جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] داستان‌های دو پستی (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: امروز ساعت 12:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست دوم


مرلین درحالی که با پای مجروحش زیر سنگی که حالا تیکه‌تیکه شده بود داشت لی‌لی می‌رفت، یه دستی به ریشش کشید و در تفکر فرو رفت. چاره‌ای نداشت... با این پای چلاقش حتی با کمک ملائکه کور و کچلش هم نمی‌تونست سنگی به این بزرگی رو تا فردا برسونه وسط میدون شهر؛ از طرف دیگه، مرحله فینال انتخابی پادشاه بریتانیا هم فردا بود و باید هرطور شده قبل اینکه یه آفتابه‌پرستی سر برسه و به بهانه‌ی آفتاب مجانی ادعای حکمرانی کنه، یه پادشاه معقول برای مملکتش پیدا می‌کرد.
- خیلی خب. اینم آخرین فرصتم به دختر نه چندان عزیزم، کوهی.
- ددی.
- زقوم! به من نگو ددی، کوه بر سر!

میرتل قبل اینکه دوباره دعوا شعله‌ور بشه به سرعت وسط پرید.
- مطمئن باشید بهترین، زیباترین و مناسب‌ترین سنگ تاریخو براتون پیدا می‌کنیم. اصلا حتی شمشیر اکسکالیبور هم که دادین مخصوص پادشاه آینده با نفس آخرین اژدهای کره زمین بسازن هم پیشاپیش داخل سنگ سفارشی‌تون فرو می‌بریم که دیگه مرلینی نکر... چیز... خودتون نکرده، با این پای چلاق زحمت‌تون نشه!

روز بعد...

- عجب سنگ بزرگیست!
- چطور ممکن است این چنین سنگی با چنین شکلی را در طبیعت یافت؟!
- قطعا با وجود این سنگ، شمشیر با دقت بیشتری از داخلش خارج خواهد شد و پادشاه آینده‌مان، منتخب‌تر خواهد بود.

رزالین که قیچی‌ای در دست داشت برای ملت دو انگشتش رو به نماد پیروزی بالا برد و قعد روبان قرمز روی سنگ رو برید و میرتل، پارچه روی سنگ رو کنار انداخت.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- عالی شد.

مرلین با پای گچی جلو اومد و یه نگاه به سنگ توالت فرنگی کرد و یه نگاه به رز و میرتل تا شاید شوخی‌شون گرفته باشه اما هردوشون خیلی جدی به نظر می‌رسیدن.
- این چیه که آوردین؟ گندشو در آوردن!
- خودتون گفتین سنگ ددی. نوع سنگم که مشخص نکردین. بین سنگ قبر، سنگ پا و سنگ کلیه، ما سعی کردیم بهترین گزینه رو انتخاب کنیم. بده؟
- تازه بهترین توالت مرلینگاه‌مم آوردم. چند بار چک کردم سیفونش کامل همه‌چیو ببره.

مرلین که حالا نه‌تنها پاش که قلبشم مجروح شده بود، دستشو روی قلبش گذاشت و فریاد زد:
- با این پادشاه آینده انگلستانو انتخاب کنم؟! با این آخه؟!
- چرا اینطوری در مورد سنگ توالتم حرف می‌زنین؟ بازم شروع کردین از ظاهر قضاوت کردنو؟ کم با این قضاوتاتون بهم احساس ناکافی بودن دادین حالا دارین به سنگ توالتمم احساس ناکافی بودن می‌دین؟

وسط گریه و زاری‌های میرتل یکی از مردم شهر که حسابی گولاخ بود و سابقه برد در هفت دوره مسابقات مردان آهنین حومه لندن رو داشت جلو اومد و با کمترین زور ممکن، شمشیر اکسکالیبور رو از وسط توالت فرنگی کشید بیرون.
- من شاه شدم... هورا!

رقاص نحیف حومه منچسترم که از آقای مرد آهنی حومه لندن دل خوشی نداشت و هیچ دلش نمی‌خواست اون شاه بشه جلو اومد و با ندای:
- حالا یک دو سه... از اینا از اینا از اینا!

شمشیر رو دوباره داخل توالت فرو کرد و خودش کشید بیرون.
- نخیر... من شاهم!

همینطوری بقیه اصناف کشور سر می‌رسیدن و شمشمیر رو یکی‌یکی از داخل توالت درمیاوردن که رز با یه نگاه به پدرش و دیدن قیافه در حال حرص خوردن پیامبر مملکت یه سقلمه به شونه مات میرتل زد.
- میگم... مگه طبق داستان‌های شاه آرتوری قرار نبود کسی نتونه شمشیر رو از داخل سنگ در بیاره؟! اینا که همه تونستن!
- عه؟! بذار الان حلش می‌کنم.

دکمه سیفونو فشار داد و بلافاصله شمشیر که لحظاتی پیش یکی از اصناف چوپانان یورکشایری، تازه دوباره داخل توالت فرو کرده بود تا درش بیاره رو آب برد!
- خب اینم حل شد. دیگه کسی نمی‌تونه درش بیاره.

مرلین که کارد میزدی خونش در نمی‌اومد در حالی که ریشاشو تار به تار از ته می‌کشید تا کنده بشه سرشو به توالت فرنگی کوبید.
- اون شمشیر اژدهاساز بود دختره ابله! کلی قدمت داشت! قرار بود مال آرتور بشه. کلی نقشه کشیده بودم اونو به حکومت برسونم. آخه من از دست شماها به کی جز خودم پناه ببرم؟!

ملت با شنیدن حرفای مرلین خشمگین شدن.
- چی چیو نقشه کشیده بودی آرتور پادشاه شه؟! مارو بگو فکر کردیم مسابقه واقعیه!

میرتل که فهمیده بود بدجوری خراب کرده، وسط پرتاب داس و کلنگ مردم به سمت مرلین، یه آن آرتور رو بین جمعیت دید و خیلی سوسکی پرید تو بغلش و هردو افتادن داخل چاه توالت و سیفون‌کشان برای ماه‌عسل راهی سواحل هاگوارتز شدن. رزالینم که صدای نفرینای باباشو درحال فرار با پای چلاق می‌شنید فوراً سوار یه بز کوهی شد و خیلی داوطلبانه این‌بار خودش تبعیدش رو به اورست پذیرفت و به سرعت راهی کوه و بیابون شد.

لحظاتی بعد صدای دردناک مرلین زیر دست و پای ملت شنیده می‌شد که می‌گفت:
- واقعا این عدالت نبود... حالا نمی‌دونم... اینم شاید یه آزمایشیه، گاد داره منو می‌کنه... آ آزمایش می‌کنه.
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: امروز ساعت 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول


صدای فین‌فین و گریه‌های بلندی تمرکز تمام افرادی که داخل کتابخونه بودن رو بهم زده بود؛ صدای گریه لحظه‌به‌لحظه شدت می‌گرفت.
-آخه بابا مرلین، این پسره‌ی بورنما، بریعیش‌نشان چی داشت که من نداشتم؟

رز هر صفحه از مرلینامه رو که ورق می‌زد، شدت گریه‌اش بیشتر می‌شد و ناسزاهای بدتری نثار شاه آرتور می‌کرد که نیازمند به سانسورهای کوهی هستند.
-بابا مرلینی، بخاطر اینکه زدم چوب‌دستیتو شکوندم، منو تبعید کردی اورست، بعد این پسره شانسی‌شانسی شد شاه؟

دیدن قامت شاه آرتور و مرلین جوان‌تر در صفحه‌ی بعد کافی بود تا خون جلوی چشم رز رو بگیره.
-نچ‌نچ‌نچ... نگا کن، انگار نه انگار دخترش تو کوه اورست داره از سرما مرلین لرز میزنه .

رز به تصویر مرلین خیره شد؛ این لبخند رو آخرین بار قبل از تبعید شدنش به اورست روی صورت بابا مرلین دیده بود.
- یعنی واقعاً اینقدر سخت بود که طردم نکنی؟ من فقط یه بار چوب‌دستیتو شکوندم... خب الان که فکر می‌کنم، سه بارم عصای جادوییتو نصف کردم؛ خب جادوگر جایزالخطاست.

تصمیم آخرشو گرفته بود. باید کمک بابا مرلین می‌کرد تا شاید بتونه دیگه طرد نشه و به جای روزالین اورست، جای جیمی رو بگیره و بشه فرزند محبوب مرلین.

شنیده‌ها حاکی از این بود که مرلینامه کتاب جادوییه، اما جادویی که رز الان بهش احتیاج داشت احتمالا تو پیژامه‌ی مرلین هم پیدا نمی‌شد. پس همه‌ی استعداد جادوی کوهیشو جمع کرد و دستش رو به سمت عکس بابا مرلین و شاه آرتور برد؛ کتاب هیچ واکنشی نشون نداد. چند ثانیه بعد، زمانی که روزالین امیدش رو حواله‌ی ریش‌های پیرمرد کرده بود، صفحات کتاب با حرکاتی ناگهانی جون گرفتن و قبل از اینکه فرصت اعتراض پیدا کنه، اونو به داخل خودش کشیدن.

تنها چیزی که تو کتابخونه باقی مونده بود، مرلینامه ای بود که صفحه ی عکس بابا مرلین و شاه آرتور باز مونده بود و همچنان تو عکس لبخند می‌زدن و دست تکون می‌دادن و روحی که از دستشویی طبقه‌ی دوم صدای گریه‌های روزالین رو شنیده بود.
-اهای کوهی، کجایی؟ واسه یه پسر داشتی گریه می‌کردی؟

میرتل که مطمئن بود صدای رز رو شنیده، هرچقدر گشت، اثری از اون پیدا نکرد تا چشمش به مرلینامه ی باز افتاد.
-پس رز درگیر مرلینامه بود؟

به سمت کتاب رفت و عکس شاه آرتور نظرش رو جلب کرد. دو دستش رو کنار کتاب گذاشت و با چشم‌های درشت‌شده گفت.
-چه آقای باوقار و جذابی.

و فقط کافی بود میرتل با انگشت‌های آبی و روح‌مانندش عکس شاه آرتور رو لمس کنه تا مثل رز، توی کتاب کشیده بشه. میرتل گیج و منگ وسط میدونی افتاد و صدای همهمه‌ی مردمی که دور میدون جمع شده بودن، توی گوشش پیچید. هرچی بین جمعیت گشت، شاه آرتوری که یه دل نه صد دل عاشقش شده بود رو پیدا نکرد.
-این پسره‌ی بورنمای بریعیش‌نشان کو پس؟

-میرتل، اینجا چیکار می‌کنی؟
رز با نگاهی بهت‌زده، درحالی‌که سعی داشت مرلین رو بین جمعیت پیدا کنه، به میرتل گفت.

-اااا... کوهی، تو اینجایی؟ تنهایی اومدی دنبال شاه آرتور؟

رز نفس عمیق بلندی کشید.
-چی میگی میرتل؟ شاه آرتور کیه؟ بابا، من اومدم خودمو تو دل بابا مرلین جا کنم.

رز با لحن کلافه ای گفت.
-برگرد میرتل، اینجا جای تو نیست!
نخیر! تا شاه آرتورمو نگیرم، آروم نمی‌گیگیرم.

روزالین بابا مرلین رو بالای کوه دیده بود که داشت سنگ بزرگی رو جابه جا می کرد ، با چشم‌های برق‌زده به میرتل نگاه کرد.
-بیا یه معامله کنیم، میرتل.
-بگو کوهی.
-تو کمک کن خودمو تو دل بابا مرلین جا کنم، منم شاه آرتورو بهت نشون می‌دم.

رز دستش رو روی سینه‌اش گذاشت و جلوی چشم‌های گیج میرتل تعظیم کرد.
-به شرف روح کمال‌گرایم، آبروی کوهیم و به پیژامه‌ی ملان‌دوز مرلین قس...
-باشه باشه! می‌خوای چیکار کنی؟
-ببین بابا مرلین رو؟ اون بالا داره سنگ میاره. منو ببر پیشش.

میرتل که از کل حرف های روزالین فقط دیدن شاه آرتور بورنماشو از نزدیک شنیده بود، رز رو بغل کرد و تا بالای کوه پیش مرلین جوان تر برد.

رز با احتیاط به مرلینی که در حال جابه‌جا کردن سنگی بزرگ بود نزدیک شد.
-درود بر بابا مرلین کبیرمان.

-درود بابا...
مرلین از اینکه یک نفر وسط کوه بابا صداش کرده بود، چنان هول شد که سنگ رو ول کرد و سنگ هم با دقتی مثال‌زدنی، صاف روی پای خودش افتاد.

-بابا چیه؟ چی می‌گی دختر جان؟! ببین با پای من پیرمردو چیکار کردی! اصلا برو... برو جلو چشمم نباش.
-نه بابا مرلین، می‌خواستم کمکت...

مرلین که درد پاش لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد، با عصبانیت رو به دخترک گفت.
-برو دور شو! برو قله‌ی کوه اورست، سال‌ها تنهایی زندگی کن تا یاد بگیری باید با مرلین کبیر چه‌جوری حرف بزنی.

میرتل که دیگه حوصله‌ی شنیدن گریه‌های روزالین رو نداشت، یهو از پشت یکی از سنگ‌های بزرگ بیرون اومد.
-درود بر مرلین کبیر.

مرلین این بار دستش رو روی قلبش گذاشت.
-یا ریشام... تو دیگه کی‌ای؟ شما دوتا می‌خواین جامعه رو از وجود من محروم کنین؟

میرتل با عشوه‌ی روحی، چشم‌هاشو درشت کرد و با دستی زیر چونه به مرلین نزدیک شد. مرلین هم با چشم‌های متعجب، سرش رو کمی عقب کشید.
-شما که ریش‌سفیدی، چرا آخه دعوا؟ بیا من درستش می‌کنم.
-من مرلینم، نمی‌تونم کاری کنم؛ تو می‌خوای چیکار کنی، روحی؟
-اولا که روحی نه، پیرمرد اسمم میرتله. دوما اینقدر واسه یه سنگ حرص نخور! من و این کوهی تا فردا برات یه سنگ پیدا می‌کنیم.

افرادی که لایک کردند

فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 10:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بخش دوم


فلش بک

چند دقیقه قبل از اینکه کیک به دست اسکار بیوفته:

- خب پرنتیس، اول باید چیکار کنم برای کیک پختن؟

انابل روی ساحل نشسته بود و وسایل کیک رو به روش و پرنتیس هم با قیافه ای متفکر داشت به ظرف نگاه میکرد.
پرنتیس حتی اگر نیت بدی هم برای اسکار نداشت، باز هم بلد نبود کیک بپزه؛ پس از چیزهایی که از دیگران موقع کیک پختن دیده بود استفاده کرد.
- ببین اول کل این بسته ارد رو میریزی، بعد توش شیر میریزی، همشون میزنی. اممم....

انابل تمام مراحل رو با دقت انجام میداد. اما مشکلی که بود این بود که کل آرد خیلی زیاد بود و با ریختنش توی ظرف، نصفش روی صورت انابل و پرنتیس ریخته شد.

انابل با قیافه ای عصبانی به ظرف ارد و خودش که حالا سفید شده بود نگاه کرد و سعی کرد خودش رو اروم کنه.

- توی مرحله بعد باید بکینگ پودر بریزی.
- بکینگ پودر؟ نداریم که!
پرنتیس انگشتش رو اروم زد به سرش و با قیافه متفکری گفت.
- خب از شن استفاده کن. اینجا پر از سن و ماسه است!
- شن؟ اما مگه شن کاربرد بکینگ پودر رو داره؟
- بله! زود باش زود باش شن ها رو بریز توش.

انابل شن ها رو با دودست جمع کرد و ریخت توی کیک. بعد از گذشت مدتی، انابل رفت تا اجاق دریایی اش رو روشن کنه و پرنتیس رو با کیک تنها گذاشت.

- خب...پس قراره این کیک برای اون کوسه ناقص العقل باشه؟ هاهاهاها، عمرا بزارم. به من میگن پرنتیس!

پرنتیس برخلاف میل باطنیش، پرید توی اب و یک ماهی کوچولو رو شکار کرد و ماهی رو انداخت بین مواد کیک؛ اما نمیدونست که اون کیک، قراره بلایی بدتر سر خودش بیاره.

بازگشت به زمان حال

انابل کیک رو توی اجاق دریایی اش گذاشت و رفت و به کل اعضای گروه هافلپاف زنگ زد تا برای جشن تولد پرنتیس و اسکار، لب ساحل بیان.

شب که شد، همه دور ساحل جمع شدن و منتظر بودن تا انابل بیاد. اسکار که توی گوشه ای از اب منتظر بود، با پرنتیس یک جنگ چشمی بزذگ داشتن که با صدای انابل، این جنگ رو خاتمه دادن.
- امروز، همه اینجا جمع شدیم تا برای تولد دو عزیز....اسکار و پرنتیس جشن بگیریم.

با این حرف انابل، هم اسکار و هم پرنتیس شوکه شدن و همزمان یک (چی) بزرگ گفتن. اونها خبر نداشتن که تولد خودشونه و میخواستن کیک و تولد رو خراب کنن.

ملت هافلپاف با خوشحالی دست و سوت زدن و به این دو که عین چوب خشک شده بودن و به همدیگه زل زده بودن، نگاه کردن.

انابل با لبخند فیکی که معلوم بود میخواست زودتر این جشن تموم بشه تا بره و بخوابه، کیک رو به سمتشون برد. چون شمعی نداشتن، پس انابل مستقیم رفت سراغ بریدن کیک.

ایکار و پرنتیس هردو به سمت انابل پریدن تا از بریدن کیک صرف نظر کنه اما دیگه دیر بود.
همین که آنابل چاقو رو توی کیک فرو کرد، بمب اکلیلی و ماهی و حتی اون رسپی عجیب و غریب پرنتیس، باهم ترکیب شدن و باعث شد یک مایه سفید خمیری با دل و روده ماهی و پر از اکلیلی صورتی توی صورت و موهای انابل ترکید.

سکوت جمع رو فرا گرفت و همه به انابل خیره شدن. همه میدونستن که عصبانی شدن انابل چیز خوبی نبود. انابل با لب هایی که مثل خط شده بودن و چشم هایی که فقط اسکار میدونست چقدر اتشینه، به اون دو نگاه کرد.

انابل با صدای اروم اما ترسناکی گفت:
- پرنتیس عزیز! اسکار عزیز! چقدر کار جالبی بود.

با این حرف انابل، همه شوکه شدن.

- یع...یعنی تو ناراحت نیستی؟
- نه!
- نمیخوای سرمونو از تنمون جدا کنی؟
- نمیخوای خنجرتو توی قلبمون فرو کنی؟
انابل لبخند ترسناک و الکی ای زد.
- اصلا، چرا باید اینکارو بکنم؟
- چون تو آنابلی.
این حرف مرگ مصادف شد با چشم غره آنابل و یعد دوباره لبخند فیک به پرنتیس و اسکار.
- چرا باید عصبانی بشم وقتی برای دونفر اینهمه تلاش کردم تا بهترین تولد رو درست کنم و بعد این دو نفر گند زدن توش؟

صدای انابل رفته رفته بلند تر شد. تد زیرلبی به مرگ و لایف گفت:
- خب، هلگا رحمتشون کنه. ما بریم تا ما و نخورده!
و سریع جیم زد و رفت. کم کم همه از صحنه خارج شدن و فقط پرنتیس و اسکاری موندن که باید خشم آنابل رو به جون میخریدن.

- آ...آنابل جونم، ب...بیا با..با صحبت...حل...حلش کنیم!

پرنتیس هم خواست حرفی بزنه که انابل جیغ کشید.
- هردو نفر، میشینید اینجا و دندون های همدیگه رو با سوهان تمیز میکنید.
و رفت.

تنبیه انابل، تنبیه سختی بود برای پرنتیس و اسکار. اینکه بشینن رو به روی همدیگه و برای هم، کاری خوب انجام بدن به کنار، اونها تحمل اینقدر نزدیکی به هم رو نداشتن.

بعد از مدتی، پرنتیس و اسکار که داشتند تنبیهشون رو انجام میدادن، باز هم کلکل هاشون تمومی نداشت.
- عین ادم سوهان بکش دیگه.
- خودت میگی ادم، من کوسه ام!
- حالا هرچی. کوسه زشت.
- گربه هویجی.
- با من درست حرف بزنا. یه پنجول میندازم اون یکی چشمتم زخمی میکنم قرینه بشی.
- دست بزن بهم تا یه لقمه چپت کنم.

دیگه چیزی نگفتن و فقط مشغول سوهان کشیدن شدن. بعد از یک پقیقه پرنتیس گفت:
- ولی انابل خیلی خنده دار شده بود.
- دقیقا، من که به زور جلوی خودمو گرفته بودم.
- تو هم؟ فکر میکردم فقط خودمم که اینجوریم.
- نه بابا. خیلی خنده دار بود. اصلا عصبانیتش دیگه ترسناک نبود با اون همه اکلیل روی صورتش.
- ماهی روی موهاشو دیدی؟
- به همون داشتم میخندیدم.

کوسه و گربه، حالا محو تعریف لحظه خنده‌دار انابل با اون سر و شکل شده بودن و مثل دوتا دوست، میخندیدن.

آنابل از گوشه تاریک دریا نگاهشون کرد و با پوزخند با خودش گفت:
- من که بعدا حسابتونو بخاطر مسخره کردنم میرسم، ولی باید بدونید که نمیشه هیچوقت از دام آنابل فرار کرد. من میدونم چجوری بین دو نفر رو خراب کنم، اما چیزی که نمیدونین اینه که من حتی میتونم دو نفر رو با هم رفیق کنم.
و بعد خمیازه ای کشید و رفت بخوابه.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آنابل انتویسل در 1405/4/15 15:19:37
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1405 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
بخش اول


_دنیا.. واژه خیلی جالبیه! معانی مختلفی واسه ی این کلمه هست که همشونم جالبن.. ولی اگه بخواین نظر من رو بدونید باید بگم من یه تعریف کلی برای دنیا درنظر نمیگیرم؛ خب میدونید هیچ تعریف کاملی واسه ی این کلمه ی کوچولو نیست بخاطر همین من هیچ وقت سعی نمی کنم تعریفش کنم. به نظر من دنیایی که درحال حاضر توش زندگی می کنیم به دوبخش دسته بندی میشه. دنیای زیر آب و دنیای روی آب که درواقع خشکی منظورمه. موجودات روی خشکی واقعا عجیبن و من هیچ درکی از اونا ندارم. اکثرشون با موجودات زیر آب خوب نیستن! اونا زندگی عادی ای دارن و خودشونم خیلی کسل کنندن. عوضش این پایین کلی چیز باحال پیدا میشه که تو عمرتونم ندیدید! مثلا من الان نمیفهمم چرا یه استاد هاگوارتز نباید از همسایه ی ما که یه ماهی پیراناعه خوشش بیاد! خشکی زی ها واقعا مزخرفن!

آنابل دستش را دراز کرد و جلبکی را که روی آب شناور بود گرفت. چند ساعتی میشد که داشت با خودش حرف می زد. سرش را برای مدتی از آب بیرون آورد و پوکر فیس به خورشید خیره شد. خورشید هنوز در بالای سر او قرار داشت و این به این معنا بود که او وقت کافی برای پختن کیک را دارد.
_هوفف..اینم از این..بزن بریم خونه که کلی کار داریم!

فلش بک به صبح امروز*
با صدای قلپ قلپ ساعت دریایی اش ازجا پرید و موهایش را شونه.. او وسط آب بود پس نیازی به شونه کردن موهایش نداشت. به سمت آینه رفت تا خودش را برنداز کند.
_هومم.. بد نیست.. یه روز خوبه دیگه و بدون دردسر! خب.. همونطور که اون موجودات خشکی زی گفتن باید کارامو یادداشت کنم تا شاید بعد ها بتونم با سبک زندگی اون ها پیششون زندگی کنم. اوفف.. چه مسخره.. خیله خب امروز چندمه؟

آنابل سرش را به طرف تقویم چرخاند هرچند کاش هیچ وقت اینکار را نکرده بود.
_۲۳ ژوئن..هوم...

بعد از چند ثانیه دخترک نگاه بی حسش را دوباره به تقویم داد و به آن زل زد.
-

به تقویم زل زد.. بازهم زل زد.. آنقدر زل زد که تقویم خجالت کشید و خودش صفحه اش را ورق زد.
_ببخشید نمیدونستم از این صفحه خوشتون نمیاد..
_دیگه تکرار نشه..

بعد از پنج دقیقه ویندوز مغز آنابل شروع به پردازش کردن اطلاعات کرد.
_امروز تولد داریمم؟؟ اونم دوتااااااا؟!

دختر با چشمانی که حالا تیک داشتند به تقویم خیره شد.

_من شرمندم اصلا امروز واسه شما من کی باشم که تصمیم بگیرم امروز چندمه.

تقویم چمدان کوچکی از پشتش درآورد و به سرعت از آنجا فرار کرد. حالا فقط آنابل مانده بود که به جای خالی تقویم نگاه میکرد.
نفس عمیقی کشید و دستانش را رو شقیقه اش گذاشت و آرام مالشش داد.
_آروم باش دختر.. هوفف.. هنوز کلی وقت داریم که واسه دوتا موجود رو مخ جشن تولد بگیریم. هوفف.. نمی خواممممممممممممم!

Few minute later*

آنابل درحالی که درون آب راه می رفت به این فکر میکرد که چگونه تولد دوتا از بهترین دوست های صمیمی رو مخ اش یعنی اسکار و پرنتیس گاتو را جشن بگیرد. شاید برایتان سوال پیش بیاید که تولد گرفتن ترس ندارد چرا آنابل این همه نگران است؟ در پاسخ به سوالتان باید بگویم شما روی خشکی زندگی میکنید. جایی که مغازه ی کیک فروشی وجود دارد و برای دیزاین خانه هایتان به راحتی میتوانید همه چیز را هملنطور که می خواهید بچینید. اما ما درباره ی داخل آب صحبت میکنیم.

_خودشه!

آنابل لامپ زرد ایده ای که بالای سرش روشن شده بود را گرفت و درون جیبش گذاشت. از این فرصت ها زیاد نصیبش نمیش که یک لامپ بدون اتصال به برق پیدا کند.
_زنگ میزنم به پرنتیس تا بهم کمک کنه کیک بپزم!
_چی می پزی؟

آنابل از جیش پرید و به طرف دوست کوسه ایش چرخید.
_اسکار..منو ترسوندی!
_آنابل بترسه؟ مسخرس! گفتی برای یه موجود خشکی زی کیک بپزی؟

آنابل از اینکه کوسه اش هنوز کل ماجرا را نفهمیده بود نفسش را بیرون داد.
_خب..آره!
_که بعد من بخورمش اون موجودو؟
_چی؟ نه!

کوسه که تا قبل از این حرف دختر نیشش باز شده بود لبخند استرسی ای زد و با اخم خفیفی به دختر نگاه کرد.
_پس چرا براش کیک می پزی؟
_خب.. ببین.. امروز تولد پرنتیسه و من نمیخوام بدونه که قراره براش تولد بگیرم. تو هم نباید بهش لو بدی! فهمیدی؟

اسکار نیشخند واضحی زد و به طرف پشت آنابل شنا کرد.
_هرچی آنابل جونم بگه!
_مرلین به دادم برسه!

به اندازه ی یک آب قند خوردن و تماس با پرنتیس بعد*

آنابل کمی بیرون از آب شناور بود که چیز نارنجی رنگی به چشمش خورد.

_درود سینیوریتا! حالتون چطوره؟ کاری داشتید؟
_پرنتیس! عام ممنون.. راستش یه کاری داشتم بله..امروز تولد اسکاره و من.. تصمیم گرفتم براش ‌کیک بپزم!
_اون کوسه ی رو مخ ضدحال کیکم میخوره؟ میشه بگی چی نمی خوره؟
_پرنتیس! آره خلاصه که من نصف وسایل کیک رو آماده کردم فقط نمیدونم دیگه چی کم داره‌.. از اونجایی که تاحالا کیک نپختم میشه تو تستش کنی بگی چی کم داره؟

پرنتیس با چهره ی پوکر انگشتش را درون ظرف کیک کرد و طعم آن را چشید.
_هومم.. بد نیست.. فقط یکم.. جلبک دریایی میخواد!
_پس من میرم جلبک دریایی تند پیدا کنم فقط یادت باشه اسکار چیزی از این موضوع نفهمه! لطفا تو این مدت نه به هم بپرید نه به کیک.
_خیالت راحت باشه بابا!

پایان فلش بک*
ویو ساحل*
پرنتیس با آیینه ای که در دستش بود داشت قربون صدقه چهره جذاب و خوشگلش می رفت و اصلا حواسش به کیک نبود که ناگهان کیک از روی لبه ی ساحل غیب شد و از آنجایی که پرنتیس عاشق کوسه بود و اصلا هم از دزدیده شدن کیک او خوشحال نمیشد به دنبال کیک نرفت.
اسکار درحالی که درون آب به ظرف کیک نگاه می کرد زیر لب چیز هایی زمزمه کرد. سپس نیشخند روی لبش پرنگ تر شد.
_پرنتیس جونم تولدش قراره حسابی مبارک بشه!

با پایان یافتن حرفش درحالی که نیشش تا بناگوش باز بود بمب اکلیل به کیک را اضافه کرد. غافل از اینکه بداند حقیقت چیست..
ویرایش شده توسط پرنتیس گاتو در 1405/4/14 22:37:16
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 دی 1404 17:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول:

روی صندلی راحتی سفیدرنگ ولو شد. سرش را میان دستانش گرفت و زیرلب، چند ناسزای مودبانه نثار همکارش کرد که با تنبلی‌ها و اهمال کاری های بی‌پایان، جان به لبش کرده بود.

به نقاشی جدیدش نگریست. ترکیبی از رنگ‌های مختلف که چهره‌ای را در برگرفته بودند؛ چهره‌ی یک زن، با گیسوان آتشین و چشمانی به درخشش یاقوت.

نگاه از نقاشی‌اش برداشت. دلش می‌خواست مانند همیشه، با درآوردن ایرادهای اثرش و به خاطر سپردن آن‌ها برای دفعه‌های بعدی، خودش را از هر فکر مزاحمی پاک کند؛ لیکن نتوانست. به جز آن همکار کاهلش که تمام پروژه را عقب نگه داشته بود؛ حرف‌های خانم بینگلی شفادهنده هم در ذهنش می‌چرخید.

چند روزی میشد که احساس سرگیجه و ضعف می‌کرد.
ابتدا می‌کوشید این نشانه‌ها را نادیده بگیرد و به کار زیاد نسبت دهد؛ اما سوروس برایش از خانم بینگلی وقت گرفته بود. حرف‌های شفادهنده مانند پتک بر سرش کوبیده میشد.
- خانم، شما اختلال حواس دارین. در شرایطی مثل شما، امکان توهم وجود داره.

خنده‌ای عصبی سر داد. اختلال حواس، توهم! با خود اندیشید:
- فعلا که حالم خوبه و نیازی به مراقبت ندارم. اگر از پا افتادم؛ اون وقت موضوع دیگه‌ایه.

حس کرد چیزی در گوشه‌ اتاق می‌خزد. بلند شد و به سمت آن رفت. گام‌هایش محتاطانه بودند.
- ببخشید؟

موجود خزنده جلوتر آمد و آیلین توانست او را کامل ببیند.

زن بلندقدی بود؛ با همان چهره‌ای که در نقاشی‌اش کشیده بود؛ همان گیسوان و چشمان قرمز. پیراهنی از جنس ابریشم سیاه به تن داشت و عینکی ته‌استکانی بر چشم زده بود.

زن لبخندی زد و به صدای بلند گفت:
- سلام، خانم پرینس!

آیلین عقب عقب رفت. این چهره را پیش از این در کابوس دیده بود. لبخندی زد که البته راستین نبود.
- کی خوابم برد؟

زن تبسمی کرد.
- خواب نیستین، بانوی من!

لحنش ادبی تحقیرآمیز داشت.

- می‌دونین، داشتم به این فکر می‌کردم که آیا شفقت و خیرخواهی واقعی وجود داره؟

با انگشتانش بازی می‌کرد. آیلین کمی برافروخت و حرکتی عصبی به پایش داد.
- معلومه که وجود داره!

زن نزدیک‌تر شد.
- جدی، بانو؟ ولی من زنی رو می‌شناسم که میگه:《ذات بشر خودخواه است و هیچ مهربانی واقعی وجود ندارد.》

آیلین سرخ‌تر شد. نوشته‌های نوجوانی‌اش را شناخت و از طرفی، چراغی در ذهنش روشن شد و دریافت زن چیزی جز توهم نیست.
- اون موقع بچه بودم. الان خیلی چیزها عوض شده.

زن تمسخرخندی زد.
- به قول خودتون، ذات بشر بلاتغییره.

آیلین عصبی خندید.
- من اشتباه می‌کردم!

زن حرف آیلین را نشنید.
- بانو، به نظرتون اگر شفقت واقعی وجود داشت؛ بازم مردم با انگیزه‌های خودخواهانه کمک می‌کردن؟

آیلین سرفه کرد.
- انگیزه‌های همه...

سرش گیج رفت و تلوتلو خورد. وقتی دیدش واضح شد،خبری از زن نبود. زیرلب گفت:
- کابوس بود....یا نه؟

زنگ در به صدا درآمد. آیلین تلوتلوخوران خودش رد به در رساند تا از مهمان استقبال کند.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 آذر 1404 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بخش دوم


حالا که آنقدر به مرگ نزدیک شده‌ام، سرمای گزنده‌اش را در تمام وجودم احساس می‌کنم. باید بگویم که گاهی در پس ذهنم این روز را تصور می‌کردم، به لحظات پایانی و آنکه چقدر برای‌شان آماده خواهم بود فکر می‌کردم. اما حالا...

چقدر تمام آن آمادگی‌ها بیهوده به نظر می‌رسد.

اکنون که اینجا در آستانه ورق‌زدن صفحه‌ای از کتاب تاریخ جادوگران توسط سرنوشت ایستاده‌ام، به آغاز فکر می‌کنم‌.... به مروپ شدنم‌. من شروع مسیرم را به خوبی به خاطر دارم. بودن من در خانه اسلیترین برایم یک امر قطعی بود. می‌دانستم این حضور نیاز به پذیرفتن وظیفه‌ای دارد. وظیفه‌ای که مرا به مانند بندی از جنس خون به فرزندم گره می‌زند. من قبل از آنکه مروپ را بشناسم او را می‌شناختم. مادرش بودن فقط بهانه‌ای برای کنارش بودن بود.

اما رفته رفته با گذر فصل‌ها و سال‌ها بزرگ‌تر شدم. آموختم که اگر می‌خواهم دیگران را بشناسم و دوست بدارم، ابتدا باید از شناخت خودم آغاز کنم. در میان تنهایی کوچه پس‌ کوچه‌های مه گرفته لندن، آموختم که مادر بودن یعنی صبور‌ بودن، یعنی قوی‌ بودن، یعنی با تمام سختی‌اش، از خانه سالمندان بازگشتن و بازهم ادامه دادن.

حالا بازگشته بودم... پس از سالها. این یک شروع دوباره بود. این‌بار نیز آغاز مسیر را می‌دانستم... اسلیترین. خانه‌ای که مدت‌ها بود در غبار فرو رفته بود. عشق مادرانه درونم نمی‌گذاشت آن را به حال خود رها کنم. تلاش کردم، صبور ماندم و باز هم تلاش کردم.

می‌گویند در هاگوارتز، هر وقت تقاضای کمک کنید، کمک از راه می‌رسد. من نیز تقاضای کمک کردم... از کهن‌ترین و قدرتمندترین جادوگری که می‌شناختم. اسمش را در کتاب‌های تاریخی خاندان گانت خوانده بودم. افسانه‌هایی که فقط بخشی از قدرت بی‌پایانش را روایت می‌کردند. همان علاقه به اسلیترین را در چشمان مغرور سالازار اسلیترین نیز می‌دیدم... طبیعی‌است نه؟ من نواده او هستم و او خود سازنده مسیری که سالها بعد، من آن ‌را در پیش گرفته بودم. او هرگز درخواست هم‌خونش را رد نکرد و این هم‌مسیری با او، مایه افتخارم بود. برعکس سنت خاندان گانت، جد بزرگوارم هرگز یک دختر را تیشه‌ای به اسم اسلیترین نمی‌دید و همواره مرا ادامه‌دهنده راه خویش می‌دانست. این اعتماد، همان چیزی بود که سال‌ها به دنبالش بودم. از همان اولین دیدار کاریزمای یک رهبر قدرتمند را در او دیدم. با وجود او، اسلیترین آموخت باید به ارزش‌های نجیب‌زادگی آغازینش بازگردد و هرگز سر در برابر هیچ اجبار و قانون بی‌معنایی خم نکند. یقین دارم که بدون بزرگ خاندان، هرگز اسلیترین دوباره به شکوه خودش بازنمی‌گشت.

اما در این مسیر، فرد دیگری نیز همراه‌مان شد. فردی که احترام زیادی برای او قائلم. گلرت گریندل‌والد مغرور و قدرتمند. جادوگر سیاهی که به من درس‌های زیادی آموخت. شاید او مستقیماً از خاندان اسلیترین نبود اما اسلیترینی‌ترین جادوگری بود که در کل زندگی‌ام شناخته‌ام. او بود که مرا تشویق کرد تا قدرت و استعداد‌های پنهانم را کشف کنم و به کار بگیرم. روزی که پس از ماه‌ها تلاش برای پیدا کردن سبک خودم، آماده بودم که در کنارش پرواز کنم، بدون آنکه بدانم، قرار بود یکی از بهترین خاطرات زندگی‌ام را تجربه کنم. ما باهم در آسمان از جلوی ماه نارنجی گذشتیم و به گذشته‌ای بسیار دور سفر کردیم؛ در مسیرمان حتی از طبقه هفتم جهنم نیز گذر کردیم و مثل ستاره‌ای فروزان درخشیدیم. زمانی که فکر می‌کردم هرگز نمی‌توانم هم‌تیمی خوبی برای کار‌های گروهی باشم، او از من بهترین هم‌گروهی ممکن را ساخت. می‌دانم که اگر او در این مسیر کنارم نبود، بارها و بارها تسلیم شده بودم اما گلرت به من آموخت تسلیم شدن برای انسان‌های تنبل و ترسو است و یک مادر نمی‌تواند این دو ویژگی را داشته باشد.

نفر سومی که در این سفر به ما پیوست، از گوشت، پوست و استخوانم بود. من بدون آنکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم به سمتش جذب شدم؛ اما فقط چون پسرم بود؟ نه... قطعا دلایلی فراتر از خون صرف وجود داشت. دلایلی از جنس قلبی بزرگ که در کالبد لرد سیاه پنهان شده بود و من به عنوان مادر او، بهتر از همه آن را می‌دیدم. او غیر منتظره‌ترین همراه سفرم بود، همراهی‌ای که یک روز در کمال ناباوری با گرفتن دست‌های یکدیگر آغاز شد و حالا به چنان نزدیکی قلبی‌ای رسیده بود که دیگر روز‌ی را که او در زندگی‌ام حضور نداشت را به خاطر نمی‌آوردم. شاید او فرزندم باشد اما تجربیاتی به من آموخت که سالها طول می‌کشید تا خودم آن‌ها را بیاموزم. من در کنار او یاد گرفتم دوستی‌های امنی نیز در این جهان وجود دارند؛ دوستی‌هایی که شاید هزاران اختلاف‌نظر در آن‌ها وجود داشته باشد اما در آخر با احترام متقابل، اختلافات بخاطر عشق به ماندن، کنار گذاشته می‌شوند. دوستی‌هایی که هرگز نگرانی‌ای برای از دست دادن‌شان نخواهی داشت و هرگز از ترس از دست دادن‌شان مجبور به سانسور خودت نیستی. دوستی‌هایی که شب‌ها تا صبح می‌توانید با یکدیگر چرت و پرت بگویید و به هنرنمایی‌های آقای تی بخندید، بی‌آنکه لحظه‌ای به گذر زمان فکر کنید. او زیباترین فرزند دنیا بود و من خوشبخت‌ترین مادر دنیا که او را داشتم.

در میان این سفر اعجاب‌انگیز اما، همواره جای خالی آن دو نفر را در قلبم احساس می‌کردم. جای خالی افرادی که سالها قبل بهترین دوستانم بودند. آنها آن روز‌ها در کنارمان نبودند اما مگر می‌شود آن دو را از اسلیترین جدا کرد؟ هر چه باشد خانه عشق‌شان را زیر همین سقف سبز و نقره‌ای مستحکم کرده بودند. می‌دانستم دیر یا زود بازمی‌گردند و بازگشت‌شان شیرین‌ترین لحظات جادوگرانی‌ام خواهد بود. وقتی دوباره دیدم‌شان، دلم می‌خواست هرکاری کنم تا ماندگار شوند و دیگر هرگز از پیشم نروند. وقتی فهمیدم هنوز پای عشق اساطیری‌شان آنقدر جدی ایستاده‌اند، قند در دلم آب شد... خدای من، چقدر بهم می‌آمدند. بلاتریکسی که من همچنان گاهی او را راب صدا می‌زدم حالا پسری بزرگ و نجیب شده بود. مهربان‌تر از همیشه‌ای که او را می‌شناختم... با همان ذهنی پر از ایده‌های نو که سالها قبل، اولین‌بار همین ایده‌ها، ما را باهم آشنا کرده بود. در کنارش، بخشی از قلب من ایستاده بود. دختری که در یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی‌ام با عشق و حمایت کنارم مانده بود. همان گابریلی که با نوشته‌هایش همیشه می‌خندیدم و با خود فکر می‌کردم این همه عشق را در نوشته‌هایش از کجا می‌آورد. گابریل وایتکسی‌ام حالا نوه‌ام دلفی شده بود. چقدر حس مادربزرگ شدن را دوست داشتم... نوه‌ام قند و عسل زندگی‌ام شده بود. وقتی واقعا کسی را دوست بدارین، حتی اگر از هم کیلومترها دور هم باشید، همیشه قلب‌هایتان راهی برای کنار هم بودن پیدا می‌کنند. راه ما یواشکی بازی‌کردن با موبایل مشنگی و حرص خوردن از هم تیمی‌ها و رقبای‌مان بود اما در کنار تمام آن حرص‌ها، همیشه کلی خنده و حس خوب وجود داشت. خنده‌هایی که گاهی تا خود صبح ادامه داشتند... لحظاتی دزدیده شده یک مادربزرگ برای آنکه در کنار نوه‌اش، کمی جوانی کند. بلاتریکس و دلفی به من آموختند عشق واقعی در این دنیا وجود دارد... عشقی که فقط با نگاه به آنها درک کنی چقدر برای یکدیگر درست و مناسب‌اند.

و در آخر، تام. تامی که نزدیک‌ترین و بهترین دوستی بود که در کل زندگی‌ام داشته‌ام. دوستی‌ ما مثل ازدواج تام و مروپ، پر بود از دراما و لحظات تراژیک، اما هر دو می‌دانستیم که همیشه در نهایت تام خود مروپ بود و مروپ خود تام... یک روح در دو بدن. او همان نیمه گمشده‌ای بود که می‌دانم اگر در زندگی‌ام پیدایش نمی‌کردم تبدیل به تنهاترین انسان جهان می‌شدم. تام من، دوستی بود که همیشه در بدترین و بهترین شرایط کنارم مانده بود. دوستی که می‌دانستم اگر همین فردا تصمیم بگیرم با پای پیاده تا کوه قاف بروم، دستم را می‌گیرد و شانه به شانه من کنارم می‌آید. همراهی که همیشه با حضورش بال پرواز به من می‌دهد تا پر بکشم و آزادی را تجربه کنم. می‌دانم اگر بازهم و بازهم به گذشته برگردم دوباره روی همان نیمکت کنارت می‌نشینم و از تو می‌خواهم که دوستم باشی چرا که دوستی تو، نفس حیات‌بخش زندگی من است. شاید من با ازدواج با تو، به آرمان‌های اسلیترین پشت کرده باشم اما این را بدان هرگز از آن پشیمان نخواهم شد چراکه بدون تو، این دنیا هیچ رنگی برای من ندارد و این تو هستی که به آن رنگ سبز زندگی‌بخش می‌‌دهی. دلم برای معجون عشق دادن به تو تنگ می‌شود عزیزم. لطفا بدون آن معجون لعنتی هم عاشقم بمان. باشه؟

دیگر وقتش رسیده بود. دوباره تیک‌تاک ساعت را می‌شنیدم و بوی مرگ را در هوا استشمام می‌کردم. پایان از فاصله‌ی یک نفس به من نگاه می‌کرد. آرام روی زانوهای خسته‌ام نشستم و شنل سیاه خفاش‌مانندی را از روی زمین برداشتم و روی خود کشیدم.

زمزمه‌های سالازار در گوشم تکرار شد.
"هرچه از تو بماند، راهش را باز خواهد یافت…"

سرم را لحظه‌ای پایین نگه داشتم و وقتی دوباره بالا را نگاه کردم، چشمان سیاهم آرامشی مادرانه داشت.

با صدایی آرام اما محکم گفتم:
- اونا خانواده‌ای هستند که مامان به وجودشون افتخار می‌کنه. حتی اگر نام مروپ گانت از جهان محو بشه، قلب و روحش کنار اونا همیشه باقی می‌مونه.

می‌دانستم لحظه موعود فرارسیده است. مرگ را مثل هدیه‌ای در سبدی حصیری پذیرفتم. دستم را دراز کردم. خطوط پوست دستم، سندی بر سال‌هایی بود که جهان از من ستانده بود. سالازار، وقتی مطمئن شد آماده‌ام، دستم را گرفت. ناگهان نیش افعی بر پوست من نشست… آرام، دقیق و اسطوره‌ای. بُرشی کوچک، اما کافی برای باز کردن دروازه‌ی تاریکی.

زهر سرد در رگ‌هایم همراه خونی داغ جاری شد. سستی در بدنم پیچید و یک آن تمام خاطراتم از برابر چشمانم گذشت. آهسته روی چمن‌زار سرسبز باغ دراز کشیدم.

فقط به یک خواب طولانی نیاز داشتم.
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 آذر 1404 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین قدم‌ها
بخش اول


هوا بوی پاییز داشت؛ از آن بوی تلخ و خاموشی که درونش اندکی غم و اندکی جاودانگی می‌ریزد. آسمان در آستانه‌ی غروب، با رنگی میان ارغوانی و سیاه می‌درخشید و سایه‌ی شاخه‌ها روی زمین سنگ‌فرش‌شده می‌رقصید. میان باغ قدیمی هاگوارتز، جایی که زمین از جادوی زمان پوشیده بود، سالازار و مروپ آرام قدم می‌زدند. در میان علف‌ها، مارهای جوانی از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌خزیدند، بعضی به شوخی یکدیگر را گاز می‌گرفتند و بعضی دور پاهای مروپ می‌پیچیدند تا گرمای او را حس کنند.

مروپ حس می‌کرد قلبش آرام نمی‌تپد، بلکه در حال ذوب شدن است. سکوت استاد، پدر، جدّ بزرگش، سنگین‌تر از هر سخنی بود. نگاه سالازار، همان نگاهی که در آن اقتدار و ابدیت به‌هم می‌رسیدند، حالا غبار اندکی از اندوه در خود داشت. لبخند نمی‌زد، اما نبود لبخندش هم غمگین نبود؛ فقط آرام، همانند پذیرش چیزی که پیشاپیش می‌دانست روزی خواهد آمد.

باد از لابه‌لای برگ‌های خشک می‌گذشت و مارها با صدای آرامی هیس‌هیس می‌کردند، گویی باغ خودش در حال وداع بود. مروپ به خطوط چهره‌ی سالازار خیره شد، همان خطوطی که شبیه کنده‌کاری‌های روی سنگ‌های باستانی بودند، پر از حکمت، پر از زخم. او هیچ‌گاه نمی‌خواست نشان دهد که دلتنگ است، اما مروپ خوب می‌دانست، از لرزش خفیف دستش هنگام لمس یکی از مارهای کوچک فهمید.

سالازار گفت:
- مرگ، تداوم زندگی‌ست، نه پایان آن. انسان‌ها از آن می‌هراسند چون به شکلِ جسمی دیده می‌شود، اما ما که میان زمین و جهنم پل زده‌ایم، می‌دانیم مرگ فقط تغییر مسیر است.

چشمانش به باغ دوخته شد.
- بسیاری از نوادگان من آمدند و رفتند. هر کدام ردّی از ما در خود داشتند، اما هیچ‌کدام ماندگار نبودند. زمان همه‌چیز را در خود می‌بلعد، اما جوهره... جوهره‌ی خون ما در گردش است.

مروپ احساس کرد صدایش آرام‌تر از همیشه است، انگار که حتی صدای او هم نمی‌خواهد این لحظه تمام شود. دستانش را میان آستین ردایش پنهان کرد تا لرزشش را نبیند.

سالازار ادامه داد:
- من در جهنم تو را بازخواهم یافت. روح تو، در قالبی دیگر، در شکلی دیگر، دوباره خواهد آمد. نه به نام مروپ، نه با این چهره، اما چیزی از تو در جهان باقی خواهد ماند. هیچ روحی از خون ما، هرگز از چرخه بیرون نمی‌افتد. ما زاده‌ی تاریکی نیستیم، ما خودِ تاریکی هستیم، و تاریکی فنا ندارد.

مارها حالا در دایره‌ای آرام، دور پای آن دو حلقه زده بودند. هوای باغ سنگین‌تر می‌شد، و غروب رنگش را از دست می‌داد. مروپ در دلش حس کرد چیزی از او کنده می‌شود؛ چیزی گرم، انسانی، زنده. اما در همان حال، در عمق وجودش چیزی تازه می‌جوشید. او می‌دانست این آخرین قدم‌هایی است که در کنار سالازار بر خاک هاگوارتز برمی‌دارد. صدای مارها شبیه زمزمه‌ی دعا می‌آمد، و از هر گوشه‌ی باغ، خاطراتی قدیمی برمی‌خاستند، صداهایی از روزهای نخست، زمانی که نام سالازار هنوز بر سنگ‌های مدرسه طنین داشت.

سالازار ایستاد. سایه‌اش روی زمین کش آمد، مثل دریایی آرام پیش از طوفان. برگشت و برای لحظه‌ای، به چشمان مروپ نگاه کرد. در آن نگاه، حکم نبود، موعظه نبود، حتی اندوه هم نبود، فقط نوعی دانایی خاموش، نوعی مهر در لایه‌های عمیق قدرت.

مارها از میان علف‌ها گذشتند و در تاریکی ناپدید شدند. شعله‌ی سبزِ کوچکی در هوا شکل گرفت، همان نشانه‌ای که از جهنم می‌آمد، و نسیمی آرام عبور کرد. مروپ نفسش را در سینه حبس کرد و احساس کرد زمین زیر پاهایش دیگر خاک نیست، بلکه فاصله‌ای میان دو جهان است.

سالازار نگاهش را از او برنداشت.
- هرچه از تو بماند، راهش را باز خواهد یافت. در هر جادوآموزی که از این‌جا می‌گذرد، تکه‌ای از روح تو درخشان خواهد بود. در چشمانشان، صدای تو، در قدرتشان، حضور تو.

در هوا بوی سنگ خیس و خاک باران‌خورده پیچید. مروپ خواست چیزی بگوید، اما زبانش فقط در سکوت لرزید. صدایش در دلش پیچید، مثل زمزمه‌ای که از دل آتش می‌گذرد. و سالازار، در سکوتی مطلق، دستش را آرام بالا برد، گویی قرار است باد را وادار به توقف کند.

همه‌چیز در لحظه‌ای متوقف شد. صدای مارها، وزش باد، حرکت ابرها. فقط دو سایه باقی ماندند، میان باغ، در آستانه‌ی جدایی‌ای که نه آغاز داشت و نه پایان. سکوتی میانشان جاری شد، سکوتی از جنس ابدیت، و در آن سکوت، نفس جهنم شنیده می‌شد.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1404 03:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم

نیمه قرص ماه در دل آسمان شب. درخشش آن را مثل یک قوت قلب می بینم. و مه شبانه ی لندن که مثل یک همراه کنارم حضور دارد. در خیابان ها قدم برمی دارم. مثل یک روح، آرام و بی صدا. اما درونم پر از غوغا و هیاهو است. و این طوری گوش هایم را پر کرده که متوجه حضور آن دو نمی شوم. دو نوجوان که انگار ناگهان در برابرم ظاهر می شوند و با نگاه هایی که اندکی ترس در آن موج می زند، اما قاطع هم هست، چوبدستی هایشان را به سمتم نشانه گرفته اند. می شناسمشان، هرمیون گرنجر و جوزف وارنسکی، از دانش آموزان هاگوارتز. به سختی سعی می کنم لبخند بزنم. حرف زدن با نوجوانان کاریست که چندان در آن تبحر ندارم، مخصوصا آن دسته ای شان که نیمه شب در خیابان ها پرسه می زنند و به دنبال قهرمان بازی هستند.
"شاید بهتر باشد چوبدستی هایتان را کنار بگذارید. این طوری کسی صدمه می بیند."

وارنسکی با اخمی بر چهره:
"بله، خون آشام. و کسی که قرار است صدمه ببیند تو هستی."

گرنجر:
"بهتر است سعی نکنی از آن حمله های سریع خون آشامی ات انجام بدهی، چون طلسمی به سمتت روانه می کنم که دقیقا برای نوع خودت ساخته شده. بدون دندان های نیشت زندگی کردن سخت می شود، مگر نه؟"

لبخند از لبانم محو نمی شود، ولی صورتم طوری در هم می رود که انگار کسی دارد خون را از آن بیرون می کشد.
"گرنجر عزیز، این حرف های پلید. این تو نیستی. می بینی؟ این مه رویت تاثیر گذاشته. این یک مه عادی نیست. او این طلسم را اجرا کرده."

و نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم آن حسی که دارد زیر پوست خودم هم فرو می رود را نادیده بگیرم. میل به حمله به وارنسکی و گرنجر و نوشیدن خون شیرینشان.
"باید زودتر فکری به حالش بکنیم. قبل از اینکه هر کدام از ما دست به عمل احمقانه ای بزند."

وارنسکی یک ابرویش را بالا می برد:
"این حرف ها چیست؟ نقشه ی تو برای کنترل اوضاع؟ می خواهی بگویی آن دزد شبانه تو نیستی؟"

من:
"من خیلی چیزها هستم، وارنسکی عزیزم. اما دزد یکی از آن ها نیست. باور کن."

چهره ی وارنسکی تاریک می شود و حرکتی تند به چوبدستی اش می دهد و طلسمی غبار مانند به سمتم روانه می شود. من به سرعت جاخالی می دهم و چوبدستی ام را بیرون می کشم. وارنسکی می خواهد طلسم دیگری به سمتم بفرستد که گرنجر دستش را می گیرد. من از فرصت استفاده می کنم و پشت ساختمانی در آن حوالی پنهان می شوم. صدای وارنسکی را می شنوم که دارد با ناراحتی و خشم می گوید:
"چرا جلویم را گرفتی؟"

گرنجر:
"چون احتمالا حق با اوست. او یک عضو محفل ققنوس است. و همین طور، آن لحظه.‌ من حسش می کنم، جوزف."

وارنسکی با لحنی گیج شده:
"چه داری می گویی؟ چه را حس می کنی؟ و ضمنا اینکه میدهرست یک عضو محفل است، دلیل خوبی برای اعتماد به او نیست."

گرنجر:
"مه را می گویم. دارد روی ذهنمان تاثیر می گذارد. باید سعی کنی با آن مقابله کنی. و در مورد میدهرست، او نمی خواست به ما صدمه بزند، وگرنه الان مرده بودیم."

وارنسکی:
"خب، او به نوجوان های محصل کاری ندارد. اما او موجودیست که تاریکی به او گره خورده."

دوست دارم بایستم و به حرف هایشان گوش کنم. در هر حال نظرات بقیه در مورد ما بخش مهمی از فرآیند خودآگاهی را شکل می دهند. اما نمی توانم بیش از این معطل کنم. باید بروم و چوبدستی ها و معجون ها و بقیه ی اقلامی که در یک زیرگذر مخفی کرده ام، را بردارم و زودتر به واسطه برسانم. می دانم. شرم آور است. هیچ وقت حتی در خواب هم نمی دیدم دست به غارت بزنم. اما این بخشی از ماموریتم به عنوان یک عضو محفل است. هدفم نزدیک شدن به آن واسطه است. او مشکوک به همکاری با مرگخوارهاست.

به گذرگاه می رسم و اقلام را برمی دارم. فشار را بر روحم حس می کنم و حس یک دزد واقعی را دارم. و یک دزد واقعی هم هستم، مگر نه؟ از دست آن دو نوجوان خشمگینم که چرا با آن ظاهر شدن ناگهانی شان این موضوع را به من یادآوری کردند. و البته از مودی هم خشمگینم که چرا این ماموریت را به من سپرد. اما سعی می کنم با فکر نوشیدن خون آن واسطه خودم را آرام کنم. فقط به درگاه روونا دعا می کنم که او واقعا همدست مرگخوارها باشد و خون شیرینش حلالم باشد.

از گذرگاه خارج می شوم، با کیسه ای بزرگ بر دوشم. مه همچنان آرام می لولد و نیم قرص ماه همچنان به من می نگرد. این بار طوری که انگار نیم دیگرش را من ربوده ام.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/6/28 21:08:32
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/6/28 21:15:52
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/6/28 21:23:25
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1404 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول
_ بچه ها هوا داره تاریک میشه. بهتر برین خونتون تا اتفاق بدی نیافتاده.

من و دوستم جوزف، رفته بودیم کوچه ی دیاگون. بعد از اینکه بستنی خوردیم، رفته بودیم فلوریش و بلاتز که چند تا کتاب خوب بخریم. می خواستم یه جاروی جدید هم بخرم. وقتی جاروی مناسب رو پیدا کردم، داشت شب می شد و اون موقع بود که با خودم گفتم بد فکری کردیم که عصر اومدیم. از فکر و خیال اومدم بیرون و گفتم: هان؟
خانم فروشنده دوباره حرفش را تکرار کرد: گفتم دیگه بهتر برگردین خونه هاتون؛ هوا داره تاریک میشه. مخصوصا تو این وضع جدیدی که پیش اومده، بهترین کار تو خونه موندنه.
جوزف پرسید: کدوم وضعیت؟

خانم فروشنده جواب داد: همین پرسه های شبانه شون دیگه. ممکنه سر شما هم بلایی بیارن.
خانم فروشنده با دیدن قیافه ی من و جوزف که گیج تر شده بودیم گفت: یعنی شما خبر ندارین؟ یک هفته ای میشه که داره این اتفاقات میفته. همه چیز از وقتی شروع شد که چوبدستی فروش بیچاره یادش رفت در مغازه اش رو قفل کنه. شب چوبدستی های زیادی رو از مغازه دزدیدن. از فردای اون روز، شب ها در مغازه ها خود به خود باز می‌شد و چیز های مهمی مثل پودر پرواز یا معجون های کشنده دزدیده می‌شدن. اما فقط این نبود. یه جوون تازه مغازه‌ش رو باز کرده بود. شب ها هم داخل مغازه‌ش می‌خوابید. ولی یه شب همه ی چراغ های کوچه خاموش شد. بعد صدای درگیری اومد. وقتی ما رفتیم ببینیم چی شده، دیگه اون جوون اونجا نبود. نمی‌دونستیم فرار کرده یا کسی بردتش. هر شب صدای راه رفتن یه نفر رو تو کوچه می‌شنویم. حتی از حس می‌کنیم که جلوی خونمون رد شده؛ ولی وقتی از پنجره نگاه می‌کنیم کسی رو نمی‌بینیم. هیشکی دیگه از غروب به بعد نمیاد بیرون. منم دارم میرم. شما هم برید.

ولی ما نمی‌تونستیم. خونه ی ما این دور و بر ها نبود. خوشبختانه خانم فروشنده قبول کرد که ما شب رو خونش بمونیم. راه افتاديم و وقتی رسیدیم خسته و کوفته نشستیم.
_ اسم من جوزفه. این هم دوستم هرمیونه. ممنونیم که امشب ما رو به خون‌تون راه دادین خانم...
_ اسم منم مونائه. خواهش می‌کنم. کاری نکردم. خیلی خوش اومدین. امیدوارم از شامی که پختم لذت ببرین.

سر میز شام نشستیم. غذا خیلی خوشمزه بود ولی تمام مدت کلمات مونا تو ذهنم رژه می‌رفت:
نقل قول:
همین پرسه های شبانشون دیگه.
نمی‌دونستیم فرار کرده یا کسی بردتش.
هر شب صدای راه رفتن یه نفر رو تو کوچه می‌شنویم.

افکارم کل شام پیش حرف های مونا بود. از سکوت جوزف فهمیدم ذهن اونم درگیره. بعد از شام از اونجایی که خیلی خسته بودیم یکراست رفتیم بخوابیم. من و جوزف رفتیم تو اتاق مهمون. من تخت سمت راست رو بر داشتم، و جوزف هم سمت چپی رو. حدودا ساعت یازده بود که صدای کشیدن چیزی مثل ردا روی زمین از بیرون اومد.
آروم صدای جوزف رو شنیدم که گفت: هرمیون، بیداری؟
جواب دادم: آره. بیا از پنجره نگاه کنیم.
به سمت پنجره رفتیم. هیچکس نبود اما صدای قدم زدن می‌اومد. خوب نگاه کردیم ولی باز هم کسی رو ندیدیم. جوزف غرق فکر بود.
_ ممکنه روحی باشه که شنل نامرئی پوشیده باشه؟
_ البته که نه! روح ها که صدای پا ندارن.
_ پس یعنی میتونه... میتونه یه مرگخوار باشه...
_ جوزف!
گفت: چیه؟! این که چیز محالی نیست. گفتم: می‌دونم. کاملا هم منطقیه. فقط این چیزی بود که نمی‌خواستم بهش فکر کنم. گفت: حالا به نظرت چی کار کنیم؟ بخوابیم یا بریم یه نگاهی بندازیم؟ یه کم فکر کردم. نمی‌تونستیم فردا شب دوباره بیایم. از طرفی هم خیلی دلمون می‌خواست بریم سر از کارشون در بیاریم. پس گفتم: باشه. بیا بریم. فقط باید خیلی مواظب باشیم. از هال گذشتیم و به سمت در ورودی رفتیم. با ترس به هم نگاه کردیم.
و قدم به دنیای تاریک شب گذاشتیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1404 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم


مک‌گونگال با بغض فرو خورده‌ای از پنجره به نقطه‌ای دور نگاه کرد. نقطه‌ای که در آن قورباغه‌ شناوری بر روی یک برگ زرد زیر باران سیل‌آسای پاییزی از این سو به آن سو حرکت می‌کرد.

فلش‌بک:

- عجیب نیست که امروز پروفسور مک‌گونگال خودش کلاس نیومده و بجاش گربه‌ش رو برامون فرستاده؟

یکی از پسران کلاس که آب از دهانش سرازیر شده بود با نگاهی پر از نیات پاک و عفیفانه به گربه‌ی ماده چشم دوخت.
ـ ولی حاجی الحق والانصاف عجب گربه‌ای داره پروفسور! جان!

در واقع تا بدین جا همه چیز جز گرایش عجیب دانش‌آموزی به گربه، تقریباً عادی به نظر می‌رسید تا آنکه لرد سیاه جوان که حوصله‌اش سر رفته بود تصمیم گرفت گربه‌ را پیش پیش کند... البته نه یک پیش پیش عادی!

لحظاتی بعد گربه با وحشت می‌دوید و تام ریدل جونیور هم با آبپاش باغبانی پدرش که اندازه کل رودخانه نیل در آن آب گنجانده بود به دنبالش.

پایان فلش‌بک.

- غیر از اینکه اصلا دوست ندارم وقتی در ظاهر گربه‌‌ایم خیس بشم، باید بگم تا سه ماه کلاسم تبدیل به آکواریوم شده بود. مگه چقدر گل و گیاه دارین که این آبپاش لعنتی این همه گنجایش داشت؟ تازه اون تمساح‌های نیل که همراه لجن‌های کف رودخونه محلول در آب با آبپاش اومده بودن رو ندیدین!
- میگم این آبپاشم چند وقته پیداش نیستا! تازه با کلی منت‌کشی، جد بزرگوار حاضر شدن طلسم گسترش‌پذیری رو روی آبپاشم اجرا کنن فقط به این شرط که باهاش تموم رودخونه‌های مشنگ‌هارو خشک کنم.

مروپ زیر زیرکی سیخونکی به شوهرش زد تا به خودش بیاید.
- تمشک جنگلی مامان فقط می‌خواسته سطح مقاومت شمایل گربه‌ای شما به آب رو بسنجه. چرا کنجکاوی طفل معصوم مامان رو سرکوب می‌کنین؟ بده چندتا تمساح هم سر راه آورده که سر بچه‌های کلاس گرم شه و در راه رضای مرلین، تمساح‌ها هم از سوء تغذیه و در معرض انقراض بودن، رنج نبرن؟

مک‌گونگال و دامبلدور، نگاهی متعجب و ناامید به یکدیگر انداختند. ناگهان کفتر سفیدی که از مشکلات گوارشی رنج می‌برد، مستقیم بر روی کله دامبلدور نشست و قبل از رساندن پیغامش، جهت حفظ لطافت بیشتر موهای نقره‌فام نامبرده، یک جایزه ناقابل هم از خودش بر جای گذاشت. پیرمرد که نصف سرش سبز رنگ شده بود چرا که به نظر می‌رسید کفتر، شب قبل، قرمه سبزی با شیر طالبی میل کرده باشد، با چهره در هم کشیده، نامه‌ای را از پای پرنده باز کرد و آن را بلند خواند.
- این همه سال چرا نگفته بودی بهم علاقه داری آلبوسم؟ اصلا قلبم اکلیلی شد وقتی نامه‌تو خوندم قربون اون شپشای ریشت برم. پس دیت اول‌مون شد پنجشنبه شب جنگل ممنوعه. ماچ بهت... از طرف مینروا جونت!

مینروا مک‌گونگال که تا قبل نامه چهره‌ای ناامید و جدی‌ای داشت ناگهان سرخ و برافروخته شد.
- اوا آلبوس، قرار نبود این نامه‌های دو نفره‌مونو توی جمع بخونی که! اگر همه نامه‌های عاشقانه‌ای که هر هفته برام می‌نویسی رو اینطوری توی جمع بخونی دیگه باید فکر ازدواج باشیما! من اصلا اهل روابط خارج از ازدواج نیستم اونم وقتی جنبه عمومی پیدا کنه... گفته باشم!

دامبلدور که حس می‌کرد به خاطرات یار دیرینش گلرت، خیانت شده است، با تعجب پاسخ داد.
- نامه‌های دو نفره؟ هر هفته؟ من کی همچین کاری کردم خودم خبر ندارم؟
- یعنی تو اون نامه‌هارو ننوشتی؟!

در این میان، لرد سیاه که در حال خوردن چیپس خانگی مامان‌پزش بود، وارد دفتر شد و بین صندلی پدر و مادرش نشست.
- پروفسور مک‌گونگال، نگفته بودی روی پروفسور دامبلدور کراش داریا شیطون!
- ریدل؟! بازم؟! دفعه پیش که از طرف مادام پامفری برای پروفسور اسپراوت نامه عاشقانه فرستادی گفتم این کار چقدر زشته...
- بله پروفسور... تازه گفتین اگر اینکارو ادامه بدم ممکنه هلیکوپترشکن لازمم بشیم چون خب از نظر جنسیت هر دوتاشون... ولی به نظر من که خودشون راضی به نظر می‌رسیدن. حداقل مادام پامفری که خیلی به ماندریک‌های پروفسور اسپراوت علاقه نشون می‌داد و می‌خواست شخصا هر شب براشون معجون رشد استخوان ببره اتاق پروفسور اسپراوت و خوب ماندریک‌هارو ماساژ بده تا معجون جذب‌شون بشه.
- ریدل!

صدای بلند مک‌گونگال داخل دفتر مدیریت پیچید. مروپ که اصلا از فریاد پروفسور بر سر پسرش خوشش نیامده بود اخمی کرد و تام ریدل سینیور با دیدن اخم همسرش از صندلی برخاست.
- پروفسور مک‌گونگال، به شما اجازه نمیدم با پسرم با صدای بلند صحبت کنین!

صحنه اسلوموشن شد. مروپ با شنیدن صدای جدی و عمیق تام به سمت شوهرش بازگشت. نسیم ملایمی موهای مشکی تام ریدل سینیور را بر هم ریخت و نور طلایی طلوع ناگهانی خورشید از پشت ابرهای تیره باعث درخشش کت و شلوار خوش دوختش شد؛ با دیدن اخم ابروهای کشیده تام که چهره وی را کاریزماتیک کرده بود، قند در دل زن آب شد.
- اوه تامی! تو از پسرمون دفاع کردی؟

تام دستش را در داخل موهای بهم ریخته‌اش برد و صدایش را خش‌دار کرد.
- من همیشه از فرزندمون حمایت می‌کنم عزیزم.

مادر لرد تاریکی به سرعت از جایش برخاست و به سمت پدر لرد تاریکی رفت تا... به هر حال "تایی" وجود ندارد چرا که خوشبختانه سرفه‌های لرد سیاه مانع دراماتیک‌تر شدن صحنه و پیامد‌های ناخوشایند پیرامونش شد.
- آهای! اینجا بچه نشسته‌ها! ما الان حکم کاربر ۱۲ ساله رو داریم. رعایت کنین حالا ما هیچی نمی‌گیم!

تام و مروپ، سرفه‌کنان، یقه‌هایشان را مرتب کردند و با وقاری مثال‌زدنی که فقط والدین یک کودک کاملاً نابه‌هنجار می‌توانند داشته باشند، متحدانه به سمت دامبلدور و مینروا بازگشتند.
- امیدواریم دفعه‌ی بعدی که مامان و شوهر مامان رو احضار می‌کنین، لااقل موضوع‌تون چیزی فراتر از نامه‌های عاشقانه باشه.

تام نیز با صدایی جدی ادامه داد:
- ضمناً، هرگونه محدودسازی استعدادهای پسرمون و سرکوب کنجکاوی ذاتیش، خط قرمز ما محسوب می‌شه و خط قرمز ما با محدودسازی کمک‌های مالی‌‌مون به هاگوارتز ترسیم می‌شه.

مروپ لبخند ملیحی زد و بازو در بازوی تام، دامبلدور و مینروای خشک‌شده از این اتحاد ناگهانی را پشت سر گذاشتند و در حالی که از پشت سر، صدای ریز خنده‌های شیطانی پسرشان مانند موسیقی متن یک فیلم ترسناک با پیانو در هوا طنین‌انداز می‌شد از در دفتر مدیریت خارج شدند.

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!