکتر رفت و دستانش را آرام روی سکوی کوچک گذاشت.
-اکنون نگاه کنید… و تصمیم بگیرید که مسیرتان را ادامه میدهید یا نه. تنها کسانی میتوانند ادامه دهند که شجاعت رویارویی با خودشان را دارند.
نور هالهای آرام و ملایمتر شد، اما همچنان محیط را پر از انتظار و تعلیق نگه داشته بود. لیلی، با چشمانی خیره و نفسهایی کوتاه، آماده شد تا قدم اول را بردارد. با اینکه حرف های گودریک شنیده بود، ولی میدانست که راه برگشتی وجود ندارد. هنوز هیچ چیز مشخص نبود، اما او حس میکرد که این سکوت، قبل از طوفان، سنگینترین بخش است.
هر حرکت گودریک، هر نگاه و هر کلمهای که میگفت، در تالار تأثیری عمیق داشت. جادوآموزان دیگر در سکوت و با هیجان، قدم به قدم با او همراه بودند، اما هیچکس صدایی از خود درنمیآورد. فقط تالار، شمعها و سایهها بودند که حال و هوای این آغاز را شکل میدادند.
ایا همه با موفقیت از این چالش عبور میکردند؟
جادوآموزان با هیجان و کمی ترس وارد پورتال شدند. حتی لرد ولدمورت، با ظاهر جوان تام ریدل، تصمیم گرفت خود را محک بزند و وارد پورتال شد.
ولی با این تفاوت که بر خلاف تمامی افراد، میتوان هروقت که بخواهد به دنیای عادی برگردد.
در دنیای جدید، همه جا آرام و محزون بود و نور کمرنگ مسیر را روشن میکرد. دانشآموزان با سردرگمی و کنجکاوی به جلو رفتند و برخی نگران چالشها بودند. ناگهان گودریک گریفیندور ظاهر شد و اعلام کرد که چالش اول بسیار ساده است و از آنها میخواهد آماده شوند و چوبدستیهایشان را کنار بگذارند.
-------
گودریک مکثی کرد و نگاهی آرام اما نافذ به جمعیت انداخت. شمعها هنوز با شعلههای لرزانشان میسوختند و نور کمسو روی صورتهای جوان جادوآموزان میافتاد. سکوت سنگین تالار، هر نفس را بلند میکرد و هر صدای کوچک، طنینش در فضا میپیچید.
او آهسته قدم برداشت. هر حرکتش، سنگهای تالار را به آرامی به صدا درمیآورد و انعکاس ردای سرخرنگش روی دیوارها کشیده میشد. دستش را بالا برد و با حرکتی آرام، نشان داد که همه باید توجه کنند.
-چالش اول شما، آزمون اعتماد است.
به چهره های متعجبی که به او چشم دوخته بودند نگاه کرد.
-اما نه به من، نه به دیگری… بلکه به خودتان!
نور شمعها، حرکت ردای او و سایههایی که روی دیوار میافتادند، ترکیبی ساخته بودند که انگار زمان در تالار کند شده است. جادوآموزان در سکوت به او نگاه میکردند، هیچکس جرات تکان خوردن نداشت.
گودریک یک قدم دیگر برداشت و نگاهش را به سمت انتهای تالار بردو مکث کرد تا حرف هایش تاثیر خودشان را بگذارند.
-در این فضا، هر یک از شما با تصویری روبهرو خواهید شد که باورهای درونیتان را آشکار میکند. ترسها و آرزوهای پنهان شما، آنچه که حتی از خودتان پنهان کردهاید، همه… در مقابلتان قرار خواهد گرفت.
شعلهها آرام آرام لرزیدند، انگار با هر کلمهی او بیشتر میسوختند و نور خیرهکنندهای روی صورتهای جوانان تابید. تالار، حالا پر از حس انتظار بود؛ انتظار چیزی نامعلوم که هر کسی به نوعی آن را حس میکرد، حتی اگر نمیدانست چیست.
گودریک مکثی کرد و سپس با حرکتی آرام دستش را روی سکوی پیش رو کشید. مهی از نور سرخ و طلایی از زمین برخاست و آرام آرام در هوا پخش شد، نورهایی که بر دیوارها و ستونها سایههایی عجیب و مرموز میانداختند. سایهها کشیده میشدند و از کف تالار تا سقف حرکت میکردند، انگار زنده بودند و همه چیز را زیر نظر داشتند.
-برای عبور از این مرحله، باید ابتدا با خودتان روبهرو شوید. نه با نقابهایی که بر چهره دارید، نه با ماسکهایی که روحتان را پوشانده است… فقط خودِ واقعیتان را ببینید و بپذیرید.
لیلی نفس عمیقی کشید. قلبش با هر کلمهی او تندتر میزد. نگاهش به شعلههای شمعها دوخته شده بود و در همان حال، سایهها روی دیوار، حرکت آرام او را دنبال میکردند. احساس کرد هر قدمی که میخواهد بردارد، سنگینی خاصی دارد؛ گویی تالار خود از او انتظار دارد.
گودریک قدمی نزدیکتر رفت و دستانش را آرام روی سکوی کوچک گذاشت.
-اکنون نگاه کنید… و تصمیم بگیرید که مسیرتان را ادامه میدهید یا نه. تنها کسانی میتوانند ادامه دهند که شجاعت رویارویی با خودشان را دارند.
نور هالهای آرام و ملایمتر شد، اما همچنان محیط را پر از انتظار و تعلیق نگه داشته بود. لیلی، با چشمانی خیره و نفسهایی کوتاه، آماده شد تا قدم اول را بردارد. با اینکه حرف های گودریک شنیده بود، ولی میدانست که راه برگشتی وجود ندارد. هنوز هیچ چیز مشخص نبود، اما او حس میکرد که این سکوت، قبل از طوفان، سنگینترین بخش است.
هر حرکت گودریک، هر نگاه و هر کلمهای که میگفت، در تالار تأثیری عمیق داشت. جادوآموزان دیگر در سکوت و با هیجان، قدم به قدم با او همراه بودند، اما هیچکس صدایی از خود درنمیآورد. فقط تالار، شمعها و سایهها بودند که حال و هوای این آغاز را شکل میدادند.
ایا همه با موفقیت از این چالش عبور میکردند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/7/10 15:51:59
Only Raven

جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

گودریک گریفیندور با قامتی بلند، ریش و موی خرماییرنگ، نگاهی نافذ و لبخندی که آنها را جذب خود میکرد، گامهای بلندی برداشت و وارد تالار شد.
همه با احترام و حیرت به او نگاه میکردند. بعد از سالازار اسلیترین و هلگا هافلپاف، حالا نوبت به ظهور گودریک گریفیندور رسیده بود؟
گودریک گریفیندور با آن ردای سرخرنگش، گویی از دل جهنم بیرون آمده بود تا آنها را بیازماید.
چیزی نگذشت که همهمه در میان هیئتی که به دستور سالازار اسلیترین به آنجا آمده بودند بالا رفت. هر یک حدسی میزدند و کوچکترها از ترس به خود میلرزیدند. جادوآموزان گروه گریفیندور خشنود به نظر میرسیدند. آماده بودند گودریک یک به یک از آنها استقبال کند.
اما گودریک بدون اینکه حتی نگاهی به آنها بیاندازد، از میانشان عبور کرد و به سوی انتهای تالار رفت، جایی که میتوانست روی سکویی بایستد و برایشان سخنرانی کند. شمشیر بلندی که از کمرش آویزان بود به پای چند نفر خورد و مشخص بود دردشان گرفته است، اما گودریک به روی مبارکش هم نیاورد و به راهش ادامه داد.
لرد ولدمورت سبزپوش با نگاهی پر از آتش که معلوم نیست آتش خشم بوده یا هیجان، در میان جمعیت ایستاده بود و مثل بقیه اما بینهایت کنجکاوتر منتظر بود چالش اول را بشنود. هیچکس از حضور شرارت او آگاه نبود چرا که لرد ولدمورت اکنون ظاهر تام ریدل هفدهساله به خود گرفته بود و مثل دیگر دانشآموزان هاگوارتز شده بود.
به نظر میرسید بزرگسالان دیگری که قدم در این راه گذاشته بودند هم به سن و سال دانشآموزان هاگوارتز درآمده بودند بیآنکه خودشان آن را حس کرده باشند.
گودریک سخنرانیاش را اینگونه آغاز کرد:
- ای دانشآموزان شجاع، باهوش، مهربان و بلندپرواز! چالش اول شما بسیار ساده خواهد بود! چوبدستیها را کنار بگذارید و آماده شوید!
همه با احترام و حیرت به او نگاه میکردند. بعد از سالازار اسلیترین و هلگا هافلپاف، حالا نوبت به ظهور گودریک گریفیندور رسیده بود؟
گودریک گریفیندور با آن ردای سرخرنگش، گویی از دل جهنم بیرون آمده بود تا آنها را بیازماید.
چیزی نگذشت که همهمه در میان هیئتی که به دستور سالازار اسلیترین به آنجا آمده بودند بالا رفت. هر یک حدسی میزدند و کوچکترها از ترس به خود میلرزیدند. جادوآموزان گروه گریفیندور خشنود به نظر میرسیدند. آماده بودند گودریک یک به یک از آنها استقبال کند.
اما گودریک بدون اینکه حتی نگاهی به آنها بیاندازد، از میانشان عبور کرد و به سوی انتهای تالار رفت، جایی که میتوانست روی سکویی بایستد و برایشان سخنرانی کند. شمشیر بلندی که از کمرش آویزان بود به پای چند نفر خورد و مشخص بود دردشان گرفته است، اما گودریک به روی مبارکش هم نیاورد و به راهش ادامه داد.
لرد ولدمورت سبزپوش با نگاهی پر از آتش که معلوم نیست آتش خشم بوده یا هیجان، در میان جمعیت ایستاده بود و مثل بقیه اما بینهایت کنجکاوتر منتظر بود چالش اول را بشنود. هیچکس از حضور شرارت او آگاه نبود چرا که لرد ولدمورت اکنون ظاهر تام ریدل هفدهساله به خود گرفته بود و مثل دیگر دانشآموزان هاگوارتز شده بود.
به نظر میرسید بزرگسالان دیگری که قدم در این راه گذاشته بودند هم به سن و سال دانشآموزان هاگوارتز درآمده بودند بیآنکه خودشان آن را حس کرده باشند.
گودریک سخنرانیاش را اینگونه آغاز کرد:
- ای دانشآموزان شجاع، باهوش، مهربان و بلندپرواز! چالش اول شما بسیار ساده خواهد بود! چوبدستیها را کنار بگذارید و آماده شوید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/7/10 9:48:30
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/11
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: چهارشنبه 15 بهمن 1404 21:13
از: سیرک عجایب
پستها:
165

- شاید چون هنوز اولشه! باید از اینجا رد بشیم تا بتونیم اون چیزی که گودریک واقعا ساخته رو ببینیم.
این جمله از دهان گابریلایی خارج شد که با هیجان، دور تا دور تالار را جستجو میکرد. او اطمینان داشت که کاری برای انجام دادن وجود دارد. که آنها باید چیزی را تغییر دهند، چالشی را رد کنند تا بتوانند با عظمتی که در ذهن تک تک بچه ها بود، رو به رو شوند. اما آیا همهی آنها میتوانستند به همان سادگی چالش ها را رد کنند؟ چالشی که با هر مضمون و زمینهای، به دنبال نمایان کردنِ شخصیت واقعی آنها بود.
افراد زیادی بودند که نمیدانستند خود واقعیشان چیست یا کیست... اصلا نمیدانستند که آیا آن خود واقعی را پیدا کردهاند یا نه؟ و اشخاصی نیز بودند که آن را پیدا کرده بودند و به همین دلیل، واهمهای از چالش ها نداشتند. اما افرادی هم بودند که میترسیدند. افرادی که از بروز خود واقعیشان به اندازهای ترس داشتند که خودشان را مجبور به فراموش کردنِ آن شخصیت کرده بودند. افرادی که پشت ماسک های درخشان و واقعی تر از واقعیتشان، پنهان شده بودند. مثل آقای تالی که حالا باید با هیبرنیوس مالکولم رو به رو میشد. چیزی فراتر از آقای تال... چیزی فراتر از آنچه هرروز با آن رو به رو میشد و هرروز با آن لقب صدایش میزدند.
- میگم که... اینجور چالش ها نباید اجباری باشه، باید باشه؟ به نظرم بهتره دنبال یه راه خروج باشیم.
- منظورت چیه؟! قرار نیست که بترسیم و فرار کنیم... این دقیقا تضادِ اون کاریه که گودریک میخواد.
- اما ما مجبور نیستیم اون کاری رو انجام بدیم که گودریک میخواد!
بحث و گفتگو ها درحال بیشتر شدن بود، پچ پچ ها در گوشه و کنار تالار به وضوح شنیده میشدند. تا اینکه صدای باز شدنِ در تالار، همه را ساکت کرد. شخصی درحال ورود بود... اما هیچکدام از حاضرینِ در تالار، قادر به دیدن آن شخص نبودند. بلکه فقط قادر به شنیدنش بودند!
- از همگی عذر میخوام که اینجا منتظرتون گذاشتم. حالا میتونیم چالش اول رو شروع کنیم!
این جمله از دهان گابریلایی خارج شد که با هیجان، دور تا دور تالار را جستجو میکرد. او اطمینان داشت که کاری برای انجام دادن وجود دارد. که آنها باید چیزی را تغییر دهند، چالشی را رد کنند تا بتوانند با عظمتی که در ذهن تک تک بچه ها بود، رو به رو شوند. اما آیا همهی آنها میتوانستند به همان سادگی چالش ها را رد کنند؟ چالشی که با هر مضمون و زمینهای، به دنبال نمایان کردنِ شخصیت واقعی آنها بود.
افراد زیادی بودند که نمیدانستند خود واقعیشان چیست یا کیست... اصلا نمیدانستند که آیا آن خود واقعی را پیدا کردهاند یا نه؟ و اشخاصی نیز بودند که آن را پیدا کرده بودند و به همین دلیل، واهمهای از چالش ها نداشتند. اما افرادی هم بودند که میترسیدند. افرادی که از بروز خود واقعیشان به اندازهای ترس داشتند که خودشان را مجبور به فراموش کردنِ آن شخصیت کرده بودند. افرادی که پشت ماسک های درخشان و واقعی تر از واقعیتشان، پنهان شده بودند. مثل آقای تالی که حالا باید با هیبرنیوس مالکولم رو به رو میشد. چیزی فراتر از آقای تال... چیزی فراتر از آنچه هرروز با آن رو به رو میشد و هرروز با آن لقب صدایش میزدند.
- میگم که... اینجور چالش ها نباید اجباری باشه، باید باشه؟ به نظرم بهتره دنبال یه راه خروج باشیم.
- منظورت چیه؟! قرار نیست که بترسیم و فرار کنیم... این دقیقا تضادِ اون کاریه که گودریک میخواد.
- اما ما مجبور نیستیم اون کاری رو انجام بدیم که گودریک میخواد!
بحث و گفتگو ها درحال بیشتر شدن بود، پچ پچ ها در گوشه و کنار تالار به وضوح شنیده میشدند. تا اینکه صدای باز شدنِ در تالار، همه را ساکت کرد. شخصی درحال ورود بود... اما هیچکدام از حاضرینِ در تالار، قادر به دیدن آن شخص نبودند. بلکه فقط قادر به شنیدنش بودند!
- از همگی عذر میخوام که اینجا منتظرتون گذاشتم. حالا میتونیم چالش اول رو شروع کنیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

همهی جادوآموزان و اساتید که وارد پورتال شدند، سالازار با حرکتی دورانی پورتال طلایی و نورانی را بست و سرسرا در تاریکی و سکوتی که از هاگوارتز بعید بود غرق شد. سالازار لحظهای همانجا در سکوت ایستاد و به تاریکی که ستونهای هاگوارتز مانند درختان تنومند صنوبر آفریده بودند، نگاه کرد. نگاهش اما نگاهی گنگ و توخالی نبود و حرارت خاصی داشت.
صدایش مانند خنجری برنده هوا را شکافت.
- میتوانی از پورتال رد نشوی… تو برای من خاص هستی و عیار وجودت را از قبل میدانم… نیازی نیست آزموده شوی… ولی اگر اصرار داری…
میان سایهها، درست جایی که به نظر میرسید هیچ چیز وجود ندارد، مرد بلندقامتی آرام از تاریکی دورش شکل گرفت و در میان نور ماهی که از پنجره میتابید ایستاد. صورتش هیچ حسی نداشت و پوست چنان روشن و شفاف بود که هزاران رگ کوچک را میشد دید که مانند هزاران مار آبیرنگ در زیر پوستش خزیده بودند. چشمان سرخش دو اخگر تابان بود که با هیچ پلک زدنی خاموش نمیشد و آرام نمیگرفت.
لرد ولدمورت به چهرهی سالازار خیره شد و به نرمی گفت:
- نه، جد بزرگوار… این میتواند یک محک خوب برایم باشد… میدانی قلبی ندارم که چیزی به تپش بیندازد و دارایی ندارم که از دست دادنش بتواند بترساندم… من رها هستم… آنقدر رها که گاهی حتی یادم میرود که به جسمم هم تعلق دارم…
کمی صبر کرد و بعد قدمی نزدیکتر رفت و ادامه داد:
- من را بفرست آنجا… هم میتوانم خودم را محک بزنم و هم میتوانم ببینم دنیایی که گودریک آرزویش را داشت چقدر میتواند مسخره باشد… این تفریح را از من دریغ نکن!
نه لبخندی داشت و نه لحنش شاد بود، ولی با این وجود سالازار شوخیاش را فهمید و لبخند زد. او جز معدود کسانی بود که تام را درک میکرد و میفهمید. سالازار دستش را در هوا تکان داد و این بار پورتالی با شعلههای سبز رنگ آفرید.
- این یک پورتال خاص است… برخلاف بقیه، تو هر وقت دلت خواست میتوانی برگردی. بهت خوش بگذرد، نواده عزیزم!
ولدمورت سرش را به نشانه سپاس تکان داد و بی هیچ حرفی وارد پورتال شد. او نیز مانند گابریلا، بعد از وارد شدن به پورتال، در تاریکی محض فرو رفت. انگار دنیای جدید او را میسنجد و داشت تصمیم میگرفت که چگونه او را در دل خود راه دهد. لرد صبور و آرام بود. در تاریکی بی هیچ حرکتی منتظر ماند و آماده دیدن دنیای جدید شد.
کم کم رنگها پدیدار شدند. مانند نقاشی پیر که با حوصله به بومش رنگ میپاشد، همه چیز به آرامی شکل گرفت و خود را نشان داد. دیوارهای قلعه شکل گرفتند و همان نور ماه درخشید. اما عجیب این بود که برخلاف تصور لرد که انتظار دنیایی سراسر نور و شادی داشت، قلعه چنان آرام و محزون بود که انگار خالی از سکنه است. نورها کمسو بودند، کف زمین خاک گرفته بود و خزهها به میانه سنگها چنگ انداخته بودند.
کسی از پشت سرش پرسید:
- این چیزی است که گودریک دوست داشت؟ عجیب نیست؟ صبر کن ببینم… ما اصلاً درست آمدیم؟
به عقب چرخید و خیل دانشآموزان و اساتید را در پشت سرش دید و اگرچه نمیدانست چه کسی این سوال را پرسیده، ولی عمیقاً با او موافق بود.
صدایش مانند خنجری برنده هوا را شکافت.
- میتوانی از پورتال رد نشوی… تو برای من خاص هستی و عیار وجودت را از قبل میدانم… نیازی نیست آزموده شوی… ولی اگر اصرار داری…
میان سایهها، درست جایی که به نظر میرسید هیچ چیز وجود ندارد، مرد بلندقامتی آرام از تاریکی دورش شکل گرفت و در میان نور ماهی که از پنجره میتابید ایستاد. صورتش هیچ حسی نداشت و پوست چنان روشن و شفاف بود که هزاران رگ کوچک را میشد دید که مانند هزاران مار آبیرنگ در زیر پوستش خزیده بودند. چشمان سرخش دو اخگر تابان بود که با هیچ پلک زدنی خاموش نمیشد و آرام نمیگرفت.
لرد ولدمورت به چهرهی سالازار خیره شد و به نرمی گفت:
- نه، جد بزرگوار… این میتواند یک محک خوب برایم باشد… میدانی قلبی ندارم که چیزی به تپش بیندازد و دارایی ندارم که از دست دادنش بتواند بترساندم… من رها هستم… آنقدر رها که گاهی حتی یادم میرود که به جسمم هم تعلق دارم…
کمی صبر کرد و بعد قدمی نزدیکتر رفت و ادامه داد:
- من را بفرست آنجا… هم میتوانم خودم را محک بزنم و هم میتوانم ببینم دنیایی که گودریک آرزویش را داشت چقدر میتواند مسخره باشد… این تفریح را از من دریغ نکن!
نه لبخندی داشت و نه لحنش شاد بود، ولی با این وجود سالازار شوخیاش را فهمید و لبخند زد. او جز معدود کسانی بود که تام را درک میکرد و میفهمید. سالازار دستش را در هوا تکان داد و این بار پورتالی با شعلههای سبز رنگ آفرید.
- این یک پورتال خاص است… برخلاف بقیه، تو هر وقت دلت خواست میتوانی برگردی. بهت خوش بگذرد، نواده عزیزم!
ولدمورت سرش را به نشانه سپاس تکان داد و بی هیچ حرفی وارد پورتال شد. او نیز مانند گابریلا، بعد از وارد شدن به پورتال، در تاریکی محض فرو رفت. انگار دنیای جدید او را میسنجد و داشت تصمیم میگرفت که چگونه او را در دل خود راه دهد. لرد صبور و آرام بود. در تاریکی بی هیچ حرکتی منتظر ماند و آماده دیدن دنیای جدید شد.
کم کم رنگها پدیدار شدند. مانند نقاشی پیر که با حوصله به بومش رنگ میپاشد، همه چیز به آرامی شکل گرفت و خود را نشان داد. دیوارهای قلعه شکل گرفتند و همان نور ماه درخشید. اما عجیب این بود که برخلاف تصور لرد که انتظار دنیایی سراسر نور و شادی داشت، قلعه چنان آرام و محزون بود که انگار خالی از سکنه است. نورها کمسو بودند، کف زمین خاک گرفته بود و خزهها به میانه سنگها چنگ انداخته بودند.
کسی از پشت سرش پرسید:
- این چیزی است که گودریک دوست داشت؟ عجیب نیست؟ صبر کن ببینم… ما اصلاً درست آمدیم؟
به عقب چرخید و خیل دانشآموزان و اساتید را در پشت سرش دید و اگرچه نمیدانست چه کسی این سوال را پرسیده، ولی عمیقاً با او موافق بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

گابریلا در میان جمعیتی که به تازگی از پورتال عبور کرده بودند، بیش از همه مشتاق به نظر میرسید. از وقتی که به یاد داشت در حال به چالش کشیده شدن بود و دیگر ترسی از آن نداشت. از آزمونهای سخت اما پر از درس سالازار گرفته، تا شیاطینی در جهنم که خواهان انتقال دانششان به او بودند. حتی اگر بیشتر در مورد آن فکر میکرد، احتمالا میگفت دلش برای دوباره قرار گرفتن در میدان نبرد تنگ شده بود.
با این که گابریلا جادوآموزی سالهفتمی بود و از تعداد زیادی از جادوآموزان بزرگتر بود، با این حال جادوگران جوان قد بلندی که در جایجای جمعیت دیده میشدند، دیدن آنچه پیش رویش قرار داشت را دشوار کرده بودند. تنها چیزی که او میدید، آدمهای دیگر در اطرافش بود.
بنابراین گابریلا مدام متوقف میشود و روی دو پایش میایستد تا زودتر دریابد به کجا وارد شدهاند و چه چیزی در انتظارشان است. بالاخره وقتی تلاشهایش نتیجه میدهد و در یک نگاه موفق به دیدن مسیر جلویشان میشود، تازه علت رفتار دیگران را در میابد. در چهرهی تمام کسانی که در حوزهی دیدش بودند، تنها سردرگمی بود که دیده میشد. زیرا کل محوطهی اطراف در تاریکی فرو رفته بود و سوسوی نور کمرنگی که مسیر رو به جلو را مشخص میکرد، تنها منبع نور بود.
اما در انتهای شمعهای معلق در هوا، دوباره تاریکی بود که انتظارشان را میکشید. گابریلا با خود فکر میکند احتمالا وقتی همه به جایی که باید برسند، سورپرایز نهایی که چالشهای پیش رویشان را هویدا میکند، فرا خواهد رسید.
بالاخره بعد از کمی پیادهروی و وقتی به اندازهی کافی از پورتال دور میشوند که دروازهی بزرگ آن قادر به بسته شدن به روی آنها شود، اینبار در یک آن، همهجا واقعا در تاریکی مطلق فرو میرود.
اما این تاریکی تنها چند ثانیه دوام دارد و در یک چشم به هم زدن، نوری خیرهکننده از بالای سرشان شروع به تابیدن میکند که همگان را وادار به بستن چشمانشان میکند. قلب یکایک جادوآموزان به سرعت شروع به تپیدن میکند. همه میدانستند که با فروکش کردن نور و گشودن چشمانشان، بازی آغاز میشود...
با این که گابریلا جادوآموزی سالهفتمی بود و از تعداد زیادی از جادوآموزان بزرگتر بود، با این حال جادوگران جوان قد بلندی که در جایجای جمعیت دیده میشدند، دیدن آنچه پیش رویش قرار داشت را دشوار کرده بودند. تنها چیزی که او میدید، آدمهای دیگر در اطرافش بود.
بنابراین گابریلا مدام متوقف میشود و روی دو پایش میایستد تا زودتر دریابد به کجا وارد شدهاند و چه چیزی در انتظارشان است. بالاخره وقتی تلاشهایش نتیجه میدهد و در یک نگاه موفق به دیدن مسیر جلویشان میشود، تازه علت رفتار دیگران را در میابد. در چهرهی تمام کسانی که در حوزهی دیدش بودند، تنها سردرگمی بود که دیده میشد. زیرا کل محوطهی اطراف در تاریکی فرو رفته بود و سوسوی نور کمرنگی که مسیر رو به جلو را مشخص میکرد، تنها منبع نور بود.
اما در انتهای شمعهای معلق در هوا، دوباره تاریکی بود که انتظارشان را میکشید. گابریلا با خود فکر میکند احتمالا وقتی همه به جایی که باید برسند، سورپرایز نهایی که چالشهای پیش رویشان را هویدا میکند، فرا خواهد رسید.
بالاخره بعد از کمی پیادهروی و وقتی به اندازهی کافی از پورتال دور میشوند که دروازهی بزرگ آن قادر به بسته شدن به روی آنها شود، اینبار در یک آن، همهجا واقعا در تاریکی مطلق فرو میرود.
اما این تاریکی تنها چند ثانیه دوام دارد و در یک چشم به هم زدن، نوری خیرهکننده از بالای سرشان شروع به تابیدن میکند که همگان را وادار به بستن چشمانشان میکند. قلب یکایک جادوآموزان به سرعت شروع به تپیدن میکند. همه میدانستند که با فروکش کردن نور و گشودن چشمانشان، بازی آغاز میشود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: دوشنبه 2 شهریور 1405 18:08
از: هاگوارتز
پستها:
1034

جلسه اول کلاسهای عملی (داستان ادامهدار) - ۸ تا ۱۴ مهر (ساعت ۲۳:۵۹) - توضیحات بیشتر
سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور
زمستان بر هاگوارتز سایه انداخته بود. برف بیوقفه روی سقفهای شیروانی و پنجرههای شیشهرنگی مینشست، اما برخلاف همیشه، هیچ نامهای برای بازگشت به خانه به جادوآموزان داده نشد. قلعه بسته شده بود؛ نه جغدی به پرواز درآمد، نه چمدانی بسته شد. همه، از جادوآموزان تا اساتید، با سردرگمی در تالار بزرگ جمع شدند.
شمعهای معلق با شعلههایی سرخ میسوختند، و در میان همهمهی شاگردان، درهای تالار با صدایی سنگین گشوده شد. سالازار اسلیترین، با ردای سبز-سیاه وارد شد. قدمهایش با وقاری تهدیدآمیز روی سنگهای تالار طنین انداخت و سکوتی مرگبار بر فضا حاکم شد. او عصایش را بلند کرد و صدایش در تالار پیچید:
- برای تعطیلات زمستانی امسال، هیچکس به خانه بازنخواهد گشت. دلیلش ساده است: سفری بزرگتر و تجربهای بیسابقه در انتظار شماست. گودریک گریفیندور، رقیب و همپیمان دیرین، جهانی موازی آفریده است… جهانی در تصویر خودش، سرزمینی برای نوادگانش. آنجا، قوانین او حکم میراند، ارزشهای او سایهاش را بر هر چیز انداخته است. اما پرسش اصلی اینجاست: آیا شما میتوانید در چنین جهانی خودِ واقعیتان را پیدا کنید؟
صدای نجوا و ترس در میان جادوآموزان بالا گرفت. بعضی از صندلی برخاستند، بعضی دیگر مشتاقانه خم شدند تا حرفهای بعدی سالازار را بشنوند.
سالازار ادامه داد:
- امشب، دروازهای به آن سرزمین گشوده خواهد شد. از آنجا عبور میکنید، تکتک شما، و در جهانی شکلگرفته بر اساس باورهای گودریک، باید خود را بیازمایید. شاید قدرتتان، شاید خردتان، شاید وفاداریتان، یا شاید چیزی فراتر… شما تنها با عبور از آتش امتحان خواهید فهمید که چه کسی واقعاً هستید.
او با حرکت دست، طلسمی در هوا کشید. زمین لرزید و در انتهای تالار، دریچهای از نور سرخ و طلایی باز شد؛ دریچهای که شعاعهایش مانند تیغههایی از آتش میدرخشیدند.
سالازار با نگاهی آرام اما تهدیدآمیز گفت:
- قدم بردارید. یکییکی. سرنوشتتان آن سوی این دروازه است.
شاگردان با قلبهایی لرزان و چشمانی پر از هیجان، شروع به حرکت کردند. برخی به عقب نگاه میکردند، برخی لبخند محوی بر لب داشتند. اما همه میدانستند که بازگشتی در کار نیست.
یکییکی وارد پورتال شدند، و تالار بزرگ هاگوارتز در سکوتی سنگین باقی ماند، تنها با سایهی سبز سالازار و شعلههای لرزان شمعهایی که حالا انگار پررنگتر از همیشه میسوختند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 03:43
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
494
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، بانکدار گرینگوتز
افتخارات

همه گریفی ها با تعجب به کارکن نگاه کردن.
_اما ما که خیلی اینجا نموندیم!
کارکن درحالی که چپ چپ به اونها نگاه میکرد گفت:
_مهم نیست!
گریفی ها که دیدن چاره ای به جز تسویه حساب هتلوارتز ندارن، به اجبار دست هاشون رو به طرف جیب هاشون حرکت دادن.
_تو جیب من یه گالیون هم نیست.
_توی جیب منم شیپیش ها دارن ورجه وورجه میکنن!
_منم هیچی ندارم.
ملت گریف وقتی که مطمئن شدن حتی یه قرون ته جیب شون نیست، نگاه هاشون رو به خیلی مرموزانه و ترحم برانگیز به طرف تلما چرخوندن. تلما هم که حواسش جمع بود، با حالتی دردناک گفت:
_اخرش شما منو ورشکست میکنید!
و به اجبار، ۱۰۰ گالیون ناقابل رو به کارکن تحویل داد. ملت گرفیندور هم شاد و خرم و قدم زنان از هتلوارتز خارج شدن.
بعد از یه مدت پیاده روی، به محل ساخت اقامتگاه رسیدن. سر کادوگان که دوباره جو برش داشته بود، گفت:
_خب ملت، حالا که هتلوارتز رو کاملا چرخیدیم، فکر کنم بتونید حدس بزنید که باید ساخت و ساز رو شروع کنیم. الان مسئولیت هارو پخش میکنم. اس...
تلما که با شنیدن "جمله الان مسئولیت هارو پخش میکنم" از سرکادوگان حالت طلبکار به خودش گرفته بود حرف سرکادوگان رو قطع کرد.
_منظورت از پخش کردن مسئولیت ها چیه؟ هان چیه؟ من اون همه پول واسه ساخت اقامتگاه گذاشتم و اسپانسرش شدم. بعدا مدیر پروژه بشی تو؟ من قبول نمیکنم! نکنه میخوای پول رو از شما پس بگیرم؟ اصلا شما ها بگین کی مدیر پروژه بشه.
و به ملت متعجب نگاه کرد. گریفی ها هم خیلی تند و سریع تلما رو به عنوان مدیر پروژه اعلام کردن. البته، فکر نکنین که خیلی به تلما علاقه داشتن ها نه! فقط نمی خواستن که بودجه ساخت اقامتگاه رو از دست بدن.
_اما ما که خیلی اینجا نموندیم!
کارکن درحالی که چپ چپ به اونها نگاه میکرد گفت:
_مهم نیست!
گریفی ها که دیدن چاره ای به جز تسویه حساب هتلوارتز ندارن، به اجبار دست هاشون رو به طرف جیب هاشون حرکت دادن.
_تو جیب من یه گالیون هم نیست.
_توی جیب منم شیپیش ها دارن ورجه وورجه میکنن!
_منم هیچی ندارم.
ملت گریف وقتی که مطمئن شدن حتی یه قرون ته جیب شون نیست، نگاه هاشون رو به خیلی مرموزانه و ترحم برانگیز به طرف تلما چرخوندن. تلما هم که حواسش جمع بود، با حالتی دردناک گفت:
_اخرش شما منو ورشکست میکنید!
و به اجبار، ۱۰۰ گالیون ناقابل رو به کارکن تحویل داد. ملت گرفیندور هم شاد و خرم و قدم زنان از هتلوارتز خارج شدن.
بعد از یه مدت پیاده روی، به محل ساخت اقامتگاه رسیدن. سر کادوگان که دوباره جو برش داشته بود، گفت:
_خب ملت، حالا که هتلوارتز رو کاملا چرخیدیم، فکر کنم بتونید حدس بزنید که باید ساخت و ساز رو شروع کنیم. الان مسئولیت هارو پخش میکنم. اس...
تلما که با شنیدن "جمله الان مسئولیت هارو پخش میکنم" از سرکادوگان حالت طلبکار به خودش گرفته بود حرف سرکادوگان رو قطع کرد.
_منظورت از پخش کردن مسئولیت ها چیه؟ هان چیه؟ من اون همه پول واسه ساخت اقامتگاه گذاشتم و اسپانسرش شدم. بعدا مدیر پروژه بشی تو؟ من قبول نمیکنم! نکنه میخوای پول رو از شما پس بگیرم؟ اصلا شما ها بگین کی مدیر پروژه بشه.
و به ملت متعجب نگاه کرد. گریفی ها هم خیلی تند و سریع تلما رو به عنوان مدیر پروژه اعلام کردن. البته، فکر نکنین که خیلی به تلما علاقه داشتن ها نه! فقط نمی خواستن که بودجه ساخت اقامتگاه رو از دست بدن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر

ملت حیران گریفی، که از رفتن به سمت سینما یا سیما خانوم پشیمان شده بودند، در حالی که زیر لب پچ پچ میکردند، با قدم های تند از آنجا خارج شدند.
مکان دیگری را دیدند که اسمش بود( بازی های مفرح برای بازدید کنندگان هتلوارتز) تصمیم گرفتند به داخل آن بروند.
به داخل که رفتند. بازی های تیله سنگی، کارت بازی انفجاری و چند جارو برای کوئیدیچ بود.
- واه! ما که همه ی اینا رو تو هاگوارتز خودمون داریم!تو خونه هامونم معمولا داریم! به چه دردمون میخورن؟
این زمزمه ی گریفی ها بود.
از آنجا هم خارج شدند. هنوز صدای زمزمه های گریفی ها به گوش میرسید.
مکان دیگری را دیدند به نام(کتابخانه هتلوارتز) وارد آن شدند. کتاب های مختلفی از جمله قصه های بیدل نقال، تاریخچه هاگوارتز و کوئیدیچ در گذر زمان و... در آنجا بود.
- خب، انگار همه جای این هتلوارتز رو دیدیم! بیاین بریم اقامت گاه خودمون را بسازیم.
- به پیش سربازان دلاور من!
گریفی ها از آنجا خارج شدند و به سوی درب خروجی هتلوارتز رفتند. اما ناگهان کارکن هتلوارتز را دیدند که گفت:
- کجا کجا؟ باید هزینه ی اقامت تون رو تو هتلوارتز بپردازید.
- چقدره هزینش؟
- 100 گالیون.
- چی؟ صد گالیون؟
مکان دیگری را دیدند که اسمش بود( بازی های مفرح برای بازدید کنندگان هتلوارتز) تصمیم گرفتند به داخل آن بروند.
به داخل که رفتند. بازی های تیله سنگی، کارت بازی انفجاری و چند جارو برای کوئیدیچ بود.
- واه! ما که همه ی اینا رو تو هاگوارتز خودمون داریم!تو خونه هامونم معمولا داریم! به چه دردمون میخورن؟
این زمزمه ی گریفی ها بود.
از آنجا هم خارج شدند. هنوز صدای زمزمه های گریفی ها به گوش میرسید.
مکان دیگری را دیدند به نام(کتابخانه هتلوارتز) وارد آن شدند. کتاب های مختلفی از جمله قصه های بیدل نقال، تاریخچه هاگوارتز و کوئیدیچ در گذر زمان و... در آنجا بود.
- خب، انگار همه جای این هتلوارتز رو دیدیم! بیاین بریم اقامت گاه خودمون را بسازیم.
- به پیش سربازان دلاور من!
گریفی ها از آنجا خارج شدند و به سوی درب خروجی هتلوارتز رفتند. اما ناگهان کارکن هتلوارتز را دیدند که گفت:
- کجا کجا؟ باید هزینه ی اقامت تون رو تو هتلوارتز بپردازید.
- چقدره هزینش؟
- 100 گالیون.
- چی؟ صد گالیون؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوری
!
!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج