پست دوم
مرلین درحالی که با پای مجروحش زیر سنگی که حالا تیکهتیکه شده بود داشت لیلی میرفت، یه دستی به ریشش کشید و در تفکر فرو رفت. چارهای نداشت... با این پای چلاقش حتی با کمک ملائکه کور و کچلش هم نمیتونست سنگی به این بزرگی رو تا فردا برسونه وسط میدون شهر؛ از طرف دیگه، مرحله فینال انتخابی پادشاه بریتانیا هم فردا بود و باید هرطور شده قبل اینکه یه آفتابهپرستی سر برسه و به بهانهی آفتاب مجانی ادعای حکمرانی کنه، یه پادشاه معقول برای مملکتش پیدا میکرد.
- خیلی خب. اینم آخرین فرصتم به دختر نه چندان عزیزم، کوهی.
- ددی.
- زقوم! به من نگو ددی، کوه بر سر!
میرتل قبل اینکه دوباره دعوا شعلهور بشه به سرعت وسط پرید.
- مطمئن باشید بهترین، زیباترین و مناسبترین سنگ تاریخو براتون پیدا میکنیم. اصلا حتی شمشیر اکسکالیبور هم که دادین مخصوص پادشاه آینده با نفس آخرین اژدهای کره زمین بسازن هم پیشاپیش داخل سنگ سفارشیتون فرو میبریم که دیگه مرلینی نکر... چیز... خودتون نکرده، با این پای چلاق زحمتتون نشه!

روز بعد...
- عجب سنگ بزرگیست!
- چطور ممکن است این چنین سنگی با چنین شکلی را در طبیعت یافت؟!
- قطعا با وجود این سنگ، شمشیر با دقت بیشتری از داخلش خارج خواهد شد و پادشاه آیندهمان، منتخبتر خواهد بود.
رزالین که قیچیای در دست داشت برای ملت دو انگشتش رو به نماد پیروزی بالا برد و قعد روبان قرمز روی سنگ رو برید و میرتل، پارچه روی سنگ رو کنار انداخت.

- عالی شد.
مرلین با پای گچی جلو اومد و یه نگاه به سنگ توالت فرنگی کرد و یه نگاه به رز و میرتل تا شاید شوخیشون گرفته باشه اما هردوشون خیلی جدی به نظر میرسیدن.
- این چیه که آوردین؟ گندشو در آوردن!

- خودتون گفتین سنگ ددی. نوع سنگم که مشخص نکردین. بین سنگ قبر، سنگ پا و سنگ کلیه، ما سعی کردیم بهترین گزینه رو انتخاب کنیم. بده؟
- تازه بهترین توالت مرلینگاهمم آوردم. چند بار چک کردم سیفونش کامل همهچیو ببره.

مرلین که حالا نهتنها پاش که قلبشم مجروح شده بود، دستشو روی قلبش گذاشت و فریاد زد:
- با این پادشاه آینده انگلستانو انتخاب کنم؟! با این آخه؟!
- چرا اینطوری در مورد سنگ توالتم حرف میزنین؟
بازم شروع کردین از ظاهر قضاوت کردنو؟
کم با این قضاوتاتون بهم احساس ناکافی بودن دادین حالا دارین به سنگ توالتمم احساس ناکافی بودن میدین؟ 
وسط گریه و زاریهای میرتل یکی از مردم شهر که حسابی گولاخ بود و سابقه برد در هفت دوره مسابقات مردان آهنین حومه لندن رو داشت جلو اومد و با کمترین زور ممکن، شمشیر اکسکالیبور رو از وسط توالت فرنگی کشید بیرون.
- من شاه شدم... هورا!
رقاص نحیف حومه منچسترم که از آقای مرد آهنی حومه لندن دل خوشی نداشت و هیچ دلش نمیخواست اون شاه بشه جلو اومد و با ندای:
- حالا یک دو سه... از اینا از اینا از اینا!
شمشیر رو دوباره داخل توالت فرو کرد و خودش کشید بیرون.
- نخیر... من شاهم!
همینطوری بقیه اصناف کشور سر میرسیدن و شمشمیر رو یکییکی از داخل توالت درمیاوردن که رز با یه نگاه به پدرش و دیدن قیافه در حال حرص خوردن پیامبر مملکت یه سقلمه به شونه مات میرتل زد.
- میگم... مگه طبق داستانهای شاه آرتوری قرار نبود کسی نتونه شمشیر رو از داخل سنگ در بیاره؟! اینا که همه تونستن!
- عه؟!
بذار الان حلش میکنم. 
دکمه سیفونو فشار داد و بلافاصله شمشیر که لحظاتی پیش یکی از اصناف چوپانان یورکشایری، تازه دوباره داخل توالت فرو کرده بود تا درش بیاره رو آب برد!
- خب اینم حل شد. دیگه کسی نمیتونه درش بیاره.
مرلین که کارد میزدی خونش در نمیاومد در حالی که ریشاشو تار به تار از ته میکشید تا کنده بشه سرشو به توالت فرنگی کوبید.
- اون شمشیر اژدهاساز بود دختره ابله! کلی قدمت داشت! قرار بود مال آرتور بشه. کلی نقشه کشیده بودم اونو به حکومت برسونم. آخه من از دست شماها به کی جز خودم پناه ببرم؟!
ملت با شنیدن حرفای مرلین خشمگین شدن.
- چی چیو نقشه کشیده بودی آرتور پادشاه شه؟! مارو بگو فکر کردیم مسابقه واقعیه!
میرتل که فهمیده بود بدجوری خراب کرده، وسط پرتاب داس و کلنگ مردم به سمت مرلین، یه آن آرتور رو بین جمعیت دید و خیلی سوسکی پرید تو بغلش و هردو افتادن داخل چاه توالت و سیفونکشان برای ماهعسل راهی سواحل هاگوارتز شدن. رزالینم که صدای نفرینای باباشو درحال فرار با پای چلاق میشنید فوراً سوار یه بز کوهی شد و خیلی داوطلبانه اینبار خودش تبعیدش رو به اورست پذیرفت و به سرعت راهی کوه و بیابون شد.
لحظاتی بعد صدای دردناک مرلین زیر دست و پای ملت شنیده میشد که میگفت:
- واقعا این عدالت نبود... حالا نمیدونم... اینم شاید یه آزمایشیه، گاد داره منو میکنه... آ آزمایش میکنه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



