درون معدهی دامبلدور، ولدمورت، بلاتریکس و پاتریشیا در میان ترشحات سبز رنگ و چند تکه غذای هضمنشده، با ناامیدی به یکدیگر نگاه میکردند. صدای قدمهای ریموس لوپین که برای آوردن کیک رفته بود، محو شده بود و آنها تنها مانده بودند با صدای غرغر معدهی دامبلدور که هر از گاهی مثل یک اژدهای خوابآلود، غرّشی کوتاه میکرد.
ناگهان، از بالای سرشان، بخشی از دیوارهی معده شروع به تکان خوردن کرد و مانند پردهای سینمایی کنار رفت. پشت آن، سوروس اسنیپ نشسته بود، با یک فنجان چای در دست و یک کتاب جلوی رویش. پشت سرش، قفسههای عتیقهفروشی گل نیلی دیده میشد که پر از اشیای عجیب و غریب بود.
ولدمورت با چشمانی گرد شده فریاد زد: «اسنیپ؟! تو اینجا چه کار میکنی؟!»
اسنیپ بدون اینکه نگاهش را از کتاب بردارد، با لحنی یکنواخت گفت: «من از سالها پیش روی یک طرح پژوهشی دربارهی «تأثیر غذاهای سنگین بر رویاهای جادویی» کار میکردم. وقتی فهمیدم شما به اینجا منتقل شدهاید، تصمیم گرفتم به عنوان ناظر میدانی، کیفیت هضم دامبلدور را بررسی کنم. ضمناً صاحب این فروشگاه، یک کتری نقرهای دارد که من برای مجموعهام نیاز داشتم.»
بلاتریکس با عصبانیت گفت: «ما درون معدهی یک پیرمرد گرفتاریم و تو داری دربارهی کیفیت هضمش تحقیق میکنی و کتری میخری؟!»
اسنیپ با خونسردی کتابش را بست و نگاهی به آنها انداخت: «دقیقاً. و به نظر میرسد که شما سه نفر، یک مشکل جدی برای سیستم گوارشی او ایجاد کردهاید. چند لحظه پیش، دامبلدور به طور غیرارادی یک آهنگ غمگین زمزمه کرد و من مطمئن نیستم که این تقصیر شماست یا او تازه سریال جدیدی را شروع کرده است.»
پاتریشیا با ناامیدی فریاد زد: «اسنیپ! ما باید از اینجا خارج شویم! راهی بگو!»
اسنیپ با لحنی شبیه به یک معلم مهدکودک، گفت: «بسیار خوب. به نظر من، بهترین راه این است که دامبلدور را به خنده بیندازید. یک خندهی شدید، دیافراگم را منقبض میکند و میتواند شما را مثل یک تفنگ بادکرده به بیرون پرتاب کند.»
بلاتریکس با ناباوری گفت: «او را بخندانیم؟! ما درون معدهاش هستیم، نه در یک کمدی کلاب!»
اسنیپ با لحنی که میگفت «این یک پیشنهاد جدی است»، ادامه داد: «یک جوک تعریف کنید. یک جوک بسیار بد. آنقدر بد که دامبلدور از شدت ناراحتی شروع به خنده کند. جوکهای من معمولاً این تأثیر را روی او دارند، اما متأسفانه من الان مشغول خرید کتری هستم.»
ولدمورت با ناامیدی به بلاتریکس نگاه کرد: «تو بلدی جوک بگویی؟»
بلاتریکس با ناراحتی گفت: «من آخرین بار در سال ۱۹۷۵ یک جوک گفتم که باعث شد مرگخوار شمارهی سه، دو هفته از ترس نتواند غذا بخورد. به نظرت برای دامبلدور مناسب است؟»
اسنیپ با لبخندی شیطنتآمیز گفت: «عالی است. از آن جوک استفاده کنید. من تضمین میکنم که او آنقدر بخندد که نه تنها شما، بلکه کیک لیموییاش را هم به بیرون پرتاب کند.»
بلاتریکس نفس عمیقی کشید و با صدای بلند فریاد زد: «آلـبـوس! چرا مرغ از جاده رد شد؟»
صدای دامبلدور با تعجب پاسخ داد: «چرا؟»
بلاتریکس ادامه داد: «چون میخواست به طرف دیگر برود! نه اینکه بخواهد درون معدهی یک پیرمرد گیر کند!»
ناگهان، سکوت سنگینی برقرار شد. سپس، دامبلدور شروع به خندیدن کرد. نه یک خندهی معمولی، بلکه خندهای که از اعماق شکمش بلند شد و آنچنان شدید بود که عتیقههای فروشگاه شروع به لرزیدن کردند و چند مجسمهی کوچک از قفسه افتادند.
در همان لحظه، ولدمورت، بلاتریکس و پاتریشیا مانند سه موشک از دهان دامبلدور به بیرون پرتاب شدند و درست وسط عتیقهفروشی، روی کیک لیمویی که ریموس لوپین آورده بود، فرود آمدند.
اسنیپ با همان خونسردی، از پشت یکی از قفسهها ظاهر شد و با لحنی سرد گفت: «خب. به نظر میرسد که تئوری من درست بود. یک جوک بد، قویتر از هر طلسمی عمل میکند. ضمناً، کتری نقرهای را هم خریدم.»
صاحب فروشگاه که از این همه ماجرا شوکه شده بود، با تعجب به اسنیپ نگاه کرد و گفت: «آقای اسنیپ... آیا شما ... از قبل میدانستید این اتفاق میافتد؟»
اسنیپ در حالی که کتری را زیر بغل میزد، با خونسردی پاسخ داد: «نه، اما از وقتی که یک گلدان فراری را در جنگل دیدم، دیگر از هیچ چیز تعجب نمیکنم.»
ولدمورت با حالتی کثیف و خسته از روی کیک بلند شد و گفت: «اسنیپ... اینبار واقعاً کارت را درست انجام دادی.»
اسنیپ در حالی که به سمت در میرفت، با لحنی سرد پاسخ داد: «من همیشه کارم را درست انجام میدهم، لرد بزرگ. شما فقط فرصت دیدنش را نداشتهاید.»
و با همان خونسردی همیشگی، عتیقهفروشی را ترک کرد و کتری نقرهای جدیدش را با خود برد.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] عتیقهفروشی گل نیلی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: امروز ساعت 14:25
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
27

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: امروز ساعت 15:26
از: گودریگسهالو
پستها:
104
شغل
رئیس کسبه دیاگون

خلاصه: لرد ولدمورت از طریق یه کمد وارد خواب دامبلدور میشه اما وقتی دامبلدور از خواب بیدار میشه، لرد توی بدن دامبلدور گیر میوفته و میفهمه پاتریشیا و بلاتریکس هم اونجا حضور دارن. اما طی اتفاقاتی، لرد، پاتریشیا و بلاتریکس توی معده ی دامبلدور میوفتن و دیگه راه خروجی ندارن. تا اینکه پاتریشیا پیشنهاد میده کاری کنن که دامبلدور بالا بیاره. اونا تصمیم میگیرن قلقلکش بدن تا از این راه دامبلدور رو مجبور کنن بالا بیاره.
عملیات ترساند دامبلدور آغاز شده بود. اما آنها بدون داشتن هیچ ایده ای این عملیات را آغاز کرده بودند. پاتریشیا روی یک تکه غذای شناور نشست. ولدمورت و بلاتریکس روبروی او ایستاده بودند و منتظر به او نگاه میکردند.
- دست بجنبان! این بوی معده مارا آزرده خاطر کرد!
- راست میگه، فکنم دامبلدور اوضاع معدش خرابه.
پاتریشیا، ناگهان از جایش بلند شد و دوباره انگشتش را به سرعت بالا برد. علامت سوال گنده ای روی سر بلاتریکس و ولدمورت ایجاد شد. قبل از اینکه پاتریشیا بتواند دهانش را باز کند، آبی از راه ورودی معده پایین آمد که در آن موقعیت، سیلی عظیم به نظر میرسید. ولدمورت، بالاتریکس و پاتریشیا در آن سیل عظیم شناور شدند و آب که با محتویات معده قاطی شده بود روی سرو صورتشان ریخت و در نهایت مانند امواج دریا آرام شد. بلاتریکس که بینی اش پر آب شده بود و مانند یک موش آب کشیده به نظر میرسید، با صدای گرفته ای رو به ولدمورت کرد.
- حالا این پیری هم... میمیره دو دقیقه هیچی نخوره؟
- آهای پاتریشیا! حرفت را بزن تا این دامبلک مارا وارد مجاری ادراریش نکرده است!
پاتریشیا سرفه ای کرد و دوباره روی یه تکه غذا نشست.
- میگم که... باید قلقلکش بدیم...
پاتریشیا که داشت از شدت آبی که قورت داده بود خفه میشد، تنها این را گفت و به سرفه کردن ادامه داد. ولدمورت که به شدت عجله داشت تا از این مخمصه خلاص شود، ناخن هایش را روی دیواره ی معده ی دامبلدور کشید. اما به جای اینکه قلقلکش بیاید، به خاطر تیزی ناخن ولدمورت، دردش گرفت و صدای «آخ» بلندش در گوششان پیچید. در پی آن صدای آخ بلند، صدای ریموس لوپین آمد که داشت ابراز نگرانی میکرد.
- آخه پروفسور... با یه لیوان آب اینطوری شدین بعد میخواین براتون کیک لیمویی فندقی هم بیارم؟
هر سه آنها سریعا دست به کار شدن تا قبل از اینکه کیک لیمویی فندقی بر سرو رویشان ببارد، دامبلدور را مجبور به استفراغ کردن کنند. پاتریشیا که داشت سخت برای بقا تلاش میکرد، ولدمورت را کنار زد و قبل از قلقلک دادن، انگشتانش را درون دهانش فرو کرد و ناخن های بلندش را جوید. بعد که مطمئن شد ناخنی روی انگشتانش نمانده است، شروع کرد به قلقلک دادن دیواره ی معده.
دامبلدور که ظاهرا بسیار قلقلکش آمده بود، از جایش بلند شده بود و بالا و پایین میپرید. همزمان، ولدمورت، پاتریشیا و بلاتریکس هم به بالا و پایین پرتاب شدند. وقتی به سقف معده ی دامبلدور چسبیدند، دامبلدور که حالا بیشتر قلقلکش آمده بود، شروع کرد به خندیدن. صدای خنده اش آنقدر بلند بود که گوش هایشان را تقریبا کر کرد. بعد از آن، شروع کرد به دویدن و آنقدر تکان خورد که آنها از سقف جدا شدند و دوباره شلپ! افتادند درون ترشحات سبز جاری در معده ی دامبلدور.
- آااااااااااا
- پروفسور مطمئنین هنوزم کیک فندقی لیمویی میخواین؟
- اره... اره پسرم برو هرچه سریع تر برام یه اسلایس... نه یه کیک کامل بیار!
صدای قدم های ریموس لوپین که داشت میرفت تا یک کیک کامل را بیاورد، خبر از این داد که هر سه ی آن ها بیچاره شده اند. ولدمورت دلش میخواست آواداکداورایی بگوید و دامبلدور را از وسط به دو نیم کند. اما بعد یادش آمد آنها حالا بخشی از بدن دامبلدور شده اند و احتمال مرگشان در این حالت بالاست. پس باید چه کار میکردند؟ باید منتظر میماندند تا دامبلدور کیک لیمویی را بخورد و از شدت پرخوری خود به خود بالا بیاورد، یا باید به دنبال راه خروجی دیگری میگشتند؟
عملیات ترساند دامبلدور آغاز شده بود. اما آنها بدون داشتن هیچ ایده ای این عملیات را آغاز کرده بودند. پاتریشیا روی یک تکه غذای شناور نشست. ولدمورت و بلاتریکس روبروی او ایستاده بودند و منتظر به او نگاه میکردند.
- دست بجنبان! این بوی معده مارا آزرده خاطر کرد!
- راست میگه، فکنم دامبلدور اوضاع معدش خرابه.
پاتریشیا، ناگهان از جایش بلند شد و دوباره انگشتش را به سرعت بالا برد. علامت سوال گنده ای روی سر بلاتریکس و ولدمورت ایجاد شد. قبل از اینکه پاتریشیا بتواند دهانش را باز کند، آبی از راه ورودی معده پایین آمد که در آن موقعیت، سیلی عظیم به نظر میرسید. ولدمورت، بالاتریکس و پاتریشیا در آن سیل عظیم شناور شدند و آب که با محتویات معده قاطی شده بود روی سرو صورتشان ریخت و در نهایت مانند امواج دریا آرام شد. بلاتریکس که بینی اش پر آب شده بود و مانند یک موش آب کشیده به نظر میرسید، با صدای گرفته ای رو به ولدمورت کرد.
- حالا این پیری هم... میمیره دو دقیقه هیچی نخوره؟
- آهای پاتریشیا! حرفت را بزن تا این دامبلک مارا وارد مجاری ادراریش نکرده است!
پاتریشیا سرفه ای کرد و دوباره روی یه تکه غذا نشست.
- میگم که... باید قلقلکش بدیم...
پاتریشیا که داشت از شدت آبی که قورت داده بود خفه میشد، تنها این را گفت و به سرفه کردن ادامه داد. ولدمورت که به شدت عجله داشت تا از این مخمصه خلاص شود، ناخن هایش را روی دیواره ی معده ی دامبلدور کشید. اما به جای اینکه قلقلکش بیاید، به خاطر تیزی ناخن ولدمورت، دردش گرفت و صدای «آخ» بلندش در گوششان پیچید. در پی آن صدای آخ بلند، صدای ریموس لوپین آمد که داشت ابراز نگرانی میکرد.
- آخه پروفسور... با یه لیوان آب اینطوری شدین بعد میخواین براتون کیک لیمویی فندقی هم بیارم؟
هر سه آنها سریعا دست به کار شدن تا قبل از اینکه کیک لیمویی فندقی بر سرو رویشان ببارد، دامبلدور را مجبور به استفراغ کردن کنند. پاتریشیا که داشت سخت برای بقا تلاش میکرد، ولدمورت را کنار زد و قبل از قلقلک دادن، انگشتانش را درون دهانش فرو کرد و ناخن های بلندش را جوید. بعد که مطمئن شد ناخنی روی انگشتانش نمانده است، شروع کرد به قلقلک دادن دیواره ی معده.
دامبلدور که ظاهرا بسیار قلقلکش آمده بود، از جایش بلند شده بود و بالا و پایین میپرید. همزمان، ولدمورت، پاتریشیا و بلاتریکس هم به بالا و پایین پرتاب شدند. وقتی به سقف معده ی دامبلدور چسبیدند، دامبلدور که حالا بیشتر قلقلکش آمده بود، شروع کرد به خندیدن. صدای خنده اش آنقدر بلند بود که گوش هایشان را تقریبا کر کرد. بعد از آن، شروع کرد به دویدن و آنقدر تکان خورد که آنها از سقف جدا شدند و دوباره شلپ! افتادند درون ترشحات سبز جاری در معده ی دامبلدور.
- آااااااااااا
- پروفسور مطمئنین هنوزم کیک فندقی لیمویی میخواین؟
- اره... اره پسرم برو هرچه سریع تر برام یه اسلایس... نه یه کیک کامل بیار!
صدای قدم های ریموس لوپین که داشت میرفت تا یک کیک کامل را بیاورد، خبر از این داد که هر سه ی آن ها بیچاره شده اند. ولدمورت دلش میخواست آواداکداورایی بگوید و دامبلدور را از وسط به دو نیم کند. اما بعد یادش آمد آنها حالا بخشی از بدن دامبلدور شده اند و احتمال مرگشان در این حالت بالاست. پس باید چه کار میکردند؟ باید منتظر میماندند تا دامبلدور کیک لیمویی را بخورد و از شدت پرخوری خود به خود بالا بیاورد، یا باید به دنبال راه خروجی دیگری میگشتند؟
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: امروز ساعت 12:47
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
166
شغل
معاون وزیر سحر و جادو

بلاتریکس اخمهایش را در هم کشید. راهِ حل پاتریشیا پر دردسر بود. با عصبانیت گفت:
- بالا بیاره؟ منظورت اینه که باید دامبلدور...
- آره. دقیقاً همون. با تکرار کردنش هم راهِ جدیدی پیدا نمی کنی!
سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. لرد از روی سکوی قهوهای رنگ برخاست و ردایش را با کمال وقار تکاند، اگرچه این کار چندان تفاوتی در وضعیت ردا ایجاد نکرد.
- ما از این راهحل رضایت نداریم.
اما از وضعیت فعلی نیز رضایت نداریم.
ضمن اینکه بوی این محیط نیز مطبوع نمیباشد.
پاتریشیا ذرهبینش را در جیبش گذاشت و دستانش را به هم مالید.
- خب! پس باید یه چیزی پیدا کنیم که دامبلدور حسابی... حسابی قاطی کنه.
در همین لحظه صدای دامبلدور و ریموس دوباره در گوشهایشان پیچید.
- ریموس پسرم، این چه صدای عجیبیه؟
- کدوم پروفسور؟
- نمیدونم... انگاری یه چیزی توی معدهام تکون تکون میخوره.
بلاتریکس، که عجیب بود نگاهِ خیره اش چرا پاتریشیا را نمی سوزاند، گفت:
- بگو چیکار کنیم که دامبلدور بالا بیاره!
پاتریشیا ژست فکری گرفت و انگشتش را در هوا چرخاند.
- باید دامبلدور رو ترسوند. وقتی آدم میترسه... بالا میاره.
- چطوری توی معده، یکی رو بترسونیم؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ریموس لوپین تکیهاش را به پنجره داد و دستانش را در هم قفل کرد.
- پروفسور. فکر میکنم باید استراحت کنید.
دامبلدور نگاهش را ریموس دزدید و به شومینه بخشید.
- ریموس پسرم. سال هاست که من باید استراحت کنم و هیچ وقت نمیکنم. امشب هم استثنا نیست.
- ولی معدهتون...
- معدهام حالش خوبه.
- ولی آخه صدای عجیبی ازش میاد.
- بخاطرِ سنمه. بالاخره پیری هم مشکلاتِ خودش رو داره؛ البته که خوبی هاش رو اصلاً انکار نمی کنم...
- بالا بیاره؟ منظورت اینه که باید دامبلدور...
- آره. دقیقاً همون. با تکرار کردنش هم راهِ جدیدی پیدا نمی کنی!
سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. لرد از روی سکوی قهوهای رنگ برخاست و ردایش را با کمال وقار تکاند، اگرچه این کار چندان تفاوتی در وضعیت ردا ایجاد نکرد.
- ما از این راهحل رضایت نداریم.
اما از وضعیت فعلی نیز رضایت نداریم.
ضمن اینکه بوی این محیط نیز مطبوع نمیباشد.
پاتریشیا ذرهبینش را در جیبش گذاشت و دستانش را به هم مالید.
- خب! پس باید یه چیزی پیدا کنیم که دامبلدور حسابی... حسابی قاطی کنه.
در همین لحظه صدای دامبلدور و ریموس دوباره در گوشهایشان پیچید.
- ریموس پسرم، این چه صدای عجیبیه؟
- کدوم پروفسور؟
- نمیدونم... انگاری یه چیزی توی معدهام تکون تکون میخوره.
بلاتریکس، که عجیب بود نگاهِ خیره اش چرا پاتریشیا را نمی سوزاند، گفت:
- بگو چیکار کنیم که دامبلدور بالا بیاره!
پاتریشیا ژست فکری گرفت و انگشتش را در هوا چرخاند.
- باید دامبلدور رو ترسوند. وقتی آدم میترسه... بالا میاره.
- چطوری توی معده، یکی رو بترسونیم؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ریموس لوپین تکیهاش را به پنجره داد و دستانش را در هم قفل کرد.
- پروفسور. فکر میکنم باید استراحت کنید.
دامبلدور نگاهش را ریموس دزدید و به شومینه بخشید.
- ریموس پسرم. سال هاست که من باید استراحت کنم و هیچ وقت نمیکنم. امشب هم استثنا نیست.
- ولی معدهتون...
- معدهام حالش خوبه.
- ولی آخه صدای عجیبی ازش میاد.
- بخاطرِ سنمه. بالاخره پیری هم مشکلاتِ خودش رو داره؛ البته که خوبی هاش رو اصلاً انکار نمی کنم...
افرادی که لایک کردند
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:14
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
427
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

-امروز اینجا جمع شدیم تا وداع کنیم با لرد سیاه.
هکتور خودش را به سکویی که قبلا تکه ای سیب بود رساند و روی آن ایستاد.
- غم این واقعه در کلام نمی گنجه. پس بهتره چیزی نگیم و فقط سکوت کنیم...
ولی واقعا ظلمه که اینو نگم! در سراسر دنیا اونو با نام های مختلف می شناختن! اسمشونبر، تام ماروولو ریدل، لرد ولدمورت، لرد سیاه، دارک لرد، دارک چاکلت،
ولدی، ولدک تک تک، تک تک ولدک، تک لردک... چیز... یعنی همون ارباب تاریکی!
... برای بعضی خلافکار بود و برای بعضی یه قهرمان. اما برای همه، یه افسانه بود!*
نگاه هکتور روی لرد قفل شد.
- ایشون کسی بودن که هری پاتر از دستش شبا خواب راحت نداشت! کسی بودن که باعث شدن جینی ویزلی فوبیا دفترچه خاطرات بگیره! کسی که ملت حتی از به زبون آوردن اسمش می گرخیدن... کسی که همیشه به من به عنوان یه معجون ساز ماهر افتخار می کردن
... کسی که مرگخوارا خیلی دوستش داشتن... از همون اول هم گفتم که در کلام نمی گنجه.
قبل از اینکه هکتور تظاهر به گریستن کند، از طرف بلاتریکس یک پس گردنی محکم خورد و به تنظیمات کارخانه برگشت.
- هکتور هیچکس قرار نیست با ارباب خداحافظی کنه!
.. سرورم شما هم نگران نباشین بالاخره یه جوری از این وضعیت نجاتتون میدیم.
پاتریشیا تا این حرف را شنید فوری روی یک تکه شناور هویج، چهار زانو نشست. و بعد انگشتانش را مانند ایکیوسان کنار سرش برد و شروع کرد به دورانی چرخاندشان.
پنج دقیقه بعد:
- یافتم یافتم!
لرد و بلاتریکس که مدتی دخترک کاراگاه را زیر نظر داشتند، با صدای بلند او از جا پریدند. ولی هکتور هیچ واکنشی نشان نداد چون به تنظیمات کارخانه بازگشته بود. کمی طول می کشید تا ویندوزش بالا بیاید و حافظه اش برگردد.
- اون وقت چی رو یافتی پاتریشیا؟
- راه خروج از اینجا رو.
بلاتریکس سریع یقه پاتریشیایی را که عینک دودی زده، ژست گرفته بود و داشت از کشف خود حسابی کیف می کرد، گرفت و او را محکم تکان تکان داد.
- معطل چی هستی پس؟
بگو اون راه حل چیه تا بتونم ارباب بزرگ و عزیز و شایسته و همه چی تموم و فوق العاده و پاتر کُش و افسانه ای و هرچی بگم کمه و... مونو نجات بدم!
- آخ... یه دقیقه تکونم نده... بگم.
بلاتریکس یقیه پاتریشیا را ول کرد و او درحالی که دور خودش می چرخید و تلو تلو می خورد گفت:
- باید قبل از اینکه تبدیل به کیموس معده بشیم یه کاری کنیم تا دامبلدور بالا بیاره. این تنها راه نجاته.
*الهام گرفته شده از گربه چکمه پوش آخرین آرزو
هکتور خودش را به سکویی که قبلا تکه ای سیب بود رساند و روی آن ایستاد.
- غم این واقعه در کلام نمی گنجه. پس بهتره چیزی نگیم و فقط سکوت کنیم...
ولی واقعا ظلمه که اینو نگم! در سراسر دنیا اونو با نام های مختلف می شناختن! اسمشونبر، تام ماروولو ریدل، لرد ولدمورت، لرد سیاه، دارک لرد، دارک چاکلت،
ولدی، ولدک تک تک، تک تک ولدک، تک لردک... چیز... یعنی همون ارباب تاریکی!
... برای بعضی خلافکار بود و برای بعضی یه قهرمان. اما برای همه، یه افسانه بود!*نگاه هکتور روی لرد قفل شد.
- ایشون کسی بودن که هری پاتر از دستش شبا خواب راحت نداشت! کسی بودن که باعث شدن جینی ویزلی فوبیا دفترچه خاطرات بگیره! کسی که ملت حتی از به زبون آوردن اسمش می گرخیدن... کسی که همیشه به من به عنوان یه معجون ساز ماهر افتخار می کردن
... کسی که مرگخوارا خیلی دوستش داشتن... از همون اول هم گفتم که در کلام نمی گنجه.
قبل از اینکه هکتور تظاهر به گریستن کند، از طرف بلاتریکس یک پس گردنی محکم خورد و به تنظیمات کارخانه برگشت.
- هکتور هیچکس قرار نیست با ارباب خداحافظی کنه!
.. سرورم شما هم نگران نباشین بالاخره یه جوری از این وضعیت نجاتتون میدیم.
پاتریشیا تا این حرف را شنید فوری روی یک تکه شناور هویج، چهار زانو نشست. و بعد انگشتانش را مانند ایکیوسان کنار سرش برد و شروع کرد به دورانی چرخاندشان.
پنج دقیقه بعد:
- یافتم یافتم!

لرد و بلاتریکس که مدتی دخترک کاراگاه را زیر نظر داشتند، با صدای بلند او از جا پریدند. ولی هکتور هیچ واکنشی نشان نداد چون به تنظیمات کارخانه بازگشته بود. کمی طول می کشید تا ویندوزش بالا بیاید و حافظه اش برگردد.
- اون وقت چی رو یافتی پاتریشیا؟
- راه خروج از اینجا رو.
بلاتریکس سریع یقه پاتریشیایی را که عینک دودی زده، ژست گرفته بود و داشت از کشف خود حسابی کیف می کرد، گرفت و او را محکم تکان تکان داد.
- معطل چی هستی پس؟
بگو اون راه حل چیه تا بتونم ارباب بزرگ و عزیز و شایسته و همه چی تموم و فوق العاده و پاتر کُش و افسانه ای و هرچی بگم کمه و... مونو نجات بدم!- آخ... یه دقیقه تکونم نده... بگم.
بلاتریکس یقیه پاتریشیا را ول کرد و او درحالی که دور خودش می چرخید و تلو تلو می خورد گفت:
- باید قبل از اینکه تبدیل به کیموس معده بشیم یه کاری کنیم تا دامبلدور بالا بیاره. این تنها راه نجاته.
*الهام گرفته شده از گربه چکمه پوش آخرین آرزو
افرادی که لایک کردند
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 20:50
از: گیل مامان!
پستها:
867

خلاصه: لرد یه کمد با قابلیت ورود به خواب دیگران داره که از طریق اون وارد خواب دامبلدور شده. وسط خواب، دامبلدور بیدار میشه و لرد توی بدن دامبلدور گیر میفته. حالا متوجه شده که پاتریشیا هم اونجا حضور داره و بلاتریکس رو دزدیده ببره تحویل دامبلدور بده.
پاتریشیا در حالی که بلاتریکس را در هوا نگه داشته بود به سرعت میدوید اما هر چه که میدوید گویی پله برقیای را برعکس سوار شده باشد دوباره به جای اولش بر میگشت.
- تموم شد؟ خیلی تاثیرگذار بود.
بلاتریکس در حالی که حوصلهاش سر رفته بود از دستان پاتریشیا پایین پرید و به کنار لرد بازگشت.
- اگر میشد از اینجا بریم بالا که تا الان من و ارباب رفته بودیم پاتریشیا! مشکل اینجاست اصلا معلوم نیست الان کجاییم!
لرد بر روی سکویی نشست و ابروهایش را در هم کشید.
- هم اکنون ما بر روی سکویی جلوس کردیم که بسیار نرم بوده و در آن فرو رفتیم... از این وضعیت رضایتمند نمیباشیم. ضمن اینکه این سکو قهوهای رنگ نیز بوده و ردایمان را به این رنگ در آورده!
پاتریشیا ذرهبین کارآگاهیاش را از جیبش در آورد و به ترشحی سبز رنگ بر روی دیوار نگاهی دقیق انداخت.
- به نظر میاد این ترشح میجوشه و دود میکنه.
ناگهان صدای دامبلدور که با شخصی در حال صحبت بود در گوششان پیچید.
- اوه پسرم بازم شکلات؟ به خودت رحم نمیکنی به این پیرمرد دیابتی رحم کن!
- پروفسور خیالتون راحت. این شکلات معجزه میکنه. هیچ قندی نداره و درمان دیابتم هست.
- ولی صبحم همین شکلاتو بهم دادی و گفتی قند بدنمو تامین میکنه ریموس!
ریموس عینک آفتابی بر چشم زد.
- این شکلاتی که بهتون میدم شکلات نیست. اگر شکلاته مثل اون شکلات نیست. هیچ شکلاتی مثل این شکلات نیست. چون شکلاته ولی شکلات نیست.
-
دامبلدور شکلات را از دست ریموس گرفت. تکهای از آن را شکست و در دهان گذاشت. لحظاتی بعد تکه شکلات در میان موهای بلاتریکس فرود آمد.
- ارباب فکر کنم ما توی معده دامبلدور گیر افتادیم. این قسمتی هم که ازش نمیتونیم بریم بالا مری دامبلدوره... طبیعتاً اون ترشحات سبزم اسید معدهن!
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاتریشیا در حالی که بلاتریکس را در هوا نگه داشته بود به سرعت میدوید اما هر چه که میدوید گویی پله برقیای را برعکس سوار شده باشد دوباره به جای اولش بر میگشت.
- تموم شد؟ خیلی تاثیرگذار بود.
بلاتریکس در حالی که حوصلهاش سر رفته بود از دستان پاتریشیا پایین پرید و به کنار لرد بازگشت.
- اگر میشد از اینجا بریم بالا که تا الان من و ارباب رفته بودیم پاتریشیا! مشکل اینجاست اصلا معلوم نیست الان کجاییم!
لرد بر روی سکویی نشست و ابروهایش را در هم کشید.
- هم اکنون ما بر روی سکویی جلوس کردیم که بسیار نرم بوده و در آن فرو رفتیم... از این وضعیت رضایتمند نمیباشیم. ضمن اینکه این سکو قهوهای رنگ نیز بوده و ردایمان را به این رنگ در آورده!
پاتریشیا ذرهبین کارآگاهیاش را از جیبش در آورد و به ترشحی سبز رنگ بر روی دیوار نگاهی دقیق انداخت.
- به نظر میاد این ترشح میجوشه و دود میکنه.
ناگهان صدای دامبلدور که با شخصی در حال صحبت بود در گوششان پیچید.
- اوه پسرم بازم شکلات؟ به خودت رحم نمیکنی به این پیرمرد دیابتی رحم کن!
- پروفسور خیالتون راحت. این شکلات معجزه میکنه. هیچ قندی نداره و درمان دیابتم هست.
- ولی صبحم همین شکلاتو بهم دادی و گفتی قند بدنمو تامین میکنه ریموس!
ریموس عینک آفتابی بر چشم زد.
- این شکلاتی که بهتون میدم شکلات نیست. اگر شکلاته مثل اون شکلات نیست. هیچ شکلاتی مثل این شکلات نیست. چون شکلاته ولی شکلات نیست.
-
دامبلدور شکلات را از دست ریموس گرفت. تکهای از آن را شکست و در دهان گذاشت. لحظاتی بعد تکه شکلات در میان موهای بلاتریکس فرود آمد.
- ارباب فکر کنم ما توی معده دامبلدور گیر افتادیم. این قسمتی هم که ازش نمیتونیم بریم بالا مری دامبلدوره... طبیعتاً اون ترشحات سبزم اسید معدهن!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/6/6 0:12:57
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

هکتور با دیدن لرد و بلاتریکسی که هر لحظه بهش نزدیکتر میشدن، سرعت جویدن ناخوناش و ویبرههاش هم شدت میگیره. تا جایی که ناگهان به یاد میاره پاتریشیایی در کاره و چرا نباید با وعدههای وسوسهآمیز اونو خام کنه؟
- پاتریشیا میخوای کاری کنی دامبلدور بهت افتخار کنه و هرچه زودتر ماموریتای بزرگ بزرگ تو محفل ققنوس بهت بده؟
پاتریشیا که هنوز سرگرم هضم کردن موقعیت عجیبی که توش قرار گرفته بود، با شنیدن صدای هکتور توجهشو به اون جلب میکنه.
- اممم... چطوری؟
- با گرفتن بلاتریکس و تحویل دادنش به محفلیا!
هکتور که از چهره متعجب پاتریشیا میتونست بخونه متوجه منظورش نشده، دست از ویبره برمیداره و به آسمون اشاره میکنه.
- اون بالا رو میبینی؟ لرد و بلاتریکس دارن سقوط میکنن. من لردو میگیرم تو بلاتریکس. نظرت؟
پاتریشیا مخالفتی نداشت. چی بهتر از دستگیری یکی از بهترین مرگخواران لرد و تحویلش به دامبلدور؟ پاتریشیا میتونست اسمی برای خودش بین محفلیا در کنه.
- باشه!
هکتور اگه میدونست این باشه به چه معناست، شاید هیچوقت این پیشنهادو روی میز نمیگذاشت. چون به محض نزدیک شدن بلاتریکس و لرد به زمین، هکتور لرد رو در آغوش میگیره و پاتریشیا هم بلاتریکس رو. ولی قبل از این که فرصت حرکت دیگهای رو بکنن، پاتریشیا همینطور که بلاتریکس رو دو دستی چسبیده بود، بدو بدو به سمت خروجی شهربازی میره تا بلاتریکسو تحویل دامبلدور بده.
لرد که در آغوش هکتور جا خوش کرده بود، بدون این که تلاشی برای قرار گرفتن رو دو پاش کنه، همچنان تو بغل یکی میزنه پس کله هکتور.
- بلاتریکس ما رو به یک محفلی فروختی؟ بدو نجاتش بده تا از دست نرفته!
بنابراین وضعیت به این شکل میشه که پاتریشیا، بلاتریکس به بغل میدوئه و هکتور هم لرد به بغل به دنبالش. اونم در حالی که حالا نهتنها بنفش، بلکه کل اسبای دیگه هم آزاد شده بودن و کل وسایل شهربازی تصمیم گرفته بودن پیچ و مهرههاشون رو باز کنن و رو زمین فرو بریزن!
- پاتریشیا میخوای کاری کنی دامبلدور بهت افتخار کنه و هرچه زودتر ماموریتای بزرگ بزرگ تو محفل ققنوس بهت بده؟

پاتریشیا که هنوز سرگرم هضم کردن موقعیت عجیبی که توش قرار گرفته بود، با شنیدن صدای هکتور توجهشو به اون جلب میکنه.
- اممم... چطوری؟
- با گرفتن بلاتریکس و تحویل دادنش به محفلیا!
هکتور که از چهره متعجب پاتریشیا میتونست بخونه متوجه منظورش نشده، دست از ویبره برمیداره و به آسمون اشاره میکنه.
- اون بالا رو میبینی؟ لرد و بلاتریکس دارن سقوط میکنن. من لردو میگیرم تو بلاتریکس. نظرت؟

پاتریشیا مخالفتی نداشت. چی بهتر از دستگیری یکی از بهترین مرگخواران لرد و تحویلش به دامبلدور؟ پاتریشیا میتونست اسمی برای خودش بین محفلیا در کنه.
- باشه!
هکتور اگه میدونست این باشه به چه معناست، شاید هیچوقت این پیشنهادو روی میز نمیگذاشت. چون به محض نزدیک شدن بلاتریکس و لرد به زمین، هکتور لرد رو در آغوش میگیره و پاتریشیا هم بلاتریکس رو. ولی قبل از این که فرصت حرکت دیگهای رو بکنن، پاتریشیا همینطور که بلاتریکس رو دو دستی چسبیده بود، بدو بدو به سمت خروجی شهربازی میره تا بلاتریکسو تحویل دامبلدور بده.
لرد که در آغوش هکتور جا خوش کرده بود، بدون این که تلاشی برای قرار گرفتن رو دو پاش کنه، همچنان تو بغل یکی میزنه پس کله هکتور.
- بلاتریکس ما رو به یک محفلی فروختی؟ بدو نجاتش بده تا از دست نرفته!

بنابراین وضعیت به این شکل میشه که پاتریشیا، بلاتریکس به بغل میدوئه و هکتور هم لرد به بغل به دنبالش. اونم در حالی که حالا نهتنها بنفش، بلکه کل اسبای دیگه هم آزاد شده بودن و کل وسایل شهربازی تصمیم گرفته بودن پیچ و مهرههاشون رو باز کنن و رو زمین فرو بریزن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 21 مرداد 1405 22:38
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313

بنفش یه نگاه به بقیه اسبا کرد که کم کم داشتن خودشونو آزاد میکردن، یه نگاه به کاری کرد. و شیههای از سر شوک کشید. بنفش هنوز باورش نشده بود. بالاخره آزاد شده بود. بالاخره میتونست برای خودش بره همهجا رو بگرده و از زندگی لذت ببره و مجبور نباشه داخل کاروسل صاف وایسه و کاروسل بچرخونتش.
- بنفش؟ کجایی؟ هنوز پیش مایی؟ پیست پیست!
بنفش هنوز غرق افکارش بود و اصلاً صدای کاروسل رو نمیشنید. انگار که اصلا وارد دنیای جدیدی شده بود و توی چشماش پر از ماه و ستاره و رنگین کمون و شیرینی و پاپکورن و چیزای قشنگ قشنگ بود و کاروسل رو هم به جا نمیآورد.
اونطرف، لرد و بلاتریکس همچنان در حال سقوط بودن و همونطور که به زمین نزدیک میشدن، اتمهای هوا باهاشون دست تکون میدادن و سعی میکردن باهاشون سلام احوال پرسی کنن که البته توسط دستان پر توان لرد و بلاتریکس، پس زده میشدن و باید میرفتن یه جای دیگه گریه میکردن.
لرد همونطور که سقوط میکرد، خودش رو صاف کرد، دست به سینه شد، و گفت:
- ما دچار افکار مزاحم شدیم!
بلاتریکس که موقع سقوط، موهاش وارد گوش و چشم دهانش شدهبودن نتونست جواب خاصی به لرد بده، که باعث شد لرد حتی بیشتر دچار افکار مزاحم بشه. لرد افکار مزاحم رو دوست نداشت. ولی بهنظر میرسید افکار مزاحم لرد رو دوست داشته باشن.
- خب الان مثلا ما چرا باید دچار تفکر این موضوع بشیم که آمدنمون بهر چه بود؟ خب بهر زیبایی و قدرت بیکران و بیمانندمون بود دیگه! به همین سادگی!
و لرد و بلاتریکس همچنان داشتن به زمین نزدیک میشدن. و هکتور همچنان داشت با نگرانی ناخناشو میجوید و ویبره میزد و دور و برش رو پر از ناخنای جویده شدهش میکرد و پاتریشیا هم همونجا بود تا از اتفاقات سر در بیاره و بنفش هم غرق افکارش و بیتوجهی به کاروسل.
- بنفش؟ کجایی؟ هنوز پیش مایی؟ پیست پیست!

بنفش هنوز غرق افکارش بود و اصلاً صدای کاروسل رو نمیشنید. انگار که اصلا وارد دنیای جدیدی شده بود و توی چشماش پر از ماه و ستاره و رنگین کمون و شیرینی و پاپکورن و چیزای قشنگ قشنگ بود و کاروسل رو هم به جا نمیآورد.
اونطرف، لرد و بلاتریکس همچنان در حال سقوط بودن و همونطور که به زمین نزدیک میشدن، اتمهای هوا باهاشون دست تکون میدادن و سعی میکردن باهاشون سلام احوال پرسی کنن که البته توسط دستان پر توان لرد و بلاتریکس، پس زده میشدن و باید میرفتن یه جای دیگه گریه میکردن.
لرد همونطور که سقوط میکرد، خودش رو صاف کرد، دست به سینه شد، و گفت:
- ما دچار افکار مزاحم شدیم!

بلاتریکس که موقع سقوط، موهاش وارد گوش و چشم دهانش شدهبودن نتونست جواب خاصی به لرد بده، که باعث شد لرد حتی بیشتر دچار افکار مزاحم بشه. لرد افکار مزاحم رو دوست نداشت. ولی بهنظر میرسید افکار مزاحم لرد رو دوست داشته باشن.
- خب الان مثلا ما چرا باید دچار تفکر این موضوع بشیم که آمدنمون بهر چه بود؟ خب بهر زیبایی و قدرت بیکران و بیمانندمون بود دیگه! به همین سادگی!

و لرد و بلاتریکس همچنان داشتن به زمین نزدیک میشدن. و هکتور همچنان داشت با نگرانی ناخناشو میجوید و ویبره میزد و دور و برش رو پر از ناخنای جویده شدهش میکرد و پاتریشیا هم همونجا بود تا از اتفاقات سر در بیاره و بنفش هم غرق افکارش و بیتوجهی به کاروسل.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/11
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
از: خلافکارا متنفرم!
پستها:
266

همانطور که تری و چری در شهربازی میچرخیدند، برج گردان و کاروسل با حسرت به آنها نگاه میکردند. برج گردان گفت:
- کاری، ببین چقدر خوشحالن؟
کاری گفت:
- کاش ما جای اونا بودیم، بری!
بری گفت:
- بهنظرت اون خانمه که الان اومد توی شهربازی میتونه کمکمون کنه؟
کاری گفت:
- معلومه که میتونه!
آمدند برای پاتریشیا که معلوم نبود چطور به آنجا آمده بود، دست تکان بدهند که فهمیدند دست ندارند. در همین حال، پاتریشیا مشغول صحبت با هکتور بود.
هکتور گفت:
- پاتریشیا تو چطور اومدی اینجا؟
پاتریشیا گفت:
- قبلا دامبلدور منو فرستاده بود اینجا تا ببینم توی ذهنش چهخبره. نزدیک به یه هفتهس که اینجام.
همان موقع کاری کلی زور زد و درنهایت یکی از اسبهایش (که رنگش بنفش بود) را از خود جدا کرد و به او گفت:
- بنفش، میری اون خانمه رو خبر کنى؟
- کاری، ببین چقدر خوشحالن؟
کاری گفت:
- کاش ما جای اونا بودیم، بری!

بری گفت:
- بهنظرت اون خانمه که الان اومد توی شهربازی میتونه کمکمون کنه؟

کاری گفت:
- معلومه که میتونه!
آمدند برای پاتریشیا که معلوم نبود چطور به آنجا آمده بود، دست تکان بدهند که فهمیدند دست ندارند. در همین حال، پاتریشیا مشغول صحبت با هکتور بود.
هکتور گفت:
- پاتریشیا تو چطور اومدی اینجا؟
پاتریشیا گفت:
- قبلا دامبلدور منو فرستاده بود اینجا تا ببینم توی ذهنش چهخبره. نزدیک به یه هفتهس که اینجام.
همان موقع کاری کلی زور زد و درنهایت یکی از اسبهایش (که رنگش بنفش بود) را از خود جدا کرد و به او گفت:
- بنفش، میری اون خانمه رو خبر کنى؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

هکتور که بعد از خروج آخرین ذرات معجون سیاهرنگش از شهربازی، حالا احساس امنیت کامل میکرد که وسط شهربازی قدم بذاره و از نزدیکتر برای کمک به لرد و بلاتریکس بره، متوجه برخورد پیچ و مهرههایی به سر و صورتش میشه.
- آخ... نکن بلا... دیدی که معجونم چه بیخطر بود... چرا میزنی پس؟
بلاتریکس که از همون بالا متوجه شده بود قضیه چیه و معجون هکتور چه بلایی به سرشون نازل کرده، با عصبانیت فریاد میزنه:
- من نیستم ابله! خود چرخ و فلکه که داره پیچ و مهرههاشو باز میکنه و میخوره تو سرت! چند بار بهت گفتم نریز اون معجونو! چرا گوش نمیدی آخه!
هکتور چند تا شیشه معجون در میاره و شروع به دو دو تا چهار تا کردن میکنه و ناگهان دو گالیونیش میفته.
- اوه یعنی الانه که سقوط کنه؟
لرد خودش به صورت دستی پیچی که درست بغل کابینشون بود رو در میاره و محکم بر فرق سر هکتور میکوبه.
- این یعنی الانه که ما سقوط کنیم و اگه ما رو نگیری خودمون شخصا میذاریمت زیر یه ساختمون چند طبقه و چندین بار ساختمونو رو سرت خراب میکنیم!
- ما یعنی فقط شما، یا شما و بلاتریکس با هم ارباب؟ آخه شما دو نفرین و من فقط یک نفرم.
قبل از این که لرد بتونه جوابی به سوال هکتور بده، ناگهان کابین زیر پاش به لغزش در میاد که خبر از خروج تمام پیچ و مهرهها از بدنهش میداد.
چرخ و فلک که آماده فرو ریختن بود نگاهی به ترن هوایی میندازه.
- آمادهای تری؟ ما هم مثل اون مایع سیاهرنگ جاری بشیم؟
- بشیم!
و چری و تری ناگهان شروع میکنن به سقوط کردن و بلاتریکس و لرد هم همراهشون! بقیه وسایل شهربازی هم به نظر از این حرکت بدشون نیومده بود!
- آخ... نکن بلا... دیدی که معجونم چه بیخطر بود... چرا میزنی پس؟

بلاتریکس که از همون بالا متوجه شده بود قضیه چیه و معجون هکتور چه بلایی به سرشون نازل کرده، با عصبانیت فریاد میزنه:
- من نیستم ابله! خود چرخ و فلکه که داره پیچ و مهرههاشو باز میکنه و میخوره تو سرت! چند بار بهت گفتم نریز اون معجونو! چرا گوش نمیدی آخه!
هکتور چند تا شیشه معجون در میاره و شروع به دو دو تا چهار تا کردن میکنه و ناگهان دو گالیونیش میفته.
- اوه یعنی الانه که سقوط کنه؟
لرد خودش به صورت دستی پیچی که درست بغل کابینشون بود رو در میاره و محکم بر فرق سر هکتور میکوبه.
- این یعنی الانه که ما سقوط کنیم و اگه ما رو نگیری خودمون شخصا میذاریمت زیر یه ساختمون چند طبقه و چندین بار ساختمونو رو سرت خراب میکنیم!

- ما یعنی فقط شما، یا شما و بلاتریکس با هم ارباب؟ آخه شما دو نفرین و من فقط یک نفرم.

قبل از این که لرد بتونه جوابی به سوال هکتور بده، ناگهان کابین زیر پاش به لغزش در میاد که خبر از خروج تمام پیچ و مهرهها از بدنهش میداد.
چرخ و فلک که آماده فرو ریختن بود نگاهی به ترن هوایی میندازه.
- آمادهای تری؟ ما هم مثل اون مایع سیاهرنگ جاری بشیم؟

- بشیم!

و چری و تری ناگهان شروع میکنن به سقوط کردن و بلاتریکس و لرد هم همراهشون! بقیه وسایل شهربازی هم به نظر از این حرکت بدشون نیومده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/2/31 17:18:12
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/17
تولد نقش: 1403/01/17
آخرین ورود: یکشنبه 10 خرداد 1405 12:12
از: وسط دشت
پستها:
212

- ولی چطوری اعتراض کنیم تِری؟
چرخ و فلک که از پیشنهاد ترن هوایی خوشحال شده بود، اما نمی دونست باید چجوری پیشنهاد تری رو عملی کنن، با ناامیدی به تری نگاهی انداخت. بلکه خود تری جواب این سوال رو بدونه و چرخ و فلک رو از سردرگمی در بیاره. ترن هوایی خیلی باهوش بود. خیلی هم میدونست. کلا اطلاعاتش بالا بود و از همچی سر در میاورد.
- نمیدونم چَری! واقعا چجوری باید اعتراض کنیم؟ ماکه کاری از دستمون برنمیاد چَری!
- خب معلومه! چون دست نداریم کاری از دستمون برنمیاد تری! باید عقلامونو یه کاسه کنیم و فکرامونو روی هم بریزیم.
تری و چری، تصمیم گرفتن که فکراشونو یه کاسه کنن و عقلاشونو روی هم بریزن. اما همونطور که دست نداشتن تا کاری از دستشون بر بیاد؛ عقل هم نداشتن تا برش دارن و روی هم بریزن. اونا وسایل شهربازی بودن، همش فولاد بودن. همش آهن بودن. فولاد و آهنی از جنس معادن وژدان، یا وجدان، دامبلدور!
پس تصمیم گرفتن به جاش پیچ هاشونو یه کاسه کنن و مهره هاشونو روی هم بریزن. تری و چری خواستن دونه دونه پیچ و مهره هاشونو با دستای خودشون در بیارن که یادشون اومد دست ندارن. باز مونده بودن که باید چیکار کنن. کل وسایل شهربازی هم منتظر بودن که ببینن تری و چری میخوان چیکار کنن.
- چیکار کنیم تری؟
- نمیدونم چری؟
- ایبابا! واقعا نمیدونی؟
- چرا. میدونم!
تری ناگهان شروع کرد به زور زدن. چری خواست دلیل کار تری رو بپرسه، اما شرایط رو برای پرسشش مناسب ندید. پس اون هم به تقلید از تری شروع کرد به زور زدن. اونا زور میزدن و کل شهربازی نگاه میکردن. البته گوشاشون رو هم گرفته بودن. چون زور زدن اون دوتا، صدای ناموزون آهن و فولادی رو پخش می کرد که با روانشون کشتی میگرفت و انواع فنون راست و کج کشتی رو روی اعصابشون پیاده می کرد.
ناگهان زور زدن تری و چری و صدای روحنواز تولیدیشون تموم شد و جای خودش رو به صدای دنگ و دینگ پرتاب پیچ، مهره و سایر لوازم آهنی داد.
- آخیش.
- تریــــی!
چرخ و فلک که از پیشنهاد ترن هوایی خوشحال شده بود، اما نمی دونست باید چجوری پیشنهاد تری رو عملی کنن، با ناامیدی به تری نگاهی انداخت. بلکه خود تری جواب این سوال رو بدونه و چرخ و فلک رو از سردرگمی در بیاره. ترن هوایی خیلی باهوش بود. خیلی هم میدونست. کلا اطلاعاتش بالا بود و از همچی سر در میاورد.
- نمیدونم چَری! واقعا چجوری باید اعتراض کنیم؟ ماکه کاری از دستمون برنمیاد چَری!
- خب معلومه! چون دست نداریم کاری از دستمون برنمیاد تری! باید عقلامونو یه کاسه کنیم و فکرامونو روی هم بریزیم.
تری و چری، تصمیم گرفتن که فکراشونو یه کاسه کنن و عقلاشونو روی هم بریزن. اما همونطور که دست نداشتن تا کاری از دستشون بر بیاد؛ عقل هم نداشتن تا برش دارن و روی هم بریزن. اونا وسایل شهربازی بودن، همش فولاد بودن. همش آهن بودن. فولاد و آهنی از جنس معادن وژدان، یا وجدان، دامبلدور!
پس تصمیم گرفتن به جاش پیچ هاشونو یه کاسه کنن و مهره هاشونو روی هم بریزن. تری و چری خواستن دونه دونه پیچ و مهره هاشونو با دستای خودشون در بیارن که یادشون اومد دست ندارن. باز مونده بودن که باید چیکار کنن. کل وسایل شهربازی هم منتظر بودن که ببینن تری و چری میخوان چیکار کنن.
- چیکار کنیم تری؟
- نمیدونم چری؟
- ایبابا! واقعا نمیدونی؟
- چرا. میدونم!
تری ناگهان شروع کرد به زور زدن. چری خواست دلیل کار تری رو بپرسه، اما شرایط رو برای پرسشش مناسب ندید. پس اون هم به تقلید از تری شروع کرد به زور زدن. اونا زور میزدن و کل شهربازی نگاه میکردن. البته گوشاشون رو هم گرفته بودن. چون زور زدن اون دوتا، صدای ناموزون آهن و فولادی رو پخش می کرد که با روانشون کشتی میگرفت و انواع فنون راست و کج کشتی رو روی اعصابشون پیاده می کرد.
ناگهان زور زدن تری و چری و صدای روحنواز تولیدیشون تموم شد و جای خودش رو به صدای دنگ و دینگ پرتاب پیچ، مهره و سایر لوازم آهنی داد.
- آخیش.
- تریــــی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کدوالادر جعفر در 1403/2/28 16:14:29
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج