Ft.
هاول
پست دوم
هاول میتوانست صدای کتک خوردن کل قلعه را بشنود و البته تقریبا مطمئن بود چنین روزی میرسد. به هرحال درخت انرژی زیادی برای تخلیه داشت و قلعه هم بچههایی با شیطنت زیاد.
میکروفون مدیر جیغ بنفشی کشید و پشتبند آن، صدای دابی اعلام کرد که:
-شرایط به زودی تحت کنترل بود و تا اطلاع ثانوی مدرسه باید تخلیه شد. اما هیچ استادی حق نداشت به هیچ بهانهای کلاس رو کنسل کرد، چون اونوقت دابی حقوق ماهیانهی چندرغاز خود اون استاد رو کنسل کرد.
هرپو با شنیدن جملهی آخر، دو دستش را روی دو گوشش گذاشت و جیغزنان طول و عرض و محیط و مساحت کلاس را یکنفس دوید. سپس خستهاش شد و قیافهاش رفت توی هم. قیاقهی آدمهایی که پول اجاره سطل زبالهشان رفته بالا و شپش در جیب و حفرههایشان کلهمعلق میزند: زهرماری، له و دارای مثانهای پر از ش... شکایت.
البته مدیران هم بسیار منطقی عمل کرده و کلاسها را کنسل که نکردند هیچ، دستور تخلیهی اجباری مدرسه را دادند و طلسم جلوگیری از آپارات را هم یادشان رفت بردارند. خدا پدر و مادرشان را بیامرزد؛ چون فرصت بسیار خوبی ایجاد شد برای این جوان رعنای خوشتیپ داستان ما، هاول پرکینز، که نقشهی خوبی برای نیل به هدف شریف خود بکشد.
گروه گریفندور تا به اینجای ترم بیشترین امتیاز را دریافت کرده بود اما هرآن بیم آن میرفت که ریونکلاو گوی سبقت را از او برباید. هاول نیز به عنوان یک دانشآموز وظیفهشناس، که اصلا هم قصدش ضایع نشدن نزد همگروهیهایش نبود، تمایلی به گرفتن نمرهای پایین در درس زبانشناسی جادویی نداشت، تازه اگر درس را نیافتد در وهلهی اول. اما هرچقدر که کوشید و منابع آموزشی گوناگون را زیر و بالا کرد، به جایی نرسید؛ چون هرپو از اول ترم تا به حال به راستی درس خاصی به آنها نداده بود. کلاسهایش همه روی هوا. به هرحال وقتی عرضه و حال و حوصلهی تدریس نداشته باشید (منهای هوش و حواس درست و حسابی و گوشی شنوا) و صرفاً از برای مال و منال در این جهان فانی و دنی تن به این کارها بدهید، همین میشود دیگر.
هرپو هم که جز این کلاس جای دیگری برای برگذاری کلاس سراغ نداشت و ذهنش هم به سراغیافتن قد نمیداد، تصمیم گرفت خودش را به کری بزند و وانمود کرد که اعلامیهی مدیر را نشنیده و کوشید به صورت عادی تدریس خود بیاغازد و پیش برود. این درحالی بود که بیدهای کتکزن خشمگین که معلوم نبود از کجا و چرا و چگونه تکثیر شده و پا هم درآورده بودند، دیوارهای قلعه را همچو اسپایدرمن مینوردیدند. سیخهای افراشتهشان تا در قاب پنجرهی هر طبقه قرار میگرفت، بچهها که جیغکشان از پنجره دور میشدند و میرفتند پشت در و بعد یادشان میآمد که در را قفل کرده بودند و تا میآمدند چوب دستیشان را از توی آستین بیاورند بیرون که قفلگشایی کنند و فرار را بر قرار ترجیح دهند، بیدهای پشت در، درب کلاس را چنان شلاق میزدند که درب بیچاره، نالان از هم پاره میشد و شاخههای تیزشان به خوردش میرفت و بازآفرینی هری پاتری صحنههای معروفی از فیلم شاینینگ را شاهد میشدیم.
استاد زبانشناسی که خرفت بود، خودش را به خرفتی هم زده بود و اصلا نور علی نور. بیدی تعدادی از شاخههایش را شلاقوار به پنجره کوفت و صدای خرخر چرکِ زامبیواری درآورد. بچهها بیقراری میکردند، نویسنده قرار نبود خاستگاه این جهش ژنتیکی بیدها را توضیح دهد و هرپو هنوز داشت هرچیزی درس میداد غیر از زبانشناسی جادویی.
این شد که فسفرها توی مغز هاول به یکدیگر سقلمه زدند و به در گفتند تا دیوار بشنود: «این بهترین فرصتیه که میتونی برای نمرهقاپی با چربکردن سیبیل استاد دربیاری. قطعاً اگه بهش یه کلاس بدی و راحتش کنی اونم بهت نمرهی اضافی میده.»
به هرحال امتحانش که ضرر نداشت.
- کالیسیفر قلعه رو بیار ضلع غربی ساختمون. جلوی همین پنجره.
در فانوس را باز کرد و کالیسیفر شعله کشید. بازوهایش را باد کرد و ژست هرکولی گرفت و چند لحظه بعد صدای قدمهای فلزی قلعهی متحرک هاول به هرج و مرج اضافه شد.
- همه! بپرید تو! ساختمون امن نیست!
- ولی پروفسور دامبلدور گفتن که هاگوارتز امنترین-
- فقط. بپر.
کالسیفر در جایگاه اصلی خود، داخل شومینه جا خوش کرد و قلب قلعه زنده شد و به راه افتاد. هاول هم هرپو -که هنوز تغییر اوضاع حالیاش نشده بود- را زد زیر بغلش و جهید داخل.
راستش، امتحانش خیلی خیلی هم ضرر داشت.
چون در قلعهی متحرک هاول به اندازهی جمعیت یک کلاس صندلی وجود نداشت، هرپو ایدهی هوشمندانهای را مطرح نمود و دستور داد تا میز و صندلیها را وارونه بچیند. شاید بگویید که چه؟ تعدادشان که بیشتر نشد! بله تعداد صندلی بیشتر نشد ولی تعداد جا برای نشیمنگاه بچههای مردم، چرا. حالا اگر یک ساعت روی پایههای صندلی بنشینند چیزی نمیشود که. به هرحال شرایط خاص است. گیریم که پایهها نشیمنگاهشان را سوراخ کند؛ اصلا جادوآموز اگر امروز به شرایط سخت عادت نکند فردا چگونه میخواهد گلیم خود را از آب بیرون بکشد؟
هرپو هم که تخته گیر نیاورده بود، شروع کرد به نوشتن روی در و دیوار قلعهی نازنین شاگردش و قلب و روحش را خطخطی نمود. به حدی که هاول یک گوشه به دور از چشم بقیه نشسته بود و چکهچکه اشک میریخت و زیر لب خطاب به هرپو که آنورتر در عالم خودش داشت اسرار معرفت را بر یابونژادان میگشود گفت:
- عدل همین امروز و در همین مکان تصمیم گرفتی که بالاخره کمی مثل آدم درس بدی؟

و به هرحال جُوری بود که باید میکشید؛ چرا که جایزهی اصلیاش پس از اتمام وقایع در انتظارش بود. این شد که بعد از کلاس، هرپو را به گوشهای کشاند و در گوشش گفت:
- استاد گرامی، ممکنه با توجه به اینکه در شرایط خاص و بحرانیای که داشتیم و من براتون محل برگذاری کلاس جور کردم نمرهی اضافهای لحاظ کنید؟

-کی بودی؟

-شاگردتون.

-اسمت؟

-هاول پرکینز.

-هاگرید؟
دروغ نگو، دریغ نگو، تو رو به خدا گولم نزن. تو که اونقدر گنده نیستی که نیمهغول باشی پسرجان. 
-هاول...

-هافل؟

-هــاول!

-ها، هارپر. فهمیدم.

دست دوستی به سوی شاگرد دمغ خود دراز کرد و هاول دست او را با بیمیلی گرفت و سپس با میل بسیار فشرد. و این آغازی بود بر رفاقت استاد و شاگرد که بعدهها به خارج از مدرسه هم کشیده شد و بماند که چه رسواییهایی که به بار نیاورد.
و حتی بماند که وقتی نمرات آزمون پایانترم آمد، هاول دید که هرپو چشمش چپ و چوپ دیده و نمرهی اضافه را بهجای هاول پرکینز، داده به وین هاپکینز. و این شد که اپیزود سنگینی از افسردگی تابستانهی خانمانسوز و ماماندوز را متحمل گشت. ولی بهجایش دوست خوبی گیرش آمده بود، نه؟ قرار نبود که ناامیدتر از الان بشود، نه؟ شاهنامه آخرش خوش است، نه؟ خواهشاً بگویید که همینطور است...
پایان فلشبک
وارد کوچه ناکترن شده بودند که هرپو یکهو چیزی یادش آمد.
-راستی یه چیز دیگه هم برات دارم... یه هدیهی مخصـــوص.

هاول دستی به چانهاش کشید و دریافت که در پس ذهنش جرقههای ذوق و کنجکاوی درحال ایجادند.
-یعنی چی میتونه باشه؟

هرپو تعظیمی پیرانهای کرد و کلاه کهنهاش را از سر برداشت و ماهی مردهای بر روی کلهی کچل و پرلکاش پدیدار شد و بوی زهماش هر جنبدهای که در آن اطراف بود را فراری داد.
هاول لبخند مودبانهی موذبانهای بر چهره نشاند و دم ماهی را با نوک دو انگشتش گرفت و تشکر کرد. نگاهی به چشمان مردهی ماهی انداخت که به شکل دو ضربدر درآمده بودند. این هم از حاصل تلاشهایی که برای ایجاد روابط دوستانه با استادش کرده بود. این هم از پایانِ خوش شاهنامه. بفرمایید، حالا بیایید تحویل بگیرید و جمعش کنید...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


دار، عینک جوشکاری و دماغگیر شنا در راهروهای هاگوارتز پیش میرفت. با یک بطری ادکلن دوش گرفته بود و چشمانش درحالِ نگاه به تابلوی "کلاس زبانشناسی" باریک شده بودند.


هرروز اونها رو جلا میدن و گردروبی میکنن! هرکدومشون چندین برابر...
متوجه فرهنگ لباس پوشیدن هستین؟ مطمئنا نیستین! حداقل فرهنگ پوشش، پوشیدن لباسها اتو شده و مرتبه که شما رعایتش نکردین! 
امکان نداره بذارم با کفشهاتون روی قدم بذارین! اگه مرلینی نکرده روش لکهای بیوفته... اصلا نمیخوام تصورش کنم!




بازم شروع کردین از ظاهر قضاوت کردنو؟
بذار الان حلش میکنم. 

