- حالا شمشیر گودریکو از کجا بیاریم؟

مرلین بدون این که حتی لحظاتی رو برای فکر کردن بذاره، درجا جواب میده:
- تالار خصوصی گریفیندور!
هلنا که خیال میکنه تونسته ذهن مرلین رو بخونه، با خوشحالی میگه:
- درسته! یه کلاه گروهبندی و یه گریفیندوری شجاع، نتیجهش میشه همونی که میخوایم.

مرلین نگاه تحسینآمیزی بابت ایده به هلنا میندازه که باعث میشه هلنا درجا بفهمه منظور مرلین چیزی جز این بود.
- خب، ایدهی من این نبود. ایدهی تو عالیه در صورتی که واقعا یه موقعیت خطرزا وسط باشه میدونی؟ بعد تازه پیدا کردن خود کلاه گروهبندی خودش یه جستجوی دیگه میطلبه. پس نه، پاسخ فقط در تالار خصوصی گریفیندوره. به تنهایی.

هلنا سر در نمیاره منظور مرلین دقیقا چیه، ولی بالاخره مرلین پیامبر بود و مستقیما زیر نظر سالازار اسلیترین هم آموزش دیده بود. پس بدون هیچ سوال اضافهای سری به نشانهی موافقت تکون میده و هر دو راهیِ تالار خصوصی گریفیندور میشن. تا این که با مانعی به نام بانوی چاق برخورد میکنن!
- مرلین عزیز، درسته که گفتم شما رو بدون نیاز به گفتن رمز عبور هم به داخل راه میدم، اما این دختر ریونکلاوی حتی با دونستن رمز عبور هم حق ورود نداره. آخه میدونی...
بانوی چاق سرشو جلو میاره و حالتی مثل صحبت کردن درگوشی به خودش میگیره.
- اسم اینجا تالار خصوصی گریفیندوره، نه ریونکلاو!

بانوی چاق بعد از گفتن این حرف یه طوری به هلنا زل میزنه انگار خیال داشت هلنا با زبون خودش بگه "خیله خب، من همینجا منتظر میمونم تا با شمشیر گودریک برگردی". ولی از این خبرا نبود که نبود. همین باعث میشه چهرهی بانوی چاق که لبخند بزرگی بر لب داشت، هر لحظه با عدم تسلیم شدن هلنا، بیشتر در هم بره تا جایی که نهتنها چهرهش اخمو بشه، بلکه دست به سینه بشه و پاهاشو به حالت عصبی به زمین بکوبه. هلنا هم انگار که تو مسابقهی هرکی زودتر پلک بزنه میبازه شرکت کرده، با پررویی بدون حتی یکبار پلک زدن به بانوی چاق زُلِ متقابل میزنه.
مرلین که میبینه اوضاع داره بین دو بانوی پیر و جوان به هم میریزه، بالاخره تصمیم به پا در میونی میگیره.
- بانوی دربان، شما که میدونی من هرگز از گل نازکتر بهتون نگفتم و همیشه هم هواتون رو داشتم. پس وقتی میگم اینبار لازمه ایشون رو به داخل راه بدین... با این پیرمرد راه بیاین دیگه.

بانوی چاق انگار که سخنان مرلین در قلبش نفوذ کرده باشن و بر عقلش دستور صادر کرده باشن، بلافاصله از اون حالت عصبی در میاد و خندهی ریزی جاشو میگیره.
- فقط همین یه بار به خاطر گل روی پیامبریِ شما. ولی یکی طلبم.

- البته، یکی طلبت!

مرلین ابتدا چشمکی به بانوی چاق و بعد چشمکی به هلنا میزنه و در نهایت با باز شدن در، هر دو به داخل قدم میذارن. برخلاف انتظار هلنا که فکر میکرد قراره با هزار جفت چشم مواجه بشه که با دیدنش گشاد بشن و به حضورش اعتراض کنن، تالار خصوصی گریفیندور بسیار خلوت بود. چون دقیقا در ساعات کلاسی اومده بودن و گریفیندوریا با حضور در کلاسای هاگوارتز سرگرم کسب امتیاز برای گروهشون بودن.
هلنا شروع به حرکت در تالار خصوصی گریفیندور میکنه و با وسواس عجیبی به هرچی میرسه یه دستی هم بهش میکشه و در نهایت رو به مرلین میپرسه:
- خب حالا کجا میتونه باشه این شمشیر گودریک؟

مرلین که چشماشو بسته بود و غرق در تفکر بود، با شنیدن این حرف انگار که هلنا مزاحم چیزی شده باشه، دستشو به نشانهی صبر کردن بالا میاره و بعد با باز کردن چشماش، شروع به حرکت به سمت خوابگاه پسران گریفیندور میکنه. هلنا شونهای بالا میندازه و به دنبالش به حرکت در میاد.
- یعنی دقیقا میدونی کجاست؟ تمام این مدت میدونستی؟
- نه دقیقا. ولی بالاخره پیامبری چیزی گفتن، داره بهم الهام میشه.

- یعنی الان به جای دستگاه طلایاب تبدیل به دستگاه شمشیریاب شدی؟
مرلین درسته که عمری بسیار طولانیتر از هلنا داشت که از قضا همهش هم بعنوان موجودی زنده بود و نه روح مثل هلنا، اما خیلی سر و کارش با ماگلها خصوصا در این زمونهی پیشرفت تکنولوژی نیفتاده بود و بنابراین چیزی از منظور هلنا نمیفهمه.
- بیا به همون الهام شدن بسنده کنیم.
هلنا که حالا بیشتر از پیدا کردن شمشیر، مشتاق توانایی جدیدی که در مرلین کشف کرده بود شده بود، با کنجکاوی میپرسه:
- چطوری بهت الهام میشه؟ یعنی مثلا از دوردستها میبینیش؟

- ببین توضیحش اونقدرا ساده نیست. انگار میدونی که باید کجا بری، چراشو ولی نمیدونی. فقط حس خوبی به درست بودن انجامش داری.
هلنا با ذوق انگار که کشف بزرگی کرده باشه دستاشو جلوی دهنش میگیره:
- مثل وقتی معجون فلیکس فلیسیس میخوری؟
مرلین معجون شانس نخورده بود، اما آوازهشو زیاد شنیده بود که با توصیفات خودش بسیار جور بود. پس جواب میده:
- آره!
و همزمان دستشو میکنه تو کپهای جوراب بوگندو و شمشیری درخشان رو از میونش بیرون میاره. هلنا که چنان درگیر کشفیاتش بود که متوجه نشده بود کی به خوابگاه پسران رسیدن که حالا شمشیر پیدا شده باشه، در این لحظه فقط بوی ناخوشاید جوراباس که اونو به زمان حال برمیگردونه.
- عق... فکر کنم از همون کلاه بیرون میکشیدیمش بهتر بود تا جوراب.

مرلین بدون این که خم به ابرو بیاره، جورابای باقیموندهای که به شمشیر آویزون بود رو جدا میکنه و سرجاشون برمیگردونه. بعد دست هلنا رو میگیره و میگه:
- آمادهای تا به هم برسیم؟

برقی تو چشمای هلنا شروع به درخشیدن میکنه.
- آماده... عق.

و خب، فضا نمیتونه اونچنان که باید رمانتیک بشه خصوصا که میدونیم این عقها تماما برگرفته از بوی نامطبوع جورابهاس.
ساعاتی بعد، نزد سالازار اسلیترین:
هلنا و مرلین خوشحال از این که چیز با ارزشی برای پیشکش کردن به سالازار تهیه کردن، بعد از گفتن امر خیری که بابتش خدمت رسیدن و این که پیشکشی برای رضایت سالازار تدارک دیدن، با نیشهایی باز جلوی سالازاری وایساده بودن که ابرو بالا داده بود و نمیفهمید این حجم از خوشحالی در چهره هلنا و مرلین نشات گرفته از چی بود. آخه سالازار هیچوقت اونقد احساسات شدیدی نداشت که به این شکل بخواد بروز بده و حالا دیدن این حجم از احساسات توسط دخترش و مرلینی که خودش آموزش داده بود، براش عجیب بود.
در حالی که همه همینطور به هم زل زده بودن و سکوت سالن منتظر بود که بالاخره یکی به حرف بیاد و بشکندش تا به سازمان حمایت از سکوتهای شکسته شده شکایت کنه، یکهویی هر سه نفر همزمان لب به سخن میگشاین.
- گودریکو برام آوردین؟
- شمشیر گودریکو آوردیم!

مرلین و هلنا که با نیشهایی تا بناگوش باز هر کدوم یه ور شمشیرو گرفته بودن و حالا به قصد تقدیم کردنش به سالازار جلو آورده بودن، با شنیدن حرف سالازار که نشانی از شمشیر توش نبود و به خود شخص گودریک اشاره داشت، یه لحظه احساس میکنن چون حرف تو حرف شد چیزی رو اشتباه شنیدن.
- شمشیر گودریک دیگه؟

مرلین و هلنا خیلی امیدوار بودن که به هدف زده باشن. چون سالازار دقیقا به گودریکی اشاره کرده بود که اونا شمشیرش رو برای پیشکش کردن آورده بودن. اما حالا میزان ابروی بالا رفتهی سالازار به حدی میشه که عملا از محدودهی صورتش میزنه بیرون و همین باعث میشه خنده از صورت هردوی مرلین و هلنا محو میشه. چون کاملا مشخص بود که سالازار از بدست آوردن شمشیر گودریک خوشنود نیست.
- یعنی حتی یک لحظه با خودتون فکر نکردین که من چرا باید میراث گودریک، یعنی شمشیرش رو بخوام؟ من اگه چیزیو بخوام این خودشه نه شمشیرش.

قبل از این که مرلین و هلنا بتونن واکنشی نشون بدن، سالازار با خشم پاسخ میده:
- شما حتی نتونستین بفهمین چی ممکنه منو راضی کنه، بعد انتظار دارین به این وصلت رضایت بدم و میراثم رو به شما بسپرم؟ نــــــخــــیـــــــر! تازه از ارثم هم محرومین. حالا بیرون!

خارج شدن کلمهی "بیرون" کافی بود تا هلنا و مرلین به صورت کاملا واقعی انگار که پشت سرشون دستگاه مکشی باز شده باشه، به سمت خروجی تالار کشیده بشن و به محض خارج شدن ازش، در با صدای محکمی به روشون بسته بشه. اما مکش در همینجا متوقف نمیشه، بلکه اونا رو یهو هورت میکشه و به سرزمینهای دوردست پرتاب میکنه تا سالازار مطمئن بشه حتی هوایی که اونا نفس میکشن رو هم تنفس نمیکنه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








دروغ نگو، دریغ نگو، تو رو به خدا گولم نزن. تو که اونقدر گنده نیستی که نیمهغول باشی پسرجان. 










هرروز اونها رو جلا میدن و گردروبی میکنن! هرکدومشون چندین برابر...
متوجه فرهنگ لباس پوشیدن هستین؟ مطمئنا نیستین! حداقل فرهنگ پوشش، پوشیدن لباسها اتو شده و مرتبه که شما رعایتش نکردین! 
امکان نداره بذارم با کفشهاتون روی قدم بذارین! اگه مرلینی نکرده روش لکهای بیوفته... اصلا نمیخوام تصورش کنم!





