جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] داستان‌های دو پستی (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:33
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
هرپو

Ft.


هاول


پست دوم

هاول می‌توانست صدای کتک خوردن کل قلعه را بشنود و البته تقریبا مطمئن بود چنین روزی می‌رسد. به هرحال درخت انرژی زیادی برای تخلیه داشت و قلعه هم بچه‌هایی با شیطنت زیاد.

میکروفون مدیر جیغ بنفشی کشید و پشت‌بند آن، صدای دابی اعلام کرد که:
-شرایط به زودی تحت کنترل بود و تا اطلاع ثانوی مدرسه باید تخلیه شد. اما هیچ استادی حق نداشت به هیچ بهانه‌ای کلاس رو کنسل کرد، چون اون‌وقت دابی حقوق ماهیانه‌ی چندرغاز خود اون استاد رو کنسل کرد.

هرپو با شنیدن جمله‌ی آخر، دو دستش را روی دو گوشش گذاشت و جیغ‌زنان طول و عرض و محیط و مساحت کلاس را یک‌نفس دوید. سپس خسته‌اش شد و قیافه‌اش رفت توی هم. قیاقه‌ی آدم‌هایی که پول اجاره سطل زباله‌شان رفته بالا و شپش در جیب و حفره‌هایشان کله‌‌معلق می‌زند: زهرماری، له و دارای مثانه‌ای پر از ش‍... شکایت.

البته مدیران هم بسیار منطقی عمل کرده و کلاس‌ها را کنسل که نکردند هیچ، دستور تخلیه‌ی اجباری مدرسه را دادند و طلسم جلوگیری از آپارات را هم یادشان رفت بردارند. خدا پدر و مادرشان را بیامرزد؛ چون فرصت بسیار خوبی ایجاد شد برای این جوان رعنای خوشتیپ داستان ما، هاول پرکینز، که نقشه‌ی خوبی برای نیل به هدف شریف خود بکشد.

گروه گریفندور تا به اینجای ترم بیشترین امتیاز را دریافت کرده بود اما هرآن بیم آن می‌رفت که ریونکلاو گوی سبقت را از او برباید. هاول نیز به عنوان یک دانش‌آموز وظیفه‌شناس، که اصلا هم قصدش ضایع نشدن نزد هم‌گروهی‌هایش نبود، تمایلی به گرفتن نمره‌‌ای پایین در درس زبانشناسی جادویی نداشت، تازه اگر درس را نیافتد در وهله‌ی اول. اما هرچقدر که کوشید و منابع آموزشی گوناگون را زیر و بالا کرد، به جایی نرسید؛ چون هرپو از اول ترم تا به حال به راستی درس خاصی به آنها نداده بود. کلاس‌هایش همه روی هوا. به هرحال وقتی عرضه‌ و حال و حوصله‌ی تدریس نداشته باشید (منهای هوش و حواس درست و حسابی و گوشی شنوا) و صرفاً از برای مال و منال در این جهان فانی و دنی تن به این کارها بدهید، همین می‌شود دیگر.

هرپو هم که جز این کلاس جای دیگری برای برگذاری کلاس سراغ نداشت و ذهنش هم به سراغ‌یافتن قد نمی‌داد، تصمیم گرفت خودش را به کری بزند و وانمود کرد که اعلامیه‌ی مدیر را نشنیده و کوشید به صورت عادی تدریس خود بیاغازد و پیش برود. این درحالی بود که بیدهای کتک‌زن خشمگین که معلوم نبود از کجا و چرا و چگونه تکثیر شده و پا هم درآورده بودند، دیوارهای قلعه‌ را همچو اسپایدرمن می‌نوردیدند. سیخ‌های افراشته‌شان تا در قاب پنجره‌ی هر طبقه قرار می‌گرفت، بچه‌ها که جیغ‌کشان از پنجره دور می‌شدند و می‌رفتند پشت در و بعد یادشان می‌آمد که در را قفل کرده بودند و تا می‌آمدند چوب دستی‌شان را از توی آستین بیاورند بیرون که قفل‌گشایی کنند و فرار را بر قرار ترجیح دهند، بیدهای پشت در، درب کلاس را چنان شلاق می‌زدند که درب بیچاره، نالان از هم پاره می‌شد و شاخه‌های تیزشان به خوردش می‌رفت و بازآفرینی هری پاتری صحنه‌های معروفی از فیلم شاینینگ را شاهد می‌شدیم.

استاد زبانشناسی که خرفت بود، خودش را به خرفتی هم زده بود و اصلا نور علی نور. بیدی تعدادی از شاخه‌هایش را شلاق‌وار به پنجره کوفت و صدای خرخر چرکِ زامبی‌واری درآورد. بچه‌ها بی‌قراری می‌کردند، نویسنده قرار نبود خاستگاه این جهش ژنتیکی بیدها را توضیح دهد و هرپو هنوز داشت هرچیزی درس می‌داد غیر از زبانشناسی جادویی.

این شد که فسفرها توی مغز هاول به یکدیگر سقلمه زدند و به در گفتند تا دیوار بشنود: «این بهترین فرصتیه که می‌تونی برای نمره‌قاپی با چرب‌کردن سیبیل استاد دربیاری. قطعاً اگه بهش یه کلاس بدی و راحتش کنی اونم بهت نمره‌ی اضافی می‌ده.»

به هرحال امتحانش که ضرر نداشت.

- کالیسیفر قلعه رو بیار ضلع غربی ساختمون. جلوی همین پنجره.

در فانوس را باز کرد و کالیسیفر شعله کشید. بازوهایش را باد کرد و ژست هرکولی گرفت و چند لحظه بعد صدای قدم‌های فلزی قلعه‌ی متحرک هاول به هرج و مرج اضافه شد.

- همه! بپرید تو! ساختمون امن نیست!
- ولی پروفسور دامبلدور گفتن که هاگوارتز امن‌ترین-
- فقط. بپر.

کالسیفر در جایگاه اصلی‌ خود، داخل شومینه جا خوش کرد و قلب قلعه زنده شد و به راه افتاد. هاول هم هرپو -که هنوز تغییر اوضاع حالی‌اش نشده بود- را زد زیر بغلش و جهید داخل.

راستش، امتحانش خیلی خیلی هم ضرر داشت.

چون در قلعه‌ی متحرک هاول به اندازه‌ی جمعیت یک کلاس صندلی وجود نداشت، هرپو ایده‌ی هوشمندانه‌ای را مطرح نمود و دستور داد تا میز و صندلی‌ها را وارونه بچیند. شاید بگویید که چه؟ تعدادشان که بیشتر نشد! بله تعداد صندلی بیشتر نشد ولی تعداد جا برای نشیمنگاه‌ بچه‌های مردم، چرا. حالا اگر یک ساعت روی پایه‌های صندلی بنشینند چیزی نمی‌شود که. به هرحال شرایط خاص است. گیریم که پایه‌ها نشیمنگاه‌شان را سوراخ کند؛ اصلا جادوآموز اگر امروز به شرایط سخت عادت نکند فردا چگونه می‌خواهد گلیم خود را از آب بیرون بکشد؟

هرپو هم که تخته گیر نیاورده بود، شروع کرد به نوشتن روی در و دیوار قلعه‌ی نازنین شاگردش و قلب و روحش را خط‌خطی نمود. به حدی که هاول یک گوشه به دور از چشم بقیه نشسته بود و چکه‌چکه اشک می‌ریخت و زیر لب خطاب به هرپو که آن‌ورتر در عالم خودش داشت اسرار معرفت را بر یابونژادان می‌گشود گفت:
- عدل همین امروز و در همین مکان تصمیم گرفتی که بالاخره کمی مثل آدم درس بدی؟

و به هرحال جُوری بود که باید می‌کشید؛ چرا که جایزه‌ی اصلی‌اش پس از اتمام وقایع در انتظارش بود. این شد که بعد از کلاس، هرپو را به گوشه‌ای کشاند و در گوشش گفت:
- استاد گرامی، ممکنه با توجه به اینکه در شرایط خاص و بحرانی‌ای که داشتیم و من براتون محل برگذاری کلاس جور کردم نمره‌ی اضافه‌ای لحاظ کنید؟
-کی بودی؟
-شاگردتون.
-اسمت؟
-هاول پرکینز.
-هاگرید؟ دروغ نگو، دریغ نگو، تو رو به خدا گولم نزن. تو که اونقدر گنده نیستی که نیمه‌غول باشی پسرجان.
-هاول...
-هافل؟
-هــاول!
-ها، هارپر. فهمیدم.

دست دوستی به سوی شاگرد دمغ خود دراز کرد و هاول دست او را با بی‌میلی گرفت و سپس با میل بسیار فشرد. و این آغازی بود بر رفاقت استاد و شاگرد که بعده‌ها به خارج از مدرسه هم کشیده شد و بماند که چه رسوایی‌هایی که به بار نیاورد.

و حتی بماند که وقتی نمرات آزمون پایان‌ترم آمد، هاول دید که هرپو چشمش چپ و چوپ دیده و نمره‌ی اضافه را به‌جای هاول پرکینز، داده به وین هاپکینز. و این شد که اپیزود سنگینی از افسردگی تابستانه‌ی خانمان‌سوز و مامان‌دوز را متحمل گشت. ولی به‌جایش دوست خوبی گیرش آمده بود، نه؟ قرار نبود که ناامیدتر از الان بشود، نه؟ شاهنامه آخرش خوش است، نه؟ خواهشاً بگویید که همینطور است...

پایان فلش‌بک

وارد کوچه ناکترن شده بودند که هرپو یکهو چیزی یادش آمد.
-راستی یه چیز دیگه هم برات دارم... یه هدیه‌ی مخصـــوص.

هاول دستی به چانه‌اش کشید و دریافت که در پس ذهنش جرقه‌های ذوق و کنجکاوی درحال ایجادند.
-یعنی چی می‌تونه باشه؟

هرپو تعظیمی پیرانه‌ای کرد و کلاه کهنه‌اش را از سر برداشت و ماهی مرده‌ای بر روی کله‌ی کچل و پرلک‌اش پدیدار شد و بوی زهم‌اش هر جنبده‌ای که در آن اطراف بود را فراری داد.

هاول لبخند مودبانه‌ی موذبانه‌ای بر چهره نشاند و دم ماهی را با نوک دو انگشتش گرفت و تشکر کرد. نگاهی به چشمان مرده‌ی ماهی انداخت که به شکل دو ضربدر درآمده بودند. این هم از حاصل تلاش‌هایی که برای ایجاد روابط دوستانه با استادش کرده بود. این هم از پایانِ خوش شاهنامه. بفرمایید، حالا بیایید تحویل بگیرید و جمعش کنید...
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
هرپو

Ft.


هاول


پست اول

- دوباره می‌بینمتون، آقای پرکینز‌.

مادام رزمرتا برای پنجمین بارِ متوالی در چند ساعت اخیر به او لبخند زد و هاول برای پنجمین بار با لبخند از سه دسته‌جارو خارج شد تا نوشیدنی بیرون‌برش را میل کند.

شاید مادام رزمرتا فکر می‌کرد هاول قصدِ امتحان کردن همه‌ی نوشیدنی‌های موجود در منو را دارد. رهگذران تا الان دیگر او را به چشمِ دکورِ سه دسته‌جارو می‌دیدند و خودِ هاول احساس می‌کرد مثل مترسکی همانجا رها شده.

ساعت جیبی‌اش را باز کرد با بدبینی به عقربه‌هایش خیره شد. انگار مشکل از ساعت بود که هرپو هنوز نرسیده، نه از خودِ هرپو. همزمان، صدای کالیسیفر از توی فانوسش بلند شد.
- هاول یارو کاشتت. نمیاد دیگه. حواسش پرتِ یه چیزی شده. بیا برگردیم هاگوارتز.
- عمرا.

بعد از این جوابِ یک‌کلمه‌ای، جرعه‌ای از نوشیدنی کره‌ای نوشید و لیوان را جلوی چشمش گرفت. با دقت به تهش نگاه کرد، انگار شاید هرپو همان‌جا قایم شده باشد، بعد با اطمینان سری تکان داد.
- حتما میاد. برنامه‌ی "ناکترن‌گردی" رو یادش نمیره. هرپوعه ها!

به محض اینکه این جمله را به زبان آورد، جرقه‌ای در ذهنش روشن شد.

البته که هاول تا الان باید فرقِ قرار گذاشتن با هرپو با یک غیرِ هرپو را می‌فهمید‌. آدم‌های دیگر اگر دیر می‌کردند، دلیلش یا خواب ماندن بود، یا اشتیاه دیدنِ ساعت.

هرپو متفاوت بود. توانایی این را داشت که در مسیر با یک سطل آشغال رفیق شود، چند دقیقه‌ای باهاش گپ بزند، از حال و احوال خانواده‌اش بپرسد و درمورد کلاس زبان‌شناسی غر بزند.

هاول آرام برگشت و چند لحظه اطرافش را نگاه کرد. سطل زباله‌ی کنار دیوار، همان سطلی که تا چند ثانیه قبل هاول حتی متوجه حضورش هم نشده بود، تکان کوچکی خورد. درِ آن با صدایی آرامی بالا رفت و اول نوک یک کلاه پاره و بعد صورت چروکیده‌ی هرپو از میان انبوهی از کاغذهای مچاله و چیزهایی که هاول ترجیح داد دقیق بررسی‌شان نکند، بیرون آمد.

پیرمرد با آرامش کامل خودش را از سطل بیرون کشید، انگار نه از داخل یک سطل زباله در وسط هاگزمید، بلکه از یک اتاق مهمانِ بسیار راحت خارج می‌شد. دستی به لباس‌های خاکی‌اش کشید، با لبخند به سطل نگاه کرد.
- دلم برات تنگ می‌شه، رفیق فلزی.

هاول آرام از پشتِ لیوانِ نوشیدنی به هرپو نگاه کرد و زیر لب گفت:
- آره خب... منطقیه.

بعد هرپو به سمتش چرخید، با افتخار مشتِ بسته‌ش را جلوی صورت هاول گرفت و لبخندِ بی‌دندانی تقدیمش کرد.
- برای تو آوردم، هدیه‌ی سفر.

هاول با احتیاط به تکه‌ی نامشخصی از آشغال نگاه کرد. لبخند صادقانه‌ی هرپو به لب‌هایش سرایت کرد.
- این دقیقاً چیه؟
-نمی‌دونم ولی خیلی قشنگه. وقتی پیداش کردم، سه تا حشره روش راه می‌رفتن، یعنی حتماً ارزشمنده.

هاول با حرکتِ ظریفِ دو انگشت آن تکه‌ آشغالِ نامشخص را گرفت. اگر هرپو پیدایش کرده بود، ارزش بررسی کردن را داشت. کالیسیفر از فانوسِ زیر کتش غرغر می‌کرد و سعی داشت از آشغال فاصله بگیرد‌.

- بریم هارپر!

هاول همان‌طور که آشغال را با فاصله‌ی امن از خودش نگه داشته بود، مکث کرد.
- هاول.
- آره، هارپر، ناکترن، هافلپاف... همه‌شون مثل همن.

فلش‌بک

هاول پرکینز، مجهز به سه ماسکِ دار، عینک جوش‌کاری و دماغ‌گیر شنا در راهروهای هاگوارتز پیش می‌رفت. با یک بطری ادکلن دوش گرفته بود و چشمانش درحالِ نگاه به تابلوی "کلاس زبان‌شناسی" باریک شده بودند.

- داریم می‌ریم سر کلاس زبان‌شناسی یا واحد پاکسازی بلایای جادویی؟

کالیسیفر زمزمه‌ای کرد که فقط هاول می‌توانست بشنود‌.

- آزمایشگاهِ تولیدِ بوهای ممنوعه. می‌خوام بندازمت وسط و با گازهای مختلف ترکیبت کنم.

هاول از میان دندان‌های روی هم فشرده‌اش زمزمه کرد. به کل کل کردن با کالیسیفر عادت داشت اما این آخرین شانسِ هاول بود‌.

هر هفته تا دمِ درِ کلاسِ "زبان‌شناسی" می‌رفت و آستین از پاچه درازتر برمی‌گشت. اتاق کوچک و بدون تهویه‌‌‌ و بویی که حاضر بود قسم بخورد رنگ موهایش را به سبز مایل می کرد. ولی نمی‌توانست این درس را بیفتد و مایه‌ی شرمساری گروهش بشود. باید در کلاس شرکت می‌کرد.

یک بار از جلوی در کلاس گذشت و بارِ بعد، مصمم‌تر به سمتش رفت. انگشتش را بلند کرد تا در بزند. یک دورِ دیگر زد، نفس عمیقی کشید و به محض اینکه دستش را دراز کرد تا در بزند، ساختمان با صدای مهیبی تکان خورد.

انگار یک بچه به یک خانه‌ی اسباب‌بازی لگد بزند. دوباره.
دوباره.
دوباره.

درِ کلاس با تمام قدرت جلوی صورتش باز شد و دانش‌آموزان جیغ‌زنان فرار کردند.
- بیدِ کتک‌زن.... بید‌ کتک‌زن پا درآورده!
When I acted like a liar, they called me a liar. When I acted like a rich man, they started the rumor I was rich. When I feigned indifference, they classed me as the indifferent type. But when I inadvertently groaned because I was really in pain, they started the rumor that I was faking suffering. The world is out of joint.

Osamu Dazai -
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1405 16:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
[size=xx-large]پست اول[/size]


روز اول که قرار بود به سمت هاگوارتز برم بعد از اینکه با خانواده شلوغ و پر سر و صدام اومدم از خونه بیرون و با تحمل کردن غرغرهای البوس و حرف های لیلی(اصلا گوش نمیدم که بهتون بگم چی میگه) رسیدیم بلاخره به ایستگاه کینگز کراس.
اونجا دایی رون رو دیدم که اومده بود با زن دایی هرماینی. خیلی ها دور زن دایی جمع شده بودن، وزیر بودنم دردسر داره ها. اصلا دوست ندارم وزیر شم الان که فکر میکنم بهش.
لوسی هم باهاشون اومده بود، لوسی خیلی بانمک و باهوشه. بنظرم تنها کسیه تو خانواده که با نمکی دایی جرج رو داره.

بعد از اینکه از سکو رد شدیم و رسیدیم اونور سکو و من هیچ نگرانی ای درباره پیدا کردن دوست نداشتم چون من جیمز سیریوس بودم.
فرزند هری پاتر و همچینین فرزند موردعلاقه مرلین.

لوسی اومد جلو و با اون لبخند همیشگیش نگام کرد، سیمان تو دستم داشت وول میخورد و مثل همیشه اروم نمیگرفت. بعد از اینکه دستشو گذاشت رو سر سیمان و یکم نازش کرد اروم شد.
- میگم، میدونی میخوای با کیا دوست بشی؟
- از الان؟ خیلی زود نیست؟
- باور کن. شاید فکر کنی من که بچه ی هری پاترم و راحت دوست پیدا کنی ولی من بچه وزیر بودم و بازم راحت نبود برام.
- او، دقیقا همین فکر رو میکردم، فکر میکردم همه برای صمیمی بودن با پسر هری پاتر دست و پا میشکونن

نمیخواستم بحث رو به این بکشم که چرا فکر میکرد اینکه بچه وزیر باشی باید مهم تر از این باشه که بچه ی هری پاتر باشی،‌چون وزیر برای یک دوره انتخاب میشه و بعدش شاید دوباره بشه شاید نشه ولی هری پاتر همیشه هری پاتره.

- ممکنه بشکونن اما مطمئن باش اونا کسایین که فقط میخوان تا اگه یک وقتی کارشون گیر افتاد به تو مراجعه کنن. تو این فکرو نمی کنی چون تجربه کمتری
- درست میگی، خب چیکار کنم بنظرت؟
- اول باید صبر کنی گروهبندی بشی، از اونجایی که اصیل زاده ای ممکنه اسلیترین هم بیفتی.
- هه، من قطعا نمیفتم اسلیترین.
- اگه تو نیفتی ممکنه اونی که به عنوان دوست انتخابش میکنی بره تو گروه دیگه ای. باید همه جوانب رو در نظر بگیری.
- یعنی پس تا موقع گروهبندی کنار هم باشیم

صورتم با گفتن این سرخ شد در حالی که اصلا منظوری نداشتم، لوسی لبخندی زد به بزرگی قطر لیوان چایی بابابزرگ ارتور
- خوشحال میشم کنارت باشم

از خانواده خداحافظی کردیم و سوار قطار شدیم و لیلی دوباره شروع کرد به گریه کردن که چرا نمتونه بره مدرسه.

تو قطار پشت سر لوسی میرفتم و به همه سلام میکردم و به قدری راه رفتیم که رسیدیم به جایی که ذغال سنگ ها خودشون به طور جادویی تو هوا به طور معلق درمیومدن و میرفتن تو منبع و بخار میشدن.
برگشتیم عقب و دوباره به قدری رفتیم عقب که دیدیم دیگه ته قطار همونجاست و لوسی داشت بر میگشت

- اونور ته قطاره
- میدونم میخوام خودم تجربش کنم

تا ته قطار رفتم و برگشتم

- یک تجربه دیگه به تجربه هام اضافه شد

لوسی خندید ولی معلوم بود به این خاطر بود که شوخیم خیلی کرینج بود

- خب الان چیکار کنیم؟
- میریم تو اولین کوپه ای که دیدیم

وارد کوپه ای شدیم که انگار کسی توش نبود ولی همونجا ی وزغ پرید بالا و فهمیدم که از سیمان ترسیده

- نترس کوچولو سیمان باهات کاری نداره

همون موقع بود که سیمان شیرجه زد سمتش ولی جلوشو گرفتم و نذاشتم اون اتفاق بیفته.
همین مونده گربه ام وزغ رو به کارنامه خودش اضافه کنه، همین جوریش بخاطر کلاهش همه فکر میکن که عجیب غریبه ولی اگه کلاه نذارم سرش سرما میخوره.
شما که دوست ندارید سیمان سرما بخوره دوست دارید؟

از سر و صدای سیمان و وزغ عجیب غریب که در عین حال با داشتن لباس سوپرمن به تن خوب نمیپرید یک نفر که بالا خوابیده بود بیدار شد.

- شما کی این؟
- سلام من جیمز سیریوس پاترم بچه ی هری پاتر و فرزند موردعلاقه مرلین و اینم.. اخ لوسی چرا میزنی؟
- اره حتما تو جیمز سیریوس پاتری منم گلرت گریندلوالدم فرزندموردعلاقه امبریج

وقتی به لوسی نگاه کردم دیدم با چشمش اشاره میکنه که باید از کوپه بریم بیرون ولی من دوست داشتم بیشتر گریندلوالد رو بشناسم
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1405/5/7 17:07:46
برو جلو یک قهرمان بشو فقط بجنگ و نا امید نشو
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1405 21:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست دوم

نورا در جواب فریادهای فلور، فقط کفشش رو محکم به لوستر زد با یه چرخش 360 درجه‌ای تونست صاف بشه.
- هعی ریاضی... هیچوقت ریاضی رو درک نکردم! خب... ام... لااقل اسم کتاب رو بگین.

فلور دست از تلاش برای خانومانه رفتار کردن برمی‌داره و عملا سر نورا جیغ می‌زنه:
- کریستال‌های اون لوستر از قلب فرانسه اومدن! هرروز اون‌ها رو جلا می‌دن و گردروبی می‌کنن! هرکدومشون چندین برابر...

نگاه فلور روی لباس‌های کج‌وکوله وبی‌نهایت گشاده نورا می‌مونه. لباس‌های چروک، خاکی با رنگ‌هایی که به هیچ عنوان به هم ربط ندارن. قشنگ معلومه صاحبشون موقع خواب لباس‌ها رو تنش کرده.

- چندین برابر این چیزهایی که شما به عنوان لباس تن کردین ارزش داره! اصلا این چیه پوشیدین؟ متوجه فرهنگ لباس پوشیدن هستین؟ مطمئنا نیستین! حداقل فرهنگ پوشش، پوشیدن لباس‌ها اتو شده و مرتبه که شما رعایتش نکردین! واقعا چجوری با این سر و وضع میرین بیرون؟ باور نکردنیه!
_ خب راستش...

نورا یه نگاه سرسری به لوستر می‌ندازه تا ببینه بلایی سر کریستال‌های لوستر اومده یا نه. بعد هم با لبخند دندون‌نمایی روبه‌ فلور می‌کنه.
- لازم نیست نگران باشین کریستالا سالمن!

و آروم ارتفاعش رو کم می‌کنه تا بیاد روی فرش و بایسته که صدای جیغ بنفش فلور مانعش می‌شه.
- امکان نداره بذارم با کفش روی فرش بایستی! اونم با این کفش‌ها... این فرش اصل ایرانیه! اصلا می‌تونین تصور کنین این فرش ممکن چقدر ارزش داشته باشه!؟ امکان نداره بذارم با کفش‌هاتون روی قدم بذارین! اگه مرلینی نکرده روش لکه‌ای بیوفته... اصلا نمی‌خوام تصورش کنم!

نورا توی فکرش می‌گه: "واو! جیغ‌های بنفشش هم وایب کلاسیک داره!". بعد با نگاه آروم و خسته‌ای به فلور زل می‌زنه. در حالی که شونه‌هاشو بالا می‌ندازه می‌گه:
- باوشه. هرجور مایلین! اگه وایمیستادم تعادلم بیشتر بود ولی خب...

نورا بی‌توجه به چشم غره‌های وحشتناک فلور مثل ماهی‌های آزاد توی هوا شنا می‌کنه و به کتاب‌خونه منظم و سرشار از دیسیپلین نزدیک می‌شه.

- فکرش هم نکنین بذارم به کتاب‌ها دست بزنیـ...

نورا با حواس‌پرتی سرش رو به سمت فلور برمی‌گردونه و بی‌هوا آرنجش به یکی از مجسمه‌های زینتی، که روی قفسه‌ها کتاب‌خونه مرتب چیده‌شده بودن، می‌خوره و صدای شکستنش حرف فلور رو قطع می‌کنه.

-اوه... ببخشید الان با یه ورد حلش می‌کنم...

فلور که به طرز عجیبی صداش آروم شده بود می‌گه:
_ لازم نیست... فقط خونه‌ی من رو ترک کنین...

نورا دست‌پاچه توی جیب لباساش دنبال چوبدستیش می‌گرده و با عجله اون رو بیرون میاره. در همین حال نوک چوبدستی به بشقاب میناکاری شده با آب‌طلا می‌خوره و بشقاب هم با صدای جیرینگی به زمین میافته و خرد می‌شه.

_ بهتون قول می‌دم الان درستش می‌کنم یه لحظه فقط... آ... آخخخخ!

یه باد ملایم ار ناکجا میاد و نورا رو محکم به کتابخونه می‌کوبونه. نورا کمرش رو می‌گیره و آخ و اوخ کنان زیر باری از کتاب و وسایل زینتی گرون قیمت فلور دفن می‌شه. گفتم فلور... توی اون وضعیت اگه بهش آواداکداورا می‌‌زدی روحش در نمیومد! صورتش کاملا قرمز شده و موهاش چشماش رو پوشونده بودن. با صدای بلند نفس می‌کشید و می‌لرزید.
_ از خونه‌ی من برین بیرون! همین الان!

نورا ترسید و با صدای خیلی آرومی گفت:
- چـ... چشم...

بعد هم در حالی که کمرش رو گرفته بود توی هوا پرید و از پنجره فرار کرد بیرون.
- خوبه لااقل اسم کتاب رو فهمیدم!
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1405 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول
اتاق فلور ایزابل دلاکور، پناهگاه نظم و منطق بود. اینجا جایی بود که قوانین فیزیک و زیبایی‌شناسی، با احترام کامل رعایت می‌شدند. در اتاق او، هیچ چیزی تصادفی نبود. کتاب‌ها نه تنها بر اساس موضوع، بلکه بر اساس طیف رنگی دقیق چیده شده بودند؛ طوری که اگر یک کتاب را نیم سانت جابه‌جا می‌کردید، فلور نیم سانت از قلب‌تان را سوراخ می‌کردانگار کل کمال جهان به هم ریخته بود. حتی ذرات غبار هم، اگر جرئت می‌کردند وارد اتاق شوند، باید از مسیرهای مشخصی عبور می‌کردند تا روی میز ماهگونی و براق او لک نیندازند. فلور معتقد بود که آشفتگی، نشانه‌ی ضعف روح است.

فلور، با ظرافتی که انگار از میان صفحات یک رمان کلاسیک بیرون آمده بود، پشت میزش نشسته بود. او با دقت، مشغول انجام یک کار بسیار ساده بود: نوشیدن چای. اما برای فلور، این فقط یک نوشیدنی نبود؛ یک مراسم مقدس بود. دمای چای دقیقاً باید 40 درجه می‌بود، فنجان باید در زاویه‌ای خاص قرار می‌گرفت و هر جرعه باید با آرامشی هم‌خوانی داشت که لرزش حتی یک تار مو را هم در اتاق به وجود نیاورد. او در آن لحظه‌ی ناب، با خود فکر می‌کرد"چقدر خوب است که زندگی می‌تواند این‌قدر مرتب، پیش‌بینی‌پذیر و زیبا باشد"

اما فیزیک جهان، مشخصاً با فلور مذاکره نکرده بود!

ناگهان، آن سکوت مقدس و آرام، با صدایی که انگار آسمان دارد شکاف می‌خورد، درهم شکست! پنجره‌ی بزرگ و همیشه تمیز اتاق، با چنان شدتی باز شد که انگار یک بمب در آن منفجر شده است. و درست در همان لحظه، فاجعه‌ای از دل آسمان به درون اتاق سقوط کرد!

نورا پردفوت، که گویی هیچ قراردادی با قوانین جاذبه‌ی زمینی نداشت، درست از وسط پنجره به درون اتاق پرت شد. او نه مثل یک انسان، بلکه مثل یک توپ پلاستیکی خراب، به درون اتاق پرتاب شد. موهای سیاه و آشفته‌اش، که انگار برای چند روز گذشته با یک گردباد جادویی درگیر بوده، به هر طرف پخش شده بود. اما عجیب‌تر از همه این بود که نورا حتی بعد از این سقوط پر سر و صدا، اصلاً زمینگیر نشد! او درست در میانه‌ی اتاق، در حالی که کاملاً وارونه بود، انگار که روی یک چیز نامرئی ایستاده باشد، در هوا معلق ماند!

نورا، با آن چشم‌های نیمه‌باز و نگاهی که انگار تازه از یک خواب بسیار عمیق و بی‌خیال بیدار شده، به اطراف نگاه کرد. او حتی به این فکر نمی‌کرد که چرا در اتاق دیگری است یا چرا وارونه معلق شده است. او فقط نگاهی به فلور انداخت که مثل یک مجسمه‌ی سنگی، با دهانی باز و چشمان وحشت‌زده، به او خیره مانده بود. نورا با همان لحن خونسرد و بی‌خیال همیشگی‌اش، گفت:
- اوه... سلام! ببخشید، پنجره‌تون یه کم... کج بود؟ من سعی کردم مستقیم بیام، ولی یهو حس کردم هوا داره منو می‌کشه سمت اینجا!

فلور، که از شدت شوک، فنجان چای گران‌بهای خود را رها کرده بود، با چشم‌هایی که از شدتِ عصبانیت و وحشت برق می‌زدند، به این موجود معلق خیره شد. او سعی کرد تمام وقار از دست رفته‌اش را جمع کند، اما فقط توانست با صدایی که از شدت حرص می‌لرزید، فریاد بزند:
- ببخشید؟! یعنی شما واقعاً فکر می‌کنید پنجره، در ورودی رسمی و باکلاس اتاق من هست؟! و اینکه... چرا مثل یه پر توی هوا معلق هستید؟! یعنی اصلاً توی فرهنگ لغات شما چیزی به اسم "ادب" یا "پروتکل‌های ورود" وجود داره؟! و از همه مهم‌تر... لطفاً اون "آشیانه‌ی پرنده" که من به اشتباه به اون موها می‌گم رو کمی از فضای شخصی و تمیز من دور نگه دارید! اگه قرار هست با این وضعیت بی‌نظم و این آشوب فیزیکی، کل آرامش زندگی من رو به هم بزنید، حداقل قبل از اینکه از سقف به روی فرش من سقوط کنید، یه جوری خودتون رو کنترل کنید که به چای من نخورید!

نورا، که انگار اصلاً متوجه لحن تند و تیز فلور نشده بود، با آرامش تمام، یک دستش را در هوا تکان داد و گفت:
- وای، چای؟ چقدر هم حساس! مگه چای شما از طلا ساخته شده؟ در ضمن، این بحث "آشیانه‌ی پرنده" هم خیلی جالبه، ولی فکر کنم اگه یه کم بیشتر به سمت چپ اون لوستر برم، شاید بتونم یه حالت تعادل بهتر پیدا کنم. راستی، اون کتاب دومی از سمت چپ تو ردیف اول اسمش چیه؟خیلی چشمم رو گرفته!

فلور، که حالا دیگر چشمانش از شدت عصبانیت به رنگ سرخ درآمده بود، دست‌هایش را مشت کرد و با صدایی که از شدت خشم تقریباً به جیغ تبدیل می‌شد، گفت:
- تعادل؟! کتاب؟! شما اصلاً می‌فهمید کجایید؟! شما همین الان با اون وضعیت فاجعه‌بارتون، تمام نظم ریاضی اتاق من رو به لجن کشیدید! و اینکه... چطور می‌تونید با این آرامش رو اعصاب، درباره‌ی رنگ کتاب‌ها حرف بزنید، وقتی که مثل یه موجود فضایی سقوط‌کرده وسط اتاق من معلق هستید؟
Lorsque le pouvoir de l'amour triomphera de l'amour du pouvoir, le monde connaîtra la paix.تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: یکشنبه 4 مرداد 1405 12:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست دوم


مرلین درحالی که با پای مجروحش زیر سنگی که حالا تیکه‌تیکه شده بود داشت لی‌لی می‌رفت، یه دستی به ریشش کشید و در تفکر فرو رفت. چاره‌ای نداشت... با این پای چلاقش حتی با کمک ملائکه کور و کچلش هم نمی‌تونست سنگی به این بزرگی رو تا فردا برسونه وسط میدون شهر؛ از طرف دیگه، مرحله فینال انتخابی پادشاه بریتانیا هم فردا بود و باید هرطور شده قبل اینکه یه آفتابه‌پرستی سر برسه و به بهانه‌ی آفتاب مجانی ادعای حکمرانی کنه، یه پادشاه معقول برای مملکتش پیدا می‌کرد.
- خیلی خب. اینم آخرین فرصتم به دختر نه چندان عزیزم، کوهی.
- ددی.
- زقوم! به من نگو ددی، کوه بر سر!

میرتل قبل اینکه دوباره دعوا شعله‌ور بشه به سرعت وسط پرید.
- مطمئن باشید بهترین، زیباترین و مناسب‌ترین سنگ تاریخو براتون پیدا می‌کنیم. اصلا حتی شمشیر اکسکالیبور هم که دادین مخصوص پادشاه آینده با نفس آخرین اژدهای کره زمین بسازن هم پیشاپیش داخل سنگ سفارشی‌تون فرو می‌بریم که دیگه مرلینی نکر... چیز... خودتون نکرده، با این پای چلاق زحمت‌تون نشه!

روز بعد...

- عجب سنگ بزرگیست!
- چطور ممکن است این چنین سنگی با چنین شکلی را در طبیعت یافت؟!
- قطعا با وجود این سنگ، شمشیر با دقت بیشتری از داخلش خارج خواهد شد و پادشاه آینده‌مان، منتخب‌تر خواهد بود.

رزالین که قیچی‌ای در دست داشت برای ملت دو انگشتش رو به نماد پیروزی بالا برد و قعد روبان قرمز روی سنگ رو برید و میرتل، پارچه روی سنگ رو کنار انداخت.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- عالی شد.

مرلین با پای گچی جلو اومد و یه نگاه به سنگ توالت فرنگی کرد و یه نگاه به رز و میرتل تا شاید شوخی‌شون گرفته باشه اما هردوشون خیلی جدی به نظر می‌رسیدن.
- این چیه که آوردین؟ گندشو در آوردن!
- خودتون گفتین سنگ ددی. نوع سنگم که مشخص نکردین. بین سنگ قبر، سنگ پا و سنگ کلیه، ما سعی کردیم بهترین گزینه رو انتخاب کنیم. بده؟
- تازه بهترین توالت مرلینگاه‌مم آوردم. چند بار چک کردم سیفونش کامل همه‌چیو ببره.

مرلین که حالا نه‌تنها پاش که قلبشم مجروح شده بود، دستشو روی قلبش گذاشت و فریاد زد:
- با این پادشاه آینده انگلستانو انتخاب کنم؟! با این آخه؟!
- چرا اینطوری در مورد سنگ توالتم حرف می‌زنین؟ بازم شروع کردین از ظاهر قضاوت کردنو؟ کم با این قضاوتاتون بهم احساس ناکافی بودن دادین حالا دارین به سنگ توالتمم احساس ناکافی بودن می‌دین؟

وسط گریه و زاری‌های میرتل یکی از مردم شهر که حسابی گولاخ بود و سابقه برد در هفت دوره مسابقات مردان آهنین حومه لندن رو داشت جلو اومد و با کمترین زور ممکن، شمشیر اکسکالیبور رو از وسط توالت فرنگی کشید بیرون.
- من شاه شدم... هورا!

رقاص نحیف حومه منچسترم که از آقای مرد آهنی حومه لندن دل خوشی نداشت و هیچ دلش نمی‌خواست اون شاه بشه جلو اومد و با ندای:
- حالا یک دو سه... از اینا از اینا از اینا!

شمشیر رو دوباره داخل توالت فرو کرد و خودش کشید بیرون.
- نخیر... من شاهم!

همینطوری بقیه اصناف کشور سر می‌رسیدن و شمشمیر رو یکی‌یکی از داخل توالت درمیاوردن که رز با یه نگاه به پدرش و دیدن قیافه در حال حرص خوردن پیامبر مملکت یه سقلمه به شونه مات میرتل زد.
- میگم... مگه طبق داستان‌های شاه آرتوری قرار نبود کسی نتونه شمشیر رو از داخل سنگ در بیاره؟! اینا که همه تونستن!
- عه؟! بذار الان حلش می‌کنم.

دکمه سیفونو فشار داد و بلافاصله شمشیر که لحظاتی پیش یکی از اصناف چوپانان یورکشایری، تازه دوباره داخل توالت فرو کرده بود تا درش بیاره رو آب برد!
- خب اینم حل شد. دیگه کسی نمی‌تونه درش بیاره.

مرلین که کارد میزدی خونش در نمی‌اومد در حالی که ریشاشو تار به تار از ته می‌کشید تا کنده بشه سرشو به توالت فرنگی کوبید.
- اون شمشیر اژدهاساز بود دختره ابله! کلی قدمت داشت! قرار بود مال آرتور بشه. کلی نقشه کشیده بودم اونو به حکومت برسونم. آخه من از دست شماها به کی جز خودم پناه ببرم؟!

ملت با شنیدن حرفای مرلین خشمگین شدن.
- چی چیو نقشه کشیده بودی آرتور پادشاه شه؟! مارو بگو فکر کردیم مسابقه واقعیه!

میرتل که فهمیده بود بدجوری خراب کرده، وسط پرتاب داس و کلنگ مردم به سمت مرلین، یه آن آرتور رو بین جمعیت دید و خیلی سوسکی پرید تو بغلش و هردو افتادن داخل چاه توالت و سیفون‌کشان برای ماه‌عسل راهی سواحل هاگوارتز شدن. رزالینم که صدای نفرینای باباشو درحال فرار با پای چلاق می‌شنید فوراً سوار یه بز کوهی شد و خیلی داوطلبانه این‌بار خودش تبعیدش رو به اورست پذیرفت و به سرعت راهی کوه و بیابون شد.

لحظاتی بعد صدای دردناک مرلین زیر دست و پای ملت شنیده می‌شد که می‌گفت:
- واقعا این عدالت نبود... حالا نمی‌دونم... اینم شاید یه آزمایشیه، گاد داره منو می‌کنه... آ آزمایش می‌کنه.
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: یکشنبه 4 مرداد 1405 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول


صدای فین‌فین و گریه‌های بلندی تمرکز تمام افرادی که داخل کتابخونه بودن رو بهم زده بود؛ صدای گریه لحظه‌به‌لحظه شدت می‌گرفت.
-آخه بابا مرلین، این پسره‌ی بورنما، بریعیش‌نشان چی داشت که من نداشتم؟

رز هر صفحه از مرلینامه رو که ورق می‌زد، شدت گریه‌اش بیشتر می‌شد و ناسزاهای بدتری نثار شاه آرتور می‌کرد که نیازمند به سانسورهای کوهی هستند.
-بابا مرلینی، بخاطر اینکه زدم چوب‌دستیتو شکوندم، منو تبعید کردی اورست، بعد این پسره شانسی‌شانسی شد شاه؟

دیدن قامت شاه آرتور و مرلین جوان‌تر در صفحه‌ی بعد کافی بود تا خون جلوی چشم رز رو بگیره.
-نچ‌نچ‌نچ... نگا کن، انگار نه انگار دخترش تو کوه اورست داره از سرما مرلین لرز میزنه .

رز به تصویر مرلین خیره شد؛ این لبخند رو آخرین بار قبل از تبعید شدنش به اورست روی صورت بابا مرلین دیده بود.
- یعنی واقعاً اینقدر سخت بود که طردم نکنی؟ من فقط یه بار چوب‌دستیتو شکوندم... خب الان که فکر می‌کنم، سه بارم عصای جادوییتو نصف کردم؛ خب جادوگر جایزالخطاست.

تصمیم آخرشو گرفته بود. باید کمک بابا مرلین می‌کرد تا شاید بتونه دیگه طرد نشه و به جای روزالین اورست، جای جیمی رو بگیره و بشه فرزند محبوب مرلین.

شنیده‌ها حاکی از این بود که مرلینامه کتاب جادوییه، اما جادویی که رز الان بهش احتیاج داشت احتمالا تو پیژامه‌ی مرلین هم پیدا نمی‌شد. پس همه‌ی استعداد جادوی کوهیشو جمع کرد و دستش رو به سمت عکس بابا مرلین و شاه آرتور برد؛ کتاب هیچ واکنشی نشون نداد. چند ثانیه بعد، زمانی که روزالین امیدش رو حواله‌ی ریش‌های پیرمرد کرده بود، صفحات کتاب با حرکاتی ناگهانی جون گرفتن و قبل از اینکه فرصت اعتراض پیدا کنه، اونو به داخل خودش کشیدن.

تنها چیزی که تو کتابخونه باقی مونده بود، مرلینامه ای بود که صفحه ی عکس بابا مرلین و شاه آرتور باز مونده بود و همچنان تو عکس لبخند می‌زدن و دست تکون می‌دادن و روحی که از دستشویی طبقه‌ی دوم صدای گریه‌های روزالین رو شنیده بود.
-اهای کوهی، کجایی؟ واسه یه پسر داشتی گریه می‌کردی؟

میرتل که مطمئن بود صدای رز رو شنیده، هرچقدر گشت، اثری از اون پیدا نکرد تا چشمش به مرلینامه ی باز افتاد.
-پس رز درگیر مرلینامه بود؟

به سمت کتاب رفت و عکس شاه آرتور نظرش رو جلب کرد. دو دستش رو کنار کتاب گذاشت و با چشم‌های درشت‌شده گفت.
-چه آقای باوقار و جذابی.

و فقط کافی بود میرتل با انگشت‌های آبی و روح‌مانندش عکس شاه آرتور رو لمس کنه تا مثل رز، توی کتاب کشیده بشه. میرتل گیج و منگ وسط میدونی افتاد و صدای همهمه‌ی مردمی که دور میدون جمع شده بودن، توی گوشش پیچید. هرچی بین جمعیت گشت، شاه آرتوری که یه دل نه صد دل عاشقش شده بود رو پیدا نکرد.
-این پسره‌ی بورنمای بریعیش‌نشان کو پس؟

-میرتل، اینجا چیکار می‌کنی؟
رز با نگاهی بهت‌زده، درحالی‌که سعی داشت مرلین رو بین جمعیت پیدا کنه، به میرتل گفت.

-اااا... کوهی، تو اینجایی؟ تنهایی اومدی دنبال شاه آرتور؟

رز نفس عمیق بلندی کشید.
-چی میگی میرتل؟ شاه آرتور کیه؟ بابا، من اومدم خودمو تو دل بابا مرلین جا کنم.

رز با لحن کلافه ای گفت.
-برگرد میرتل، اینجا جای تو نیست!
نخیر! تا شاه آرتورمو نگیرم، آروم نمی‌گیگیرم.

روزالین بابا مرلین رو بالای کوه دیده بود که داشت سنگ بزرگی رو جابه جا می کرد ، با چشم‌های برق‌زده به میرتل نگاه کرد.
-بیا یه معامله کنیم، میرتل.
-بگو کوهی.
-تو کمک کن خودمو تو دل بابا مرلین جا کنم، منم شاه آرتورو بهت نشون می‌دم.

رز دستش رو روی سینه‌اش گذاشت و جلوی چشم‌های گیج میرتل تعظیم کرد.
-به شرف روح کمال‌گرایم، آبروی کوهیم و به پیژامه‌ی ملان‌دوز مرلین قس...
-باشه باشه! می‌خوای چیکار کنی؟
-ببین بابا مرلین رو؟ اون بالا داره سنگ میاره. منو ببر پیشش.

میرتل که از کل حرف های روزالین فقط دیدن شاه آرتور بورنماشو از نزدیک شنیده بود، رز رو بغل کرد و تا بالای کوه پیش مرلین جوان تر برد.

رز با احتیاط به مرلینی که در حال جابه‌جا کردن سنگی بزرگ بود نزدیک شد.
-درود بر بابا مرلین کبیرمان.

-درود بابا...
مرلین از اینکه یک نفر وسط کوه بابا صداش کرده بود، چنان هول شد که سنگ رو ول کرد و سنگ هم با دقتی مثال‌زدنی، صاف روی پای خودش افتاد.

-بابا چیه؟ چی می‌گی دختر جان؟! ببین با پای من پیرمردو چیکار کردی! اصلا برو... برو جلو چشمم نباش.
-نه بابا مرلین، می‌خواستم کمکت...

مرلین که درد پاش لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد، با عصبانیت رو به دخترک گفت.
-برو دور شو! برو قله‌ی کوه اورست، سال‌ها تنهایی زندگی کن تا یاد بگیری باید با مرلین کبیر چه‌جوری حرف بزنی.

میرتل که دیگه حوصله‌ی شنیدن گریه‌های روزالین رو نداشت، یهو از پشت یکی از سنگ‌های بزرگ بیرون اومد.
-درود بر مرلین کبیر.

مرلین این بار دستش رو روی قلبش گذاشت.
-یا ریشام... تو دیگه کی‌ای؟ شما دوتا می‌خواین جامعه رو از وجود من محروم کنین؟

میرتل با عشوه‌ی روحی، چشم‌هاشو درشت کرد و با دستی زیر چونه به مرلین نزدیک شد. مرلین هم با چشم‌های متعجب، سرش رو کمی عقب کشید.
-شما که ریش‌سفیدی، چرا آخه دعوا؟ بیا من درستش می‌کنم.
-من مرلینم، نمی‌تونم کاری کنم؛ تو می‌خوای چیکار کنی، روحی؟
-اولا که روحی نه، پیرمرد اسمم میرتله. دوما اینقدر واسه یه سنگ حرص نخور! من و این کوهی تا فردا برات یه سنگ پیدا می‌کنیم.
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1405 10:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بخش دوم


فلش بک

چند دقیقه قبل از اینکه کیک به دست اسکار بیوفته:

- خب پرنتیس، اول باید چیکار کنم برای کیک پختن؟

انابل روی ساحل نشسته بود و وسایل کیک رو به روش و پرنتیس هم با قیافه ای متفکر داشت به ظرف نگاه میکرد.
پرنتیس حتی اگر نیت بدی هم برای اسکار نداشت، باز هم بلد نبود کیک بپزه؛ پس از چیزهایی که از دیگران موقع کیک پختن دیده بود استفاده کرد.
- ببین اول کل این بسته ارد رو میریزی، بعد توش شیر میریزی، همشون میزنی. اممم....

انابل تمام مراحل رو با دقت انجام میداد. اما مشکلی که بود این بود که کل آرد خیلی زیاد بود و با ریختنش توی ظرف، نصفش روی صورت انابل و پرنتیس ریخته شد.

انابل با قیافه ای عصبانی به ظرف ارد و خودش که حالا سفید شده بود نگاه کرد و سعی کرد خودش رو اروم کنه.

- توی مرحله بعد باید بکینگ پودر بریزی.
- بکینگ پودر؟ نداریم که!
پرنتیس انگشتش رو اروم زد به سرش و با قیافه متفکری گفت.
- خب از شن استفاده کن. اینجا پر از سن و ماسه است!
- شن؟ اما مگه شن کاربرد بکینگ پودر رو داره؟
- بله! زود باش زود باش شن ها رو بریز توش.

انابل شن ها رو با دودست جمع کرد و ریخت توی کیک. بعد از گذشت مدتی، انابل رفت تا اجاق دریایی اش رو روشن کنه و پرنتیس رو با کیک تنها گذاشت.

- خب...پس قراره این کیک برای اون کوسه ناقص العقل باشه؟ هاهاهاها، عمرا بزارم. به من میگن پرنتیس!

پرنتیس برخلاف میل باطنیش، پرید توی اب و یک ماهی کوچولو رو شکار کرد و ماهی رو انداخت بین مواد کیک؛ اما نمیدونست که اون کیک، قراره بلایی بدتر سر خودش بیاره.

بازگشت به زمان حال

انابل کیک رو توی اجاق دریایی اش گذاشت و رفت و به کل اعضای گروه هافلپاف زنگ زد تا برای جشن تولد پرنتیس و اسکار، لب ساحل بیان.

شب که شد، همه دور ساحل جمع شدن و منتظر بودن تا انابل بیاد. اسکار که توی گوشه ای از اب منتظر بود، با پرنتیس یک جنگ چشمی بزذگ داشتن که با صدای انابل، این جنگ رو خاتمه دادن.
- امروز، همه اینجا جمع شدیم تا برای تولد دو عزیز....اسکار و پرنتیس جشن بگیریم.

با این حرف انابل، هم اسکار و هم پرنتیس شوکه شدن و همزمان یک (چی) بزرگ گفتن. اونها خبر نداشتن که تولد خودشونه و میخواستن کیک و تولد رو خراب کنن.

ملت هافلپاف با خوشحالی دست و سوت زدن و به این دو که عین چوب خشک شده بودن و به همدیگه زل زده بودن، نگاه کردن.

انابل با لبخند فیکی که معلوم بود میخواست زودتر این جشن تموم بشه تا بره و بخوابه، کیک رو به سمتشون برد. چون شمعی نداشتن، پس انابل مستقیم رفت سراغ بریدن کیک.

ایکار و پرنتیس هردو به سمت انابل پریدن تا از بریدن کیک صرف نظر کنه اما دیگه دیر بود.
همین که آنابل چاقو رو توی کیک فرو کرد، بمب اکلیلی و ماهی و حتی اون رسپی عجیب و غریب پرنتیس، باهم ترکیب شدن و باعث شد یک مایه سفید خمیری با دل و روده ماهی و پر از اکلیلی صورتی توی صورت و موهای انابل ترکید.

سکوت جمع رو فرا گرفت و همه به انابل خیره شدن. همه میدونستن که عصبانی شدن انابل چیز خوبی نبود. انابل با لب هایی که مثل خط شده بودن و چشم هایی که فقط اسکار میدونست چقدر اتشینه، به اون دو نگاه کرد.

انابل با صدای اروم اما ترسناکی گفت:
- پرنتیس عزیز! اسکار عزیز! چقدر کار جالبی بود.

با این حرف انابل، همه شوکه شدن.

- یع...یعنی تو ناراحت نیستی؟
- نه!
- نمیخوای سرمونو از تنمون جدا کنی؟
- نمیخوای خنجرتو توی قلبمون فرو کنی؟
انابل لبخند ترسناک و الکی ای زد.
- اصلا، چرا باید اینکارو بکنم؟
- چون تو آنابلی.
این حرف مرگ مصادف شد با چشم غره آنابل و یعد دوباره لبخند فیک به پرنتیس و اسکار.
- چرا باید عصبانی بشم وقتی برای دونفر اینهمه تلاش کردم تا بهترین تولد رو درست کنم و بعد این دو نفر گند زدن توش؟

صدای انابل رفته رفته بلند تر شد. تد زیرلبی به مرگ و لایف گفت:
- خب، هلگا رحمتشون کنه. ما بریم تا ما و نخورده!
و سریع جیم زد و رفت. کم کم همه از صحنه خارج شدن و فقط پرنتیس و اسکاری موندن که باید خشم آنابل رو به جون میخریدن.

- آ...آنابل جونم، ب...بیا با..با صحبت...حل...حلش کنیم!

پرنتیس هم خواست حرفی بزنه که انابل جیغ کشید.
- هردو نفر، میشینید اینجا و دندون های همدیگه رو با سوهان تمیز میکنید.
و رفت.

تنبیه انابل، تنبیه سختی بود برای پرنتیس و اسکار. اینکه بشینن رو به روی همدیگه و برای هم، کاری خوب انجام بدن به کنار، اونها تحمل اینقدر نزدیکی به هم رو نداشتن.

بعد از مدتی، پرنتیس و اسکار که داشتند تنبیهشون رو انجام میدادن، باز هم کلکل هاشون تمومی نداشت.
- عین ادم سوهان بکش دیگه.
- خودت میگی ادم، من کوسه ام!
- حالا هرچی. کوسه زشت.
- گربه هویجی.
- با من درست حرف بزنا. یه پنجول میندازم اون یکی چشمتم زخمی میکنم قرینه بشی.
- دست بزن بهم تا یه لقمه چپت کنم.

دیگه چیزی نگفتن و فقط مشغول سوهان کشیدن شدن. بعد از یک پقیقه پرنتیس گفت:
- ولی انابل خیلی خنده دار شده بود.
- دقیقا، من که به زور جلوی خودمو گرفته بودم.
- تو هم؟ فکر میکردم فقط خودمم که اینجوریم.
- نه بابا. خیلی خنده دار بود. اصلا عصبانیتش دیگه ترسناک نبود با اون همه اکلیل روی صورتش.
- ماهی روی موهاشو دیدی؟
- به همون داشتم میخندیدم.

کوسه و گربه، حالا محو تعریف لحظه خنده‌دار انابل با اون سر و شکل شده بودن و مثل دوتا دوست، میخندیدن.

آنابل از گوشه تاریک دریا نگاهشون کرد و با پوزخند با خودش گفت:
- من که بعدا حسابتونو بخاطر مسخره کردنم میرسم، ولی باید بدونید که نمیشه هیچوقت از دام آنابل فرار کرد. من میدونم چجوری بین دو نفر رو خراب کنم، اما چیزی که نمیدونین اینه که من حتی میتونم دو نفر رو با هم رفیق کنم.
و بعد خمیازه ای کشید و رفت بخوابه.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آنابل انتویسل در 1405/4/15 15:19:37
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1405 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
بخش اول


_دنیا.. واژه خیلی جالبیه! معانی مختلفی واسه ی این کلمه هست که همشونم جالبن.. ولی اگه بخواین نظر من رو بدونید باید بگم من یه تعریف کلی برای دنیا درنظر نمیگیرم؛ خب میدونید هیچ تعریف کاملی واسه ی این کلمه ی کوچولو نیست بخاطر همین من هیچ وقت سعی نمی کنم تعریفش کنم. به نظر من دنیایی که درحال حاضر توش زندگی می کنیم به دوبخش دسته بندی میشه. دنیای زیر آب و دنیای روی آب که درواقع خشکی منظورمه. موجودات روی خشکی واقعا عجیبن و من هیچ درکی از اونا ندارم. اکثرشون با موجودات زیر آب خوب نیستن! اونا زندگی عادی ای دارن و خودشونم خیلی کسل کنندن. عوضش این پایین کلی چیز باحال پیدا میشه که تو عمرتونم ندیدید! مثلا من الان نمیفهمم چرا یه استاد هاگوارتز نباید از همسایه ی ما که یه ماهی پیراناعه خوشش بیاد! خشکی زی ها واقعا مزخرفن!

آنابل دستش را دراز کرد و جلبکی را که روی آب شناور بود گرفت. چند ساعتی میشد که داشت با خودش حرف می زد. سرش را برای مدتی از آب بیرون آورد و پوکر فیس به خورشید خیره شد. خورشید هنوز در بالای سر او قرار داشت و این به این معنا بود که او وقت کافی برای پختن کیک را دارد.
_هوفف..اینم از این..بزن بریم خونه که کلی کار داریم!

فلش بک به صبح امروز*
با صدای قلپ قلپ ساعت دریایی اش ازجا پرید و موهایش را شونه.. او وسط آب بود پس نیازی به شونه کردن موهایش نداشت. به سمت آینه رفت تا خودش را برنداز کند.
_هومم.. بد نیست.. یه روز خوبه دیگه و بدون دردسر! خب.. همونطور که اون موجودات خشکی زی گفتن باید کارامو یادداشت کنم تا شاید بعد ها بتونم با سبک زندگی اون ها پیششون زندگی کنم. اوفف.. چه مسخره.. خیله خب امروز چندمه؟

آنابل سرش را به طرف تقویم چرخاند هرچند کاش هیچ وقت اینکار را نکرده بود.
_۲۳ ژوئن..هوم...

بعد از چند ثانیه دخترک نگاه بی حسش را دوباره به تقویم داد و به آن زل زد.
-

به تقویم زل زد.. بازهم زل زد.. آنقدر زل زد که تقویم خجالت کشید و خودش صفحه اش را ورق زد.
_ببخشید نمیدونستم از این صفحه خوشتون نمیاد..
_دیگه تکرار نشه..

بعد از پنج دقیقه ویندوز مغز آنابل شروع به پردازش کردن اطلاعات کرد.
_امروز تولد داریمم؟؟ اونم دوتااااااا؟!

دختر با چشمانی که حالا تیک داشتند به تقویم خیره شد.

_من شرمندم اصلا امروز واسه شما من کی باشم که تصمیم بگیرم امروز چندمه.

تقویم چمدان کوچکی از پشتش درآورد و به سرعت از آنجا فرار کرد. حالا فقط آنابل مانده بود که به جای خالی تقویم نگاه میکرد.
نفس عمیقی کشید و دستانش را رو شقیقه اش گذاشت و آرام مالشش داد.
_آروم باش دختر.. هوفف.. هنوز کلی وقت داریم که واسه دوتا موجود رو مخ جشن تولد بگیریم. هوفف.. نمی خواممممممممممممم!

Few minute later*

آنابل درحالی که درون آب راه می رفت به این فکر میکرد که چگونه تولد دوتا از بهترین دوست های صمیمی رو مخ اش یعنی اسکار و پرنتیس گاتو را جشن بگیرد. شاید برایتان سوال پیش بیاید که تولد گرفتن ترس ندارد چرا آنابل این همه نگران است؟ در پاسخ به سوالتان باید بگویم شما روی خشکی زندگی میکنید. جایی که مغازه ی کیک فروشی وجود دارد و برای دیزاین خانه هایتان به راحتی میتوانید همه چیز را هملنطور که می خواهید بچینید. اما ما درباره ی داخل آب صحبت میکنیم.

_خودشه!

آنابل لامپ زرد ایده ای که بالای سرش روشن شده بود را گرفت و درون جیبش گذاشت. از این فرصت ها زیاد نصیبش نمیش که یک لامپ بدون اتصال به برق پیدا کند.
_زنگ میزنم به پرنتیس تا بهم کمک کنه کیک بپزم!
_چی می پزی؟

آنابل از جیش پرید و به طرف دوست کوسه ایش چرخید.
_اسکار..منو ترسوندی!
_آنابل بترسه؟ مسخرس! گفتی برای یه موجود خشکی زی کیک بپزی؟

آنابل از اینکه کوسه اش هنوز کل ماجرا را نفهمیده بود نفسش را بیرون داد.
_خب..آره!
_که بعد من بخورمش اون موجودو؟
_چی؟ نه!

کوسه که تا قبل از این حرف دختر نیشش باز شده بود لبخند استرسی ای زد و با اخم خفیفی به دختر نگاه کرد.
_پس چرا براش کیک می پزی؟
_خب.. ببین.. امروز تولد پرنتیسه و من نمیخوام بدونه که قراره براش تولد بگیرم. تو هم نباید بهش لو بدی! فهمیدی؟

اسکار نیشخند واضحی زد و به طرف پشت آنابل شنا کرد.
_هرچی آنابل جونم بگه!
_مرلین به دادم برسه!

به اندازه ی یک آب قند خوردن و تماس با پرنتیس بعد*

آنابل کمی بیرون از آب شناور بود که چیز نارنجی رنگی به چشمش خورد.

_درود سینیوریتا! حالتون چطوره؟ کاری داشتید؟
_پرنتیس! عام ممنون.. راستش یه کاری داشتم بله..امروز تولد اسکاره و من.. تصمیم گرفتم براش ‌کیک بپزم!
_اون کوسه ی رو مخ ضدحال کیکم میخوره؟ میشه بگی چی نمی خوره؟
_پرنتیس! آره خلاصه که من نصف وسایل کیک رو آماده کردم فقط نمیدونم دیگه چی کم داره‌.. از اونجایی که تاحالا کیک نپختم میشه تو تستش کنی بگی چی کم داره؟

پرنتیس با چهره ی پوکر انگشتش را درون ظرف کیک کرد و طعم آن را چشید.
_هومم.. بد نیست.. فقط یکم.. جلبک دریایی میخواد!
_پس من میرم جلبک دریایی تند پیدا کنم فقط یادت باشه اسکار چیزی از این موضوع نفهمه! لطفا تو این مدت نه به هم بپرید نه به کیک.
_خیالت راحت باشه بابا!

پایان فلش بک*
ویو ساحل*
پرنتیس با آیینه ای که در دستش بود داشت قربون صدقه چهره جذاب و خوشگلش می رفت و اصلا حواسش به کیک نبود که ناگهان کیک از روی لبه ی ساحل غیب شد و از آنجایی که پرنتیس عاشق کوسه بود و اصلا هم از دزدیده شدن کیک او خوشحال نمیشد به دنبال کیک نرفت.
اسکار درحالی که درون آب به ظرف کیک نگاه می کرد زیر لب چیز هایی زمزمه کرد. سپس نیشخند روی لبش پرنگ تر شد.
_پرنتیس جونم تولدش قراره حسابی مبارک بشه!

با پایان یافتن حرفش درحالی که نیشش تا بناگوش باز بود بمب اکلیل به کیک را اضافه کرد. غافل از اینکه بداند حقیقت چیست..
ویرایش شده توسط پرنتیس گاتو در 1405/4/14 22:37:16
اگر از من خطایی دیدی شما خطای دید داری من خیلی گلم!
پاسخ: داستان‌های دو پستی (اسلیترین)
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 دی 1404 17:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست اول:

روی صندلی راحتی سفیدرنگ ولو شد. سرش را میان دستانش گرفت و زیرلب، چند ناسزای مودبانه نثار همکارش کرد که با تنبلی‌ها و اهمال کاری های بی‌پایان، جان به لبش کرده بود.

به نقاشی جدیدش نگریست. ترکیبی از رنگ‌های مختلف که چهره‌ای را در برگرفته بودند؛ چهره‌ی یک زن، با گیسوان آتشین و چشمانی به درخشش یاقوت.

نگاه از نقاشی‌اش برداشت. دلش می‌خواست مانند همیشه، با درآوردن ایرادهای اثرش و به خاطر سپردن آن‌ها برای دفعه‌های بعدی، خودش را از هر فکر مزاحمی پاک کند؛ لیکن نتوانست. به جز آن همکار کاهلش که تمام پروژه را عقب نگه داشته بود؛ حرف‌های خانم بینگلی شفادهنده هم در ذهنش می‌چرخید.

چند روزی میشد که احساس سرگیجه و ضعف می‌کرد.
ابتدا می‌کوشید این نشانه‌ها را نادیده بگیرد و به کار زیاد نسبت دهد؛ اما سوروس برایش از خانم بینگلی وقت گرفته بود. حرف‌های شفادهنده مانند پتک بر سرش کوبیده میشد.
- خانم، شما اختلال حواس دارین. در شرایطی مثل شما، امکان توهم وجود داره.

خنده‌ای عصبی سر داد. اختلال حواس، توهم! با خود اندیشید:
- فعلا که حالم خوبه و نیازی به مراقبت ندارم. اگر از پا افتادم؛ اون وقت موضوع دیگه‌ایه.

حس کرد چیزی در گوشه‌ اتاق می‌خزد. بلند شد و به سمت آن رفت. گام‌هایش محتاطانه بودند.
- ببخشید؟

موجود خزنده جلوتر آمد و آیلین توانست او را کامل ببیند.

زن بلندقدی بود؛ با همان چهره‌ای که در نقاشی‌اش کشیده بود؛ همان گیسوان و چشمان قرمز. پیراهنی از جنس ابریشم سیاه به تن داشت و عینکی ته‌استکانی بر چشم زده بود.

زن لبخندی زد و به صدای بلند گفت:
- سلام، خانم پرینس!

آیلین عقب عقب رفت. این چهره را پیش از این در کابوس دیده بود. لبخندی زد که البته راستین نبود.
- کی خوابم برد؟

زن تبسمی کرد.
- خواب نیستین، بانوی من!

لحنش ادبی تحقیرآمیز داشت.

- می‌دونین، داشتم به این فکر می‌کردم که آیا شفقت و خیرخواهی واقعی وجود داره؟

با انگشتانش بازی می‌کرد. آیلین کمی برافروخت و حرکتی عصبی به پایش داد.
- معلومه که وجود داره!

زن نزدیک‌تر شد.
- جدی، بانو؟ ولی من زنی رو می‌شناسم که میگه:《ذات بشر خودخواه است و هیچ مهربانی واقعی وجود ندارد.》

آیلین سرخ‌تر شد. نوشته‌های نوجوانی‌اش را شناخت و از طرفی، چراغی در ذهنش روشن شد و دریافت زن چیزی جز توهم نیست.
- اون موقع بچه بودم. الان خیلی چیزها عوض شده.

زن تمسخرخندی زد.
- به قول خودتون، ذات بشر بلاتغییره.

آیلین عصبی خندید.
- من اشتباه می‌کردم!

زن حرف آیلین را نشنید.
- بانو، به نظرتون اگر شفقت واقعی وجود داشت؛ بازم مردم با انگیزه‌های خودخواهانه کمک می‌کردن؟

آیلین سرفه کرد.
- انگیزه‌های همه...

سرش گیج رفت و تلوتلو خورد. وقتی دیدش واضح شد،خبری از زن نبود. زیرلب گفت:
- کابوس بود....یا نه؟

زنگ در به صدا درآمد. آیلین تلوتلوخوران خودش رد به در رساند تا از مهمان استقبال کند.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.